ویژه کنید
عکس و تصویر متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره ...


متعجبرسیدم:
-این...این چیه آقا؟
--باز کن خودت میفهمی!
پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود...
نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم:
-آقانیما من...من نمیدونم چی باید بگم؟من...واقعا ازتون ممنونم ولی از کجا میدونستید که من...
نیما لبخندی زد و نذاشت ادامه حرفم رو بزنم:
-میتونی به جای تشکر ناهار فسنجون درست کنی...
نمیدونستم نیما از کجا فهمیده ولی اون لحظه اصلا برام مهم نبود...من نیازی به صورت مسئله نداشتم چون جوابی که از این اتفاق گرفتم برام یه دنیا دلنشین تر بود واون جواب،وجود قلب پاک نیماست که نگاه آدما رو از توی چشماشون میخوند...
توی دلم از ته قلبم خندیدم...شوق دیدار با خانوادم برام وصف ناشدنیه...تمام تشکرم رو تو چشمام انداختم و گفتم:
-چشم...هر چی شما بگید...
وقتی نیما آشپزخونه رو ترک کرد دلم میخواست جیغ بکشم،داد بزنم.اگه میشد میپریدم بغلش و بوسه بارونش میکردم...خدایا شکرت که حرف دلمو به گوشش رسوندی...
بالاخره بقیه از هم از خواب بیدار شدن.موندم چطور اینهمه میتونن بخوابن؟البته ستایش میگفت دیشب تا دیروقت بیدار بودن...منکه زود خوابیدم..از هیچی خبرنداشتم...از اونجایی که وقت ناهار بود به کمک دخترا فوری میز قشنگی چیدیم.میدیدم که نیما گاهی با گیتار توی دستش کار میکرد گاهی هم نگاهی به ما مینداخت.وقتی برای ناهار صداش کردم بلند شد و روی صندلی مقابلم نشست.ستایش با خنده رو به من گفت:
-کلک فهمیدی همه عاشق فسنجوناتن همش درست میکنی آره؟اضافه وزن نگیرم خوبه!!!
خندیدم و گفتم:
-نوش جونتون!
بعد نگاهی به نیما انداختم.ابرویی بالا انداخت و بهم نگاه میکرد.دلم از این نگاهش لرزید.موقع ناهار سرم پایین بود اما متوجه سنگینی نگاهش میشدم...من این سنگینی نگاه نیما رو دوست داشتم...میخواستم این همه توجه رو پای همون حسی بذارم که خودم نسبت بهش داشتم...
بعد از ناهار از اونجایی که دیگه کسی خوابش نمیبرد هر کس خودشو به چیزی مشغول کرد...متاسفانه هوا از دیروز خرابتر شد گرچه آقا پیروز باز هم ابراز خوشحالی میکرد و سعی داشت جمع رو با تعریف از خاطرات دوران جوونیش سرحال بیاره...نیما هم دوباره گیتارشو به دست گرفته بود و باهاش ور میرفت...کم کم جمع دونفره شد...برادران سلحشور با هم شطرنج بازی میکردن...خانوما هم کنار هم نشستن و صحبت میکردن...به پیشنهاد پریسا ما دخترا هم به طبقه بالا رفتیم تا آهنگ بذاریم و برقصیم...من روی تخت نشستم ولی اون دو نفر وسط اتاق خودشون رو میکشتن....دست توی جیب پلیور کاموایی بلندم کردم و بیلطها رو درآوردم و بهشون خیره شدم....هیچوقت اینقدر از داشتن چیزی به اندازه داشتن این دو ورق کاغذ،لذت نبرده بودم...
هنوز خیره به بلیطها بودم که با تموم شدن آهنگ ذوق زده سرم رو بالا آوردم ...با دیدن ستایش و پریسا که پارچ شیشه ای آب توی دستاشون بود گیج شدم... یه لحظه نفهمیدم چی شد اما وقتی متوجه خیس شدن خودم و بلیط ها شدم بی اراده داد زدم:
- نه...نه ستایش...چیکارکردی!!!
اما دیگه دیر شده بود و بلیطا تبدیل به کاغذای خیسی شده بودن که دیگه هیچ فایده ای نداشتن.بغض کردم.بغضی که زود شکسته شد.اونا که فکر میکردن من بابت خیس شدنم ناراحتم به سمتم اومدن اما من بلند شدم و با گریه رو به ستایش گفتم:
-میدونستم دیگه نمیبینمشون،حقم دارن...من دختر بیوفایی بودم.بایدم نخوان منو ببینن!
از کنارشون گذشتم واز اتاق بیرون زدم...با برخورد به جسم سفتی متوقف شدم...نیما با تعجب به چشمای گریونم نگاه میکرد...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که بلیطهای خیس رو بدستش بدم و بدون توجه به صدا کردن اسمم توسط پریسا و ستایش به راهم ادامه بدم...
دیگه نمی تونستم این دوری روتحمل کنم...این انتظار بازهم طولانی شد..خودم رو توی دستشویی انداختم و در رو قفل کردم...روی موزاییکهای سرد نشستم و شروع کردم بی صدا گریه کردن.... فکر اینکه پدر و مادرم دلشون از رفتنم شکسته شده و نمیخوان منو ببینن دلم رو ریش ریش کرد..دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای زجه هام بیرون نره...
صدای در زدن رو شنیدم ولی نمیخواستم جواب بدم...
-مهسا...دروباز کن...توروخدا ببخشید...نیما بهم گفت که اون بلیطا واسه چی بودن...بخدا با پریسا میخواستیم شوخی کنیم...دردت به جونم اگه در دستشویی رو باز نکنی خودمو میکشم...
صدای غمگین والتماسای ستایش دلم رو بیشتر به درد آورد...چطور میتونستم اونقد پست باشم که سرشون داد زدم...اونا سر من کلی منت داشتن...زندگی الان من بخاطر وجود اونا بود...بلند شدم و قفل در رو باز کردم...صورت پر از اشک ستایش لای در ظاهر شد...به سمتم اومد و بغلم کرد:
-ببخشید خواهری...
سرم رو روی شونه هاش گذاشتم وگفتم:
-یه دنیا دلتنگشون شده بودم ستایش...دوست داشتم برم ببینمشون،وقتی شنیدم آقانیما توی شیراز کنسرت دارن هوایی شدم...وقتی فهمیدم قراره باهاشون برم بخدا اگه بگم قلبم اومد توی دهنم دروغ نگفتم....باورم نمیشد که بعد چهار سال میخوام برم...اما انگار اونا راضی به دیدنم نیستن،انگار قسمت نیست برم!
ستایش کمرمو نوازش کرد وگفت:
-این حرفو نزن...نیما داشت به یکی زنگ میزد که اگه شد واست بلیط جور کنه...ایشالله درست میشه!
-نمیشه...مطمئنم نمیشه!
با صدای در سر از روی شونه ستایش برداشتم و به نیمایی که عصبانی توی چارچوب در ایستاده بود چشم دوختم:
-رفتین توی دستشویی چی به هم میگید؟...ستایش بیارش بیرون...آخه جا نبود واسه عذرخواهی...
با حرف نیما،منو ستایش نگاهی بهم انداختیم وناگهان زدیم زیر خنده...بیچاره نیما با دهانی باز نگامون میکرد...نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی بی نمکی...
ستایش منو به سمت اتاق برد و بین راه به نیما گفت:
-چی شد؟...بلیط گیرت اومد؟
نیما سرش رو به نشانه نه تکون داد...میدونستم نمیشه...دلم خیلی شکست اما نمیخواستم بیشتر از این ناراحتشون کنم...اشکامو پاک کردم،به اتاق رفتم و رو به ستایش گفتم:
-مهم نیست ستایش،من دیگه ناراحت نیستم،بهشم فکر نمیکنم،تو هم فکر نکن خب؟!!
به سمت تخت خواب رفتم ودراز کشیدم...نیما توی اتاق نیومد...پریسا هم برای عذرخواهی پیشم اومد...برای پایان دادن به این موضوع شروع کردم به خندیدن و شوخی کردن...ولی با خودم که دروغ نداشتم...دوست داشتم داد بزنم و از خدا گله کنم...گریه کنم....فریاد بکشم و یه جوری خودمو خالی کنم...
نیما قرار بود صبح زود بره...دلم گرفت...از رفتن و نبودنش ناراحت بودم...دلم میخواست در کنارمون میموند...همین که حس میکردم هست برام کافیه و حالا نرفته دلتنگش شده بودم...
قرار بود ساعت6صبح بره،البته همه تعجب کردن چون بیلطش واسه پس فرداتغییر کرده بود و اینقدر زود رفتن به تهران کمی عجیب بود...
تمام شبو بیدار بودم...خواب به چشمم نمی اومد....میخواستم برای رفتن بدرقش کنم....
با لرزش گوشی ستایش سر بلند کردم و بهش نگاه کردم.نخیر...خانوم قصد بیدار شدن نداشت...تعجب کردم!ساعت6صبح کی بود که بهش زنگ زده ؟کنجکاو به سمت گوشیش رفتم که روی صفحش نوشته بود"نیما"...
یعنی چیکارش داشت؟نکنه رفته و حالا چیزی جا گذاشته؟ولی من که صدای در اتاقشو نشنیده بودم...گوشی دوباره زنگ خورد.تصمیم گرفتم جواب بدم.دکمه سبز رو فشردم و آروم گفتم:الو
-الو،چرا جواب نمیدی خوابالو!؟
-آقا نیما من مهسام...ستایش خوابه!
-تویی...چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!
-ببخشید...سایلنتش کردم... کاری با ستایش دارید؟میخواین بیدارش کنم؟
-نه...با خودت کار داشتم.بیا پایین...
متعجب شدم...نیما این ساعت روز با من چیکار داشت؟گوشی رو کنار ستایش گذاشتم.در رو آروم باز کردم و به طبقه پایین رفتم.نیما کنار چمدونش نشسته بود.با دیدن من بلند شد و گفت:
-خواب بودی؟
-نه...خوابم نمیبرد...چیزی شده؟
جلوتر اومد و گفت:
-هنوزم میخوای بیای شیراز؟
مات حرفش بودم.شیراز؟آخه چطوری؟:
-من؟...منظورتون چیه؟
-تو کاری به منظورم نداشته باش...اگه میخوای بیای زود برو آماده شو...من فقط ده دقیقه منتظر میمونم؛گفته باشم...
بعد دسته چمدونشو گرفت و از در بیرون رفت.هنوز مات حرفاش بودم... نکنه تونسته بلیط جور کنه؟وای خدا باورم نمیشه.سریع به اتاق برگشتم.همه وسایلمو تو چمدون گذاشتم و بعد از آماده شدنم به پایین رفتم.دم در دیدم که نیما توی ماشین خودش نشسته و داره برام چراغ میزنه...به طرفش رفتم...پیاده شد وچمدونمو توی صندوق عقب گذاشت ..با هم سوارشدیم...نیما نگاهی بهم انداخت و گفت:
-تو عمرت اینقدرسریع آماده شده بودی؟
خندیدم و گفتم:
-نه...خودمم نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم.
-از شالی که برعکس زدی معلومه!!!!
نگاهی به شالم انداختم.دوباره خندیدم و گفتم:
-گفتم که هول هولی شد!
لبخندی زد و ماشین رو روشن کرد.توی راه به ستایش اس دادم و گفتم که دارم با نیما میرم.رو به نیما گفتم:
-بلیط مال چه ساعتیه؟
-بلیط؟کدوم بلیط؟
-بلیط شیراز دیگه!!!
-اما من بلیط نگرفتم!
متعجب گفتم:
-منظورتون چیه؟
-منظورم واضحه...تو این وضعیت هوا بلیطم گیرمون می اومد بازم نمی تونستیم بریم...پروازا پشت سرهم دارن کنسل میشن..شاید مال منم کنسل میشد...ریسکه دیگه!
-پس...پس ما الان داریم کجا میریم؟
-شیراز!!!
سیخ تو جام نشستم...شیراز؟...یعنی چی؟
-شیراز؟با ماشین؟!شما که خودتون بلیط داشتید...ممکن بود کنسل نشه...
-آره تو راست میگی من بلیط داشتم ولی تو که نداشتی...!
باورم نمیشد...یعنی نیما بخاطر من میخواست با ماشین تا شیراز بره؟...اسم این کارش رو هم باید میذاشتم قلب پاکش؟؟نه..این کارش فراتر ازقلب مهربون داشتنه...تصور اینکه نیما هم منو دوست داشته باشه و بخاطر علاقه اش این کارو کرده خون رو توی رگهام منجمد میکرد......خواستم چیزی بگم که نیما گفت:
-من صبحونه چیزی نخوردم...تو هم که نخوردی، درسته؟!
-بله!
-همین نزدیکی یه رستوران سرراهی هست...یه چیزی میخوریم بعد به راهمون ادامه میدیم...
حرفی نزدم.من هنوز تو شوک این کار نیما بودم حرفی نداشتم بزنم.بعد از صبحونه ای که برام خوشمزه ترین صبحونه تمام عمرم بود دوباره به حرکت افتادیم.خوابم می اومد و مدام خمیازه میکشیدم.میدونستم نیما چقدر از این کار بدش میاد اما دست خودم نبود.آخرشم نیما گفت:
-به جای خمیازه کشیدن بگیر بخواب...
-ببخشید،دست خودم نیست.
-منم که میگم بخواب...راهمون طولانیه بهتره استراحت کنی
منم که از خدا خواسته،به صندلی تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتم و خیلی زود به خواب رفتم.
چشم که باز کردم متوجه شدم ماشین متوقف شده اما نیماتوی صندلیش نبود...به خودم نگاه کردم ومتوجه پالتوی نیماشدم که روم کشیده شده بود....پالتو رو جلوی بینیم گرفتم و با تمام وجود عطر تنش رو به ریه هام فرو دادم...ساعتم 3ظهررو نشون میداد....نمیدونستم کجاییم یا اینکه اصلا نیما کجاست؟نگاهی به گوشیم انداختم...ستایش اس داده بود که خوش بگذره و خوشحالم که داری به زادگاهت میری و مراقب خودتون باشید...
نگاهی به اطرافم انداختم...نیما رو دیدم که با دست پر از فروشگاهی بیرون زد.وقتی سوار شد گفتم:
-سلام
کیسه ها رو عقب گذاشت و گفت:
-سلام...منتظر یه تعارف بودی ها!
خندیدم و گفتم:
-ببخشید...اصلا نفهمیدم کی خوابم برد!
-مهم نیست...گرسنه نیستی؟
-چرا...خیلی!
-جلوتر می ایستم یه چیزی بخوریم.
از کرج خارج شده بودیم که نیما ماشین رو کنار جاده متوقف کرد..بخاطر سرد بودن بیرون مجبور بودیم تو ماشین غذا بخوریم...نیما صندلیش رو عقب داد، کشید وگفت تا من کمی استراحت میکنم تو هم یه چیزی درست کن تا ناهار بخوریم...تو پلاستیک مواد لازم هست...
بعد دستاشو روی چشماش گذاشت و خوابید...نگاهی به کیسه های خریدش انداختم...تصمیم گرفتم ساندویچ درست کنم،البته با این امکانات کمی که داشتیم نمیشد غذای گرمی درست کرد... مشغول درست کردن ساندویچا شدم و هر از گاهی به نیما نگاه میکردم که نیم ساعتی به خواب رفته بود... بیچاره حق داشت خسته باشه...از صبح پشت فرمون نشسته بود.نمیدونستم بیدارش کنم یا نه؟هم خسته بود هم گرسنه....
هنوز تصمیمی نگرفته بودم که صدای موبایلش بلند شد و بیدارش کرد...بلند شد و نشست:
-الو...سلام علیرضا...خوبی؟گفتم که من خودم جدا میام...نترس بابا من زودتر از شما میرسم...نه هتل نمیام...تو به اونش کار نداشته باش...آره باشه...خداحافظ...
گوشی رو قطع کرد وبه من نگاهی انداخت...صندلی رو صاف کردو گفت:
-آمادس؟!
-چی؟!
به دستم اشاره کرد وگفت:
-غذا دیگه!!!
-بله آمادس بفرمایید...
دستشو دراز کردو یکی از ساندویچا رو ازم گرفت.همونطور که داشتیم ناهار میخوردیم نیما گفت:
-چوب خطت پر شده خاله ریزه ها...
خندیدم...دلم واسه خاله ریزه گفتنش ضعف رفت...یاد اول سفرمون افتادم...ازاینکه بهم متلک زد وقدمو مسخره کرد...اما اینبار اصلا ناراحت نشدم و برعکس خوشم هم اومد...با تعجب پرسیدم:
-یعنی چی؟!
-یعنی بعد از مسافرت تلافی این غذاهای سرد و رستورانی رو باید دربیاری!معده من به اینجور غذاها عادت نداره!
لبخندی زدم و گفتم:
-چشم...جبران میکنم!
-چی رو؟!
-همین که خودتون گفتید رو دیگه!
بعد ناهار وقتی نیما خواست پشت فرمون بشینه رو بهش گفتم:
-اجازه میدید من برونم؟
نیما خواست حرفی بزنه که گفتم:
-باور کنید میتونم...قدمم میرسه!
نیما خندید و گفت:
-باشه...فقط من باید سالم برسم شیراز ها!
خندیدم وجاهامون رو باهم عوض کردیم...چشماشو روی هم گذاشت و گفت:
-امیدوارم وقتی چشم باز کردم اون دنیا نباشم...من آرزو زیاد دارما!!!
خوشبختانه تو رانندگی ماهر بودم و نمیترسیدم...نیما خواب بود...ساعت از هشت گذشته بود که به اصفهان رسیدیم...خسته شده بودم و نمی خواستم توی شب رانندگی کنم برای همین نیما رو بیدار کردم و دوباره جاهمون عوض شد...دمدمای صبح بود که به شیراز رسیدیم...به خودم که اومدم دیدم اشکام همینطور در حال ریختنه..نفس عمیقی کشیدم.بوی شهرم تا مغز استخونمم رفت...تمام گذشته م،خنده های مادرم،محبتای پدرم،اشکایی که از نبودنشون ریختم همه و همه در برابرم زنده شد.چطور تونسته بودم از اینجا دل بکنم؟از پدر و مادرم؟از خاطراتم؟
نیما رو کرد بهم و با اخم گفت:
-یکی از دوستام واسم یه سوییت اجاره کرده...میریم اونجا تا کمی استراحت کنیم...

سوییت کرایه شده طبقه اول ساختمون 12واحده بود... در ورودی رو که باز میکردی وارد هال میشدی،روبروش هم آشپزخونه اپنی کوچیکی وجو داشت....کنار آشپزخونه هم راهرویی بود که به اتاق خوابا و سرویس بهداشتی ختم میشد.وقتی نیما وارد اتاق اول شد منم به سمت اتاق کناریش رفتم.یه اتاق کوچیک شاید9متری، تخت یه نفره کنار پنجره بود با یه کمد همرنگ که روبروی تخت گذاشته شده بود...چمدون لباسامو باز کردم و همه رو توی کمد چیدم.لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون زدم...تا ظهر منو نیما خوابیدیم....با اینکه هنوز خستگی از تنم در نرفته بود باید ناهاردرست میکردم...توی آشپزخونه همه چی بود...تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم اونم با ته دیگ سیب زمینی آخه نیما
خیلی دوست داشت...مشغول درست کردن غذا بودم که نیما هم وارد آشپزخونه شد...روی صندلی نشست و گفت:
-از همین الان به فکر تلافی اون غذاها افتادی؟!
خندیدم و گفتم:
-بله...به خانوادتون خبر دادید که رسیدیم؟
-آره...میتونی یه قهوه بهم بدی؟
چشمی گفتم و قهوه رو بعد از آماده شدن جلوش گذاشتم.همینطور که داشتم سالاد شیرازی درست میکردم رو به نیما پرسیدم:
-آقای سلحشور...اینجا رو کی اجاره کردید؟
نیما فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و گفت:
-دو روز پیش یکی از دوستام واسم اجاره کرد چطور؟
-هیچی،آخه همه چی توی یخچال بود...
-آره...خودش ترتیبشو داده...
-اولین کنسرتتون چه روزیه؟
-امشب...ساعت8
-فقط شیراز اجرا دارید یا شهرای دیگه هم...
لبخندی زد و گفت:
-تو همیشه عادت داری اینقدر سوال بپرسی؟
سرمو پایین انداختم و خجالت زده به کارم ادامه دادم.راست میگفت!ای مهسا لال بشی!چقدر سوال میپرسی!
موقع شام گوشیم زنگ خورد.ستایش بود...دکمه سبز رو که زدم صدای شاد و پرانرژیش تو گوشم پیچید:
-سلاااام مهسا خانوم گل!
-سلام عزیزم...خوبی؟خوش میگذره؟
-عالی...شما چطورید؟
-مرسی خوبیم...پریسا کجاس؟
-خانوم خوش خواب،خوابه!نمیدونی وقتی شنیدم رفتی شیراز چه حالی شدم،از یه طرف خوشحال شدم که به چیزی که میخواستی رسیدی از طرفی هم...مهسا...خوبی؟
لبخندی زدم و گفتم:
-هیچوقت به این خوبی نبودم ستایش...باور کن،من باهاش کنار اومدم،نگران نباش!
-بابا هم درسته به روش نیاورد ولی جدا برات نگران بود،میگفت نمیخوام ذهن مهسا دوباره درگیر بشه!
-ممنون،شما همیشه به من لطف داشتید،من همیشه مدیون خانواده سلحشورم!
و با این حرف نگاهی به نیما انداختم که حین غذا به منم نگاه میکرد:
-قربونت برم عزیزم،گوشی رو میدی به نیما؟میخوام یه چیزی بهش بگم
-باشه...چند لحظه گوشی
نیما گوشی رو گرفت و با ستایش مشغول صحبت شد:
-الو...سلام ...ممنون خوبم...امشب اولین اجراست...گوش میدم...خب...
لبخندی روی لباش اومد و ادامه داد:
-نگران نباش...باشه خداحافظ
در حالیکه هنوز خنده به لب داشت گوشی رو به سمتم گرفت.از ستایش خداحافظی کردم اما فوری بهش اس دادم:
-چی بهش گفتی که داره میخنده؟
چند لحظه بعد جوابش اومد:
-هیچی...فقط گفتم جون تو و جون خاله ریزه!!!
آخرشم یه شکلک خندون فرستاد...یعنی اگه الان جلوی دستم بود میکشتمش!ببین کارم به کجا رسیده!ای خدا نگاه کن همه دارن مسخرم میکنن.آخه چرا؟!
بعد از جمع کردن میز و شستن ظرفا فوری برای خواب به اتاقم رفتم تا ته مونده خستگیمو هم از تنم دربیارم...فردا کاری رو باید انجام میدادم که چهار ساله فراموش کردم!!!
ساعت9صبح بود...دیشب نتونستم به اولین اجراشون برسم...از ظهر تا 9شب یه سر خوابیدم...نیما هم بیدارم نکرد...کمی این پا اون پا کردم تا بالاخره تونستم حرفمو بزنم...به سمت نیما رفتم که روی مبل نشسته بود وبا گیتارش یه آهنگ رو آروم میزد:
-آقا نیما...میتونم برم بیرون؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-بیرون؟؟...الان؟؟
سری تکون دادم و گفتم:
-میخوام...میخوام برم سر خاک پدر و مادرم!
چند لحظه خیره نگام کرد و بعد گفت:
-حاضر شو...با هم میریم
-نیازی نیست...خودم میرم!
با لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت:
-نمیشه...آخه قول دادم مراقبت باشم!
و بعد از کنارم گذشت و به طرف اتاقش رفت.ای ستایش!!!آخه من تو شهر خودم نیاز به مراقب دارم؟!اما بدم نشد ها.مگه من عاشق نیما نیستم پس چرا نباید از لحظه لحظه هایی که در کنارش هستم لذت برم؟بذار حس کنم که حواسش بهم هست حتی به سفارش اطرافیان!
فوری لباس پوشیدم و همرا نیما به سمت بهشت زهرا رفتیم.هر چقدر بیشتر بهشون نزدیکتر میشدم بغضم شدیدتر میشد. اونموقعی که شیراز بودم امکان نداشت دیدارشونو فراموش کنم اما حالا...چه کنم که تقدیر برای من نخواست!
دسته گلو توی دستم فشردم و نزدیکتر شدم.نیما نزدیکای قبر ازم جدا شد.میدونست میخوام تنها باشم.همونطور که اشکام سرازیر شده بود بین قبراشون نشستم.دستی به قبر مادرم کشیدم.پر از خاک بود.خاک به اندازه چهار سال دوری،کسی نبود که بهشون سر بزنه.احساس کردم تمام گذشته جلوی چشمام ظاهر شد:
-سلام مامانم...سلام بابا...شمام مثه من تنهایید آره؟شمام مثه مهسا هیچکسو تو این دنیا ندارید؟مامان دختر بیوفاتو میبخشی؟...بابادلم پاره پاره اس... اگه پیشم بودین من این همه بیکسی وغربت نمیکشیدم...زود رفتین...زود تنهام گذاشتین...بابایی میدونم طاقت دوری از مامانو نداشتی اما این حقم نبود که اونم بعد از خودت ازم بگیری...من به هردوتون نیاز داشتم...مامان...حالم خوب نیست...به اندازه تمام دنیا بغض دارم...دلم شکسته...دلم تنگه...آخه چرا من؟
دستی روی قبر پدرم کشیدم و ادامه دادم:
-کمک کنید طاقت بیارم...سختمه...یادته مامان میگفتی دخترمو به کس کسونش نمیدم؟بابا یادته میگفتی میخوام ترشی بندازمش؟...بیاین حالمو ببینید...دخترتون عاشق شده...عاشق رئیسش...عاشق کسی که وقتی برای بار اول دیدمش خیلی ازش میترسیدم اما حالا من برای دیدنش پرپرمیزنم... ببین بابا چقد مهربونه که منو به دیدن شما آورده...برام دعا کنید...به دعاتون نیاز دارم...
سرمو روی زانوهام گذاشتم و به گریه افتادم.قلبم سنگینی میکرد.چشمام از شدت گریه میسوخت.انگار تمام اشکای این چند سال راهشونو پیدا کرده بودن و قصد بند اومدن هم نداشتن...
احساس کردم کسی روبروم نشست...سر بلند کردم و نیما رو دیدم که با ابروهایی گره خورده داشت با گلاب قبرا رو میشست.چقدر ازش ممنون بودم.بابت حضورش،بابت بودنش!
تمام مدتی که داشت فاتحه میخوند سرش پایین بود اما من داشتم نگاش میکردم و تو دلم میگفتم"باباجون،مامان جون،اینم از عشق من،خیلی دوسش دارم...دعا کنید قلبم دوباره نشکنه"
نیما نگاهی بهم انداخت و گفت:
-بهتره بریم
سری تکون دادم و بلند شدم.هر دو در کنار هم قدم میزدیم.سرم پایین بود و داشتم به این فکر میکردم که اگه نیما نبود اگه عشقش نبود من باید چیکار میکردم؟از اینکه روزی بخواد ازدواج کنه دلم لرزید.حتی فکرشم قلبمو به درد می آورد.
کسی محکم بهم خورد.تعادلمو از دست دادم و داشتم میفتادم که نیما دستمو گرفت. به سمت خودش کشید.در حالیکه دستش دورم حلقه شده بود با عصبانیت به پسری که بهم تنه زده بود گفت:
-حواست کجاست؟کوری؟!
اون بیچاره هم گفت:
-ببخشیدآقا..متاسفم!
ببخشمت؟دعات میکنم پسر!تو این لحظه من فقط اغوش نیما روکم داشتم که به لطف تو بدستش آوردم....تو این هوای سرد و بعد از اون همه گریه واحساس خلاء کردن با تن نیما منم گرم شدم... از این نزدیکی،از آغوش داغش... قلبم دو برابر به سینه ام کوبید....من اسم این حالتم رو جریان زندگی گذاشتم...
با اکراه از آغوشش بیرون اومدم و دوباره باهاش همقدم شدم.زیر چشمی نگاهی بهش انداختم.با اخمی که هنوز روی پیشونیش بود به جلو نگاه میکرد....مهسافدای اون جذبه و اخمت بره...چی میشه حالا که آغوشتو نصبیم کردی ،یه کم از اون خنده هاتو که دل و دینمو میلرزونه رو هم روی ی لبات مهمون میکردی... یعنی به جایی بر میخورد؟
وقتی به سوییت برگشتیم لباس عوض کردم و خواستم تدارک ناهار رو ببینم که شنیدم نیما تلفنی سفارش داد:
-دو پرس چلوکباب لطفا...با مخلفات،ممنونم.یادداشت بفرمایید
آدرسو که بهش داد و تلفنو قطع کرد به سمتش رفتم و گفتم:
-نیازی به این کار نبود...خودم یه چیز درست میکردم!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-اینم اضافه کن به همون چوب خطهایی که گفتم...
وقتی به طرف آشپزخونه رفت،هرکاری کردم نتونستم شادیمو پنهون کنم.خنده تمام صورتمو پر کرده بود.فدای اون دلت بشم که تو چله زمستون اینقدر گرم ومهربون شده....خوشم میاد حال آدمو خوب درک میکنی مهربون من...
آخرین ظرف رو هم شستم که نیما از توی هال گفت:
-مهسا،لطفا قهوه رو آماده کن...
مهسا بمیره برات...اطاعت امر...وای که من عاشق این سفر شدم...اونقدر که اینجا بهم خوش میگذره تو عمارت نگذشته بود...خونه کوچیک...من و نیما...به فاصله چند قدم...
فنجون قهوه رو مقابلش روی میز گذاشتم وبه اتاقم رفتم تا برای شب آماده بشم...
***
لباسامو پوشیدم...نگاهی توآینه به خودم انداختم و آماده رفتن شدم...نیما چند ساعت پیش خودش رفته بود و من به تنهایی داشتم به محل اجرای کنسرت میرفتم...
سالن مملو از جمعیت بود....از تاریکی چشمام درست نمیدید...دلم میخواست روی یکی از صندلیهای جلو بشینم اما همه اشغال بودن.افراد گروه کم کم اومدن.همه تیپ سفید-مشکی زده بودن.چشمام دنبال نیما میگشت که بالاخره دیدمش...عزیز دلم...چقدر حالت نشستنش روی میز پایه بلند با اون گیتار مشکی رنگ قشنگ بود....قلبم با سرعت هزار به سینه ام می کوبید....تمام مدتی که خواننده داشت میخوند من حواسم روی نیما بود...دلم برای گره ابروهاش ضعف رفت...
صدای دست و سوت از هر سمت بلندشد...انگار تازه متوجه صدای خواننده شدم...بیچاره خواننده گلوشو پاره کرد ولی من نگاهم فقط به نیما بود...نفهمیدم کنسرت چطور تموم شد ولی با تشکر کردن خواننده از همراهی تماشاچیان وطرفداراشون به خودم اومدم...جمعیت به تکاپو افتاد...بعضیها با جیغ وداد سالن رو ترک میکردن وگروهی هم برای امضا گرفتن به سمت گروه تغییر مسیر دادن...روی نوک پاهام بلند شدم تا بتونم نیما رو بین گروه پیدا کنم...هنوزم روی صندلیش نشسته بود ومثل بقیه واسه امضا دادن جلو نیومد...
آروم به سمتش رفتم...با کلی زحمت خودم رو بجلوی سن رسوندم...میخواستم ببینه که اومدم... وقتی بهش رسیدم صداش کردم:
-آقای سلحشور؟
متوجه نشد...صدای دخترای جوون که الکی جیغ میکشیدن نمیذاشت صدام بهش برسه...دوباره و اینبار بلندتر صداش کردم:
-آقای سلحشور؟
سربلند کرد و چشمش بهم افتاد...کاغذی که از توی کیفم درآورده بودم به سمتش گرفتم...چند لحظه مات نگاهم کرد...شاید فکر نمیکرد جلو بیام وازش امضا بگیرم... چون من اونو هر روز وهر ساعت توی عمارت میدیدم ومیتونستم اونجا هم ازش امضا بگیرم ولی من الان دوست نداشتم خدمتکارش باشم...من اینجا توی کنسرتش به عنوان یه طرفدار حاضر شدم...آره نیما من طرفدارتوام...بندبند وجود من اسم تو رو فریاد میزنه...این قلب که حالا دیوانه وار دیواره سینه ام رو پاره کرده برای حس حضورت در جایگاهیه که زمانی از عشق مادر وپدرم سرشاربوده ... دیدم که با لبخندی که بر روی لبش داشت به سمتم اومد... تک تک قدمهاشو شمردم...یک...دو...سه...چهار...پنج...نیما بالای سرم بود...خم شد و برگه ی توی دستم رو گرفت وگفت:
-نکنه میخوای با گیتارم امضا کنم؟....خودکار داری؟
انگار صداشو برای اولین باره میشنوم...اولین باره که میبینمش و اولین باره که احساس میکنم دوستش دارم...مث یه هوادار که ساعتها به تصویر محبوبش نگاه میکنه ولی حالا داره اونو از نزدیک میبینه،ذوق زده شدم...لبخندم پررنگ ترشد...برق سیاه رنگ چشمایی که توی چشمام به چپ و راست میرفت دنیامو روشن کرد...کی میگه تمام قوانین این دنیا درسته؟...کی میگه رنگ سیاه آرامش بخش نیست؟...من،مهسا...همینجا اعتراف میکنم که هیچ نوری به اندازه برق چشمای نیما نمیتونست دنیای پرتلاطم وجودمو آروم کنه...دستمو توی کیفم بردم ...خودکاری ازش بیرون آوردم و به سمت نیما گرفتم..با برخورد انگشت دستش با انگشتای من تموم انرژیش به من منتقل شد...کاغذ رو روی کف دستش گذاشت چیزی رو توش نوشت وامضاش کرد کاغذو به دستم داد و گفت:
-تاکسی میگیری؟
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم...
-خوبه...زود برو خونه...هوا خیلی تاریک شده...مراقب خودت باش...
چشمی گفتم که بلند شد...برگشتم که به سمت در خروجی سالن برم که صدام زد:
-رسیدی خبرم کن...منتظرم...
برنگشتم تا اوج لذتی که از حمایتش بهم سرایت شده بود رو تو چشمام ببینه...به سرعت از سالن خارج شدم...هرکسی به سمتی می رفت...ماشینها یکی پس از دیگری از پارک در می اومدن و از اونجا دور میشدن... خوشبختانه همون نزدیکی تاکسی تلفنی بود ومن تونستم سریع تاکسی بگیرم وبه خونه برگردم..توی ماشین که نشستم تک تک خاطراتم با نیما جلوی چشمام اومد....به آپارتمان رسیدم وپول آژانسو دادم و وارد خونه شدم...ساعت از 11شب گذشته ومن همچنان غرق در رویاهای خودم بودم...اصلا فراموش کرده بودم که به نیما زنگ بزنم وبهش خبر رسیدنمو بدم...سریع از روی تخت پایین پریدم وبه سمت کیفم رفتم...موبایلمو برداشتم...لعنتی خاموش بود...حتما شارژتموم کرده...اونقد هول شدم یادم رفت از تلفن سوییتم میتونم استفاده کنم...داخل کیفم دنبال شارژر گشتم...به محض برخورد دستم با شارژر از توی کیفم بیرون کشیدمش وبه گوشیم وصل کردم،هنوز دکمه موبایل رو نزده بودم که در اتاق با صدای وحشتناکی باز شد...چهره برافروخته نیما باعث شد از ترس کمی عقب برم...گوشی از دستم روی زمین افتاد....کتشو رو روی تختم پرت کرد و با عصبانیت جلو اومد و داد زد:
-مگه بهت نگفتم وقتی رسیدی خبرم کن ها؟میدونی چقدر منتظرت بودم؟تو فکر نکردی دست من امانتی؟اگه بلایی سرت میومد باید به صد نفر جواب پس میدادم...میفهمی اینو؟!
اونقدر از داد زدناش شوکه بودم که زبونم بند اومد...سرم رو پایین انداختم وگفتم:
-ببخشید آقا...بخدا یادم رفت...
صدای فریاد نیما بازهم بلند شد:
-یعنی چی یادت رفت؟...چه کاری انجام میدادی که منو از یادت برده بود؟...
با تحلیل حرفش سرم رو بالا گرفتم...چه کاری مهم تر از مرور خاطراتم با تو؟...نمیتونستم این حرفا رو بهش بزنم برای همین تنها کلمه ای که روی زبونم چرخید یه معذرت خواهی دیگه بود...
صدای نفسهای عصبی نیما فضای اتاق رو پرکرد...نمیخواستم از دستم عصبانی باشه برای جمع کردن اوضاع گفتم:
-گوشیم خاموش شده بود میخواستم بزنمش تو پریز که شما سر رسیدید...
-یه شارژکردن 2ساعت طول میکشید؟...اصلا مگه تلفن اینجا قطع بوده...هاااان؟؟
دوباره سرم رو پایین انداختم وشروع کردم به جویدن لبهام...کفشهای نیما توی دیدم قرارگرفت...اونقد با عجله وارد خونه شد که حتی کفشاشم درنیاورده بود...دستش روی شونم قرارگرفت...صدایی که حالا عصبانیت توش نبود به گوشم رسید:
-فکرم هزارجا رفت دختر...اگه خدایی نکرده واست اتفاقی می افتاد جواب عمورضا و ستایش رو چی میدادم؟...
-متاسفم آقا...میدونم کوتاهی کردم ولی قول میدم که دیگه باعث ناراحتیتون نشم...
-باشه بخشیدمت ولی بار آخرت باشه...
-چشم
نیما دستش رو از روی شونه هام برداشت و برخلاف اومدنش خیلی آروم از اتاق بیرون رفت...صدای در باعث شد بی حال روی زمین بیفتم...مغزم بین دو حس گیر کرد...اولین حسم ترس از دیدن صورت قرمز و ترسناک نیما و دومیش شوقی بخاطر نگرانی و مهم بودن برای عشقم تو وجودم درگردش بود...
بلندشدم...به سمت گوشیم رفتم و روشنش کردم...از توی لیست تماسام ارباب سلحشور رو پیداکردم...یاد اولین باری افتادم که شمارشو توی گوشیم سیو کردم...کارش بهم لنگ بود...چیزی رو توی عمارت جا گذاشت و میخواست من براش ببرم نمایشگاه...تنها کسی که شمارشو داشت آنا بود...وقتی برگشت خونه سرم دادزدکه چرا تلفن عمارت رو برنداشتم...توضیح من هم این بود که بیرون عمارت رفتم تا خرید کنم...اونجا بود که شمارمو گرفت و بهم زنگ زد...
اسمشو توی گوشیم لمس کردم...بی اختیار به سمت امکانات گوشی رفتم واسمشو از ارباب سلحشور به نردبون تغییر دادم...لبخندی زدم...متوجه کتی که روی تخت جا گذاشته بود شدم...به سمتش رفتم و برش داشتم...نزدیک بینی ام آوردمش وعطر تنش رو بوییدم...نردبون بداخلاق مهربون من...واسه خودش پارادوکسم شده...
یاد امضاش افتادم...از توی کیفم برگه رو بیرون کشیدم...یه جمله بالای امضاش نوشته شده بود:
"زلالترین شبنم شادی را بر روی لبانت آرزو دارم،نه برای امروز بلکه برای تمام فرداها...نیما سلحشور"
برگه رو به سینه فشردم و با عشق گفتم:
-آرزوی من تویی نیما...فقط تو...
***
سفر شیراز هم گذشت...سفری که برام پر از خاطره بود...دیدار پدر و مادرم،کنسرت نیما،دعوایی که اونشب باهام کرد...همه رو با خودم به تهران آوردم...
با اومدن ما به تهران،خانواده نیما به لندن برگشتن...این مدت خیلی بهشون عادت کرده بودم...دم رفتن پریسا بهم گفت:
-مراقب داداشم باش...
سه هفته از رفتن خانواده نیما گذشت...همه چیز روال عادی روگرفته وهرکسی مشغول بکار خودش شد...به کمک خاله فاطمه وستاره عمارت رو مرتب کردیم!


دوروز پیش شایان بهم زنگ زد وگفت میخواد برای تولد نیما که 6بهمن ماهه جشن کوچیکی بگیره...فقط باید اونروز نیما رو از عمارت دور میکردیم...دوست داشتم تولدش به بهترین شکل ممکن برگزار بشه...نمیدونم سالهای قبل چه کسانی براش تولد میگرفتن وچه کسایی توی این جشن حضورداشتن فقط وفقط میخواستم 6بهمن ماه بهترین روز برای نیما باشه...نیما ساعت 5عصر به عمارت برگشت...با رفتن فاطمه وستاره به آشپزخونه رفتم تا عصرونش رو حاضر کنم...ساعت 6با سینی پراز کیکهای شکلاتی...عسل...بسکویت وقهوه ای که بخار ازش بیرون میزد ونشون میداد حسابی داغه به سالن برگشتم...توی مبل تک نفره دست به سینه فرو رفته بود...عشقم اونقدر خسته اس که همونجا خوابش برده...نخواستم بیدارش کنم...آروم سینی رو روی میز گذاشتم تا به اتاقم برم وپتویی از توی کمدم واسش در بیارم...با اینکه هوای سالن گرم بود ولی آدم وقتی که خوابش میبره خود به خود دمای بدنش پایین میاد...نمی خواستم سرما بخوره...آروم آروم از کنارش گذشتم..هنوز پای پله ها نرسیده بودم که پام به لبه میز کوچکی که برای تزئین کنار راه پله ها گذاشته شده بود برخورد کرد...صدای بدی توی سالن پیچید...با ترس به سمت نیما برگشتم...ای کاش بیدار نشده باشه ولی زهی خیال باطل...بیچاره سه متر از جاش بلند شد...با سرش دنبال منبع صدا میگشت...وای مهسا الانه هاست که سرت داد بکشه...آخه چلاقی دختر...با برگشتن به سمتم ودیدن چشمای قرمزش یه قدم به عقب رفتم...به سرعت به سمتم اومد...اونقدر اون لحظه از برخوردش ترسیدم که به جای یه قدم سه دیگه هم عقب رفتم...سر جاش ایستاد و دستاشو به نشانه ایست جلوی بدنش گرفت:
صبرکن...کاریت ندارم...خوبی؟...صدای چی بود؟
با شنیدن صدای مهربون ونگرونش خیالم راحت شد...دستامو تو هم قفل کردم وسرم رو پایین انداختم:
-آقا ببخشید نمیخواستم بیدارتون کنم...داشتم میرفتم براتون پتو بیارم آخه خواب بودید میترسیدم سرمابخورید...
با صدای قدمهاش که بهم نزدیک میشد سرم رو بالا گرفتم،لبخند گرمی روی لباش اومد..روبه روم ایستاد و گفت:
-مرسی...طوریت نشد؟...به چیزی برخورد کردی؟
-خوبم آقا...فقط پام به این میز خورده...بازم ببخشید...
-اشکال نداره...عصرونه حاضره؟
-بله آقا روی میزه...
به سمت میز برگشت و نگاهی به سینی انداخت وگفت:
-تو میتونی بری استراحت کنی خودم عصرونه که خوردم سینی رو جمع میکنم...

بخش تولیدی کارخونه قندسازی دلم نیروی جدید استخدام کرد...قربون مهربونیت برم من...چه قدر تو نازی پسرم...با رفتنش به سمت میز منم به طبقه بالا رفتم تا استراحت کنم ولی کی گفته من خسته بودم...اوووووف با این مهربونیاش هرچی خستگی از صبح داشتم از تنم بیرون رفت...
روی تخت دراز کشیدم ودستامو زیر سرم بردم...حوصله دوش گرفتن رو نداشتم ولی خب درسته که زمستونه ولی کل عمارت رو تمیز کردن باعث شده حسابی عرق کنم... چشمامو بستم ولی خوابم نبرد...دست آخرم حولمو برداشتم و یه سر به حموم زدم...
با سشوار موهامو به آرومی خشک کردم ...دوست نداشتم لباس فرم بپوشم...پولیور صورتیمو روی شلوار گرم کن مشکیم پوشیدم...از اتاق خارج شدم باید شام درست میکردم...نیما توی سالن نبود پیش خودم گفتم حتما برای استراحت به اتاقش رفته...خیلی وقت بود که کتلت نخورده بودیم...مشغول آماده کردن مواد اولیه اش شدم...هنوز ماهی تابه داغ نشده بود که صدای زنگ موبایلم توی آشپزخونه پیچید...از روی میز برش داشتم...با دیدن شماره نیما متعجب روی دکمه اتصال زدم:
-بله آقا...
صدای گرفته و ناله های خفیف نیما دلم رو لرزوند:
-مهسا...در عمارتو ... باز کن...
تماس قطع شد...ابروهام بالا پرید...کی بیرون رفته؟...مگه خودش ریموت نداشت؟...چرا صداش گرفته؟...با شنیدن صدای ممتد بوق به سمت آیفون رفتم و دکمشو فشاردادم...یادم افتاد که صبح زود علی آقا برای چند روز مرخصی گرفته و توی باغ نیست...صدای پارس وولف باعث شد متوجه بشم نیما وارد عمارت شده...کنجکاوی نکردم وبه سمت آشپزخونه رفتم تا شامم رو آماده کنم...چند دقیقه ای از کارم نگذشته که صدای نیما که منو صدا میزد رو شنیدم...دوباره زیر ماهی تابه رو خاموش کردم و به سالن رفتم...با دیدن لباسهای گلی و کمر خم شده نیما پای اولین پله وحشت زده به سمتش رفتم:
-آقا حالت خوبه؟...چی شده؟...چه اتفاقی براتون افتاده؟
اما نیما انگار اصلا صدامو نمیشنید...روی همون پله افتاد...سریع جلوی پاش زانو زدم...گوشه لبش پاره شده و تا زیر چونش رد خون خشک شده بود...کبودی زیر چشم و بالای پیشونیش دلم رو آشوب کرد...تمام لباساش گلی وخیس بودن...چند تا از دکمه های پیراهنش هم کنده شده...احساس کردم از سرما بدنش بطور نامحسوسی میلرزه...دستمو روی شونه هاش گذاشتم...قطره خونی از بینیش روی لبش افتاد...وحشت زده وبی اختیار صداش زدم:
-نیما؟
چشمای بسته از دردش رو باز کرد..صورتش از درد جمع شد...با دستم خون روی لبش روکنار زدم...:
-آقا چی شده؟...تصادف کردید؟
می خواست جوابمو بده ولی نتونست وفقط به گفتن آخی اکتفا کرد...باید کمکش میکردم...بلند شدم و به آشپزخونه برگشتم...چند تا دستمال تمیز برداشتم و سریع برگشتم...دوباره کنارش زانو زدم وگفتم:
-بذارید کمکتون کنم...باید پالتوتون رو دربیارید...
حرفی نزد...منم آروم پالتوشو درآوردم...از درد مدام ناله میکشید...و دل بی تاب منو هم ریش ریش میکرد...چند جا از دستاش بنفش شده بودن...میترسیدم شکسته باشه...رو بهش گفتم:
-اقا سینا روخبر کنم؟...شاید دستتون شکسته باشه...
صدای آروم و پردردش روبالاخره شنیدم:
-نمی خواد...چیزی نیست...
با دستمال کمی از گلهای روی دست وصورتش رو پاک کردم...نیما چشماشو بسته بود...با کشیدم دستمال روی زخمهای صورتش اخماش بیشتر توی هم گره خورد...پارچه رو توی انگشت اشارم پیچیدم و اروم روی لبش کشیدم...سریع چشماشو باز کرد ونگاش رو توی چشمام انداخت...با دیدن آتیشی که از اون گوی های سیاهش زبانه میکشید دستم متوقف شد...نگاش تا روی لبام پایین اومد...نمی تونستم این سنگینی رو تحمل کنم...بلند شدم و گفتم:
-می تونید بلند بشید؟...باید به اتاقتون برید...
-کمکم کن بایستم...
بازوشو گرفتم ...دستش رو تکیه گاه میله ها کرد و بلند شد...لنگون لنگون باهم به طبقه بالا رفتیم...خیلی دوست داشتم بدونم چه اتفاقی واسش افتاده بود؟...
کمکش کردم تا روی تختش بشینه... نفسی که توی سینه اش حبس کرده بود رو با شدت بیرون داد که باعث شد گرمای وجودش توی گردنم برخورد کنه...با لرزشی خفیف ازش جدا شدم...
-باید دوش بگیرید...تمام لباساتون گلی شده...
-نمی خواد...نمی تونم...فقط از توی کمدم واسم لباس بیار...
با گفتن چشمی به سمت کمد رفتم ولباس راحتی وکرمی رو انتخاب کردم...اونا رو روی تخت گذاشتم...می خواستم از اتاق بیرون برم که صدام زد:
-مهسا کجا میری؟
-میرم تا راحت لباستو عوض کنید...
-بنظرت من با این وضع به تنهایی میتونم لباسمو عوض کنم؟
مستاصل وار بهش نگاه کردم...آخه بشر تو دوبار توی چشمام نگاه کنی و یه قدم بهم نزدیک بشی من پس می افتم حالا بیام لباساتو عوض کنم که رسما سوختم...کمی این پا اون پا کردم تا شاید نظرش عوض بشه ولی اون خیلی راحت دستش رو به سمت دکمه های بسته پیراهنش برد و یکی یکی بازشون کرد...با دیدن سینه لختش یاد اونروزی افتادم که توی دستشویی افتاده بود...اونروز اونقدربا دیدن حالش وحشت کرده بودم که اصلا لخت بودنش به چشمام نیومد ولی الان فرق میکرد...بدنم داغ شد...می خواست لباس رو از روی شونه اش پایین بیاره که صدای نالش بلند شد...به سرعت به سمتش رفتم و پیراهن رو آروم از دستش پایین کشیدم...خم شدم تا تیشرتی که روی تختش گذاشته بودم رو بردارم که صدای شیطون نیما کنار گوشم ضربان قلبمو بالاتر بود:
-فقط تیشرت رو تنم کن...احتیاج نیست زحمت شلوارمو هم بکشی...یه کاریش میکنم...
به دستم که شلوار قرمزی توش بود نگاه کردم...از خجالت سریع شلوارو با پیراهن عوض کردم و با هزار مکافات تنش کردم...روی شونه و قفسه سینه اش هم کبود بود...
-آقا نمیخواد بگید چی شده؟...تمام بدنتون کبوده وقرمزه...
نیما کمربند شلوارشو بزحمت باز کرد...آب دهنم رو قورت دادم...ای بترکی خب اول جواب منو بده بعد شلوارتو دربیار...لبمو به دندون گرفتم وکمی عقب رفتم...اول خواستم برم سمت چپ بعد یادم افتاد که در اتاق سمت راسته...پیشونیمو خاروندم و درجا از اتاق بیرون زدم...
باید واسش مسکن بیارم...یه لیوان اب رو به همراه یه بسته قرص،ماده ضدعفونی و کمی پنبه و چسب زخم توی سینی کوچکی گذاشتم...دوبار در زدم...با اجازه ای که صادر شد داخل رفتم...روی تخت دراز کشیده بود...سینی رو روی میزعسلی گذاشتم...لباسای کثیفش رو برداشتم تا به خشک شویی ببرم...دستگیره در توی دستم بود که شروع به حرف زدن کرد:
-با یه نفر دعوام شد...
برگشتم وبهش خیره شد...اونم بهم نگاه میکرد...منتظر بودم که ادامه بده:
-پشت چراغ قرمز بودم که یارو مدام بوق میزد...چراغ که سبز شد از لجش دیر حرکت کردم...مرتیکه بیشعور بی فرهنگ...دنبالم افتاد...چندبار خواست ازم جلو بیفته نذاشتم...مطمئن بودم میخواد یه کاری بکنه...از قیافش شر میبارید...توی پیچ خیابون بالاخره ازم جلو زد ومحکم ترمز کرد...دونفر بودن...پیاده شدم و باهاشون دعوای لفظی کردم...اونم که منتظر...دوتاییشون بهم حمله کردن...این شد که من الان با این وضع برگشتم عمارت...شام کی حاضر میشه؟...فقط بهم سوپ نده...حالم خوبه...
با شنیدن تک تک حرفاش از تعجب شاخ درآوردم...عجب آدمایی پیدا میشه هااا...دستتون بشکنه الهی که بچه مردمو آش ولاش کردین...انشالله همش پشت چراغ قرمز گیر بیفتین یا نه اصلا جریمه های کلون گیرتون بیاد...با گفتن چشمی از اتاق خارج شدم...بیچاره هفته دیگه تولدشه...حتما جای کبودی های روی صورتش تا اون موقع نمیرن...هر چی فحش دم دستم بود بار اون تا مرد چلغوز کردم...
با کمک شایان وچند تا از دوستای مشترک خودشو نیما وستایش خانوم همه چیز رو آماده کردیم...کیک وسایل پذیرایی رو سفارش داده بودیم...من به همراه ستایش به بازار رفتم و واسش کادو گرفتم...ساعتی نقره ای رنگ و با صفحه سفید...با تصورش روی مچ دست نیما بی صبرانه منتظر تولدش شدم...
فردا روز جشن بود...
توی آشپزخونه روی صندلی نشسته بودم و مجله میخوندم...نیما از دیروز عصر که منو با شایان تو عمارت تنها دیده نه باهام حرف زده ونه حتی غذا خورده...نمی دونم چش شده بود...بیچاره شایان اومده بود که بگه همه چیز اماده اس وقراره اونروز نیما رو بهانه دیدن یکی از دوستای قدیمیشون از عمارت دور کنه...اتفاقای دیروز عصر توی ذهنم صف کشیدن...منو شایان توی آشپزخونه نشسته بودیم وعصرونه میخوردیم...اونقد گفتیم وخندیدیم که نفهمیدیم نیما کی وارد عمارت شده...
-اینو بیخیال بذار این جک رو برات تعریف کنم....
با تعریف جک بامزه شایان که به زبون شمالی تعریف میکرد رسما پوکیدم....با نشستن دستای شایان روی دستام متعجب بهش خیره شدم...چشماش مثه چشمای نیما برق میزد:
-میدونستی خیلی ناز می خندی؟
دستم رو یواش از زیر دستاش بیرون کشیدم که نیما با اخم ریزی وارد آشپرخونه شد...سریع بلند شدم وایستادم...شایان هم که انگار کمی هل شده بود شروع کرد به چرت وپرت گفتن...نیما یه چشمش به من بود و یه چشمش به شایان...با اینکه کار بدی انجام نداده بودیم ولی اونقد ضایع سعی میکردیم بحث رو عوض کنیم که نیما شک کرد...نمی خواستم سوپرایز جشن تولدش خراب بشه...با تماس به موقع گوشی نیما و خارج شدنش از آشپزخونه شایان نفسشو با نشستن روی صندلی بیرون داد وگفت:
-ووی...نزدیک بودااااا...چقد مخفی کاری سخته...مهسا یه نگاه بنداز تو چشمام ببین چیزی رو لو نداده باشن...
خندم گرفته بود...نیما رو چی فرض کرده بودیم...آخه اوشکول ادمی با ضریب هوشی 30هم میفهمید که داریم گولش میزنیم...دلم نیومد روز خوشمون رو خراب کنم برای همین گفتم:
-نه چیزی مشخص نیست...فکر نکنم فهمیده باشن...
-آخییییشش...یارو تو رمان مینویسه چشمام با دیدنش پروژکتورشد...گفتم شاید چشمای من دیگه حتما شدن فانوس دریایی تو شب طوفان زده دریا....اوووه عجب شاعرانه شد...
خندیدم:
-شما رمانم می خونید؟
-بههههه...چی فکر میکنی با خودت...مگه فقط دخترا رمان میخونن...واسه خودم رمان خونیم بیا وببین...
نیما دوباره به آشپزخونه برگشت...بدون اینکه بذاره واسش عصرونه بیارم با تحکم به شایان گفت میخواد استراحت کنه و بهتره اون از عمارت بره...بیچاره شایان رو دم در ورودی عمارت مخاطب قرارداد و گفت:
-وقتایی که من اینجا نیستم دوست ندارم بیای اینجا...
با دیدن چشمای غمگین شایان از دست نیما عصبانی شدم...اگه بدونه شایان براش چه تولدی گرفته بازم اینطور باهاش حرف میزد؟...شایان چیزی نگفت و با گفتن "حتما هرطورتو راحتی" سرش رو پایین انداخت واز عمارت بیرون زد...
مجله رو بستم وسرم روتوی دستام گرفتم...ساعت 8شبه...نیما از صبح بیرون رفته وبرنگشته بود...امروز ضبط داشتن...حتما کارش طول کشیده...بعد از اون دعوا هنوز کمی لنگ میزد ولی کبودی صورتش بهتر شده بود...
از جام بلندشدم...حالا که نیما واسه شامم نمیاد بهتره برم تلویزیون نگاه کنم...سالن بخاطر خاموش بودن چراغها تاریک بود...فقط یکی از لوسترها رو روشن کردم وروی مبل نشستم...به تصویر مات امیر بهادرلبخندی زدم وگفتم:
-حوصله توهم سر رفته نه؟...پووففففف...چیکار کنیم امیرخان؟...این عمارت هم با این بزرگیش ولی یه وسیله تفریحی توش نیست،ادم سرش رو باهاش گرم کنه...
با کنترل، تلویزیون رو روشن کردم...یعنی این جعبه جادویی به چه دردمیخوره...هیچی نداشت...مجبور شدم شبکه آشپزی نگاه کنم...اخرای آشپزی بود و باید غذارو نشون میداد که صدای نیما رو توی تاریکی سالن شنیدم...اونقد ترسیدم که بی اختیارجیغ کشیدم...دنبال صداش گشتم ولی توی تاریکی چیزی مشخص نبود...دوباره صداشو شنیدم:
-کنار پنجره ام...دنبالم نگرد...
قامت سیاهی رو که به سمت روشنایی می اومد دیدم...کی به عمارت برگشته بود؟...
-آقا کی برگشتید که من متوجه نشدم؟...
روی مبل نشست...لباسای بیرون تنش بود....یعنی تازه اومده پس چرا من ندیدمش؟...حتی صدای پاشو هم نشنیدم...
-دو ساعتی میشه برگشتم...
دوساعت؟؟؟؟....نگاهی به ساعت مچی ام انداختم...ساعت نزدیک نه بود...یعنی چی؟...
-فکر کردم تازه اومدید...آخه لباسای بیرون تنتونه...
-ادم خونه خودشم باید یواشکی بیاد که یه وقت...
زیر لب حرفشو زد...متوجه اش شدم ولی نفهمیدم منظورش چیه...
شونه ای بالا انداختم وگفتم:
-شام بیارم براتون؟
-نه بیرون غذا خوردم...دیروز شایان برای چی عمارت اومده بود؟
بالاخره پرسید...نباید چیزی رو لو میدادم...خیلی خونسردجواب دادم:
-همینطوری اومدن...عصرونه حاضر بود منم بهشون تعارف کردم...
پوزخندی زد:
-آهان...صدای خنده هاتون تو کل عمارت پیچیده بود...حالا چی میگفتید؟
از تمسخر کلامش رنجیدم ولی بازم چیزی نگفتم...فقط سعی میکردم حالاتم طبیعی باشه...
-آقا شایان چند تا جک تعریف میکردن منم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم...میدونید که پسر شوخ طبعی هستن...
نیما کمی به جلو خم شد وبا چشمای ریز شده گفت:
-اونکه بله همه میدونن شایان پسر شوخیه ولی اون به هر کسی نمیگه چه خنده نازی داره...تا اونجایی که من میدونم ودیدم اصولا شایان با هر دختری گرم نمیگیره...
تنم داغ شد...این دیگه چه حرفیه که میزد...یعنی چی؟...یعنی به منو شایان شک داشت؟...با یادآوری حرفی که زیر لب زده بود بیشتر عصبانی شدم...دوساعت زودتر اومده بود تا شاید مچ منو با شایان بگیره؟؟...این دیگه چه جورشه؟....دوست خودشو نمیشناسه؟؟...منو نمیشناسه؟...من اگه میخواستم با پسری باشم واصلا چنین دختری بودم که طرف تو می اومدم که دم دستمی...با عصبانیت از سر مبل پا شدم...صدای پوزخندش بیشتر باعث شد گر بگیرم...دستامو مشت کردم وتمام حرصمو تو صدام بردم وتنها گفتم:
-براتون واقعا متاسفم...بیچاره شایان چی فکر میکرد چی شد...امیدوارم بعدا از حرفایی که پشت سرش بهش نسبت دادید پشیمون نشید...
برگشتم....اما با حرفی که زد قطره اشکی که از قلب شکسته ام توی چشمام نشست،فرو ریخت...نرفته ایستادم...
-شایان چه طرفدار پروپاقرصی هم داره؟!
چونه ام نه از روی درد بلکه از عصبانیت لرزید...نمی خواستم برگردم که تا چشمای گریونمو ببینه...من کار اشتباهی نکرده بودم که حالا بخوام جواب پس بدم...دستای مشت شده ام رو بالا گرفتم وچند بار روی قلبم زدم...تهمت...نیما به من تهمت زد...خیلی نامردی...من که برای تو پر پر میزنم ،این جوابم نبود...

با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم...به لباسی که قراربود فردا شب بپوشم دستی کشیدم...ستایش نذاشت لباس بخرم...میگفت اگه قراره واسه هر مهمونی که نیما میگیره کل پولتو لباس بخری که چیزی واست نمیمونه...کت کتون کوتاه مشکی با نوار نازک سفیدرنگ روی جیبهاش...پیراهن سفیدبا پولکهای نقره ای روی سینه اش که بلندیش تا باسنم میرسید به همراه ساپورت ضخیم مشکی که نقشهای ریز گلهای سفیدی انتهای مچ پاش داشت لباسی بود که ستایش برای تولد پارسالم خریده بود رومیخواستم برای جشن نیما بپوشم...یه خدمتکار که بیشتر نبودم پس نیازی به لباس آنچنانی نبود...من که قراره فقط پذیرایی کنم...به سمت تختم رفتم وهندزفری گذاشتم...نیما نصفه های شب به آنا اس داد...وضع مضحکی بود هر وقت از دستش ناراحت میشدم و به آنا پیام میداد من جواب نمیدادم...پیامش رو خوندم:
-سلام...بیداری؟
وقتی جوابی براش نفرستادم دوباره پیامش رسید:
-باشه...شب بخیر
برام مهم نبود با آنا چیکار داره...وقتی با این راحتی به بهترین دوستش تهمت میزد پس چیا میتونست بار آنا کنه خدا میدونه...
***
شب جشن فرارسید...با اینکه صبح یاد حرفای دیشبش افتادم و ناراحت شدم ولی بازم دلم نیومد جشن تولدش رو خراب کنم...نیما بعد از خوردن صبحانه اش که به تنهایی خورد از عمارت بیرون رفت...زنگ زدم به شایان و ستایش تا به ویلا بیان...به کمک هر دوشون و چند تا از دوستاشون سالن پایین عمارت آماده شد...ناهار رو باز هم با شوخی های شایان گذشت...اصلا به روش نمی اورد نیما چطور از عمارت بیرونش کرده...همون شایان بود...مهربون وپاک...آره نیما،شایان پسر پاکیه...امیدوارم لیاقت چنین دوستی رو داشته باشی...
صدای جیغ ستایش باعث شد با عجله به سمت چپ سالن برم...روی زمین افتاده بود...روی صورتش خامه ای شده...با شلیک خنده شایان و دوستاش فهمیدم این شیطنتاش پایانی نداره...
-مهسا یه دستمال بهم بده تا حساب این ایکبیری رو برسم...
با خنده جعبه دستمال کاغذی رو بهش دادم...شایان پشت سرم قایم شد وگفت:
-وووی مهسا جلوی این دختر وحشی رو بگیر میخواد منو بخوره...
ستایش ادای کسی رو درآورد که بالا میاره....
-اووووغغغ....من تو رو بخورم ؟؟همینجوری بهت نگاه میکنم بالا میارم...
شایان دست به کمر کنارم ایستاد...صداشو مثه دخترای لوس کرد و گفت:
-خانوم محض اطلاعتون بگم هرکی منو خورده پسندیده...حالا شما هم یه امتحانی بکن...
برگشت و رو به من چشمکی زد...صدای خنده دوستاش بلند شد...این بشر آبرو رو خورده یه آبم روش...
ستایش وقتی خنده دوستای شایان رو شنید از عصبانیت سرخ شد...همینکه ایستاد صدای جیغ دخترونه شایان توی سالن پیچید و پا به فرارگذشت...منو دوستاش دلامون رو گرفته بودیم وخندیدیم...اون دوتا هم دنبال هم می دویدن وجیغ میکشیدن...
عصر همه چیز آماده شده بود...فقط موند دور کردن نیما از عمارت تا ساعت 7شب که اونم دست شایان رو می بوسید...دم در ایستادم تا با همه خداحافظی کنم...قرارشد برن خودشون رو برای جشن آماده کنن وبرگردن...به گردن پر از خراشهای شایان خیره شدم متوجه شد وگفت:
-خیلی ضایع اس نه؟
سری تکون دادم وگفتم:
-بستگی به لباس امشبتون داره...ولی خب هرچی عوض داره گله نداره...
-اووففف...ستایش دستت بشکنه...آدم انـــــــــــــــقد وحشی...هنوز میسوزن...راستی لباسامو گذاشتم تویکی از اتاقای طبقه بالا... با نیما برگشتم عمارت همینجا آماده میشم...
با خداحافظی به سالن برگشتم وبه همراه ستایش برای آماده شدن به طبقه بالا رفتیم...حموم ربع ساعته ای کردم...لباسامو پوشیدم...زحمت آرایش صورت و موهامم ستایش کشید...
مهمونا اومده بودن...عمو رضا وخاله زهرا گفتن نمی تونن بین این همه جوون بیان...کادوشون رو ستایش آورده بود...هرکسی مشغول کاری بود..یه عده میرقصیدن...یه عده هم یا حرف میزدن یا نوشیدنی میخوردن...با ویبره گوشیم پیام شایان رو خوندم:
-نزدیک عمارتیم...
دستور صادرشد...چراغها خاموش...سکوت مطلق...نفس کشیدن ممنوع...فقط کافی بود نیما وارد عمارت بشه تا همه نقششون رو اجرا کنن...دستگیره در ورودی پایین رفت...آب دهنمو از هیجان پایین فرستادم...صدای شایان توی سالن پیچید:
-فیوز پریده؟
نیما جواب داد:
-فکر نکنم...آخه چراغای باغ روشنه...
صدام زد:
-مهسا...کجایی تو؟...
با روشن شدن چراغهای سالن صدای جیغ و کف زدن بچه ها بلند شد...قیافه وحشت زده نیما خنده دار ترین بخش جشن بود...بابک بلافاصله از نیما عکس گرفت...با فلش دوربین نیما به خودش اومد و دهان نیمه بازشو بست...همه یک صدا گفتن:
-تولدت مبارک نیما...
آخ که چقدر دوست داشتم اون لحظه بپرم بغلشو بوسه بارونش کنم...لبخند شیرینش کم کم به خنده زیبایی تبدیل شد...هر کسی بسمتش میرفت وبهش تبریک میگفت....چشماش دنبال کسی میگشت...جلو رفتم...بهم نگاه کرد...مهربون...خوشحال وقدرشناسانه...لبخندی مهمون لبهام کردم:
-تولدتون مبارک آقا...
صدای شادش تو گوشم از تموم آهنگای دنیا خوشتر بود:
-ممنون...
باید میفهمید اونی که باید ازش تشکر کنه من نیستم...سریع گفتم:
-از من تشکر نکنید...برنامه ریزی این جشن با دوستتون آقا شایان بود...
لبخندش محو شد...ابروهاش بالا رفت و سریع به پشت سرش نگاه کرد...شایان با لبخند شیطونی ابروهاشو چند بار بالا انداخت...نیما کاملا برگشت و به سمت شایان رفت...
-باید فکرشو میکردم...ممنونم شایان...
-خواهش میشه...به جبران فراموش کردن پارسال...
-جبران کردی پسر...
نیما شایان رو بغل کرد...از این صحنه کلی خوشحال شدم...بابک شده بود شکارچی لحظه ها...یه عکس از آغوش گرفتن این دوتا دوست انداخت... با بلند شدن آهنگ شادی همهمه توی سالن پیچید و دخترا و پسرا همگی برای رقص وپایکوبی به وسط سالن رفتن...نموندم تا بحثشون رو گوش بدم...باید پذیرایی میکردم...
ستایش کنارم ایستاد...سینی خالی نوشیدنی ها رو روی میز گذاشتم...
-جان من یه نگاه به نیما بنداز...ندیدی چه جوری از پله ها پایین اومد تو دلم گفتم الحق والانصاف لقب ارباب عمارت بهش میاد...
دنبالش گشتم...دیدمش...کنار شایان ایستاده بود ومیخندید...با دیدن اون کت کتون قرمز،تیشرت وشلوار لی مشکی چیزی توی قلبم فرو ریخت...موهای فشن شده کوتاهش چقد بهش می اومد...یکی از دوستاش به من اشاره کرد...برگشت و بهم خیره شد...اخماشو از اون فاصله هم میدیدم...چرا اخم کرده؟...اینکه 1ساعت پیش خوب بود؟...البته بایدم عصبانی بشه چون بجای این همه دختر خوشگل و قد بلند خدمتکارش بهش خیره شده و قربونش میره...سرم رو پایین انداختم...پسری ستایش رو برای رقص صدا زد ومن دوباره تنها شدم...سرجام ایستادم که اگه چیزی میخواست بتونه پیدام کنه...آهنگ ملایمی پخش شد وبعضی از دختر پسرا دو به دو مشغول رقص شدن...ستایش توی آغوش پسری که حالا چهره اش یادم اومد میرقصید...پسر خالش بود...اینا بدجور مشکوک میزدن...بعدا ته توش رو زیر زبون ستایش در میآوردم...مشغول دید زدن رقاص ها بودم که متوجه دختری شدم که توی آغوش نیما فرو رفته و مشغول رقصیدنه...نگاهشون بهم قفل شده بود...دلم برای لحظه ای آشوب شد...اون دختر تو بغل نیمای من چیکار میکرد؟...با حسرت به دختر زیبای قدبلند که لباس باز زرد رنگی پوشیده واز بودن درآغوش نیما خوشحال بود،نگاه میکردم...نفسم رو با حرص بیرون دادم...دستای لرزونمو مشت کردم...باید از سالن میرفتم...من تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشتم...
-مهسا خوبی؟
به سمت صدا برگشتم...شایان غمگین کنارم ایستاده بود...چشماشو توی گردی چشمام تکون میداد...دوباره سوالشو تکرارکرد:
-خوبی؟
صدام لرزید:
-خو...بم...
پوزخند روی لبای شایان منو یاد نیما انداخت:
-میدونستم...از نگاهت و از رفتارات فهمیدم که دوسش داری...مهسا خوب نیستی...من از چشمات میخونم...از رد اون اشکات...
بالاخره یکی فهمید...این چشما منو لو دادن...الان باید چیکار میکردم...انکار یا سکوت...دوست نداشتم دروغ بگم...سکوت کردم...دستش رو نوازش گونه روی بازوم هام حرکت داد...
-مبارکه خانومی...
سرم رو پایین انداختم... دستش زیر چونه ام قرارگرفت و سرم رو بلندکرد...لبخند تلخی رو لباش نشست:
-عاشق شدن که خجالت نداره پرنسس...اما مطمئنی نیما هم تو رودوست داره؟...نمیخوام درگیر عشق یه طرفه بشی مهسا...داغونت میکنه...من مهسای محکم رو بیشتر دوست دارم...
-من...
چیزی نداشتم بگم...حتی نمیدونستم نیما منو دوست داره یانه؟...من مهربونیاشو گذاشتم پای قلب پاکش...هیچ حرفی ازش نشنیدم که حالا با اطمینان به شایان بگم آره عشق من یه طرفه نیست...
-فکر نکنم از احساست بهش گفته باشی...درسته؟
به رقص دو نفره نیما و اون دختر نگاه کردم و سرم رو به نشانه نه تکون دادم...صدای پوف کردن شایان رو شنیدم ولی برنگشتم ببینمش...نگاهم تنها به عشقم بود...عشقی که نگاهش به من نیست و داره با خوشحالی از این جشن لذت میبره...منم همینو میخواستم...اینکه این جشن براش بیادماندنی بشه...با خوشحالی اون منم خوشحالم...نیما بخند...با تمام وجودت از این مهمونی لذت ببر...سهمم از تو فقط یه آهه...آهی از ته قلب برای سوزوندن احساساتم...
- به خودت ظلم نکن مهسا...ببین من یه نظر شخصی دارم اونم اینکه اگه الان تلاشتو بکنی حالا یا خوب یا بد خیلی بهتر از اینکه بعدها بخاطر اینکه فرصت داشتی و حرف نزدی پشیمون بشی...
برگشتم و توی چشماش نگاه کردم...نمی دونم چطور ولی حرفمو به زبون اوردم بدون اینکه بفهمم چرا برای درد دلم باید با صمیمی ترین دوست نیما حرف بزنم:
-برم چی بهش بگم؟
-خیلی راحت حرف دلت رو بهش بزن...
-این خیلی راحته؟!
شایان خنده ای کرد وگفت:
-اگه بخوای از آب خوردنم راحتتره...
-شایان الان وقت شوخی نیست...من نمیتونم تو چشماش نگاه کنم و بگم...
-دوست دارم...
حرف نیمه تمومی رو که میترسیدم به زبون بیارم شایان تموم کرد...
-نمیتونم...نمیشه...
-باید بتونی...بهتر از اینکه بلاتکلیف بمونی...میخوای تا ابد خدمتکارش باشی؟...شایدم خدمتکار خانومش...
نگاه تیزم رو بهش انداختم...همینم مونده خدمتکار زنش بشم...عمرا...نیما برای منه...اما....من نمیتونستم برم بهش بگم دوسش دارم...اگه با اون پوزخندش تحقیرم کنه من دووم نمی آوردم...حتما پیش خودش فکر میکنه دوبار بهش مهربونی کردم هوا برش داشته...نه...نه...غیرممکنه برم بهش اعتراف کنم...
-چی شد؟...داری فکر میکنی چطور بهش بگی؟
براق شدم...اصلا به تو چه ربطی داره...اصلا من میخوام تا ابد خدمتکار نیما باشم...تو روسننن...ای بابا عجب آدمیه هاااا...
-نه دارم به این فکر میکنم چطور میتونم از دستت فرارکنم...
صدای خنده شایان میون آهنگ حل شد...هیچکس حواسش پیش ما نبود...شایان بازومو گرفت و به همراه خودش کشوند...اونقدر کارش ناگهانی بود که جای هر عکس العملی رو ازم میگرفت...به سمت آشپزخونه رفتیم...کسی اونجا نبود...منو روی صندلی نشوند وخودش هم رو به رو م نشست وگفت:
-ببین مهسا میخوام صادقانه باهات حرف بزنم...خوب به حرفام گوش بده...اما قبلش تاکید کنم تو به هیچ عنوان نمیتونی از دست من فرارکنی... وقتی از کسی خوشم بیاد مثه کنه بهش میچسبم حتی اگه از بودن با من بدش بیاد...اوکی؟
لبامو بالا دادم و با اخم نگاش کردم...این دیگه کیه؟...بابا نمیخوام با نیما حرف بزنم...من....ن.م.ی.ت.و.ن.م...به چه زبونی بگم...الحق کنه بهت میاد...افکارمو به زبون آوردم:
-شایان داری اذیتم میکنی...نمیدونم چرا باید درمورد نیما واحساساتم باهات حرف بزنم...اصلا تو میدونی جایگاه من چه؟...کیم؟...از کجا اومدم؟...همینطوری میخوای منو به نیما بندازی؟...داری مشکوک میزنی هاااا...
شایان کمی به جلو خم شد و دستامو محکم توی دستاش گرفت...میخواستم بکشم کنار که نذاشت و لبخند اطمینان بخشی زد وگفت:
-تو آدم بدی هستی؟
-نه...
-قصد گول زدن نیما رو داری؟
-نه...
-به احساسات خودت شک داری؟
-نه...نه...نه...درد من که خودم نیستم...من میدونم چی میخوام ولی این تویی که متوجه خواسته ات نیستی...نیما و مهسا کنارهم نمیان...خدمتکار و ارباب...
-میان...من میگم میان...
کلافه گفتم:
-شایان بس کن...نظر مثبت تو از منفی بودن خواستت کم نمیکنه...میخوام برم...

بلند شدم...نمیفهمیدم چرا انقد با شایان صمیمی حرف میزدم...یا چرا شایان انقد اصرار داره که من به نیما اعتراف کنم...شایان با من بلند شد ولی دستم رو ول نکرد...نمیذاشت تکون بخورم...
-دستمو ول کن شایان...
-بذار امتحان کنیم...با من شروع کن...
دادزدم:
-چی میگی تو؟...من میگم نره تو میگی بدوش...
شایان ولی آروم بهم گفت:
-بهت گفتم می خوام باهات حرف بزنم...بشین تا دلیل اصرامو بهت بگم...
اگه هم نمیخواستم به حرفاش گوش بدم هم نمیشد چون دوباره دستمو کشیدو کنارم نشست...صداشو صاف کرد وگفت:
-روز اولی که تو رو دیدم صادقانه بگم با اون موهای فر ولباس فرمت فکر کردم تم جدید مهمونیه نیماست...یه لحظه شک کردم... آخه نیما هم بدجوری بهت خیره شده بود...گفتم شایان، دوست دختر جدیدشه...ولی با صحبتهایی که شد فهمیدم نه تو یه خدمتکاری...هنوزم یاد اون روز میافتم خندم میگیره...مهسا اونروز تو برای من یه خدمتکار بودی...
لبخند مهربونی زد...به لباش خیره شده بودم...میخواستم ادامه بده...با زبونش لبشو تر کرد وگفت:
-خب تو یه خدمتکار بودی ومن اینو انکار نمیکنم...اما مهسا،وقتی برای جشن یلدا دنبالت به آرایشگاه اومدم یه چیزی توی دلم با دیدنت تکون خورد...تو اون لحظه اصلا شبیه یه خدمتکار نبودی...تو یه خانوم متشخص،سنگین و باوقار بودی...تو با دخترای دیگه فرق میکردی...وقتی دستت رو گرفتم و تو کنار کشیدی فهمیدم این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیست...نجابتت رو تو این چندماهی که شناختمت بهم ثابت کردی...مهسا من تو رو بهتر از خودت شناختم...شایان یه پسره،پسری که بخوبی میتونه تشخیص بده کی خوبه کی بده...تو بعد از مهمونی برای من دیگه یه خدمتکار نبودی و نشدی...دوست من توی عمارت کنار نیما زندگی میکرد...تو شدی دوستی که دوسش داشتم و دارم...اما نیما...مهسا...من نیما رو 8ساله که میشناسم...خط به خط متن وجودیشو خوندم و از حفظ بلدم...نیما هیچ جای ناشناخته ای برای من نداره...با تمام صداقتم میگم...با اومدن تو نیما خیلی عوض شد...نمیدونم باور میکنی یا نه وشاید بدونی که نیما رابطه اش با دخترا بازبود...ببین من از فعل گذشته استفاده میکنم چون نیما الان چندماهه که حتی با یه دختر چشم تو چشم نشده چه برسه به اینکه باهشون برخورد داشته باشه...اوایل درک نمیکردم... منشاء مهربونیا وخوش اخلاقیهای نیما رو نمیفهمیدم...ولی بیکار ننشستم...کنجکاوی کردم تا بالاخره سوالام پاسخ داده شد...نگاهش رو خوندم همون روزی که مسموم شد...همون روزکه تو براش بال بال میزدی و نیما از این همه توجه لذت میبرد...من به این میگم عشق...حالا بهم حق بده مهسا تو بهم بگو کی بهتر از تو برای نیما تو این دنیا وجود داره؟...نیما قبل از اینکه ارباب این عمارت،این ثروت واین جایگاه باشه یه انسانه همونطور که تو از اولم یه خدمتکار نبودی...بودی؟..
حرفای شایان تموم شد...همونطور تو چشمام خیره بود...میخواست تک تک حرفاشو تایید کنم....باور نمیکردم نیما هم منو دوست داشته باشه...درک حرفای شایان برام خیلی سخت و سنگین بود...هنوزم قانع نشده بودم که چرا باید بهش اعتراف کنم...اگه اونم منو دوست داشت حداقل یه قدمی برمیداشت...سرم رو به نشونه منفی بودن افکار شایان تکان دادم...نگاهش غمگین شد وگفت:
-چرا؟...
-تو نمیتونی بجای نیما حرف بزنی...تو اونو میشناسی درست ولی از دلش که خبر نداری...شاید این عشق نباشه...شاید...چه میدونم...شاید...
-شاید چی؟
با عوض شدن آهنگ صدای جیغ و داد مهمونا بلندشد...شایان دستامو فشار داد...منتظر بود حرفمو ادامه بدم...گیج شدم...دهنم خشک شده بود...با اضطراب گفتم:
-نمیدونم...تشنمه شایان...
بلند شد واز روی میز پارچ شربت رو برداشت ولیوانی با محتویات قرمز رنگی بدستم داد...یه نفس شربت رو بالا دادم...اما تشنگیم برطرف نشد...شایان به حرف اومد:
-این حرفای من نیست که قبول نداری تو نیما رو باور نمیکنی...مهسا،نیما اگه یه درصد بهت احساس نداشت دیروز منو بخاطر خندیدن با تو از عمارت بیرون نمی انداخت...اینو هم میخوای انکار کنی؟
باختم...رفتارای دیروز نیما به ذهنم هجوم آورد...اینکه زود برگشته بود...حرفاش...پوزخندش...تهمتی که به منوشایان زد...نفسمو با شدت بیرون دادم و با اطمینان گفتم:
-چطور میخوای کمکم کنی که بهش اعتراف کنم؟
شایان با ذوق دستاشو بهم زد...
-اونش با من..
از روی صندلی بلند شد...انگشتای دستشو توهم قفل کرد و درجا شکستشون...شونه هاشو کمی بالا وپایین انداخت...با ابروهای بالا رفته گفتم:
-میخوای بری دعوا؟
بلند خندید وشیطون گفت:

-پارسال یه روز گرم تابستونی دختری که از قضا خیلی خیلی خیلی منو دوست داشت به سر کارم اومد...بهم گفت میخواد تنها باهام حرف بزنه...قبول کردم واجازه دادم که به اتاقم بیاد...روبه روم نشست وشروع کرد به من من کردن...بعد از نیم ساعت استفاده از کلماتی که اصلا ربطی به حرفی که در آخر زد نداشت اعتراف کرد که منو دوست داره...عاشقمه ومیخواد با من ازدواج کنه...
با تعجب بهش نگاه میکردم...چشمام رو چپ وراست کردم...نمیفهمیدم منظورش چیه...شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
-خب؟...توبهش چی گفتی؟
شایان دستش رو طوری که انگار براش مهم نیست توی هوا تکون داد وگفت:
-هیچی یه یک ربع ساعتی بهش خندیدم و دست آخرم اب پاکی رو روی دستش ریختم...من از دختری که بهش هیچ احساسی ندارم توجه نمیکنم...
با شنیدن حرفش دلم هری فرو ریخت...از تصمیمم منصرف شدم...از سر جام بلند شدم تا از آشپزخونه بیرون برم که جلوم ایستاد:
-کجا؟
-برو کنار... نمیخوام بهش اعتراف کنم...غلط کردم...اصلا من عاشقش نیستم...
شایان دستاشو دو طرف بدنش دراز کرد و مانع از رفتنم شد...
-بله من بهش خندیدم چون یه احمق بود...چرا؟...چون غرور خودشو رو خرد کرد وقتی از حس من نسبت بخودش چیزی نمیدونست؟...این یعنی با هاونگ تو آب کوبیدن...اما قضیه تو فرق میکنه...اون دختر یکی مثه منو نداشت تا بهش کمک کنه و بگه اون پسری که دوسش داری هم به همون اندازه که تو دوسش داری اونم تو رو دوست داره...خب حالا شروع کنیم؟
من یکی از پس این پسر برنمی اومدم...موندم تا ببینم چطور میخواد کمکم کنه...وقتی سکوت منو دید دستاشو با شیطنت بهم مالید وگفت:
-امشب بهترین شبه که بهش اعتراف کنی...خوب گوش کن...فکر کن من نیمام...
شایان کلمه به کلمه رو اروم بهم میگفت تا تو ذهنم نگه دارم...باید حفظشون میکردم...اولش گوش ندادم ولی اونقدر شایان جملات رمانتیک و صحنه های ناب درست کرد که از این کار خوشم اومد...سرتاپاگوش شدم...
-خب حالا نیما روبه روت ایستاده...شروع کن ببینم شاگردم چه میکنه...یادت باشه هر اشتباهی که بکنی برابر با یه تنبیه وحشتناکه...
صدای هورا گفتن دخترا بلندشد...نمیدونستم تو سالن چه خبره...با تمرکز شروع کردم به اعتراف احساساتم:
- میخواستم درمورد موضوعی باهات حرف بزنم...
شایان صداشو جدی کرد...اخمی شبیه اخم نیما روی ابروهاش افتاد:
-میشنوم...
لبخند زدم:
-میدونم الان فکر میکنی حرفی که میخوام بهت بزنم...برات غیر طبیعی وغیر معقوله...میدونم چیزی که الان درموردش حرف میزنم باعث از دست دادن باارزشترین گنجینه وجودیم میشه...اما قبل از بیان هر حرفی میخوام بدونی که ازدست دادن این گنجینه در مقابل حسی که...به تو دارم... هیچه...غرورم...
نفسم به شماره افتاد...خیلی سخت بود...کم آوردم...شایان جلو اومد...بازوهامو تو دستاش گرفت و کمی به طرفم خم شد:
-ادامه بده مهسا...منتظرم...
آروم تر گفت:
-میتونی...میدونم که میتونی...
چشمامو بستم...احساس کردم قلبم سنگین شده طوری که تحمل این فشاربرام غیرممکن شد...میخواستم رها بشم...میخواستم از این فشار دور بشم...حتی اگه اون کسی که جلومه نیما نباشه من برای سبک شدن احتیاج داشتم غرورمو کنار بذارم...تموم حرفای شایان یادم رفت...فقط وفقط خاطرات با نیما بودن توی ذهنم اومد...بدون اینکه چشماموباز کنم اجازه دادم احساساتم به زبونم بیاد:
-من میخوام ته مونده غرورمو بخاطر عشقی که بهت دارم پیشکشت کنم...من عاشقت شدم...با تمام وجودم دوستت دارم...باور کن گفتن این جمله ها از جون دادن برام سخت تره...این احساس نه برای یک ساعته نه برای یک روز ونه برای یک ماه...حس من از روز اولی که دیدمت ثانیه به ثانیه تو دلم رشد کرد...ریشه های این حس خیلی محکم تر از اینن که بخوام از خاک تنم درشون بیارم...من میدونم کیم و جایی که الان ایستادم کجاست ودر مقابل، ارزش ومقام تو هم برای من پوشیده نیست...باورکن عشق رو من به قلبم دعوت نکردم...خودش اومد...یه مهمون سرزده...اوایل نمیخواستم...یعنی نمیشناختمش..من این احساسی که توی قلبم خونه کرده بود رو نمیشناختم...عشق برای من تعریف شده اس..پدر ومادرم تنها ساکنای تن وروحم بودن...بجز عشق اونا من درکی از این احساسات نداشتم...وقتی شناختمش که دیرشده بود...میخواستم نابودش کنم...بی تفاوت باشم وازش رد بشم ولی وقتی تو کنارمی معادلات من به هم میریزه...ذهنم همش یه فرمان داشت اونم اینکه قلبم تنها برای تو بتپه...من...
خیسی پلکام...بغض گلوم...حرفایی که توی مغزم بودن ولی نمیتونستم بدرستی بیانشون کنم...قلبم...احساسم...همه چیز دست بهم داد که من ببرم...صدامو بالاتر بردم:
-دوست دارم...بیشتر از وجودم...حاضرم بخاطرت بمیرم...تو نباشی منم نیستم...یعنی نمیتونم باشم...
دیگه نتونستم ادامه بدم...احساس میکردم قلبم نمیزنه...سبک بودم به بی وزنی دونه های برف...خالی شدم از این همه فشار...با باز شدن چشمام قطره های اشک روی گونه هام افتادن...چشمای شایان هم بارونی بود...لبخند لرزونی روی لبای هر دومون نشست...
نمیدونم چقدر توی چشمای هم زول زده بودیم که شایان سرش رو نزدیک لاله گوشم آورد..نفسهای داغش دوباره چشمامو روی هم گذاشت...حس آرامش...حس یه حامی...بدون ذره ای هوس...صداش ارومترم کرد:
-هنوزم فکر میکنی لیاقت نیما رو نداری؟؟؟...عشق تو خواستنی تر از تمام عشقهای دنیاست...بخدا قسم اگه اون دختر همین حرفا رو بهم میزد...خالصانه و از صمیم قلبش...شایان نبودم همونجا عقدش نمیکردم...
وجود سردم گرم شد...غرورم که بخاطر حرفام از دست داده بودم به قلبم برگشت ومن دوباره سنگین شدم...برگشتم تا صورتش رو ببینم اما با برخورد جسمی داغ ونرم روی لبهام به سرعت عقب رفتم...شایان هم با چشمای گرد شده سرش رو بلند کرد وصاف ایستاد..دستش روی لبش اومد...هردو بهم نگاه میکردیم...دستپاچه شدم...سرم روپایین انداختم که صدای نگران شایان بگوشم رسید:
-بخدا میخواستم لپتو ببوسم...یعنی نمیخواستم ببوسم...ببخشید دست خودم نبود...باور کن...چیزه...
میدونستم شایان از عمد اینکارو نکرده...یه اشتباه بود...یه اتفاق ناخواسته...نمیخواستم بیشتر از این با توضیح دادن ذهنش رو درگیر کنه...اون باعث شد بخودم بیام واز بیان احساساتم واهمه ای نداشته باشم...شایان از صدتا دوست وشاید برادر برام باارزشتر بود...
-میدونم...اشکال نداره...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...