ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_ششم #این_یک_داستان_نیست دستان خانم تصدیقی روی شانه ام سوار شد و مانند اتومبیلی که روشن ...

#پارت_ششم
#این_یک_داستان_نیست

دستان خانم تصدیقی روی شانه ام سوار شد و مانند اتومبیلی که روشن نمیشود به جلو هولم داد.
آنقدر از دیدن عمو با آن حال آشفته، بهتم برده بود که نفهمیدم چگونه پله ها را بالا آمدم ! چشم باز کردم دیدم زیر نگاه متعجب همکلاسی ها خودکار و دفترم را با دستهایی که انگار دستهای من نبود داخل کیف میگذارم .به قدری فضا سنگین بود که نمیتوانستم سرم را بالا بگیرم... حضور خانم مدیر باعث شده بود جیکِ هیچکس در نیاید ! حتی پر جنب و جوش ترین دانش آموز هم دست به سینه پشت نیمکت نشسته بود مبادا دو نمره از انضباطش کم شود!
الهه هم فقط زیر زیرکی نگاهم میکرد،زبانش را موش خورده بود! به سمت در راه افتادم .خانم تصدیقی دستش را جلوی دهانش گرفته بود به تند ولی آهسته با خانم رضایی صحبت میکرد.
نزدیکشان که شدم سیم رابطشان قطع شد. به گمانم نگاهم خیلی معصومانه بود که اشک در چشمان خانم رضایی حلقه بست.
کیف سیاه پر از زیپم را که خیلی به داشتنش افتخار میکردم به شانه انداختم تاق تاق کفشهای خانم تصدیقی تا نزد عمو مشایعتم کرد
****
با پراید هاچ بک آبیِ تر و تمیزش به سوی خانه راه افتادیم
نگاهم را از پنجره به بیرون پرت کرده بودم و سیراب از هر صدایی به سکوت عمو محمد گوش میدادم...ضبط و سیستم صوتیش که خدا تومان بابتش هزینه کرده بود ، به مرخصی اجباری رفته بودند. در عجب بودم که چرا عمو برای تغییر روحیه ام تلاشی نمیکند! نمیدانستم که در دلش چه آشوبی ست و چقدر به خود فشار می آورد تا غرورش نزد دختر ۱۲ساله ای چون من نشکند... کوچه مملو از اتومبیل و درب خانه مان چهارطاق باز بود.انگار مهمان داشتیم!
این بار اولی بود که این خیل از جمعیت برای مهمانی به خانه مان آمده بودند
پیش خودم گفتم با ۲۴ تا بشقاب میوه خوری چگونه باید از بقیه پذیرایی کنیم؟!
عمو تا دم در خانه پیش رفت به کندی از ماشین پیاده شدم از شیب جلوی خانمان که مانند کوه شده بود به سختی گذشتم موازییک به موزاییک حیاط پر از آدم بود.زنهایی که چادر سیاه به خود پیچیده و مردهایی که تکیه بر دیوار داشتند را میشناختم همه ی فامیل گرد هم آمده بودند.میخ نگاه ترحم آمیزشان بر جای جای احساسم فرو میرفت اما لب به دندان گرفته بودم تا با ته مانده ی نیرویم از چهار پله ی ایوان که به نظرم چهل تا می آمد بالا بروم
روبروی درب آلومینیومی هال ایستادم از پشت شیشه ی مشجرش سایه ها می لولیدند!
ادامه دارد... #پروانه_الف
#پارت_ششم
#درگذشت_مادر
#مادر
#اهوازیها
#جنوبیا
#کیانپارس
#احواز
#بنت
#انالله_واناالیه_راجعون
#دروازه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...