نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

.مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان اما این یکی فرق ...

.مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان اما این یکی فرق داشت وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق ...

۲ روز پیش
76K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 44* دست راستمو بردم سمت حوله ای که دور موهاش پیچیده بود هانا و حوله رو کشیدم اروم و از دور موهاش جدا کـــردم ، دستی روی موهاش کشیـــدم و ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 *پارت 44* دست راستمو بردم سمت حوله ای که دور موهاش پیچیده بود هانا و حوله رو کشیدم اروم و از دور موهاش جدا کـــردم ، دستی روی موهاش کشیـــدم و خم شدم باز موهای طلایش رو که همیشه میدرخشن برای من رو بوسیدم ، سرم ...

۵ روز پیش
121K
aliii_soltaniii =آیدی اینستاش ساعت از بیست و چهار گذشته کلی کار عقب افتاده دارم اما از چند ساعت پیش دغدغه ای که از نوجوانی همراه من است باز سراغم آمده و رهایم نمیکند... مدام به ...

aliii_soltaniii =آیدی اینستاش ساعت از بیست و چهار گذشته کلی کار عقب افتاده دارم اما از چند ساعت پیش دغدغه ای که از نوجوانی همراه من است باز سراغم آمده و رهایم نمیکند... مدام به خودم میگویم میدانی چقدر کتاب هست که نخوانده ای؟ چقدر فیلم هست که ندیده ای؟ ...

۵ روز پیش
87K
*گل یخ* - فرشته ...دخترم ... نشستم با ترس نگاش کردم زن عمو با مهربونی گفت : ببخشید بیدارت کردم محمد کجاست ... بعد زد تو صورتش گفت : چرا اینجوری شدی به بازوهام نگاه ...

*گل یخ* - فرشته ...دخترم ... نشستم با ترس نگاش کردم زن عمو با مهربونی گفت : ببخشید بیدارت کردم محمد کجاست ... بعد زد تو صورتش گفت : چرا اینجوری شدی به بازوهام نگاه کردم کبود شده بود مچ دستام سرمو پایین انداختم - خدا بگم چیکارش کنه درد ...

۶ روز پیش
120K
پارت اول داستان.حتما بخونید👇 17-18 ساله بودند. یه روز برای باران یه مشکلی پیش اومد که نتونست بیاد مدرسه گویا درس آن روز هم بدون حضور در کلاس قابل فهم نبود.خلاصه سارینا به باران پیشنهاد ...

پارت اول داستان.حتما بخونید👇 17-18 ساله بودند. یه روز برای باران یه مشکلی پیش اومد که نتونست بیاد مدرسه گویا درس آن روز هم بدون حضور در کلاس قابل فهم نبود.خلاصه سارینا به باران پیشنهاد کرد که اگه دوست داره میتونه بیاد خونه اشون تا درس را برایش توضیح بدهد. ...

۱ هفته پیش
94K
‌☫﷽☫ روز شمار عیدالله الاکبر ۴٣ روز تاغدیر ‌‌ ‌ ↬✿◆🔅 ◆✿↫ محمّد بن جعفر قرشی در کتابش از جابر بن عبداللَّه نقل می کند: *امیرالمؤمنین علیه السلام* دوستی یهودی داشت که با آن حضرت ...

‌☫﷽☫ روز شمار عیدالله الاکبر ۴٣ روز تاغدیر ‌‌ ‌ ↬✿◆🔅 ◆✿↫ محمّد بن جعفر قرشی در کتابش از جابر بن عبداللَّه نقل می کند: *امیرالمؤمنین علیه السلام* دوستی یهودی داشت که با آن حضرت مأنوس بود و اگر آن حضرت کاری داشت انجام می داد. تا آنکه یهودی از ...

۱ هفته پیش
66K
‌☫﷽☫ روز شمار عیدالله الاکبر ۴٩ روز تاغدیر ‌ ‌ ↬✿◆🔅 ◆✿↫ محمّد بن جعفر قرشی در کتابش از جابر بن عبداللَّه نقل می کند: *امیرالمؤمنین علیه السلام* دوستی یهودی داشت که با آن حضرت ...

‌☫﷽☫ روز شمار عیدالله الاکبر ۴٩ روز تاغدیر ‌ ‌ ↬✿◆🔅 ◆✿↫ محمّد بن جعفر قرشی در کتابش از جابر بن عبداللَّه نقل می کند: *امیرالمؤمنین علیه السلام* دوستی یهودی داشت که با آن حضرت مأنوس بود و اگر آن حضرت کاری داشت انجام می داد. تا آنکه یهودی از ...

۲ هفته پیش
53K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔪 💉 ❌ شب چهارم شب است و تمام خانواده پشت میز نشسته اند و مادر نادیا سوزان جریان امروز را دعوت می کند نادیا می خواهد حرفی بزند اما سکوت می کند ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔪 💉 ❌ شب چهارم شب است و تمام خانواده پشت میز نشسته اند و مادر نادیا سوزان جریان امروز را دعوت می کند نادیا می خواهد حرفی بزند اما سکوت می کند خودش هم دلیلش را نمی دهد ترجیحش این است که سکوت کند..... پدر حرفی نمی ...

۲ هفته پیش
68K
*شیرین* پریوش بردیا رو گذاشت تو تختش وگفت : برات سخته شیرین چرانمیای پیش ما - تا وقتی اون اونجاست منم نمیام اونجا پریوش : میگم بره تنهایی نمی تونی به بچه ها برسی مامان ...

*شیرین* پریوش بردیا رو گذاشت تو تختش وگفت : برات سخته شیرین چرانمیای پیش ما - تا وقتی اون اونجاست منم نمیام اونجا پریوش : میگم بره تنهایی نمی تونی به بچه ها برسی مامان لبخند زد وگفت : برای یه مدت برو اگه نتونستی بمونی برگرد اصلا دوست نداشتم ...

۲ هفته پیش
149K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 😈 💀 💉 🔪 ❌ شب دوم +نادیا سریع حاضر شو بابات میاد دنبالت دیر نکنی _باشه مامان نادیا به سمت اتاق انتهای‌راهرو می رود اتاقی که او برای خودش انتخاب کرده‌ناگهان چشمش ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 😈 💀 💉 🔪 ❌ شب دوم +نادیا سریع حاضر شو بابات میاد دنبالت دیر نکنی _باشه مامان نادیا به سمت اتاق انتهای‌راهرو می رود اتاقی که او برای خودش انتخاب کرده‌ناگهان چشمش به زیر شیروانی می خورد.. _چرا درش این شکلیه؟ در زیر شیروانی پر از رد ...

۲ هفته پیش
50K
یه نوجوان 16ساله بود از محله های پایین شهر تهران.چون بابانداشت خیلی بدتربیت شده بود. خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم. تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) زیر ...

یه نوجوان 16ساله بود از محله های پایین شهر تهران.چون بابانداشت خیلی بدتربیت شده بود. خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم. تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) زیر و رویش کرد.بلند شد اومد جبهه. یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم ...

۲ هفته پیش
55K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 😈 💀 💉 🔪 ❌ شب اول نادیا کیفش را روی تخت پرتاب می کند و روی صندلی چوبی کنار تخت می نشیند و بی سروصدا اشک می ریزد و لب های صورتی ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 😈 💀 💉 🔪 ❌ شب اول نادیا کیفش را روی تخت پرتاب می کند و روی صندلی چوبی کنار تخت می نشیند و بی سروصدا اشک می ریزد و لب های صورتی خودش را گاز می گیرد و فشار می دهد آن گونه که دستانش را بر ...

۲ هفته پیش
72K
مُردن که حتما نباید زیر شدن توسط یک ماشین سنگین باشد یا حتی سکته ی قلبی و مغزی حتما که نباید از طبقه ی آخر یک‌برج سقوط کرد تا مُرد برای مُردن حتما نباید چاقو‌ ...

مُردن که حتما نباید زیر شدن توسط یک ماشین سنگین باشد یا حتی سکته ی قلبی و مغزی حتما که نباید از طبقه ی آخر یک‌برج سقوط کرد تا مُرد برای مُردن حتما نباید چاقو‌ خورد مُردن گاهی ساده و بی سر و صدا اتفاق می افتد آنقدر ساده که ...

۳ هفته پیش
138K
#کپشن_چه_خووووبه😍 ‌ ‌من همیشه فکر می کنم برای یک زن استقلال مالی خیلی خیلی مهم است! نه این که آدم مادی ای باشم که این را می گویم... نه...واقعا نیستم... ولی همیشه دیده ام که ...

#کپشن_چه_خووووبه😍 ‌ ‌من همیشه فکر می کنم برای یک زن استقلال مالی خیلی خیلی مهم است! نه این که آدم مادی ای باشم که این را می گویم... نه...واقعا نیستم... ولی همیشه دیده ام که این زن ها قویترند، آسوده ترند. زن باید دستش توی جیب و کارت و حساب ...

۳ هفته پیش
52K
سیمین ـ باشه الان میام. ـــــــ یه ماشین شیک آبی جلوی پام ترمز کرد..سیمین بود..رفتم سمت در جلو و باز کردم سیمین ـ سلام،خوش میگذره؟ +خوش! خنده تلخی زدم،دوباره بغض آشنام به سراغم اومد،دلم میخواست ...

سیمین ـ باشه الان میام. ـــــــ یه ماشین شیک آبی جلوی پام ترمز کرد..سیمین بود..رفتم سمت در جلو و باز کردم سیمین ـ سلام،خوش میگذره؟ +خوش! خنده تلخی زدم،دوباره بغض آشنام به سراغم اومد،دلم میخواست باز هم از همه چیز شکایت کنم ولی نتونستم.. خیر سرم قرار بود جلوش قوی ...

۳ هفته پیش
21K
جالب تر از زن ها هم مگر موجودی هست ؟!!! زنی را تصور کن که در نهایتِ بچگی ، موهایش را بافته ؛ در نهایتِ دخترانگی ، برایِ خودش آواز می خوانَد ، و در ...

جالب تر از زن ها هم مگر موجودی هست ؟!!! زنی را تصور کن که در نهایتِ بچگی ، موهایش را بافته ؛ در نهایتِ دخترانگی ، برایِ خودش آواز می خوانَد ، و در کمالِ زنانِگی ، آستین ها را بالا زده و در همان حالتِ بچگانه ی دخترانه ...

۳ هفته پیش
35K
#بخش اول اسم چمران برایم با جنگ همراه بود، فکر می کردم نمی توانم بروم او را ببینم. از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود و من خیلی ناراحت بودم. سید غروی یک ...

#بخش اول اسم چمران برایم با جنگ همراه بود، فکر می کردم نمی توانم بروم او را ببینم. از طرف دیگر پدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود و من خیلی ناراحت بودم. سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانه مان و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان ...

۳ هفته پیش
141K
جالب تر از زن ها هم مگر موجودی هست ؟!!! زنی را تصور کن که در نهایتِ بچگی ، موهایش را بافته ؛ در نهایتِ دخترانگی ، برایِ خودش آواز می خوانَد ، و در ...

جالب تر از زن ها هم مگر موجودی هست ؟!!! زنی را تصور کن که در نهایتِ بچگی ، موهایش را بافته ؛ در نهایتِ دخترانگی ، برایِ خودش آواز می خوانَد ، و در کمالِ زنانِگی ، آستین ها را بالا زده و در همان حالتِ بچگانه ی دخترانه ...

۲۳ خرداد 1398
27K
به نام تـــــو ‌در صحنت مینشینم... مرور میکنم زندگیم را... باشد قبول آقا٬ نه من ،نه او... یادمان یکدیگر را فراموش... ‌ اما اجازه آقا؟ چه شود مگر اگر او باشد و من ؟! در ...

به نام تـــــو ‌در صحنت مینشینم... مرور میکنم زندگیم را... باشد قبول آقا٬ نه من ،نه او... یادمان یکدیگر را فراموش... ‌ اما اجازه آقا؟ چه شود مگر اگر او باشد و من ؟! در صحن تو سرمای زمستان باشد و گرمای دستان او.. باب الرضا... نگاه به گنبد... زمزمه ...

۲۱ خرداد 1398
40K