نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

(خونه امیـر) 👑 👑 👑 👑 👑 👑 صدای امیر از پشت ایفون میاد که میگه:بیا بالا ناناجی وارد اپارتمان میشم میرم سمت اسانسو خوبه حداقل اینجا اسانسورش درسته (طبقه ی چهارم_واحد دوازدهم) امیر:به چارچوب ...

(خونه امیـر) 👑 👑 👑 👑 👑 👑 صدای امیر از پشت ایفون میاد که میگه:بیا بالا ناناجی وارد اپارتمان میشم میرم سمت اسانسو خوبه حداقل اینجا اسانسورش درسته (طبقه ی چهارم_واحد دوازدهم) امیر:به چارچوب در تکیه داده و یه فنجون نسکافه دستشه،طبق معمول تا من رو میبینه بهم چشمک ...

۴۷ دقیقه پیش
9K
زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد دکان ...

زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد دکان ما، که پر بود از معتادها، جیب‌قاپ‌ها، کاسب‌ها و دیگرانِ گرسنه‌ی سر به‌راه و سر ...

۵۷ دقیقه پیش
7K
لباسامو عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه و چون هوا گرم بود شربت خاکشیر سرد درست کردم و آوردم برای سعید و سپهر._به به دستت درد نکنه خانوم خانوما ._خواهش میکنم عزیزم.سپهر یک نفس خورد ...

لباسامو عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه و چون هوا گرم بود شربت خاکشیر سرد درست کردم و آوردم برای سعید و سپهر._به به دستت درد نکنه خانوم خانوما ._خواهش میکنم عزیزم.سپهر یک نفس خورد و منو و سعید از تعجب بهش خیره شده بودیم _چرا اینجوری نگام میکنین خب ...

۱ ساعت پیش
9K
بار چندمیست که دست به قلم مے شوم تا براے تو ڪه هم جانے و هم جانان بنویسم را، به خاطر ندارم!بهتر است که بگویم حسابش از دستم در رفته من این روزها عجیب به ...

بار چندمیست که دست به قلم مے شوم تا براے تو ڪه هم جانے و هم جانان بنویسم را، به خاطر ندارم!بهتر است که بگویم حسابش از دستم در رفته من این روزها عجیب به قلم و دفترم دل بستم. راستش را بخواهے؛ نوشتن براے تو شیرین است!خودت خوب مے ...

۱ ساعت پیش
10K
#بخون پارسائیان: 🗓 سالروز رحلت مهدی‌آذریزدی 📚 روز ادبیات کودک و نوجوان 💠 رهبرانقلاب: ‼ ️من خودم را از جهت رسیدگی به فرزندانم، بخشی مدیون آقای مهدی آذری یزدی و کتاب قصه‌های خوب ایشان میدانم. ...

#بخون پارسائیان: 🗓 سالروز رحلت مهدی‌آذریزدی 📚 روز ادبیات کودک و نوجوان 💠 رهبرانقلاب: ‼ ️من خودم را از جهت رسیدگی به فرزندانم، بخشی مدیون آقای مهدی آذری یزدی و کتاب قصه‌های خوب ایشان میدانم. آنوقتی که کتاب ایشان درآمد من رفتم تورق کردم. بچه‌های ما به دوران نزدیکی به ...

۳ ساعت پیش
10K
*گل یخ* *فرشته* چقدر خواب شیرین بود وجام گرم دلم می خواست بدنمو کش قوص بدم دستامو باز کردم - آخ چشام باز کردم رو تخت بودم ومحمد کنارم - بینیمو شکستی کوچلو ...اوووووف درد ...

*گل یخ* *فرشته* چقدر خواب شیرین بود وجام گرم دلم می خواست بدنمو کش قوص بدم دستامو باز کردم - آخ چشام باز کردم رو تخت بودم ومحمد کنارم - بینیمو شکستی کوچلو ...اوووووف درد گرفت - ما مگه تو ماشین نبودیم - بودیم انقدر خوابالوبودی بیدارنشدی - چقدر خوابیدم ...

۴ ساعت پیش
28K
آپدیت اینستاگرام #اکسو با تماس تصویری #چانیول از لس آنجلس کپشن : جواب تماس چانیول رو بدید (مثلا...^^)...خیلی باحاله حتما نگاه کنین ترجمه حرفاش : سلام.این چانیوله که داره باهاتون صحبت میکنه به لس آنجلس ...

آپدیت اینستاگرام #اکسو با تماس تصویری #چانیول از لس آنجلس کپشن : جواب تماس چانیول رو بدید (مثلا...^^)...خیلی باحاله حتما نگاه کنین ترجمه حرفاش : سلام.این چانیوله که داره باهاتون صحبت میکنه به لس آنجلس اومدیم تا موزیک ویدئوی What a life رو برای ساب یونیتمون ضبط کنیم به نظرم ...

۴ ساعت پیش
13K
‌ ‌.صبح‌ که از خواب بیدار می‌شوم، اول تو را فراموش می‌کنم. بعد، می‌روم سروقت گوشی‌ام. و نمی‌آیم توی تلگرام، صفحه‌ لعنتیت را باز نمی‌کنم که آن تاب گیسوهای قهوه‌ای بافته‌ات را توی عکس پروفایل ...

‌ ‌.صبح‌ که از خواب بیدار می‌شوم، اول تو را فراموش می‌کنم. بعد، می‌روم سروقت گوشی‌ام. و نمی‌آیم توی تلگرام، صفحه‌ لعنتیت را باز نمی‌کنم که آن تاب گیسوهای قهوه‌ای بافته‌ات را توی عکس پروفایل ماتم زده‌ات تماشا کنم و هیچ‌وقت دیرم نمی‌شود برای رسیدن به دفترکار، و رییسم هرگز ...

۶ ساعت پیش
32K
‌‌ زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد ...

‌‌ زیر چادر، تی‌شرت آستین‌کوتاه و شلوار سیاه می‌پوشید. موهاش، بلند و شانه‌خورده تا گودی کمرش بود و از مژه‌هاش انگار واکس مشکی می‌چکید. من، تازه رفته بودم ساندویچی داییم؛ شاگردی. و او ظهرها می‌آمد دکان ما، که پر بود از معتادها، جیب‌قاپ‌ها، کاسب‌ها و دیگرانِ گرسنه‌ی سر به‌راه و ...

۶ ساعت پیش
34K
یادم می‌آید زمانی که تصمیم گرفتم به ایران بیایم فرانسوا سیمون مدیر تئاتر «کاروژ» که خود کارگردان و بازیگر بسیار معروفی بود به من گفت: «تو اینجا وارد کار حرفه‌ای شده‌ای و داری موفق می‌شوی. ...

یادم می‌آید زمانی که تصمیم گرفتم به ایران بیایم فرانسوا سیمون مدیر تئاتر «کاروژ» که خود کارگردان و بازیگر بسیار معروفی بود به من گفت: «تو اینجا وارد کار حرفه‌ای شده‌ای و داری موفق می‌شوی. چرا به ایران می‌روی؟» گفتم: «من ایرانی هستم و دوست دارم به کشورم برگردم و ...

۶ ساعت پیش
12K
نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورود او به داخل ممانعت کرد ، او بدون اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان حدود نیم ساعت روی جدول نشست . به بنده حقیر - مسؤل ...

نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورود او به داخل ممانعت کرد ، او بدون اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان حدود نیم ساعت روی جدول نشست . به بنده حقیر - مسؤل وقت فرودگاه- اطلاع دادند دم درب مهمان داری رفتم و با کمال تعجب شهید عباس ...

۸ ساعت پیش
20K
👈 همه چیز از آن شب شروع شد بخش دوم 2️⃣ 🔹 دیگر حسابی گیج شده بودم، با وجود آن همه سابقه‌ تبلیغ دینی در داخل و خارج کشور، تا کنون نشنیده بودم که حضرت ...

👈 همه چیز از آن شب شروع شد بخش دوم 2️⃣ 🔹 دیگر حسابی گیج شده بودم، با وجود آن همه سابقه‌ تبلیغ دینی در داخل و خارج کشور، تا کنون نشنیده بودم که حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) شخصاً از کسی دعوت کرده باشد که به دیدارش بیاید، آن هم از ...

۹ ساعت پیش
35K
ببین عزیزم نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند نه هیچ چیز دیگر شلوغ ترین ساعتِ روز است و مردم....! مردم را بیخیال همچنان در پی ...

ببین عزیزم نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند نه هیچ چیز دیگر شلوغ ترین ساعتِ روز است و مردم....! مردم را بیخیال همچنان در پی لقمه ای نان و بوقلمون به روز مرگی گرفتارند! البته که من هم دچارِ روزمرگی ...

۱۳ ساعت پیش
55K
#حکایت_سه_پیرمرد زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا ...

#حکایت_سه_پیرمرد زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « ...

۱۴ ساعت پیش
47K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 51* با صدای ترمز ماشین بی اراده جیـــغ خفه ای کشیدم و ایستادم ، مردی که راننده بود چندتا بوق زده و حرف های زشت بارم کرد که کوری و ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 51* با صدای ترمز ماشین بی اراده جیـــغ خفه ای کشیدم و ایستادم ، مردی که راننده بود چندتا بوق زده و حرف های زشت بارم کرد که کوری و اینا معذرت خواهی کردم و رفتم سمت عابر پیاده و خودمو تو بغل روژان انداختـــم ...

۱۴ ساعت پیش
82K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⏳ 🔪 💉 ❌ شب هفدهم این داستان: بازماندگان همه از ماشین پیاده می شوند راننده روبه بقیه می‌کند و می گوید فاصله مون تا اون نور بیش تر از یه مایله....هوا ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⏳ 🔪 💉 ❌ شب هفدهم این داستان: بازماندگان همه از ماشین پیاده می شوند راننده روبه بقیه می‌کند و می گوید فاصله مون تا اون نور بیش تر از یه مایله....هوا تاریکه از هم دور نباشین دایره ای شکل حرکت می کنیم تا کنار هم باشیم ...

۱۵ ساعت پیش
81K
#پارت صدو شصت.... #جانان... من: حالا تموم شد برگردم.. کارن: اره برگرد... با شک برگشتم که دیدم لباس پوشیده مشغول شونه زدن موهاشه لباس هام رو برداشتم و رفتم توی سرویس عوض کردم و اومد ...

#پارت صدو شصت.... #جانان... من: حالا تموم شد برگردم.. کارن: اره برگرد... با شک برگشتم که دیدم لباس پوشیده مشغول شونه زدن موهاشه لباس هام رو برداشتم و رفتم توی سرویس عوض کردم و اومد بیرون کارن داشت عطر میزد زفتم کنارش و رژ لبم رو برداشتم و زدم و ...

۱۵ ساعت پیش
76K
👓 رفته بودم دیدن مرحوم #شهید_صدر نزدیک منزل ایشان که رسیدم، صدای گریه شهید را شنیدم که تا کوچه می آمد. دست پاچه شدم. گمان کردم دوباره بعثی ها غلطی کرده اند که سید این ...

👓 رفته بودم دیدن مرحوم #شهید_صدر نزدیک منزل ایشان که رسیدم، صدای گریه شهید را شنیدم که تا کوچه می آمد. دست پاچه شدم. گمان کردم دوباره بعثی ها غلطی کرده اند که سید این چنین ناراحت است و گریه می کند. به سرعت دویدم طرف بالا و ایشان را ...

۱۶ ساعت پیش
22K
#پارت۱۴۰ چرا ولی از صبح که پاشدم استرس داشتم... پنج دقیقه ای گذشت ولی رادمهر نیومد، از توی آیینه بغل نگاهی به خودم کردم که چشمم خورد به یه موتوری که دو سرنشین روش نشسته ...

#پارت۱۴۰ چرا ولی از صبح که پاشدم استرس داشتم... پنج دقیقه ای گذشت ولی رادمهر نیومد، از توی آیینه بغل نگاهی به خودم کردم که چشمم خورد به یه موتوری که دو سرنشین روش نشسته بودن! احیانا این موتوری رو دمه پاساژ ندیدم؟! همونطور که به موتوری که داشت میومد ...

۱۷ ساعت پیش
32K