ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_271 کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید. با شک از جایم ...

#پارت_271

کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید.

با شک از جایم بلند شدم که اورا کنار حسام و سهیل دیدم...

اولین چیزی که به ذهنم امد را به زبان اوردم...

__چقدر دلم برات تنگ شده بود!

با قدم های خانومانه و منظم مقابلم ایستاد .

نم اشک در چشمانش را به خوبی میدیم... دست هایش را دور صورتم گرفتو زمزمه کرد:

_وای زنده اس...خدایا شکرت!
شکـرت!

با یک حرکت در اغوشش فرو رفتم .محکم بغلم کرده بود و زار زار گریه میکرد!!

انقدر که اشک من هم در امد!
سهیل با خنده طناز را ازم جدا کرد و گفت:

_نگاش کن مثل بچه های کوچولو اب دماغش راه افتاده!

طناز مشتی بر شکم سهیل کوباند که فورا از درد دولا شد و با ناله گفت:

_دستت سنگینه لامصب !

دست حسام دور شانه ام حلقه شد و با دست دیگرش اشک هایم را پاک کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:

_نکن دختر دیونم نکن ، پاک کن این مرواریدارو...

سهیل باصدای بلندی سرفه کرد و با لحن شوخ اش گفت:

_دو دیقه اومدیم مهمونیـــا درگوش هم پچ پچ میکنن !نگید خدایی نکرده به مهمونامون برمیخوره ها!

حسام دستم را کشید و روی مبل کنار خودش نشاند و گفت:

_من دعوتت نکردم که!
درضمن مهمون چیه شماها صاحبخونه اید!

با نشستن هر دویشان مقابلمان مشتاقانه پرسیدم:

_کی ازدواج میکنید!؟

با سکوتشان لب گزیدم و گفتم:

_ازدواج کردید!؟

طناز به ارامی گفت:

_چیزه...خب...نه...راستش...مامانم میگه یعنی بعد از قضیه طلا...ممنوع کرده...یعنی...

سهیل ادامه داد :

_پاشو کرده توی یه کفش که اگه دختر کوچیکم رو میخوان باید اول بزرگه رو بگیرن!

حسام نفسش را محکم فوت کرد و پنجه هایش را در موهایش فرو کرد و به جلو خم شد .

گویی درحال فکر کردن بود !
بعد از چند لحظه کوتاه زمزمه کرد:

_شما شروع کنید وسایلتونو بخرید من اون قضیه رو حل میکنم .

با کنجکاوق زمزمه کردم:

_میخوای چیکار کنی حسام!؟
چجوری حلش میکنی!؟

با سوال من طناز و سهیل هم کنجکاوانه به حسام نگاه میکردند که با جوابی که او داد هر سه شوکه بهش خیره شدیم !
#پارت_272

طناز مبهوت لب زد:

_تو چی گفتی!؟

حسام لب گزید و دست روی گردنش کشید .
اب دهانم را به سختی قورت داده و زمزمه کردم:

_حـسام!

سهیل عصبانی از جایش بلند شد و گفت:

_چطور ساکت موندی!؟
همچین چیزی رو میدونستی و ساکت موندی تا هر انگی میخواد بهت بزنه!؟

حسام با جدیت و صدای محکم گفت:

_بشــین سهـیل.

سهیل بی اختیار زانو هایش خم شد و روی مبل فرود امد و پنجه هایش را بین موهای کوتاه شده اش فرو کرد .

طناز هنوز هم شوکه بود و زمزمه وار با خودش حرف میزد که با به حرف امدن حسام سر بالا گرفت و با بغض به دهانش خیره شد.

_از همون روز که توی بیمارستان دعوامون شد یکی رو سپردم تا ته و توی قضیه رو در بیاره...

اول از خدمتکار شخصیش خواستم تا ازش خون بگیره... و از مسئله بارداریش مطمئن شم !
اون دروغ نگفته بود بارداره الانم نزدیک چهار ماهشه!
اما...
بعد خودمم خون دادم تا دی ان ای مون رو معلوم کنم که اونم معلوم شد و ذره ای خونم با اون بچه تطابق نداشت...

الان عصر قجر نیست که با یه تهمت همچین تهمتی بیفته توی دامنم!

و اما درباره مسئله بعدی...
مهربان خانم خدمتکار طلا خیلی اتفاقی حرفای طلا و خاله رو میشنوه و متوجه میشه که طلا...
مورد تجاوز قرار گرفته..
به بدترین شکل ممکن دنیای دخترونش ازش جدا شده و نمیتونه پیش اون مرد بره چون میترسه !

طناز با هق هق از جایش بلند شد و گفت:

_تو به دو...دوتا نقشه...که به قضیه اصلی نرسیده را..راضی ..نمیشی حسام...من...من...میدونم...میشناسمت...بگو...میدونی...اسم یارو چیه!؟

جیغ کشید:

_اون کثافـــتی کـه بـه خـواهـر مــن تجـاوز کرده اســمش چیـــه!؟

با دو خودم رو بهش رساندم و قبل از افتادنش او را در اغوش کشیدم ...

مثل گنجشک بارون خورده میلرزید و زار میزد تخت سینه ام زد و گفت:

_بگو..حسام...توروجون نگاهت بگو خلاصم کن...

اخم های حسام در هم شد و من نمیدانستم قند های دلم را چگونه در مشت بگیرم تا اینگونه از مالکیتی که من را به حسام نسبت داده بود اب نشوند!!

حسام کلافه زمزمه کرد:

_پسـر نگهبان شرکتتون...نوید!

بدن طناز به انی یخ بست و لب زد:

_اما اون که متاهله...ماهمین ماه پیش برای عروسیش رفتیم...اون...اون...چجوری تونسته...

هنوز حرفش تمام نشده بود که در اغوشم از حال رفت !

#پارت_273

سهیل به سرعت اورا از اغوشم بیرون کشید و روی مبل گذاشت من هم به اشپزخانه رفتم تا اب قند درست کنم...

"میگویند خدا جای حق نشسته..پس این همه قتل و تجاوز و ازار دخترها چیست!؟خدایا میشود از جایت بلند شوی حق جای خودش بنشیند!؟ "

دست هایم میلرزید...از موقع شنیدن کلمه تجاوز تمام استخوان هایم لرز گرفته بود .

با همان لرزش لیوان را در دست گرفته تا برای طناز ببرم که حسام وارد اشپزخانه شد.

لیوان را از دستم گرفت از بازویم من را کشید و گفت :

_بشین اینجا من میبرم.

رفت و برگشتش کمتراز دو،سه دقیقه طول کشید .

وقتی برگشت صندلی کنارم را کشید و روی ان نشست ...

بی اختیار به عقب برگشتم و زمزمه کردم:

_وقتی توی خونه سردار بی هوش شدم نفهمیدم چقدر گذشت تا چشمام رو باز کردم و فهمیدم دیگه ایران نیستم...

از زمین و زمان میترسیدم...
حتی قطره ای اب نمیخوردم مبادا داروی خواب اور توش باشه و دوباره بیهوشم کنه...

دوماه اول شیخ درگیر محموله ها ومهموناش بود اما توی ماه سوم شروع کرد به نشان دادن خودش به من!

شبا میومد توی اتاق و راجب زیبایی ام حرف میزد...

مجبورم کرد رقص عربی یاد بگیرم...میخواست باهام باشه اما من هر بار با جیغ و فریاد مانعش میشدم...

میترسیدم...

سر چرخانده و در چشم های سرخ شده حسام زمزمه کردم:

_نمیخواستم کسی جز تو منو لمس کنه،ببوسه،...
من...فکر میکردم تموم شده...دیگ نمیتونی پیدام کنی!
بار اول که شیخ سعی کرد بزور بهم...
من...رفتم توی اشپزخونه و هرچی قرص به دستم رسید خوردم!
بیشتر از یه مشت قرص خوردم اما ادمای شیخ رسوندنم بیمارستان!

هر بار به طریقی مانعش میشدم جیغ ، داد،خودکشی...

تا اینکه صبرش تموم شد و لابه لای دخترای فروشی نگهم داشت و گفت:

_ببین اگه با من نباشی چه سرنوشتی داری!
هر بار که توی مهمانی هایش میرفتم بدنم بی حس میشد ...حس مرگ داشتم!
اما به محض حواس پرتی اش مهمانی رو ترک میکردم...
ولی حق با اون بود...سرنوشتم عوض شد...چون تو توی اون روز بیرون اون اتاق لعنتی ایستاده بودی و منو انتخاب کردی..!

من از این کلمه لعنتیِ تجاوز بیزارم حسام... از این کلمه و ادمایی که برای رسیدن بهش تلاش میکنن متنفرم!

من طلارو درک میکنم...!

#پارت_274

حسام به نرمی دستم رو کشیدو در اغوشش محکم نگهم داشت.

با صدای بم و ارامش زمزمه کرد:

_‌دیگه تموم شد...گذشت،دیگه من هستم سرمم بزن دیگه اون گذشته تلخ رو تجربه نمیکنی،قسم میخورم.

سرم را به سینه اش فشردم تا صدای ضربان پی در پی دلش ارامم کند و دوای دردم باشد و شد!

کمی از اغوشش فاصله گرفتم و به چشم هایش خیره شدم...

نمیخواستم دیگر پای گذشته را به حال خوش و اینده خوش ترمان باز کنم...چانه مردانه اش را بوسیدم که لبخند مهربانش کش امد .

با صدای دوباره ایفون هردو متعجب به پذیرایی چشم دوختیم و ازجایمان بلند شدیم .

حسام زمزمه کرد:

_حتما اون سروشِ کله شقه!
اصلا نمیدونه معنی استراحت مطلق یعنی چی!!

دستی بر بازویش کشیده و گفتم:

_خیلی خب عصبی نشو از دستش تا تو در رو باز میکنی من به طناز سر میزنم .

سر تکان داد و از هم جدا شدیم.
با قدم های منظم به سمت پذیرایی رفته و با دیدن طناز که خیره به گوشه ای روی مبل نشسته غمگین نگاهش کرده و بر روی مبل روبه رویش جای گرفتم..

" او یک خواهر بود...خواهر ها برای شادی هم شاد میشوند و برای درد هم غصه میخورند،زخمی هم شوند دوای درد هم میشوند و یکدیگر را درمان میکنند...فقط یه خواهر میتونه از صدای نفس های خواهرش حالش رو بفهمه
و وای به حال کسی که به خواهرش ، ابرو و دل خواهرش توهین کنه!
ان وقت اون ادم فقط یک خواهر رو نمیبینه ،یک مادر رو میبینه!
خواهر ها حتی میتوانند مادر هم باشند اگر کسی خاری در پای جگر گوشه شان فرو کند اسمان و زمین را جابه جا میکنند!
خواهر ها امتداد عشق مادرند!
اینها تنها تکه کوچکی از خاصیت خواهر هاست!"

با صدای پاشنه های کفش زنانه هر سه به سمت ورودی خیره شدیم اما با دیدن طلا نفس هایمان حبس شد !

#پارت_275

اولین چیزی توجه هر کسی را به خودش جلب میکرد شکم برامده و گردش بود!

حدس انکه چرا لباس هایش انقدر ساده و گشاد تر از حد معمول بود سخت نبود...

به ارامی و سر به زیر روی نزدیک ترین مبل نشست و دستش را روی شکمش گذاشت.

همه به او نگاه میکردیم و حتما برایش سخت بود .

از جایم بلند شدم تا بتواند راحت تر صحبت کند اما به سرعت و باصدای خش دار گفت:

_لطفا بشین.

نگاهی به حسام انداختم که پلک هایش را به نشانه موافقت روی هم فشرد .

دوباره نشستم و حسام هم کنارم جای گرفت.

چند دقیقه به سکوت گذشت تا اینکه طلا شروع به حرف زدن کرد :

_ساعت کاری شرکت تموم شده بود اما من هنوز کلی کار نصفه و نیمه داشتم...انقدر توی اونا غرق شدم که متوجه ساعت نشدم...
وقتی چشمم به ساعت روی میز خورد باورم نمیشد بدون ذره ای استراحت تا ۱۲شب کار کرده باشم کش و قوسی به بدنم دادم و دستام به بالا کشیدم اونموقع بود که تازه متوجه نوید شدم...

دوباره سکوت کرد و چشم هایش را با انگشتانش فشرد .

میدانستم زجر میکشد...هر چقدر هم تهمتش به حسامم بزرگ باشد نمیتوانستم زجر کشیدنش را ببینم .

دوباره با صدای گرفته تری ادامه داد:

هردو همزمان خسته نباشید بهم گفتیم و خندیدیم...

تکیه اش رو از چهار چوب در برداشت و پرسید :

_کارتون تموم نشده!؟

همانطور که کیفم رو جمع میکردم گفتم:

_ چرا همین الان تموم شد ببخشید یادم رفت اطلاع بدم هنوز تو ساختمونم...

زمزمه کرد:

_هیچ کس دیگه ای نیست!؟

با فکر اینکه میخواد از خالی بودن ساختمون مطمئن بشه و در هارو قفل کنه گفتم:

_نه همه پایان ساعت کاری رفتن...

اشکش چکید و معلوم بود چقدر مقاومت میکند با صدای بلند زار نزند!

_نفهمیدم کی بهم رسید کی بغلم کرد...چجوری دستمال سفیدش رو جلوی بینی ام گرفت و چشمام خمار شدو روی هم افتاد...
هیچی رو نفهمیدم و وقتی چشم باز کردم با لذت نگاهم میکرد و من میلرزیدم...از درد از نابودیم...با دیدن چشم های نیمه بازم برای اخرین بار مقابل چشمای اشکیم بدنم رو به چرخش دست هاش در اورد اینبار التماس کردم...زجه زدم...حتی چنگ انداختم امابی توجه به کارش ادامه داد و در نهایت همان گوشه اتاق ولم کرد و رفت .

هنوز چیزی نگذشته بود که مامان وارد اتاق شد...

نگران بود...من هیچ وقت بی خبر شرکت نمی موندم حتی عادت دیر رفتن هم نداشتم...

اومد...دید...شکست...سفید شدن موهاشو به چشم دیدم...
نمیتونستم حرف بزنم ،من مرده بودم...!!

#پارت_276

نه اینکه مرده باشم...اما چیزی از یه مرده کم نداشتم و این منو عذاب میداد عذاب روحو جسمم کم بود که فهمیدم باردارم...

طولی نکشید تا مامان فرستاد دنبال نوید بگردن و خیلی زود هم پیداش کردن!

جلو چشمام نشوندنش...کتکش زدن ،فحشش دادن،نفرینش کردن...
اما من بهتر نمیشدم...تمام مدت از دید فامیل و دوست و اشنا من رفته بودم شهرستان و درحال خوشگذرونی بودم اما...

مشتی روی قلبش کوبید و نالید:

_من داشتم از اینجا میسوختم...از قلبی که عاشق نشده سوخت و خاکستر شد...

خاکستر شد و زبونم رو لال کرد !
چشمم رو کور کرد روی تمام اتهاماتی که من نخواستم و مادرم زد ،زد و با خودش نگفت چی به روز بقیه میاره...چی به روز من میاره.

من ، فکر میکردم راحت تر بتونم بگم اما...

مستقیم به حسام نگاه کرد و گفت:

_متاسفم...به خاطر تمام چیزایی که به خاطر من شنیدی تهمتایی که ناحق خوردی و سیلی که ناحق تر چشیدی!

امیدوارم بتونید منو ببخشید.

همه مسخ شده نگاهش میکردیم و تنها صدای هق هق های ارام طناز سکوت را میشکست!

طلا با همان قدم های نرم و بی جان که امد به سمت در رفت اما بین راه صدای طناز اون رو متوقف کرد.

_کجا میری...!؟
هنوز نگفتی چه بلایی سر نوید خائن اومد!

دست های طلا مشت شد و زمزمه کرد:

_مرد!

#پارت_277

به همان ارامی که امد به همان ارامی هم رفت و تا چند دقیقه همه ساکت بودیم .

با صدای طناز بسمتش نگاه کردم .

_یعنی چی مرد!؟مــرد!؟

حسام دستی بر ته ریشش کشید و گفت:

_خاله زندانیش کرده .
نوید با وجود تجاوزش به طلا عاشقش بوده و به اجبار خانوادش با شمیم ازدواج کرده .
با این حال بهتره مشکلاتشونو خودشون حل کنن من میفتم دنبال کارای شما نگران نباشید .

طناز که حسابی دمق و ناراحت بود سری تکان داد و روبه سهیل گفت :

_ میخوام برم خونه با مامان حرف بزنم بلند شو بریم سهیل ،بیشتر از این مزاحم بچه ها نشیم .

حسام زمزمه کرد :

_ به خودت فشار نیار طناز صبوری کن همه چیز درست میشه ، اینجام خونه خودتونه .

سهیل دست دور شانه طناز حلقه کرد و باهم بیرون رفتند .

با بسته شدن در ورودی سر حسام هم در گردنم فرو رفت و نفس های داغش پوست ظریفم رو مور مور کرد .

لب های داغش رو تاروی شانه ام کشید و زمزمه کرد:

_ عروسی رو کی بگیریم؟

از زیر دستش خودم را ازاد کرده و با شیطنت گفتم:

_ اول خواستگاری جناب سرگرد !
هروقت بله گرفتی اونوقت میتونیم راجب روزش حرف بزنیم !!

جفت ابروی مشکی و مردانه اش بالا پرید و گفت:

_ بله رو که میدی...خواستگاری ام روی چشمم!

دست به سینه مقابلش ایستادم و گفتم:

_ خیلی به خودت مطمئنی!

قبل از اینکه بتوانم از زیر دستش فرار کنم کمرم را به سمت خودش کشید و گفت:

_یادت رفته من حسام نریمانم!؟

فاصله لبهایم را به یک بند انگشت رسانده و گفتم:

_ توام یادت رفته من نگاهی ام که قلب یخی حسام نریمانو اب کرد!؟

میخ لب هایم شده بود که از غفلتش استفاده کردم و خودم را سریع عقب کشیده و لب گزیدم .

انقدر معصومانه و مظلوم نگاهم کرد لحظه ای خواستم سمتش بروم و خودم لب هایش را ببوسم اما سریع جلوی پاهایم را گرفتم و گفتم:

_ خواستگاری اقا اول خواستگاری !!!

#پارت_278

چشم ریز کرد و گفت:

_ باشه...فردا خدمت میرسیم خانم ملکی!

از این عجله اشکار در زبانش بلند و بی پروا خندیدیم جوری که لب های خودش هم به لبخند باز شد .
دست دور شانه هایم حلقه کرد و گفت:

_ خیلی خب خانم حالا تشریف بیارید یکم با خواستگار بی نوا گفت و گو کنید دل این بنده خدا برای شما ضعف رفت !

زمزمه کردم :

_ دور دل این بنده خدا بچرخم من جانم .

بوسه ای که روی موهایم نشاند انگار نفس زندگی بود و من هر بار با بوسه هایش بیشتر و بیشتر طعم زندگی را حس میکردم .

روی مبل تک نفره روبه روی اتش های سرخابی شومیه نشست و گفت :

_ بشین...

به سمت مبل کنارشحرکت کردم که بی خبر دستم را کشید و روی پاهایش افتادم .
تک خندی زد و گفت :

_ بهم برمیخوره با فاصله ازم میشینی !جای شما توی حریم و چهارچوب این خونه همینجاس !

موهایم را عقب فرستاد و گفت:

_ هرچند همین فاصله ام هنوز دوره !

"فاصله فقط یک کلمه است با یک بیا بغلم حل میشود از هم دریغش نکنید !"

دست دور گردنش انداختم و زمزمه کردم :

_ برام بگو...

بوسه ای روی چانه ام نشاند و سرم را روی سینه اش چسباند و گفت:

_ از چی!؟

با بدجنسی تمام زمزمه کردم:

_ از من !

بیشتر به خودش فشارم داد و گفت:

_ تو...یعنی فرای دوست داشتن یعنی وقتی دارمت هیچ حسی رو نمیخوام .تو یعنی وقتی نزدیکمی دستام جلو تر از من تورو میخوان به سمت خودشون بکشونن یعنی اگه ازم دور باشی نفسام با هیچی منظم نمیشه!
تو یعنی ضربان این دیونه که با دیدنت خودشو به درو دیوار سینه ام میکوبه ، اسیب ببینی خون گریه میکنه ،تو برای من همه چیزی ،همه کسی...
تو ،تویی ...بدون ماسک و بدون زیر و رو ،پاک...ساده...تو دقیقا رز سفیدی به همون زیبایی و خوش بویی که سید همیشه میگه .
تو نگاهه حسامی !
حسامی که برات جون میده ودیونه وار تا اخر عمرش تورو کنارش میخواد .

سر بلند کردم و نم اشکم را با دست مهار کرده و صودتش را با دست های کوچکم قاب گرفته و گفتم :

_ دوست دارم ازدواجمون تو زمستون باشه !روز اول زمستون

#پارت_279

کف هر دو دستم را بوسید و گفت:

_ این یعنی بله!؟

به نشونه اره پلک هایم را بر هم زدم که محکم بغلم کرد و گفت:

_ هنوز یه عالم در عجبن چیکار کردی با من!

با صدای قار و غور شکمم سرخ شده سر پایین انداختم که حسام با خنده گفت:

_ البته الان میتونیم عالم و ادمو بیخیال شیم ، حضرت معده گشنشونه!
نظرشون درباره حسام چیه!؟

با چشم های گرد شده گفتم:

_ حســـــام !!!

چشمکی زده و همانطور که بلند میشد پاهایم را دور کمرش حلقه کرد و گفت:

_ جان حسام!؟پیش غذا به این لذیزی،خوش مزه تر از من هست؟

سر تکان داده و گفتم:

_ بله که هست من !

روی اپن نشاندم و گفت:

_ عه عه عه راست میگی!؟ بزار ببینم

قبل از اینکه حرفش را تجزیه و تحلیل کنم خم شد و بوسه ای طولانی روی لب هایم نشاند و گفت:

_ نه راست میگی طعم تو یه چیز دیگه اس مشتری شدم ! گفته بودم
بیشتر از سه وعده میخوام!؟

چشم ریز کرده و گفتم:

_ رودل نکنید جناب سرگرد!!؟

خندید و گفت:

_ نه عزیزم...رودلو نمیکنم!

با خجالت جیغ زدم:

_ حســام بیتربیت !!؟
تو....واقعا...خیلی بیتربیته بی تربیتی!!

دیگر رسما قهقه میزد و من هم خنده ام گرفته بود عادت چندین سال پیشم دوباره برگشته بود !
هروقت کلمه ای یادم میرفت کلمه قبلی را چندبار تکرار میکردم و همین باعث خنده میشد !!

مشتی بر بازویش کوبیدم تا خنده اش قطع شود اما مگر تمام میشد!؟

از روی اوپن پایین پریده و گفتم:

_ نه به اون روزایی که اخم و تخمشو با یه من عسل نمیشد خورد نه به الان نمیبنده نیششو!!سرگرده...

دست بر روی دهانم گذاشت و با خنده هایی که سعی میکرد تمامش کند گفت:

_ باشه...باشه...هرچی تو بگی فقط دیگه با بی تربیت یکیم نکن!

حالا املت بخوریم یا نگاه !؟

#پارت_280

با دیدن دمپایی پلاستیکی گوشه اشپزخانه به سمتش خیز برداشتم و با برداشتنش به طرف حسام دویدم که او هم پابه فرار گذاشت !

اولین دمپایی را پرتاب کردم که از کنارش گذشت .
قهقه بلندی زد و گفت:

_ کمک میخوای تو پرتاب دوم!؟

جیغم بر هوا رفت و تحدیدوار دمپایی را در هوا تکان داده و گفتم:

_ فکر کردی نمیتونم بزنمت!؟

خندید و گفت:

_ ای جونم جوجه هام بلدن کتک بزنن!؟
دمپایی دم را پرت کردم که چرخید و ان را در هوا گرفت !!

ترسیده ایستادم و به چهره شیطان شده اش خیره شدم!

لبخندی زد و یک دور دمپایی را در هوا چرخاند و گفت:

_ یعنی من اگه اعتماد به نفس تورو داشتم...!!

قدم هایم را ارام به عقب برداشتم و زمزمه کردم :

_ نکنه با چنگال به امریکا حمله میکردی !؟

سری بالا انداخت و به دنبالم دوید !
با جیغ فرار کردم و پشت مبل پناه گرفتم...میترسیدم دمپایی را به سمتم پرت کند !
شوخی نبود که حسام بود !

دست بالا گرفتم و گفتم:

_ وایسا وایسا نفس بگیرم !

با خنده روی شکمش خم شد و گفت:

_ اخه روتو برم من !وسط بدو بدو میگه وایسا نفس بگیرم !

با دو گام بلند به سمتم امد و قبل از اینکه بتوانم فرار کنم محکم در اغوشش فشردم و شروع به بوسیدن گردنم کرد .

خندید و گفت:

_ میدونی اعتماد به نفس تورو داشتم چیکار میکردم!؟
اینجوری هر روز بغلت میکردم تا میتونستم گازت میگرفتم !

اما چون اعتماد بنفسم پایینه به بوس رضایت میدم گاز برای یه جای دیگس!!!!

گازی از چانه اش گرفتم و گفتم:

_ تو اعتماد به نفست پایینه!؟ تــو!؟ تورو ولت کنن من و دو لقمه میکنی

موهایم را بوسید و گفت:

_ خب تو یه چیز دیگه ای چیکار کنم!؟ دلم میخواد دستو پاتو به خودم ببندم !

برای خودم زمزمه کردم:

_ انگار الان نبسته!

نفس عمیقی کشید و گفت:

_ اینجوری نه بچه !
تویه فضای دیگه و حاله دیگه !قبوله؟

از حرف دو پهلویش هیچ نفهمیدم اما سرم را به نشانه باشه تکان دادم

#پارت_281



"ســروش"

یک ماه از امدن دنیا به خانه مان میگذشت و مامان هر روز بیش تر از دیروز وابسته اش میشد !
دروغ چرا من هم مانند او به دنیا و شیطنت های گاه و بیگاهش عادت کرده بودم .

با سبز شدن چراغ ماشین را به حرکت دراوردم و همان موقع صدای تلفنم در فضای ماشین پخش شد .
هندزفری را به گوشم وصل کرده و تماس را برقرار کردم که صدای دخترانه دنیا در گوشم پیچید :

_ سلام فضول خان خوبی!؟ خوشی!؟ با کارای کسل کننده ات چه میکنی!؟
بابا بکش بیرون از کار یکم بزار اون بنده خداهانفس بکشن !

لبخندی روی لبم نشست و گفتم:

_ اونوقت بیکار بشم چیکار کنم!؟

با صدای شادی گفت:

_ برو راننده یه دختر ناز و خوشگل شو !

ابروهایم بالا افتاد و گفتم:

_ تو این دوره زمونه کو دختر خوشگــل!؟ من که ندیدم !

صدای جیغش در گوشم پیچید و گفت:

_ پس من چیم پسره شتر!؟

بلند خندیدم که با حرص گفت:

_ برات کنار میذارم سروش خان!

چراغ راهنما را زدم و در خیابان بعدی پیچیدم و گفتم:

_ خب حالا راننده میخوای چیکار!؟

میتوانستم تجسم کنم لب هایش را برچیده و به اطرافش خیره شده !
با کمی مکث گفت:

_ میگـم سروش جونم الان در چه حالی!؟ بیکاری نه!؟ صدای ماشین میاد!
ببین یه دختر خوشگل و بی نوا بیرون دانشگاه وایساده کلاسش کنسل شده کیف پولشم جا گذاشته پول نداره برگرده خونه وسایلشم زیاده گناه داره میای سوارش کنی!؟

دستی بر لب م کشیدم و گفتم:

_ الان کارت گیره برسیم خونه خرت از پل بگذره...

بین حرفم پرید و گفت:

_ به جون سروش برسیم خونه من هیچی نمیگم قــول میدم !

خندیدم و گفتم:

_ به حق چیزای نشنیده !
پنج دقیقه دیگه پیشتم جقجقه !

تماس را قطع کردم و شماره نگاه را گرفتم که در همان بوق اول صدای حسام را شنیدم

_ میل خودته گوشیو میخوای باید خودت بگیری!

+حسام پیرم کردی اخه از صدتا پسر بچه بدتری !بده من گوشیمو ...

_نمیدم!!بپر بگیر اگ میتونی!

خندیدم و گفتم:

_ مثل همیشه تام و جری !!خجالت بکشید دو روز دیگه نامزدیتونه !

نگاه جیغ زد و گفت:

_ سروش بخدا تقصیر اینه اخه نیگاش کن!

با دیدن دنیا که کنار مرد جوانی ایستاده و اخم کرده بود زمزمه کردم:

_ بعدا بهتون زنگ میزنم !

#پارت_282

از دیدن اخم های دنیا به راحتی ناراحتی اش از مکالمه با ان پسر مشهود بود و عجیب حسی درونم به جوش و خروش افتاده بود که اسمش را نمیدانستم !

با نزدیک شدنم به انها توجه دنیا به سمتم جلب شد و گویا فرشته نجاتش را دیده باشد به سمتم پرواز کرد .

بالافاصله از ماشین پیاده شده و به پسر جوان خیره شدم !

با غرور نگاهش بین ما جابه جا شد و جلو امد!

با ایستادنش مقابلم سرتاپایش را نگاه کوتاهی انداخته و گفتم:

_ دنیا معرفی نکردی!

این یعنی حق انتخاب نداری فقط و فقط بگو این مردک کیست تا اون روی سروش بالا نیامد!

دنیا بازویم را چسبید و لرزان گفت:

_ یکی از همکلاسیام!آم...دانیال رادفر!

چشم ریز کرده و زمزمه کردم:

_ پسر لهراسب رادفر درسته!؟

دانیال و دنیا جاخورده نگاهم میکردند!
دست دنیا روی بازویم محکم تر شد و زمزمه کردم:

_ بشین تو ماشین دنیا!

قبل از اینکه دنیا دستش را ازبازویم بکشد دانیال گفت:

_ دنیا اقارو معرفی نکردی!

نیش خندی زده و دستی برگردنم کشیدم!
دریک حرکت انی یقه دانیال را به سمت خود کشیده و پشتش را به کاپوت کوبیده و گفتم:

_ اولا دنیا و نه کیشمیش دم داره خانم و بزار زیر زبونت تا سریع پسر خاله نشی!
دوما به جنابالعی هیچ مربوط نیست !
سوما ادم پردردسری مثل تورو دور دنیا نمیخوام ببینم وگرنه بلدم پوست ادمایی مثل تورو چطوری میشه کند!
از بابات بپرس سروش کلهر کیه بهت میفهمونه ادمای خانواده من چقدر برای دهن تو گندس!
شیرفهم شدی!؟

#پارت_283

با صورتی سرخ تخت سینه ام کوبید و گفت:

_ اولا و دوما برای من راه ننداز شازده!
کس و کاری از این دختر برای من درنیومده که زیگیل شدی خودتو چسبوندی تنگش!
پیاده شو باهم بریم ،به سنی رسیدم که کوچیک و بزرگ بودن لقمه هامو تشخیص بدم و دنیارودوس...

قبل از کامل شدن حرفش مشتم روی چانه اش فرود امد و شتاب ضربه ام انقدر زیاد بود که پخش زمین شود .

همان جوری که روی زمین افتاده بود روی پنجه پاهایم نشسته و گفتم:

_ برو خدارو شکر کن نمیخوام جنازت جلوی چشمای دنیا اویزون شه وگرنه...

با صدای دنیا که ناله وار صدایم میکرد یقه اش را رها کرد و بلند شدم .

دست دنیارا کشیده و سوار ماشین کردم و کمربندش را بستم .

خودم هم سوار شدم و با تنی که با کوره تنور فرقی نداشت حرکت کردم .

ده دقیقه گذشته بود نه من راه خانه را پیش میگرفتم و نه دنیا حرفی میزد! تمام سعی ام را به کار گرفته بودم ارامش از دست رفته ام را بدست اورم اما غیر ممکن بود!


با تماس تلفنم ماشین را به سرعت کنار اتوبان کشیدم مطمئنن منتظر جرقه بودم تا تمام خشمم را خالی کنم!


با دیدن شماره سرهنگ تماس را وصل کردم اما قبل از انکه چیزی بگویم سرهنگ گفت:

_ همین الان بدون هیچ تاخیری میایی اداره اون دخترم همراهت میاری !

#پارت_284


کلافه اطاعت کرده تماس که قطع شد دستی بر گردنم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم :

_لعنتی...

با شنیدن صدای باز شدن درب ماشین بدون برگشتن به سمت دنیا گفتم:

_بشین!

نفسم را محکم بیرون فرستاده و دوباره سوار شدم که دست دنیا روی دستم نشست و گفت:

_بزار من بشینم تا خونه راهی نیست.تو هنوز عصبانی هستی !

کوتاه زمزمه کردم :

_خونه نمیریم.

انقدر خشک و محکم گفتم که تا رسیدن به اداره کلمه ای حرف نزد .

وارد پارکینگ که شدم گویی تازه زبانش را توانست حرکت دهد :

_سـروش چرا اومدی اینجا!؟
میخوای چیکار کنی!؟

کمربندم را باز کرده و با برداشتن گوشیم از ماشین پیاده شدم و گفتم :

_بیا پایین...

به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد وبا استرس گفت :

_میخوای تحویلم بدی؟

گنگ نگاهش کردم که چشم هاش پر از اشک شد !

شانه هایش را گرفته و گفتم:

_چی میگی دنیا چرا تحویلت بدم!؟

مثل دختر بچه ای چهار ساله گفت:

_بخدا من به دانیال کاری نداشتم...اصلا باهاش حرف نمیزدم...منو ول نکن...توروخدا...من...

قبل از اینکه ادامه بده محکم بین لازوهام فشارش دادم و گفتم:

_لعنتی!
مگه میتونم ولت کنم جقجقه؟این فکرا چیه تو سرت میچرخه دیونه!؟
کی گفته همچین چیزی رو!؟

دستش رو که دور کمرم گرفته بود بالا کشید، تخت سینه ام فشرد که ازش فاصله گرفتم و گفت:

_میتونی...من هیچ کس تو نیستم...هــیچی...میدونم هر وقت بخوای میتونی منو از خونه ات بندازی بیرو..

دستم را محکم روی دهنش فشردم و گفتم:

_حرف نزن...داری بیش از حد توهم میزنی !

من غلط بکنم تورو بخوام از اون خونه و خودم و مامانم جدا کنم . چه تعهدی بدم که این فکرو نکنی اخه!؟

سرشو توی سینم فشرد پلک روی هم فشردم و گفتم :

_برگردیم خونه مفصل درباره اش حرف میزنیم .باشه؟

سرهنگ منتظر من و توعه!

****
با باز شدن اسانسور در طبقه مربوط به سرهنگ نادری دنیا فاصله بینمان را کمتر کرد و شانه به شانه ام تا جلوی درب اتاقش همراهم امد سربازی که جلوی در ایستاده بود احترام نظامی گذاشت و در را باز کرد.

با دیدن فردی که روی مبل تک نفره مقابل سرهنگ نشسته بود مکث کردم و همزمان دنیا بازویم را چنگ زد.

#پارت_285

دانیال با غرور در جایش ایستاد و گفت:

_خوش اومدی جنـاب سروش کلهر!

احترام نظامی به سرهنگ گذاشتم که "ازاد" ی گفت و نگاهش را بر روی دانیال سوق داد .

بااشاره سرهنگ به مبل ها با ارامش پنجه هایم را دستان سرد دنیا فرو کرده و روی مبل های مقابل دانیال نشستیم .

بدون در نظر گرفتن حضور دانیال گفتم :

_درخدمتم قربان .

برگه ای را روی میز به سمتم هل داد و گفت:

_بخون...

سطر به سطر را با ارامش خوانده و گفتم:

_سرعتت برای گرفتن برگه پزشکی قانونی خیلی بالاست اقای رادفر!
درست دو دقیقه بعد از مشتی که خوردی!انقدر درد داشت!؟

رنگ از رخش پرید اما با اطمینان گفت:

_حق به حق دار رسیدن زمان نمیشناسه !شما جزای کارتو میبینی!

پوزخندی زدم و برگه رو روی میز گذاشتم .

_میتونید بازداشتم کنید سرهنگ ، اما قبلش میخوام با کسی که اقای رادفر رو معاینه کرده هم ملاقات کنیم !به علاوه من از یکی دیگه از پزشکایی که نه اشنای منه نه اشنای اقای رادفر میخوام تا بیان و ایشون رو معاینه کنن!و اظهارت ایشون کاملا تایید بشه!


دانیال شاکی فریاد زد:

_میخوای بگی من و اون گواهی پزشکی قانونی دروغ میگیم!؟

با پوزخند و محکم گفتم:

_تو که از خودت مطمئنی ،نباید ترسی داشته باشی!

صورتش از خشم سرخ شد .

قبل از اینکه سرهنگ تلفن روی میزش رو برداره دنیا با قاطعیت گفت:

_حالا که کار به اینجا کشیده منم از اقای رادفر به خاطر مزاحمت ها و شایعاتی که درباره ام پخش کردن شکایت دارم!
همینطور شاهد هم برای اظهاراتم دارم .

با اخم به سمتش برگشته و گفتم:

_چه شایعه ای!؟

انگار موضوع مهمی بود که رسما رنگ از رخسار دانیال پرید و با من من گفت:

_مـن...دروغه...سرهنگ نادری اینا دست به یکی کردن...!

دنیا لب گزید و گوشی صورتی رنگی که به تازگی برایش خریده بودم از کوله پشتی اش بیرون کشیدو گفت:

_شاهدم...فرد خاصی نیست...صدای خود اقای رادفره!

با زدن دکمه و پخش شدن صدای دانیال هر ثانیه احساس خشم و عصبانیتم بیشتر شد !

#پارت_286

_دنیا اول و اخر داره تو خونه یه مرد مجرد زندگی میکنه معلومه چیکارس!
دروغ میگم ،بگید دروغ میگه!
من وقتی گفتم درباره اش تحقیق کنن متوجه این قضیه شدم که شناسنامش سفیده !جالبه اسم پدر و مادرشم نتونستم در بیارم !
حلقه ام که دستش نبود پس چه کاری جز تامین نیازای جنسی اون مرد میتونه داشته باشه!؟
هر چند من بهش علاقه دارم و هر شب و هر روز میخوامش تا...

دیگه کنترلی روی خودم نداشتم !هر توهینی به خودم رو میتونستم تحمل کنم اما توهین به ادمای مهم زندگیم خارج از خط قرمزم بود!

از جا پریده و قبل از اینکه دانیال بتونه قدمی به عقب برداره یقه اش رو مشت کرده و سیلی محکمی نثار سمت چپ صورتش کردم!

سیلی که به دانیال زدم با فریاد سرهنگ و دنیا که اسمم را صدا میزدند یکی شد .

اما کافی نبود برای غرور ترک برداشته خودم و قلب دختری که دستم امانت بود کافی نبود !

مشتم اینبار شکمش را نشانه گرفت و با اخرین توانم در دنده هایش فرود امد!

یقه اش را به عقب هل داده و گفتم:

_حالا میتونی بگی شکستگی دنده و گونه و اثار کبودی واقعیه اشغال!!!
هرچند کار من و تو هنوز تموم نشده دانیال خانِ رادفر !!!

سرهنگ در حالی که بازویم را محکم گرفته بود با صدای بلند ستوانی را صدا زد و با جدیت گفت :

_هردو رو بفرست بازداشگاه تا تکلیفشونو مشخص کنم.!

دست هایم را بالا اوردم تا دستبند بر دستانم بزنند واضح بود از دستبند زدنم راضی نیستند!

دستبند را از دست ستوانی که مقابلم بود گرفته همانطور که خودم به دستهایم میزدم رو به سرهنگ گفتم:

_بابت درگیری عذر میخوام قربان لطفا بگید دنیارو هم برگردونن خونه.

سری به نشانه تاسف تکان داد...به دانیال نگاه کردم و غریدم:

_جلو بیفت...!

ابتدا دانیال و پشت سرش من را ازاتاق سرهنگ بیرون اوردند.

هنوز به اسانسور نرسیده بودیم که حسام از اتاق سرهنگ بیاتی بیرون امد و بادیدنم اخمی کرد و روبه سرباز هایی که من رو گرفته بودند گفت:

_چیکار میکنین!؟


لب هایم به لبخند باز شد و رو به سرباز ها گفتم :

_چیزی نیست
فقط چند لحظه صبر کنید.

رو به حسام ادامه دادم :

_چرا نرسیده پاچه میگیری برادر من !
یکم گرد و غبار از بعضیا تکوندم دارم میرم استراحت !

اخمش غلیظ تر شد و گفت:

_کیو زدی!؟

جدی گفتم :

_یکی که تنش میخارید !

سرچرخاند و چشمش به دانیال خورد که کمی جلوتر از من مقابل اسانسور ایستاده بود کمی چشم ریز کرد و پرونده ای که دستش بود را باز کرد و کمی متعجب تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:

_سر چی!؟

از کنارش عبور کرده و گفتم:

_پیله شده بود به دنیا

دفتر سرهنگه ،میسپارمش دست تو ببرش خونه لطفا.

#پارت_287

"حســام"

پرونده رو بین دستهایم جابه جا کرده و همراه دنیا به ماشین برگشتم نگاه با دیدن دنیا با خوشحالی از ماشین پیاده شد و محکم در اغوشش کشید .

دنیا به ارومی گفت:

_ماشین سروش هست ، سویچم دستمه خودم برمیگردم شما برید مزاحمتون نمیشم .

درب ماشین رو باز کردم و گفتم:

_بشین سروش تورو دستم سپرده.
ماشینشم بهتره همینجا بمونه !

رفتار سروش ذهنم رو مشغول کرده بود.

تو بدترین شرایطم طرفو با حرف میسوزوند الان چی شده که کارش به دعوا و کتک کاری کشیده . نکنه جایگا دنیا تو زندگیش عوض شده!؟

هر سه سوار شدیم که دنیا گفت:

_ازاد میشه!؟

از اینه نگاه نگاهی بهش انداخته و گفتم:

_نرفته حبس که!
به محض اینک رادفر شکایتشو پس بگیره ازاده...!

کمی در فکر رفت و سر تکان داد .

****

مقابل خونه سروش نگهداشتم ،نگاه به سمت دنیا چرخید و گفت:

_نگران نباش سروش اونجا بمون نیست!

لبخند روی لب های دنیا کش اومد و گفت:

_میدونم و مطمئنم فردا ازاد میشه!

با چراغی که در ذهنم روشن شد لبخندی که می امد روی لب هایم بنشیند را با انگشت شست و اشاره گرفتم و گفتم:

_یه برنامه برات میفرستم از اونجا راحت تر کار میکنی فقط قبلش هماهنگ کن نمیخوام دل بچه های اطلاعات بخاطر هک تو بریزه!

از اینکه انقدر زود فکرش را خوانده بودم و مشتش را باز کرده بودم اخم هایش در هم شدو لبخند زد:

_نگاه جلوی این شوهر باهوشتو بگیر....


نگاه رسما از خنده ریسه میرفت
دنیا مشت ارامی بر بازویش زد و گفت:

_تو نخندی کی بخنده!
من میرم فعلا خداحافظ .

منتظر شدم تا دنیا کاملا وارد ساختمان شود با بسته شدن در خم شدم و گونه نگاه که از خنده سرخ شده بود را بین دندان گرفتم که جیغ کشید.

#پارت_288

موهایم را کشید و گفت:

_ایی باز وحشی شد !
ول کن لپمــــو ایی به خدا تلاقی میکنم، حسام نکن تو نامزدی جـــاش بمونه من چیکار کنــم!؟کچلت میکنمــا

جای گازم را بوسیدم و عقب رفتم همانطور که جای جای صورتش رو زیر نظر میگرفتم گفتم:

_اونوقت نامزدی دونفره میگیرم!

دست به سینه نشست و گفت:

_نخیر!
تنهایی نامزدی میگیرم !خودم تنهــا!

ماشین را به حرکت در اورده و گفتم:

_اونوقت کارمون به جاهای باریک میکشه...

ایروهایش بالا افتاد و گفت:

_اِ !جاهای باریک کجاس!؟

لبخندم پهن شد و گفتم :

_الان بهت میگم صبر کن چند دقیقه دیگ برسیم!

*

ماشین را داخل حیاط پارک کردم و کمربندم را باز کردم خواست از ماشین پیاده بشه که گفتم:

_بشین .

پیاده شدم و به سمت درب نگاه رفتم در را باز کردم و دستم را به سمتش گرفتم .

مشکوک نگاهم کرد و گفت:

_هیچ گربه ای محض رضای خدا مـوش نمیگیره ،حســام!مشکوکـــیا!!

خنده ام را پنهان کردم و گفتم:

_میخوام جواب سوالتو بدم اگه نمیخوای که...

سریع دستش را روی دستم گذاشت و از ماشین پیاده شد .

در رو بستم و نگاهی بهش انداختم...نگاهی به سرتاپایش انداخت و گفت:

_چیه چرا این شکلی نگام میکنی !؟

قدمی به جلو برداشتم که پشتش به بدنه ماشین چسبید .

دست هایم را از کنار پهلو هایش عبور داده کمرش را به سمت خودم کشیدم .

قبل از اینکه اعتراضی کنه لب هاشو بوسیدم .

روی دست هایم بلندش کردم که پاهاشو دور کمرم حلقه کرد.

با گاز کوچکی از لبش به اندازه یک نفس جدا شدم و گفتم:

_الان کارمون به جاهای باریک کشیده!
من و تو و شیطون و سقف اسمون!

" هرچی که تو دیونه ای من از تو دیونه ترم ! "


#پارت_289

دستی بین موهایم کشید و گفت:

_من عاشق این جاهای باریک با توام جناب سرگرد!

داشتم دیونه میشدم برای لمسش اما باز جلوی خودم رو گرفتم .

میخواستم همه چیز را برایش رویایی کنم و برنامه داشتم !

به نرمی روی زمین گذاشتمش و چشم هایش را بوسه زدم ارام زمزمه کردم:

_منم عاشق توام !

دست های نرم و کوچکش را بین انگشتانم گره زد و گفت:

_حسـام یه چیزی حس میکنم ذهنتو مشغول کرده بود تو ماشین همش تو فکر بودی...

متفکر دستم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم:

_اره...سروش حس میکنم عوض شده نمیدونم...عجیب شده،انگار...

بین حرفم پرید و با هیجان گفت:

_حسش به دنیا عوض شده!؟

لبخند یک طرفه ای زدم و گفتم:

_اره همین که تو گفتی !

چشم هایش ستاره بارون شد و گفت :

_تو اولین فرصت از زیر زبون هردوشون میکشم بیرون !
تله سروش برای تورو روی خودش پیاده میکنم !

ابرویی بالا اندختم و همانطور که کلید را در قفل میچرخاندم گفتم:

_پس تو چاله ای میندازیش که خودش با دستاش کند هوم!؟

دستی روی ته ریشم کشید و گفت:

_میندازیش نه!میندازیشون!!

کف دستهایش را بوسیدم و با خودم به سمت پله ها بردم بی کلام همراهی ام کرد و باهم وارد اتاق من شدیم .

به سمت کشوی ساعت هام رفتم و دو جعبه مخمل زرشکی رنگ را بیرون کشیدم .

نگاه از بین شانه هایم سر کشید و گفت:

_اونا چی هستن !؟

هر دو را بالا گرفتم و گفتم :

_اینا جعبه های شرطی ان!

متعجب گفت:

_یعنی چی!؟

"نگــاه"

لبخند روی لب هایش کش امد و گفت:

_مثلا...

جعبه کوچکتر را جلو اورد و گفت:

_شرط گرفتن ایشون،یه بوسه!و...

جعبه بزرگتر را در دست دیگرش گرفت و گفت:

_شرط گرفتن ایشونم یه ماساژ!

نیشم تا بناگوش باز شد و گفتم:

_هر دو قبوله!

لبخند مرموزی زد و گفت:

_خوبه!

کمرم را بین دست هایش گرفت و گفت :

_حالا برو تو خونه سر گرم شو تا من یه دوش بگیرم و بیام...

#پارت_290




بی حواس گفتم :

_نمیشه نرم با تو بیام!

حواسم چهار چشمی به جعبه هایی بود که پشتش گرفته بود و ازشون جدا نمیشد .

تک خندی زد و گفت:

_من که از خدامه باهام بیایی اما...

حواسم را جمع کرده و گفتم:

_ها..؟کجا بیام!؟

کمی روی زانو خم شد و صورتش را مقابل صورتم نگه داشت و گفت:

_حمام دوتایی!!

چشم هایم گرد شد !
به ثانیه نکشید قهقه اش بلند شد!
از فرصت استفاده کرده و از اتاقش بیرون رفتم و از پشت در گفتم:

_بیتربیت!

با صدایی که ته مایه خنده داشت گفت:

_بیشتر دلبری کنی چشممو رو همه چی میبندم بریم حمام دوتایی ماهی خانم !!


با صورتی که از تصور حمام دونفره با حسام سرخ شده بود و قلبی که بی جنبه وار خودش را به در و دیوار سینه ام میکوبید راه اتاق قبلی ام را پیش گرفتم .

به خاطر رفت و امد این مدتم چند دست لباس در کشو دراور گذاشته بودم .

با باز کردن کشو اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد سوتین گیپوری بود که حسام در اولین خریدش برایم گرفته بود !!

چقدر طناز سر این سوتین سرخ و سفیدم کرده بود!

با برداشتن شلوار سفید و بلیز چهارخانه ابی کشو را بستم و لباس های ییرونم را با انها عوض کردم.

کلیپس سفیدم را هم باز کردم که ابشار گونت رود شانه ام ریخت ، دستی بر خرمن موهایم کشیدم و بدون بستنشان از اتاق بیرون رفتم .

هنوز صدایی از حسام بلند نشده بود پس هنوز در حمام به سر میبرد ارام پله هارا پایین رفته وارد اشپزخانه شدم .

لیوان گرد و شیشه ای برداشتم و چای خوش رنگی برای خودم ریختم و روی میز اشپزخانه نشستم....

تمام ارامش و امنیتی که این روزا احاطه ام کرده بود را اول مدیون خدا و بعد حسام بودم .

اخرین جرعه از چای داخل لیوان مصادف شد با صدای حسام که از بالای پله ها صدایم زد:

_نگاه!؟

از جا بلند شده و با صدای بلندی گفتم:

_جانم!؟

_بیا شرطارو انجام بده !

پروویی زیر لب نثارش کردم و راهی اتاقش شدم.

به درب اتاقش که رسیدم یا دو انگشت تقه ای به در زدم و بی هوا در را باز کردم و بادیدنش همان جا خشک شدم!

حوله سفید دور کمرش پیچیده بود و بالاتنه برنز و عضله ایش نم دار و برهنه بود و از موهای سیاهش که بخاطر خیسی براق شده بود قطره های کوچک اب روی سینه اش چکه میکرد .

حوله کوچک و سفید را از دور گردنش برداشت روی موهایش کشید و گفت:

_بیا تو در و ببند!

#پارت_291

با قدمی کوتاه جلو رفته و در را پشت سرم بستم .

لبخند بدجنسی زد و گفت:

_چرا اونجا وایسادی!؟
بیا اینجا...مقابل من!!

اب دهانم را پر سر و صدا قورت دادم و ارام ارام جلو رفتم و مقابلش ایستادم.

حوله را از روی سرش برداشت و روی مبل راحتی گوشه اتاق انداخت دستم را به سمت خودش کشید و دور گردنش انداخت.

کنار گوشم زمزمه کرد :

_ یادت باشه جا زدن نداریم !
شروع کن...!

از حرارت نفس های گرمش در گردنم درحال سوختن بودم .

انگشتانم را به ارامی روی شانه اش حرکت دادم و گردنش رسیدم که لب هایش را روی گردنم گذاشت.

با کمی مکث بوسید و انگار چیزی در دلم فرو ریخت.

مثل برق گرفته ها پریدم که با همان لبخند بدجنسانه گفت:

_جا زدی!؟

بهم برخورد،من و جازدن!؟
اخم درهم کشیدم و گفتم:

_نخیر...چی فکر کردی!؟

دست به سینه گفت:

_نمیدونم باید از تو بپرسم!تو پریدی عقب نه من!

دستپاچه گفتم:

_اصلا هم اینطور نیست!من...ام یه لحظه..فکر کردم چیز دیدم...اها!
سوسک...فکر کردم سوسک دیدم!

ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

_اها!
نگران نباش این خونه توی این سی و چندسالی که از ساختش میگذره به خودش هیچ جکو جونوری ندیده!

پس...

دستش را دور کمرم انداخت و گفت:

_با خیـال راحــت ادامه بده...!

با تردید دستم را روی شانه اش گذاشتم که با لبخند گفت :

_اینجارو ماساژ دادی بیا پایین تر...!

زیر لب لا الله الا الله گفتم و نالیدم :

_تمرکزمو بهم نــریز!

خندید و گفت:

_چـشم !

بی انصاف با هر کلمه ای که روی زبانش می امد دلم را بیشتر از دفعه قبل میلرزاند!

دستهایم را روی بازوهایش گذاشتم ، با وجود نگاه سنگینش انگار نفس کشیدم برایم سخت تر شده بود !

لبم را زیر دندون کشیدم که کلافه پوفی کشید و گفت:

_نکن لامصب...!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

_چیکار کنم از دست تو ...!؟

برای تلافی اذیتش گفتم:

_بهم تیراندازی یاد بده!

شوکه نگاهم کرد وبعد از چند لحظه جدی گفت:

_نه!

سرسختانه گفتم:

_یاد میدی!

اخمی بین ابروهایش نشست و گفت:

_حتی فکرشم نکن!من دارم تمام تلاشمو میکنم تورو از خطرای کارم دور نگه دارم اونوقت تو...

بی هوا روی تخت هلش دادم و روی شکمش نشستم با فکری که به ذهنم رسید گفتم:

_یه کاری بگو که از پسش برنیام منم از فکر تیر اندازی میام بیرون!

دست هایش را زیر سر گذاشت و با لذت نگاهم کرد ابرویی بالا انداخت و گفت :

_میدونم زرنگی برای همین درخواستت همه جوره رد میشه!

دست هایم را دو طرف سرش روی تشک تخت گذاشتم که لبخندش محو شدوبه لب هایم خیره شد.

دهانم را کنار گوشش برده و گفتم:

_مثل دفعه پیش که خواستم شغلتو ول نکنی و درخواستم رد شد!؟

دستش دو طرف پهلوهام رو فشرد و گفت:

_پاشو تا کار دست دوتامون ندادی!

لاله گوشش را به لب کشیدم و گفتم:

_قبول کنی پیشنهادمو قول میدم بهت تجاوز نکنم!!

خندید و با یک حرکت جایمان را عوض کرد:

_تنت میخاره جوجه ! بازی بازی با دم شیرم بازی!؟

از دوری بینمون خسته شده بودم واقعا کافی بود!
از روی تنم که بلند شد دست دور گردنش انداختم و او را به سمت خودم کشیدم بدون اینکه وقتی بهش بدم لب هاشو بین لب هام گرفتم و بوسیدم...

این مرد رو از خودم هم بیشتر دوست داشتم توی دنیایی که پر از ادمای غیر قابل اعتماد و ماسک داره سرنوشت مردی رو سر راهم گذاشت که تمام قلب خاکستری ام رو رنگین کمانی کرد.

( همیشه فکر می کردم دلبر بودن فقط مخصوص خانم هاست ...
مو‌ شانه کردن ، مو بافتن ، سر روی شانه گذاشتن ، برای چشم و ابرویش شعر گفتن ، و تمام این حرف ها ...
یعنی همیشه باید زنی باشد برای دلبری و مردی که تمام نازهایش را خریدار باشد ‌.
همیشه اینطور فکر می کردم
تا اینکه تو را دیدم ، تو آمدی و تمام معادلاتم را به هم زدی ...
یکدفعه دلم خواست شب ها دست بکشم توی موهایت تا خوابت ببرد
صبح ها خودم موهایت را شانه کنم ، برای دلتنگی هایت آغوش شوم ، مست و دیوانه خنده هایت باشم و از قشنگی چشمهای تو شعر بگویم ...
می بینی !!!
باید یکی مثل تو می آمد تا باور کنم
«دلبر بودن »
گاهی
به مردها بیشتر می آید ...

#فرشته_رضایی )

دستش را به دکمه های پیرهنم گرفت اما بین راه ولشان کرد و دستهایم را بالای سرم قفل کرد .

مثل من نفس نفس میزد، پر شور تر ، تبدارتر .

زمزمه کرد:

_این اخرین مهلته نگاه...صبرمو لبریز کردی...اگه بگی میخوای تا تهش هستم بگی نه تا شب عروسی نزدیکت نمیشم!

#پارت_292


لب هایم را تر کردم مردمک چشم هایم را از روی چشم های جذابش روی لب ها و همینطور تا روی حوله سفیدش پایین اوردم!

با گرفتن حوله و باز کردن ان از دور کمرش موافقتم را اعلام کردم...!

مثل پیچک به دورهم پیچیدیم ولبهایش نرم و ارام لب هایم را اسیر کرد.

هربار که پنجه هایش لابه لای موهایم فرو میرفت خون در رگ هایم روان تر جاری میشد .

دستی روی گردنم کشید و روی بالاتنه برهنه ام حرکت داد و روی شکمم نگه داشت و زمزمه کرد:

_درد داره!

سرش را به سمت خودم کشیدم وکنار گوشش لب زدم :

_تمومش کن حسام ، میخوامت...تمامتو میخوام !

تموم شد،من و او حالا نه تنها روحا ،جسما هم مال هم بودیم!

من و زندانبان خشن و وحشی روز های اولم ،ما شدیـم!

*

سرم را از روی بالشت بلند کرد و روی بازویش گذاشت و دستش را از پشت روی کمرم گذاشت و به نرمی می مالید

خط های فرضی بر روی سینه اش کشیدم وتا شکم چند تیکه اش ادامه دادم.

انگشتم را یکی درمیان از بین سیکس پکش رد کردم و به اخر که رسیدم دستم را در دست بزرگ و مردانه اش گرفت و گفت:

_خیلی درد داری!؟

سرم را به نشانه نه بالا انداختم و نوچی گفتم .

لب هایش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت:

_چه کار خوبی کردم که خدا فرشته اش رو بهم داد!؟

دست زیر شکمم گرفتم و نیم خیز شدم .
با تحسین و شیفته نگاهم میکرد.

گونه اش را بوسیدم و گفتم :

_فرشته هایی که سهم هم باشن زود همدیگه رو پیدا میکنن...

من از اول سهم تو بودم و تو سهم من از این دنیا!

با شیطنت کمرم را به سمت خودش کشید و گفت:

_وقتی اینجوری زبون میریزی خطرناکم میکنی !
امافعلا اگه اجازه بدی اول باید بریم حموم !
میخوام سهمم از دنیارو به اولین حموم دونفره اش ببرم ...!

بادیدن نگاه شیفته و خندانش روی بدنم ملافه را از روی تخت چنگ زده و روی تنم کشیدم .

لبخندی زد وبا شیطنت به ملافه اشاره کرد و گفت:

_حمومت با من نیاز به اون ملافه نداره موش کوچولو!

از قبل همه چیز رویت شده...! ولش کن و از جات بلند شو!

#پارت_293

اسمش حمام بود بیشتر به اب بازی شبیه شد!!

نیم ساعت بعد حوله سفیدی با گل های صورتی دورم پیچید و با پیچیدن حوله دور کمرش دستم را گرفت و از حمام بیرون امدیم.

دستم را کشید و روی صندلی کوچک مقابل میز ارایش نشاند و گفت :

_صبر کن لباسمو بپوشم الان میام .

سریع شلوار مشکی پوشید و با بالاتنه برهنه پشتم ایستاد لبخندی زدم و گفتم:

_هنوز کامل نپوشیدیا!!

حوله را از دور موهایم باز کرد و همانطور که ارام ارام ان را خشک میکرد زمزمه کرد:

_کامل تر از این ؟اونم وقتی زنم پیشمه!؟

با گفتم دومین جمله اش انگار دریک لحظه صد پروانه رنگارنگ توی دلم به هوا پریدند .

کارش با موهایم که تمام شد انهارا با حوصله بافت وبوسه ای نرم رویش زد.

نفس عمیقی کشید و گفت:

_امشب بهترین شب زندگیم بود ،هیچ وقت قراموش نمیکنم.

با سرخ شدن گونه هام سر پایین انداختم و لی گزیدم که کنارم روی زانو نشست و گفت:

_اما این دوتا...

دوجعبه ای که چندساعت قبل در دستانش گرفته بود هرکدام شرطی داشت را مقابلم گرفت و گفت:

_بازشون کن...

با ذوق ابتدا جعبه کوچک تر را باز کردم .
از زیبایی انگشتر با تک نگین کوچک و درخشان زمردی خودنمایی میکرد زبانم بند امد!

دستی روی گونه ام کشید و گفت:

_این خانم کوچولو تنها یادگار مادرمه...میدونم خودخواهانه اس دوست داشتم به عنوان حلقه ازدواج بهت بدم اما تو حق داری...


سر تکان داده و با لبخندی که از روی لب هایم محو نمیشددست روی لبهایش گذاشته و گفتم :

_این معرکه اس...حتی...خیلی بیشتر از معرکه...من...

تک خندی زده و ادامه دادم :

_عاشقشم...!

با تردید چشم هایش را از لبخندم در چشمانم انداخت و گفت:

_یعنی...

بین حرفش پریدم و گفتم:

_یعنی...باعث افتخارمه انگشتر ازدواجمه!

صورتم را میان دست هایش قاب گرفت و جای جای صورتم را بوسید.
#پارت_294

دومین جعبه رو مقابلم گرفت گفت:

_حالا نوبت ایشونه...

با دیدن گردنبند طلاسفید که فرشته کوچکی بر ان اویزان بود با احتیاط زنجیرش را لمس کرده و متحیر گفتم:

_حسـام...

دستش را روی بازویم کشید و گفت:

_جون حسام...قابلتو نداره!

فرشته کوچک را از جعبه بیرون کشید و پشتم ایستاد و ان را دور گردنم انداخت و قفل کرد.

بوسه ای بر گردنم زد و گفت:

_ تو تک فرشته بدون بال منی!

"دنیا"

کنار ماشین سروش ایستاده بودم و گهگاهی با انگشتانم روی شیشه ضرب میگرفتم که با اومدن دانیال همراه وکیل خانوادگی شان صاف ایستاده و لبخندی زدم.


مطمئنا هر دو به خونم تشنه بودند اما کاری از دستشان برنمی امد.

تمامی اطلاعات و اسناد مهم شرکت مثلا تجاریشون دست من بود و تنها خواسته ام پس گرفتن شکایت دانیال بود!

چه خیال پوچی !!

اقای شکیبا (وکیل دانیال) مقابلم ایستاد و گفت:

_فلش رو بده به من!

دست در جیب مانتوم فرو برده و فلش سفید رنگی بیرون کشیده و کف دستش گذاشتم.

پوزخندی زده و گفتم:

_از معامله باهاتون لذت بردم جناب شکیبا هرچند برای رفتن خیلی زوده!


صدای سروش درست پشت سرشان توجه ام رو جلب کرد که گفت:

_قراره حالا حالاها مهمون ما باشید !

تعداد زیادی از افراد سروش سلاح به دست درست پشت سرشان ایستاده بودند !

دانیال و شکیبا که توقع همچین کاری را نداشتند حسابی ماتشان برده بود .

سروش قدمی به جلو برداشت و با گرفتن فلش از دستان شکیبا گفت:

_ممنون که در بدست اوردن مدرک جرمتون بهمون کمک کردید دوستان شمارو تا سلولتون همراهی میکنن.

دانیال به سمتم چرخید و با نفرت گفت:

_این کارتو فراموش نمیکنم ! بالاخره از اون تو بیرون میام!

سروش چانه دانیال را در مشت گرفت و گفت:

_تو به دو قدمی دنیا نزدیک شو تا اینبار خودم جونتو بگیرم !

با رفتن دانیال و شکیبا سروش با اخم های درهم گره خورده بهم نزدیکـشد و گفت:

_دیگ حق نداری از هک استفاده کنی...!
حتی یه هک کوچیک توی برنامه هات ببینم من میدونم و تو.!

عصبانی شدم و اخم هایم درهم رفت !
مگه چیکار کرده بودم !؟

روی پاشنه چرخید و گفت:

_برگرد خونه...

دوقدم که ازم دور شد گفتم:

_نمیتونی سرزنشم کنی،حتی نمیتونی منو از کارم دور کنی...
من همینم ،نجاتت دادم و جای تشکر...

دو قدم بینمان را پر کرد و گفت:

_نجات من باعث شده جونت به خطر بیفته میفهمی احمق !؟

تخت سینه اش کوبیدم و گفتم:

_توام اینکارو برای من کردی...وقتی سیامک میخواست منو بکشه تو سپرم شدی!

بازوهایم را محکم بین انگشتانش فشرد و فریاد زد:

_من مَــردم!تو فقط یه دختر بچه ای!

_ اره ، من یه دختربچه ام که نمیخوام مَردم اسیب ببینه !

#پارت_295

انگار اب روی اتش خشـمش ریختم .
ارام شد و گاردش را رها کرداما من دیگر نمیتوانستم زیر این نگاه داغ و ذوب کننده بمانم !

مقابل چشم های متعجبش به سرعت عقب کشیده و با قدم های بلند ازش دور شدم.

کلاه قرمزم رو تا ابروهایم پایین کشیدم و بی اختیار اشکم چکید .

اولین تاکسی که مقابلم توقف کرد دربست گرفتم ، سوار شدم ادرس خونه رو دادم .

سرم رو به شیشه بخار گرفته عقب چسباندم و قطره قطره اشکم روی گونه ام چکید .

بغض داشت خفم میکرد!

من چیکار کردم!؟
نباید فرار میکردم ،باید میموندم و...

میموندم و چی...!؟
میگفتم تو منو مثل خواهرت مییینی اما منه احمق عاشقتم!؟

اصلا تقصیر اونه با محبتاش...
نه تقصیر اون نیست که من بی جنبه ام...!

خدایا من چم شده!؟

با سوار شدن یک مرد در جلو ویکی هم در کنارم به خودم اومدم و گفتم:

_اقا من دربست گرفتما!!

باحس تیزی چاقو توی پهلوم نفسم برید.
مردی که جلو نشسته بود رو به من چرخید و گفت:

_چه هلویی!

دست روی دستگیره گذاشتم و محکم کشیدم اما قفل بود!

بازومو محکم کشید سمت خودش و چاقوشو بیشتر توی پهلوم فشار داد...

از ترس زبانم قفل شده بود و به مِن مِن افتادم.

_و..ولم..کنـ..ید!

هرسه خندیدند و بدن من بیشتر لرزید!
از ترس گوشه صندلی جمع شدم با دیدن مسیر نااشنا به هق هق افتادم.

با یاد اوردن اینکه گوشیم توی جیبم بود نامحسوس دست در جیبم فرو بردم و چشم بسته شماره سروش رو گرفتم.

تنها دعایی که میکردم این بود که جواب دهد.
با لرزیدن گوشی در جیبم متوجه برقراری تماس شدم.

با صدایی که میلرزید جوری که صدام به سروش برسه گفتم‌:

_توروخدا ولم کنید...قول میدم به پلیس چیزی نمیگم...هرچی پول توی کیفمم هست بردارید...

مردی که جلو نشسته بود گفت:

_پولات برا خودت...امشب خوب حال بدی یه پولی ام بهت میدم!


#پارت_296

چرخید و به مردی که کنارم نشسته بود گفت:

_کیفشو بگیر جیباشم بگرد گوشی نداشته باشه بگ* بریم!

نفسم از ترس بند امد...
کیفم را از بغلم بیرون کشید و از پنجره بیرون انداخت...

دستش که سمت مانتوم اومد کشیده محکمی در گوشش زدم و گفتم:

_حتی فکرشم نکن که بزارم بهم دست بزنی!!

چاقورو جلوی صورتم تکان داد و گفت:

_حالا ببینم میزاری یا به کری خوندنت ادامه میدی!؟؟؟

با صدای بوق بلند و ممتد ماشین پشت سری مردی که جلو نشسته بود فحشی زیر لب نثار یارو کرد و گفت:

_خبر مرگت بگیر از بغل برو دیگه!
چه دردته نور بالا میزنی...مسعود چاقوتو بیار پایین این یارو دردسر نشه!

سر چرخاندم و با دیدن ماشین مشکی درست پشت سرم نور امید توی دلم روشن شد .

زمزمه کردم:

_سروش...

با صدای بلند مرد راننده حواسم به جلو جلب شد ...

چهارتا ماشین سیاه رنگ پلیس انتهای خیابان را بسته و افرادی اسلحه به دست و اماده شلیک ما راهدف گرفته بودند !!!

مردی که کنار راننده نشسته بود گفت:

_گاز بده ردشو!!

راننده با وحشت گفت:

_اما طاها...

مرد فریاد کشید:

_گفتـــم ردشـــو

با صدای شلیک گلوله جیغ کشیدم و دست روی گوشام گذاشتم.

اون گلوله که مستقیم به چرخ جلو اون هم توی سرعت ۱۶۰ برخود کرد ماشین بالافاصله به دور خودش چرخید !!

نمیدونم چند دور زد ، کی به گاردریل کنار اتوبان خوردیم کی چرخش متوقف شد وقتی به خودم اومدم که سروش بدن کوفتته و زخمی ام را از بدنه له شده ماشین بیرون کشید و با دو به سمت ماشینش رفت.

با نشاندنم در ماشین بوسه ای به سرم زد و گفت:

_لعنت به من نباید میذاشتم بری..منو ببخش...چشم باز کرده و گفتم:

_سروش...خوبم.

دست هایش را دور صورتم قاب گرفت و گفت:

_میریم دکتر...اروم باش خب!؟

خندیدم و نگذاشتم دستاشو از صورتم جدا کنه زمزمه کردم:

_تو اب قند لازمی نه من!

لب تر کردم و ادامه دادم:

_فقط تشنمه ،خوبم.

دست گوشه پیشانیم کشید که سوزش شدیدی رو حس کردم و چشم هام جمع شد .
با اخم و جدیت گفت:

_ اول میریم دکتر زخمت بخیه میخواد...بعدش حرف میزنیم.

#پارت_297

از درد و سوزش پیشانیم اشک توی چشمهام حلقه زد.

روی دو زانو خم شد و گفت:

_اشک نریز...!

در را بست و به سمت در راننده رفت ان را باز کرد و قبل از اینکه بنشیند رو به یکی از پلیس هایی که ایستاده بود گفت:

_یزدان !
میسپارمشون به تو!

مرد سری تکان داد و گفت:

_خیالت راحت.

کمتر از ده دقیقه به نزدیک ترین ییمارستان رسیدیم و بالافاصله وارد بخش شدیم و با وجود اشناهای سروش سریعا برای عکس برداری و انجام ازمایشات جابه جاشدم!!

بعد از چندین مرحله ازمایش و عکس و... دکتری که حالا فهمیده بودم پسر عمه سروش است گفت:

_خداروشکر به جز پیشونیش و کوفتگی پای چپش که اونم به زودی و با یه کرم که تو نسخه نوشتم خوب میشه مشکلی نیست .

دست روی باند روی پیشونیم گذاشتم و جوری که به گوش سروش برسه گفتم:

_منم گفتم چیزیم نیست ، کو گوش شنوا!

سروش چشم غره ای نثارم کرد و با پسر عمه اش مردانه دست داد و خداحافظی کرد.

باهم از بیمارستان بیرون زدیم سروش به سمت ماشینش رفت و من هم مثل کودک خطاکار که پدرش را عصبانی کرده دنبالس میدویدم ...

هردو روی صندلی هایمان نشستیم که قفل مرکزی را زد و به سمتم چرخید اما من مصرانه به جلو نگاه میکردم.

انگشتانش رو فرمان ضرب گرفت و بعد از چند لحظه سکوت طولانی گفت:

_من چه نقشی برات دارم!

خواستم دهان باز کنم که محکم تر گفت:

_توی زندگیت...توی قلبت...حست به من چیه!؟

#پارت_298


لب گزیدم و سرم را به سمت پنجره گرفتم:

_خواهش میکنم نخواه که...

فریاد زد :

_میخوام بدونم توام مثل منی یا نه!؟
جوابم انقدر سخته!؟

بدنم میلرزید دلیلش رو نمیدونستم ،هیجان،ترس نمیدونم هرچی بود از درون داشت من میخورد...
با صدای ارومی گفتم:

_نه !
من احساسم مثل تو نیست!
نمیتونم تورو مثل یه برادر دوست داشته باشم !
نمیتونم بشم اونی که تو میخوای!

من دنیام با کلی ارزوی کشته شده و تو اخرین ارزویی هستی که دارم و کشته میشه...!

چانه ام را به سمت خودش چرخاند و گفت:

_ نمیخوام برادرت باشم...میخوام خودت باشی!
دنیایی که سروش عاشقش شده!

مات به صورتش نگاه میکردم که لبخند مهربانی گوشه لبش نشست و زمزمه کرد:

_هوم!؟

انگشتم را به سمتش گرفته و گفتم:

_تو عاشقــه من !؟

خندید که چال لپش نمایان شد زمزمه کرد:

_مگه من ادم نیستم!؟دل ندارم!؟

شانه ای بالا انداختم که جدی و محکم گفت:

_زنم شو!

متعجب نگاهش کردم و ناگهان به قهقهه خندیدم و گفتم:

_این دیگه چه مدلشه!!

دستم رو کشید و سرم رو روی سینه اش گذاشت:

_این مدل منه....

_باید یه جور دیگه بگی!

سرم را بلند کرد و گفت:

_چجوری!؟

صدامو صاف کردم و گفتم:

_ببین اینجوریه...با من ازدواج میکنی!؟

دست ازادش رو روی ته ریشش کشید و گفت:

_نه من ترجیح میدم ادامه تحصیل بدم!

چشم گرد کرده و جیغی بر سرش کشیدم که دست روی دهانم گذاشت و گفت:

_من شکر خوردم! ابرومونو نبر!
از خدامه زنت بشم راضی شدی!؟

خندیدم و به بازوش کوبیدم :

_محض رضای خدا ادم شو!!

روی صورتم خم شد ، خیره تو چشمام گفت:

_تو هوام باش!
ادم میشم!
این خط این نشون !

#پارت_299

"۳سال بعد"

نگـاه

ربان سفید رو دور دسته گل رز ابی پیچیدم و رو به دنیا که مشغول جابه جایی کاکتوس ها بود گفتم:

_ولشون کن دنیا!
باز میره تو دستت اشکت درمیاد...

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_هر وقت جنابعالی نشستی یه جا منم یه گوشه میشینم !
تو با این وضعت الان باید کنار شومینه بشینی اب پرتقالتو سربکشی بافتنی ببافی نه اینکه بچپی تو این گل فروشی و سفارش بگیری!

لب برچیدم و گفتم:

_من خوبم ،خونه حوصله ام سر میره!

کش و قوسی به بدنش داد و گفت:

_والا من زبونم مو در اورد جواب حسامو خودت میدی !!

دست روی شکم بر امده ام کشیدم و لبخند زدم ...

دنیا که محو رز های ابی شده بود با دیدن لبخندم نگاهش به شکمم افتاد و گفت:

_ اخر جنسیتشونو نذاشتی معلوم کنن نه!؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_سوپرایزن!!
تو و سروش تصمیم ندارید بچه بیارید؟؟
عه عه ! اون گلدونو تکون نده دنیا گیاهش حساسه قهر میکنه!

دستش رو عقب کشید به حالت تسلیم گفت:

_اوه اوه چه ناز نازی!!
من که دوست دارم سروش میگه زوده!
میگه هنوز بچه ام ،یه بچه ام بیارم دیگ هیچی!!

خندیدم و گفتم:

_راست میگه !باید زمان بزاره اول تورو بزرگ کنه!

دست چپش را روی دست راستش کوبید و گفت:

_چشمم روشن !
تو طرف منی یا اون!؟

اب پاش گل هارو دستم گرفتم و گفتم:

_طرف داداشمم!!

پافی روی صورتش زدم و خندیدم.
عطسه ای کرد و گفت:

_خدا قلقلکت بده !
اسمم انتخاب نکردین یعنی!؟

با خستگی دست به کمرم گرفتم و روی صندلی نشستم :

_پسر باشن هامین و هامون

صدای حسام رو شنیدم که با پاکت شیرینی وارد گل فروشی شد و گفت:

_دختر باشن ، هلن و هلیا!

سروش و به دنبالش بردیا و هانیه دختر عموش که جدیدا نامزد کرده بودند وارد شدند.
خواستم از جام بلند شم که دنیا دست روی شونه هام گذاشت و گفت:

_کسی از تو توقع نداره بشین دیونه ام نکن!

هانیه با لبخند از بردیا فاصله گرفت و با دو قدم بلند به سمتم اومد و گفت:

_عزیزم چقدر بزرگ شده!

بردیا شاخه رزی از داخل گلدون بیرون کشید و گفت:

_تقریبا ۵ماه از وقتی نگاهو دیدی میگذره هانی خانم!

هانیه دستی روی شکمم کشید و گفت :

_کی میان پس!؟

حسام جعبه شیرینی رو به سمتم گرفت که ناخواسته روی پام گذاشتم و دونه دونه به سمت دهانم بردم و باهمان دهان پر گفتم :

_چند روز دیگه میان،هنوز خبری نیست جز مشت و لگداشون!

چند دقیقه گذشت و با دیدن سکوتشون سر بالا اوردم و بهشون خیره شدم که همه چشم هاشون به دستای من بود !!

سر خم کردم و با دیدن جعبه شیرینی که تقریبا بیشتر از نصف ان را خورده بودم سرخ شدم و گفتم:

_هواسم نبود ببخشید !

لبخند روی لب هاشون کش اومد و حسام روی زانو کنارم نشست و گفت:

_نوش جونت تو الان سه نفری !
بیشتر از ما حق داری!

با دردی که زیر شکمم پیچید شانه حسام رو چنگ زدم و جعبه از دستم رها شد روی زمین افتاد !!

جیغ کشیدم که حسام بالافاصله روی دست هاش بلندم کردم و به سمت ماشین دوید اما پلک هام از شدت درد روی هم افتاد و درون سیاهی فرو رفتم...

#پارت_300

"بخش آخر "

با حس دستی که روی سرم کشیده میشد چشم باز کردم ...

طناز و بی بی کنار تختم نشسته بودن و چشم هاشون سرخ بود ...

دستم رو بلند کردم و روی شکمم کشیدم از جای خالی بچه هام دلم ریخت !

با صدای خش داری گفتم:

_بچه هام... کجان!؟؟؟

طناز خندید و گفت :

_شاید بهتر باشه بگی پسرام کجان!!

چشم هام برق افتاد و لبخند روی لبهام نقش بست که حسام با دو نوزاد کوچک و سرخ وارد اتاق شد !

از دیدن دو پسر کوچکی که از وجود منو حسام بود در دلم عروسی برپا شد .

حسام بادیدنم چشم های سرخ شده اش رو بست و خدارو شکر گفت!

با کمک بی بی و طناز نشستم و دستم رو برای در اغوش کشیدنشون باز کردم.

حسام به نرمی هر دو را در اغوشم گذاشت و گفت:

_اینم فتوکپی های من!

****

دست روی شانه های حسام گذاشتم و زمزمه کردم:

_بچه ها رسیدن...

دستم را کشید و کنارش روی مبل نشاند .
بوسه ای روی موهام نشاند و گفت:

_اون بچه هایی که بهشون میگی بچه الان سی و چهار سالشونه!!

دست روی ریشش کشیدم و گفتم:

_حتی اگه هفتاد سالشونم بشه بازم بچه ان!

با صدای چرخیدن کلید در قفل در سرچرخاندم و با دیدن قد و قامت رشید پسرام خدارا شکر کردم.

هامون در حالی که لب میجوید گفت:

_اون پروند مال منه هامین...این اخرین هشداریه که بهت میدم !
سرگردی که باش!
مشکل تو شرکت من به وجود اومده ابروی من وسطه خودم میرم!

هامین با خونسردی پوزخندی روی لب هاش نقش بست و گفت:

_سعی کن هرچی برادر بزرگت میگه بگی چشم!!
اعضای اون باند خطرناکن و من اجازه نمیدم مثل یه حیوون نجیب بری قاطیشون بشی !
خودم میرم برادر!

هامون که مشخص بود از دست هامین حرصش گرفته توپ بسکتی که کنار در گذاشته بود برداشت و محکم به سمت هامین پرت کرد اما هامین ان را بین زمین و هوا گرفت و در حالی که روی زمین ضرب میگرفت گفت :

_فقط بگو چشم داداش کوچیکه!!!

بین فریاد های هامین و هامون ، همراز ۲۳ساله ام از اتاق بیرون امد و درحالی که هندزفریش رو از گوشش بیرون میکشید گفت:

_اه باز شما دوتا اومدین دعوای کی از همه بزرگتره رو باز کردید!

هامین و هامون با دیدن همراز لبخندی روی لب هاشون نشست به سمتش دویدن تا قلقلکش بدن که حسام گفت:

_دست به دخترم زدید نزدید!!
همه گوشت تنش از دست شما دوتاجونور ریخته!

همراز با لبخند پیروزی به سمت حسام دوید و در حالی که سرش رو میبوسید گفت:

_ای من قربون بابای جذابم برم مگه شما بگید این دوتا غولتشن دست از سر من بردارن!

هامون خط و نشانی با چشم برای همراز کشید که حسام گفت:

_اقا هامون شما حرفی داری به من بزن!!
چشماتم به من بدوز ببینم دردت چیه!

هامین با همان لباس سبز و رسمی اداره ، احترام نظامی گذاشت و گفت:

_با اجازه اهل خانه من میرم دوش بگیرم دو سوته حاضرم .

با رفتن هامین ،هامون بوسه ای بر سرم زد و گفت:

_منم یه دوش بگیرم برای راند دوم با این یارو حاضر شم !

همراز نیز خانومانه از بغل حسام جدا شد و گونه ام رو بوسید و گفت:

_کیفمو بردارم جلدی میام!

با رفتن هر سه تاشون سر روی شانه حسام گذاشته و زمزمه کردم:

_هامین و هامون دقیقا مثل تو ان البته هامین سخت تر از تو و هامونه!

بوسه ای به شقیقه ام زد و گفت:

_دور از جونش درست شبیه پدر خدابیامرزمه!
خدا همشونو عاقبت بخیر و خوشبخت کنه
#پارت_301

__سوم شخص ___



هامین با جدیت رو به حسام گفت:

_بابا برو پیش عمو من و هامون زیر انداز و بقیه وسیله هارو پهن میکنم .

سروش دست بر شانه جوانک حسام چهره گذاشت و گفت:

_پهن میکنی یا اسفالت مرد حسابی!
یادمه یه حسام نریمان میگفتیم تک تک اونایی که با حسام برخورد داشتن مو به تنشون سیخ میشد الان یه هامین نریمان میگیم طرف قبرشو کنده توش دراز کشیده !!!

بردیا و سهیل همراه پسرانشان ،باربد و سعید به جمع مردانه اضافه شدند و برای دست انداختن سرگرد جذاب و پرجذبه اماده شدند !

هامون بازنگ خوردن تلفن همراهش با ببخشیدی از جمع عذر خواهی کرد و به گوشه خلوتی رفت تاجواب وکیل شرکت را بدهد.

نگاه هم در کنار طناز ،دنیا و هانیه روی زیر انداز نزدیک رودخانه نشسته و غرق خاطرات شد هانیه دست روی شانه نگاه گذاشت و گفت:

_ زود بزرگ شدن مگه نه!؟

چشم های نگاه روی لبخند ارام و متین هانیه نشست و گفت:

_ ماهم باهاشون پیر شدیم !

طناز عینک افتابی اش را بالای موهایش گذاشت و گفت:

_ عزیزم کی گفته ما پیر شدیم ؟
راستی من هنوز اون ست سفید و گیپوری رو یادم نرفته اخر نتونستم ببینمش!!

نگاه شیشه ابی که کنارش بود را باز کرده و گفت:

_ تو تنت میخواره طناز!!

طناز هم با برداشتن شیشه ابی از جایش بلند شد و گفت:

_ اوف چجورم!

با پاچیده شدن اب درون بطری به صورت های همدیگر اب بازیشان شروع شد و همراز و هانیه و دنیا هم به جمع انها اضافه شدند و صدای خنده هایشان فضای باغ سر سبز و خوش اب و هوای انجا را دربر گرفت .

حسام ،بردیا ،سروش و سهیل هم با لبخند خیره زنانی شدند که برای بدست اوردنشان کم عذاب نکشیدند و خدا میدانست لبخندشان به انها جان تازه میبخشید !


" خوشبختی شاید به اندازه یک نفس با ما فاصله داشته باشه
فقط کافیه عمیق نفس بکشیم ،پاک بمونیم و سرنوشتمون رو قبول کنیم .
قدم هامون رو درست برداریم ....
به گذشته برنگردیم گذشته ایندمون رو نمیسازه !
اولویت هامون رو مشخص کنیم و برای ارزوهامون بجنگیم .
هر روز و هر ساعت سرنوشت منتظر اولین قدم مابرای رسیدن به ارزوهامونه تا راه رو برامون تنگ تر و تاریک تر کنه اما...
تنها راه نجاتمون امید و عشقه "

پایان |6 امین روز از پنجمین فصل سال
🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...