ویژه کنید
عکس و تصویر با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند:
-میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟
-بپرس!
-چرا عوض شدی؟
-عوض شدم؟
-آره دیگه...یه جوری شدی!
-چه جور؟...متوجه نمیشم...
-شدی شبیه اون موقعه ای که تازه پیدات کردیم...ساکتی و چشمات پر از هیاهوئه...پر ازحرفه...نیما اذیتت کرده؟
با شنیدن اسم نیما ضربان قلبم بالا رفت و تنم گرم شد...بلند شدم و به سمت پنجره رفتم:
-نه کسی منو اذیت نکرده
-پس چرا انقدر گرفته ای؟
-نمیدونم...
دروغ گفتم...خوبم میدونستم چه مرگمه...نبود نیما خلاء ای بود که احساس میکردم...من چیزی رو توی عمارت جا گذاشتم که الان بشدت بهش احتیاج داشتم...دیدن وشنیدن صدای نیما برام از دیدنی ترین وشنیدنی ترین چیزای دنیا مهمتر بود...نمی تونستم انکار کنم که وجودش برام مثه...مثه...مثه نفس میموند...باید باشه که اگه نباشه منم نیستم...چشمامو بستم تا احساس کنم توی عمارتم و دارم برای نیما عصرونه درست میکنم،با اون کیکهای فنجونی خوشمزه...حتی فرصت نشد براش غذایی که سفارش داد رو درست کنم...
-مهسا نمی خوای بگی چت شده؟چی باعث شده انقدر بیقرارباشی؟؟
نمیخواستم ستایش از حس درون دلم خبر داشته باشه...من جایگاهمو می دونستم...من یه خدمتکارم...بدون مادر...بدون پدر...بدون خانواده...من حتی تحصیلات عالی هم نداشتم یا حتی یه پس انداز جزئی...نیما هیچوقت از کسی مثل من خوشش نمیاد...هر مهربونی که در حقم میکنه بخاطر قلب خوب خودشه...آره مطمئنم...برای دور کردن فکر ستایش لبخندی زدم وکنارش روی زمین،میون کتاباش نشستم:
-من نمیدونم میز مطالعه برای چی اختراع شده؟...خب دختر خوب به جای زمین سرد بشین رو صندلی وبا خیال راحت درست رو بخون...
چقدر ضایع بحث رو عوض کردم چون ستایش اخمی کرد وبدون گفتن جمله ای سرش رو توی کتاباش برد...دوست نداشتم ستایش از دستم ناراحت باشه...به سمتش رفتم ومحکم توی بغلم گرفتمش:
-من حالم خوبه ستایش...فقط ازم نخواه چیزی بگم...درکم کن...
صدای ستایش تو گوشم پیچید:
-من برای تو غریبه ام؟
-نه بخدا...خودت میدونی که از هفت پشتمم بهم نزدیکتری...میدونم نگرانم هستی...باور کن که حالم خوبه...فقط دلم گرفته...
ستایش دستش رو روی بازوهام گذاشت و منو از خودش جداکرد:
-بده میخوام سیفون دلت رو بکشم...نه بده؟
با دستم توی سرش زدم:
-تو آدم نمیشی نه؟...مگه فاضلاب چی هستی؟
-اوووه کجاشو دیدی...تخصص گرفتم اونم فوقش...
-راست میگی؟...پس بخاطر همینه بوی گند میدی؟!
ستایش سریع زیر بغلش رو بو کرد وگفت:
-گمشو...دیروز حموم کردم...بیا خودت بو کن...
دستشو بالا برد وسرم رو محکم زیر بغلش کشید...با جیغ وفریاد ازهم جدا شدیم و تا مرز ترکیدن خندیدیم...
-دیگه مطمئن شدم کار لوله بازکنید حرف نداره...
ستایش غری به گردنش داد وبا گفتن" ما اینیم دیگه" بحث رو خاتمه داد...نمی خواستم مزاحم درساش بشم برای همین بدون مقدمه چینی بهش گفتم:
-فردا برمیگردم عمارت...
-چی؟؟...اصلا فکرشم نکن...عمرا بابا ومامان بذارن...دستت که خوب نشده...
-واسه همین اول به تو گفتم...امشب راضیشون کن که من فردا برگردم عمارت...
-نوچ...از فکرش بیا بیرون...من که قدم پیش نمیذارم...
-ستایش جان مهسا...قسمت دادم هاااا.
ستایش رو جون کسی قسم بدی میشه اسپند رو آتیش...دقیقا تیرم به هدف خورد:
-درد وقسمم دادی...صددفه گفتم بدم میاد اینطوری مجبورم میکنی کاری انجام بدم...باشه بهشون میگم...جمع کن لب و لوچتو...
پریدم بغلش ومحکم بوسیدمش...بزور منو از خودش جدا کرد:
-بابا حالم بهم خورد...این چه وضعه بوسیدنه آخه...
-بده ابراز احساسات کردم؟
-اینجوری بده ولی اگه می خوای یه حال اساسی بدی بیا اینجا رو ببوس...
با اشاره به لبش فکر شیطونی به سرم زد...در یه حمله انتهاری وغافلگیرانه گوشه لبشو بوسیدم والفرار...صدای جیغ ستایش کل اتاق رو برداشته بود...می دونستم این حرف رو به شوخی زده وگرنه بدش می اومد کسی کنار لبش رو ببوسه چه برسه به خود لباش....خاله زهرا وعمو رضا به بچگی ما میخندیدن وما هم مثه دیوونه ها از اینطرف به اونطرف خونه میدویدیم...
***
از ماشین ستایش پیاده شدم...روبه روی در عمارت ایستادم ...بهترین کادوی تولد رو تقدیم خودم کردم...برگشتن به عمارت هدیه ای از طرف خودم به خودم بود... با لذت دستم رو روی در ورودی کشیدم...انگارکه نیما پشت این در منتظرم بود ومن باید هر چه سریعتر در رو باز میکردم وخودمو توی آغوشش می انداختم...با صدای بوق ماشین به سمت ستایش برگشتم:
-ممنون عزیزم...تو میتونی بری...
-خواهش میشه گلم...زیاد کار نکن...شنیدی که بابا چی گفت...بفهمه باز حالت بد شده عمرا اجازه بده دوباره کار کنی...البته از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه...
با خنده گفتم:
-یه دور ازجونم میگفتی ستایش خانوم...
-نترس بادمجون تهران آفت نداره...زنگوله پای تابوت خودمی...دیرم شده...مواظب خودت باش...بازم تولدتتو تبریک میگم...بای
سرم رو با لبخند تکون دادم ودستم رو براش بلندکردم،ستایش هم با بوق وسرعتی که همزمان با هم ترکیب کرد ازم دور شد...
کلید خونه رو توی عمارت جا گذاشتم...با ذوق وشوق فراوووووون زنگ آیفون رو زدم...چند دقیقه که گذشت در با تیکی باز شد...میدونستم آیفون تصویریه ولی علی آقا که داخل عمارت نیست...یعنی نیما در روباز کرد؟؟...اگه اینطوره که عالللللیییییی میشه...آخ که دلم چقد برات تنگ شده نیما خان...
در حیاط رو پشت سرم بستم...نمای سفید رنگ عمارت بین برگای زرد رنگ درختای باغ از زیباییش کم نکرده بود...نفس عمیقی کشیدم...انگار که هوای اینجا با هوای بیرون از عمارت فرق داشت...اکسیژنش 100درصدخالص بود...سرم رو اطراف چرخوندم...علی آقارو مشغول جمع کردن برگهای زرد رنگ وسط حیاط دیدم...دستم رو بالا آوردم و به شدت تکون دادم،صدای بلندم توی باغ پیچید:
-سلـــــــــــــــــام علی آقـــــــــــــا....خسته نباشید...
بیچاره علی سه متر بالا پرید...دستش روی قلبش بود...طفلی ترسید!البته حقم داره چون این اولین باره که اینطور با ذوق بهش سلام میکنم...با تردید دستش رو کمی توی هوا تکون داد و چند بار با چپ و راست کردن سرش مشغول به کارش شد...با هیجان سنگفرش وسط حیاط رو طی کردم وبه در قهوه ای رنگ عمارت رسیدم،دستم رو پیش بردم تا دستگیره طلایی رنگ رو بگیرم که در بشدت باز شد:
-هییییی...
با دیدن نیما که لای در ایستاده بود و بهم نگاه میکرد سر جام متوقف شدم...تموم دلتنگی هام دود شد وبه هوا رفت...هنوز دستم توی هوا بود...صداش منو به خودم آورد:
-سلام...
-س...سلام آقا...
مونده بودم که اگه حرفی داره بزنه اما هر دومون فقط به چشمای هم نگاه میکردیم...یه چیزی توی چشماش بود یه حرف که روی زبونش نمی اومد...مثه کلمه انتظار...آره چشماش منتظر بودن... با زبون لبم رو تر کردم وگفتم:
-آقا می تونم بیام داخل....
نیما با مکث کوتاهی کنار رفت...به آرومی از کنارش رد شدم وبه سمت اتاقم رفتم...صدای بسته شدن در با سوالی که نیما ازم پرسید یکی شد:
-چرا اینقد زود برگشتی؟
به سمتش برگشتم:
-حالم خوب شده...خودم خواستم برگردم
-نگفتم حالت چطوره...دستت هنوز خوب نشده...واسه چی برگشتی؟
با شنیدن لحن سرد صداش که اصلا به گرمای چشماش نمی خوند جا خوردم:
-می...میتونم کار کنم آقا...بخدا دستم دیگه درد نمیکنه...
نیما روبه روم ایستاد و تو چشمام خیره شد...آخ که چقدر دلم برای این چشما تنگ شده...دارم آتیش میگیرم نیما...چطور میتونی دوست داشتن رو تو چشام ببینی و دم نزنی؟دنبال چی میگردی؟...نیما تمام صورتم رو از نظرش گذروند...انگار اونم دلتنگ من بود...نگاهم به ته ریش خوشگلش افتاد...تو این دو روز صورتش ته ریش کوچکی زده بود...چقدر دوست داشتم دستم رو روی صورتش بکشم تا زبری صورتش رو احساس کنم...از نزدیکی بهش معذب شدم...برخورد نفسهاش روی صورتم ضربان قلبم رو بالا برد...اما این هیجان زیاد دووم نداشت...صدای آشنای دختری به گوشم رسید:
-به به مهسا خانوم...صدای پچ پچون میاد...اتفاقا ذکرو خیرتون بود...نیما گفته حالت خوب نبوده رفتی خونه اقوام...الان بهتری؟
صدای یلدا رو میتونستم از ده فرسخی هم تشخیص بدم...پس نیما برای همین پرسید چرا زود اومدم...آقا با یلدا خانوم تنها بودن...تو چشمای نیما نگاه کردم...میخواستم ببینم از اینکه یلدا اینجاست چه احساسی داره...ولی نیما تمام حواسش به چشمای متعجب من بود...انگار فقط منو میدید...اب دهنم رو قورت دادم...
به سمت صدای یلدا برگشتم...کنار مبل دست به سینه ایستاده بود...هنوز مانتو وشلوار تنش بوداین یعنی اینکه تازه اومده...لبخندی نثارش کردم:
-سلام یلدا خانوم...حالتون چطوره؟...فکر میکردم برگشتین آمریکا...
-بعد مهمونی برگشتم...ولی...ولی نتونستم دووم بیارم...دیگه نمی تونم بدون نیما زندگی کنم...اومدم تا بهش بگم میخوام پیشش بمونم...
صدای اعتراض نیما بلند شد:
-یلدا تمومش کن...دیگه حالم داره از این مسخره بازیا بهم میخوره...چند بار بهت بگم من فقط یه عشق دارم اونم مهساست...
چشمام از فریادی که نیما میزد بسته شد...لعنتی بازم عشق اجباری...بازم بازی با یلدا...نمی خواستم یه ثانیه دیگه تو سالن بایستم...باید به اتاقم میرفتم...چشمامو باز کردم تا به چشمای نیما نگاهی بندازم...حرف نگامو خوند...فهمید دوست ندارم بایستم...جلو اومد و با دو دستش بازوهامو گرفت:
-بمون مهسا...باید بمونی...
آروم گفت طوری که یلدا نشنید...قلبم برای صدای غمگینش درد گرفت...یلدا چی میخوای از زندگی این پسر آخه...چرا نمیفهمی دوست نداره...نباید میذاشتم نیما با بودن یلدا بیشتر از این ناراحت بشه با بستن چشمام و لبخندی که روی لبم بود،موندنم رو به نیما اعلام کردم...دستای گرمش توی انگشتام قفل شد وهر دو به سمت یلدا برگشتیم...نیما منو همراه خودش به سمت مبل برد و کنارش نشوند...دستم رو روی پاش گذاشت وگفت:
-یلدا چی می خوای؟
یلدا با اطمینان روبه روی ما نشست:
-تورو میخوام...
-با وجود مهسا محاله به کس دیگه ای فکر کنم...
-باشه من مشکلی ندارم...مهسا هم باشه...اما بذار منم باشم...
خدای من این دختر ذره ای غرور نداشت...اصلا نمی خواستم جای اون باشم تا مجبور بشم عشقم رو با کس دیگه ای تقسیم کنم...این عشق نیست یه هوسه...یه هوس زودگذر...هوس بردن توی یه رقابت...من نباید ببازم...از اول هم قراربود با وجود نیما من پیروز بشم...با تحکم داد زدم:
-چی میگی تو...هی من هیچی نمیگم پررو تر میشی...نیما با چه زبونی باید بهت ثابت بکنه تورو نمیخواد...من مث تو نیستم و هرگز...هرگز عشقم رو با کسی تقسیم نمی کنم...روح و جسم نیما فقط مال منه مال من...
با فشاری که به دستم اومد تازه فهمیدم چی گفتم...روی نگاه کردن به نیما رو نداشتم ولی باید به نقشم ادامه میدادم...آره نیما مال من بود...من مالک نیمام...اون فقط برای منه...
-لعنتی تو کجا بودی وقتی که من با نیما بزرگ شدم...عشق نیما تو بند بند وجود منه...همیشه نیما رو دوست داشتم و دارم...چیه نکنه عمارت وثروت نیما چشمتو گرفته؟...
با پوزخند یلدا دیگه واقعا ترکیدم،خواستم دهن باز کنم که نیما پیش دستی کرد:
-یلدا حرف دهنتو بفهم...حق نداری به مهسا توهین کنی...
-مگه دورغه؟...آخه نیما چی این دختر چشمتو گرفته؟...اون حتی ذره ای درشاٌن تو نیست...این دختر اصلا شبیه دوست دخترایی که یه روزم باهاشون دوستی هم نیست...رفیق تختت بوده آره؟
با فریاد نیما یلدا ترسید و توی مبل فرو رفت:
-خفه شو یلدا...بخدا قسم یه کلام دیگه از دهن کثیفت بیرون بیاد خودت میدونی وخدای خودت...مهسا از صد تا فرشته هم پاکتره...مهسای من رفیق لحظه لحظه ی زندگیمه...همراه نفسهامه...همپای دلمه...توچی میگی این وسط؟!
با شنیدن حرفایی که نیما میزد تمام تنم داغ شد...اگه این حرفاشم دروغ باشه این دروغا واسه من از هزار کیلو عسل،شرینتر وخوشمزه تر بودن...
صدای یلدا هم بالا رفت:
-نیما بسه دیگه...تحقیراتو تموم کن...چرا تو چشمام نگاه نمیکنی و بهم نمیگی چرا ...لعنتی چرا دوسم نداری؟
نیما با دیدن چشمای پراز اشک وچونه لرزون یلدا به سمتم چرخید...کمک میخواست...تصمیمم رو گرفتم...سرم رو نزدیک گوشش آوردم:
-من میرم بالا...بهش بگو چرا نمیخوایش...بذار اونم راحت بشه از این همه فشاری که روشه...حقشه بدونه چی رو از دست داده...بذار بفهمه تاوان کدوم کارشو داره پس میده...
با تموم شدن حرفم از جام بلند شدم،نیما دستم رو فشار داد،خم شدم ودستم رو روی دستش گذاشتم وگفتم:
-می تونی...مطمئنم میتونی انجامش بدی...تمومش کن...برای آرامش خودتم که شده این بازی رو ادامه نده...
با خارج شدن دستم از میون دستاش از سالن بیرون رفتم...نمیخواستم بدونم نیما چطور میخواد به یلدا کثافتکاریشو بگه..فقط میدونستم الان باید برم توی اتاقم ولباسم رو با لباس فرمم عوض کنم...به فکر ناهار سفارشی نیما باشم و دستی توی عمارت بکشم...حتما تابلوی امیربهادر خاک گرفته باید پاکش کنم...صدای جیغهای یلدا به گوشم رسید ولی من همچنان خودم رو با برنامه ریزیم غرق کردم...امروز باید به مرکز خرید زنگ بزنم واسمون میوه بیارن...موهامو بالای سرم بصورت گوجه ای سفت بستم...صدای التماسا وعذرخواهی یلدا جگرم رو می سوزوند...لعنتی صدای نازش تا توی اتاقمم می اومد...نیما کم نیار...نبخشش...خواهش میکنم گول اشکاشو نخور...نرو سمتش...تو برای منی...من عشق اجباری تو نیستم...با دوتا دستای لرزون دکمه های لباس فرمم رو بستم...نیما منو دوست داشته باش...صدای گریه های یلدا وبه دنبالش صدای شکستن وسایل باعث شد خودم رو به سمت راه پله بکشونم...
-نیما غلط کردم...اشتباه کردم...تو ببخش...به خدا دوست دارم...قبولم کن...
دستامو جلوی دهنم گذاشتم...یلدا التماس نکن نیمای من نرم میشه...نیمای من دلش مهربونه...اشکام روی دستم میریخت...
-نیما یه چیزی بگو...دارم میمیرم...بدون تو نمی تونم...بخدا گول شهیاد رو خوردم...گولم زد نیما...نفهمیدم چی شد...حرکاتم دست خودم نبود..یه چیزی بگو نیـــــــــــــمـــــــــــــا....
تمام وجودم گوش شد تا بشنوم پاسخی رو که از دهن نیما به یلدا زده میشد...پاسخی که روح تنم رو یا بیرون میداد یا آروم میکرد...ثانیه ها مثه لاک پشت میگذشتن...نیما تو رو خدا یه چیزی بگو...نتونستم این سکوت رو تحمل کنم...خم شدم وقلبم رو گرفتم...سکوت نیما از صد تا بخششی که میتونست به یلدا بگه واسم بدتر بود...روی پله ها نشستم و سرم رو روی پاهام گذاشتم...نمی دونم چقد گذشته بود که دستی روی شونه ام نشست،سریع سرم روبالا گرفتم طوری که صدای شکستن مهره های گردنم رو شنیدم،نیما رو میون هاله ای از اشک چشام دیدم...با فرو ریختن اشکام تصویر صورتش واضحتر شد...چشمای نازش سرخ بود ولی روی لباش خنده...ای مهسا فدای لبخندت بشه...بلند شدم وروبه روش ایستادم،جراتم رو توی کلامم ریختم:
-رفت؟
نیما درحالی که یه پاش روی پله بالایی ویه پاش روی پله پایین بود لبخند شیطونی زدوگفت:
-بنظرت!؟
-چی بهش گفتی؟...ب...بخشیدیش؟...
-تو چی فکر میکنی؟
لعنتی می خواست از زیر زبونم حرف بکشه ولی امکان نداشت بذارم بفهمه چی توی دلم میگذره...من مثه یلدا نبودم...غرورم تنها چیزیه که برام مونده...با بی تفاوتی گفتم:
-افکار من مهم نیست..
-پس این اشکا برای چیه؟
-دلم برای یلدا سوخت...به این اشکا میگن ترحم...
نیما با جوابی که دادم اخم کرد وخودش روبالا کشید،حالا من یه پله ازش پایین تر بودم،سرش رو پایین انداخت وگفت:
-نبخشیدمش...
با شنیدن این یه کلمه دنیای سیاهم دوباره روشن شد...دومین کادوی تولدم رو هم امروز گرفتم...نفس حبس شده ام رو به شدت بیرون دادم...نیما متوجه شد وسرش رو بالا گرفت،با پوزخند همیشگیش به لبام بعد به چشام خیره شد:
-که مهم نیست؟؟؟
دستم رو سریع روی دهنم گذاشتم...نمیدونستم اسم این کار روچی بذارم؟...دنبال توجیهی برای آسودگی خیالم میگشتم که نیما باز گفت:
-من خیلی گرسنمه...برو ناهار درست کن...تا وقتی حاضر نشده هم صدام نکن...
با همون اخم از کنارم گذشت...تا وقتی که توی اتاقش نرفت با چشم دنبالش کردم...زیر لب گفتم:
-مهمه نیما...هرچی که به تو مربوط میشه واسه من مهمه...ممنون که نبخشیدیش...
با آرامش پله ها رو پایین اومدم...توی سالن پرشده ازخرده های مجسمه ای که شکسته شده بود...بعد از تمیز کردن سالن و جمع کردن خرده شکسته ها برای پختن غذا به آشپزخونه رفتم...
ساعت 12وده دقیقه رو نشون میداد...میز ناهار روچیدم...بوی عطر برنج وخورش خلال بادوم فضای آشپزخونه رو گرفته بود...توی ظرفی غذای علی آقا رو ریختم و به سمت باغ رفتم تا بهش بدم...وقتی به عمارت برگشتم نیما رو توی آشپزخونه دیدم...روی میز نشسته و سرش رو میان دو دستش گرفته بود...گرمکن سیاهی تنش بود...حتما سردشه...سرفه ای کردم تا متوجه حضورم بشه...سرش رو بلند کرد.با دیدن چشمای سرخش دلم هری ریخت،به سمتش رفتم:
-آقا نیما حالتون خوبه؟
نیما با اخمی که توی صورتش بود گفت:
-بله خوبم...غذا آماده اس؟
-الان غذارو میکشم...
چیدن مابقی میز 5دقیقه بیشتر طول نکشید...بالای سر نیما ایستادم تا غذاشو بخوره...
-بشین...
-چیزی میخواید آقا؟
-گفتم بشین...
-من بعدا میخورم...
-نشنیدی چی گفتم؟...بشین...
با دستوری که داد سریع نشستم...خودش بلند شد ویه بشقاب همراه قاشق وچنگال واسم آورد...نشست وتوی بشقابم برنج ریخت...با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم...چش شده بود؟...هیچوقت برام غذا نمیکشید؟...یعنی مزه اش بد شده ومیخواد منم امتحان کنم...ولی غذا که خوشمزه بود...
بشقاب رو روبه روم روی میز گذاشت...
-بخور...
-اما آقا...
-نمی دونی موقع غذا نباید حرف زد؟
سرم رو پایین انداختم...خب چه مرگته که اینطوری میکنی؟...یلدای گور به گورشده رفته رو اعصابش من باید جواب پس بدم...قاشق رو برداشتم وکمی از برنج وخورشت رو خوردم...مزه اش که همون بود...همه چیزش به اندازه اس...الکی گیر میده...
-خوب شده...مزه غذاهای عصمت خانوم رو میده...ممنون...
این اولین باره که نیما ازم تشکر میکرد...فدای تشکر کردنت بشم...تو که انقد خوب تشکر میکنی خب همیشه ممنون باش دیگه...وووی ته دلم غنج رفت...
-نوش جون...
چند قیقه از خوردنمون گذشت که نیما بلند شد وگفت:
-غذاتو که تموم کردی واسم قهوه بیار...تلخ باشه...
-چشم آقا...
با رفتن نیما منم بلند شدم ومیز رو جمع کردم وسریع قهوه ساز رو روشن کردم...تا قهوه درست بشه ظرفهارو شستم...سینی طلایی رنگ رو درآوردم.فنجون قهوه ولیوان آب رو توی سینی گذاشتم وبه سالن رفتم...نیما رو مبل وروبه روی تلویزیون نشسته بود،خم شدم و فنجون قهوه وآب رو روی میز گذاشتم...خواستم برگردم تو آشپزخونه که نیما صدام زد:
-بشین...میخوام حرف بزنم...
روی مبل روبه روش نشستم وسینی رو کنار مبل غایم کردم...
-دوست داشتی در مورد پدربزرگم بدونی؟
یادش مونده بود؟؟...لبخندی زدم:
-بله آقا...البته اگه دوست دارین تعریف کنید؟...
-پدربزرگم طراح وسازنده این عمارته...سلحشور بزرگ از معدود کسانی بود که تو زمان خودش تحصیلات عالیه داشت...معماری میخوند ولی کارگاههای قالی بافی هم داشت...قالی بافی ارث نسل درنسلشون بود...بعدها با تاسیس کارخونه نساجی به کارش وسعت داد...پدربزرگم بااین همه ثروت فراوونی که داشت دستش تو خیر زیادمیرفت...تک پسر داشت...پدرمن تک پسرش بود...جالبه مامانمم تک دختربود...نه خاله نه دایی ونه عمو وعمه...خانواده کوچیکی بودیم ولی این عمارت همیشه شلوغ بود...بزرگای اون زمون با پدربزرگم زیاد رفت وآمد داشتن...
نیما نگاهی بهم انداخت وکمی از قهوه تلخشو خورد:
تو همین رفت وآمدا حاج حسینی امام مسجد محلمون اومد پیش امیر بهادر خان وازش خواست دست یه پسر نوجوون وپاک رو بگیره...من اونموقع هنوز بدنیا نیومده بودم وپدرم تازه داماد بود...همه این حرفا رو پدربزرگ خودش برام تعریف کرد...
نیما بازهم کمی از قهوه اش رو خورد...وقتی ادامه نداد مشتاق پرسیدم:
-خب چی شد؟...اون پسر کی بود؟
نیما وقتی چشمای منو دید که از شنیدن ادامه ماجرا برق میزد لبخندی زد وگفت:
-پدر ستایش...
-عمورضا؟
-اوهوم...عمورضا15سالش بود که پدرومادرش روتوی تصادف ازدست داد...اونم مث پدرم تک پسره...حاج حسینی ضمانتش رو کرد وگفت که پسر باهوش و باغیرتیه...زیر بال وپرش وبگیر تا بتونه خودشو جمع کنه...اینجوری بود که بابا بزرگ عمورضا رو به فرزندخوندگی قبول کرد و فامیلی خودش رو روی عمورضا گذاشت...عموم هیچوقت خودشو پسر امیر بهادر نمی دونست...احترامی که به پدرم بعنوان برادر بزرگتر و پدربزرگم به عنوان حامیش میذاشت، رو بغیر خودش هیچکس درک نمیکرد...پدربزرگمم بعد ازمرگش ارثش رو برای هر دوپسرش گذاشت ولی عمو رضا قبول نکرد...پدرم هم قبول نمیکرد که برادرش چیزی از ارث نبره ولی خوب این وسط عمو رضا پیروز شد اونم با قبول زمینی تو لواسون...به همین سادگی...حالا بنظرت پدرم دیو دوسر بوده؟
لبم رو با دندون گزیدم:
-ببخشید که همچین فکری کردم...
-این جریان رو تعریف کردم که یه وقت فکر نکنی پدرمن حق کسی رو به راحتی خورده ویه آبم روش نوش جان کرده...
از خجالت سرم رو پایین انداختم...
-بازم ببخشید...
-اشکال نداره...میتونی بری...من عصرونه نمیمونم...شبم دیرمیام...درضمن احتمالا هفته دیگه کنسرت داشته باشم...
-واقعاً؟...آلبوم جدیدتون؟
-بله...
کجا کنسرت دارین؟
-اصفهان...
-موفق باشید...با اجازه...
به سمت آشپزخونه رفتم تا وسایل گردگیری رو بردارم ودستی توی عمارت بکشم...
با آهی روی تخت دراز کشیدم.امروز تولدم بود اما به جز ستایش از هیچ کس دیگه ای پیام تبریک نداشتم.در واقع کسی نبود که به یادم باشه.امشب یه لحظه هم فکر اخرین تولدی که با خانوادم داشتم رهام نمیکرد.دلم خیلی تنگ شده بود.از فکر و خیال زیاد،خواب به چشمام نمی اومد.گوشی مخصوص آنا رو به دست گرفتم و به این امید که نیما بیدار باشه بهش اس دادم:
-سلام...دلم گرفته،بیداری؟!
ده دقیقه ای طول کشید تا جواب داد:
-سلام،تو مرحله خوابیدن بودم...چی شده؟چرا دلت گرفته؟
با حسرت نوشتم:
-امشب تولدم بود!!!
-جدی؟!؟!؟من نمیدونستم....مبارک باشه!پس چرا ناراحتی؟
-آخه بجز دوستم،هیچکس یادش نبود...
-عجب دوستای بیمعرفتی...چطور تونستن تولد آنا خانومو یادشون بره؟!
لبخندی زدم و در جواب نوشتم:
-به خاطر اینکه من اصلا دوستی نداشتم که بخواد بهم اس بده!!!
-مگه میشه؟(شکلک متعجب)
-فعلا که شده!!!
-در هر حال من از طرف خودم متاسفم،واقعا نمیدونستم!
تو دلم گفتم"میدونستی هم فرقی نداشت نیما خان"...گناه داره امروز به اندازه کافی تشنج فکری داشت...پشیمون شدم بهش اس دادم سریع نوشتم:
-مهم نیست...مزاحم خوابت نمیشم....شب بخیر
-شب بخیر...بازم تبریک میگم!
گوشی رو کنارم پرت کردم و چشمامو روی هم گذاشتم.نمیدونم چقدر به سقف اتاق خیره بودم که کم کم چشمام سنگین شد.

"ولم کن...ولم کن لعنتی...من با تو جایی نمیام...بابا کمکم کن..."
با جیغ از خواب پریدم.از ترس به گریه افتاده بودم.
در اتاقم به تندی باز شد و نیما به سمتم اومد.روی تختم نشست و با نگرانی گفت:
-چی شده؟چرا جیغ میزدی؟
من اما بی هیچ حرفی گریه میکردم.نیما دستاشو دور کمرم گذاشت و منو تو آغوشش گرفت.کمرمو نوازش کرد و گفت:
-گریه نکن خانوم کوچولو...خواب بد دیدی؟دیگه نمیخواد بترسی،من پیشتم!
من که مست آغوش گرمش شده بودم،سری تکون دادم و با هق هق گفتم:
-شب...تولدم بود...مامان و بابامم بودن...خیلی...خیلی خوشحال بودیم...اما یهو...یهو داداشم اومد جلو،دستمو گرفت و خواست...خواست منو با خودش ببره،جیغ میزدم،التماس میکردم اما...اما فایده ای نداشت...هیچکس کمکم نکرد...من نمیخوام باهاش برم...تو رو خدا نذار منو ببره...خواهش میکنم نذار...
نیماحلقه دستاشو تنگتر کرد و گفت:
-تا من هستم هیچکس نمیتونه به تو آسیبی برسونه...هیچکس!
انگار همین جمله ش آبی بود روی آتیش دلم!آروم آروم شدم.سرمو بلند کردم و به چشمای مهربونش نگاه کردم.خدایا چه نیرویی تو این چشماست که منو تا این حد دلگرم میکنه:
-ببخشید...شما رو هم از خواب بیدار کردم!
نیما لبخند مهربونی به روم زد و گفت:
-مهم نیست...دوست داری در مورد خانوادت باهام حرف بزنی؟... شایدبا گفتنش سبک بشی من حاضرم به حرفات گوش بدم!
سرمو پایین انداختم.نمیدونم شاید خودمم منتظر بهونه ای بودم تا با کسی درد ودل کنم.چه بهونه ای بهتر از امشب و چه کسی بهتر از نیما!
نگام به شونه هاش افتاد.دلم میخواست بازم بغلم کنه،اینطوری آرامشم بیشتر میشد.خجالتو کنار گذاشتم ...چشماشو بستم وگفتم:
-ما یه خانواده چهار نفره خوشبخت بودیم...من،پدر و مادرم که عاشق هم بودن و برادرم میلاد که ده سال ازم بزرگتر بود.بابام تاجر فرش بود و مادرم خونه دار،پدر و مادرم از خانواده هاشون طرد شده بودن چون برخلاف میل اونا با هم ازدواج کرده بودن اما واسشون مهم نبود چون عاشق هم بودن.زیادی بابایی بودم اونقدر که مامانم ازم کفری میشد.وقتی که بابا بودش دست به سیاه و سفید نمیزدم اما وقتایی که نبود مامانم وادارم میکرد که آشپزی یاد بگیرم.میگفت دختری که خونه داری بلد نباشه میمونه روی دست مامانش!انگار میدونست آینده دخترش به همین کارا ختم میشه!
آهی کشیدم و ادامه دادم:
تا اینکه زد و میلاد عاشق شد،عاشق دختری که یه زمانی باباش عاشق سینه چاک مادرم بوده و البته رقیب کاری بابا،خانوادم مخالفت کردن دلیلشونم این بود که پدرش تو کار مواد مخدر بود،اینو بابا به خوبی میدونست و به میلاد هم گفته بود اما میلاد گوشش بدهکار این حرفا نبود.حرف،حرف خودش بود.بابا گفت از ارث محرومش میکنه چون میدونست میلاد زیادی اهل مادیاته و شاید کوتاه بیاد اما فایده ای نداشت.چقدر سخته که بچه آدم تو روش بایسته و بگه"پولتو واسه خودت نگه دار،من عاشق اون دخترم و به خاطرش حاضرم از تو هم بگذرم"بابام دیگه قید میلادو زده بود.میگفت این پسر دیگه واسه من پسر نمیشه!چند وقتی ازش خبری نداشتیم تا اینکه از طریق پست کارت عروسیش به دستمون رسید.اون حتی حاضر نشده بود شخصا به خونمون بیاد.پیر شدن و شکسته شدن پدر و مادرمو دیدم.با اینکه دلم میخواست تو عروسی تنها برادرم شرکت کنم اما نرفتم.اون غرور پدرشو شکست.از گریه های مادرش گذشت.زندگی ما همچنان ادامه داشت اینبار بدون میلاد...شبا صدای گریه مادرمو میشنیدم و همپاش گریه میکردم.میدونستم چقدر دوری میلاد براش سخته،آخه اون عاشق میلاد بود.بابامم ناراحت بود اما تو خودش میریخت.
بیچارگی ما از زمانی شروع شد که انبار بابا آتیش گرفت و تمام فرشاش سوخت.کمر بابام شکست اما بازم طاقت آورد.حداقل جلوی ما چیزی نشون نمیداد و بهمون امیدواری میداد که همه چی درست میشه.چیزی برامون نمونده بود جز همون خونه ای که توش بودیم.یه شب...یه شب از توی اتاقشون صداهایی شنیدم.نمیخواستم فالگوش واسم اما وقتی اسم میلادو شنیدم کنجکاو شدم.اون شب،بدترین حرف تو تمام عمرم رو شنیدم.تمام اون اتفاقا،آتش سوزی انبار،همه به دستور پدرزن میلاد و با اطلاع خود میلاد انجام شده بود.اون شب برای اولین بار صدای گریه بابامو شنیدم.قلبم داشت میترکید.رفتم تو اتاقم و اونقدر گریه کردم تا خوابم برد.صبح...صبح با صدای جیغ مامان از خواب پریدم...بابام...بابام تو خواب تموم کرده بود!
با یادآوری مرگ پدرم،دوباره به هق هق افتادم.نیما دستامو محکم فشار دادولی حرفی نمیزد.میدونست به این اشکا احتیاج دارم.بعد از چند لحظه ادامه دادم:
--بابام برای همیشه رفت...رفت و ما رو تنها گذاشت...کار پسرش باعث شد که از غصه دق کنه!روزگار سیاهمون،سیاهتر شد.پدرمو تنهای تنها خاک کردیم.میلاد سنگدل حتی برای خاکسپاری هم نیومده بود.انگار طلسمش کرده بودن.دوری از بابام از یه طرف،حال روز مادرم و دلتنگیهاش از طرف دیگه خیلی بهم فشار می آورد!منم که هنوز سنی نداشتم و نمیدونستم باید چیکار کنم!حتی چند بارم میخواستم از میلاد کمک بگیرم اما پشیمون شدم.برادری که اون همه بلا سرمون آورده بود دیگه مهر و عاطفه ش کجا بود؟دو ماه بعد فوت بابا...درست تو روز تولدش...مامانمم از دست دادم...من یه دختر تنها...که هیچکاری بلد نبود و هیچکسی رو نداشت حالا دیگه نه پدری داشت نه مادری!
بعد فوت مامان بالاخره میلاد رو دیدم.انگار یادش افتاده بود خواهری هم داره.گفت منو میبره پیش خودش تا تنها نباشم.نمیخواستم قبول کنم چون به طرز عجیبی ازش کینه گرفته بودم اما چاره ای نداشتم.نمیتونستم تو اون شهر تنها باشم.خونمون...تنها یادگار پدر و مادرمو فروخت و منو برد پیش خودش!فکر میکردم اونجا...تو خونه برادرم خانومی میکنم اما اینطورام نبود...من شدم خدمتکار مخصوص خانومش،از صبح تا شب باید مطیع امر اون میشدم.اگه یه کار اشتباهی میکردم تنبیه میشدم.یه بار جلوی داداشم بهم سیلی زد.ضربه اون سیلی از سکوت برادرم در مقابلش اینکار برام دردناکتر نبود...منی که از گل نازکتر بهم نمیگفتن حالا توی اون خونه حتی حق خندیدنم نداشتم.تنها کاری که اجازه میدادن انجام بدم و از نظر خودشون لطف بود این بود که میذاشتن پنجشنبه ها سر خاک برم و با خانوادم باشم!
یه سال به همین منوال گذشت.یه سال که برای من بدترین سالهای عمرم بود.یه شب داداشم یه مهمونی ترتیب داد.تو اون مهمونی متوجه نگاههای حریصانه یکی از همکاراش روی خودم میشدم.یه مرد چهل ساله که از زنش جدا شده بود.بعد مهمونی رفتار میلاد و زنش به کل باهام عوض شد.ازم کار نمیکشیدن،اجازه میدادن هر کاری میخوام بکنم تا اینکه فهمیدم علت این تغییر رفتارشون واسه چیه؟میلاد...میلاد میخواست منو وادار کنه که با همون همکارش که خیلی هم پولدار بود ازدواج کنم!
سکوت کردم.نگاهی به ابروهای گره خورده نیما انداختم ...ای کاش میتونستم تو آغوشش برم:
--وقتی دیدن راضی نمیشم کتکم زدن،تهدیدم کردن،اونقدر اذیتم کردن که ناچار به قبول کردن این کار شدم...اما شب عقد...خودکشی کردم!!!
سرمو پایین انداختم و آستین پیراهنمو بالا زدم.دستمو به نیما نشون دادم و گفتم:
اون شب حاضر بودم هر کاری بکنم اما دستم تو دستای اون آدم نره،رگ خودمو زدم،دیگه نمیخواستم تو این دنیا باشم اما...اما از شانس بد من به موقع فهمیدن و نجاتم دادن!
نیما با اخم به زخم توی دستم نگاه کرد و گفت:
-چرا هیچوقت متوجه این زخم نشدم؟!
نگاش کردم و گفتم:
-آخه اون لباس فرم دستمو کاملا می پوشوند...البته منم راضی بودم چون اینطوری کمتر چشمم بهش میفتاد،میخواستم چشمم به گذشته خودم نیفته،نمیخواستم هر بار که چشمم به این زخم میفته یاد بدبختیهام بیفتم.یاد اینکه برادرم چطور به من به چشم یه کالا نگاه میکرد.یه کالا که با فروختنش به جاهای بالاتری میرسید.بعد اون شب دیگه بهشون اهمیتی نمیدادم.خودمو تو اتاق حبس میکردم.هر کاری میگفتن عکسشو انجام میدادم.اونا هنوزم بیخیال این ازدواج نشده بودن.یه روز...یه روز که هردوشون بیرون بودن وسایلمو جمع کردم و فرار کردم.برام مهم نبود کجا برم فقط دیگه نمیخواستم پیش اونا باشم.پیش کسایی که از غریبه ها هم بدتر بودن.شب تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده...جایی رو نداشتم برم،مزاحمای خیابونی،دخترای فراری تو پارک،من فرار نکرده بودم که مثه اونا باشم؛من فقط یه کم آزادی و آرامش میخواستم،میخواستم واسه خودم زندگی کنم.توی پارک یه پسری همش دنبالم بود،خیلی ترسیدم.اونجا...اونجا خانواده ستایشو دیدم.فوری رفتم پیششونو ازشون کمک خواستم.میدونم که خدا اونا رو سر راهم گذاشت،گذاشت که دیگه بدبخت تر از اینی که هستم نشم.ماجرای زندگیمو براشون تعریف کردم.وقتی اونا بهم گفتن قراره باهاشون به تهران برم باورم نشد.نمیدونم خدا زیادی دوسم داشت یا اون خانواده زیادی مهربون بودن که اینقدر کمکم کردن.هر بار که میخواستم واسه کار جایی برم باید نگاههای عصبانی عموتونو به جون میخریدم.همیشه میگفت تو هم مثه دختر خودم میمونی و نمیخوام خونه کسی کار کنی اما من راضی بودم.تا کی میخواستم به کسی متکی باش؟گهگاهی یاد گذشته م می افتادم.وقتی یادش می افتادم تمام تنم می لرزید.از این فکر که اگه می موندم چه بلایی سرم می اومد.دیگه هیچوقت پامو تو شیراز نذاشتم فقط یه بار...اونم چند مدت بعد فرارم،میخواستم ببینم میلاد چیکار میکنه که فهمیدم با خانواده زنش رفته آمریکا....برای همیشه؛اون خیلی مفت و ارزون من و خانوادش رو فروخت.منم برای همیشه فراموشش کردم.ستایش همیشه مثه یه خواهر در کنارم بود.آخرین جایی که بودم خانواده ای بودن که یه پسر مجرد داشتن که یه بار میخواست...میخواست بهم دست درازی کنه منم از اونجا زدم بیرون.یه مدت بیکار بدوم که ستایش...شما رو بهم معرفی کرد.گفت که کارگر تمام وقت میخواین؛عمو رضا اجازه نمیداد،میگفت"نیما تا حالا هر کی رو رفته خونش فراری داده؛نمیخوام یه وقت با تو هم همین کار رو بکنه اما اونقدر ازش خواهش کردم تا اجازه داد بیام اینجا...و الانم که در خدمت شما هستم!
لبخند نیماباعث شد منم لبخند بزنم...احساس سبکی میکردم واینو مدیون نیما بودم...
- بابت خانوادت متاسفم،همینطور به خاطر سختی هایی که کشیدی اما...اما تو واقعا قابل ستایشی...چون تونستی رو پای خودت بایستی،تونستی دووم بیاری؛شاید هر کس دیگه ای جای تو بود کم می آورد!
-ممنونم
-میتونم یه سوال بپرسم؟
-بله...حتما
-تو...نمی ترسیدی با من...زیر یک سقف زندگی کنی؟!
لبخندی زدم و صادقانه جواب دادم:
-چرا...میترسیدم،اتفاقا از اینجا بیشتر از جاهای دیگه میترسیدم!
متعجب پرسید:
-چرا اونوقت؟
-خب...خب جاهای دیگه ای که کار میکردم به صورت نیمه وقت بود یا خانواده های شلوغ و پر رفت و آمدی بودن اما اینجا فقط من بودم وشما...درسته که ستایش شما رو کاملا تایید کرده بود اما خب...زمانه با من کاری کرده بود که نمیتونستم به کسی صد در صد اطمینان کنم.اینکه شما زیاد توی خونه نبودید و یا گاهی برای کنسرت به شهرای دیگه میرفتید خیالمو راحت تر میکرد!
نیما شیطون نگام کرد:
-حالا چی؟هنوزم ازم میترسی؟!
چه جوابی باید میدادم؟میگفتم"حالا از چشمام بیشتر بهت اعتماد دارم؟اونقدر که حتی اگه یه شبی مثه امشب در کنارم باشی با اطمینان کامل در کنارت میمونم بدون اینکه از چیزی بترسم"
چیزی نگفتم و به چشماش خیره شدم.نیما هم چند لحظه نگاه کرد،بعد لبخندی زد و گفت:
-ساعت سه صبحه خانوم کوچولو...اجازه میدی بخوابیم؟!
خجالت زده گفتم:
-وای تو رو خدا ببخشید...شما رو هم از خواب بی خواب کردم!
نیما-اخمی به خودش داد و گفت:
-بگیر بخواب بچه!!!
از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت وادامه داد:
-خوابای قشنگ ببینی خاله ریزه!!!
و رفت.نفس عمیقی کشیدم و روی تخت افتادم.فکر آغوش گرم نیما یه لحظه هم رهام نمیکرد.نگاهی به گوشیم انداختم و روی شماره نیما مکث کردم.میخواستم بهش پیام بدم.دستم بی اختیار روی دکمه های گوشی لغزید:
"از اینکه پای درد و دلم نشستید یه دنیا ازتون ممنونم و متاسفم که خوابتونو به هم زدم"
چند لحظه بعد،جوابش دوباره خنده به لبم آورد:
"بخواب دیگه بچه...چه معنی داره کوچولوها تا این وقت شب بیدار باشن؟"

تو دلم گفتم:قربون این مهربونیهات،یعنی میشه تو مال من باشی؟
***

***
یک هفته از روز کنسرت گذشت...نیما برای تحویل گرفتن ماشینهایی که توی گمرک گیر کرده بودن چند روزی درگیر شد...کلافگی از صورتش میریخت:
-د آخه من چی بهت بگم؟...مگه قرارنبود یه کاری کنی؟...دو روزه گذشته کی میخوای ماشینا رو از گمرک رد کنی؟
-ببین من نمیدونم...تورو استخدام کردم که این حرفا رو تحویلم بدی؟...فقط یه روز وقت داری...ختم کلام...بسلامت...
با قطع کردن تلفنش اونو به شدت روی مبل کوبوند...حسابی عصبانیه...با اون چشمای بخون نشسته فقط کافی بود حرف بزنی دوتا ازاون میخوردی چهارتا از دیوار... با صاف کردن گلوم جلو رفتم:
-آقا؟
-چیه؟
با دادی که زد دوقدم عقب رفتم...نیما نگاهی به چهره وحشت زده ام انداخت و آروم گفت:
-ببخشید...چی شده؟
-تلفن از لندن دارید...پریساخانوم هستن!
نیما با شنیدن اسم پریسا سریع بلند شد وتلفن رو از دستم گرفت:
-الو...سلام خواهر گلم...
نگاه توروخدا الان داشت از عصبانیت میترکید...ای مورماز آفتاب پرست...
-ممنون منم خوبم...چیکار میکنید؟...خبری ازتون نیست؟...
صدای خنده اش کل سالن رو برداشت...آخ که چقد دلم واسه خنده هاش تنگیده...پریسا دستت درست...بموقع زنگ زدی...
-جان من؟...الهی نیما فدات بشه چرا که نه...یه عمارت و یه پریسا...دلم نمیاد آخه...کی راه میفتید؟...خوبه...پس من بلیط برگشتتون رو چه روزی بگیرم...اوکی حله...باشه باشه برو...میبینمتون...خداحافظ
نیما با خوشحالی بسمتم چرخید وتلفن رو توی دستام گذاشت وگفت:
-یه ماه دیگه خانوادم میان ایران....میخوام همه چیز آماده باشه...
-چشمتون روشن...چشم آقا...قول میدم تا اون موقع همه چیز آماده باشه...
دوهفته از تماس پریسا گذشته بود،ماشینها از گمرک رد شدن وقرارشد تا جمعه به تهران برسن...نیما گاهی به نمایشگاه سر میزد وگاهی هم برای تمرین وضبط به استودیو میرفت...مهمونیها و بیرون رفتناشم از نو شروع شد...
همه کارهای خونه رو انجام دادم وحالا توی اتاقم دراز کشیده بودم و با هندزفزی ام پی فورم آهنگ گوش میدادم...باویبره گوشیم که توی سینه ام جاسازی شده بود تکون خوردم...به زحمت تونستم درش بیارم...نیما بود:
-سلام آنا خانوم...خبری ازتون نیست...تحویل نمیگیرید؟کجایی؟
- سلام نیما جان...بخوبی شما...نتونستم اس بدم...خونه ام چطور؟
-هیچی همینطوری گفتم یه خبری از دوستم بگیرم...چیکار میکردی؟
-ممنون...بیکارم...کاری ندارم انجام بدم...شما کجایید؟
-من استودیوام...امروز ضبط داریم...
-اسم آهنگ جدیدیتون چیه؟
-بانوی زیبا...چطوره؟
-باید قشنگ باشه...احیاناًبرای من که نساختینش؟
-شاید برای شما باشه...
-جدی؟؟؟...اونقدر هم زیبا نیستم که واسم آهنگ بسازید...
-نفرمایید لیدی...همه چیز که به زیبایی صورت نیست...آدم باید سیرتش زیبا باشه...
-ببخشید اینو میگم...ولی شما پسرا فقط شعار میدین...
-چطور؟
-یعنی می خوای بگی چهره زیبا رو دوست ندارین وجذبش نمیشین؟
-البته که منم زیبایی رو دوست دارم ولی وقتی چهره زیبا باشه و پشت این زیبایی هر کثافتکاری که فکر کنی نشسته باشه،بازم به دل میشینه؟
میدونستم کنایه امثال یلدا رو میزنه...اون که نمیدونه من یلدا رو میشناسم برای همین اس دادم:
-یه جوری حرف میزنید انگار خنجرخورده اید!
-کم وبیش...
-خب حالا که پای زیبایی وسط اومد،دوست دارم بدونم ملاک شما برای دوستی با دخترا چیه؟
چنددقیقه از اس دادنم گذشته بود که پیامش رسید:
-من دخترای قد بلند رو خیلی دوست دارم...معمولا دوست دخترای من قدای بلندی داشتن...البته خوش هیکل و خوش برخوردم بودن...
جاااااانم؟؟؟...مرگ من این یه چیزی میدونه وگرنه از کجا میدونست من رو قدم حساسم؟
-حالا چرا باید قدبلند باشه؟!
-بنظر من دخترای قد بلند فهمیده وعاقلترن...
-خب رفتارشون چه ربطی به قد بلندشون داره؟
-نمی دونم...هرکسی یه نظری داره...اما...
-اما چی؟
-اما دخترای قد کوتاه با شعورتر،مهربونتروصدالبته عاقلتر وزیباترن...من هیچوقت دوست دختر قدکوتاه نداشتم...
با خوندن پیامش کلی ذوق کردم...سریع اس دادم:
-پس از کجا میدونید دخترای قد کوتاه چه ویژگی هایی دارن؟
-میدونم دیگه...ببینم تو قدت کوتاهه یا بلند؟
-چه فرقی میکنه...شما که هر دوشون رو دوست دارین،نه؟...
از اینکه اینطوری براش نوشتم کلی توی دلم خندیدم...بعداز چندقیقه اس نیما رسید:
-اینم حرفیه...ولی خب من که قرارنیست شما رو ببینم پس برای من فرقی نمیکنه...
مثه بادکنک که بادش خالی میشه،وا رفتم...عجیب آدمیه هااااا...نمیدونستم در مورد چه موضوعی باهاش حرف بزنم که خودش دوباره اس داد:
-میتونم یه سوال خصوصی بپرسم؟
-مثلاً چه سوالی؟
تا حالا عاشق شدی؟...کسی توی زندگیت بوده که دوسش داشته باشی؟-
خیلی سریع جوابشو فرستادم:
-نه...عاشق نشدم...البته هیچکس رو به اندازه پدرومادرم دوست نداشتم...
-که اینطور...پس عشق رو تجربه نکردی؟
دوست داشتم براش بنویسم اگه دیوانه وار تو رو دوست داشته باشم این یعنی عاشقتم؟؟اگه اینطورباشه که من روانی توام...
-نمیدونم عشق چه مزه ایه که اگه میدونستم الان حس وحالش رو درک میکردم...
-پس کسی توی زندگیت هست ولی نمیدونی که دوسش داری یا نه؟
-یه همچین چیزی میشه گفت...شما چی،به غیراز دوست دختراتون عاشق کسی نشدین؟
-صادقانه بهت بگم منم حالی مث تو دارم...سردرگمم...
یعنی شماهم کسی رو دوست دارین؟-
این پیام رو به زحمت تایپ کردم...چه کسی توی زندگی نیما بود که حتی نمیدونست عاشقش هست یا نه؟...ناخن انگشتم رو با حرص میجوییدم تا پیام نیما بیاد...با لرزش موبایل پیام رو باز کردم:
-وجودش برام مهمه...نگفتی اون پسر خوشبخت کیه؟
-ببخشید نمیتونم بهتون بگم!
-فکر میکردم با گذشت این چند ماه از دوستیمون بتونی بهم اعتماد کنی...
-مسئله اعتماد نیست...فقط نمیتونم بگمش...
نیما توروخدا گیر نده...اگه به تو بگم که عاشقت شدم که میفهمی من آنا ام...
-باشه هر طور که تو راحت باشی منم راحتم..باید برم سر تمرین....فعلا...
-خوش بگذره...فعلا...
دوباره هندزفری رو توی گوشم گذاشتم وچندآهنگ رو جلو زدم تا به آهنگهای آلبوم نیما برسم...دوست نداشتم به این فکر کنم که نیما عاشق دختر دیگه ای شده باشه...با گوش دادن به آهنگ افکارم رو از نیما دور کردم...
***
26آذرماه بود...دوهفته دیگه جشن کریسمس شروع میشد وخانواده سلحشور میتونستن برای تعطیلات کوتاهی به ایران بیان...همونقدر که نیما منتظر دیدار خانوادش بود منم مشتاق شدم...حالا دیگه لازم نبود اونا رو تنها توی قاب عکسایی که توی عمارت زده شده ببینم...از نزدیک لطف دیگه ای داشت...
حتی می تونستم بگم امیربهادرم خوشحاله...اون غرور نگاهش بدجوری چشمک میزد...هوا خیلی سرد بود و دیشب بی وقفه بارون زد...کل باغ وعمارت پر شده بوداز بوی بارون وخاک نم زده...تقریبا تموم درختا لخت و عریون شدن...علی آقا با کمک مجتبی تمام برگهایی که توی حیاط ریخته بودن جمع کردن و انتهای باغ سوزوندن...
قرار بود فاطمه و ستاره هم آخر هفته بیان وعمارت تکونی اساسی داشته باشیم...
توی آشپزخونه مشغول پختن کیک توت فرنگی بودم که صدای ممتد بوق ماشینی تو حیاط عمارت پیچید...به سمت پنجره سالن رفتم وپرده رو کمی کنار زدم...هیوندای مشکی شایان رو تشخیص دادم...بعد از مهمونی تولد یلدا وفهمیدن اینکه یلدای بیچاره بدجوری چزونده شده باهام صمیمی ترشد...پسر خیلی باحال و مهربونیه...هیچوقت به خاطر اینکه یه خدمتکارم باهام بد رفتار نمیکرد...مودب وسر به زیر بود البته منکر شیطون بودنش نیستم...تو این یک ماه خیلی کم به عمارت سرزده...حالام که اومده کل عمارت رو روی سرش گذاشته...برگشتم وبه عکس امیر بهادر خیره شدم...بیچاره بازم بق کرده...میدونستم از شایان خوشش نمیاد چون همیشه سوژه مسخره اش بود...با خنده به آشپزخانه رفتم...
کیک رو تو فر گذاشتم که صدای سلام کشداری توجهم روجلب کرد:
-ســـــــــــــلـــــــام بر کدبانو...درود بر شهربانوی مشرق زمین...به به عجب بویی...مادر زنم دوسم داشته...به موقع وسر وقت...کی حاضر میشه؟
لبخندی زدم وصاف ایستادم وگفتم:
-سلام بر شهردار عمارت...چطورید؟
-تا وقتی نگی این کیک خوشمزه که توی فر داره بمن چشمک میزنه کی آماده میشه از حال واحوالم خبری بهت نمیدم...
خنده ی بلندی سر دادم...دلم برای شیطنتش تنگ شده بود:
-نیم ساعت دیگه آماده اس ولی باید 20دقیقه هم توی یخچال باشه...
شایان شروع کرد با دستانش زمان رو شمردن...
-نیم ساعت میشه 30دقیقه...20دقیقه هم اونجا...اوووووه 50دقیقه دیگه آماده میشه...بابا نیما که اجازه نمیده بیشتر از نیم ساعت تو عمارتش باشم...میگم هااا تو میتونی باهاش حرف بزنی و راضیش کنی من بیشتر بمونم؟
-چشم من بهشون میگم ولی فکر نکنم اقا نیما به حرف خدمتکارشون گوش بدن...
شایان کمی سرش رو خاروند ومثه احمقا نگام کرد...با دیدن قیافش نتونستم خودم رو بگیرم وبا صدای بلند بخندیدم...شایان هم با شروع کرد به خندیدن...حالا هر دومون مثه دیونه ها میخندیدیم...
با شنیدن صدای نیما که شایان رو صدا میزد هردو هم زمان لال شدیم و با ترس به در آشپرخونه نگاهی انداختیم...وقتی صدای نیما توی سالن پایین پیچید شایان فشنگی به سمت در رفت و داد زد:
-مهسا خانوم هستیم در خدمتتون...برم رو مخ نیما بلکه بذاره بیشتر بمونم...
با رفتن شایان به کارم برگشتم...باید وسایل پذیرایی رو آماده میکردم...با چیدن میوه وشیرینی توی ظرف مخصوص به سمت سالن رفتم...شایان ونیما روبه روی هم نشسته بودن ودرباره موضوعی بحث میکردن...
-نیما این تن بمیره...جان شایان بذارمنم باهات بیام...
-اصلا حرفشم نزن...تو همینطوری هم آبروی آدمومیبری...در ضمن گفتن همراهت یه خانوم باشه نه یه پسر...
-ای بابا...باشه لباس زنونه می پوشم،خوبه؟
-شـــــــــــایــــــــــــان....
باز معلوم نیست این شایان چه آتیشی سوزونده که نیما اینطوری سرش داد میزنه...طفلی شایان با فریاد نیما هفت پشت بعد از خودش لال شدن...
-خب حالا چرا دادمی زنی؟...به به مهسا خانوم...دستت دردنکنه...موزم هست؟
نیما-ای کارد بخوره اون شکمتو پسر...
شایان به سرعت موز روی ظرف میوه رو برداشت ،پوستش رو بازکرد و به دهن برد:
-نفست از جای گرم بلند میشه نیما خان...تو پیشت کدبانو داری وگرنه من بدبخت فلک زده همش غذای بیرون می خورم...چرا؟...چون مامانم ممکنه دستاش اوخ بشه...
-شایان به خاله توهین نکن وگرنه آمارتو کف دستش میذارم!!!!
-بچه میترسونی؟...اصلا هیکل خودت رو دیدی...شدی بشکه...نافرم شکم درآوردی...دست پخت مهسا خانوم بهت ساخته هااااا...
نیما کوسن روی مبل رو برداشت وبه سمت شایان پرت کرد...نمیخواستم مزاحم خلوتشون بشم برای همین به سمت آشپزخونه رفتم که نیما صدام زد:
-مهسا خانوم؟
-بله آقا...
-برای دونفر کیک وقهوه بیار...
-چشم
با گفتن این جمله به سمت شایان نگاهی انداختم...دیوونه از ذوق زیاد ابروهاش روبالامی داد ومیخندید...لبخندی تحویلش دادم وبه سمت آشپزخانه رفتم...با آماده شدن کیک،قهوه رو توی فنجون ریختم وبه سالم برگشتم...نیما با تلفن همراهش حرف میزد وشایان سرش توی گوشیش بود...درحالی که فنجون ها رو روی میز میگذاشتم شایان هم سرش رو بلند کرد ولبخند زد:
-به به ...کیک و قهوه...چه کردی دختر...دستت درد نکنه...باید خوشمزه باشه...
-امیدوارم خوشتون بیاد...
شایان کمی از کیک رو توی دهنش گذاشت:
-محشره دختر...محشر...حرف نداره...
-نوش جونتون...
نیما هم به جمع ما پیوست وظرف کیکش رو برداشت،شایان با اخم ریزی به نیما نگاهی انداخت وگفت:
-به سلامتی تموم شد حرفاتون؟
-شایان شروع نکن...
-من از این دختره خوشم نمیاد...از قیافش تظاهر و دروغ میباره...چرا حرفاشو باور میکنی؟
با شنیدن اسم یه دختر چیزی ته دلم فرو ریخت...پس نیما کسی رو دوست داشت ولی چرا شایان میگفت اون دختر خوبی نیست؟؟؟
-شایان من نظرت رو نخواستم...میشه لال مونی بگیری؟...مهسا میتونی بری...
لعنتی می خواست منو دک کنه...اون دخترکیه؟؟...
-نیما من بهت اجازه نمیدم خودتو بدبخت کنی...
-شایان بس کن...من میدونم دارم چیکار میکنم...
با دستور نیما مبنی بر ترک سالن مجبور شدم از اونجا برم...داشتم دیونه می شدم...نفس کم آوردم و روی صندلی آشپزخانه نشستم،دستم رو روی قلبم گذاشتم....نیما بگو که کسی توی زندگیت نیست...اگه اون دخترانقدر مورد حمایت نیماست پس چرا شایان اینطوری در موردش حرف میزد؟یعنی باز دختری توی زندگیش بود که میخواست گولش بزنه؟...وای نیما...چرا روزای خوشم انقدر کوتاهه؟....خدایا خودت مواظب نیمای من باش...
با رفتن شایان خودم رو توی اتاقم حبس کردم...توی دلم آشوب بود...نمی تونستم قبول کنم نیما کسی رو دوست داشته باشه...کمی توی تخت جابه جا شدم...موبایلم رو چک کردم،هیچ پیامی از نیما نداشتم...خیلی ناراحت بودم...اشکم روی بالش زیر سرم افتاد...احساس بی کسی وپوچی میکردم...مث 4سال پیش...مث موقعی که عزیزامو ازدست دادم وکسی که از گوشت وپوست وخونم بود بهم خیانت کرد...قلبم گرفت...اگه نیما رو هم از دست میدادم قطعا میمردم...آره نیما بهانه زندگیمه...کسی که هر روز صبح میدیدمش وشب با شب بخیرش به خواب میرفتم...به ساعت نگاه کردم...نیما شام بیرون دعوت بود...منم غذا درست نکردم...گرسنه ام نبود...امشب نیما حتما با اون دختره قرارداره...نمیدونم چقدر گذشت که صدای نیما رو از پشت در اتاقم شنیدم:
-مهسا...کجایی؟...چرا جواب نمیدی؟
بلند شدم و با صدای گرفته ام رو صاف کردم:
-بله آقا...چیزی میخواید؟
-در روباز کن...
سریع با کف دستم صورتم رو پاک کردم،کمی چشمامو ماساژدادم ،به سمت در رفتم وبازش کردم...نمی خواستم نیما چشمای قرمزم رو ببینه برای همین سرم رو پایین انداختم...
-بله آقا...
-چرا در روقفل کردی؟
-من همیشه در روقفل میکنم...چیزی می خواید؟
-سرت رو بالا بگیر ببینم...صدات چرا گرفته اس؟
ترسیدم از توی چشمام به حقیقت قلبم پی ببره برای همین کمی از در فاصله گرفتم وعقب رفتم:
-چیزی نیست آقا...از خستگیه...بفرمایید؟
-بهت میگم سرت رو بالا بگیر...
لعنتی چرا نمی فهمی که نمی تونم...با تردید سرم رو بالا گرفتم...با دیدن کفش های ورنی قهوه ای کم رنگش،شلوار کتون قهوه ای سوخته اش،کت چرم قهوه ایی وپیراهن خاکی رنگش مطمئن شدم که برای دیدن یه خانوم میره...بوی عطر خنک و تندش اذیتم میکرد...برای کی اینقد خوشتیپ کرده بود؟...تو چشمای سیاهش خیره شدم...با تعجب صورتم رو نگاه کرد:
-گریه کردی؟
-نه آقا..
-دروغ نگو...من از آدمای دروغگو بدم میاد...چرا گریه کردی؟
هول شدم،نمی دونستم چی باید بگم...چشمامو چرخوندم ودنبال راه فراربودم...
-اشکال نداره...نمیخواد بگی...سکوتت بهتراز دروغیه که دنبالش میگردی...
-دلم گرفته آقا...دلم برای خانوادم تنگ شده بود...
-هرشب به یادشون گریه میکنی؟
-من هر روز وشبم به فکرشونم ولی امشب نبودنشون بیشتر بهم فشار آورد...
-چرا؟
باید بحث رو عوض میکردم:
-با من کاری داشتین؟
نیما نفسش رو کلافه بیرون دادوگفت:
-شام خوردی؟
-گرسنه ام نیست آقا...شما مگه بیرون نمیرید؟برم غذا درست کنم؟
-نه...نه...همینطوری گفتم...می خواستم چیزی بهت بگم...
-چی آقا؟
-چطوری بگم؟...من امشب بیرون دعوتم...
-بله آقا می دونم...عصر بهم گفتین...
-نه منظورم اینکه بیرون دعوتم با گروه موسیقی...تولد بابکه...دیوونه توی رستوران جشن گرفته...
با شنیدن حرفای نیما با تعجب تو چشماش نگاه کردم...داشت برای من توضیح میداد که شب با کی بیرون قرارداره؟؟؟؟؟امکان نداره،یعنی غیرممکنه...آخه چرا؟؟؟
به زور لبهامو باز کردم:
-خو...خوش بگذره...
نیما عقب گرد کرد واز اتاقم دورشد...هنوز داشتم بجای خالیش نگاه میکردم که صداشو انتهای راهرو کنار پله ها شنیدم:
-شایان دهنش چفت وبس نداره...حرفاشو باور نکن...همیشه پیاز داغشو زیاد میکنه...بعد از یلدا دیگه طرف چنین دخترایی نمیرم...
سرم رو به سمت راهرو کج کردم ولی نیما رفته بود...با این حرفش رسماً خل شدم...در اتاقم روبستم..چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم جملات نیما رو هضم کنم...شایان الکی گفته؟؟؟....یعنی با هیچ دختری نبود؟؟؟؟این وسط چرا برای من توضیح داد؟؟؟....
توی آینه ی قدی سر تا پامو نگاه کردم...با اون لباس خواب عروسکی سفیدم ،صورت رنگ پریده وچشمای و بینی قرمز رنگ چقد بامزه شده بودم...یعنی نیما فهمید من دوسش دارم؟؟؟؟
با دوتا دستام محکم زدم تو سرم....نه امکان نداره فهمیده باشه...
با یادآوری حرفاش ضربان قلبم روی هزار رفت...با ذوق توی هوا پریدم وجیغ خفه ای کشیدم...به سرعت سمت ام پی فورم رفتن وهندزفری رو توی گوشم گذاشتم...دوست داشتم تا خود صبح تخلیه انرژی داشته باشم...برای همین شروع کردم به رقصیدن...


***
دستم رو سمت ساعت بردم تا صدای نکره شو ببندم...به سختی بلند شدم...گلوم میسوخت...دستی به پیشونیم کشیدم واز روی تخت بلند شدم...باورم نمیشد تمام بدنم خیس عرق بود...میدونستم تب دارم ولی نه تا این حد...حوله کوچیکیمو برداشتم وبه سمت دستشویی رفتم...با آب سردی که بصورتم خورد خواب وتب از وجودم رفت...با پوشیدن لباس فرم و پلیور گرمی که گلومو هم میپوشوند از اتاق بیرون زدم...با اینکه عمارت سیستم گرمایی داشت ولی هنوز سردم بود...دستامو توی سینه ام جمع کردم وسرم رو پایین انداختم...بخاطر ابری بودن هوا کل عمارت تاریک بود...همزمان با روشن کردن لوسترهای سالن پایین عطسه ای زدم...نمیخواستم نیما هم سرما بخوره...از توی جعبه کمکهای اولیه چند تا قرص خوردم و ماسک سفید رنگی هم جلوی صورتم گذاشتم...خیلی سردم بود ولی می دونستم تب دارم اینو ازچشمام که
بدجوری می سوخت،فهمیدم...صبحانه رو با هزاربدبختی درست کردم ومنتظر نیما روی صندلی نشستم
...ساعت8 شد ولی نیما پایین نیومد...امروز استودیو ضبط داشتن نباید دیر میرفت...به زحمت از جام بلند شدم وبه سمت اتاقش رفتم...وای که این پله ها جون آدمو میگیرن...پشت در اتاقش ایستادم ودر زدم:
-آقا نیما...خوابید؟...امروز تمرین دارین...آقا نیما...
چند بار دیگه ام به در زدم ولی جواب نداد...با تردید در اتاق رو باز کردم وسرم رو جلو بردم...تخت به هم ریخته ولی خالی بود...زیر لب گفتم:
-پس کجاست؟...یعنی رفته بیرون و من متوجه نشدم؟
اینبار تمام هیکلم رو جلو بردم...عطسه خفیفی زدم...تمام اتاق رو نگاه کردم،نبود...شونه ای بالا انداختم،میخواستم از اتاق بیرون برم که صدای ناله ای از توی دستشویی توجهمو جلب کرد...برگشتم و گوشامو تیز کردم..صدای خفیف ناله رو باز شنیدم...به سرعت سمت دری که نیمه باز بود رفتم...با دیدن نیما که توی دستشویی کنار توالت فرنگی افتاده بود وحشت کردم...پیراهن تنش نبود...تمام کف دستشویی مایع زرد رنگی ریخته شده ورنگ به چهره نیما نمونده بود...کف دستشویی زانو زدم وسرش رو با دستام بلند کردم... خیلی سنگین بود...با وجودی که خودم جون نداشتم فریاد زدم:
-نیما تو رو خدا چت شده؟...نمیتونم بلندت کنم...
با دیدن وضعیت نیما و جسم نیمه جونش وحشت زده جیغ میکشیدم و گریه میکردم...با تمام قدرتم بلندش کردم و نشوندمش...سریع پشت سرش رفتم تا دوباره نیفته...بدنش سرد سرد بود...داد زدم:
-نیما جون هرکی دوست داری یه چیزی بگو...آخه چت شده؟...
صدای هق هقم توی دستشویی پیچید...یاد سینا افتادم...باید شمارشو توی گوشیش داشته باشه...نمیتونستم اینجا ولش کنم...حال خودمم خوب نبود...دستمواز زیر بغلش رد کردم و جلوی سینه اش بهم قلاب زدم...
یاد حرف بابام افتادم...وقتی میخوردم زمین وبلندم میکردومیگفت:"یا علی"...اشکم روی شونه های لخت نیما افتاد...من بلندت میکنم...میدونم که میتونم...با گفتن یا علی تمام قدرتمو توی دستام بردم و نیما رو روی زمین کشوندم...پای تختش که رسیدم، بریدم وهر دومون روی زمین افتادیم...بدن نیما هنوز سرد بود...پتوی روی تختش رو کشیدم وروش انداختم...به سرعت موبایلش رو از کنار آباژور برداشتم...
-لعنتی...این که رمز داره...
نیما رو تکون دادم:
-نیما توروخدا یه چیزی بگو...موبایلت رمز داره...من چیکارش کنم؟
صدای خس خس سینه نیما تنها جوابی بود که شنیدم...سرم رو روی سینه اش گذاشتم...درست نمی تونست نفس بکشه...ضربان قلبش خیلی پایین بود...سرش رو روی پام گذاشتم و شروع کردم بلند گریه کردن...
-نیما...جون مهسا بلندشو...دیشب کجا بودی که دیروقت اومدی؟...چت شده؟...چی خوردی که تو رو به این حال انداخته؟...نمی دونم چیکار کنم...
سرش رو روی قلبم فشردم...بدن سردش وجودمو بی حس کرد...چشمامو بستم وپیشونیشو بوسیدم...چیزی یادم اومد با فریاد صداش زدم:
-شــــــــــــایـــــــــــــان....
سر نیما رو روی زمین گذاشتم و به اتاقم برگشتم...موبایلمواز تو کشو بیرون کشیدم...شایان چند روز پیش شمارموگرفت تا برای خریدن چند تا وسیله به کمک مادرش برم...خدایا شکرت...پیداش کردم...
صدای خواب آلود شایان جون دوباره ای بهم داد:
-الو...
-الو شایان به کمکت احتیاج دارم...تو روخدا اگه شماره سینا رو داری سریع زنگ بزن بیاد عمارت...تورو خدا عجله کن...
-وایستا...وایستا دختر چی شده؟...چرا انقدر مضطربی؟
دادزدم:
-الان وقت سین جیم کردن نیست شایان...نیما حالش خوب نیست...تورو جون عزیزت عجله کن...
-باشه اومدم..
-سینا...شایان..سینا رو خبر کن...
-اوکی...نگران نباش الان خبرش میکنم...
با قطع شدن تماس با تمام سرعتم به اتاق نیما برگشتم...هنوز بیحال روی زمین افتاده بود...باید گرمش میکردم...چند تا پتوی دیگه ام از توی کمد برداشتم وروش انداختم...بالشش رو هم زیر سرش گذاشتم و کنارش نشستم...چشمای نازش بسته بودن...دستمو روی صورتش کشیدم...ته ریشای زبرش دستمو اذیت میکرد...لبهای نیمه بازش رو که به زور اکسیژن وارد دهانش میکرد و باز کردم،دلم مث سیر وسرکه می جوشید:
-نیما حالم خوب نیست...داری داغونم میکنی...من تحمل درد کشیدنتو ندارم...بدن تو سرده ولی من دارم تو آتیش وجودم میسوزم...چشماتو باز کن بذار یه بار دیگه تو مهربونی نگات آب بشم...خانوادت 4روز دیگه میان...من چی جوابشونو بدم...
با دستم روی سینه اش زدم:
-لعنتی بزن...حق نداری از حرکت بایستی...تو پیش نیما امانتی...نایست...خواهش میکنم...
تو صورتش نگاه کردم...رنگ سفیدش قلبمو بدرد اورد...لباش بنفش شده بودن...خم شدم و با دستام صورتشو قاب گرفتم...حلقه های اشکم یکی یکی توی صورتم میریخت...یاد بوسه اش افتادم...وقتی منو بوسید لباش قرمز شدن...سرمو پایین آوردم و اروم روی لباشو بوسیدم...تو چشمای بسته اش نگاه کردم وگفتم:
-چشماتو باز کن نیما...
حس کردم پلکش کمی تکون خورد...عقب رفتم وپتو رو تا زیر چونه اش بالا کشیدم...
-این جواب بوسه من نبود نیما...نمی خوام پلکاتو تکون بدی...بازشون کن...من دارم میمیرم...
ربع ساعت از آخرین تماسم با شایان گذشته بود...بدن نیما با وجود اون پتوهایی که روش انداختم کمی گرم شد ولی هنوز رنگ پریده و بیحاله...صدای علی آقا رو شنیدم:
-باید تو اتاقش باشه...
صدای قدمهای تند چند نفر توی راهرو پیچید...به در اتاق خیره شدم با دیدن قیافه وحشت زده شایان و چهره نگران علی آقا امید دوباره به وجودم برگشت...
-برو کنار شایان بذار رد شم...
با کنار رفتن شایان،سینا با عجله بالای سرمون اومد وگفت:
-چش شده؟
-نمی دونم...اومدم صداش بزنم که صدای نالشو شنیدم...تو دستشویی با بدنی سرد افتاده بود...فکر کنم حالش به هم خورده چون تمام دستشویی پر از ماده زرد رنگه...
سینا گوشی پزشکیش رو روی سینه لخت نیما گذاشت...اخماش تو هم رفت...نبض زیر گردن و دست چپش رو گرفت...دهنش رو باز کرد و روی زبونش دست کشید...سریع از توی کیفش سرم وچند تا آمپول بیرون آورد وگفت:
-شایان...علی آقا...بیاین بلندش کنید بذارینش روی تخت...
به محض خوابوندن نیما رو ی تخت،سینا توی رگ دستش آنژوکت گذاشت وسرمش رو وصل کرد...دوتا آمپول هم بهش زد بعد رو به من کرد وگفت:
-یه سوپ گرم واسش درست کن...
-چشم آقا..
اصلا حواسم نبود بپرسم نیما چش شده...سریع بلند شدم وایستادم تا به آشپزخونه برم که صدای شایان متوقفم کرد:
شایان-چش شده؟
سینا- دیشب کجا بودین؟
شایان-مهمونی تولد رفتیم
سینا-شام چی خوردین؟
-کباب دنده ومخلفاتش...ولی هممون خوردیم چرا فقط نیما حالش بد شد؟
-نمیدونم شاید چیز دیگه ای هم خورده...بذار به هوش بیاد ازش میپرسیم...حتما بهش حساسیت داشته...
نموندم ببینم چی بهم میگن از کنار علی آقا که هنوز با نگرانی به حرفای سینا گوش میداد گذشتم...نفسی از سر آسودگی کشیدم...خدایا شکرت...ممنون که نیما رو دوباره برگردوندی...
با تمام عشقم واسش سوپ درست کردم...یه ساعت گذشته بود...ظرف داغ سوپ رو توی سینی گذاشتم...هنوز تب داشتم ولی فکر خوب شدن نیما به کل سرماخوردگی رو از ذهنم دور کرد...صدای شایان رو شنیدم:
-پسر نصف عمرمون کردی...بیا ببین...موهای پرکلاغیم سفید شدن...هر کی ندونه فکر میکنه حالا مگه من چندسالمه...
سینا-چرا دروغ میگی؟...کو ببینم سفیدی موهاتو...
دوبار به در زدم و وارد شدم...شایان سرش رو به سمت سینا کج کرده بود تا سفیدی موهاشو نشون بده...لبخندی زدم...نگاهم روی تخت نیما میخ شد...چشمای مهربون و نگاه گرمش روی من بود...رنگ به صورتش برگشته و تی شرت قرمزی تنش رو پوشونده بود...یه چیزی توی قلبم فرو ریخت...سرم رو پایین انداختم و ظرف سوپ رو گوشه تخت گذاشتم...صدای سینا به گوشم رسید:
-نیما پاشو که باید یه چیزی بخوری...در ضمن اگه این خانوم نبودن الان هفت کفن پوسیده بودی...
زیرلب "خدا نکنه" ای گفتم..اگه طوریش میشد زنده نمی موندم...شایان با لودگی جواب داد:
-ای کوفت بخوره...اول صبحی زابراه شدیم...نه صبحونه ای ...نه غذایی...از صبح فقط حرص خوردم...
صدای خشدار و گرفته نیما فضای اتاق رو گرفت:
-ببند دهنتو...حرف نمیزنه نمیزنه وقتی هم میزنه چرت میگه...وظیفت بود...
سینا با صدای بلندی خندید وگفت:
-خوردی شایان جان...این یعنی پاشو برو خونه خودت غذا کوفت کن...
شایان با لحن ناراحتی بلند شد و گفت:
-بفرما...مار تو آستینم پرورش داده بودم خودم خبر نداشتم...باشه...دفعه دیگه که مهسا خانوم زنگ زد و گفت داری سقط میشی از رختخواب گرم و نرمم جدا نمیشم...حالا خود دانی...
دلم نیومد ناجی نیما رو ناراحت ببینم...اگه شایان نبود نمیدونستم چی پیش می اومد...به سمتش رفتم و گفتم:
-اقا شایان بشینید...صبحانه آماده اس...میرم براتون بیارم...
برگشتم و با التماس توی چشمای نیما نگاه کردم...دوست داشتم نیما حرفم رو تایید کنه ولی اصلا متوجه حرفم نشد...فقط به من نگاه میکرد...خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم...صدای سرفه خشک سینا جو سنگین اتاق رو شکوند...
سینا-دستت دردنکنه مهسا خانوم...پس اگه میشه صبحونه رو تو اتاق نیما بیارید...نیما جان تو هم سوپتو تا داغه بخور...اسید معدت مسیر گوارشتو داغون کرده...چند روزی باید استحراحت کنی...در ضمن حواست به غذایی که میخوری باشه ...تو که میدونی به زیتون حساسیت داری..
-باشه...حواسم هست... نمیدونستم به کباب روغن زیتون زدن...
از اتاق بیرون رفتم تا برای اماده کردن صبحونه به آشپزخونه برم... شایان وسینا یک ساعت دیگه هم موندن وقبل از ظهر با کلی سفارش غذایی برای نیما عمارت رو ترک کردن...
ظرف ناهار رو به اتاق نیما بردم...سختم بود از پله ها بالا برم...هنوز تب داشتم ولی از صبح بهتر بودم...در اتاق رو با چند ضربه باز کردم و داخل رفتم...نیما کمی توی تخت خودشو بالا کشید و نشست،ظرف غذا رو روی تختش گذاشتم وگفتم:
-آقا به چیزی احتیاج ندارید؟
-نه ممنون...
میخواستم از اتاق بیرون برم که صدام زد:
-مهسا...
قلبم ایستاد...یه جوری اسممو صدا زد که تموم تنم لرزید...برگشتم وگفتم:
-بله آقا...
-از اینکه جونمو نجات دادی ممنونم...صداتو شنیدم که وارد اتاقم شدی ولی نتونستم جوابتو بدم...یعنی دست خودم نبود...کلمات روی زبونم نمیچرخید...بازم ازت تشکر میکنم...راستی رمز گوشیمم چهارتا هشته!!!
با تعجب به چشمای شیطونش که میخندید نگاه کردم...زمان برام متوقف شد...اب دهنم رو قورت دادم...یعنی تموم حرفامو شنیده...خدای من ...من...من...بوسیدمش...حالا چیکارکنم؟...عجب گـــــــــــــندی زدم...نیما سینی غذا رو روی پاش گذاشت و با خودش گفت:
-حواسم باشه اگه خواستم دوباره زیتون بخورم حتما پیشم باشی...
مهسا رسماً وعلناً آب شد...قد کوتاهم با این حرف نیما به نصف تقلیل پیدا کرد...دستای لرزونم رو توی هم قلاب کردم تا لرزشش به بقیه اعضای بدنم سرایت نکنه گرچه موفق نبودم...باید اتاق رو ترک میکردم ولی نیما با سوالش باعث شد از جام تکون نخورم:
-بازم سرما خوردی؟
با لکنت زبون گفتم:
-ب...ل..له...آقا...
-سینا که اینجا بود بهش میگفتی...الانم نمیخواد دیگه کاری انجام بدی میتونی بری استراحت کنی...قرص خوردی؟
-بل..ه...خو..ردم...
-زبونت رو گاز گرفتی؟
-نه...
-پس چرا تیکه تیکه حرفاتو میزنی؟
دوست نداشتم دیگه تو اتاق باشم...با یاداوری بوسه ای که بهش زدم از خجالت تموم بدنم عرق کرد...
-میتونم...برم؟
-بله...درضمن یه مسکن بخور...دستا و تنت خیلی داغ بودن...نمیخوام دوباره مث دفعه پیش حالت بد بشه...
نیما ادامه نده جون مادرت...هی باید یادش بیفته من چیکار کردم...ای کاش زمین زیر پام باز میشد و منو درجا قورت میداد...با سری پایین "چشمی" گفتم و از اتاق بیرون زدم...تا نزدیک اتاقم دستامو مشت کردم..به محض ورود به اتاقم جلوی دهنمو گرفتم وشروع کردم به جیغ خفه کشیدن...حالا کی بکش کی نکش...تنها راه تخلیه احساساتم...آخه دختره احمق اون بوست رو از کجا درآوردی...دستمو مشت کردم و چند بار توی سرم زدم:
-آخخخخ...حقته دختر...بزنم با دیوار یکیت کنم...دهنت رو باید با خاک پرکرد...
کنار دیوار ایستادم و پیشونیمو چند بار بهش زدم...خدایا امروزو بخیر کن...اصلا نیما فراموشی بگیره...وای نه...خب فقط اتفاقای صبح رو فراموش کنه...
تا بعدازظهر از اتاقم بیرون نرفتم...شایان یه بار باهام تماس گرفت و حال نیما رو پرسید...هنوز خجالت میکشیدم از اتاق بیرون بیام ولی ممکن بود نیما کارم داشته باشه...جلوی آینه ایستادم و سرتاپامو نگاه کردم...کمی موهامومرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق نیما رفتم...دراتاق نیمه باز بود...در زدم و منتظر شدم:
-بیا تو...
سرم رو انداختم پایین و وارد اتاقش شدم:
-سلام...حالتون خوبه؟
صدای خنده ریز نیما باعث شد سرم رو بالا بگیرم...با لبخندی روی لبش بهم نگاه میکرد...با دیدنش کنار پنجره سریع جلو رفتم وگفتم:
-آقا چرا کنار پنجره رفتید؟...هوای بیرون سرده...باید استراحت کنید...لطفا برگردید به تختتون...
نیما لبه پنجره نشست و کاغذهای توی دستش رو روی پاش گذاشت:
-حالم خوبه...نگران نباش...توی تخت خسته شدم ...
-اما آقا سینا گفتن شما نباید از جاتون تکون بخورید...
نیما صورتش رو به سمت پنجره برگردوند و بخار روی شیشه اش رو با دست پاک کرد:
-من عاشق زمستونم...مخصوصا روزایی که برف میاد...دلم نیومد تو تخت باشم...
کمی به سمت پنجره رفتم...دونه های ریز برف آروم آروم ازکنار پنجره پایین می اومدن...به نیما نگاه کردم...چقدر خوشحالم که حالش خوب شده...گرمکن آبی رنگی تنش بود با شلوار گرم مشکی...جورابایی که شایان دیوونه به زور توی پاش کرده تا سرما نخوره هم در نیاورده بود...دوست داشتم برم نزدیکش و از پشت بغلش کنم وهر دومون به ریختن برفای سفید نگاه کنیم...صدای نیما منو از افکارم بیرون آورد:
-گیتارموبرام میاری؟
سرم رو اطراف اتاق چرخوندم و گیتارشو کنار میز عسلی پیدا کردم...برش داشتم و به دستش دادم:
-بشین روی تخت...
-برای چی آقا؟
-بخاطر لطف بزرگی که در حقم کردی می خوام ازت تشکر کنم...لطفا بشین...
نیما میخواست ازم تشکر کنه؟؟...چقدر لحن صداش آروم وخواستنی شده...نمیتونستم خلاف درخواستش کاری کنم یعنی اگه هم می تونستم این کارو نمی کردم...روی تخت نشستم و نگاش کردم...با لبخند زیبایی که روی لباش نشست گیتار رو روی پاش گذاشت و شروع کرد به زدن...آروم انگشتاشو روی تارها تکون میداد...آهنگش خیلی قشنگ بود،با شنیدن صداش که با ساز گیتارش یکی شده بود چشمامو بستم:
خیلی وقته نفساتو کم دارم
واسه من آخه مثه تو کی میشه
آخه کی مثل توپاک و مهربون
واسه من مثل فرشته ها میشه
تو یه احساس عجیبی که برام
معنی سادگی و نجابتی
تو یه احساس قشنگی تو برام
تو برام یه عشق با شرافتی
نذار بمونم تو کما
به قلب من نفس بده
زندگیمو فقط چشات
به من میتونه پس بده
نذار تو سایه های شب
بدون تو تموم بشم
بیا تو دستامو بگیر
هرچی بخوای،همون میشم
با قطع شدن آهنگ چشمامو باز کردم...صداش از تمام صداهای دنیا واسم شنیدنی تربود...رد اشک توی چشمام دیدمو تار میکرد...با دستم چشمامو فشاردادم و پاکشون کردم...باورم نمیشد، من این آهنگ رو خیلی دوست داشتم و وقتایی که نیما توی عمارت نبود میذاشتم تا تو تنهایی گوش بدم ولی اون از کجا فهمیده؟؟...با زبونم لبمو تر کردم...نمی دونستم چی باید بگم...صدای نیما بازم سکوت اتاق رو شکوند:
-چند روز پیش واسه کاری برگشتم عمارت و صدای این ترانه رو شنیدم...فکر کنم حداقل 4بار گوشش دادی...اونجا بود که فهمیدم این ترانه رو دوست داری...امیدوارم تشکر خوبی ازت کرده باشم...
از صمیم قلبم گفتم:
-ممنون...بهتر از این نمیشد...بنظرم صدای شما بیشتر به این ترانه میاد...
نیما خنده بلندی سر داد وگفت:
-تا این حد؟؟؟؟...بیچاره خوانندهه کارش کساد میشه...
منم خندیدم...دلم واسه خنده هاش ضعف رفت...ای کاش می تونستم لپاشو محکم بکشم و بعد یه دل سیر ببوسمش...نیما هم به لبهای خندونم خیره شد وگفت:
-خوبه که تونستم خوشحالت کنم...ولی دیگه وقت استراحت تموم شده...عصرونه چی داریم؟؟
بلند شدم وبه سمت در اتاق رفتم وگفتم:
-میارم توی اتاقتون...
-نه...پایین میخورم...
برگشتم و با نگرانی نگاش کردم:
-آقا سینا...
نذاشت ادامه بدم...دوباره اخماشو تو هم کرد و شد همون نیمای بداخلاق...با لحن دستوری گفت:
-پایین میخورم...
چی میتونستم بهش بگم؟...کی به حرف من گوش داده که این بار دومش باشه...با گفتن "چشم آقا" از اتاق بیرون زدم...
نیما بعد از خوردن عصرونه به سالن رفت و مشغول خوندن مجله شد...منم دستمالی برداشتم تا کمی قاب امیربهادر خان رو تمیز کنم...البته بیشتر برای اینکه پیش نیما باشم این تصمیم خطیر رو گرفتم...
امیربهادرهم با اون چشمای سیاه وسردش به جلو خیره شده بود...چشم غره ای بهش رفتم و مشغول تمیزکردنش شدم...بیچاره شیشه قاب از تمیزی برق میزد ولی من همچنان به قاب عکس دخیل بسته بودم...صدای زنگ تلفن توی سالن پیچید...میخواستم برم برش دارم که نیما سریع بلند شد و گوشی رو جواب داد:
-الو...سلام...بفرمایید...
احساس کردم از آدم پشت خط خوشش نمیاد چون بدجوری ابروهاشو بهم گره زده...پشت به من کرد ومشغول صحبت شد:
-نگار مگه قرار نبود تمومش کنیم...
نگـــــــــــــــار؟؟؟...نفسم تو سینه حبس شد:
-من هیچ قولی بهت نداده بودم...بس کن...هرگز...نمیخوام دیگه به عمارت زنگ بزنی...هرکی شماره اینجا رو بهت داده غلط کرده با تو...
صداش کم کم بالا میرفت:
-نگار اون روی سگم رو بالا نیار...بهت گفتم نه...د آخه اگه واسم مهم بودی که ولت نمیکردم...قبلا بهت گفتم تو نمیدونی دوستی چه معنی میده...دوبار تو صورتت خندیدم که نشد دوستی...برداشتت غلط بوده...نگار داری اذیتم میکنی...هر غلطی که میخوای بکنی بکن...
با برخورد گوشی روی تلفن یه قدم عقب رفتم و به قاب عکس خوردم...نیما برگشت و با عصبانیت بهم نگاهی انداخت...صورتش اونقدر ترسناک شده که از وحشت زبونم بند اومد...کلافه دستی تو موهاش کشید و دوباره روی مبل نشست وگفت:
-این دختره اگه زنگ زد یه جوری دست به سرش کن...خودم پراشو قیچی میکنم...عجب روزگاری شده...تا به یکی لطف میکنی میشه وظیفت...
نفسش رو با شدت بیرون داد...دستمال توی دستم رو جابه جا کردم و به کارم برگشتم...همزمان با برداشتن تکیه ام از قاب عکس امیر بهادر که کج شده بود پاکتی از پشتش پایین افتاد...خم شدم و پاکت قهوه ای رنگ رو برداشتم...شبیه بسته های اسناد و مدارک مهم بود...مث سند خونه مهر و موم شده...به سمت نیما رفتم وگفتم:
-آقا نیما...
سرش پایین بود که جوابمو داد:
-بله...
پاکت رو جلوی صورتش بردم وتکون دادم:
-این بسته از پشت قاب عکس پدربزرگتون افتاد...
نیما سرش رو بلند کرد و با تردید به بسته نگاهی انداخت...دستشو جلو اورد و ازم گرفتش...با سردرگمی نیما منم تعجب کردم...پس اونم نمیدونست این بسته چیه؟...منتظر بودم تا بازش کنه ولی صدای تلفن دست نیما رو متوقف کرد...به سمت تلفن رفتم وجواب دادم:
-الو...
فیروز بود...مدیر نمایشگاه ماشین نیما...
-سلام خانوم...نیما هست؟...همراهشو جواب نمیده...
-سلام...الان صداشون میکنم...
گوشی تلفن رو به سمت نیما گرفتم وگفتم آقا فیروزه...نیما بسته رو روی میز گذاشت وتلفن رو از دستم گرفت:
-الو فیروز...چی شده؟...خب...آره خودم فرستادم...غلط کرده مرتیکه چلغوز...چکشو ننویس تا خودم بیام...باشه..
نیما با عجله تلفن رو گذاشت و بسته رو از روی میز کش رفت...ای فیروز بترکی...حالا از کجا بفهمم توی پاکت چی بوده؟...به تصویر امیر بهادر خیره شدم ولی نه اونم امروز هیچ حرکتی نمیکرد...پوفی کردم وبه آشپزخونه رفتم تا شام درست کنم...
چند روز از پیدا شدن بسته گذشته بود ولی نه من میتونستم بپرسم چی توش بوده ونه نیما درموردش حرف میزد...ولی متوجه شدم که چراغ اتاقش تو این چند روز تا دیر وقت روشنه...سابقه نداشت تا این موقع شب بیدار بمونه...منم بعد از مسموم شدن نیما ترسیده بودم و گاهی نصف شب از خواب پا میشدم و پشت دراتاقش میرفتم تا مطمئن بشم حالش خوبه...
فردا خانواده سلحشور به ایران می اومدن...نیما باید صبح زود به فرودگاه میرفت...چراغ اتاقش مثه شبای پیش روشن بود...پیش خودم گفتم شاید داره آهنگ جدید مینویسه...ولی از توی اتاقش صدای هیچ سازی نمی اومد...این نیمائه داره زیرزیرکی یه کاری انجام میده...دیگه پاپیش نشدم...اگه توی بسته یه مسئله شخصی بوده به خودشون مربوطه...بیخیال شدم وبه اتاقم رفتم...فردا کلی کار داشتم...دوست داشتم زودتر با خانواده نیما آشنا بشم...گرچه چندباری صدای پریسا رو از پشت تلفن شنیده بودم ولی از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن...چشماموبستم وبه خواب شیرین پرانتظاری فرو رفتم...
***

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...