نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#تَــوَلُــدِت_مُــبــآرَک_دِلــبَــر_جــآنَــم❤ 🍃 میگن دنیای مجازی خوب نیست....! ولی به نظره من دنیای مجازی هم خوبه... البته بستگی داره چجوری ازش استفاده کنی....! چندتا از بهترین اتفاقای زندگیه من تو دنیای مجازی.... یعنی همین ویسگون اتفاق ...

#تَــوَلُــدِت_مُــبــآرَک_دِلــبَــر_جــآنَــم❤ 🍃 میگن دنیای مجازی خوب نیست....! ولی به نظره من دنیای مجازی هم خوبه... البته بستگی داره چجوری ازش استفاده کنی....! چندتا از بهترین اتفاقای زندگیه من تو دنیای مجازی.... یعنی همین ویسگون اتفاق افتادن!.... مثلا یکیش آشنا شدن با یه دختری که اصلا نه دیده بودمش نه میشناختمش....! ...

۳ ساعت پیش
10K
❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــق.... پارت 62 مهرداد: زن دایی ومادرم اومده بودن دیدن نیلوفر وقت ملاقات که تموم شد همه از بیمارستان اومدیم بیرون اولین نفر من بودم که نمی تونستم تودچشای نیلوفر نگاه ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــق.... پارت 62 مهرداد: زن دایی ومادرم اومده بودن دیدن نیلوفر وقت ملاقات که تموم شد همه از بیمارستان اومدیم بیرون اولین نفر من بودم که نمی تونستم تودچشای نیلوفر نگاه کنم نمی دونم چطور اون کاروانجام دادم وپیشونیشو بوسیدم ولی با خودم تصمیم گرفته بودم ...

۴ ساعت پیش
14K
و نگاهش کردم.. — بالاخره اونو از اینجا می برم..دیر یا زود..زمانش برام مهم نیست ولی مطمئن باش بالاخره اینکار و می کنم.. جوابم به اون تنها سکوتم بود..نگاهی بی تفاوت بهش انداختم.. با لبخندی ...

و نگاهش کردم.. — بالاخره اونو از اینجا می برم..دیر یا زود..زمانش برام مهم نیست ولی مطمئن باش بالاخره اینکار و می کنم.. جوابم به اون تنها سکوتم بود..نگاهی بی تفاوت بهش انداختم.. با لبخندی خاص نگاهم کرد و گفت: شاید به قول ِ خودت رئیست نباشم..ولی ما یه جورایی ...

۱۱ ساعت پیش
66K
جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین ...

جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین من هستم که دستور میدم چه کسی چه کاری رو انجام بده..امیدوار بودم لااقل تو ...

۱۱ ساعت پیش
59K
«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید ...

«آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید داشتی.. -ولی اومدم.. –اره..همینم خوشحالم می کنه.. نگاهم رو از روی صورتش گرفتم و به ...

۱۱ ساعت پیش
63K
با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم.. — خفه شو دختره ی هیچی ندار..نـــه، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی..اونوقتا که می ...

با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم.. — خفه شو دختره ی هیچی ندار..نـــه، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی..اونوقتا که می اومدم خونتون مثل ِ یه موش ِ ترسو می رفتی و یه گوشه قائم می ...

۱۱ ساعت پیش
42K
خنکایی که به صورتم خورد باعث شد به گونه م دست بکشم.. داشتم گریه می کردم.. مثل همیشه که یاد گذشته ها می افتادم ..یه گوشه چمباتمه می زدم و اشک می ریختم.. فکر می ...

خنکایی که به صورتم خورد باعث شد به گونه م دست بکشم.. داشتم گریه می کردم.. مثل همیشه که یاد گذشته ها می افتادم ..یه گوشه چمباتمه می زدم و اشک می ریختم.. فکر می کردم به کجای این دنیا بر می خورد که منم خوشبخت باشم؟.. چی می شد ...

۱۱ ساعت پیش
39K
#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ...

#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ساعتی با شوخی و حرف گذشت. *** بالاخره انقلاب شد، همه از رفتن شاه خوشحال ...

۱۶ ساعت پیش
50K
و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه ...

و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه سره خوشحالی می‌کرد و دم به دقیقه بوسم می کرد. آخر بهش گفتم: کیان تا ...

۱ روز پیش
92K
منم جون گرفتم و گفتم: چرا به من نگفته بودی ، اون ، وقتی من نبودم ، اینجا اومده؟ اصلاً چرا اجازه دادی بیاد بالا ؟؟؟؟ سری تکون داد و گفت : تو نسبت به ...

منم جون گرفتم و گفتم: چرا به من نگفته بودی ، اون ، وقتی من نبودم ، اینجا اومده؟ اصلاً چرا اجازه دادی بیاد بالا ؟؟؟؟ سری تکون داد و گفت : تو نسبت به اون حساس بودی، نمیخواستم ناراحتت کنم!!! من خبر نداشتم که میخواد چه غلطی بکنه ، ...

۱ روز پیش
59K
بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم ...

بهار یه روز در میون بهم سر می زد! و از اینکه خوبم مطمئن می شد و می رفت! شهریار دوباره همون داداش همیشگی شده بود! هنوز به کیان زنگ نزده بودم ، نمی خواستم تا وقتی میاد بهش بگم ، از بقیه هم خواسته بودم بهش خبر ترسونن. مامان ...

۱ روز پیش
71K
این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم ...

این که فهمیده بودم سونیا مریضه، یا اینکه کیان تلاش کرده اونو ادب کنه، اصلا تو حالم تاثیری نداشت! بابا همیشه یادم داده بود از مریضی و مرگ کسی خوشحال نشم؛ حتی اگر اون آدم دشمنن باشه ! عقلم بهم میگفت باید اول با کیان حرف میزدی !!! اما دلم ...

۱ روز پیش
76K
#پارت_24

#پارت_24 ""دنیا مال همه... بیخیال همه.... من با تو حالم خوبه... . فقط بگو راحت چته ..من حواسم بهته... کم نشه یه تار مو ازت... هرجای عالمی.... وقتی دلتنگمی ...من خودمو بهت میرسونم... میخوامت بی حساب ...من بیدارم تو بخواب ....سرد بشه روتو بپوشونم..."" . سرعتم بالا رفتم و دو ...

۱ روز پیش
35K
#پارت_23 #چند_روز_بعد . با لبخند تلفن و رو قطع کردم و روی قلبم گزاشتم... . امروز بعد چند روز حاج بابا بهم زنگ زد و باتمام اهل خونه حرف زدم.... . کلی دلم تنگ شده ...

#پارت_23 #چند_روز_بعد . با لبخند تلفن و رو قطع کردم و روی قلبم گزاشتم... . امروز بعد چند روز حاج بابا بهم زنگ زد و باتمام اهل خونه حرف زدم.... . کلی دلم تنگ شده بود...ولی اونا هم منو درک میکردن ...نمیشه بیست و چهار ساعته با هم حرف زد...سر ...

۱ روز پیش
57K
صدام در نمیومد که حرف بزنم ، گلوم خشک شده بود! توی سرم حرف های کیان این طرف و اون طرف می‌رفت! ولی امکان نداره!!! کیان منو خیلی دوست داره!! خودش گفت همه بد اخلاقیامو ...

صدام در نمیومد که حرف بزنم ، گلوم خشک شده بود! توی سرم حرف های کیان این طرف و اون طرف می‌رفت! ولی امکان نداره!!! کیان منو خیلی دوست داره!! خودش گفت همه بد اخلاقیامو تحمل کرده که من عاشقش بشم!!!! الان چرا باید بهم خیانت کنه؟ اونم با سونیا ...

۱ روز پیش
68K
فقط عزیز بود که جلوی چشام بود! یاد روزی که بی پناه بودم و توی سرسرای خونه اش بغلم کرد و ازم جلوی همه دفاع کرد افتادم. هر روزی که می گذشت ، می‌گفتم چه ...

فقط عزیز بود که جلوی چشام بود! یاد روزی که بی پناه بودم و توی سرسرای خونه اش بغلم کرد و ازم جلوی همه دفاع کرد افتادم. هر روزی که می گذشت ، می‌گفتم چه خوبه که عزیز هست ! یاد وقتی که راز دلمو بهش گفتم و گفت میدونه ...

۱ روز پیش
45K
لحظه ی تحویل سال یازده صبح بود. از یک روز قبل سفره هفت سین خیلی خوشگلی رو روی یه میز گوشه پذیرایی چیده بودم ؛ بالاخره اولین سالی بود که توی خونه خودم هفت سین ...

لحظه ی تحویل سال یازده صبح بود. از یک روز قبل سفره هفت سین خیلی خوشگلی رو روی یه میز گوشه پذیرایی چیده بودم ؛ بالاخره اولین سالی بود که توی خونه خودم هفت سین می چیدم ! پیراهن پف پفیِ کوتاهی که به سلیقه ی کیان خرید بودیم تن ...

۱ روز پیش
51K
دلیلش منو قانع نمی‌کرد، اما خودمم جرئت نداشتم بی گواهینامه رانندگی کنم، اونم من که فقط چند بار با ماشین بابا یه جای خلوت رانندگی کرده بودم. اون شب ، به نحو احسن از کیان ...

دلیلش منو قانع نمی‌کرد، اما خودمم جرئت نداشتم بی گواهینامه رانندگی کنم، اونم من که فقط چند بار با ماشین بابا یه جای خلوت رانندگی کرده بودم. اون شب ، به نحو احسن از کیان بابت کادو و جشنی که برام گرفته بود تشکر کردم. جوری که کیان بهم گفت: ...

۱ روز پیش
49K
چند دقیقه بعد خودش گفت : ارغوان من دوست ندارم تو کار بکنی ، برای اوقات بیکاریت برو باشگاه! برو کلاس ! حالا هر چی که دوست داری؛ برو یه زبان دیگه یاد بگیر ؛ ...

چند دقیقه بعد خودش گفت : ارغوان من دوست ندارم تو کار بکنی ، برای اوقات بیکاریت برو باشگاه! برو کلاس ! حالا هر چی که دوست داری؛ برو یه زبان دیگه یاد بگیر ؛ اما اجازه کار کردن بهت نمیدم !! لطفاً دیگه نگو. ناراحت شدم، یکم هم لبام ...

۱ روز پیش
54K