ویژه کنید
عکس و تصویر با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: ...



با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید:
-هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم!
نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت:
-این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد بیای پایین...فقط وسایل پذیرایی رو آماده کن،بذار دم دست...فعلا...
تمرین؟...از وقتی وارد این عمارت شدم این اولین باره دوستاش به اینجا می اومدن...یعنی باید صدای ساز وآهنگشون رو تا صبح تحمل می کردم...ای خدا...امشب چه شبی بشه...از یه طرف خوب شد دیگه لازم نیست از کسی پذیرایی کنم...شونه ای بالا انداختم وبا بی تفاوتی مشغول درست کردن کیک های فنجانی شدم...
به ساعت روی مچ دستم نگاه کردم،یه ربع به پنج بود...یه ساعت دیگه باید نیما رو بیدار میکردم...یعنی این پسر دوساعت کار می کرد اینقد خسته میشد؟...یکی مثه من که از بوق سگ تا زوزه گرگ کار میکرد دیگه چی باید میگفت...خدایا جمالتو...کیکهای داغ رو تو ظرف شیشه ای گذاشتم...چای و قهوه رو آماده کردم...باید دوش می گرفتم...با اینکه هوا بهاری بود ولی کار کردن توی آشپزخونه با گرمای تابستون فرقی نداشت...به سمت اتاقم رفتم،بدون اینکه حوله ولباس هام رو با خودم ببرم،با ذوق توی حمام پریدم...سریعاً لباس های فرمم رودراوردم،پوووف...آزادی، نفسی ازسر آسودگی کشیدم...دوش آب ولرم جون تازه ای بهم داد...ای کاش می تونستم با نیما حرف بزنم که اجازه بده لباس فرم نپوشم...از الان به فکر تابستونم...فرم لباس طوری بود که الان توی فصل بهار بدجوری توش عرق می کردم دیگه وای به حال تابستون...حمومم که تموم شد تازه یادم افتاد حوله ام رو برنداشتم...دودستی توی سرم زدم...یعنی آخرشی مهسا...در حموم رو به آرامی باز کردم...با ترس موهای خیسم را به پشت گردنم بردم وسرکی به بیرون حموم انداختم...خدا رو شکر کسی تو راهرو نبود...با مظلومت نگاهی به در اتاقم انداختم...دو در فاصله حمام تا اتاقم بود...نه...اصلا راهی نداشت...نمیشد با تن وبدن لخت توی خونه راه بیفتم...من که خدای شانس بودم...کافی بود با این وضع هم برم توی راهرو...ووووی...خدایا به دادم برسه...
چند دقیقه ای کنار در حموم ایستادم...پاهام خواب رفته بودن ونیم ساعت دیگه هم باید نیما رو بیدار می کردم...
-مهسا خنگیه که زدی باید جمش کنی...بقول ستایش تو چنین مواقعی آدم باید پررو باشه...آره...من می تونم...
تاخواستم دهن باز کنم ونیما رو صدا بزنم...
-نه نمی توووونم...
توی آینه به صورت سرخ از خجالتم نگاه کردم...
-آخه بیشعور چلمن...تو رو داری که پررو هم باشی...خدایا به فریادم برس...پاهام گس گس می کنن...
پنج دقیقه ای هم گذشت...عزمم رو جزم کردم...بالاخره که باید از جایی شروع می کردم...گلوم رو صاف کردم وبا تمام قدرت نیما رو صدا زدم:
-آقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...آقــــــــــــــــــــــــــــای سلــــــــــــــحشـــــــــور...
نخییر صدامو نمی شنوه...کوه کندی که مثه خرس خوابیدی؟...اینبار همزمان با داد به در حموم هم زدم:
-آقــــــــــــــــــــــای سلـــــــــــــــحشور...آقا...تو روخدا صدامو میشنوید؟
-خاله ریزه؟
باشنیدن صداش پشت در حممم جیغ خفه ای کشیدم...نیما با شنیدن صدای جیغم با ترس گفت:
-خوبی؟باز کنن ببینم...چته؟؟چه خبره اون تو؟
با خوشحالی اشکای از سر ذوقمو پاک کردم:
-مهسا؟
ای خدا چی گفت؟...."مهسا"...چه با احساس، هیچکس اسمم رو اینطور صدا نزده بود حتی بابام:
-صدامو می شنوی؟باز کن این در لعنتی رو...می زنم می شکونمش ها
به در نزدیک شدم وتمام شرمم رو توی صدام ریختم:
-آقا من خوبم...ولی...چیزه...من...یعنی شما...نه...من...
-چی می گی تو ؟؟؟باز کن ببینم...چیزه دیگه چیه؟...بنال...
تموم حس های شیرین از وجودم پرکشید...مرتیکه...الله اکبر...هی می خوام با جنبه باشم نمی ذارن...با حرصی که توی کلامم بود پرروبودن رو یاد گرفتم:
-ببخشید...من حولمو با خودم نبردم...یعنی یادم رفت...میشه واسم بیارینش؟
صدای پووف کردن نیما رو شنیدم ولی متوجه کلماتی که بر زبان می اورد نمی شدم...اینبار بلند طوری که من بشنوم گفت:
-به من چه...مگه خدمتکارتم؟...اون تو میمونی تا یاد بگیری دفعه دیگه چیزی به این مهمی رو جا نذاری...
تو بهت حرفش بودم که صدای قدمهایی که از در دور میشد شنیدم...با ترس ومظلومیت سریع صداش زدم:
-آقا تو رو خدا...خیلی وقته این توئم...دیگه جون به پاهام نیست...معذرت می خوام!
صدای نیما توی حمام پیچید:
-نشنیدم که توی جملاتت لطفاً باشه...جملاتت رو تصحیح کن!
از عصبانیت لبهامو روی هم فشار دادم و چشمامو بستم:
-آقا...لطفا...حوله ...منو...واسم ...بیارید!
-نـــــــــــه...باید تنبیه بشی!!!
ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا منو بــــــــــــــــــــکـــــــــــــــش از دست این بیرحم سنگدل...نامرد...انسانیت توی وجودت نیست؟...صدای رفتنش رو شنیدم...با غمی که توی دلم نشست زانوهام سست شد...وقتی یادم میفته که توی اوج خستگیم اون کیک فنجونی ها رو درست کردم دلم بحال خودم میسوزه...تن خسته ام رو روی زمین انداختم..پاهامو تو شکمم جمع کردم وسرمو روی دستام گذاشتم...صدای هق هقم توی حمام پیچید...اولین عطسه ای که کردم محکم رو دستم زدم...سرماخوردگی رو توی وجودم احساس کردم...گلوم تیر کشید،اصلا حوصله ی سرماخوردگی رو نداشتم،مخصوصا سرماخوردگی های وحشتناکی که دچارش میشدم...نمی دونم چقد اونجا موندم که صدای نیما رو پشت در شنیدم...جونی تو بدنم نمونده بود که سرمو بلند کنم...تنم یخ زده بود...صدای برخورد دندونهام روی هم سوهان روحم شد:
-خاله ریزه زنده ای؟...بیا...نرفتم توی اتاقت...از حواله های تمیز توی کمدم برداشتم...پشت دره...بیا برش دار...من میرم پایین...دوستام یکی یکی دارن میان...پایین نیا...
دستمو با سختی به دیوار زدم و بلند شدم...پوست بدنم یخ زده و نوک دستام از سرما قرمز شده بودن...قفل دررو باز کردم...با ورود بادی سرد که از تهویه توی راهرو میومد بازم عطسه کردم...گلوم بازم تیر کشید...حوله رو که پای در بود برداشتم و دور خود پیچیدم...با اینکه حوله گرم بود ولی تنم رو گرم نکرد...با درموندگی به سمت اتاق رفتم...حسی تو بدنم نبود...لباسهامو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم،خودم رو زیر پتو جمع کردم...چند دقیقه ای گذشت...اما بر خورد مداوم دندونهام روی هم هنوز ادامه داشت...با اینکه بشدت سردم بود ولی از درون می سوختم...چشمام از داغی زیاد مدام پرآب میشد...می تونستم خیسی متکا رو زیر سرم احساس کنم...دیگه نتونستم سرما رو تحمل کنم...به سختی بلند شدم وبه سمت کمد کنار تختم رفتم واز زیر لباسهای در هم وبرهمم پتوی دیگه ای برداشتم...سرم گیج می رفت...حتی توان اینکه چهار تا فحش آبدار به نیما بدمم نداشتم...زیر هر دو پتو رفتم...صدای تمرین کردن وزدن مداوم آهنگاشون به گوشم می رسید...سرم گنجایش اون همه صدا رو نداشت...متکا رو از زیر سرم برداشتم وروی گوشهایم گذاشتم...اینطوری بهتره...با اینکه موسیقی که تمرین می کردن قشنگ بود ولی آدم مریض که چیزی حالیش نمی شد...این آهنگها بجای اینکه آرومم کنن بدتر حالم رو خرابتر می کردن...برای یه لحظه جلوی چشمام سیاهی رفت...از بچگی بدنم ضعیف بود...زود مریض میشدم...دلم برای شب بیداری های مادر وچشمان نگران پدرم تنگ شد...تنها صدایی که از گلوم خارج شد گفتن یه جمله بود"مامان دارم میمیرم..."
***
-مهسا خانومی...بیدارشو تنیبل چقد می خوابی؟
می تونستم صدای ستایش رو بشنوم...ولی پلکهام خیلی سنگین بودن!
-مهول خانم؟...
ای درد بگیری ستایش،صدفه گفتم بدم میاد بهم بگی مهول...خانوادگی تو کار چسبوندن صفت به آدمن...زبونم انگار قفل شده بود...پشت دست راستم می سوخت...برای اینکه بفهمن بیدار شدم انگشتای دستمو تکون دادم...که صدای بم وگیرای نیما توی اتاق پیچید:
-ستایش انگشتای دستش تکون خورد...
با لمس دستای ستایش رو دستم تونستم به آرومی پلکهامو باز کنم...صدای پر بغض ستایش رو شنیدم:
-مهول وارد می شود...خرس قطبی چقد می خوابی هااااان؟...
بوسه ی گرمی روی پیشونیم نشست...حالا می تونستم چشمای پر از اشک ستایش رو ببینم:
-م...من...کجام؟
-شبیه این فیلمای درپیت شد...عزیزم توی بهشتی...خدا رحمتت کنه...دختر خوبی بودی ولی زود بود بری جهنم برای همین برت گردوندن...خوووفی؟
خواستم دستم رو بالا بیارم که دستی روی دستم قرارگرفت:
-ای لال شی تو دختر...چیکار بچم داری...دور از جونش...سلام مامانم...خوبی؟...نگرانمون کردی!
خاله زهرا مامان ستایش حامی لحظه های پر از دردم...کسی که توی اوج بدبیاری و بی کسی دستاشو به سمتم دراز کرد...حالا با چشمای به غم نشسته اش واون لبخند مثه ماهش بهم خیره شده بود:
-خوبم خاله جان...ممنون...
باز هم صدای نیما بگوشم رسید:
-من باید برم سرکار...علی رو میفرستم کارای ترخیصشو انجام بده...
نگاهی به گوشه اتاق سفید رنگ انداختم...نیما به سمت در رفت وقصد خروج داشت ولی برگشت وبا نگرانی نگام کرد...توی نگاش پشیمونی رو میدیدم اما دلم باهاش صاف نشد..تموم حس نفرتم رو توی نگام انداختم و نثار وجود بی ارزشش کردم...نمیدونم چی شد که سرشو به زیر انداخت وبیرون رفت:
-خوردی بدبختو...طفلک فهمیده چه غلطی کرده...تو ببخشش...
خاله کنارم روی تخت نشست وکمکم کرد که بشینم:
-خدا رو شکر که بیدارشدی...نیما مثه مرغ پر کنده بالا وپایین می پرید...این دوشب به همه سخت گذشت!
-دو شب؟!
ستایش انگشتای داغمو بین دستاش گرفت:
-آره عزیزم...دو شبه که خواب وخوراک ازمون گرفتی...بابام تا دوساعت پیش پیشت بود ولی باید میرفت سرکار...الان خوبی؟
-آره خوبم...چه اتفاقی واسم افتاده؟
-هیچی فقط واسه دو روز مردی ما هم واست ختم گرفتیم...
خاله خم شد وپس گردنی جانانه ای به ستایش زد:
-ای دختره ورپریده زبونت واسه کلمات خوش نمی چرخه؟
-چرا میزنی مادر من؟...دروغ میگم بگو دروغ میگی...مهسا نمیدونی مامان چطور مثه ابر بهار واست گریه می کرد...بابا که کمرش خم شد...نیما هم که قربونش برم واسه اولین بار قیافه نگرانشو دیدم...
-اما من فقط سرماخورده بودم...چیزی یادم نمیاد...
-مهسا خدا بهت رحم کرد...دیروز که بهم گفتی گوشیت سوخته،منم دلم نیومد بی گوشی بذارمت...بهر حال اتفاقی چیزی پیش می اومد،لازمت میشد...برای همین عصر رفتم بازارو واست گوشی خریدم...ساعت 8شب بود که رسیدم عمارت...علی آقا در رو واسم باز کرد...گفتم با توکار دارم...گفت آقا مهمون داره...خلاصه سرت رو در نیارم...یه یک ساعتی با این نگهبان پسر عموم دست وپنجه نرم کردم تا اجازه داد بیام توی عمارت...وای مهسا دروغه اگه بگم وقتی پامو گذاشتم توی عمارت کر نشدم...کل خونه رفته بود رو هوا...لامصبا عجب آهنگی ساخته بودن...نمی خواستم مزاحمشون بشم...چون می دونستم اتاقای خواب بالا هستن دیگه پیش نیما نرفتم...طبقه بالا که اومدم هرچی صدات زدم جوابمو نمیدادی...اونقد این در اون در کردم تا بالاخره میون اون پتوهایی که دور خودت پیچونده بودی پیدات کردم....ولی چه پیدا کردنی...وای مهسا وقتی با اون صورت سرخ و زردت دیدمت رنگ از صورتم پرید...داشتی توی تب می سوختی...هر چی صدات زدم جواب ندادی... خیلی ترسیده بودم..دویدم طبقه پایین وبه اتاق کار نیما رفتم...هنوز قیافه متعجبشو وقتی که با صدای بدی در رو باز کردم و گفتم" مهسا مرد نیما"یادم نمیره...همچین از جاش پرید که سه متر بالا پریدم...با عصبانیت به سمتم اومد وسرم داد زد که چرا وسط کارش مزاحمش شدم...باورت میشه با گفتن..."مرد که مرد بدرک" چنان داغ شدم که نزدیک بود با همین چهار پاره استخونم فکشو پایین بیارم...از اون ورم سعی می کرد منو از میون چشمای بهت زده دوستاش بیرون کنه و منم با تقلا توی دستاش جون می کندم...بالاخره منو از توی اتاق پرت کرد بیرون...مهسا نمیدونی چقد بهم برخورد...دوباره درو باز کردم ولی اینبار اونقد مستاصل بودم یادم رفت سرش داد بزنم که حق نداره با من چنین رفتاری داشته باشه...فقط تونستم یه جمله بگم" نیما مهسا داره میمیره"...همین یه جمله باعث شد با عجله هر دومون به اتاقت بیایم...ولی...
ستایش نگاهی به مادرش انداخت،احساس کردم تردید داره بقیشو بگه:
-بعدش چی ستایش؟...چه اتفاقی افتاد؟
-ستایش بلند شد وعمیق چشمامو بوسید طوریکه احساس کردم این بوسه توی دلش مونده بود:
-الهی ستایش واست بمیره....چرا با خودت همچین کردی؟...بهت گفتم فقط کافیه بهم بگی نمیخوای کار کنی بخدا خودم غلامت میشدم...الان خوبه که همه رو نصف عمر کردی حتی اون نیمای بیچاره رو....
-ستایش چی شده؟...بخدا من حالم خوبه...ببین سالم سالمم...بخدا من مشکلی با کار کردن توی اون عمارت نداشتم...آخه چی اتفاقی افتاده که انقد تو رو بی تاب کرده...
ستایش به روی صندلی برگشت:
-وقتی رسیدیم به اتاقت که دیر شده بود...تو...تو...تو داشتی تشنج میکردی...من از ترس همون جا روی زمین نشستم ولی نیما سریع پرید روی تخت وروی زانوهات نشست وبا دوتا دستاش مچای دستتو گرفت...مهسا وحشتناک بود....دردناکه وقتی ببینی عزیزت جلوی چشمات داره جون میکنه...بخدا نکشیدم مهسا...
با تعریفی که ستایش از حادثه اون شب میگفت مو به تنم سیخ شد...تشنج؟...تا حالا تو عمرم تشنج نکرده بودم:
-اگه نیما نبود از زور تشنج میمردی...با فریادی که نیما سرم کشید بلند شدم وکمربندشو باز کردم...بهم گفت کمربند رو توی دهنت بذارم وگرنه فکت قفل میشه...بهر سختی بود کمربند روباز کردم...ولی فکت خیلی سفت شده بود...نیما هم فقط سرم فریاد میزد...نتونستم...زورم نمیرسید...نیما بهم گفت بیام بالای سرت ودستاتو سفت بگیرم...وخودش با زور فکتو باز کرد اما نتونست هم فکتو بگیره هم کمربندو تو دهنت بذاره برای همین سریع کف دستش رو به حالت عمود توی دهنت گذاشت...اگه بگم از درد می خواست فریاد بزنه بخدا دروغ نگفتم ولی هیچی نگفت...فقط با التماس بهت نگاه می کرد تا تمومش کنی...ولی توی نامرد هنوز ادامه میدادی ودل هردمونو سوزوندی...همینکه تشنجت تموم شد نیما بغلت کرد...سریع آوردیمت بیمارستان...بخاطر تب شدید دو روز توی کما بودی...مهسا تو روخدا بیشتر مواظب خودت باش...همهمون این دو روز داغون شدیم!!!
حرفای ستایش مدام توی سرم می پیچید...تشنج...نیما...دستش...تلاش برای نجات جونم...باورش برام سخت بود...اگه ذره ای احساس داشت نمی ذاشت یه ساعت توی حموم سرد بدون لباس بشینم...اما با حرفایی که ستایش زد دلم آروم شد...دیگه ازش متنفر نبودم ولی هنوز دوست نداشتم بخاطر کاری که باهام کرد ببخشمش...4ساعت بعد از بیدار شدنم دکتر بالاخره اجازه ترخیص داد ومن برای استراحت بیشتر به خانه عمو رضا پدر ستایش رفتم...نیما چند باری به عمو زنگ زده بود واحوالم رو پرسید ولی اینکارش هم باعث نشد ببخشمش...شب زود به تخت خواب می رفتم تا به بهانه خسته بودن تنها باشم...اگه میمردم از این زندگی سگی راحت میشدم...به زخم روی مچ دستم خیره شدم...خاطرات بد زندگیم به ذهنم هجوم آوردن...ساعت از 12شب گذشته بود که صدای ویبره گوشی که رو که دوساعت پیش توی لباس زیرم گذاشته بودم منو به خودم آورد...یادم اومد که قبل از اینکه به خونه عمو رضا بیام چند دست لباس به اضافه گوشیمو هم با خودم آورده بودم...اما چون این گوشی خراب بود پس باید در جای مخصوصش محفوظ میشد...خوشبختانه ستایش خواب بود...گوشی رو درآوردم...نیما اس داده:
-سلام...بیداری آنا خانوم؟...
دیلاق نامرد...میدونی چقد ازت بدم میاد...ای کاش سرما بخوری اونوقت تو تب بسوزی...منم بایستم بالای سرت وبهت بخندم...سریع نوشتم:
-علیک...بیدارم...کاری داشتی؟...
-اوه اوه انگار خانم بدجور عصبانی هستن...
-نخیرم من عصبانی نیستم...
-چرا دیگه عصبانی هستی...ولی من می دونم چرا اخم کردی...
لحظه ای اخمای گره کرده ام از هم باز شدولبخندی به لبم نشست...اینم یه راه واسه فراموشی مشکلاتم...با ذوق نوشتم:
-چرا اونوقت؟...
-پس اخم کردی؟...بخاطر اینکه بهت قول دادم اس بدم ولی ندادم...
-اوهوکی...چه تحویل میگیری خودتو...نخییییرم...مهم نبود اصلا...
نیما شکلک ناراحتی فرستاد وپشت بندش اس داد:
-یعنی من برات مهم نیستم؟
سریع اس دادم:
-چرا مهمی اما نه اونقد...
-چقدحالا؟
-چی چقد؟
-چقد واست مهمم؟
کمی فکر کردم...واقعا نیما برای آنا چقد مهم بود...صادقانه نوشتم:
-از 100درصد شاید 10درصد...بیشتر از این نمیشه...
-اگه مهم بودن من اینقد واست کمه چرا بهم اس دادی؟
-اگه پیام اولمو می خوندی می فهمیدی که پیامم اشتباهی واستون اومد...
-درسته...شماره منو از کجا آوردی؟...واقعا منومیشناسی؟
--شمارتو از یه دختر گرفتم ولی بهت نمیگم کیه پس اصرارنکن...
ازاینکه بهش دروغ نمی گفتم خیالم راحت بود...شمارشو از ستایش گرفته بودم:
-حیف خیلی دوست داشتم بدونم اون دختر کیه؟...نگفتی منو میشناسی؟
-دروغ بگم یا راست؟
-خودت چی فکر میکنی؟
-دروغ:میشناسمت...راست:اصلا نمیشناسمت...
-چه مختصر ومفید... ازت خوشم اومده پس اجازه میدم منو بشناسی...اصلا بیا دوستای پیامکی باشیم...چطوره؟
-خوبه...موافقم...ولی من فقط شبا می تونم اس بدم...
-چرا؟...کار میکنی؟
-آره...رئیسم نمیذاره زیاد دور گوشیم باشم...
نیما شکلک متفکری فرستاد:
-نه دیوونه...من ازدواج نکردم...جایی کار میکنم که رئیسش زیادی بداخلاقه...
-مگه کارت چیه؟
-حالا...بماند...میشه سوال خصوصی نپرسی؟
-باشه...من خستم...باید فردا برم سرکار...فردا دوباره اس میدم...راستی مطمئنی رئیست بداخلاقه؟
-چطور؟
-گفتم شاید تو اذیتش میکنی که اون بهت گیر میده!
-اصلا اینجوری نیست...من کاری باهاش ندارم...خودش کرم داره...
نیما اینبار شکلک خنده داری فرستاد...منم هم همراه شب بخیرشکلکی که ابروهاشو بالا میندازه فرستادم...
نیما اما تک زد...یعنی توی اس ام اس دادنم باید نشون بده مغروره...خب تو هم میگفتی شب خوش...
ساعت نزدیک یک شب بود،با لبخندی که روی لبام نشست خواب رو مهمون چشمام کردم...

***
صبح فردا ستایش مرخصی گرفت وباهم برای گردش به بازار رفتیم...خط ایرانسلی خریدم وتوی گوشی که ستایش برام گرفته بود گذاشتم...کلی بابت روند بودن خطم ذوق کردم...ستایش با گفتن"مردم خط روند ثابت می خرن ککشونم نمیگزه اونوقت آباجی ما با چنین خطی از حال میره" باعث خندیدن جفتمون شد...کلی توی بازار گشتیم ولی من بجز اون خط ایرانسل چیزی نخریدم آخه هنوز سر ماه نشده بود گرچه ستایش اصرار میکرد چیزی بخرم ولی مورد قبول من نبود...اما بقول نیما خان همپای من پوست بازار رو از بیخ وبن کند...کافی بود از چیزی خوشش بیاد سریع کارت میکشید و بنگ،...خرید مورد علاقه اش به پاکتهای توی دستش اضافه میشد...میگن پول به آدم خوشی میده همینه...کی میشه منم با گفتن یه بنگ شایدم دوتا بنگ بنگ گفتن دستای خالیمو از عقده این پاکتهای خوشگل در میاوردم...
ظهر خسته وگرسنه به خونه برگشتیم ودلی از عزا در آوردیم...ستایش خل وچل با اون هیکل تپلش ته بشقابشو هم خورد و لیس زد...اونشب هم مثل شبهای گذشته به نیما تا نصفه های شب اس دادم...از هر دری میگفتیم...قرار بود حرفای خیلی خصوصی نزنیم...مثلا فامیلیت چیه...ننه بابات کین...کارت چیه...خلاصه از این حرفا...مث دو تا دوست از احوال پرسی شروع می کردیم وبا شب بخیر به اتمام می رسوندیم...نیما شخصیت شیطونی داشت...بعضی وقتا سعی میکرد حرفای 18+ بزنه ولی من بحث رو عوض می کردم...به گفته خودش تا حالا با هیچ دختری اینقد نخندیده...یعنی نیما پشت این اس ام اس ها می خندید؟....!!!!!!!باورش برام سخت بود...دلم برای عمارت مخصوصا آشپزخونه عزیزم تنگ شده بود...این نیمای بیشعورم زنگ نمیزد که حداقل بگه برگرد...همون چندباری که احوالمو از عمو رضا پرسیده بود دیگه خبری ازش نشد...بخاطر آرامش خودمم شده باید برگردم عمارت سفید خودم...اوووخ چه خودمی بهش چسبوندم هااااا....
* * *
از روزی که برگشتم عمارت نه نیما باهام کار داشت ونه علی آقا...انگار توی هفته پیش هیچ اتفاقی نیفتاده بود...من به شخصه توی انگیزه خلق این دوتا بشر مونده بودم...حاضرم قسم بخورم تنها کسی که از برگشتنم ذوق کرد امیر بهادر سلحشور بود اونم فقط برای اینکه سرگرمی مضحکش برگشته ...طول هفته اتفاق خاصی نیفتاد واس دادنهای نیما هم کم شده بود...آخر هفته هم خاله فاطمه وهمسرش برای تمیز کردن عمارت وباغ اومدن ولی ستاره بخاطر شروع شدن امتحانات میان ترمش نتونست بیاد...همراه خاله عمارت رو توی دو روز تمیز کردیم وآشپزخونه روهم شستیم...منم با درست کردن کیک توت فرنگی همه رو به یه عصرونه ساده در انتهای باغ دعوت کردم،اون روز نیما و گروهش ضبط صدا داشتن برای همین دیر وقت به خونه اومد و بدون اینکه شامی بخوره به اتاقش رفت...
لباسهای فرمم رو با لباس خواب عروسکیم که با اولین حقوقی که نیما زودتر از موعد پرداخته بود خریدم،عوض کردم...لباسی سفید با حاشیه های صورتی...خرس پشمی ونرمی هم روی سینه اش خودنمایی میکرد...شلوارک کوتاهی داشت...حیف که برای حقوقم نقشه کشیده بودم وگرنه روفرشی های عروسکی اش رو هم می خریدم...موهامو باز کردم وبا دست اونا رو چند بار به هم ریختم...صبح با عجله شسته بودمشون و هنوز کمی نم داشتن...از خستگی زیاد زود خوابم برد...
نیمه های شب از خواب بیدارشدم...انگار کسی تو راهرو راه می رفت وپاهاشو روی زمین می کشید...از روی تخت بلند شدم وچراغ اتاق رو روشن کردم...در اتاق روبه آرومی باز کردم وسرکی توی راهرو کشیدم...اما کسی توی راهرو نبود... مطمئن بودم که صدای راه رفتن کسی از پشت اتاقم می اومد...بیشتر خودم رو خم کردم و سعی کردم سالن رو ازنظرم بگذرونم...از دیدن قامت بلند وسایه که انگار دنبال چیزی میگشت وحشت کردم ولی تشخیص هیکل پر وبلند نیما کار سختی نبود...به سمت تخت برگشتم ولباس حریر بلندی را دور خودم پیچیدم...از اتاق خارج شدم ویکی از لوسترهای کنار دیوارسالن رو روشن کردم...نیما تا کمر زیر مبلی خم شده بود وسعی داشت چیزی رو با نوک انگشتاش از زیر مبل رد کند...با روشن شدن سالن سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد:
-دنبال چیزی میگردید آقا...
نیما دوباره خم شد وتلاشش رو بیشتر کرد:
-نه...برو بخواب...
به سمتش رفتم که متوجه شد و داد زد:
-کری؟...میگم برو بخواب دیگه...
با دادی که سرم کشید وحشت کردم وقدمای آمده ام رو برگشتم:
-ببخشید آقا ...صدا می اومد منم بیدارشدم...گفتم شاید به ک...
نیما بلند شد وبه سمتم اومد...اینقدر حرکتش ناگهانی بود که بقیه حرفم تو دهنم خیس خورد وبا ترس به دیوار تکیه دادم اما اون با عصبانیت به سمتم اومد و بازوم رو بین دستاش گرفت و با خودش به سمت راهرو کشوند:
-هی بهش میگم برو بخواب حرف خودشو میزنه...من کمک نمی خوام...توی الف بچه می خوای چه کاری واسه من انجام بدی؟...
حرفش و کاری که داشت باهام می کرد واسم خیلی سنگین بود...برای همین به زور بازوم رو از بین دستش بیرون کشیدم و جلوش ایستادم:
-خیلی هم می تونم کمک کنم...
نیما ایستاد ودست به سینه گفت:
-مثلا تو با اون دستای کوچیکت که به زور به کمرت میرسه چه کمکی میتونی به من بکنی؟...
با پرویی توی چشماش نگاه کردم:
-خیلی کارا...
نیما که انگار سوژه ای برای فراموشی بی خوابی امشبش پیدا کرده بود به من با ابروهای بالا رفته نگاه کرد و سر تا پام رو مستفیض نگاه پر تمسخرش کرد:
-مثلا؟...
نفسم را با حرص بیرون دادم:
-دنبال چی میگردین؟
-هیچی...نصف شبی بیدار شدم ببینم فضولم کیه که خدا رو شکر پیداش کردم...راست می گن آدمای فضول قد کوتاهن...
-هرکی گفته غلط کرده با ت....
با دیدن اخمهای درهمش که منتظر کلمه آخرم بود لبهام رو به دندونم کشیدم وسرم رو پایین انداختم...تقصیر خودته که هی بهم گیر میدی:
-داشتی میگفتی؟
سرمو بلند کردم که نگاه نیما روی لبهام سر خورد،نگاش تنمو داغ کرد...سریع دندونم رو از روی لبم برداشتم و مثل خودش اخم کردم...اما نیما نگاش رو از روی لبهام برنداشت تا اخمهای غلیظم رو ببینه...منم از روی قصد به لبهایش خیره شدم....جووووون...لباشو...از نزدیک چه خوشملن...یعنی تا حالا کسی روهم بوسیده؟...ای حرومش بشه...محو لبهای نیما بودم که لبخندش را از نزدیک دیدم...سریع چشمامو بالا بردم...برق چشماش رو بوضوح دیدم...وای خدا من خواستم کارشو تلافی کنم ولی میخ لباش شده بودم...حالا این فک میکنه منم بعلــــــه...ای خدا آبروم رفت...آب دهنم رو قورت دادم وبا شرم به مبل اشاره کردم:
-شاید من بتونم کاری کنم...دست من ظریفتره...حتما زیر مبل میره...
صدای پوزخند نیما عرق شرم رو روی پیشانیم به راه انداخت:
-مبل خیلی سنگینه...نتونستم تکونش بدم...برو ببینم میتونی درش بیاری!
به سمت مبل بزرگ دونفره رفتم...راست میگفت این مبل خیلی سنگین بود حتی من و ستاره وخاله فاطمه هم نمیتونستیم اونو جابه جاکنیم...انگار با چسب به پارکت ها چسبیده بود...خم شدم ودستم رو به زیر مبل بردم...انگشتم به شی ریزی برخورد کرد...انگشتم رو بیشتر کشیدم تا اینکه تونستم انگشتر ظریفی رو تو دستم بگیرم...بلند شدم ودستمو به طرف نیما گرفتم:
-بفرمایید...
نیما با تعجب کف دستش رو بالا آورد و من انگشتری که نگین زیبایی روش قرار داشت روی کف دستش گذاشتم وبا گفتن شب بخیر با عجله به اتاق برگشتم...لباس حریرم رو در آوردم وروی تخت پریدم،صورتم رو بین متکام فرو بردم و جیغ خفه ای کشیدم...دستمو مشت کردم و چند بار روی سرم زدم:
-ای دختره خنگ...یعنی پیش خودش چی فکر میکنه؟...فردا چطور تو چشماش نگاه کنم؟...
برگشتم و چشمامو به سقف دوختم یه لحظه لبهای نیما روی سقف ظاهر شد:
-ولی عجب لبهایی داشت...خدایا همه چی بهش دادی هاااا...
تازه یاد انگشتر افتادم یعنی اون انگشتر برای کی بود؟...


***
فردا صبح نیما برای صبحونه به آشپزخونه اومد..منم مشغول آماده کردن میز بودم...نیما کمی از قهوه اش رو خورد...ابروهاش رو درهم کرد انگار قهوه خیلی داغ بود...مواظب خودت نیستی مواظب لبات باش که امانتن پیشت شازده....ولی چهره این ارباب ماهم دو حالت بیشترنداشت،یا اخمو بود یا در حال پوزخند زدن.فکر کنم لبهاش تا حالا به خنده باز نشده البته فقط واسه دید زدن لبای مردم...
میخواستم از آشپزخونه بیرون بزنم که گفت:بشین
خدا به دادم برسه.باز چی از جونم میخواد؟راه رفته رو برگشتم و روی صندلی مقابلش نشستم.سرمو پایین گرفتم و با انگشتای دستم بازی میکردم که گفت:
-فردا برای ناهار مهمون دارم!
حتما بازم تمرین داشت...بدون اینکه نگاش کنم پرسیدم:چند نفرن؟
-بیست نفر!!!
سرمو طوری بالا گرفتم که گردنم صدا داد.بیست نفر؟چه خبر بود؟لابد توقعم داشت من واسشون تدارک ببینم؟
-قبل از اینکه بیان باید همه وسایل پذیرایی رو آماده کنی،لیست غذاهایی رو که باید تهیه کنی بهت میدم؛حواست باشه!
لب باز کردم و گفتم:
-امامن تا حالا از اینهمه مهمون پذایرایی نکردم ممکنه...
حرفمو قطع کرد وگفت:
-این دیگه مشکل من نیست.موقعی که میخواستی اینجا باشی باید فکر این چیزاشم میکردی.من پول مفت به کسی نمیدم...فهمیدی؟
خدا لعنت کنه کسی رو که فعل"فهمیدن"رو ساخت.دیگه دارم بهش آلرژی پیدا میکنم.نه ولله.نفهمیدم.آخه من چطوری خودم تنها از پسش بربیام؟
بلند شد و بدون حرف دیگه ای رفت.این یعنی اینکه چه بخوای چه نخوای خودتو واسه فردا آماده کن.از همین الان استرس گرفتم.
وقتی خواستم وارد اتاقم بشم دیدم لیست غذاها رو به در اتاق چسبونده...
آخرلیست نوشته بود:وقتی اومدیم همه چی آماده باشه،...درضمن لباس فرمتو بپوش...مسئول پذیرایی هستی پس تمیز ومرتب باش...حواست به کارات باشه...کارت خوب انجام بشه پاداش میگیری...
دلم گرفت.بعد از اینهمه مدت که خوش خدمتی کردم واسه آقا تازه میخواد بعد مهمونی که تازه خوبم باید پذیرایی بشه بهم پاداش بده... دارم کم کم از دست این کاراش دیوونه میشم.
به خاطر لیست بلند بالای آقا کله سحر از خواب بیدار شدم.باز جای شکرش باقی بود که همه وسایل تو خونه بود و نیازی به خرید نداشتم.با اینکه تجربه اولم بود اما نمیخواستم جلوش کم بیارم.به من میگن مهسا...کم چیزی که نیستم...
خداروشکر آقا صبح زود بلند شدن وبدون صبحونه رفتن.فقط مونده بود تو این شلوغی و بازار شامی آشپزخونه ازم صبحونه بخواداونوقت دیگه چشماشو در می آوردم.یه نگاهم به غذاها بود نگاه دیگم به ساعت.تمام وسایلو آماده کردم و خسته از آشپزخونه بیرون اومدم.صبح لباس فرم نپوشیدم که کثیف نشن...تصمیم گرفتم آرایش ملایمی بکنم برای همین پای آینه نشستم ومشغول شدم...خط چشم،رژگونه صورتی کمرنگ ورژلب صورتی عروسکی تنها آرایش روی صورتم بود...دستی به موهای بلندم کشیدم ...آخ آخ آخ...همیشه دوست داشتم موهام فر باشن نه اینقد لخت که حالت نگیرن...یادم افتاد پارسال ستایش برای کادوی تولدم بهم اتو موی دو کاره ای داده بود... از روی میز بلند شدم و با گفتن اینکه خودش گفت شیک ومرتب باشم،خم شدم وجعبه اتو مو رو از زیر تخت بیرون کشیدم اما به مغز نداشته ام خطور نکرد که مهمونای یه پسر مجرد صددرصد میتونن پسر باشن وبا مهمونی های خانوادگی عمو رضا فرق دارن...فر کردن موهام یک ساعتی طول کشید ولی با دیدن قیافه ام که کلی عوض شده بود خستگی از تنم خارج شد...با پوشیدن لباس فرم از اتاق خارج شدم وبه آشپزخانه رفتم...
نگاهی به ساعت انداختم وآشپزخونه رو مرتب کردم...همه چیز آماده بود...صدای زنگ ناقوسی عمارت بصدا در اومد وپشت بندش با باز شدن در حیاط باغ ماشینهای مدل بالا یکی پس از دیگری وارد عمارت میشدن...ماشینهایی که بعضی هاشون رو تو عمرم هم ندیده بودم...از پنجره سالن فاصله گرفتم وپرده از بین دستام لیز خورد وبه سر جاش برگشت...با دست فک باز شده از تعجبم رو بستم ودوباره بین پرده پنجره مخفی شدم...حیاط پر شده بود از دختر وپسرهای جوونی که از سر ووضعشون مشخص بود از اون مایه دارای بی عار وبی دردن...شروع کردم به آنالیز پسرها...نزدیک به ده دوازده نفرشون با دوست دخترای آویزون وسانتال مانتال شده اومدن...پس این چند نفر نمی تونستم شاهزاده ی من باشن...خنده شیطانیم وقتی چند پسر رو تنها گوشه ای از حیاط دیدم پررنگ شد...صدای ستایش تو مغزم اکو شد"نیما مهمونی زیاد میده شاید شاهزاده شما هم میون اونا پیدا بشه..."...یعنی تقدیرتو شکر...خدایا میشه یکی از اینا مال من میشد؟؟...آخه چقد باید تنها باشم...تا کی باید خدمتکار بمونم؟...سرمو به طرف سقف سالن بالا بردم وخدا رو مخاطب قراردادم:
-قربون دستت از میون یکی از همینا...اون که از همه پولدارتره...خوشگل تره...باجذبه تره...ومهمتراز همه مهربوتره والبته درک وشعور بالایی داره بفرست واسه من...هر گلی زدی به سر خودتون زدین دیگه...الهی من فداتون بشم...
لحظه ای چهره خندون مادرم که روی صورتم خم شده بود تا پیشونیم رو ببوسه جلوی چشمام ظاهر شد...صداش تو ذهنم پیچید:
-"به کس کسونش نمیدم...به همه کسونش نمیدم...به کسی میدم که کس باشه....وای دردت بجونم یعنی میاد اون روزی که تو رو توی لباس سفید عروس ببینم؟..."
اشک بی اختیار روی گونه هام سر خورد...مامان نیستی ببینی که دختر دست گلت بجای خانومی توی خونه دامادت باید کلفتی آدمایی رو بکنه که واسه خودشون کسی ان...دلم گرفت...تموم افکارمو از تموم آدمهای توی باغ دور کردم وبه کارم یعنی خدمتگزاری از آدمهایی که با پول پدراشون بجایی رسیدن واصلا نمی دونستن درد چیه برگشتم...
در سالن رو باز کردم وگوشه ای به استقبال ایستادم...نیما با عجله از کنارم رد شد وجلوی درعمارت به دوستاش پیوست...لحظه ای از تیپ وجذبه ای که تو صورتش بود دلم لرزید... پیراهن مردونه آستین کوتاه صورتی رنگ که خطهای ریزسفیدی داشت رو با شلوار لی آبی روشنی ست کرده بود که چقد به پوست سفیدش میومد...یقه پیراهنش مشکی بود ودو دکمه بالای لباسش رو باز گذاشته بود...برق گردنبند ظریف طلاش لحظه ای چشمام روکور کرد...کفشهای سفید اسپرتش رو با دستبند آدیداسی هماهنگ کرده بود... به دستاش خیره شدم...کشیده وکم مو بودن...با اینکه دستاش با اون رگهای برجسته حسابی دل آدم رو می برد ولی انگشتای ظریفی داشت...چقد دوست داشتم انگشتام رو لابه لای انگشتاش بذارم...با صدای کسی که گلوش رو صاف می کرد به خودم اومدم...سرم رو بالا گرفتم و چشمام تو چشمای بهت زده نیما قفل شد...پس اونم داشت منو آنالیز می کرد...بیچاره تا حالا منو این شکلی ندیده...لحظه ای خوشحال شدم که مورد توجه اش قرار گرفتم اما با اخم غلیظی که به ابروهاش داد فهمیدم زیاد از کارم خوشش نیومده...پسری دستش رو روی کتف نیما گذاشت وخط ارتباطی ما رو شکوند...فهمیدم این همون پسریه که صداشو صاف کرده...پسر با چشماش به من اشاره کرد:
-کجایی پسر؟...تم جدیده؟...
نیما دست پسر رو گرفت وبه داخل هدایت کرد:
-ببر صداتو شایان...برو توببینم... کم زر بزن...با این هیکلت کل در رو گرفتی...
پسری که حالا اسمش رو می دونستم با چشمای خندونش بهم خیره شد،کمی خودش رو خم کرد:
-سلام عرض شد خانوم...خوبید شما؟...
-م...م...ممنون...خوش اومدید...بفرمایید داخل...
-خوش که اومدم...ولی...
با پس گردنی دختری که پشت سرش بود حرفش نیمه راه موند...ای دستت درد نکنه...گل کاشتی...اصلا ازش خوشم نیومد...
دختر-جمع کن خودتو...باز دوتا دختر دید نطقش باز شد...سلام نیما خان...پارسال دوست امسال آشنا...
-سلام شیما جون خوش اومدی...شایان برو تو دیگه...
نیما با شیما دست داد...شایان هم با دستی که به گردنش کشید از جلوی در ردشد...صدای پچ پچش را شنیدم:
-دراز بی خاصیت...هرچی خوبه واسه خودش بر میداره...
نمی دونم چرا ولی با گفتن" دراز بیخاصیت" لبخندی روی لبم اومد اما برای اینکه کسی متوجه نشه سرم رو پایین انداختم...پسرها ودخترا یکی یکی وارد میشدن ...یکی از یکی خوش لباس تر وشیکتر...بوی عطرهای مارکدارشون توی سالن پیچیده بود...منم که از بس دولا راست شدم کمرم به باد فنا رفت...نیما هم دست کمی از من نداشت ولی با آرامش به همه احوال پرسی می کرد...با پسرا دست وبا دخترا روبوسی ...خاک بر سر دوست پسرای بی غیرتشون...این دخترا از اوناش بودن...همچین به نیما که میرسیدن از ته دل ماچش می کردن که دل روده آدم تو دهنش میومد...تمام مدت از حسادتی که نمی دونم از کجام در اومده بود توی دلم بهشون چشم غره رفتم...بیچاره نیما با آب دهنشون یه حمام درست وحسابی گرفت...
بالاخره سالن پر شد ومنم به آشپزخونه رفتم تا از مهمونای عزیز ارباب پذیرایی کنم...وقتی که به مهمونا شربت می دادم نگاه هیز بعضیاشون حسابی کلافه ام کرده بود...یعنی خاک بر سرت نیما با این دوستای چلمن تر از خودت...خدا رو شکر که حداقل زیر دامن کوتاهم ساپورت پوشیده بودم وگرنه معلوم نبود نگاهی کثیفشون تا کجا می رفت...خوشبختانه میوه وشیرینی ها روی میز توی سالن بودم ونیاز نبود دوباره واسه پذیرایی به سالن برگردم...تنها کسی که وجودم رو نادیده گرفت وسرگرم صحبت با شایان چشم دریده بود ومن الان جلویش خم شده بودم:
-آقا من می تونم برم میز ناهاررو بچینم؟
نیما سرش رو به طرفم چرخوند و با پوزخندی که بی شباهت به تحقیر کردن نبود دستش رو تکون داد این یعنی برو هر غلطی دلت می خواد بکن...نمی تونستم بگم بهم بر خورد چون من یه خدمتکـــــــارم فقط یه خدمتکــــــــار...
بدون اینکه به نگاه های خیره ی شایان توجه کنم به آشپزخونه رفتم ومشغول آماده کردن وسایل ناهار شدم ویکی یکی اونا رو روی میز میچیدم...توی همین رفت وآمدا ناگهان قفسه سینه ام لرزید...اونقد این لرزه ناگهانی بود که جیغ خفه ای کشیدم...خدا رو شکر صدای ضبط بلند بود وهمه مشغول صحبت بودن...کسی متوجه من نشد...به آشپزخونه برگشتم وموبایل رو از توی لباس زیرم در اوردم...نیما اس داده بود...اولین بار بود که ظهر پیام میداد...بازش کردم:
-"همیشه هستی،همین نزدیکی،جایی میان دلم ویادم،اما دیدنت چیز دیگریست..."
چندبار پیام رو خوندم...حتما اشتباه فرستاده بود چون هیچوقت چنین اس هایی نمیداد...بیشتر حرف میزد... اما برای اینکه جواب پیامشو داده باشم آخرین پیامی رو که ستایش قبل از پنهان کردن گوشی ام فرستاده بود رو واسش سند کردم:
-"پفک نخور شور بشی...یه وقت ازم دور بشی...لیمو نخور ترش بکنی...منو فراموش بکنی...آدامس بخور تا باد کنی... منوهمیشه یاد کنی..."
به محض دریافت گزارش ارسالش زدم زیر خنده...تا تو باشی پیام اشتباهی نفرستی... چند دقیقه ای منتظر شدم...وقتی جوابی نیومد دوباره به سر کارم برگشتم...
سالن پر شده بود از صدای برخورد قاشق وچنگالها توی بشقابهای چینی...هرکس مشغول پذیرایی از خودش بود...به در خواست نیما میز رو به شکل سلف سرویس چیده بودم تا هر کس هر چی دوست داره بتونه برای خودش بریزه...بعضیا روی مبلها نشسته بودن وبعضیا روی میزبزرگ توی سالن...منم توی آشپزخونه کوفت می کردم...تمام بدنم از درد خستگی تیر میکشید...با اینکه اولین بارم بود ولی دست تنها تونستم از پس پذیرایی 20 نفر آدم بر بیام ...دستی به گردنم کشیدم...ای کاش ستایش پیشم بود تا کمی ماساژم میداد...اون دستای تپلش فقط بدرد ماساژدادن می خوردن...
با شنیدن صدای نیما که اسمم رو صدا میزد به سالن رفتم ودوباره دست تنها تمام میز رو جمع کردم...خیلی دوست داشتم بدونم توی سرش اصلا مخ هست یا نه...آخه من چطوری تنها تنها از پس این همه ظرف کثیف بر بیام...با دیدن این همه ظرف که توی آشپزخونه تلمبار شده بود آهی از ته دل کشیدم...حتی یکیشون ازم تشکر نکرد...خدا خفشون کنه الهی...تا خرخره خوردن اونوقت زورشون می یومد ازم تشکر کنن...بدرک...باید برای پذیرایی از مهمانها به سالن بر میگشتم...قهوه آماده بود...کیک فنجونی هایی که دیروز آماده کرده بودم توی ظرف بزرگی چیدم وبه سالن بردم...آهنگ ملایمی از دستگاه پخش شد که دختر پسرا رو دو به دو به وسط سالن کشوند...نیما کنار پیانو ایستاده بود وبا چند پسر به علاوه شایان خان صحبت می کرد... دستشوییم گرفته بود و نمی تونستم تحمل کنم برای همین از کنارشون گذشتم تا به راهرو برم ولی با شنیدن اسمم کنجکاو شدم،برای همین پشت دیوار ونزدیک پله هایی که پیش پیانو بود مخفی شدم:
-میگم چرا از این مهسا خانوم استفاده نمیکنی...خوشگلم که هست...فقط قدش بهت نمی خوره اونم مشکلی نیست ...با یه جفت کفش پاشنه بلند حلش میکنیم...

صدای نیما توی گوشم پیچید:
-شایان چرت نگو...اون خدمتکارمه،بیارمش وسط مهمونی اعیونی که چی؟...یه بار خوردم واسه هفت پشتم بس بود...
صدای پسری که فکر کنم اسمش بابک بود اومد:
-شایان راست میگه...از این دخترای دور برمون که آبی گرم نمیشه...کافیه دوبار بروشون بخندی تا لباس عروسی وبچه وکوفت زهرمار هم پیش میرن...این خدمتکارته...ازت حساب میبره...یه چیزی روی حقوقش میذاری ودهنشو میبیندی...در ضمن همه که مثه هم نیستن...
-بابک رفتی تو گروه شایان خله...آخه اگه این عقل داشت که شایان نبود...
شایان-اونوقت من چمه؟...
نیما-هیچیت نیست فقط بالا خونه نداری...
اینبار صدای پسری که نمی شناختم بگوشم رسید:
پسر-نیما تنها راهش همینه...یلدا از تو دل بکن نیست...ببین کی بهت گفتم...
باشنیدن اسم یلدا مو به تنم سیخ شد...اولین دوست دخترش نمایان شد...
نیما-بچه ها واقعا دیوونه شدید؟...برم چی بهش بگم؟...
شایان-ببین اینجوری شروع کن...سلام خوشگله...فردا شب باید بیای مهمونی وبرای یه شب نقش معشوقمو بازی کنی...یا میای یا اخراجت می کنم...اونوقت خرج ننه باباتو کی می خواد بده؟...
نیما-ای خاک تو سرت کنن با این حرف زدنت...یه کاره پاشم دست دختر روبگیرم بیارم وسط مهمونی تا یلدا جیگرش بسوزه و ولم کنه...اصلا فکرشو هم نکن..
بابک-پس با یلدا جون بسوز وبساز...بچه هاتونم خوشمل میشن...
نیما-خیلی پستیت بخدا...من دارم اینجا بال بال میزنم اونوقت شما...غیرت ندارین دیگه...آقا من ازش بدم میاد...بصورتش نگاه میکنم انگار می خوام بالا بیارم...شبا کابوس میبینم یاد قیافش که میفتم...صداش سوهان روحمه...به ولله یا امشب یه فکری میکنید یا دوستیمون رو قطع می کنم...
شایان-ای بابا...چرا سرعت می ری تو آخه پسر...بخدا راهش همینه...ببین جواب میده در حد المپیک...تو که دیگه باید اخلاق دخترا دستت باشه...نیما جان کوتاه بیا...
بابک-شایان تو عمرش یه حرف درست زده باشه همینه...
شایان-اِ...هی هیچی نمیگم پر رو نشو...من نباشم که شما بخار ندارین...
پسر-نیما از قیافه دختره مشخصه ازت حساب میبره...دوتا داد بزنی سرش باهات راه میاد...چی میگی قبوله؟
باورم نمیشد...اینا دیگه کین...برای دک کردن دختری از قماش خودشون منو وسیله قرار میدن...یعنی نیما اگه قبول کنه خودم میکشتمش...همینم مونده که معشوقه سوری این نردبون بشم...لعنتی صدایی از هیچکس نمی اومد...دستشویی بدجوری بهم فشار آورده بود...دِ بنال دیگه...ای بر پدر ومادرت دورود...
دیگه نتونستم منتظر نظر نیما بمونم...ولی از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست...مهسا خانوم کارت در اومد...
وقتی به سالن رفتم نیما ودوستاشو روی مبل دیدم که دور هم نشستن وخنده هاشون کل سالن رو برداشته...باید قهوه رو برای مهمونای آقا می بردم...نمی تونستم همزمان 21فنجون قهوه رو با هم ببرم برای همین ده تا فنجون توی سینی گذاشتم وبه سالن رفتم... اول به دخترا تعارف کردم که بغیر سه نفر مابقیشون برداشتن...نزدیک مبلی که شایان نشسته بود نزدیک شدم که صدام زد:
-مهسا خانوم،نیما می گفت غذا رو خودتون درست کردین...راست میگه؟...
-بله خودم درست کردم...خوشتون نیومد؟
-خوشم نیومد؟...تا حالا تو عمرم غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم...عجب دست پختی دارین...دستتون درد نکنه...ای کاش منم کدبانویی مث شما داشتم...میبینید چقد لاغر ومردنی ام...از بس غذای بیرون می خورم...
چه عجب یه آدم باشعور پیدا شد...
-خواهش میکنم...نظر لطفتونه...نوش جان...
شایان فنجون قهوه ای برداشت...وکمی به سمتم خم شد...
-میگم این کیکای خوشمزه رو از کجا سفارش دادین؟...
می دونستم می خواد مزه بریزه ونیما بهش گفته این کیکا خونگی هستن ولی خب نمیشد بهش بگم برو رد کارت موزمار...
-کیکا خونگی هستن...
شایان با تعجب ساختگی نگاهی به نیما انداخت که محو مکالمه ما بود :
-راست میگه نیما؟...از کی تا حالا آشپزی میکنی؟
با تجسم قیافه نیما با کلاه وپیشبند آشپزی لبخندی روی لبام نشست ولی با دیدن اخمای همیشگی نیما از ترس سرم رو پایین انداختم وسینی قهوه رو روبروش قراردادم،صدای نیما توجه ام را جلب کرد:
-مزه نریز شایان...فریماه خانوم درست کردن...
شایان-فریماه کیه؟...آشپزتونه؟...
چقد خنگ بود...اگه آشپز داشتیم من بیچاره باید ناهار درست میکردم؟...نیما راست میگه بالا خونه نداره...اوسکوله واسه خودش...
-منظورم خانومیه که جلوت ایستاده...
شایان-نهههههه...
باز شدن دهن شایان برای گفتن نه اینقدر خنده دار بود که صدای خنده همه رو درآورد...یکی از دخترها که کنارش نشسته بود لپشو محکم کشید وگفت:
-مستانه فدات بشه...تو چقد بامزه ای؟...
شایان-نکن مستانه...صدبار گفتن عادت لپ کشیدنتو ترک کن...بابا پوست صورتم کش اومد...فردا پس فردا میخوام زن بگیرم نمیگن چرا صورتت این شکلیه...اونوقت می فهمن دست خورده ام...
همین حرفش کافی بود تا دوباره همه رو به خنده بندازه...اما شایان با تعجب بهشون نگاه میکرد واصلا حرفش رو خنده دار ندید...خدایا این دیگه کیه...
شیما دختری که اولین کسی بود که وارد عمارت شده بود نیما رو مخاطب قرارداد:
-میگم نیما جان هنوز این تصویر امیر بهادر خان رو بر نداشتین...بابا حیف این دیزاین نیست...این عکسه می زنه تو ذوق آدم...داشتم ناهار می خوردم همش احساس می کردم بهم اخم کرده...
پس اینم فهمید که این عکسه حرکت میکنه...خدا رو شکر فکر می کردم فقط من متوجه میشم...ولی امیر خان چشمات طلا...خوب اومدی واسش...
پسر-راست میگه نیما برش دار دو تا تابلو قشنگ بذار...بخدا آدم وحشت میکنه ببینتش...
همینطور که خم شده بودم تا به پسری قهوه تعارف کنم که البته از نگاه هیزش نیز مستفیض شدم،نگاهی به تصویر امیربهادر انداختم...انگار با ترس به نیما خیره شده بود...بمیرم ترسیده نیما از روی دیوار برش داره...اما با صدای قاطع نیما همه سکوت کردن:
-بهتون گفتم حق ندارین در مورد پدر بزرگم اینطوری صحبت کنید...توهین به اون توهین به منه...سرتون تو کار خودتون باشه...
بنازم به این جذبه...در دم همه رو خفه کرد...بابک برای اینکه بحث رو عوض کنه شروع به تعریف از آهنگ جدید نیما وگروهش کرد...چند نفر از بچه های گروهش رو دیدم...بعد از تعارف قهوه اتفاق خاصی نیفتاد...فقط آخر مهمونی نیما وگروهش آخرین آهنگی رو که درست کردن برای همه زدن ویکی از پسرای خوش صدای جمع هم همراهیشون می کرد...آهنگ شادی بود...تمام مدتی که آهنگ زده میشد محو تماشای نیما بودم...با ابهت خاصی پشت پیانو نشسته بود وانگشتاش رو به آرومی ومهارت روی کلاویه ها میکشید...
این مهمونی هم با همه خستگی هاش تمام شد...خدا رو شکر نیما گفت: نمی خواد نظافت کاری کنی وفردا اول صبح از شرکت خدماتی میان تمیزکاری کنن از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم...با تنی خسته به رختخواب رفتم وخیلی زود خوابم برد...
***
-بابت پذیرایی دیروز واینکه همه چیز عالی بود توی حسابت پول ریختم...500هزار تومن پاداش حسن انجام کارت...
هااااااان؟...500تومن؟؟....جان من؟...ای خدا اگه می تونستم الان می پریدم تو بغلش وده بار می بوسیدمش...بکل خستگی از تنم در رفت...
-این 500تومن همش پاداش نیست...
وا رفتم...یعنی چی؟...
-دستتون درد نکنه... اما پس برای چیه؟
نیما کمی روی صندلی راکینجر جابه جا شد... انگار مردد بود...فهمیدم می خواد از مهمونی امشب بگه...
-باید بری خرید...برو آماده شو...با هم میریم...
-خرید؟...واسه چی آقا؟...من چیزی احتیاج ندارم...
-نگفتم به چیزی احتیاج داری...بلند شو وقت کمه...باید آرایشگاه هم بری...
دیگه علناً شاخ درآوردم...پس قبول کرده بود...عمرا ًبرم...این پیش خودش چی فکر کرده:
-اما آقا تا بهم نگید واسی چی باید باهاتون بیام از جام تکون نمی خورم...آخه چی شده؟
-دارم بهت دستور میدم...توخدمتکار منی وهرچی میگم باید بگی چشم...
یعنی نمی تونی خواهش کنی بهت کمک کنم...بشین تا باهات بیام...مهسا نیستم اگه پامو از این در بیرون بذارم...
-آقا منوببخشید ولی نمی تونم قبول کنم...
***
-بیا تو...
همراه نیما به داخل مغازه شیکی که دکوراسیون مشکی قرمزی داشت وارد شدم...از بالا تا پایین مغازه پرشده بوداز لباسهای مجلسی...قبلا همراه ستایش برای خرید لباس جشن رفته بودم ولی این لباسا کجا ولباسای ستایش کجا...راست میگن هرکه بامش بیش برفش بیشتر مثال آقا نیما بود...پولداره دیگه...بهترینا رو می خره...نیما رو به فروشنده خانومی که با دیدنمون لبهای خوش فرمش تا بنا گوش کش اومده بودن،گفت:
-سلام خانم صباحی...وقت بخیر...
جونم خانم صباحی...پس زیاد اینجا می اومد...چه میشناسن همو...نگا تو رو خدا...چی بهت گفت که انقد سرخ شدی یابو...زنیکه منگل...
-سلام آقای سلحشور...خوش اومدین...وقت شما هم بخیر...امرتون؟
نهههههه...این با این قیافه لاغرش صدایی به این کلفتی داره...تو دلم کلی بهش خندیدم...
بی زحمت جدیدترین لباساتون رو برای این خانوم بیارین...-
زن اول با تعجب بعد با حسرت نگاهی بهم انداخت...انگار بهش گفتن سلحشور زن گرفته تو کجای کاری...نچ نچ نچ...آبروی هرچی دختره رو بردن...خانم جان همچین مالی هم نیست واسه خودت...وای زبونم لال...نیما فقط...فقط...زبونم نچرخید...یعنی نیما سهم چه دختری میشد...یادصبح افتادم وقتی توی حیاط نشسته بود وازم می خواست باهاش برم خرید...وقتی بهش گفتم قبول نمی کنم که باهاتون بیام همچین از روی صندلی پرید واومد سمتم کهبه غلط کردن افتادم...انگشت اشارشو به سمتم گرفته بود وداد زد که چرا رو حرف من حرف میزنی؟...چنان پریدم تو هوا که تا عمر دارم همونجا قسم خوردم دیگه عصبانیش نکنم...خوشم میاد حرف زور تنها مزه ی توی دهنمه...مثل آب باید بخورمش واز تلخ بودنش دم نزنم...حالا من اینجا بودم،روبه روی دختری به نام خانم صالحی...
مشغول دید زدن لباسها بودم که صباحی جون روبه من گفت:
-سایزتون چنده؟
-38
-حدس میزدم...رنگ خاصی مدنظرتونه...
جوابی نداشتم بدم ونگاهی به نیما انداختم...چشمانش انگار دنبال رنگ خاصی می گشت:
نیما-بنظرتون چه رنگی بهش میاد؟
صالحی-پوستشون سفیده پس باید رنگهای تیره بپوشن...سیاه...قرمز...یا بنفش...آبی تیره ام بهشون میاد...
انگار داشتن در مورد یه کالا نظر می دادن...از دستشون فقط حرص میخوردم...نیما باز گفت:
-لباسای قرمز ومشکی بیارین...نمی خوام خیلی باز باشه...
صباحی-بله آقا...چند لحظه صبر کنید...
نه تو رو خدا الان میریم...صبر کنید؟...بیشعور بی شخصیت...پوستشون سفیده؟...تمام مدتی که منتظر لباس بودیم توی دلم عمه وخواهر وبرادراین صباحی بی ادب رو با کلمات قشنگ قشنگ گل بارون کردم...نیما هم مشغول دید زدن لباسای دیگه بود...منم فرصت رو غنیمت شمردم وحسابی دیدش زدم...پیراهن مردونه مشکی که ردیف دکمه هاش سفید بود رو با کت اسپرت سفیدوشلوار مشکی ست کرده بود...کفشهای اسپرت سفیدش اینقدر تمیزن که انگار تازه اونا رو خریده بود...لامصب چقد وسواسیه...بابا تمیز...خوشتیپ...با حسرت نگاهی به لباسهای خودم کردم... مانتو وشلوار مشکی وشال طوسی...چقد تفاوت بین من ونیما هست...پوووووفففففف...چند دقیقه ای از رفتن خانم صباحی گذشته بود که با 4 دست لباس برگشت وبه طرفم گرفت:
-بپوش ببینم کدوم یکی بهتره...
نیما دستش رو به طرف لباس ها کشید و یکی یکی اونها رو بررسی کرد دست آخرم با سر بهم اشاره کرد به اتاق پرو بروم...لال نشی تو پسر...یه خواهشی...چیزی رو زبونت نمی چرخه...با اکراه به سمت اتاقک کوچکی که انتهای سالن بود رفتم...نیما لباسها رو تو دست گرفت وبه سمتم اومد،با تعجب به حرکتش نگاه کردم...یعنی می خواد با من بیاد داخل اتاق؟...خوب بده اون لندهور بیاره...عجباااااااا...هی هیچی نمیگم اینم رو ر وبا همه چی قورت داده...می خواستم برگردم وبهش بگم لباسا رو بده با خودم ببرم که دست آزادش روی بازوم نشست ودر حالی که منو به سمت اتاق پرو هدایت که نه در واقع هل می داد گفت:
-زود باش به اندازه کافی دیر شده...الان وقت استخاره نیست...
-اماآخه...
-برو تو من پشت درم...وقتی پوشیدی در وباز کن تا ببینم...
جاااااااااااااااااااااااااننننننننننننننننن!!!دیگه چی؟؟؟
قبل از هر واکنشی از طرفم منو به داخل اتاق انداخت ولباس مشکی حریری رو روی سینه ام پرت کرد...تحقیر شدن رو تا پوست واستخوونم حس کردم...با بسته شدن در بغض لعنتیم شکست وقطره های اشک روی گونه ام جاری شد...با عصبانیت مانتووشلوارم رو در آوردم...همه بهم زور گفتن تو هم یکیش...مطمئنم اگه من بدبخت وبی کس باشم جهان بهتر میچرخه ونظام کائنات مشکلی درش بوجود نمیاد...اصلا متوجه مدل لباس نشدم فقط می دونستم که بـــــــــــایــــــــد بپوشمش...زیپ کنار کمرش رو بستم ودر رو باز کردم...نیما پشت به در بود با شنیدن صدای در که با جیر جیر باز شد روی پاشنه پا چرخید وروبه روم ایستاد...نمی خواستم چشمای سرخ از ناراحتیم رو ببینه برای همین سرم رو پایین انداختم...برام مهم نبود لباس لخت باشه یا پوشیده...وقتی می گه چشم باید تو هم باهاش تکرارکنی "چشم"....من استقلال نداشتم...بذار اونم استقلال وآزادی منورا به سخره بگیره...صدای قدمهاش رو شنیدم...بهم نزدیک شد وهر دو بازوم رو گرفت وکمی به عقب هل داد...گرمای نگاش رو که روی تمام بدنم در حرکت بود،احساس کردم اما نمی دونم چرا معذب نشدم...انگار فقط من تو اتاق ایستادم وهیچکس کنارم نیست...قلبم هیچ کوبشی نداشت...احساس کردم از سگ هم پیش او بی ارزش ترم...صداشو شنیدم:
-بد نیست ولی واسه مراسم امشب بدرد نمی خوره...بعدی رو بپوش...بیا....
لباس مشکی کوتاهی رو که نصف بیشترش گیپور بود به دستم داد...بازم با بی تفاوتی بدون توجه به مدلش پوشیدمش ودوباره باب میلش واقع نشد...لباس بعدی وبعدی...هیچکدوم براش خاص نبود...نمی دونم دنبال چی میگشت...واسمم مهم نبود...اصلا بره بدرک...عروسک خیمه شب بازیش امشب باید خیلی ناز باشه...
بالاخره آخرین لباسی که صباحی جوووون واسمون اورد مورد قبول واقع شد...قبل از باز کردن در اتاق با تعجب محو آیینه قدی شدم...طراحی لباس فوق العاده بود...لباس ترکیبی از رنگ مشکی وقرمزداشت...دکلته ی قرمز رنگ که تا کمرم تنگ واز کمر تا زانوهام گشاد میشد... پارچه اش خیلی لطیف ونرم بود...از روی سینه تا مچ دستانم گیپور سیاهی داشت که نقشهای ظریف گل روی آن کار شده...یقه اش سه سانتی بود وانتهای دامنش هم از همان جنس گیپورسیاه رنگ تزیین شده...باورم نمیشد که این منم که این لباس رو بر تن داشتم...آنقدر در آینه بالا وپایین رو نگاه کردم که متوجه ضربه های که به در زده میشد نمی شدم...صدای نیما رشته ارتباطی منو با آیینه قطع کرد:
-مهسا...چرا دروباز نمیکنی؟...اگه تا یه ثانیه دیگه درو باز نکنی خودم می کشمت...
تا تو حرف زدی که یه ثانیه شد یه دقیقه...با پوزخندی که رو لب داشتم در اتاق پرو رو باز کردم...دست نیما روی هوا باقی موند و تا چشمش به جمال زیبایی ما افتاد دهن که چی بگم غار علی صدرش رو تا انتها باز کرد...حتی خانم صباحی هم با تعجب به اندامم خیره شده بود...دستم رو چند بار جلوی صورت نیما تکون دادم ولی مغز نیما هنوز داشت منو آنالیز می کرد...با تردید به سمت نیما رفتم وبازوشو فشار دادم:
-آقا نیما...حالتون خوبه؟...من خیلی خسته شدم...میشه همینو برداریم...
از ته دل خدا خدا می کردم که قبول کنه تا همین لباسو برداره...که الحمدالله خداجون صدامو شنید...
-خانم صباحی همین لباسو می بریم...فقط کیف وکفششم واسم بیارید...
-چشم اقا...
وای نیما خیلی دوست دارم...با اینکه منو بزور آوردی اینجا اما با دیدن این لباس تموم ناراحتیم پرید...خیلی دوسش داشتم...از اینکه بعد از جشنم این لباس مال خودم میشد تو پوست خودم نمی گنجیدم...ولی با پوشیدن کفشهایی که فقط 10سانت پاشنه داشتند ذوقم ترکید...آخه احمق نردبون من چه طور با اینا راه برم...کفشهایی قرمز رنگ که با پاپیونی مشکی تزیین شده بود...کیف مشکی با رگه هایی از رنگ قرمز هم دیگه تکمیلش کرد...نیما بدون اینکه کارتم رو ازم بگیره خودش حساب کرد ومن با ذوق وشوق کودکانه از مغازه صباحی جووونم بیرون زدم...نیما به سرعت به ساعتش نگاه انداخت...وقتی عجله اونو دیدم با تعجب به ساعتم نگاه کردم...ساعت از یک ظهر گذشته بود...اوووه یعنی انتخاب یه لباس 3ساعت طول کشیده بود...اصلا متوجه گذر زمان نشدم...نیما با عجله کارهاشوانجام میداد...سوار پورشه نیما شدیم واو با تیکافی سریع از اون منطقه دور شد...نه من ونه اون در طول مسیر حرفی نزدیم...حتی آهنگی هم سکوت ماشین رو نمی شکست...حسابی کلافه شده بودم...دوست داشتم حالا که خوشحالم آهنگ زیبایی هم گوش بدم...خب حالا که آقا خسیس تشریف دارن ومی ترسن دستگاه ماشینشون خراب بشه پس منم واسه خودم آهنگ می خونم وزیر لب شروع به خواندن کردم:
...
-میشه اینقد وز وز نکنی؟
با تعجب برگشتم وبه نیما که به جلو نگاه می کرد خیره شدم:
-با من بودید؟
نیما با اخمی ریز برگشت وتو چشمانم خیره شد:
-پ نه پ با اون ماشین جلوییم...موتورش زیادی وز وز میکنه...چیه کبکت خروس می خونه...خبریه؟
از اینکه غیر مستقیم می خواست حالم رو بگیره ناراحت شدم وفقط با گفتن "نخیر اشتباه می کنید"نذاشتم بحث ادامه پیدا کنه...نیما هم انگار متوجه ناراحتیم شد خیلی سریع گفت:
-میرم ناهار بگیرم...رفتی خونه استراحت کن...یه دوش بگیر و راس ساعت 4بیا تو حیاط تا ببرمت آرایشگاه...دیر اومدی خونت حلاله...فهمیدی؟
ای درد وفهمیدی...ای مرض وفهمیدی...قرص فهمیدن خوردی تووووو...خب باشه یه بار گفتی فهمیدم قراره خر شما باشم شازده...حیف که نمیشد صدامو ببرم بالا ودوتا چک آبدار بزنم بیخ گوشش...حیف...
-بله آقا فهمیدم...
نیما کنار رستورانی ایستاد و2پرس جوجه خرید...من نمی دونم این اصلا می دونه نظر خواستن از طرف مقابل یعنی چی؟...اصلا آدم،بشر شاید من به جوجه حساسیت داشته باشم...نمی فهمه که...قرص می خوره که فقط فهمیدنو به دیگران القا کنه...امیر بهادرخان چی ساختی تو...دست مریزاد...
به محض ورود به عمارت وتعویض لباس به آشپزخونه رفتیم ودر سکوت کامل ناهار خوردیم...در آخرم برای استراحت وحموم به اتاقم پناه آوردم...خیلی دوست داشتم بدونم تو این مهمونی چه اتفاقی می افته...استرس بدی داشتم...اگه اون دختر بخاطر نیما منو اذیت می کرد چی؟...یاد فیلمهای گنگستری آمریکا افتادم...منو ویلدا روبه روی هم با تفنگ ایستادیم وبا نگاه های زهرآگینمون واسه هم خط ونشون میکشیم...نیما هم گوشه ای ایستاده ونظاره گر دوئل وحشتناک ماست...مرگ یا زندگی...یلدا جون امشب یا تو میبازی و من میبرم...یا من میبرم وتو میبازی...در هر صورت بازنده این بازی تویی...چون من نیما رو دارم ولی تو هیچکسی رو نداری تا ازت دفاع کنه...البته زهی خیال باطل...نیما،مدافع من؟؟؟؟؟؟...نه باید بگم عروسک گردان من،نیما،ارباب عمارت...آره این بیشتر بهش میاد...خدا امشب بهم رحم کنه...بهر حال از مرگ گریزی نیست...با افکاری که داشتم وبا توجه به اینکه این استرس خوش خیال ول کن دل بی صاحبمم نبود پس نتیجه گرفتم با یه دوش آب ولرم سرحال وقبراق به جنگ دیو سیاه امشب برم...با عجله حوله روکه از جریان اتفاق قبل یار دیرینه ام شده بود برداشتم وبه سمت حمام رهسپارشدم...
راس ساعت 4آماده وکیفور از این بازی به حیاط رفتم...نیما توی ماشنش نشسته وتو افکارش غرق بود...اصلا متوجه من نشد...منم از روی لجبازی در پورشه سفیدش رو محکم باز کردم و خودم رو توماشین انداختم:
-سلام...من آماده ام...
نیما برگشت وبا غضب بهم نگاه کرد:
-خوبه...فقط قبل حرکت یه سری موارد هست که باید بدونی...تو آرایشگاه هر کسی ازت پرسید با من چه نسبتی داری فقط میگی یه آشنا هستی...بفهمم زیر آبی رفتی خودت می دونی وخدای خودت...لازم نیست به کسی جواب پس بدی...زیادی کنجکاوی کردن باید کرک و پرشونو بریزی...اوکی؟
بیا فهمیدن جدید یاد گرفته...اوکی؟...
-بله آقا حواسم هست...ولی نمی خواد بگید اصلا واسه چی باید به این مهمونی بیام؟
-نه لازم نیست...زیبا خانم مسئول آرایشگاهیه که می خوای بری...از دوستای مادرمه...زیادی فضوله...حواستو جمع کن...کارشو بلده پس نیاز نیست نظر بدی...فقط مث دختر خوب بشین واز آرایشت لذت ببر...خودش خبرم میکنه تا بیام دنبالت...حرفی مونده؟
ای خدا یعنی میاد روزی که من این بشرو زیر دست وپام له کنم؟...بابا منم آدمم...اصلا چه معنی میده من بذارم هرکاری خواستن باهام بکنن...این یه بارو شازده کور خوندی...با حرصی که در کلامم مشخص بود گفتم:
-ببخشید ولی جوری دارید حرف می زنید انگار من آدم نیستم...گناه نکردم که خدمتکارتون شدم...از صبح تا حالا دارید به شخصیتم توهین می کنید ولی من دیگه تحمل ندارم..نه مشخصه کجا دارید منو میبرید ونه میذارید بپرسم برای چی باید هر چی شما بگید رو گوش بدم...یعنی شما بگید بمیرمن باید بمیرم؟...رو من حساب نکنید...دختر دور وبرتون زیاد هست...من اینکاره نیستم...در ضمن از صبح کارام مونده....مهمونی هم بهتون خوش بگذره...
معطل نشدم تا عکس العملش رو بدونم سریع از ماشین پیاده شدم...بیچاره حتما تو بهت حرفام مونده که هنوز از ماشین پیاده نشده...نمی دونستم چرا ولی دوست داشتم الان بیاد وجلوموبگیره وازم بخواد باهاش به این مهمونی برم،برای همین سرعت قدمهامو کم کردم...با شنیدن صدای در ماشینش لبخندی زدم اما سریع جمعش کردم...قدم دهمم رو برنداشته بودم که بازوم به شدت کشیده شد ومن توی بغلش افتادم...بوی عطر تندش بدجوری توی بینی ام پیچید...نگام به دکمه ی دوم باز شده پیراهنش بود که صدای عصبانیش منو بخودم آورد:
-پیاده شو باهم بریم...زبون درآوردی جوجه؟...از کی تاحالا؟...آره خاله ریزه من بگم بمیر باید بمـــیـــــــــری...فهمیدی؟...حالا هم برو تو ماشین بشین با اعصاب منم بازی نکن...
می خواستم کمی ازش فاصله بگیرم که متوجه شد ومحکمتر منو به خودش چسبوند،با فریادی که سرم کشید اشهدموخوندم...ولی الان وقت کم آوردن نیست:
-ولم کنید...من هیچ جا با شما نمیام...
با این حرفم نیما بازومو رها کرد و دو دستش رو پشت کمرم بهم قلاب کرد...نفسهای داغ وعصبیش پوست صورتم رو می سوزوند...قلبم از این همه نزدیکی محکم به قفسه سینه ام می زد...آب دهنم رو به زحمت قورت دادم...خدای من چه بلایی داره سرم میاد...احساس کردم روی پاهام نایستادم وتمام وزنم روی دستای نیماست...نگاش برای لحظه ای تو چشمام گم شد...رنگ نگاش تغییر کرد...سکوتی که در عمارت بود باعث شد تا منم صدای ضربان قلبشو بشنوم...هنوز خیره به چشمان هم بودیم که دستش به آرومی روی کمرم تکون خورد...انگار داشت نوازشم میکرد...با فشاری که به کمرم اورد کمی از روی زمین بلند شدم...نفسهام توی گردنش میخورد واین اصلا برای وضعی که داشتیم خوب نبود...باید کاری میکردم...چشمام رو به اطراف چرخوندم...اگه علی آقا ما رو تو اون موقعیت میدید چه فکری میکرد؟...دوباره نگاش کردم...اما اینبار اون به لبام خیره شده بود وآب دهنش رو قورت میداد...با خم شدن صورتش به سمتم صبر کردن رو جایز ندونستم و با فشاری که به سینه اش دادم اونو از خودم جدا کردم...نیما با تلنگری که بهش دادم سریع ازم جدا شد وکلافه دستشو پشت گردنش کشید...از خجالت نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم که نیما پیش دستی کرد وگفت:
-برو تو ماشین بشین تا من بیام...توی راه همه چیز رو برات توضیح میدم...
نیما بلافاصله ازکنارم گذشت وبه سمت عمارت رفت...مطمئن بودم الان تا بنا گوش قرمز شده ام...هنوز بدنم گرم بود و داغی دستاش رو روی کمرم حس می کردم...اما حالا که می خواست برام توضیح بده پس منم بیخیال شدم وبه سمت ماشین رفتم...باید توی مسیر حواسمو جایی پرت کنم تا متوجه حال دگرگونم نشه...
چند دقیقه ای از رفتنش می گذشت که در ماشین باز شد و نیما با قیافه اخمو و وحشتناک همیشه اش سوار شد...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...خوشبحالش ای کاش منم می تونستم سریع تغییر قیافه بدم...فکر کنم بجای نردبون باید اسمشو بذارم آفتاب پرست...به محض روشن شدن ماشین وخروج از عمارت نیما با آرامش وابروهای گره خورده شروع به صحبت کرد:
-یلدا...اسمش یلداست...کسی که باید امشب ازم دورش کنی...خیلی دور...طوری که از زندگیم برای همیشه بره...
با سکوتی که کرد پیش خودم فکر کردم این مثلا می خواست توضیح بده...همین؟...اسمش بخوره تو سر تو وشایان وبابک که انداختینش تو دامن من...دِ بنال ببینم جریانش چیه...می خواستم بگم خب بعدش؟...که نطقش باز شد:
-یلدا دختر صمیمی ترین دوست پدرمه...همسن خواهرم پریساست...از بچگی با هم بزرگ شدیم...هیچوقت دوسش نداشتم اما خب رفت وآمد زیاد داشتیم ونمی شد نادیده گرفتش...یعنی خودش نمیذاشت کسی نادیده بگیرتش...تک دختره واسه همین بشدت لوس واز خودراضیه...از بچگی آبم باهاش تو یه جوب نمیرفت...بعضی وقتا که تو درساش کمکش می کردم ویا جایی گیر میکرد ومنم حمایتش میکردم خانوادش تو گوشش خوندن که آره نیما خاطر خواهت شده...ولی بغیراز پریسا ودوستام هیچکس نمی فهمید من ازش به تمام معنا متنفرم...تا همین 3سال پیش مثل کنه دنبالم بودتا اینکه برای همیشه رفتن آمریکا...گفتم فراموشم میکنه ولی با خبری که بهم دادن دنیام از هم پاشید...پریسا بهم اطلاع داد که یلدا برای چند روزی اومده ایران پیش پدر بزرگ ومادربزرگش ولی درواقع برای دیدن من برگشته...نمی خوام برای لحظه ای توی زندگیم باشه...برای همین ازت می خوام امشب نقش معشوقمو بازی کنی تا دمش برای همیشه بریده بشه...
پس جریانش اینه...خب یلدا جون دارم میام بجنگت...نیما قسمت تو نیست ومن اونو از چنگال بیرحم تو در میارم...با لبخندی که زدم نیما پوزخندی زد وگفت:
-کجای حرفم خنده داربود؟جک که برات تعریف نکردم...
دوست نداشتم لبخندم رو جمع کنم و برای اینکه فضای ناراحت وسنگین ماشین رو عوض کنم چشمان را تنگ کردم ویکی یکی صدای ترق تروق انگشتانم را درآوردم وگفتم:
-یلدا جون امشب کارت تموم شده است...با بد کسی در افتادی داداش...
هنوز حرفم توی دهنم خیس نخورده بود که برای اولین بار صدای خنده های بلند نیما را با دوگوشم شنیدم...قسم میخورم دیدن قهقهه های نیما از دیدن آدم فضایی برام عجیب تر بود...نمی دونم قیافم چه طور شده بود که وقتی نیما برگشت ومنو دید دوباره زد زیر خنده...حالا کی بخند و کی نخند...گوشه ای ماشینو نگه داشت وبه سمتم چرخید:
-تو بامزه ام بودی ومن خبر نداشتم؟
-هاااان؟
-هان نه بله خاله ریزه...پیاده شو رسیدیم...
از ماشین که پیاده نشدم در واقع خودمو به بیرون پرت کردم تا مطمئن بشم کسی که می خندید نیما بود اما به محض پیاده شدن صفت آفتاب پرستیش گل کرد وبا همون اخم لعنتیش با چشم به در آرایشگاه بزرگی اشاره کرد،بعد هم بدون گفتن کلمه ای سوار شد ورفت...نتیجه گرفتم حتما خطای دیدم بوده وگوشام هم مشکل پیدا کردن چون نیما نمی تونست بخنده...اصلا خنده براش تعریف نشده اس...
شونه ای بالا انداختم وبه سمت آرایشگاه رفتم...زنگ در آهنی سفیدی رو زدم...در با صدای تیکی باز شد ومن برای آماده شدن به اسلحه خانه رفتم...
تمام مدتی که زیر دستای زیبا خانوم بودم لام تا کام حرف نزدم...بیچاره از ترفندهای متعددی برای زیر زبون کشیدنم استفاده کرد ولی دست آخر این من بودم که پیروز شدم...آرایشم 2ساعت طول کشید ونیما راس ساعت 6.30دقیقه به دنبالم اومد...برای آخرین بار نگاهی به خودم تو آیینه قدی راهرو انداختم... موهای مشکیم به سادگی بالای سرم بسته شده بود وکنار فرق کج سرم،گل سر ریز قرمزرنگی زدن...گوشواره های میخی سیاه رنگ ولاکی به رنگ قرمز زینت بخش گوش ودستام شده بود...آرایشم ملایم و رژلب قرمز خشکی هم که روی لبام بود...برای یه امشب می خواستم فراموش کنم یه خدمتکارم و می تونم یه پرسنس باشم...با شنیدن اسمم مبنی بر اینکه نیما بدنبالم اومده سریع مانتو وشلوارم رو پوشیدم وشالم رو به آرومی روی سرم کشیدم...
ماشین پورشه نیما دم در پارک شده بود...دوست داشتم هرچه سریعتر منو با این لباس ببینه...با ذوق وشوق سوار ماشین شدم ولی بر خلاف انتظارم شایان بجای نیما توی ماشین نشسته بود بدون توجه به من مشغول صحبت با گوشیش بود...شایان ماشین رو روشن کرد وسلام کوتاهی داد...جوابش رو دادم...نه اون به من نگاه میکرد ونه من دوست داشتم که منو ببینه...انگار ذهنش درگیر بود وگرنه اصلا بهش نمی اومد که ساکت گوشه ای بشینه وحرف نزنه....نمی خواستم بپرسم نیما کجاست..حتما براش مهم نبود همپای امشبش چه شکلی شده...
شایان-بابک گوشی رو بده به نیما...بابا خودم هزارتا کار دارم...مامانم منتظرمه...الو نیما...آره سوارش کردم...کجا بیام؟....باشه توهم...هی گیر بده...حواسم هست...فعلا...
شایان موبایلش رو روی داشبورد ماشین انداخت و با اخم به جلو خیره شد...هنوز چند دقیقه ای از حرکت اکشن پرتاب موبایل نگذشته بود که سنگینی نگاشو احساس کردم...خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم برای همین از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم...اما شایان ساکت ننشست وسکوت داخل ماشین رو شکست:
-سیندرلا خانوم امروز باید حواست به ساعت باشه هااااا...راس ساعت 12 تموم لباسات غیب میشن...اونوقت هیچکاری از دست نیما بر نمیاد...خودتی ویه جماعت انسان...
صدای ریز خنده اش بگوشم رسید...بی مزه...مطمئنم یلدا پیش تو کم میاره از بس که لوسی...
-خانم گلی بر گرد ببینمت چقد تغییری کردی؟
دوست نداشتم شایان منو ببینه برای همین بیشتر به سمت در چسبیدم...مرتیکه چلغوز واسه من جفتک میندازه...به تو بیشتر میخوره خانم گل باشی با این رفتار دخترونت...بادست گرمی که روی دستام نشست لرزیدم وبه سرعت به سمت شایان بر گشتم...نمی دونم از صورت وحشت زده ام مات شده بود یا آرایشی که داشتم که به سرعت دستشو برداشت و مسیر نگاش روی لبام قفل شد...اینقد معذب شدم که سرم رو پایین انداختم وبا انگشتام بازی کردم...چطور جرات کرد بمن دست بزنه؟...صدای نفسهای کشدارش رو شنیدم...اگه شایان با یه رژلب قرمز اینطوری واکنش نشون میداد پس وای به حال بقیه مردهایی که توی مهمونی بودن...نباید لحظه ای از کنار نیما تکون می خوردم...خودم به اندازه کافی استرس داشتم وحالا اینم بهش اضافه شده بود...
شایان-ببخشید نمی خواستم دستت رو بگیرم...
با استرس جواب دادم:
-ا...اشکال نداره...
می خواستم با انگشت دستم کمی از رژلب قرمز رو کم کنم که صدای شایان دراومد:
-بهش دست نزن...بزار باشه...فقط تو مهمونی از پیش نیما جم نخور...
-چشم
-بیخیال...ولی امشب خوشگل شدی هاااا...دست آرایشگرت درد نکنه...این یلدائه امشب بدجاییش می سوزه...
با شنیدن جمله آخرش خندم گرفت،شایانم که خنده ام رو دید گفت:
-اوه اوه عجب فیگوری!!!!جان من تو مهمونی همش بخند تا جاهای دیگشم بسوزه...
دیگه نتونستم که نخندم،سرم رو پایین انداختم واز خجالت لبام رو به دندون کشیدم:
-نکن دختر...تو چقد خجالتی هستی...کندی لباتو...ای نیما جون امشب کوفتت بشه...یه همچین پرنسسی باهاته اونوقت من بدبخت باید برم حمالی مادرگرامم...آخه الان وقت جابه جاکردن وسایله...میگم خانم گلی زنا چرا انقد دوست دارن تغییر درکوراسیون بدن؟؟؟بابا یه سری خرت وپرت که جابه جایی نداره...تنها بدبختیش مال ما مرداست...دروغ میگم بگو دروغ میگی؟...
سرم رو بالا گرفتم...شایان از اون پسراست که وهله اول با دیدنشون دوسشون نداری ولی با کمی معاشرت میفهمی اصلا اون چیزی که نشون میدم نیستن...پسرشیطونی بود اما شیطنتش رو همراه ادب خاصی بروز میداد...حالا که فکر میکنم میبینم که تا حالا حرکت ناشایستی ازش ندیدم...وقتی سعیشو دیدم که می خواست فضای سنگین ماشین رو با حرفاش عوض کنه، منم همراهیش کردم:
-راستشو بخوای بله دروغ میگید...
-جاااااانم؟؟...دستتون درد نکنه...آباجی با همه آره با ماهم آره؟
-آره...
شایان وقتی صمیمیت لازم رو بدست آورد با شیطنت شروع به تعریف جکهای خنده داری کرد...انقدر تا رسیدن به مقصد خندیدیم که اشک تو چشمام حلقه بست...
بعد از ربع ساعت شایان درب آرایشگاه مردونه ای ایستاد واز ماشین پیاده شد اما قبل از اینکه به داخل آرایشگاه بره برگشت وسرش رو به سمت شیشه من کج کرد:
-خانم گلی امشب مواظب خودت باش...از پیش نیما تکون نخور...تو اینجور مهمونیا همه جور آدمی پیدا میشه...امیدوارم ماموریت با موفقیت انجام بشه...منتظر خبرهای خوشتون هستیم...میبینمت...
با حرفاش انرژی مثبت زیادی گرفتم...چقد پشت سرش حرف زدم...شایان جون منو ببخش...سرم رو به نشانه تایید تکان دادم که با لبخند از ماشین دور شد...
بعد از ورود شایان به آرایشگاه نیما از اونجا بیرون زد وبا عجله به سمت ماشین اومد...سوار شد واستارت رو زد...سلام کردم که جوابم رو نداد...بی ادب...از ناراحتی سرم رو به سمت شیشه گرفتم تا نشونه اعتراضم به بی ادبیش باشه!
مسیر طولانی نبود وکمتر از ربع ساعت به ویلای نسبتا بزرگی رسیدیم...ماشینهای مدل بالای زیادی درب ویلا پارک شده بود...نیما کنار ماشین قرمز رنگی پارک کرد...خیلی توجه کردم شاید بتونم مدل ماشینو از پشتش بخونم ولی موفق نشدم...همیشه پیش خودم فکر می کردم واقعا چنین ماشینهایی توی ایرانم وجود داره؟...اما از وقتی توی عمارت نیما کار می کردم اسم تک تک ماشینهای آخرین مدل رو یاد گرفتم اما این ماشینو تو عمرمم ندیده بودم...کافی بود کسی با مشت بزنه روی کاپوت ماشین تا همین یه ذره فاصله اش با آسفالت یکی بشه...خدا واسشون زیاد کنه...پووووووفففففف...
صدای نیما نگاهمو از ماشین گرفت ومتوجه خودش کرد...بی تفاوت به درب حیاط خیره شده بود:
-قبل از پیاده شدنت خوب به حرفام گوش بده...امشب تو معشوقه ودوست دختر منی...حواستو جمع کن...اگه ازت پرسیدن کجا باهام آشنا شدی بگو خیلی خصوصیه...نمی دونم یه جوری دست بسرشون کن...نقشت رو خوب بازی کنی بازم بهت پاداش میدم...
فکری به ذهنم رسید واونو به زبون آوردم:
-می تونم چند روز مرخصی برم؟
نیما به سمتم برگشت تا جوابمو بده اما نگاش روی صورتم قفل شد،دهنش نیمه باز مونده بود...چشماشو روی تمام اجزای صورتم بدقت چرخوند...ابروهاشو بالا داد ودهنش رو با قورت دادن آب دهنش بست...دستش رو بالا آورد وچونه اش رو با انگشتاش گرفت...نمی دونم چقد گذشته بود چون منم دست کمی ازش نداشتم ونمی تونستم از نگاش بگذرم...با ضربه ای که به شیشه کنار نیما خورد رشته محکمی که مارو به هم وصل کرد پاره شد...نیما برگشت وشیشه رو با دکمه کنار دستش پایین آورد:
-چیه سیا؟
-به به آقا نیما...پارسال دوست امسال آشنا...بالاخره هلال ماه رویت شد...نبودت؟...کجا بسلامتی خوش گذشته آدرس بده ما هم یه حالی ببریم...
این دیگه کیه؟...اصلا از طرز صحبتش خوشم نیومد...تمام کلمات رو کشیده ولوتی وار می گفت...پسری چار شونه با چشم وابروی تمیز مشکی وسیبیلای کم پشت که تا کنار لباش کشیده شده بود تمام شیشه کنار نیما رو اشغال کرده ...هنوز نیما جوابش رونداده بود که با دیدن من با تعجب به نیما نگاهی انداخت:
سیا-تنها نیومدی؟
نیما-اولا سلام...دوماً جایی که بودم بدرد امسال تو نمی خورد...سوماً پارسالم دوست نبودیم که حالا آشنا باشیم...چهارماً تنها باشم یا نباشم چیش به تو؟
پسره که انگار از حاضر جوابی نیما خوشش نیومده بود با نفرت نگاهی به چشماش انداخت وگفت:
-نیما خان تند نرو...صبر کن منم سوار شم...اتفاقا خیلی خوشحالم تنها نیستی چون امشب ستاره این جشن منم وتو نمی تونی یلدا رو ازم جدا کنی...
نیما-بپا از دستت نره...یلدا رو با جاش بهت می دم...ارزونی خودت...نوش...
اگه کاری نمی کردم میخواستن تا فردا واسه هم رجز بخونن...حالا که فهمیدم دعوا سر یلدا خانومه توی نقشم فرو رفتم وبا نازی که توی صدام انداختم نیما رو صدا زدم:
-نیما جون میشه بریم تو اینجا یکم گرمه...
ای جون ناز صدامو...بیچاره نیما سریع برگشت وبا تعجب بهم خیره شد...این چرا اینطوری نگام میکنه...خب خره خودت گفتی من معشوقتم...عجبااااا...دیدم نه اصلا تو باغ نیست وهمینطور با ابروهای درهم بهم خیره شده برای همین دور از چشم سیا بهش چشمک زدم...صدامو صاف کردم وبا دستم بازوشو گرفتم:
-نیما جون بخدا گرممه...بریم دیگه...دوست دارم داخل خونه رو ببینم...
بدون اینکه منتظر عکس العمل نیما باشم خودم از ماشین پیاده شدم...ونگاهی به سیا که حالا صاف ایستاده بود وچشم ازم بر نمی داشت انداختم با لبخندی زورکی سرم رو کمی پایین آوردم وبهش سلام کردم... همین کارم باعث شد نیشش تا بنا گوش کش بیاد ولبخند چندشی نثارم کنه...به سمت داخل ماشین خم شدم،نیما هنوز به صندلی خالی زل زده بود...بههههه...یکی بیاد اینو جمع کنه...یعنی صدام اینقد ناز توش بود که این هنگید....صدامو آروم کردم تا این پسره ابوالهول نشنوه:
-آقا نیما تو رو خدا من به اندازه کافی استرس دارم...پیاده شید...دوست ندارم پیش این پسره بایستیم...
نیما با شنیدن حرفام پوزخندی زد وبه آرومی از ماشین پیاده شد...کلید قفل رو زد وبه سمتم اومد...تمام این مدت سیا به تمام حرکات نیما خیره شده بود...امشب اینو کجای دلم بذارم...کاش اصلا نزدیک ما نیاد...از چشماش شر میریزه...
نیما-عزیزم بریم تو...اینجا اذیت میشی...
اوه اوه عجب احساساتی...توی کمرم عرق نشسته بود...نمی دونم از گرمای هواست یا از عزیزمی که نیما بهم گفت ولی بشدت باعث شد خجالت بکشم...نیما کنارم ایستاد وبازوشو به سمتم گرفت منظورشو فهمیدم برای همین با دوتا دستام بازوشو گرفتم وبا هم بدون توجه به سیا به داخل ویلا رفتیم...
ویلای بزرگی نبود ولی معماری زیبایی داشت...نصف بیشتر ویلا از شیشه پوشیده شده بود...انگار اصلا دیوار نداشت...پنجره ای سرتاسری که زیر پرده های کرم رنگ پنهانه...ولی اصلا به پای عمارت سفید رنگ نیما نمی رسید...اون یه ابهتی خاصی داشت ودل آدم از دیدنش به وجد می اومد...نگاهی به نیما انداختم،جدی وخشک قدم بر میداشت...کت وشلوار مشکی ویکدست همراه با پیراهن سفید وپاپیونی که به یقه اش بسته بود تم امشبش بود...دستمال قرمز رنگی هم توی جیب کتش گذاشته...از اینکه می خواست با من ست باشه توی دلم جشنی بر پا شد...بازوشو محکم فشار دادم که متوجه شد وزیر چشمی نگاهی بهم انداخت...باورش برام سخته اما با وجود این کفشهای 10سانتی که بزحمت باهاشون راه می رفتم تونسته بودم خودم رو به گردنش برسونم و راحتتر ببینمش...انگار استرس رو تو چشمام دید وبا لبخند نادری که روی لباش افتاد بهم فهموند تا وقتی من هستم مشکلی پیش نمیاد... لبخند زیباشو با لبخند آرومی جواب دادم که نگاش روی لبهام میخ شد کمی به سمتم خم شد وتو گوشم گفت:
-یکم رژ لبتو پاک کن...نمی خواد زیاد تو دید باشی...
با هرم داغ نفسش که روی گوش وگردنم می خورد از خود بی خود شدم وغیر ارادی با انگشت اشاره ام کمی بر روی لبم کشیدم...سرم رو پایین انداختم تا متوجه گونه های قرمز از شرمم نشه...فکر نمی کردم راه رفتن کنار نیما اینقد برام سخت باشه...احساس می کردم این من نیستم که راه میرم در واقع نیما منو دنبال خودش می کشوند...
بالاخره با هم وارد ویلا شدیم...صدای آهنگ ملایمی از توی سالن می اومد...خدمتکار مردی که لباس یکدست سفیدی پوشیده بود به من اشاره کرد تا به سمت اتاقی برم ولباسهامو عوض کنم...نیما دوباره به سمتم خم شد وگفت:
-من اینجا منتظرم زود بیا...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...