ویژه کنید
عکس و تصویر 8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و ...


8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت...
ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام دارن میرن فرودگاه برای استقبال... بیچاره تو فرجه امتحاناتش بود ولی کلی ذوق وشوق داشت و یه ریز پشت تلفن حرف میزد...اونقد از خانواده عموش گفت که صبر و تحملم تموم شد وخدا خدامیکردم هواپیماشون زودتر تو فرودگاه بشینه... کارامو انجام دادم...وسایل پذیرایی رو آماده کردم و برای تعویض لباس به اتاقم رفتم.تونیک لیمویی رنگی با شلوار جین مشکی پوشیدم،موهامو مثل همیشه دم اسبی بستم...هوا سرد بود برای همین پلیور آبی نفتیمو هم تنم کردم...خداروشکربه کمک فاطمه خانوم وستاره کل عمارت مثه الماس میدرخشید...ساعت 10صبحه و هنوز اونا نیومده بودن... واسه گذروندن وقتم پای تی وی نشستم...برنامه خاصی نداشت...پی ام سی رو گرفتم ومشغول ترانه گوش دادن شدم...

با دیدن خواننده یاد چشمای مشکی نیما افتادم..خیلی شبیه هم بودن... با همون اخم و جذبه همیشگیش...
با شنیدن صدای بوق که توی حیاط می اومد با عجله برای استقبال به سمت در بزرگ ورودی رفتم وبازش کردم...لباسام خوب بود...نیما صبح بهم گفت نمیخواد فرمم رو بپوشم...کلی تو دلم قربونش رفتم...
ماشین شاسی بلند عمورضا پشت پورشه نیما پارک کرد...اول نیما پیاده شد...حیاط پر از برف بود ولی جاده وردی رو علی آقا از برف پاک کرده بود تا مشکلی پیش نیاد...مرد قد بلند و چهارشونه ای که موهای یکدست سفیدی وظاهری آراسته وشیک داشت از ماشین پیاده شد...توی دلم گفتم"بابای نیماست...نگاه توروخدا قدبلندش به باباش رفته..."...خاله زهرا وعمورضا وستایشم پیاده شدن...کنارستایش خانوم مسنی ایستاده بود...برخلاف سنش خیلی خوشتیپ وخوش هیکل بود،معلومه خیلی بخودش میرسه..."اینم مادرشه..پس خواهرش کجاست؟"...هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که دختر جوونی که نسبتا قدبلندی داشت از ماشین پیاده شد...پریساهم دست کمی از مادرش نداشت...خانوادگی خوش لباسن...امیدوارم مثه نیما مغرور واز خودراضی نباشن...
جلوتر رفتم و با استرسی که سعی میکردم مخفی کنم گفتم:سلام...رسیدن بخیر...
هر هفت نفر به سمتم برگشتن و نگام کردن...وقتی جواب سلاممو دادن مادرش جلوتر اومد،روبه روم ایستاد،توچشمای سبزش خیره شدم که با خنده گفت:
-تو باید مهساباشی، درسته عزیزم؟
یعنی قربون این عزیزم گفتنت برم من...چه روز اولی خوب تحویلم گرفت...پس نتیجه میگیریم که نیماخان به مادرش نرفته باید ببینم اخلاق پدرش چطوریه...
لبخندی زدم و گفتم:
-بله...من مهسا هستم؛خیلی خوش اومدید...
-ممنونم،تو چقدر ظریف و کوچولویی دخترم...
آی آی آی...اینم که تیکه رو انداخت.کلا اینا انگار خیلی به قد آدما توجه میکنن...نگاهی به نردبون انداختم که در مقابل حرف مادرش لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت...حرصم گرفت...رو به مادرش گفتم:
-البته خانوم باید بگم...ماشاالله شما خانوادگی قدبلندین،واسه همینم من در برابر شما ریزه میزه به نظر میام
پدرنیما خندید و گفت:
-حق با توء دخترم...حالا خانوم اجازه بده بریم داخل که خیلی خسته م...
وقتی نیما از کنارم گذشت آروم گفت:
-خاله ریزه وسایل پذیرایی رو آماده کن...
قربونت برم خدا...خودش کم بود خانوادش رو هم اضافه کردی؟؟؟فقط کاشکی جلوی اینا خاله ریزه صدام نکنه که دیگه میفتم روی زبونشون...
تو این هوای سرد مطمئن بودم یه قهوه داغ حسابی حالشون رو جا میآورد...بعد از تعارف فنجونهای قهوه خواستم جمعشونو ترک کنم که مادرش گفت:
-کجا دخترم؟بشین همینجا...میخوام بیشتر باهات آشنا بشم...پریسا بهم گفته بود نیما خدمتکارشو باز عوض کرده ولی نگفت که یه دختر جوونه...
با ترس روی مبل نشستم و سرمو پایین انداختم...حرفش دوپهلو بود یعنی چون دختر جوونیم نباید خدمتکار میشدم...شایدم...نه ...امکان نداره چنین فکری کرده باشه...به نیما نگاهی انداختم...خودش رو با گوشیش مشغول کرده بود...یه چیزی بگو نیما وگرنه گوشی رو تو سرت خرد میکنم....وقتی دیدم از نیما آبی گرم نمیشه به صورت ستایش مظلومانه نگاهی انداختم... پدر و مادرش هر دو بهم نگاه میکردن....با شنیدن صداش به خودم اومدم:
-چند سالته عزیزم؟
-بیست و دو سال خانوم
-جدی؟اما خیلی کم سن و سال میزنی...
لبخندی زدم و گفتم:
-لابد خوب موندم...شماروکه دیدم فکر کردم از منم جوونترید...
با این حرفم همه خندیدن... پدر نیما رو به همسرش کرد وگفت:
-بفرما خانوم...دیدی گفتم شما هنوز جوونید...اوووه کو تا شما زنا پا به سن بذارین...
صدای اعتراض خانوما و خنده های بلند مردا بلند شد...حتی نیما هم میخندید...
پدرش دوباره گفت:
پریسا بپر از نیما یه عکس بگیر...شکار لحظه هاست...خانومی پسرت داره میخنده...یادش بخیر...خیلی زمان گذشته هاااا
صدای نیما بلند شد:
-بـــــــــــــابـــــــــــاااااا
پریسا که چشمایی همرنگ مادرش داشت کنار من روی مبل نشست وگفت:
-خدایشش راستشو بگو تاحالا چندبار دیدی این بشر بخنده؟...انگشت شمارن نه؟
نیما با گفتن "پریسا میزنمت هاااا "دوباره باعث خنده همه شد...فضای شادشون رو دوست داشتم...انگار جزیی از خانوادشون بودم...اصلا منو به چشم یه خدمتکار نمیدیدن...با چشمکی که ستایش بهم زد فهمیدم آمارمو کف دست خانواده سلحشور گذاشته...مهم نبود بدونن من کسی رو ندارم و تنها زندگی میکنم...همینکه بهم احترام میذاشتن ومثه یکی از اعضای خانوادشون باهام رفتار میکردن برام یه دنیا ارزش داشت...
پریسا نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت:
-فکر میکنم همسن و سال باشیم.اسم منو که میدونی،چند باری پشت تلفن صداتو شنیدم...امیدوارم بتونیم تواین مدت دوستای خوبی برای هم باشیم.
-افتخار بزرگیه واسم دوست ماهی مثه شما داشته باشم...
اخمی کرد وگفت:
-شما چیه؟به من بگو پریسا...من از این القاب خانوم و آقا و شما شما کردنا بدم میاد...ریلکس باش..من از ستایش شیطونترم...از الان گفته باشم...میشیم سه تفنگ دار...مگه نه ستایش؟
ستایش نشگونی از بازوم گرفت وگفت:
-سه کله پوک بیشتر بهمون میخوره...
منو پریسا هم زمان توی سرش زدیم و خندیدیم...نگاهم به نیما افتاد...چشماش روی من زوم شده بود...لبخندم روی لبام خشکید...کسی حواسش به ما نیست...چشمای سیاهش سردرگم بودن...چه اتفاقی برات افتاده پسر که اینطور نگاهت دلمو میسوزونه...نمی خواستم کسی متوجه نگاهمون بشه...سرم رو به طرف ستایش گرفتم ومشغول حرف زدن شدیم...گرچه همه حواسم پیش نیما بود ولی خوشبختانه کسی متوجه نشد البته من فکر میکردم کسی متوجه نشد چون پریسا یه لحظه به من وچند دقیقه به نیما نگاهی می انداخت...انگار دنبال یه جواب واسه سوالش میگرده...سوالی که نه من ونه نیما حاضر به پاسخ دادنش نبودیم...
وقتی همگی برای تعویض لباس به اتاقاشون رفتن منم به کمک ستایش وخاله زهرا میز ناهار رو چیدم...خورشت قیمه،مرغ شکم پر و لازانیا درست کرده بودم...سر میز ناهار که به اصرار مادر نیما منم نشسته بودم از هردری حرف میزدن...از کار گرفته تا تفریحاتشون...همه خوشحال بودن و از کنارهم بودن لذت میبردن...صدای خنده هاشون منو یاد خانوادم انداخت..شوخی های بابا وغرغرکردن مامان پای سفره که میگفت خدا قهرش میگیره آدم با دهن پر سر سفره حرف بزنه...چهره مهربون مامانم دلم رو بدرد آورد... روزای خوشی با هم داشتیم...تا اونا بودن خنده هیچوقت از من دور نشده بود اما بعد از اینکه هردو رو از دست دادم زندگیم نابود شد...اما حالا درکنار این خانواده...نمیدونستم باید چطور از خدا تشکر کنم...اگه تو اون پارک خانواده ستایش رو نمیدیدم شاید الان خندیدن رو هم از یاد میبردم..
بعد از ناهارم همگی توی سالن جمع شدن و شروع به بحث و گفتگوکردن...درواقع جمع زنونه مردونه شد... قهوه رو همراه کیک فنجونی های مورد علاقه نیما بینشون تعارف کردم و سرجای قبلیم بین ستایش و پریسا نشستم...مارال خانوم مادر نیما روکرد بهم وگفت:
-آشپزیت حرف نداشت مهساجون...اول فکر کردم نیما غذا از بیرون سفارش داده ولی ستایش گفت خودت درست کردی...دستت دردنکنه
-نوش جونتون...بله خانوم این از وظایفمه...
مارال-حتما مادرت خیلی به فکر خونه داریت بوده آره؟
با یادآوری دوباره مادرم انگار به قلبم چنگ زدن...بغض تو گلوم نشست.سرمو پایین گرفتم و آروم جواب دادم:
-بله...خیلی واسش مهم بود...
مارال-مشخصه دخترم...میتونم یه سوال خصوصی بپرسم؟
-بله خانوم...بفرمایید...
-نمی خوا م ناراحتت کنم اما...پدر و مادرت مشکلی دارن که تو باید تو این سن بجای درس خوندن کار کنی؟
جملاتش مثه خنجر رو قلبم خط می انداخت...پس ستایش همه چیز رو هم بهشون نگفته بود...آره مشکل داشتن...مشکلشونم پسر بی غیرتشون بود...مشکلشون اینه که مردن و دستشون از این دنیا کوتاهه که اگه بودن و منو تو این وضع میدیدن صدبار خودشون رو میکشتن...اشکی رو که لجوجانه قصد پایین اومدن داشت با سر انگشتم گرفتم.لبامو روی هم فشردم و گفتم:
-پدر و مادرم شش سالی هست که...فوت شدن.اگه...اگه بودن که من الان اینجا نبودم خانوم...
سنگینی نگاهشونو فهمیدم...بیشتر از همه نگاه سنگین نیما روی خودم احساس کردم...زیرچشمی حواسم بهش بود...اونم داشت به حرفای ما گوش میداد... نمیخواستم کسی گریه مو ببینه...بلند شدم و با گفتن"ببخشید"به طرف اتاقم رفتم.خودمو روی تخت انداختم.سرمو توی بالش فرو بردم تا صدای هق هقم بلند نشه...با به یاد آوردن دستای مهربونیهای پدرم که روی سرم میکشید، گریه م بیشتر شد...آخه از همچین پدری باید...
حتی یادآوریش هم عذابم میداد.جای اون زخم روی دستم همیشه گذشته مو به یادم میاورد.گذشته ای که هیچوقت تلخیش از یادم نمیره.
دستی روی شونه م نشست.سربلند کردم و پریسا رو دیدم.از روی تخت بلند شدم و نشستم.ستایشم توی چارچوب درایستاده بود...اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
-معذرت میخوام...متوجه اومدنتون نشدم...
پریسا دستمو توی دستش فشرد و گفت:
-مامان ازت معذرت خواست...قصد ناراحت کردنتو نداشت...ستایش یه چیزایی از تو بهمون گفته بود ولی واقعا نمیدونستیم که...خدابیامرزتشون...دیگه گریه بسه...مامان مارالم دلش نازکه...الاناست که اونم بزنه زیر گریه...پاشو یه آب بزن به صورتت...پاشوکه دستور اکید نیماست...
سری تکون دادم و گفتم:
-چشم...
-چشم چیه دختر؟...نمیدونم با نیما چطور برخورد میکردی ولی تا موقعی که ما اینجاییم تو میشی خواهر کوچیکه خودم...لحظه اولی که دیدمت مهرت به دلم نشست...
-منم همینطور...
-پاشو صورتتو بشور...
تا عصر دیگه پایین نرفتیم...اونقد با ستایش و پریسا مسخره بازی درآوردیم که نفهمیدیم کی خوابمون برد....مارال خانومم که برای استراحت به طبقه بالا اومده بود بهمون سر زد وبازم از طرف خودش ازم عذرخواهی کرد...خیلی دوسشون داشتم...خیلی بیشتر از خیلی...
ستایش وخانوادش شب نموندن وبعد از قول وقرارهایی برای تجدید دیدار با همدیگه ازهم جدا شدن...قراربود آخر هفته جشن کوچکی توی عمارت گرفته بشه...گرچه رسم ما نبود ولی میخواستن شب کریسمس رو با هم بگذرونن...
شب پریسا مجبورم کرد توی اتاقش بخوابم...هردومون روی تخت دونفره زرشکی رنگش دراز کشیدیم...پریسا به سقف اتاق خیره شد وگفت:
-هیچوقت دوست نداشتم تنهایی توی اتاق بخوابم...دلم یه خواهر میخواست که شبها بشینیم باهم حرف بزنیم...کلی راز داشته باشیم...شیطنت کنیم و از بودن در کنار هم خوشحال باشیم...نمیگم نیما برادر خوبی نیست...اتفاقا توی هر شرایطی کنارم بوده و من دیوونه وار دوسش دارم ولی خب یه خواهرکوچیکتر یا بزرگتر داشته باشی فرق میکنه...دوست داری از خانوادت بهم بگی؟
به پهلو خوابیدم تا بتونم چهرشو ببینم...صورتش رو برگردوند وگفت:
-احساس میکنم هنوز بغض نبودنشون توی گلوته...این اشکایی که ذره ذره میریزی برای آروم کردن دلت کافی نیست...بذار من خواهرت باشم...بهم بگو چی رو دلت سنگینی میکنه؟
پریسا آدم شناس خوبی بود...ستایش بهم گفته روانشناسی میخونه...چقد خوبه آدم دو تا گوش مفت داشته باشه و حرفای ته مونده دلشو بهش بگه... همینطور که چشمه اشکام دوباره میجوشید گفتم:
-اره حرف تو دلم زیاد دارم...کسی نبود که براش تعریف کنم...که سبک بشم از تموم دردی که 6ساله روی دلم نشسته و هر روزم سنگین تر میشه...دلم نمی اومد ستایش رو با حرفام ناراحت کنم...هیچوقت از توی دلم خبر نداشت فقط حرف چشامو می خوند...مث یه دوست...بهم گفتن روانشناسی می خونی...آره؟
-اوهوم...بگو حرفاتو مهسا...نذار این بغضها بعدا واست بیماری بشه...پیشگیری بهتر از درمانه...بغضتو همین جا پیش من بشکن...
-از کجا بگم پریسا که گفتنی هام زیاده... نمیدونی چقدر سخته نبودن پدر...نبودن آب حیات خونت...تکیه گاه لحظه لحظه زندگیت...وچقدر سختتر به فاصله دو ماه مادرت،شاه قلبت..آرامش خونه...نسیم مهربون روحت رو از دست بدی...نمیدونی وقتی محرم رازتو، درمون درداتو،جون و دلتو به خاک بسپاری یعنی چی؟...من با دستای خودم خوشبختی و آرامشمو به خاک دادم،بابام برام یه دوست بود...وقتی بودن همه چی داشتم،شخصیت،غرور،آرامش اما...اما وقتی رفتن کمرم شکست...نابود شدم.الان هیچی ندارم جز یه قلب شکسته،غروری که خیلی وقته خرد شده.من هیچی ندارم پریسا...هیچی...
نفهمیدم خودمو کی تو بغلش انداختم. هیچوقت اینطوری خودمو خالی نکرده بودم.با این که این تمام ماجرای زندگیم نبود اما بازم این اشکها،این نوازشهای محبت آمیز پریسا قلبمو تسکین میداد.نمیدونم چقدر تو حال خودم بودم که پریسا گفت:
-آروم باش مهسا...خوبه گریه کن...مسکن تو فقط گریه هاته...تموم احساستو باهاشون بریز بیرون...اطرافتو ببین...پدرومادرت تنهات نذاشتن...اونا به کمک خانواده عمو رضا و ما دوباره برات تکیه گاه شدن...دستای پدر من و عمورضا رو مثه پدر خودت بدون...میدونم هیچ کس نمیتونه جای اونا رو واست بگیره ولی اجازه بده ما این تلاشو بکنیم...بذار ما خانوادت باشیم...
از آغوشش بیرون اومدم و گفتم:
-ممنونم پریسا...تو دختر خیلی خوبی هستی...حالا متوجه شدم وقتی گفتی ای کاش خواهر داشتی...ببخشید اگه ناراحتت کردم.الان خیلی بهترم...
اخمی کرد وگفت:
-تو که هنوز هیچی نگفتی؟...امشب باید کلی باهام بحرفی...یالا بریز بیرون اطلاعات شخصیتو...
خندیدم و صاف توی جام نشستم:
-واسه امشب کافیه...من اونقدر بی چشمو رو نیستم دیگه...تازه امروز اومدین...بگیر بخواب که وقت واسه حرف زدن زیاد هست...
-اول قول بده؟
-قول میدم...
-اوکی پس شب بخیر
-شب تو هم بخیر...
با خاموش شدن آباژور،اتاق تاریک شد ومنم با لبخند به خواب رفتم...
***
بی اختیار از زبونم در رفت:
-اما تو نردبون رو نمیشناسی
دستمو محکم روی دهنم گذاشتم.عجب حرفی زدم.پریسا اول متعجب نگام کرد اما بعد کم کم لبهاش به خنده باز شد.قهقهه ش تمام اتاقو پر کرده بود.اونقدر خندید که اشک از چشماش دراومد.میون خنده گفت:
-وای...وای خدا...دلم درد...گرفت...تو چقدر...باحالی...اگه نیما بفهمه...
با ترس گفتم:
-تو رو خدا بهش چیزی نگید،من همینجوری هم ازش حساب میبرم...
در حالیکه هنوزم میخندید بلند شد و گفت:
-پس اگه میخوای بهش چیزی نگم...بگیر بخواب...بابا خودش واسه صبحانه کله پاچه میگیره...
وقتی بیرون رفت روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق چشم دوختم.چه زود مهر این خانواده به دلم نشسته بود.مخصوصا پریسا که برعکس برادرش که توروزای اول کارم اخمو وبداخلاق بود اون خیلی خوش صحبت و مهربونه...البته نیما هم پشت چهره سنگیش پنهان شده وگرنه هیچی توی دلش نیست اینو که دیگه نمیتونستم انکار کنم...
کش و قوسی به بدنم دادم و از روی تخت بلند شدم.ساعت9.5صبح بود....وای چقدر خوابیدم؟....ولی انصافا این خواب حالمو جا آورد... آبی به سر و صورتم زدم و به آشپزخونه رفتم.درسته که اونا ملاحظه منو میکردن اما دلیل نمیشد که منم کارامو درست انجام ندم.خونه در سکوت مطلق بود...تصمیم گرفتم برای ناهار قیمه درست کنم...وسایل موردنیازمو آماده کردم...میخواستم شعله گاز رو روشن کنم اما هر کاری میکردم روشن نمیشد...ای بابا اینکه دیشب خوب بود...دیگه داشتم عصبانی میشدم که با صدای نیما از جا پریدم:
-شیر اصلی بسته س!...مامانم عادت داره فلکه اصلی رو میبنده...
با ترس به سمتش برگشتم.دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
-وای...ترسیدم!
جلوتر اومد و وارد آشپزخونه شد.شیر گاز رو باز کرد و روی صندلی نشست.یه پلیورقهوه ای با شلوار آدیداس مشکی پوشیده بود...بابا خوشتیپ!!!
-چیزی میخواین آقا؟
سری تکون داد و گفت:
- بله...یه قهوه...
به سمت قهوه جوش رفتم و روشنش کردم.تا قهوه درست میشد خواستم تدارک ناهارو ببینم که صداشو شنیدم:
-چرا صبح بیدارنشدی؟...
فکرد کردم میخواست دعوام کنه که برای خانوادش صبحانه درست نکردم برای همین هول شدم وگفتم:
-بخدا من بیدارشدم آقا ولی پریسا خانوم اجازه ندادن بیام پایین صبحونه درست کنم...میگفت پدرتون رفتن کله پاچه بگیرن...
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-مگه من حرفی زدم که اینارومیگی...فکر کردم بخاطر حرف مامانم هنوز دلخوری...اشکال نداره...منم صبح بیدار نشدم...
خیالم راحت شد...نمیخواستم فکر کنه من از زیر کار درمیرم...
-میخوای قورمه درست کنی؟
متعجب گفتم:
-بله آقا...
-نمیخواد در عوضش فسنجون درست کن...خیلی وقته نخوردیم!
ته دلم کلی ذوق کردم...پس اینم از فسنجونای من خوشش اومده و بروز نمیده:
-چشم..هر چی شما بگید
فنجون قهوه رو جلوش گذاشتم و مشغول غذا پختن شدم اما احساس میکردم داره بهم نگاه میکنه.برای اولین بار از حضورش معذب بودم.همونطور که پشت بهش ایستاده بودم پرسیدم:
-اقا...نمیخوام فضولی کنم ولی انگار به از جشن میخوایید مسافرت برید...درسته؟
تعللی کرد و جواب داد:
-آره البته من دو روز بیشتر نمیمونم،بعدش با گروه میرم...کنسرت داریم...چطور؟
-همینطوری پرسیدم...میتونم بپرسم کجا؟
-مسافرتمون رو میپرسی یا کنسرتم؟
پریسا دیروز عصر بهم گفت میخوان برن شمال...قراربود منم باهاشون برم...آخه ستایش وخانوادشم میرفتن ومن توی عمارت تنها میشدم...مارال خانومم گفت منم حتما باید بیام...
-کنسرتتون کجاست؟...
شیراز!!!-
دستم از حرکت ایستاد...شیراز؟...خیلی وقت بود که به زادگاهم فکر نمیکردم...یعنی داشتم سعی میکردم فراموشش کنم...از وقتی که خانوادمو از دست داده بودم برام پر از خاطرات تلخ بود ولی الان بدجور احساس دلتنگی میکردم.به سمتش برگشتم.نگاهی بهش انداختم و پرسیدم:
-خانوادتونم با شما میان شیراز؟
فنجونو روی میز گذاشتت و گفت:
-نه...اونا مقصدشون فقط شماله...چطور؟
دلم میخواست بهش بگم شمال نمیرم ولی در عوضش منو با خودش ببره شیراز...دلم واسه شهرم تنگ شده بود...واسه اون دوتا قبرسرد که 4ساله ندیدمشون...
صدای نیما منو از خیال شهرم بیرون آورد:
-پرسیدم چرا میخواستی بدونی؟
-هیچی هیچی...فکر کردم خانوادتون واسه کنسرتتون میان...
اما بود،خیلی چیزا بود،دلتنگی بود،تنهایی بود.بی کسی بود.نمیدونم چرا همش دارم به گذشته فکر میکنم.باید میزدم به بیخیالی؛من که نمیتونستم جایی برم.
با اومدن پریسا و بعدش پدر و مادرش بازم فضای خونه پر از شادی شد...پریسا توی آشپزخونه کمکم میکرد تا غذا بپزم گرچه بیشتر کثیف کاری میکرد...مارال خانومم پیش یکی از دوستای صمیمیش که دعوتش کرده بود نشسته و با هم میگفتن و میخندیدن...نیما وپدرشم یه سر به نمایشگاه ماشین زدن وقراربود واسه ناهار برگردن...نزدیکی های ظهرم ستایش اومد و جمعمون کامل شد...اونقدر آشپزخونه رو به گند کشیدن که صدام در اومد وهردوشون رو از اونجا انداختم بیرون... میخندیدیم وشاد بودیم..ناهار رودرکنار دوست مارال و ستایش خوردیم...خاطرات دانشگاه پریسا اونقدر جالب وخنده دار بود که با دل درد وحشتناکی که به بخاطرخندیدن زیاد بود،از سر میز پا شدم...نیما از خنده سرخ شد و من چقد خنده های شیرینش رو دوست داشتم...بیچاره ستایش از دیدن تغییر رفتار نیما شاخ درآورد و مدام ازم میپرسید که چیز خورش کردم یا نه؟؟؟... دست آخرم پریسا با چشمکی رو به همه کرد وگفت:
-راست میگن فلفل نبین چه ریزه هااا...عجب آشپز خوبی هستی مهسا جون...حسودیم شد...
موقع ناهار همه از دستپختم تعریف میکردن اما من چشمم به نیما بود که با ولع مشغول خوردن بود...نمیدونم این خوش اشتهاییش رو به پای غذا میذاشتم یا به خاطر حضور خانوادش اما هر چی که بود ته دلمو شاد کرد.
بعد از ناهار عمورضا وخاله زهرا هم اومدن...به کمک ستایش قهوه درست کردیم و به سالن بردیم...بعد از تعارف کنار ستایش نشستم...با سنگینی نگاهی روی خودم به سمت چپم چرخیدم...نیما با چشمای ریز شده اش با کنجکاوی بهم نگاه میکرد...تنم داغ شد و احساس کردم گونه هام به رنگ قرمز دراومدن...لبم رو کمی جوییدم وسرم رو پایین انداختم...صدای پریسا بگوشم رسید:
-نیما کجایی؟...دختر مردم آب شد...
با حرف پریسا همه شروع به خندیدن کردن...ولی من بیچاره بیشتر خجالت زده شدم...آقا پیروز پدر نیما رو بهش کرد وگفت:
-نیما بابا چیزی شده؟...
-بابا..عمورضا...میخواستم سوالی ازتون بپرسم...
-بپرس بابا...چی ذهنتو مشغول کرده...
نیما از جاش بلند شد وبه سمت راه پله ها رفت...پریسا گفت:
-پس چی شد؟...چرا رفتی؟...
نیما-الان میام...باید چیزی رو نشونتون بدم...
به رفتن نیما نگاهی انداختم...اصلا بهش برنخورد دیگران بخاطر نگاه کردن به من متلک بارونش کردن...نیما با همون پاکتی که من پشت قاب امیربهادر پیداکرده بودم به سالن برگشت...روی مبل نشست وپاکت رو به سمت پدرش گرفت:
-بابا میشه به این یه نگاهی بندازی؟
عمورضا خودش رو به برادرش چسبوند تا بتونه پاکت رو ببینه...پیروز آقا پاکت رو باز کرد...از توش یه دفتر قدیمی بیرون آورد و نگاهی به صفحاتش انداخت...با برگه زدن دفتر چیزی از لای برگه هاش پایین افتاد...عمورضا خم شد و اون برگه رو برداشت...همه با تعجب بهشون نگاه میکردن...عمورضا اخم ریزی کرد وعکس رو به برادرش داد...ابروهای بابای نیما با دیدن عکس با تعجب بالا رفت وبه سرعت به نیما نگاهی انداخت وگفت:
-اینو از کجا آوردی؟
نیما پاشو روی پای دیگه اش انداخت ودستش روبه سمت تصویر امیربهادر گرفت:
-پشت قاب عکس بود...مهسا خانوم پیداش کرد...دست خط پدربزرگه نه؟
عمورضا دفتر رو از برادرش گرفت ونگاهی بهش انداخت:
-آره دست خط حاجی باباست...اما این دفتر باید خیلی قدیمی باشه...چی توش نوشته؟...
نیما جواب داد:
-خاطرات پدربزرگه...بابا میتونم بپرسم بابابزرگ بغیر از حاجیه خانوم زن دیگه ای هم داشتن؟
مارال خانوم هینی گفت و بلند شد...دستشو پیش برد و برگه ای که حالا فهمیدیم یه عکسه از همسرش گرفت و بهش نگاه کرد...پریسا ستایش و خاله زهراهم بالای سرش رفتن...خیلی دوست داشتم عکس رو ببینم ولی خجالت میکشیدم...مسئله خانوادگی بود...شاید دوست نداشتن من چیزی بدونم...همه سرجاشون نشستن وبه دهان بابای نیما خیره شدن...آقا پیروز اخمی کرد وگفت:
-نه...مادرم تنها همسر پدربزرگ بوده...خیلی هم همدیگه رو دوست داشتن...امکان نداره پدرم به حاجیه خانوم خیانت کرده باشه...چی توی دفتر نوشته شده؟
نیما دوباره نگاهی بهم انداخت....نمیدونستم باید چیکار کنم؟...باید از جمعشون میرفتم...حتما نیما دوست نداشت من اینجا باشم واز پدربزرگش چیزی بدونم...میخواستم بلند بشم که ستایش عکس رو به سمتم گرفت:
-مهسا این عکس رو ببین...این زنه خیلی شبیه توئه...
با تردید به دست ستایش نگاهی انداختم...سرم رواطراف چرخوندم...همه داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن...صدای پریسا منو بخودم اورد:
-راست میگه...مهسا بهش یه نگاه بنداز...
عکس رو از دست ستایش گرفتم ونگاهی بهش انداختم...عکس سیاه و سفید بود...امیربهادر رو شناختم...کت و شلوار شیکی تنش بود و روی صندلی نشسته و یه دختر جوون با ابروهای پیوندی که چادر سفیدی به سر داشت پشت سرش ایستاده بود...ستایش راست میگفت اون دختر خیلی شبیه من بود...چهره دختر برام خیلی آشناست...نمی دونستم کجا دیدمش...ولی مطمئنم چشمم قبلا به چنین عکسی افتاده...با شک نگاهی به نیما انداختم...پس اونم بخاطردیدن این عکس اینطور بهم خیره میشد...
-مهسا میشناسیش؟
پریسا بود...چی میگفتم؟...برام خیلی آشناست ولی نمیدونم کجا دیدمش...کمی شبیه مادرمم بود...مخصوصا حالت چشماش..روبه پریسا کردم وگفتم:
-چهره اش برام آشناست ولی نمیدونم کجا دیدمش...
آقا پیروز روبه نیما کرد وگفت:
-تو این دفتر چی نوشته شده؟
-چند شبه که از اول تا آخرشو میخونم بابا...گیج شدم...اون زن توی تصویرهمسر بابابزرگه...درواقع زن صیغه ایش بوده...صیغه نامه اش هم توی پاکت هست...
عمو رضا با تعجب داد زد:
-چی میگی نیما؟...امکان نداره پدربزرگ به حاجیه خانوم خیانت کرده باشه...
مارال خانوم پاکت رو از دست پیروز که همچنان با دهنی باز به پسرش نگاه میکرد،گرفت ودستش رو داخل پاکت برد...برگه ای که چهارلا شده بود بیرون کشید...پریسا سریع از دست مادرش گرفتش و بازش کرد...بعد از پریسا ستایش وهمینطور دست به دست شد تا به آقا پیروز رسید...صدای نیما همه رو متوجه خودش کرد:
-میبینی بابا...اسم اون دخترگلرخه....توی برگه نوشته شده...صیغشون سه ماهه بوده...تاریخ صیغه دقیقا وقتیه که شما سه ساله بودید...بابا بزرگ تو این دفتر همه چیز رو نوشته...
با شنیدن اسم "گلرخ" یه دفعه قلبم فرو ریخت...اسم مادربزرگ منم گلرخ بود...میترسیدم چیزی بگم...سرم رو پایین انداختم...یعنی مادربزرگ من قبل از ازدواجش با امیر بهادر صیغه بوده؟...
پیروز-نمیخوام دفتر رو بخونم...بگو چی توش نوشته...
نیما کمی به جلو خم شد و پاهاشو پایین انداخت:
-خلاصه میگم...گلرخ یکی از بافنده های کارگاه قالی بافی بابابزرگ بوده...همراه خانوادش به تهران اومده بودن تا پدرش تو کارخونه ریسندگی بابابزرگ کارکنه...چون بابا بزرگ دستش تو کار خیر بوده با اصرار پدردختره...گلرخ به عنوان بافنده وارد کارگاه میشه...برادرای گلرخ دوست نداشتن خواهرشون کار کنه ولی از طرفی هم رو حرف پدرشون حرف نمیزدن...بابابزرگ نوشته تو بازدید از کارگاههای قالی بافی عاشق گلرخ میشه...ظاهرا برادرای دختره خیلی اذیتش میکردن...تو یه حادثه پدر گلرخ توی کارخونه فوت میکنه و پسراش از حاجی بابا دیه سنگینی میخوان...
عمو رضا وسط صحبت نیما میپره ومیگه:
-یادم اومد...پیروز خانواده اصلانی رو میگه؟...همونکه پسراش کارگاه های قالی بافی رو آتیش زدن...
پیروز-آره یادمه...حاجی بابا درموردش برامون تعریف کرده بود...یعنی اون پسرا برادرای گلرخن؟
نیما ادامه داد:
-حاجی بابا چیزی در مورد فامیلشون ننوشته ولی بخاطر اینکه پدر بزرگ حاضر نمیشه همچین دیه سنگینی بده اونام کارگاه های قالی بافی رو میسوزونن و از تهران فرارمیکنن...پدر بزرگم چون عاشق گلرخ شده برای حمایت از اون باهاش صیغه میکنه چون برادرای گلرخ اونو با خودشون نبرده بودن...
حاجی بابا توی دفتر از تموم لحظاتی که گلرخ پیشش بوده نوشته...از همه مهمتر اینکه...
نیما سرش رو پایین انداخت...حالا بغیر من همه بهش خیره شدن تا حرفش رو ادامه بده...عمو رضا با ترسی که توی صداش بود گفت:
-گلرخ از حاجی بابا حامله شد؟
نیما سرش رو بالا گرفت و لبخنداطمینان بخشی زد:
-نه...گلرخ هیچوقت نذاشت بابابزرگ بهش دست بزنه چون از حاجیه خانوم خجالت میکشیده...بابابزرگ نوشته عاشق نجابت و دلپاکی گلرخ شده...
پریسا که حسابی کلافه شده بود با صدای بلندی گفت:
-پس چی از همه مهمتره...اون حرفتو ادامه بده..
نیما دفتر رو از آقا پیروز گرفت وگفت:
-بابابزرگ نوشته یکماه تا پایان صیغه باقی مونده بود که سر وکله براداری گلرخ پیداشد...گلرخ هیچوقت نذاشت براداراش بفهمن که با حاجی صیغه کرده...میترسید از حاجی بابا اخاذی کنن...حاجی بابا نوشته آخرین باری که گلرخ رو دید وقتی بود که کلنگ این عمارت رو زد...بابابزرگ این عمارت رو برای عشقش درست کرد...تو دفتر نوشته که بابابزرگ هر خشتی که روی خشت میذاشته اسم گلرخ رو صدا میزده...تمام طرحهای اولیه عمارت رو براساس علاقه گلرخ ساخته...مخصوصا باغ پشت ساختمون رو...گلای رز قرمز رنگی که حیاط پشتی عمارت رو دربرگرفته براساس علاقه گلرخ کاشته شده...
آقا پیروز با عصبانیت بلند شد ودادزد:
-نیما بسه...اینا همش دروغه...این دفتر روحاجی بابا ننوشته...
مارال خانوم و پریسا به سمت اقا پیروز رفتن...سعی میکردن آرومش کنن...همهمه ای توی سالن افتاده بود...تنها کسی که سکوت کرد من بودم...مادر مادرم ،گلرخ بانو صیغه امیربهادره...همه چی یادم اومد...برگشتم به 6سالگیم...من توی حیاط بازی میکردم و مامان آلبوم عکس بزرگی رو نشون نازنین
خانوم همسایه و دوست صمیمیش میداد...
سمت مامان دویدم وکنارش روی تخت چوبی نشستم...نگاهی به آلبوم بزرگ انداختم ودستم رو روی عکس دختری که لباس محلی شیرازی تنش بود گذاشتم وگفتم:
-مامان این کیه؟
مامان با چشمای مهربونش نگام کرد وگفت:
-مامان بزرگته...مامان گلرخ من...
-مامان بزرگ الان کجاست؟
-وقتی که تو خیلی کوچیک بودی رفت پیش خدا...
تمام مکالمه هایی که با مامانم داشتم توی ذهنم اومد...تصویر اون عکس رو هنوز یادمه...شک ندارم که همون عکسه...دختری که کنار امیر بهادر خان ایستاده...سرم رو بلند کردم به جمعیت حاضر در سالن نگاهی انداختم...همه با هم حرف میزدن...چشمامو به سمت نیما چرخوندم...تنها کسی که حواسش پی من بود نیماست...با ترس توی چشماش نگاه کردم...با لبخندی که روی لبش نشست فهمیدم که از طرف اون اذیت نمیشم...حرف نگاهمو خوند...میدونست من کیم ولی تو اون لحظه به هیچکس چیزی نگفت...بابای نیما روبهش کرد وگفت:
-نیما توی دفتر دیگه چیا نوشته؟
-باباحاجی وقتی کار ساخت عمارت رو تموم کرد همه چیز رو به همسرش گفت...شاید باورتون نشه ولی حاجیه خانوم آقا بزرگ رو بخشید...ظاهرا خیلی دنبال گلرخ گشتن ولی هیچوقت پیداش نکردن...بابابزرگم این عمارت رو به اسم همسرش حاجیه خانوم کرد...
پریسا که هنوز آثار تعجب تو کلامش بود گفت:
-در واقع این عمارت برای گلرخه،درسته؟
نیما دفتر روباز کرد...صفحات آخرش رو ورق زد وخوند:
-پسرای عزیزم...پیروز و رضا جان...میدونم بعد از خوندن این دفتر از دست من ناراحت میشید ولی دوست دارم حرفایی که الان میزنم تو خاطرتون بمونه و باور کنید لحظه ای کار من از روی هوس نبوده ونیست...این دفتر رومادرتون هم خونده...دوست دارم بدونید که من لیاقت مادرتون رو نداشتم...اما بزرگواریشو با تموم کردن این عمارت جبران کردم...میدونم الان پیش خودتون میگید این عمارت نه برای مادرتون بلکه برای عشقی ساخته شد که زمینی نبود ولی وقتی من ایده ساخت این عمارت رو از گلرخ گرفتم که تازه خاک برداری رو شروع کرده بودیم...آجر به آجر این عمارت رو خودم با دستای خودم بناگذاشتم...تنها یه نفر منو درک کرد واونم مادرتون بود...چون خودش طعم عشق رو چشید...حاجیه خانوم عاشق من بود...پسرای خوبم،عشق وعاشق شدن دست آدم نبوده ونیست...ورود گلرخ به زندگی من تنها برای حمایت از کسی بود که دوستش داشتم...گلرخ در مرحله از زندگیش قرارداشت که یه حامی میخواست ومن تکیه گاهش شدم...عشق من هیچوقت این عمارت رو بچشم ندید...وقتی که رفت تصمیم گرفتم دیگه به ساختنش فکر نکنم اما عشق وبزرگواری مادرت باعث شد من این عمارت رو برای جبران تمام زحماتش وبزرگواری که هیچوقت جبران شدنی نبود بسازم...عمارتی برای یک عذرخواهی بزرگ...من این عمارت رو با عشق وبرای عشق وبخشش ساختم...برای خانوادم که از جونمم عزیزتر بودن...مادرتون منو بخشید واز شما هم میخوام که منو ببخشید...گلرخ دختری نبود که لطافت وجودش رو بخاطر پول وثروت من به حراج بذاره...وجودش از گلبرگهای گلهای رز پاکتر وزیباتر بود...امیدوارم همونطور که شما با عشق ازدواج کردید نوه های خوبمم همین احساس رو تجربه کنن...پایبند هم باشید وبرای هم زندگی کنید...پدری که عاشقانه دوستتان دارد...امیر بهادرسلحشور...
با تمام شدن نوشته های حاجی بابا نیما دفتر رو بست وبه پدرش خیره شد...همه اشک توی چشماشون جمع شده و سکوت سالن عمارت رو دربرگرفت...عمورضا بلند شد و روبه روی تصویر نقاشی شده امیربهادر ایستاد...صدای گرفته اش که ناشی از بغض گلوش بود به گوشم رسید:
-حاجی بابا در جایگاهی نیستم که شما رو ببخشم...اونیکه باید میبخشید بخشیده...من هیچوقت در زندگی با شما احساس خلاء وتنهایی نکردم و برای لحظه لحظه هایی که کنارتون بودم ازتون ممنونم...
اقا پیروز با دستش اشک روی چشماشو پاک کرد و کنار عمو رضا ایستاد ودستش رو شونه اش گذاشت:
--باباجون درسته اولش عصبانی شدم وهنوز تو شوک حرفاتون هستم ولی باز کردن این بحث بعد این همه سال چیزی رو عوض نمیکنه...من شاید دلخور باشم ولی وقتی مادرم شما رو بخشیده پس منم میتونم فقط بهم زمان بده...
پریسا وستایش همزمان باهم گفتن:
-فداتون بشیم...
با گفتن این جمله همه شروع بخندیدن کردن وجو سالن به حالت اولش برگشت...نیما دفتر و برگه صیغه نامه رو برداشت و به اتاقش برد...بحث از امیربهادر عوض شد و حول مسافرت چرخید...انگار هیچکس دوست نداشت به چند دقیقه پیش برگرده...نگاهی به تصویر خوشحال امیربهادر انداختم...تنها کسی که احساس معذب بودن میکرد من بودم...نگاه سلحشور بزرگ روی من افتاد...تو چشمای مغرورش خیره شدم...رنگ نگاهش عوض شد...برق عشق گلرخ رو تو چشماش دیدم...نگاهی که هنوز منتظر بودن...با درد لبخندی زدم وبا گفتن ببخشید برای استراحت به اتاقم رفتم...توی راهرو صدای نیما متوقفم کرد:
-مهسا...
برگشتم...چند قدم رو طی کرد و بهم رسید...بخاطر قدش مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم...چشمای مهربونش منو یاد نگاه امیربهادر انداخت...
-گلرخ مادربزرگته...درسته؟
نمیدونم چرا ولی خجالت کشیدم...سرم رو پایین انداختم...انگار من جای مادربزرگم بودم و باعث شدم بابای نیما فکر کنه میخواستم زندگیشونو خراب کنم...دست نیما زیر چونه ام قرارگرفت و سرم رو بالاآورد:
-چرا تو خجالت میکشی؟...تو که اصلا به این دنیا هم نیومده بودی!
زبونم توی دهنم نمیچرخید:
-م...من...نمی...دون...ستم...
-آروم دختر...کسی قرار نیست تو رو بازخواست کنه...کار اون دونفر روکه نباید پای تو نوشت...پدرم همچین آدمی نیست مهسا...خیالت از این بابت راحت باشه...
با لبخند زیبایی که تحویلم داد احساس کردم توی هوام...حمایت نیما از من برام غیر طبیعی بود...نگاهش،لحن مهربون کلامش...وجودمو گرم کرد...برای لحظه ای حس گلرخ رو بخاطر داشتن حامی مث امیربهادر درک کردم...یه دنیا از حمایتش ممنون بودم...برای جبران مهربونیش لبخندی زدم...نگاه گرمش روی لبام پایین اومد...منم به لباش خیره شدم...نمیدونم منتظر چی بودم...یه بوسه دیگه؟؟...بوسه ای که از طرف نیما باشه و منو باز ازخودم بیخود کنه؟...من این آدم رو دوست داشتم...من عاشقش بودم و هستم...هیچکس نمیتونه این حس رو ازم بگیره...با فاصله گرفتن نیما از من متوجه اطرافم شدم...به سمت راه پله ها میرفت...از پشت سر نگاهش کردم...روی پله اول ایستاد،برگشت و بهم گفت:
-استراحت کن...عصر با دخترا باید بری خرید...مهمونی خانوادم که یادت نرفته؟...بهتره بهترین لباس رو انتخاب کنی...مطمئنم از اون ستایش وپریسای خل وچل زیباتر میشی...
با پنهون شدن نیما پشت دیوار و شنیدن قدمهاش که به سمت سالن پایین میرفت بی اختیار وسط راهرو افتادم...حرفای نیما توی سرم پیچید:"مطمئنم از اون ستایش وپریسای خل وچل زیباتر میشی"...این جمله اش از صدتا بوسه ای که فکرشو میکردم بیشتر داغونم کرد...به سختی از جام بلند شدم وخودم رو به اتاقم رسوندم...روی تخت دراز کشیدم وتوی خیالات خودم که همشون درکنار نیما بودغرق شدم و تمام عصرم رو با این تصورات گذروندم...
بعدازظهر به همراه ستایش وپریسا برای خرید لباس به بازار رفتیم...مارال وخاله زهرا هم همراه همسراشون رفتن...نیما هم برای ترتیب دادن بکار مهمونی از عمارت خارج شد...خوشبختانه قرارنبود من توی پذیرایی کردن از مهمونا به عنوان خدمتکار مشغول بکار بشم...نیما برگزاری جشن رو به شرکتی که کارهای جشنا رو انجام میداد واگذارکرد...مهمونی بزرگی نبود و بغیر از چند تا فامیل دور و دوست آشناهاشون کسی نمی اومد...توی پاساژ لوکسی رفتیم...ستایش خیلی سریع لباس سبز رنگی رو انتخاب کرد... تواون لباس نیمه دوکلته که بندهای ریزی داشت خیلی بانمک میشد...پریساهم لباس شب مشکی بلندی که پرازنگینهای ریز براقی بود خرید...قد بلندش توی اون لباس مشکی بلند زیباییشو دوچندان کرد...اما من،هیچ لباسی با دلم نبود...میخواستم تو چشم نیما خیلی خیلی خوشگل بنظر بیام...میخواستم از لباس اون دونفر زیباتر وشیکتر باشه...هر مغازه ای که می ایستادیم و لباس هارو نگاه میکردیم با بهانه های متفاوتی از طرف من روبه رو میشد...ستایش کفری شد ولی پریسا صبورانه باهام راه می اومد...انگار از دورن قلبم خبر داشت...
صدای جیغ ستایش بلند شد:
-مهسا بیا اینجا...این لباش تن خور خودته...
کنار ستایش روبه روی ویترین مغازه ای ایستادم...لباس بلند آبی نفتی که رگه های مشکی توش کارشده بود توجهمو جلب کرد...دکلته بود...از روی سینه واز کمر تا مچ پاآبی نفتی به همراه تورهای مشکی بود واز زیر سینه تا کمرپارچه حریرمشکی رنگ پوشیده شده...کت مشکی بافت مانندی هم روش قرارمیگرفت که آستینهای خیلی کوتاهی داشت...خیلی دوست داشتم پرروش کنم...با کشیده شدن دستم توسط پریسا به داخل مغازه رفتیم...با گفتن سایز لباس وگرفتنش به اتاق پررو رفتم...به کمک ستایش تونستم بپوشمش...خیلی توی تنم زیبابود...عاشقش شدم...به پوست سفیدم می اومد...ولی قدش خیلی بلند بود ونصف بیشترش روی زمین می افتاد...درگیر بلندی لباس بودیم که پریسا با دوجفت کفش ابی نفتی مخملی رنگ که پاشنه ی بلندی داشت توی اتاق ظاهرشد...
-بیا اینو بپوش...میتونی با 10سانت پاشنه راه بری؟
یاد مهمونی قبلی افتادم...نیما مجبورم کرد اون کفشای پاشنه بلند رو بپوشم...گرچه سختم بود ولی درکنار نیما تونستم از پسش بربیام...لبخندی زدم وگفتم:
-اگه کمکم کنید توی مهمونی آبروم نره...آره میتونم بپوشم...
هر سه خندیدیم...بعد از خرید لباس و کیف و کفش به عمارت برگشتیم...نتونستم شام درست کنم برای همین نیما از بیرون شام سفارش داد...بیچاره مثلا خدمتکار استخدام کرده...از وقتی خانوادش اومدن از هفت دولت آزاد شده بودم...شب ستایش پیشمون موند...اونقدر برای جشن فردا مسخره بازی درآوردیم که صدای نیما دراومد...صدای کسی که محکم به در میزد باعث شد خنده هامون رو سریع جمع کنیم...پریسا به سمت در اتاق رفت و بازش کرد...با دیدن چشمای خواب آلود نیما و موهای بهم ریخته اش رسما پوکیدیم...اول پریسا شروع کرد و بعد ستایش ودرآخرم من...اونقد خندیدیم که نیما با عصبانیت فریاد زد:
-به من میخندین؟
پریسا کمی خودش رو گرفت وگفت:
-پ نه پ داشتیم به روحی که جلومون ظاهر شده میخندیم...وای نیما جان من تو آینه یه نگاه بخودت بنداز...
نیما بازوی پریسا رو گرفت ومحکم تو آغوشش انداخت...منو ستایش از ترس جلوی دهنمون رو گرفتیم...اما پریسا خم شد وشکمش رو گرفت:
-غلط کردم نیما...تورو جون مامان شروع نکن...
ستایش با وحشت به من نگاه کرد...یعنی نیما انقدر عصبانیه که میخواد پریسا رو بزنه...تو فکر وخیال بودیم که صدای جیغ وخنده پریسا بلند شد...نیما دو دستی شکم پریسا رو قلقلک میداد و باهاش میخندید...تو خیالمم این روی نیما رو تصور نمی کردم...صدای خنده هر دوشون تمام راهرو رو گرفته بود...ستایش به کمک پریسا رفت تا بتونه از دستای نیما نجاتش بده...ولی من محو چهره خندون نیما شدم...اونقد ضایع بهش خیره بودم که متوجهم شد و سرش رو به سمتم گرفت...نگاهمون تو هم قفل شد...دوست داشتم من الان بجای پریسا باشم و نیما اینطوری قلقکم میداد...ای کاش برادر منم مثه تو بود...نیما صاف ایستاد و با اخم ریزی تک سرفه ای کرد و به سمت در اتاق رفت...ستایش وپریسا از تغییر ناگهانی نیما تعجب کردن...نزدیک در ایستاد وگفت:
- خیلی خسته ام بچه ها...تورو خدا آروم بخندین...شب بخیر...
با بسته شدن در اتاق وکشیده شدن پاش روی کفپوش راهرو فهمیدیم از اتاق دور شده...ستایش سرش رو خاروند وگفت:

-چی شد؟
اما این سوالش بی پاسخ موند...چون پریسا چراغهارو خاموش کرد وهردومون رو بسمت تخت خواب کشوند...با اینکه تخت خواب دونفره بود ولی هرسه مون به راحتی توش جاشدیم..
صبح زودتر از همه بیدارشدم...بعداز آماده کردن صبحانه همه رو برای صرف صبحانه صدا زدم...نیما برای برنامه ریزی جشن به شرکت مورد نظر رفت...ما خانوما هم به آرایشگاه رفتیم...جشن کریسمس نصفه شب بود ولی نمیتونستیم کسی رو تا ساعت 12شب نگه داریم برای همین جشن رو برای ناهار گذاشتیم...ستایش و پریسا موهاشون رو ساده بالای سرشون بسته بودن وآرایش ملایمی روی صورتشون کار شده بود...اما موهای من باز درست شد...آرایشگر جوونی با اتو موهامو صاف کرد...قسمتی از موهای کنار شقیقه ام رو پشت سرم بست و فرق کوتاه کجی هم برام درست کرد...نمی خواستم آرایش غلیظی داشته باشم برای همین هم منم آرایشم ملایم بود...مارال خانوم هم با اون کت خاکی شیری رنگی که به تن داشت موهاشو کوتاه و بلوند کرده بود...آقا پیروز نزدیکی های ظهر بدنبالمون اومد و کلی ازمون تعریف کرد...پریسا به شوخی رو به باباش کرد وگفت:
-باباجون مواظب خانومت باشی ها...من که دوست داشتم بخورمش دیگه نمیدونم بقیه چه فکری ممکنه بکنن...
اقا پیروز صداشو کلفت کردوگفت:
-میسوزونم کسی رو که بخواد به زنم چشم داشته باشه...خودم بشخصه درخدمتشم...
اونقد لحن صداش بامزه بود که از فرط خنده زیاد دل درد گرفتیم...دم در و داخل عمارت پر بود از ماشینهای گرون قیمت وشیک...صدای آهنگ تا توی باغ هم می اومد...خاله زهرا با کت وشلوار بنفشی به استقبالمون اومد...خدمتکارای زیادی درحال پذیرایی از مهمونا بودن...اونقدر هیجان داشتم که نمی تونستم سر پا بایستم...هرسه مون به اتاق رفتیم ومانتوهامون رو درآوردیم بعد همزمان باهم به طرف سالن پایین رفتیم...با یاداوری موضوعی از ستایش وپریسا عذرخواهی کردم وبه اتاقم برگشتم...دیشب دل دردم شروع شده بود...نمی خواستم وسط مهمونی حالم خراب بشه برای همین به دستشویی رفتم ووسیله موردنظر رو جاسازی کردم...دراتاق رو نبسته بودم که صدای نیما روشنیدم انگارداشت با تلفن حرف میزد...دوست داشتم ببینم چی پوشیده...آروم آروم به سمت سالن رفتم...کنار پنجره پشت به من ایستاده بود و کت و شلوارسورمه ای رنگی به تن داشت...از اینکه ناخواسته لباسش تا حدودی با لباس من ست شده بود کلی ذوق زده شدم...به آرومی به سمت راه پله ها رفتم که صداشو شنیدم:
-خانوم ببخشید...
بغیر از من کسی طبقه بالا نبود پس حتما با من بوده...به سمتش برگشتم...با دیدنش که گوشی بدست ایستاده بود و با تعجب سر تا پام رو نگاه میکرد خجالت زده سرم روپایین انداختم...صدای قدمهایی که به سمتم می اومد با صداش به گوشم رسید:
-بابک بعد بهت زنگ میزنم...
کفشهای مشکی براقش روکه روبه روم ایستاده بود دیدم...صدام زد:
-مهسا خودتی؟
لب به دندون گزیدم وسرم رو بالا گرفتم...نگام روی کروات آبی نفتیش ثابت موند...صدامو صاف کردم وگفتم:
-بله آقا...
-سرت رو بالا بگیر ببینمت...
کف دستای عرق کرده ام رو مشت کردم و چشمامو توی چشمای سیاهش دوختم...به راحتی افتادن قلبم رو حس کردم...زیر گوشام داغ شده بود...نیما سرش رو جلوتر آورد و دوباره سرتاپامو نگاهی انداخت:
-چقدر عوض شدی!
نمیتونستم حرف بزنم...موهای ساده فشن شده اش دلم رو برد...صورت تمیز و صافش جون توی دستامو گرفت...چقدر دوست داشتم الان با انگشتام صورتشو لمس میکردم...
-بازم رژقرمز زدی؟... کمرنگش کن..
بی اختیار دستم رو بالا آوردم تا رژلبمو پاک کنم اما قبل از دستای من انگشت شصت نیما روی لبم قرار گرفت...چشمای گرد شده ام رو توی نگاهش انداختم...اما نگاه نیما روی لبام بود...آب دهنش روقورت داد و دهنش رو نیمه باز گذاشت...کمی از رژلب رو پاک کرد...ذره ای جابه جاشدن باعث میشد همونجا روی زمین بیفتم...نیما داری باهام چیکار میکنی؟...من جنبه این همه احساس رو ندارم...زیر این نگاههای سوزانش کم آوردم...دستمو روی دستش گذاشتم و پایین آوردمش...چشماشو از روی لبام گرفت و توی چشمای خمارم انداخت...حال اونم دست کمی از من نداشت...نمیخواستم کسی مارو تو اون وضعیت ببینه...تمام توانمو جمع کردم و به سرعت از پله ها پایین رفتم...
ستایش رو دیدم،به سمتش رفتم و خودمو شنونده بحثی کردم که اصلا نمیدونستم موضوعش چیه...زیرچشمی به پله ها نگاه کردم...نیما به سمت پدرش وعمورضا رفت...روبه روی من ایستاد تا بتونه منو ببینه...باید دنبال راهی میگشتم تا از این وضعیت خارج بشم...با چشم دنبال پریسا گشتم...کنار مرد مسنی ایستاده بود وبا لبخندی که بر لب داشت باهاش حرف میزد...از ستایش جدا شدم وبه سمت پریسا رفتم...تو اون لباس مشکی پوشیده اش خیلی زیبا شده بود...کنار میزنوشیدنی ها...اب پرتغالی برداشتم...کمی ازش رو خوردم...نزدیک پریسا شده بودم که پسر جوونی روبه روم ایستاد...اصلا نفهمیدم چطورجلوم ظاهرشده...حضورش اونقدر ناگهانی بود که باعث شد مقداری از اب پرتقال روی دستم بریزه...صدای گیرای پسر بگوشم رسید:
-اوه ببخشید خانوم...حواسم نبود...بذارید پاکش کنم...
با برخورد دست سردش به دستم به خودم اومدم ودستمال روازش گرفتم:
-اشکالی نداره خودم تمیزش میکنم...
-بازم عذرمیخوام...
لیوان شربت رو روی میزگذاشتم وبا دستمال دستم رو تمیز کردم...صدای پریسا که پسر رو مخاطب قرارداد باعث شد سرم رو بالا بگیرم:
-فربد خودتی؟
به پسر روبه روم نگاهی انداختم...کت وشلوار مشکی براقی تنش بود...کروات نزده بود و دو دکمه اول پیراهنش رو باز گذاشته...ته ریش مرتبی توی صورتش بود اما بیشتر از هرچیزی چشمای آبی خمار ومژه های فر بلندش توجه آدم رو جلب میکرد...صدای گیراشو دوباره شنیدم:
-فکر میکردم منو نشناسین پریسا خانوم...
-مگه میشه همبازی بچگی هامو به این زودی فراموش کنم...خوبی؟
فربد لبخندی زد و کمی خم شد طوری که آدم فکر میکرد داره برای یه پرنسس تعظیم میکنه:
-بخوبی شما بانوی من...لندن بهتون خوش گذشته...
پریسا بازوی فربد رو گرفت وبا لودگی گفت:
-هیچ جا ایران خودمون نمیشه...
فربد با انگشت اشاره اش روی بینی پریسا زد:
-ای شیطون...عوض نشدی هاااا...
صدای خندشون بلند شد...فربد درحالی که هنوز میخندید نگاهی بهم انداخت و به پریسا گفت:
-معرفی نمیکنی پریسا جان؟...افتخار دیدار ایشون رو تا حالا تو مهمونی هاتون نداشتم...
-ایشون خواهر...دوست واشنای نزدیک خانواده سلحشور هستن...مهسا خانوم...
روبه من کرد وگفت:
-مهسا جون...فربد پسر یکی از دوستای مادرم والبته همبازی بچگی های من ونیما...
-خوشبختم مهسا خانوم...
سرم روپایین اوردم وگفتم:
-همچنین...
-مهسا خانوم همچین هم بچه نبودیم...پریسا جون پیازداغشو زیاد کرده...مگر اینکه تو ایران به دختر پسرای 17ساله بگن بچه..اونوقت ماجرا صحیح درمیاد...
از خوش صحبتی ومودب بودنش خوشم اومد...چهره زیبایی داشت و در وهله اول بدل آدم مینشست...
-به به فربدخان...خوش اومدی...
صدای نیما از پشت سرم شنیدم...گرمای تنش رو احساس کردم...نیما تو روخدا نزدیک من نیا...با قرارگرفتن دست چپ نیما روی شونه ام تقریبا توی بغلش رفتم...دست راستش رو از کنارم رد کرد و با فربد دست داد...پریسا با چشمای شیطونش نگاهی بهم انداخت...میخواستم ازش فاصله بگیرم که شونه ام رو زیر انگشتای مردونه اش فشارداد...
-سلام نیما جان...مهمونی خوبی شده...چشمت روشن...
-نظرلطفته فربدخان...ببینم امشب میتونیم اون رقص دونفرتو با پریسا ببینیم یا نه؟
پریسا با خوشحالی دودستش رو بهم زدوگفت:
-وای فربد من دلم برای اون کلاسا تنگ شده...امشب برقصیم؟
فربد-مگه میشه پرنسسی مثه شما درخواست رقص کنه و من قبول نکنم؟
پریسا-پس من برم آهنگش رو درخواست بدم...
با رفتن فربد وپریسا،منو نیما تنها شدیم...دستش رو از روی شونه ام پایین انداخت...نفسی از سر آسودگی کشیدم...هیچکس حواسش به ما نبود...آهنگ خارجی توی سالن پیچید...کسانی که وسط سالن درحال رقص بودن به کناری رفتن...پریسا وفربد دست در دست هم شروع به رقصیدن کردن...رقصشون فوق العاده زیبا بود...اونقدر دیدن رقص این دونفر توجهمو جلب کرد که متوجه نگاه خیره نیما به خودم نشدم..
ناهار رودرکنار خنده وتعریف جکهای بامزه شایان وفربد گذشت...شایان دقیقا موقع ناهار سررسید...این پسر لحظه ای برای شوخی کردن رو از دست نمیداد...
بعد از ناهار همه برای رقص به وسط سالن رفتن...مارال وآقا پیروز...عمورضا وخاله زهرا...ستایش وبا پسر خالش...پریسا با فربد...هر کی با جفتش میرقصید...منم گوشه سالن ایستاده بودم و نگاهشون میکردم...نامحسوس دنبال نیما گشتم ولی پیداش نکردم...نمیدونستم بعد ناهار کجا رفته...مشغول دید زدن مهمونا بودم که حضور کسی رو کنار خودم احساس کردم...سرم رو برگردوندم...دختر جوونی بود...کنار گوشم خم شد وگفت:
-خانومی یه آقایی طبقه بالا کارت داشت...
به راه پله ها نگاهی انداختم...باید نیما باشه... ولی چیکارم داشت؟...سری برای دختر جوون تکان دادم وبه سمت پله ها رفتم...سرکی توی سالن بالا انداختم...کسی اونجا نبود...به سمت اتاق نیما راهمو کج کردم...دو در دیگه با اتاقش فاصله داشتم که دست کسی روی بازوم نشست ،دست دیگه اشوجلوی دهنم گرفت وبعد داخل اتاقی کشیده شدم...اونقدر ترسیده بودم که زبونم بند اومد...محکم به سمت دیوار پرت شدم...به چهره خندون پسری که با نگاه چندش اوری بهم نگاه میکردخیره شدم...لبخندش منویاد سیامک انداخت... پسری که توی مهمونی یلدا هم بود...صدای بمشو کنار گوشم شنیدم:
-سلام خانوم خانومای خوشگل..منومیشناسی؟...
دستم رو روی دستش گذاشتم تا از جلوی دهنم برش دارم ولی نذاشت وبیشتر خودشو بهم چسبوند...قطره اشکم روی دستش افتاد...به تمام معنا ازش ترسیدم...
-امروزم مثه شب تولد یلدا نفسگیرشدی...اگه جای نیما بودم لحظه ای از کنارت جم نمی خوردم...البته نیما باید خر باشه که عاشق خدمتکارش شده باشه...دیدید همچینم زرنگ نیستید...آمارتون رو گرفتم...امثال تو فقط به درد خوشگذرونی میخورن...
زبون کثیفش رو روی لاله گوشم کشید...از ترس شروع کردم به دست و پا زدن و ناله کردن...زورم بهش نمیرسید...لعنتی خیلی هیکلی بود...صدای خنده اش پرده گوشمو پاره کرد...
-بیشتر تقلا کن تا منم بیشتر تحریک بشم دختر...ادامه بده...
با شنیدن حرفش دست از تلاش برداشتم...بدنم بی حس شد...سرمای وجودمو احساس میکردم...جلوی چشمام سیاهی رفت...صدای آهنگ زیاد بود وهیچکس هم نمیدونست من طبقه بالا اومدم...توی دلم خدارو صدا زدم...نیما...پدرم...مادرم...هرکسی که به ذهنم میرسید رو صدا زدم...التماس رو تو چشمام ریختم وبه اون حیوون نگاه کردم ولی اون مث صفتش وحشی بود...کمرم رو گرفت و توی یه حرکت بلندم کرد...از ترس ناخودآگاه شروع به لگد انداختن کردم...برای لحظه ای دستش رو از جلوی دهنم برداشت تا محکم منو بگیره...از فرصت استفاده کردم و جیغ بلندی کشیدم و نیما رو صدا زدم...اما سیامک عوضی منو روی تخت انداخت و روم خیمه زد...رو شکمم نشست ودستامو با یه دستش بالای سرم گرفت وبا دست دیگه اش دهنمو بست...نفسم بالا نمی اومد...قطرهای اشکم بی وقفه فرو میریختن...وقتی نفسای آلودشو توی گردنم حس کردم بی احساس شدم وبریدم...توان تقلا کردنم نداشتم...چونه ام به صورت هیستریک شروع به لرزش کرد واین لرزش کم کم به تمام بدنم رسید...دیگه حتی نمیتونستم جیغ بکشم...دستش رو از روی دهنم برداشت...صورتشو نزدیک لبام برد...چشمامو بستم ومرگمو از خدا خواستم...با برداشتن جسمی که سنگینیش نفسمو بند آورده بود دوباره اکسیژن وارد ریه هام شد...چشمامو باز کردم...بدنم لحظه ای از لرزش نمی ایستاد...صدای فریاد نیما رو شنیدم وبعد صدای ناله هایی که التماس میکرد که تمومش کنه...
-نیما نزن...غلط کردم...بخدا دستور یلدا بود...نزن نیما...آی...
-خفه شو آشغال عوضی...میخواستی چه غلطی بکنی؟
صدای شایان هم توی اتاق پیچید:
-نیما ولش کن...بسپارش به من...برو به مهسا برس...حالش خیلی بده...
با نشستن دستی روی شونه ام غیر اداری سیلی محکمی بهش زدم...اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم کی رو دارم میزنم...صدای گرفته نیما رو کنار گوشم شنیدم:
-آروم مهسا...اروم باش...من اینجام...نمیذارم کسی اذیتت کنه...آروم باش...
نیما دستامو سفت گرفت و کمکم کرد بشینم...بدنم همچنان میلرزید...دستامو ول کرد ،کتشو درآورد و سریع تنم کرد...ولی بی فایده بود...کنترلی روی لرزش بدنم نداشتم...صدای فریاد نیما بلند شد:
-شایان ببرش توی اتاق بغلی و درو روش قفل کن...
با بسته شدن در اتاق نیما محکم منو توی آغوشش گرفت:
-بس کن دختر...تموم شد...ببین از اتاق رفته بیرون...شایان به حسابش میرسه...بس کن داری داغونم میکنی...
دستامو توی سینه اش جمع کردم وشروع کردم به زار زدن...اونقدر گریه کردم که آروم شدم...نیما تمام مدت با آرامش دستاشو توی کمرم میکشید تا گرمم کنه...لرزش بدنم متوقف شد...سرم رو از توی سینه اش بلند کردم وبه یقه لباسش خیره شدم...با دستای مردونه اش چونمو لای انگشتاش گرفت و دهنمو بست...خم شد وکنار گوشم گفت:
-مادرشو به عزاش میشونم کسی رو که بخواد به خانوادم آسیب بزنه...
با گرمایی که توی گوشم نشست و به قلبم رفت آروم آروم شدم...سرم رو بلند کردم و به چشماش نگاهی انداختم...قطره اشکی از پلکام جدا شد روی گونه ام افتاد اما این اشک نه از روی ترس بود و نه از روی بیکسی...اشک شوق بود...نیما منو جزیی از خانوادش میدونست...خدمتکار خونه اش رو باخانواده اش یکی میدونست...لبخندی از روی تشکر زدم...نیما دستش رو پشت سرم برد و سرشو کج کرد و بهم نزدیک شد...
-ازت یه درخواستی دارم...
با صدای ضعیفی جواب دادم:
-چه درخواستی؟
نیما بیشتر بهم نزدیک شد...نفسهای داغش توی صورتم میخورد:
-این لحظه از زندگیتو فراموش کن...میخوام یادت بره سیامک کیه و چکار کرده....باید بلند بشی،بری طبقه پایین و از این مهمونی لذت ببری...پریسا وستایش دنبالت میگشتن...قول بده که طوری وانمود کنی انگار از اولم این اتفاق نیوفتاده...قول میدی؟
امکان نداشت نیما با این لحن چیزی ازم بخواد و من انجامش ندم...بخاطر تو من کل دنیا رو فراموش میکنم...تو همه چیز منی...دنیای من در تو خلاصه میشه نیما...
با سرحرفش رو تایید کردم...لبخند آرومی زد و بازم بهم نزدیک شد...می خواستم..من به این بوسه احتیاج داشتم...من آرامش این لبخند رو میخواستم...چشمامو بستم تا به نیما اجازه داده باشم که منو ببوسه اما زنگ تلفن همراهش باعث شد ازم فاصله بگیره:
-الو شایان...باشه الان میام...بابکم هست...نگه اش دار اومدم...
نیما از روی تخت بلند شد و دستمو گرفت تا منم بایستم...کتش رو از تنم در آوردم و به دستش دادم...نیما به سمت در اتاق رفت وگفت:
-قبل از اینکه بری پایین کمی خودت رو مرتب کن...
با رفتن نیما جلوی آینه رفتم...صورتم قرمز شده بود....دستی روی گوشها و صورتم کشیدم...چقدر داغ بودن...با مرتب کردن لباس وموهام از اتاق بیرون زدم...هنوز برام ایستادن سخت بود ولی من به نیما قول دادم...صدای ناله های سیامک به گوشم رسید...توجهی نکردم و به طبقه پایین رفتم...هیچکس نمیدونست اون بالا داره چه اتفاقی میفته...پریسا چند بار سراغ نیما رو گرفت و منم به دروغ اظهار بی اطلاعی کردم...تا پایان جشن خودم رو خندون و خوشحال نشون دادم...چند بار همراه پریسا و ستایش رقصیدم ولی هیچکس از دلم خبر نداشت...من دلمو توی اتاق پیش نیما جا گذاشته بودم...
ساعت 6عصر بود که یکی یکی مهمونا رفتن...خسته و کوفته به اتاقم پناه بردم تا کمی استراحت کنم...فردا باید وسایل رو برای مسافرت آماده میکردم...دوش مختصری گرفتم و به تختخواب برگشتم...خداروشکر خدمتکارای موقتی خونه رو تمیز میکردن...همگی اونقدر خسته بودن که بدون خوردن شام به خواب رفتن...غافل از اینکه نیما از این فرصت استفاده کرده و سیامک رو به همراه بابک و شایان از عمارت بیرون برده...
***
فردا صبح زود همگی صبحانه خوردن و برای بستن وسایلشون به اتاقاشون رفتن...منم توی آشپزخونه ظرفا رو میشستم...نیما صبح بیدار نشد...نمیدونم دیشب بعد مهمونی کجا رفت ولی وقتی نصف شب از خواب بیدار شدم وبرای دستشویی به راهرو رفتم دیدمش که توی تاریکی به سمت اتاقش میرفت...
صداش رو که صبح بخیر گفت از پشت سرم شنیدم...برگشتم و دستم رو با حوله کنار دیوار خشک کردم جوابشو دادم و به سمت یخچال رفتم...کمی چشماشو ماساژ داد و دستاشو به سمت بالا کش داد...دوست داشتم ازش بپرسم دیشب با سیامک چیکار کردی ولی میترسیدم ناراحت بشه...وسایل صبحونه رو روی میز چیدم و براش قهوه ریختم...
-مهسا میخوام باهات حرف بزنم...
با گذاشتن فنجون قهوه کناردستش روی صندلی روبه روش نشستم...
-حالت خوبه؟
با آرامش جواب دادم:
-بله آقا خوبم...نگران نباشید...
-خوبه...خوشحالم بهتری...دیشب که کسی متوجه نشد؟
-نه...سراغتون رو گرفتن ولی گفتم نمیدونم کجایید!
نیما سرش رو چندبار تکون داد...لقمه ای عسل گرفت و توی دهنش گذاشت...وقتی دیدم دیگه حرف نمیزنه شروع کردم با پوست کنار ناخن دستم بازی کردن تا اینکه دوباره گفت:
-کار یلدا بود...به سیامک گفته اگه بلایی سرت بیاره حاضره باهاش ازدواج کنه...
دیروزصداشو شنیدم که این حرفا رو میزد...نیما پوزخندی زد وادامه داد:
-قبلا هم بهت گفتم سیامک یه احمقه...روانی یلداست...نمیدونم چطور بخودش جرات داده که توی عمارت چنین کاری بکنه...ولی نترس طوری دمش رو چیدم که تاآخر عمرش طرف ما آفتابی نشه...خوشبختانه یلدا هم ایران بود...با اونم یه سری خورده حساب داشتم که دیشب تسویه شد...
احتمالا امشب از ایران بره...با افتضاحی که زده پدر بزرگش عمرا بذاره بیشتر از این ایران بمونه...
هیچ حرفی نداشتم بزنم که جبران این لطف و حمایتش بشه فقط با لبخند قدرشناسانه ای نگاش کردم!
***
هوا گرفته و سرد بود...بخاری ماشین عمو رضا مانع از این میشد که درک کنیم بیرون چقدر میتونه سرد باشه...دستم رو روی شیشه بخار گرفته کشیدم و اشکال نامشخصی رو نقاشی کردم...مزدا3نیما که پدر و مادرش داخلش بودن با سرعت از کنارمون گذشت...بخاطر سفر نیما ماشینش رو عوض کرده بود...با اینکه جاده لغزنده اس ولی مهارت رانندگی نیما رو نمیشد نادیده گرفت...صدای ستایش رو کنار گوشم شنیدم:
-مهسا ناراحتی که داری با ما میای شمال؟
لحن صدای گرفته اش باعث شد از منزوی بودن خودم بدم بیاد...دستای گرمش رو گرفتم وگفتم:
-دردت به جونم ببخشید که ناراحتت کردم...بخدا خوشحالم که باهاتون اومدم...هواش گرفته اس منم که عاشق خوابم...دلم میخواد یه دل سیر بخوابم...
پریسا که گفت وگوی مارو شنید با دستش که از پشت کمر ستایش رد کرده بود محکم توی سرم زد وگفت:
-خاک تو سرت کنن...به این هوا میگی گرفته؟...خوبه لندن زندگی نمیکنی هاااا...بابا خورشید اونجا کمیابه...بچسب به این یه تیکه نورو حالشو ببر...
دستمو روی سرم گذاشتم که صدای عمورضا وستایش همزمان بلند شد:
عمورضا-پریســـــــــــا یه بار دیگه دست رو دخترم بلند کنی کشمتااااا...
ستایش-دستت بشکنه سرش دو نصف شد...چیکارش داری؟...اصلا پریسا قربونت بره بگیر بخواب خودم هواتو دارم...
صدای اعتراض پریسا توی ماشین پیچید:
-چی میگی تو؟...هیچکس حق نداره بخوابه...عمو جون یه آهنگ توپ بذار که من قر تو کمرم فراوووووونه...
عمورضا ضبط رو روشن کرد وصداشو زیاد کرد...آهنگ دیجی آندی ماشین رو روی هوا برد...پریسا شروع کرد به دست زدن وجیغ کشیدن...ستایشم که جوگیر شده بود دستاشو مدام توی هوا تکون میداد...وضع خنده داری شد...منو خاله زهرا از خنده ریسه میرفتیم...این وسط عمو رضا هم شونه هاشو بالا می انداخت...اونقدر درگیر و دار رقصیدن بودیم که متوجه ماشین نیما که کنار ما حرکت میکرد نشدیم...با شنیدن صدای بوق همه سرها همزمان به سمت راست چرخید...آقا پیروز دستاشو پشت شیشه تو هوا میلرزوند...نیما با لبخندی که روی لبش داشت گاهی بهمون نگاهی می انداخت...با دیدن عمو پیروز صدای خنده هامون بلندتر شد...پریسا که مدام قربون صدقه باباش میرفت و ستایش به چپ و راست خودش رو حرکت میداد...با عوض شدن آهنگ،مزدای نیما جلوی ما قرارگرفت...ستایش کنترل ضبط رو گرفت وآهنگ ملایمی که پخش میشد رو تغییر داد...با صدای ضربهای باس پریسا جیغ کشید وگفت:
-ساسی مانکن پروداکشن...ایول ستایش...
خواب از سرم پرید...دیگه دل گرفته نبودم... تقریبا نیمی از مسیر با خوش گذرونی و خندیدن گذشت...
نزدیک چالوس بودیم که ستایش به سمتم خم شد:
-خیلی خوشحالم که باهامون اومدی...اصلا دوست نداشتم تو خونه تنها باشی...
دستشو توی دستم فشردم و گفتم:
-مرسی خانومی...
پریسا با خنده به سمتمون برگشت و گفت:
-نشد ها،اگه قراره حرف خصوصی داشته باشین پیادتون میکنم!
ستایش مشتی به بازوش زد و گفت:
-مهسای خودمه...دوست دارم باهاش خصوصی حرف بزنم...
پریسا لباشو جلوداد و صورتشو به حالت گریه غمگین کرد وگفت:
-دیده دوشتون ندالم...
سرش رو به سمت شیشه گرفت ودست بسینه سرجاش صاف نشست...ستایش دستش رو دور گردنش انداخت وگفت:
-وووی خانوم چه لبایی دارید...میتونم بخورمشون؟
پریسا سریع برگشت ولباشو دوباره غنچه کرد:
-نخیـــــــــــلم بهتون نـــــــــــــــــمیدم...صاحب داله...
ستاش لپاشو بوسید و قربون صدقه اش رفت...
از این همه صمیمیتمون خوشم اومد.با اینکه پریسا چهار سال از ما بزرگتر بود اما طوری رفتار میکرد که انگار همسن و سال خودمونه.... با توقف ماشین نیما کنار رستوران کوچکی،عمو رضا هم ماشینش رو گوشه ای پارک کرد...از ماشین پیاده شدیم وبدنامون رو کش وقوس دادیم...از یک ظهر گذشته بود...بقول ستایش صدای شکمامون دراومد واین یعنی از مرز گرسنگی فراتر رفتیم...هوابشدت سرد بود وباعث شد همگی با عجله بداخل رستوران بریم وپشت میزی نشستیم...چون جای هممون نبود به تفکیک سن میزهارو انتخاب کردیم...من، ستایشو پریسا به همراه نیما روی میز4نفره وعمورضا،خانومش ،آقا پیروز ومارال خانوم هم میز دیگه ای رو اشغال کردن...
بعد از ناهاری که با خنده و شوخی دخترا و اخمای گاه و بیگاه نیما بخاطر بلند خندیدنشون گذشت دوباره به راه افتادیم اما اینبار جامون عوض شد...به پیشنهاد پریسا دخترا تو ماشین نیما نشستن...وستایش که به قول خودش سرش میرفت از خواب ظهر نمیگذشت تا سوار شدیم خوابید.پریسا هم همش خمیازه میکشید اونقدر که نیما از دستش کفری شد و گفت:
-خوابت میاد بگیر بخواب اینقدرم خمیازه نکش،ببینم میتونی کاری کنی منم خوابم بگیره دختر؟!
پریسا اخمی کرد و گفت:
-نگهدار میخوام برم عقب بخوابم!
نیما نگاهی بهش انداخت و ماشین رو به کنار خیابون هدایت کرد.پریسا پیاده شد.در سمت منو باز کرد و گفت:
-مهسا جون بیزحمت تو جلو بشین که راحتتر باشی!
نمیدونستم چیکار کنم؟با دیدن چشمای منتظر نیما که به عقب برگشته بود ونگام میکرد ازماشین پیاده شدم و بدون اینکه به نگاهی بهش بندازم جلو نشستم....پریسا هم پلک رو هم نذاشته فوری به خواب رفت...حالا من بودم و نیما و بوی عطرگرم و دلچسبش که منو مست میکرد...
با اینکه خوابم نمی اومد اما این سکوتی که بینمون بود خیلی عذابم میداد.دلم میخواست حرف بزنه حتی بهم اخم کنه اما سکوتی بینمون نباشه...خواستم حرفی بزنم که خود نیما گفت:
-اگه خوابت میاد تو هم بخواب!
خوشحال از اینکه بالاخره به حرف اومده گفتم:
-نه...خوابم نمیاد.عادت ندارم ظهرا بخوابم!
-برعکس من!
آخی!!!یعنی خوابش میاد؟مهسا فدات شه:
-اگه خسته اید میخواید من پشت فرمون بشینم؟
یه لحظه به سمتم برگشت ...توی نگاهش برق تیزی نشست... ته دلم بخاطر شیطنت چشماش هری پایین ریخت...سرش رو دوباره به سمت جلو برگردوند و گفت:
-فکر میکنی اگه پشت این ماشین بشینی،اونوقت بیتونی جلوتو درست ببینی؟
تمام جملاتش رو با خنده گفت....منظورشو فهمیدم باز داشت کوتاه بودنمو به سرم میزد...ای پسره...لیاقت نداری خانومی مثه من عاشقت باشه....نردبون!!!اخمی کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم.اصلا تو حرف نزنی سنگین تری!!!!
با ورود به رامسر کم کم دخترا بیدار شدن...تا رسیدن به ویلایی که متعلق به عمو رضا بود،هیچکس حرفی نزد...من محو زیبایی این شهر شدم...با اینکه بارون شروع به باریدن گرفت ونمیذاشت درست از پشت شیشه بیرون رو نگاه کنم ولی باز هم با دیدن زیبایی بین راهمون غرق لذت شدم...
با باز شدن در آهنی بزرگ مشکی رنگ ویلا نیما آروم مزداشو به داخل حیاط برد و توی پارکینگ پارک کرد...پشت سرش هم عمورضا وارد ویلا شد...
ویلای دلبازی بود و نزدیک دریا،یه بار قبلا به اینجا اومده اومدم...بهار دوسال پیش بود...وارد ویلا شدیم...عمورضا با عجله به سمت دستگاهی که روی دیوار نصب شده رفت تا سیستم گرمایشی رو روشن کنه...ویلا دوطبقه بود....طبقه پایینش سالن پذیرایی یه تیکه نسبتا بزرگی داشت که مبلمان چرم مشکی و میز ناهارخوری توش چیده شده بود.آشپزخونه و سرویس بهداشتی هم کنار در ورودی بود.طبقه بالا هم سه اتاق خواب داشت ...موقع تقسیم اتاقها نیما گفت:
-یا خانوادگی بخوابید یا زنونه مردونش کنید!
عمورضا دستشو دور خانومش حلقه کرد و گفت:
-من که بدون زنم خوابم نمیبره،گفته باشم!
همه از حرفش به خنده افتادیم.قبلا هم این ابراز علاقه هاشونو تو جمع دیده بودم.چقدر خوبه که بعد از اینهمه سال هنوز هم اینطور عاشقونه همدیگه رو دوست داشتن.بالاخره توافق شد که ما دخترا تو یه اتاق بخوابیم،دو اتاق دیگه هم واسه پدر مادرا،نیما هم بقول پریسا از خودگذشتگی کرد و گفت که توی هال میخوابه!
آقایون واسه استراحت به اتاقاشون رفتن... نیما هم روی کاناپه توی سالن دراز کشید....میدونستم اونقدر خسته اس که سرشو بذاره خوابش میگیره....
میخواستم واسه شام فکری بکنم که مارال خانوم گفت:
-مهسا جون میشه یه پتو از توی اتاقتون واسه نیما بیاری؟هوا سرده میترسم سرما میخوره...
چشمی گفتم و به طرف اتاقمون رفتم.پتوی نرم و بزرگی از توی کمد بیرون کشیدم و دوباره به طبقه پایین برگشتم.نیما روی کاناپه دراز کشیده بود و دستاشو تو بغلش گرفته بود.معلوم بود سردش شده...آروم به سمتش رفتم،پتو رو روش کشیدم و شومینه ای که نزدیکش بود رو روشن کردم.توی خواب اونقدر آروم بود که دلم میخواست تا ابد نگاش کنم...
وقت شام همگی دور هم جمع شدیم... طبق معمول عمورضا تا چشمش به زنش افتاد بغلش کرد و گفت:
-دیدم تو خواب کابوس میدیم،نگو تو پیشم نبودی خانومی!
ستایش خنده ای کرد وگفت:
-بابایی صد دفعه گفتم حالا من هیچ...آب از سرم گذشت ولی جلوی دیگرون یه کوچولو رعایت کن... نمیگید بقیه هم شاید دلشون میخواد...
پریسا زد تو سر ستایش و گفت:
-برو دیوونه!خودت منحرفی لطفا به ما نچسبون...عموجان ادامه بدید....بالاخره یه جا باید شوهرداری یاد بگیریم...نه مهسا جووووون؟
ستایش کتک پریسا رو بی جواب نذاشت و با پشت دستش اروم توی دهنش زد:
-ببند فکتو...اصلا من منحرف!!!کو شوهر؟؟تو واسه من منحرف شوهر پیدا کن ببینم تو این 24سال عمرم میتونم از تجربه های زندگی با پدر ومادرم استفاده کنم؟
همه داشتن به بحث این دو نفر نگاه میکردن و میخندیدن...میدونستیم که حرفای ستایش همه در حد شوخیه....اتفاقا اون بر عکس حرفاش از اون دسته آدمایی بود که به قول خودش حالاحالاها قصد نداشت دم به تله بده و خودش رو درگیر زندگی متاهلی بکنه!
داشتیم میز رو میچیدیم اما نیما هنوز خواب بود...هم دلم نمی اومد بیدارش کنم هم اینکه چند ساعت بود که چیزی نخورده...نمیدونستم چیکار کنم که ستایش با یه لیوان آب به سمتش رفت.موقعی متوجه نقشش شدم که دیگه کار از کار گذشته بود و لیوان آب رو روی نیما خالی شد..بیچاره چنان از خواب پرید که که صدای جیغ هیجان زده ستایش کل ویلا رو گرفت...فکر کنم بخاطر وجود پدرمادرش جرات پیداکرد همچین کاری کنه وگرنه عمرا تنها باشه و چنین بلایی سر نیما بیاره...نیما با دستش صورتشو پاک کرد و با اخمی وحشتناک گفت:
-ستایش بخدا تیکه تیکت میکنم...برو نذر و نیاز کن که تنها گیرت نیارم...به وقتش حسابتو میرسم جوجه!!!
***
کنار دریا نشستیم ...تو این هوای سرد قطعا قصد خودکشی داشتیم...اگه پیشنهادو اصرار پریسا نبود عمرا نمی اومدم ...ستایش هم دست کمی از من نداشت...صدای برخورد دندونهامون فاجعه بودنمون رو کاملا مشهود کرد...به کمک نیما که بعدا بهمون ملحق شد آتیش بزرگی بپا کردیم... پریسا و ستایش سیب زمینیهای کوچکی رو به سیخ زدن ومشغول کباب کردنشون شدن... نیما هم کمی اونطرف تر از جمع ما به دریا خیره شده بود...ذهنم پرکشید به چند ساعت پیش...زمانی که میخواستیم شام بخوریم...سرمیز متوجه نگاههای مشکوک نیما روی ستایش شدم.شک نداشتم که تلافی آب ریختنش رو سرش در میاره که دقیقا یه ربع با فریاد ستایش شکم به یقین تبدیل شد... با پرش ستایش از روی صندلی وفرار پر سرعتش همه نگران شدن...خاله زهرا دنبالش دوید ومنم هم به طبع پشت سرشون رفتم...ستایش توی دستشویی فقط یه کلمه رو پشت سر هم تکرارمیکرد:
-سوختم ...سوختم...وای سوختم...
با برگشتن به سالن نیما پوزخندی زد وسرش رو توی بشقابش کج کرد...ستایش کنار پریسا نشست ونگاه عصبانیشو به نیما دوخت...مارال خانوم روبه ستایش کرد وگفت:
-عزیزم حواستو جمع کن...بجای نمک،فلفل توی سوپت ریختی...
هم من هم ستایش میدونستیم که عوض کردن نمدون با فلفل زیر سر نیماست ولی کی جرات داشت حرف بزنه...هنوز جمله ای که نیما کنار گوش ستایش گفت تو سرمه:
-تندی فلفل به تلافی سردی آب...بیحساب شدیم جوجو...
با آبی که به روم ریخته شد از جا پریدم...ستایش بود که داشت بهم میخندید....نه این انگارتو این مسافرت عشقه آب شده ...آب روی صورتم رو پاک کردم و گفتم:
-دیوونه خیسم کردی!...هوا به اندازه کافی سرد هست...بازم سرما میخورم...
-تقصیر خودته عسیسم...یه ساعته دارم صدات میکنم...کجایی؟
-خب حالا...بنال ببینم چی میخوای؟
چند تا سیب زمینی توی بشقاب گذاشت و گفت:
-پاشو اینا رو ببر واسه نیما...سیب کبابی دوست داره...
-چرا خودت نمیبری؟
-من که مثلا باهاش قهرم...پریسا هم که میبینیش رفته تو حس دریا...پاشو دیگه...
نگاهی به پریسا که روی شنها دراز کشیده بود انداختم و رو به ستایش گفتم:
-پریسا چه جوری روی شنهای سرد دراز کشیده؟؟
-از بس که عاشقه...
-عاشقه؟
-نه بابا تو هم...پاشو تا داغه ببرشون...الان سرد میشن از دهن میفتن...
بشقابو گرفتم و بلند شدم.نیما هنوزم داشت به دریا نگاه میکرد.جلوتر رفتمو صداش کردم:
-آقا نیما؟!
نمیدونم صدای امواج باعث میشد صدامو نشنوه یا چیزی فکرشو مشغول کرده بود...ظرف سیبها رو کنار صورتش گرفتم ،اینبار بلندتر صداش کردم:
-آقای نیما؟
با دیدن بشقاب توی دستم به خودش اومد...آروم سرش رو بالا گرفت و با دستش ظرف سیبها رو ازم گرفت...کمر خم شده ام رو صاف کردم تا به سمت آتیش برم که نیما بلند شد وکنار من قرار گرفت...سرم رو پایین انداختم...قدمهاش با قدمهام یکی شد...نه اون حرفی میزد و نه من قصد شکستن سکوت بینمون رو داشتم...با شنیدم صدای ستایش فهمیدم به آتیش رسیدیم...نیما برگشت وپریسا رو صدا زد:
-پریسا بلند شو سرما میخوری...
پریسا به آرومی بلند شد و به سمتمون اومد...اینبار ستایش گفت:
-هواخیلی سرده...آتیشم داره خاموش میشه...بقیه سیب زمینی هارو بریم داخل بخوریم...من بشخصه دیگه نمی تونم سرما رو تحمل کنم...
***
نزدیکای صبح خواب مادرمو دیده بودم.از خواب که پریدم دیگه خوابم نبرد....بلند شدم....لباس گرمم رو همراه با شال پشمی پوشیدم،در رو آروم باز کردم و از ویلا خارج شدم...ساعت 7صبح بود و هوا سردتر از دیروز بود...مه صبحگاهی دریا رواز دیدم پنهون کرد...برگشتم و برای احتیاط پالتوی ستایش روهم تنم کردم واروم آروم به سمت لب ساحل رفتم... نفس عمیقی کشیدم و به صدای دریا که برخلاف من آروم آروم بود گوش دادم...دلم ازخوابی که دیدم گرفت و حالا که تنهام از فرصت استفاده کردم واجازه دادم اشکام راه خودشونو پیدا کنن...دلتنگ بودم برای دستای گرم پدر...برای صدای لالایی شبونه مادر... دلتنگتر برای اینکه یه بار دیگه ببینمشون،با همون لبخند،با همون چهره ...
-چرا اینجا نشستی؟
با شنیدن صدایی که این سوال رو ازم پرسید به عقب برگشتم..من این صدا رو ماههاست میشناسم...من عاشق لحن مهربون و آرومش بودم... صورتمو پاک کردم و گفتم:
-صبح بخیر
سری تکون داد و گفت:
-صبح بخیر...جوابمو ندادی؟
سرمو پایین گرفتم و با صدایی بغض کرده گفتم:
-چیزی نیست...خوابم نمیبرد!
صدای پاشو شنیدم.تصور میکردم که داره میره اما سرمو که بلند کردم دیدم در چند قدمیم ایستاده...نیما با ابروهایی گره خورده نگاهی به چشمام انداخت و گفت:
-گریه کردی؟!
من که وجودم از این همه نزدیکی گر گرفته بود به سختی چشم ازش برداشتم و آروم گفتم:
-چیز مهمی نیست...بیخواب شدم...
-قبلا بهت گفتم وقتی با من حرف میزنی باید تو چشمام نگاه کنی...
چطوری بهت نگاه میکردم نیما؟...تو که نمیدونی چشمات چه بلایی سرم میارن...آروم نگاهمو به سمتش دوختم....هنوز نگاهش بهم بود:
-برو آماده شو...میخوام برم خرید!
متعجب گفتم:
-منم بیام؟!
نمیدونم چی توی صدام یا لحن صحبتم بود که لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت:
-آره...تو هم باید بیای،فعلا که سحرخیزای این جمع ماییم...حالا میای یا خودم تنها برم؟
معلومه که میام...من عاشق اینم که در کنارتو باشم...آرامش وجودم رو از تو میگیرم...با خنده ای که ناخودآگاه برروی لبم مهمون شد گفتم:
-البته... الان میرم آماده بشم...
از کنارش گذشتم...با سرعتی که در خودم سراغ نداشتم لباس پوشیدم....دوست داشتم جلو بشینم ولی خجالت میکشیدم...دستم به سمت دستگیره در عقب میرفت که صداش باعث شد متوقف بشم:
-خانوم رانندتون رفته مرخصی...
با لبخندی که میخواستم ازش پنهون کنم در جلو رو باز کردم و نشستم....توی راه نیما لیستی به دستم داد و گفت:
-اینا رو دیشب مادرم نوشته،ببین چیزی کم وکسر نباشه!
نگاهی به لیست خرید انداختم....همه چی کامل بود....لیست رو روی داشبورد گذاشتم و گفتم:
-نه...همه چی هست...آقا نیما شما کی میرید؟
یه لحظه به سمتم برگشت و گفت:
-منتظری تا من برم؟!
بخاطر برداشت اشتباهش اخمی کردم و زیر لب گفتم:
- منظورم این نبود...
- بلیطم واسه فرداشبه... میرم تهران که با گروه برم!
-تا حالا...تا حالا شیراز رفتید؟
-چند باری...چطور؟!!!
-هیچی،همینجوری پرسیدم!
ای کاش میتونستم بهش بگم دلتنگم،دلم هوای شهرمو کرده،هوای پدر و مادرم اما حرفی نزدم .به جاده خیره شدم...نیما رئیس من بود واصلا دلیلی وجود نداشت تا منو همراه خودش ببره...
خرید با نیما فوق العاده ترین بخش سفر به شمال بود... یه حس قشنگی تو دلم بوجود اومد....اینکه من درست عین خانوم خونه هر چیزی که نیاز بود میخریدم و نیما حساب میکرد...همیشه از اینکه بخوام بخاطر لوازم خونه تنها خرید کنم متنفر بودم اما حالا...اولین بار بود که داشتم با لذت به همه چیز نگاه میکردم و نیما چقدر صبور بود که از این همه معطل شدن گله نمیکرد...
آخرین نایلون رو هم روی میز آشپزخونه گذاشتم که نیما اومد و مقابلم ایستاد...نگاش کردم و گفتم:
-چیزی میخواید؟!
نیما دو پاکت به دستم داد و گفت:
-بازشون کن...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...