ویژه کنید
عکس و تصویر عروسکی بود با #چشم -های دکمهای که دست و پایش با چند نخ #نامرئی وصل ...



عروسکی بود با #چشم -های دکمهای که دست و پایش با چند نخ #نامرئی وصل بود به دو تا چوب کهنه ..
.
یک پیرمرد شصت سال بود که هر روز کنار خیابان اصلی شهر میایستاد و عروسک را با همان دو تا چوپ #می -رقصاند و پول میگرفت ..
.
اسم عروسک #ریکو بود ..
.
این وسط ریکو با یک #کلاغ هم رفیق بود و شبها که پیرمرد خواب بود، با هم حرف می زدند .. یک بار ریکو اعتراف کرد که #خسته شده است . از این نخ های نامرئی و چوبها و #پیرمرد ..اما کاری از ظهر دستش برنمیآید ..
.
بدون آنها حتی نمیتواند بایستد. بس که در این مدت از چپ استفاده نکرده است. کلاغ ناگهانی شد یک#مشاور زبیست و یک مدرس ورزشی قابل استفاده است هر شب #مغز و پاهای عروسک را ورز میداد ..
.
در نهایت هم یک شب ریکو با تیغه های نخی بریده شد و #فرار کرد. با پاهای #هانا فرار کرد و
راه میرفت
.. این واک اوی خیلی خیلی خوب است که معادل فارسی درست نیست برایش. ترجمهاش این است که #پشت_به_همه چیز و خود را رها کرد و استقلال خود را به دست آورد و رفت برای #همیشه ..
چیزی بیشتری ندارم برای گفتن اما روزگار #پیر_مرد بعد از ظهر #أو چه خواهد بود ..
.
#خدا_میداند ..
.
#پ .ن
مواظب #کلاغ_جی زندگیتون باشین ..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...