نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش ...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس ...

۲ آذر 1398
1K
در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه ...

در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه روزانه باشه؟!خندیدم و بالحن لاتی مخصوص به خودم گفتم:دِ نَ دِ نمیشه!من کلاً با روز ...

۵ شهریور 1397
296K
پارت 62 (متین) رفتم کنار آرمان . میخواستم کتم رو بزارم توی اتاقش تا این جا چروک نشه . من : آرمان میشه کتم رو بزارم توی اتاقت آرمان : اره داداش برو . این ...

پارت 62 (متین) رفتم کنار آرمان . میخواستم کتم رو بزارم توی اتاقش تا این جا چروک نشه . من : آرمان میشه کتم رو بزارم توی اتاقت آرمان : اره داداش برو . این جا دیگه خونه خودته رفتم تو اتاقش . یه اتاق با دکور قرمز و مشکی ...

۱۹ اسفند 1396
35
پارت 62 (متین) رفتم کنار آرمان . میخواستم کتم رو بزارم توی اتاقش تا این جا چروک نشه . من : آرمان میشه کتم رو بزارم توی اتاقت آرمان : اره داداش برو . این ...

پارت 62 (متین) رفتم کنار آرمان . میخواستم کتم رو بزارم توی اتاقش تا این جا چروک نشه . من : آرمان میشه کتم رو بزارم توی اتاقت آرمان : اره داداش برو . این جا دیگه خونه خودته رفتم تو اتاقش . یه اتاق با دکور قرمز و مشکی ...

۱۹ اسفند 1396
29
وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو “داداشی” صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون ...

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو “داداشی” صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط ...

۸ اسفند 1396
278
پارت 39 (هلیا) ترس تو چهره نفس خیلی معلوم بود . خودش بهمون گفته بود که شب عروسی مون هم اومده بود سراغش . واقعا دلم براش میسوخت . انگار برا من همچین اتفاقی داشت ...

پارت 39 (هلیا) ترس تو چهره نفس خیلی معلوم بود . خودش بهمون گفته بود که شب عروسی مون هم اومده بود سراغش . واقعا دلم براش میسوخت . انگار برا من همچین اتفاقی داشت میوفتاد . واقعا میتونستم درکش کنم . یکم گذشت دیدم نفس جیغ کشید و به ...

۸ بهمن 1396
13
پارت 39 (هلیا) ترس تو چهره نفس خیلی معلوم بود . خودش بهمون گفته بود که شب عروسی مون هم اومده بود سراغش . واقعا دلم براش میسوخت . انگار برا من همچین اتفاقی داشت ...

پارت 39 (هلیا) ترس تو چهره نفس خیلی معلوم بود . خودش بهمون گفته بود که شب عروسی مون هم اومده بود سراغش . واقعا دلم براش میسوخت . انگار برا من همچین اتفاقی داشت میوفتاد . واقعا میتونستم درکش کنم . یکم گذشت دیدم نفس جیغ کشید و به ...

۸ بهمن 1396
20
من برگشتم متحول شدم و برگشتم دیشب... شهادت حضرت زینب خیلی گریه کردم خیلی خیلی زیاد به هرحال اینکه متحول شدم به این معنی نیس که دیگه اوتاکو نیستم دلم برا همتون تنگ شده بود ...

من برگشتم متحول شدم و برگشتم دیشب... شهادت حضرت زینب خیلی گریه کردم خیلی خیلی زیاد به هرحال اینکه متحول شدم به این معنی نیس که دیگه اوتاکو نیستم دلم برا همتون تنگ شده بود برا همتونم دعا کردم

۲۴ فروردین 1396
26
فصل دهم باذوق زل زدم به سوئیچ وباریموتش درا رو قفل کردم... رادوین جلوی در فروشگاه منتظرمن بود...دستاش وتوی جیبش فروکرده بودوبه هرجاوکسی نگاه می کردبه جزمن!!! به سمتش رفتم وباهم واردفروشگاه شدیم.باذوق به سمت ...

فصل دهم باذوق زل زدم به سوئیچ وباریموتش درا رو قفل کردم... رادوین جلوی در فروشگاه منتظرمن بود...دستاش وتوی جیبش فروکرده بودوبه هرجاوکسی نگاه می کردبه جزمن!!! به سمتش رفتم وباهم واردفروشگاه شدیم.باذوق به سمت چرخ دستیایی رفتم که کناردرفروشگاه بود...خیلی حال میده باایناتوی فروشگاه قدم بزنی وهی زرت زرت ...

۱۴ مرداد 1395
997
فصل نهم عروسی تقریباتموم شده بود...همه مهموناازتالاربیرون اومده بودن ومنتظربودن تاماشین عروس راه بیفته ودنبالش کارناوال راه بندازن...من میمیرم واسه این قسمت ازعروسی!!خیلی توپه!!!انقد رقصیده بودم که کف پاهام زوق زوق می کردولی به خاطراری ...

فصل نهم عروسی تقریباتموم شده بود...همه مهموناازتالاربیرون اومده بودن ومنتظربودن تاماشین عروس راه بیفته ودنبالش کارناوال راه بندازن...من میمیرم واسه این قسمت ازعروسی!!خیلی توپه!!!انقد رقصیده بودم که کف پاهام زوق زوق می کردولی به خاطراری هم که شده تاتهش هستم... باذوق وشوق مانتوم وپوشیدم وشالمم سرم کردم.کیف به دست ازاتاقی ...

۱۴ مرداد 1395
6K
فصل پنجم رادوین همه آب پرتقالم و خورده بود وحالام داشت آیس پک می خورد. جیغی کشیدم وگفتم:توبه چه حقی به اونا دست زدی؟! رادوین بی توجه به من،ته آیس پک و هم درآرود.تاجایی که ...

فصل پنجم رادوین همه آب پرتقالم و خورده بود وحالام داشت آیس پک می خورد. جیغی کشیدم وگفتم:توبه چه حقی به اونا دست زدی؟! رادوین بی توجه به من،ته آیس پک و هم درآرود.تاجایی که صدای خ خ نی دراومد. لیوان خالی و روی میز انداخت و روبه من گفت:خوشمزه ...

۱۴ مرداد 1395
569
فصل چهارم ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!! شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!! ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟ شیدا باگریه ...

فصل چهارم ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!! شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!! ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟ شیدا باگریه گفت:شهاب بایکی دگیه رفیق شده.دیگه بهم زنگ نمی زنه، جواب تلفنام و نمیده...دیگه دوسم نداره ...

۱۴ مرداد 1395
2K
وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو داداشی صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون ...

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو داداشی صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط ...

۲۷ خرداد 1395
320
حرفاش از اونایی بودن که آدمو به فکر فرو می بردن. هر بار که چیزی میگفت منظورش رو نمی فهمیدم. حتی وقتی توی چشماش نگاه می کردم بازتابِ یه تصویرِ نامعلوم رو می دیدم. هر ...

حرفاش از اونایی بودن که آدمو به فکر فرو می بردن. هر بار که چیزی میگفت منظورش رو نمی فهمیدم. حتی وقتی توی چشماش نگاه می کردم بازتابِ یه تصویرِ نامعلوم رو می دیدم. هر بار توی فکر تصویرش رو می دزدیدم متوجه می شدم به یه جا خیره شده... ...

۲۳ فروردین 1395
64

"حسرت" جان : رقص ؟ دیانا : من باید برم . جان : یادم میاد وقتی جوون بودم،از جایی برمیگشتم،سینما یا یه چیز دیگه. تو مترو بودم و یک دختر روبروی من نشسته بود. اون دختر خوشگلترین چیزی بود که به عمرم دیدم.وقتی اون به من نگاه می کرد،خجالتی می ...

۱۷ فروردین 1395
85
#حسرت جان : رقص ؟ دیانا : من باید برم . جان : یادم میاد وقتی جوون بودم، از جایی برمی گشتم، سینما یا یه چیز دیگه . تو مترو بودم و یک دختر روبروی ...

#حسرت جان : رقص ؟ دیانا : من باید برم . جان : یادم میاد وقتی جوون بودم، از جایی برمی گشتم، سینما یا یه چیز دیگه . تو مترو بودم و یک دختر روبروی من نشسته بود ... اون دختر خوشگلترین چیزی بود که به عمرم دیدم . وقتی ...

۲۵ اسفند 1394
51
حس تنهایی... قبلا فکر می کردم تنهایی خیلی سخته خیلی نحسه اما الان می فهمم تنهایی یه حسه خیلی خاصه که خداداد اون وبه کسی که خیلی خواسته

حس تنهایی... قبلا فکر می کردم تنهایی خیلی سخته خیلی نحسه اما الان می فهمم تنهایی یه حسه خیلی خاصه که خداداد اون وبه کسی که خیلی خواسته

۲۶ دی 1394
16
وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو "داداشی" صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط ...

۲۵ تیر 1394
217
( قسمت دوازدهم: من و حنیف ) . صبح که بیدار شدم سرم درد می کرد و گیج بود ... حنیف با خوشحالی گفت: دیشب حالت بد نشد ... از خوشحالیش تعجب کردم ... به ...

( قسمت دوازدهم: من و حنیف ) . صبح که بیدار شدم سرم درد می کرد و گیج بود ... حنیف با خوشحالی گفت: دیشب حالت بد نشد ... از خوشحالیش تعجب کردم ... به خاطر خوابیدن من خوشحال بود ... ناخودآگاه گفتم: احمق، مگه تو هر شب تا صبح ...

۶ تیر 1394
46