نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

👇 👇 👇 تقویم نجومی👇 👇 👇 ✴ ️ یکشنبه 👈 31 شهریور 98 👈 22 سپتامبر 2019👈 22 محرم الحرام 1441 🏛 مناسبت های اسلامی و دینی. 🔲 رسیدن لشکر امیر المؤمنین علیه السلام ...

👇 👇 👇 تقویم نجومی👇 👇 👇 ✴ ️ یکشنبه 👈 31 شهریور 98 👈 22 سپتامبر 2019👈 22 محرم الحرام 1441 🏛 مناسبت های اسلامی و دینی. 🔲 رسیدن لشکر امیر المؤمنین علیه السلام به صفین(37 هجری) 🔲 وفات شیخ طوسی علیه الرحمه (460 هجری) 🔘 اغاز جنگ تحمیلی ...

۶ ساعت پیش
8K
پارت سوم_ #Dark_Night (نظر بدهید) شوگا:داشتیم غذا مون رو میخوردید که از توی بیسیم یه صدایی امد.. _کمیسر لی.. دونگهه:بله میشنوم _یه مورد گمشده مشکوک گزارش شده ادرس و میدم برسی کنید! دونگهه: بله لطفابدید ...

پارت سوم_ #Dark_Night (نظر بدهید) شوگا:داشتیم غذا مون رو میخوردید که از توی بیسیم یه صدایی امد.. _کمیسر لی.. دونگهه:بله میشنوم _یه مورد گمشده مشکوک گزارش شده ادرس و میدم برسی کنید! دونگهه: بله لطفابدید ادرس و داد و دونگهه یه قلپ از نوشابه اشو خورد و یه اه بلند ...

۱۳ ساعت پیش
18K
رمان زندگی دوباره پارت ۲۷ با اعصبانیت فریاد کشیدم -حرف بزن لعنتی با چشمای تر شدع فریاد زد -من دلژین نیستم با چشماهی بت زدع بهش خیره شدم. همینطور ک اشکاش از چشماش میبارید گفت: ...

رمان زندگی دوباره پارت ۲۷ با اعصبانیت فریاد کشیدم -حرف بزن لعنتی با چشمای تر شدع فریاد زد -من دلژین نیستم با چشماهی بت زدع بهش خیره شدم. همینطور ک اشکاش از چشماش میبارید گفت: -من دلژین فدایی نیستم نا خواهریت ک عین خواهرت دوسش داری نیستم من فقط ی ...

۱۳ ساعت پیش
17K
نوشتی از همان اول برایم ... دوستت دارم علی رغم همه ، دل شوره هایم ، دوستت دارم نوشتم اینکه بعد از تو ، جهان دلتنگی محض است نوشتم اینکه من هم مبتلایم ، دوستت ...

نوشتی از همان اول برایم ... دوستت دارم علی رغم همه ، دل شوره هایم ، دوستت دارم نوشتم اینکه بعد از تو ، جهان دلتنگی محض است نوشتم اینکه من هم مبتلایم ، دوستت دارم! تو می خندی و دنیا ، بر مدار خنده ات شاد است چنان حیران ...

۱۳ ساعت پیش
12K
#پارت۴۲ با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اهورا با شنیدن صدای خانم بزرگ لبخند محوی روی لباش نشست و گفت: ـ سلام مامان. خانم بزرگ: سلام! نگفتی این وقت ...

#پارت۴۲ با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اهورا با شنیدن صدای خانم بزرگ لبخند محوی روی لباش نشست و گفت: ـ سلام مامان. خانم بزرگ: سلام! نگفتی این وقت روز اتفاقی افتاده که اومدی اینجا؟ اهورا خندید و گفت: چند وقتی می‌خوام مهمونتون باشم! ...

۱۳ ساعت پیش
16K
❤ 🍃 محبوبِ من! میدانی؟! زن بودن عجیب میچسبد؛ وقتی تو آنقدر در من ریشه دوانده ای که دوست دارم تمامِ عمر را برایت زنانگی کنم و پا به پایت پیر شوم... میخواهم برایت بنویسم: ...

❤ 🍃 محبوبِ من! میدانی؟! زن بودن عجیب میچسبد؛ وقتی تو آنقدر در من ریشه دوانده ای که دوست دارم تمامِ عمر را برایت زنانگی کنم و پا به پایت پیر شوم... میخواهم برایت بنویسم: دوستت دارم؛ به وقتِ خیس شدن هایمان زیر بارانِ تندِ اردیبهشت... به زیبایی شکوفه های ...

۱۷ ساعت پیش
15K
#پارت۴۱ پاکش کردم و حرصی به خودم نهیب زدم: آروم باش ماهرخ...قرار نیست انقدر نازک نارنجی باشی...قوی باش دختر! ماشین رو روشن کردم و به سمت عمارت راه افتادم. وارد باغ عمارت که شدم اردشیرخان ...

#پارت۴۱ پاکش کردم و حرصی به خودم نهیب زدم: آروم باش ماهرخ...قرار نیست انقدر نازک نارنجی باشی...قوی باش دختر! ماشین رو روشن کردم و به سمت عمارت راه افتادم. وارد باغ عمارت که شدم اردشیرخان رو دیدم که روی صندلی نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود، نمیدونم ...

۱ روز پیش
38K
#پارت۴۰ سر چرخوندم ولی اهورا رو ندیدیم، به من میگه دیر نکنی ولی خودش عیبی نداره! روی یه میز دو نفره منتظر نشستم گارسون اومد و خواست سفارشات رو بگیره که گفتم منتظر کسی هستم. ...

#پارت۴۰ سر چرخوندم ولی اهورا رو ندیدیم، به من میگه دیر نکنی ولی خودش عیبی نداره! روی یه میز دو نفره منتظر نشستم گارسون اومد و خواست سفارشات رو بگیره که گفتم منتظر کسی هستم. ده دقیقه بعد در کافه باز شد و اهورا و دو مرد همراهش وارد شدن، ...

۱ روز پیش
37K
برام یه گوشی میخری؟ نه جدی جدی میگم برام یه گوشی میخری خب!چی میشه مگه گوشیم شکسته نمیتونم بیام ویسگون مطلب بزارم به طرز وحشتناکی از این شیوه زندگی خسته شدم ووحشتناک ترهم به طرزوحشتناکی ...

برام یه گوشی میخری؟ نه جدی جدی میگم برام یه گوشی میخری خب!چی میشه مگه گوشیم شکسته نمیتونم بیام ویسگون مطلب بزارم به طرز وحشتناکی از این شیوه زندگی خسته شدم ووحشتناک ترهم به طرزوحشتناکی اصرار به ادامه دادنش دارم یه وقتایی ادما چون تقریبا شرایطت و طرف مقابلشو درک ...

۱ روز پیش
25K
#پارت73: ۱۳ ساعت بعد: کمتر از ۲۰ دقیقه دیگه به مرز بندر عباس می رسیدم. تمام نیروهای مسلح اونجا آماده و کلی منطقه ی مرزی رو محاصره کرده بودن، دیگه هیچ راه فراری وجود نداشت. ...

#پارت73: ۱۳ ساعت بعد: کمتر از ۲۰ دقیقه دیگه به مرز بندر عباس می رسیدم. تمام نیروهای مسلح اونجا آماده و کلی منطقه ی مرزی رو محاصره کرده بودن، دیگه هیچ راه فراری وجود نداشت. کمرم از نشستن زیاد خشک شده بود. به عقربه های ساعتم نگاه می کردم. همزمان ...

۱ روز پیش
37K
#پارت73: ۱۳ ساعت بعد: کمتر از ۲۰ دقیقه دیگه به مرز بندر عباس می رسیدم. تمام نیروهای مسلح اونجا آماده و کلی منطقه ی مرزی رو محاصره کرده بودن، دیگه هیچ راه فراری وجود نداشت. ...

#پارت73: ۱۳ ساعت بعد: کمتر از ۲۰ دقیقه دیگه به مرز بندر عباس می رسیدم. تمام نیروهای مسلح اونجا آماده و کلی منطقه ی مرزی رو محاصره کرده بودن، دیگه هیچ راه فراری وجود نداشت. کمرم از نشستن زیاد خشک شده بود. به عقربه های ساعتم نگاه می کردم. همزمان ...

۱ روز پیش
37K
تو زندگیم آدم عجیب و غریب کم ندیدم ... از حسن شیره ای که به دست راست خودش فحش ناموس می داد , که چرا تو خماری زدی تو گوش بچه م ...! تا زهره ...

تو زندگیم آدم عجیب و غریب کم ندیدم ... از حسن شیره ای که به دست راست خودش فحش ناموس می داد , که چرا تو خماری زدی تو گوش بچه م ...! تا زهره خانوم که زنبیل خریدش رو برمی داشت , می رفت محله ی قدیمی ، به ...

۱ روز پیش
46K
ما کوچیکآ خدامون بزرگه ❤ عاشق متن آهنگش شدم 💔 ****** من برم هیشکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشه طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه کاش میشد اینو لااقل بدونی موندم اینجا ...

ما کوچیکآ خدامون بزرگه ❤ عاشق متن آهنگش شدم 💔 ****** من برم هیشکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشه طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه کاش میشد اینو لااقل بدونی موندم اینجا که تنها نمونی عاشقم واقعا نه از این عشقای یه قرونی زندگی عین دریای بی ...

۲ روز پیش
15K
#اتفاقی_شوم پارت دوم خودشو بهم تحمیل کرد ... و اتفاق افتاد .... درست ... وقتی که ... دو ساعت قبل ارزو کرده بودم که ... امسال سال خوبی داشته باشم .... در رو بست و ...

#اتفاقی_شوم پارت دوم خودشو بهم تحمیل کرد ... و اتفاق افتاد .... درست ... وقتی که ... دو ساعت قبل ارزو کرده بودم که ... امسال سال خوبی داشته باشم .... در رو بست و از اتاق رفت بیرون ، زانو هام تو سینه هام جمع کرده بودم و بیصدا ...

۲ روز پیش
52K
#پارت۳۶ با افتادن این اتفاقات دیگه حتی دلم نمی‌خواست نگاهم به اردشیر بیوفته، رابطمون سرد و بی روح شد مثل دوتا سنگ شدیم، سرد و بی احساس...پسر بزرگمم بخاطر اهورا با اردشیر جر و بحث ...

#پارت۳۶ با افتادن این اتفاقات دیگه حتی دلم نمی‌خواست نگاهم به اردشیر بیوفته، رابطمون سرد و بی روح شد مثل دوتا سنگ شدیم، سرد و بی احساس...پسر بزرگمم بخاطر اهورا با اردشیر جر و بحث کرد و اونم از این عمارت کوفتی رفت، این عمارت برام شده بود درست مثل ...

۲ روز پیش
49K
#بخون اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم. خونه شون دو تا کوچه با ما فاصله داشت. من هر روز ساعت هفت صبح ، صبحونه خورده یا نخورده از خونه می ...

#بخون اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم. خونه شون دو تا کوچه با ما فاصله داشت. من هر روز ساعت هفت صبح ، صبحونه خورده یا نخورده از خونه می زدم بیرون...زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم می خورد. از خونه مون تا مدرسه بیست ...

۲ روز پیش
58K
مرا باور کن پارت ۴: دلبر: تو اوج خواب نازنینم بودم که: دولت من... مجلس من... بدنو تکون بده تکون بده...هی بیکاری داریم بی آبی داریم... این دیگه چه آهنگه مضخرفه ای از کجا می ...

مرا باور کن پارت ۴: دلبر: تو اوج خواب نازنینم بودم که: دولت من... مجلس من... بدنو تکون بده تکون بده...هی بیکاری داریم بی آبی داریم... این دیگه چه آهنگه مضخرفه ای از کجا می یاد وای خداااا حالا بس میکنه هیه تکرار میشه سرم الآن منفجر میشه وااای تازه ...

۳ روز پیش
72K
#پارت۳۴ صدای بغض دار خانم بزرگ به گوشم رسید که گفت: بیا تو ماهرخ جان. رفتم داخل، روی تخت کنار خانم بزرگ نشستم، دستاش رو توی دستام گرفتم و با ناراحتی گفتم: ـ الهی دورتون ...

#پارت۳۴ صدای بغض دار خانم بزرگ به گوشم رسید که گفت: بیا تو ماهرخ جان. رفتم داخل، روی تخت کنار خانم بزرگ نشستم، دستاش رو توی دستام گرفتم و با ناراحتی گفتم: ـ الهی دورتون بگردم چرا انقدر خودتون رو عذاب میدین؟ خانم بزرگ اشکاش رو پاک کرد و گفت: ...

۳ روز پیش
21K