ویژه کنید
عکس و تصویر پارت سوم رمان نالوطی به قلم یلدا بانو ـخیلی سریع گغـت فڪر نکن اینجا اومدیم ...

پارت سوم
رمان نالوطی
به قلم یلدا بانو
ـخیلی سریع گغـت
فڪر نکن اینجا اومدیم برا خوش گذرونی اومدیم برای کار ، من دلم نمیخواد حتی یک دقیقه هم ریختت رو ببینم ولی برا این که به پدرت قول دادم مراقــ ..
ساڪت شد ..
چیزی نگفت اومد نزدیک تو یه قدمیم وایساد دهنش رو باز کرد چیزی بگه با کلافگی حرفش رو خورد سوییچ رو برداشت و از خونه زد بیرون .
از دست خودم ناراحت شدم اخه دیوونه این چه کاری بود ڪردی اوفــــــ
نمیدونم دیگه نمیدونم واقعااااا
رفتم سمت کمد لباسم رو بایه لباس خواب قرمز که استینش تا روی بازوم بود با یه شلوارک گشاد قرمز تعویز ڪردم ، در اتاقمم قفل ڪردم برام مهم نبود برگرده یانه اون که دنیا پول داره بره تو یه هتلی چیزی . گرفتم خوابیدم.
با صدای زنگ گوشیم بلند شدم نشون میداد ساعت هشت صبحه باید ساعت ده میرفتم برا ترح کشی .
اول یه صبحونه مفصل چیدم و بعد از خوردنش ریختم توی ظرف شویی یه لحضه صدای در کمد اومد خیالی شدم من رفتم توی اتاقم وسایل های حمام رو برداشتم برم حمام .
حمام کنار اتاقی بود که کتاب خونه به حصاب می اومد . اومدم درو بکشم طرف خودم تا باز شه که یک دفعه در محکم حل داده شد و کشیدشدن در همانا و سر خوردن من همانا..
چنان جیغی زدم از درد.
و یه جیغ بلند تر هم وقتی زدم که یه نفر با بالا تنه لخت از حمام پرید بیرون
ــ چته چرا جــــیغ میزنییی
+ تو اینجا چیکارررر میکنیی
ــ خیلی ببخشید ولی فڪر نمیڪنید اینجا خونه ی منه!
جیغ سوم رو هم وقتی زدم که یک نفر زنگ ایفون رو زد
سپهری چنان نگاهی بهم انداخت که خفه شدم و خودش به سمت در رفت
صدای یه دختر بود
ـ سلام خوبی سہیل جون
ــ سلام دوباره چی شده سایه
ـــ بزار بیام داخل برات بگم
ــ لازم نڪرده خونه مهمون هست .
ـــ اشکال نداره دکش میکنی دیگه
و بعد بدون این که اجازه ای به سپهری بده وارد خونه شد سریع پریدم تو حموم
ـــ چی میخوری
ــ یه لیوان آب
دو زربه به در حمام خورد
صدای سپهری بود
ــ ببین اگه این کار رو برام انجام بدی قول میدم هرکار بگی میڪنم یه ڪار ڪن این دختره گورش رو از زندگیه من گم ڪنه ڪه خیلی داره خودش رو تو زندگیم دخالت میده.
+هر کاری که بگم
ــ هر کاری .
و بعد صدای دور شدن قدم هاش رو شنیدم خیلی آرم سرم رو زیر دوش بردم به اندازه ای که موهام نم دار بشه و بعد حوله سر تا پایی هم پوشیدم یه نگاه به خودم توی اینه ڪردم انگار که واقعا حمام بودم .
ـــ سهیلم حمام بودی؟
ـــ آره زود حرفت رو بزن میخوام برم بیرون ڪار دارم.
+ بیـــا دیگه ڪجا مونی تو.
و از حموم اومدم بیرون خیلی عادی بدون نگاه ڪردن به اون رفتم از توی یخچال یه لیوان اب پرتقال برا خودم ریختم و یه نگاه به اون طرف انداختم یه تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم
+ سلام ندیدمتون
هیچی نگفت وقت با تنفر بهم نگاه ڪرد
بلند شد و رو به روی سپهری وایساد و گفت تو این همه سال به خاطره این ..
حرفش رو خورد بغز داشت
ـــ خیلی به من بد ڪردی سهیل خیلی نمیبخشمت من واقعاا عاشقت بودم .
ـــ تو هیچ وقت عاشق من نبودی سایه هیچ وقت تو عاشق مسروتم بودی
ـــ عاشق خودت بودم ولی تو ندیدی
این رو هم بدون که من یه روزی تلافیه این کار رو سر اون خانوم کوچولو در میارم .
و از خونه زد بیرون.
سپهری اومد نزدیڪم و گفت
ــــ فڪر نمیڪردم بتونی
+مگه من الکیم
پشتش رو بهم ڪرد و رفت منم موندن رو جایز ندونستم و بیخیال حمام شدم .
ساعت نه و نیم بود.
بیرون بارون میومد برای همین یه لت اسپرت مشکی که ته زیر باسنم میرسید رو بایه شلوار مشکی نود بودشیدم موهام رو هم که همیشه بعد از حمام فر میخورد رو آزاد برای خودش باز گذاشتم یه رژ قرمز هم زدم اوه چه جیگـــری شدم من .
رفتم تا اون ساڪی ڪه توش ڪفش ها و بقیه لباس هام رو بود رو بیارم دیدم نیست از اتاق اومدم بیرون سهیل رو آماده جلوی تلوزیون دیدم از پشت نگاش ڪردم یه لباس استین بلند سورمه ای چسبون با شلوار سرمه ای پوشیده بود یه دستبند چرم هم دستش بود .
دشت از انالیز کردنش برداشتم .
+ میگم این ساڪ من رو که مشڪی بود رو ندیدی؟
اونیکی رو دارم این یڪی نیست😐
ـــ اِ اون مال توو بود من فڪر ڪردم مال همسایه بوده زنگ زدم بهشو گفتن که یادمون نمیاد این جور ساکی داشته باشیم گفتن بده به خانوم و اقای رفیعی اخه اونا خیلی نیاز مند این چیزا هستن منم دادم دیگه هم زشته ازشون پس بگیرم.
+وااااای ای خدااااااا من گیر چه ڪسیییی افتادممممم.
خوب از من میپرسیدی
ـــ از ڪجا بدونم مال تو هست .
از جاش بلندشد و رفت و یک کفش اسپرت مشکی خوشکل اورد و گفت فعلا این رو بپوش تا بریم بخریم .
به ناچار پوشیدم اعصابم خورد بودم وااای تمام لباس زیرام و کفشام و عطرم وایی .
یه پاساز نگه داشت وای خداااا چه خوشڪل بود،اوف.
ـــ پیاده شو دیگه .
+نمیگی که من با این کفش که اندازه کفش بابا بزرگمه میام تو پاساژ اونم توی پاساژ استامبول اونم توی این بارون تو برو برام بگیر بعد من خودم چیزهای دیگه هم لازم دارم پولشم بعد بهت میدم یه نگاه چَپی به م ڪرد یعنی خفه.
در رو باز ڪرد و رفت .
یکم با گوشی ور رفتم رب ساعت گذشت چیکار میڪنه ایننننن اوفــ سخت پسندی در این حد موسیقی رو روشن ڪردم
الان که وابستت شدم میزاری میری..
الان که میخوام اصن میزاری میری..
الان که دنیای تو دنیام رو عوض ڪرد ..
الان که مجنونم ڪجا میزاری میری..
همون لحضه در باز شد و با یه کارتون اومد داخل ماشین
بارون شدید تر شد
ــ بیا بپوش .
+ سلیز پاهام رو یادم رفت بگـم
بیرون اوردم وای خدای من چقد خوشڪل بود خدای سلیقه هس این مرد وای
یه پوتین که تا روی زانوم میرسید به رنگ قرمز جیغ با رژم ست شد وایسا ببینم سایز پاهام بود.
یه پلاستیڪ دیگه هم گرفت سمتم که توش بقیع لباس های دیگم بود وای خاڪ به سرم تو اباس زیری هم رفته😂
+نمیدونستم تو ساڪ هم دید زدی.
ــ خواهش میکنم
اهنگ رو رد ڪرد یه اهنگ پخش شد.
چت رت را ببند
دستم را بگیـر
که باران میزند باز امشب.
تو از عمق نفس های منی
به من نزدیڪ تری
جانان جانان منی باز امـشـب
مرا ز خود جدا نکن
ت در این باران
به روح و جان من بتاب بزن باران
بزن که خیس خرس شم
تو این خیابــــان
صداش رو کم کرد
ـــ گوشیت زنگ میخوره.
گوشیم رو بیرون اوردم گیسو بود
+سلام خوبی گیسو جون
ـــ سلام خره من حتما کسی پیشته مگه نه
+آره
ــــ تو خیلی خری دل میبری
+ همچنین جانم همچنین
ـــ چهخبرا خوش میگذره
+ هـی بد نیس داره بارون میاد
ــ اینجا هم ،خوب فعلا کار نداری مامانم صدام میکنه بعد بهت زنگ میزنم
+ از اولشم نداشتم
ـــ بای بای
+ بای
رسیدیم یه ساختمون بلند و زیبا ماشین رو پارڪ کرد پیاده شدیم و باهم به سمت ساختمون رفتیم خیلی باهامون خوب رفتار میشد و من چه اعتماد به نفسی گـرفتم ، بعد از این که سپهری کار ها رو راست و ریست کرد من رفتم تو اتاق تا طرح مورد نظر رو بڪشم
سه ساعت بعد ..

بالاخره تمام شددد☺ 💃 تمام تلاشم رو ڪردم..
رفتم بیرون به ترکیه ای گفتم
+پاردُنْ
که یعنی ببخشید
سپهری اومد
ــ تمام شدین
+بله ببینیدش
ـ خوبه فقط یگم این پفش رو زیاد تر ڪن
+ اها باوشه مشڪل دیگه ای نداره؟؟
ــ نه خوبه بیا اینجا بشین
خودش کنارم نشست من میکشیدم و اون نظر میداد .
بوی عطرش که به مشامم میرسید یه جوری میشدم.
الان مطمئن بودم این طرحم بهترینه.
رفتیم و طرح رو تحویل دادیم پس فردا میگفتن که برنده کی هست.
اوه خدای من ولی من خودم رو میشناسم .
اومدیم بیرون . ساعت یک ظهر بود
ــ بیرون نهار رو بخوریم یا توی خونه؟
+فرق نداره برام
با هم سوار ماشین شدیم و یه چند دقیقه بعد به یه رستوران شیڪ رسیدیم پیاده شدیم هوا خیلی سرد بود ریموت رو تحویل گرفتن و با هم وارد ساختمون شدیم یه لحضه یه پسر رو از پشت دیدم به نظرم آشنا اومد و انگار نگاه خیره ام رو روی خودش احساس کرد که برگشت .
برای چند لحظه خیره به هم نگاه کردیم بعد همزمان باهم دویدیم و هم رو بغل ڪردیم وای باوردم نمیشد چن دور من رو چرخوند . وای خدا سفت بغلش کردم باورم نمیشه .
+وایی دلم واست یه زره شده بود
ـ منم عزیزم
سپهری یه سرفه ڪرد که یعنی منم هستم و گفت
ــ معرفی نمیکنید؟؟!
+ چرا که نه ایشون..
"پایان پارت سه امید وارم خوشتون بیاد "

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...