نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

در سال 633 زادروزی (میلادی) ، عرب های حجاز ، سرزمین «یمنی تبارها» را زورگیری (اشغال) کردند ؛ و این زورگیری (اشغال) ، تا به امروز پابرجا مانده است ؛ پس باید گفت که همهء ...
عکس بلند

در سال 633 زادروزی (میلادی) ، عرب های حجاز ، سرزمین «یمنی تبارها» را زورگیری (اشغال) کردند ؛ و این زورگیری (اشغال) ، تا به امروز پابرجا مانده است ؛ پس باید گفت که همهء آن درآمد نفتی که تا کنون ، از این سرزمین بدست آمده است ، از ...

۴ ساعت پیش
7K
#پارت۱۵۳ امیرعلی : داشتم غدا می کشیدم رهام اومد کنارم وگفت : چیکار می کنی پسر - هیچی دارم شام می کشم رهام :چه تیپی زدی بد جنس داماد انگشت کوچیکت نمیشه - برو بابا ...

#پارت۱۵۳ امیرعلی : داشتم غدا می کشیدم رهام اومد کنارم وگفت : چیکار می کنی پسر - هیچی دارم شام می کشم رهام :چه تیپی زدی بد جنس داماد انگشت کوچیکت نمیشه - برو بابا داماد خودش متفاوته رهام : بیا بریم پیش بچه ها اونم غدا کشید ورفتیم پیش ...

۱۲ ساعت پیش
23K
#پارت ۱۵۰ امیر علی : منتظر رُز وایساده بودم داشت جلو آینه چادرش رو درست می کرد اومد کنارم وگفت : بریم ببخشی دیر شد - مهم نیست دستمو گرفت وگفت : آرمان رو بیارم ...

#پارت ۱۵۰ امیر علی : منتظر رُز وایساده بودم داشت جلو آینه چادرش رو درست می کرد اومد کنارم وگفت : بریم ببخشی دیر شد - مهم نیست دستمو گرفت وگفت : آرمان رو بیارم ؟ - نه بزار پیش مامان باشه اون لباس زیاد داره تو فعلا مهمی رُز: ...

۱۳ ساعت پیش
23K
#پارت_25 . اروم و خشن لب زدم:بدش به من... . با ترس نگاهم کرد که دستمو سمتش گرفتم و گفتم:دوربین....یالا... . با دستایی که لرز بهش نشسته بود دوربین و سمتم گرفت که از دستش ...

#پارت_25 . اروم و خشن لب زدم:بدش به من... . با ترس نگاهم کرد که دستمو سمتش گرفتم و گفتم:دوربین....یالا... . با دستایی که لرز بهش نشسته بود دوربین و سمتم گرفت که از دستش کشیدم و نگاهی بهش انداختم... با دیدن چند تا عکسی از منو اون فتنه گرفته ...

۱۳ ساعت پیش
25K
مرا باور کن پارت 52 دلبر _ریاء مطمئنی دفتر خاطرات سماء رو پیدا کردی ریاء _ آره صد درصد _خوب توش چی خوندی؟ +فقط دو هفته ی اول وقتی سماء با مردم روستا اشناشد دیگه ...

مرا باور کن پارت 52 دلبر _ریاء مطمئنی دفتر خاطرات سماء رو پیدا کردی ریاء _ آره صد درصد _خوب توش چی خوندی؟ +فقط دو هفته ی اول وقتی سماء با مردم روستا اشناشد دیگه بقیه اش رو نخوندم چون فکر کنم از سردی کلبه یخ بستم و بی هوش ...

۲۰ ساعت پیش
27K
کنار تیرِ چراغ برق،زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید. باران ...

کنار تیرِ چراغ برق،زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید. باران گرفته بود همه جا را،چشم دوخته بودم به پنجره ی اتاقش و با ولع بوی ...

۱ روز پیش
47K
#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. ...

#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. فراز: روزه سکوت گرفتید، مُردم بابا! با تموم شدن حرفش با نگاه جدیه اردشیرخان رو ...

۱ روز پیش
33K
همینجوری که نفساش میخورد توی صورتم گفت_میدونی که روت حساسم دست خودم نیست وقتی مردی غیر خودم بهت نگاه میکنه یا کنارته عصبی میشم .همینجوری که داشت حرف میزد کراواتشو کشیدمو و لباشو بوسیدم خواستم ...

همینجوری که نفساش میخورد توی صورتم گفت_میدونی که روت حساسم دست خودم نیست وقتی مردی غیر خودم بهت نگاه میکنه یا کنارته عصبی میشم .همینجوری که داشت حرف میزد کراواتشو کشیدمو و لباشو بوسیدم خواستم ازش جدا بشم ولی دو تا دستاشو گذاشت دو طرفمو و زندانیم کرد چند دقیقه ...

۱ روز پیش
65K
#پارت۳۵ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای 🔞 کلافه بودم و حوصلهٔ خودم را نداشتم چه برسد به این‌که به صحبت‌های او گوش دهم. بالاخره استاد به کلاس آمد و به محض شروع شدن ...

#پارت۳۵ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای 🔞 کلافه بودم و حوصلهٔ خودم را نداشتم چه برسد به این‌که به صحبت‌های او گوش دهم. بالاخره استاد به کلاس آمد و به محض شروع شدن تدریس، سارا هم رضایت داد سکوت کند. آن روز که چیزی از درسی که استاد ...

۱ روز پیش
66K
با یادآوری روزی که با سارا دوست شدم، اشکم روی گونه‌ام چکید؛ دختر مهربان، سرزنده و جسوری بود. برخلاف من که همیشه ترجیح می‌دادم سکوت کنم و انرژی‌ای در جمع یا کلاس‌های دانشگاهی نداشتم. روی ...

با یادآوری روزی که با سارا دوست شدم، اشکم روی گونه‌ام چکید؛ دختر مهربان، سرزنده و جسوری بود. برخلاف من که همیشه ترجیح می‌دادم سکوت کنم و انرژی‌ای در جمع یا کلاس‌های دانشگاهی نداشتم. روی صندلی ردیف آخر نشسته بودم و با غم به مشکلات خودم فکر می‌کردم. می‌دانستم قلباً ...

۱ روز پیش
46K
ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید ...

ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید دخترم روی تخت بیمارستانه؟ آرکا با لحنی آرام اما جدی گفت: -می‌بینم، اتفاقاً به‌خاطر مساعد ...

۱ روز پیش
64K
#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار ...

#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار کنم دیگه حاجی برم بیفتم به دست وپاش بگم منو به زور به عنوان شوهرت ...

۱ روز پیش
53K
#پارت ۱۴۲ نازنین: نگاهی به امیر علی انداختم که چه اروم خواب بود چراغ رو خاموش کردم - انگار از جنگ اومده سرمو گذاشتم رو بالش ولی چرا بالش انقدر داغ بود متعجب نگاه کردم ...

#پارت ۱۴۲ نازنین: نگاهی به امیر علی انداختم که چه اروم خواب بود چراغ رو خاموش کردم - انگار از جنگ اومده سرمو گذاشتم رو بالش ولی چرا بالش انقدر داغ بود متعجب نگاه کردم خندم گرفته بود بازوی امیر علی چه شباهتی به بالش داشت سرمو گذاشتم رو بازوش ...

۱ روز پیش
37K
#پارت_24 . چشمام گرد شدو لب زدم:چیشد؟...تپش خوبی؟...چشماتو باز کن ببینمت... . دستشو میاره بالا که بزاره رو سرش که مچ دستشو میگیرم و میگم:دست نزن بیا بشین یکم حالت سر جاش بیاد... .مچ دستشو ...

#پارت_24 . چشمام گرد شدو لب زدم:چیشد؟...تپش خوبی؟...چشماتو باز کن ببینمت... . دستشو میاره بالا که بزاره رو سرش که مچ دستشو میگیرم و میگم:دست نزن بیا بشین یکم حالت سر جاش بیاد... .مچ دستشو حرصی از توی پنجه های قوی و مردونم بیرون میکشه و تقریبا داد میزنه:ولم کن...چیه ...

۲ روز پیش
46K
روزی بود روزگاری بود ، زمستان و برف بود . صاحب باغ که از خانه ماندن خسته شده بود با خودش گفت : برم به باغم سری بزنم . به باغش رفت . برف روی ...

روزی بود روزگاری بود ، زمستان و برف بود . صاحب باغ که از خانه ماندن خسته شده بود با خودش گفت : برم به باغم سری بزنم . به باغش رفت . برف روی زمین نشسته بود باغبان گفت : دو سه ماه دیگر درختانم دوباره به بار می ...

۲ روز پیش
49K
یتیم‌خانه همیشه صبح یکشنبه‌ها ساکت و خالی بود. بیشتر بچه‌ها که باید بگویم ‌اکثراً سال‌ها از من کوچک‌تر بودند، همراه با مسئولان روز‌های یکشنبه به کلیسا می‌رفتند. مسئولین اینجا به تو حق انتخاب می‌دادند که ...

یتیم‌خانه همیشه صبح یکشنبه‌ها ساکت و خالی بود. بیشتر بچه‌ها که باید بگویم ‌اکثراً سال‌ها از من کوچک‌تر بودند، همراه با مسئولان روز‌های یکشنبه به کلیسا می‌رفتند. مسئولین اینجا به تو حق انتخاب می‌دادند که اگر دلت بخواهد همراهشان بروی؛ ولی از آنجایی که من آن‌چنان مذهبی نبودم، خودشان هم ...

۲ روز پیش
71K
روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه‌ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش می‌رسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در کابینت را ...

روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه‌ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش می‌رسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در کابینت را هم شنید! این ساعت از شب که در آن گیج میخوردم اصلا زمان خوبی برای ...

۲ روز پیش
68K