نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

💠 عرش و فرش و عوالم وجود با نام امیر المومنین علیه السلام سرپا هستند 🔹 سید بن طاووس رضوان الله علیه روایت کرده است: 🔸 ابن عباس گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و ...

💠 عرش و فرش و عوالم وجود با نام امیر المومنین علیه السلام سرپا هستند 🔹 سید بن طاووس رضوان الله علیه روایت کرده است: 🔸 ابن عباس گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: سوگند به کسی که مرا به حق بشارت دهنده برانگیخت! کرسی و عرش ...

۱ ساعت پیش
5K
#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. ...

#پارت۷۱ باد ملایمی که میومد و صدای آبی که از بین تختا رد میشد فضا رو دلنشین تر و دلچسب تر کزده بود. سکوت آزار دهنده‌ای بینمون بود و این سکوت رو بالاخره فراز شکوند. فراز: روزه سکوت گرفتید، مُردم بابا! با تموم شدن حرفش با نگاه جدیه اردشیرخان رو ...

۱ ساعت پیش
8K
همینجوری که نفساش میخورد توی صورتم گفت_میدونی که روت حساسم دست خودم نیست وقتی مردی غیر خودم بهت نگاه میکنه یا کنارته عصبی میشم .همینجوری که داشت حرف میزد کراواتشو کشیدمو و لباشو بوسیدم خواستم ...

همینجوری که نفساش میخورد توی صورتم گفت_میدونی که روت حساسم دست خودم نیست وقتی مردی غیر خودم بهت نگاه میکنه یا کنارته عصبی میشم .همینجوری که داشت حرف میزد کراواتشو کشیدمو و لباشو بوسیدم خواستم ازش جدا بشم ولی دو تا دستاشو گذاشت دو طرفمو و زندانیم کرد چند دقیقه ...

۱ ساعت پیش
15K
#پارت۳۵ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای 🔞 کلافه بودم و حوصلهٔ خودم را نداشتم چه برسد به این‌که به صحبت‌های او گوش دهم. بالاخره استاد به کلاس آمد و به محض شروع شدن ...

#پارت۳۵ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای 🔞 کلافه بودم و حوصلهٔ خودم را نداشتم چه برسد به این‌که به صحبت‌های او گوش دهم. بالاخره استاد به کلاس آمد و به محض شروع شدن تدریس، سارا هم رضایت داد سکوت کند. آن روز که چیزی از درسی که استاد ...

۲ ساعت پیش
19K
با یادآوری روزی که با سارا دوست شدم، اشکم روی گونه‌ام چکید؛ دختر مهربان، سرزنده و جسوری بود. برخلاف من که همیشه ترجیح می‌دادم سکوت کنم و انرژی‌ای در جمع یا کلاس‌های دانشگاهی نداشتم. روی ...

با یادآوری روزی که با سارا دوست شدم، اشکم روی گونه‌ام چکید؛ دختر مهربان، سرزنده و جسوری بود. برخلاف من که همیشه ترجیح می‌دادم سکوت کنم و انرژی‌ای در جمع یا کلاس‌های دانشگاهی نداشتم. روی صندلی ردیف آخر نشسته بودم و با غم به مشکلات خودم فکر می‌کردم. می‌دانستم قلباً ...

۲ ساعت پیش
15K
ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید ...

ارکا نفسش و عمیقا بیرون داد و گفت : -این‌قدر حال‌تون مساعد هست که بتونید به سؤالاتم جواب بدین؟ قبل از این‌که بتوانم جوابش را بدهم، مادرم اعتراض کرد: -چه سؤالی؟ چی می‌گید شما؟ نمی‌بینید دخترم روی تخت بیمارستانه؟ آرکا با لحنی آرام اما جدی گفت: -می‌بینم، اتفاقاً به‌خاطر مساعد ...

۲ ساعت پیش
18K
پارت #۳۱ #رمان_شیطان_زاده 🔞 دستش را روی دهان آیسان قرار داد، دست دیگرش را روی بینی‌اش گذاشت و با لحن ترسناکی گفت: -هیسسس! -آیسان، آیسان دخترم چیزی شده؟ صدای مادرش که رفته رفته به اتاق ...

پارت #۳۱ #رمان_شیطان_زاده 🔞 دستش را روی دهان آیسان قرار داد، دست دیگرش را روی بینی‌اش گذاشت و با لحن ترسناکی گفت: -هیسسس! -آیسان، آیسان دخترم چیزی شده؟ صدای مادرش که رفته رفته به اتاق نزدیک‌تر می‌شد، اشکش را جاری کرد. عفریت سر آیسان را به دیوار پشت سر کوباند ...

۲ ساعت پیش
13K
#خان_زاده #پارت181 * * * * * خبر طلاقم از اهورا مثل بمب توی روستا پیچید و بمب دوم وقتی ترکید که اهورا قیام کرد که مهتاب و طلاق بده! دیگه هر کی و می‌دیدی ...

#خان_زاده #پارت181 * * * * * خبر طلاقم از اهورا مثل بمب توی روستا پیچید و بمب دوم وقتی ترکید که اهورا قیام کرد که مهتاب و طلاق بده! دیگه هر کی و می‌دیدی داشت راجع به خان زاده حرف می‌زد روزی صد نفر میومدن تا از زیر زبون ...

۳ ساعت پیش
14K
#فلسفه_زیارت_اربعین_قسمت_سوم در تمام این ماجرایی که برای امام حسین علیه السّلام اتّفاق افتاده، کجایش اوج مقتل است ⁉ ️ عمّان این‌طوری می‌گوید 👈 حضرت یک نگاهی کرد که دیگر چه مانده در دستش، صدای علی‌اصغر ...

#فلسفه_زیارت_اربعین_قسمت_سوم در تمام این ماجرایی که برای امام حسین علیه السّلام اتّفاق افتاده، کجایش اوج مقتل است ⁉ ️ عمّان این‌طوری می‌گوید 👈 حضرت یک نگاهی کرد که دیگر چه مانده در دستش، صدای علی‌اصغر را شنید، گفت این خودش است. امام حسین یک جمله گفته که این را هیچ‌جا ...

۳ ساعت پیش
13K
#رمان_مثلث_برمودا پارت⑨ و به یه میز دو نفره که اونم باشمع تزئین شده بود متصل شد فقط عکسا و تعریفای بابا از جانی رو شنیده بودم ولی یکم ترسیده بودم ولی مثل همیشه خونسرد بودم ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت⑨ و به یه میز دو نفره که اونم باشمع تزئین شده بود متصل شد فقط عکسا و تعریفای بابا از جانی رو شنیده بودم ولی یکم ترسیده بودم ولی مثل همیشه خونسرد بودم لباسم باز بود و بیشتر ترسیدم نشستم رو صندلی خیلی تشنه بودم که یاد حرف ...

۳ ساعت پیش
15K
#فلسفه_زیارت_اربعین_قسمت_سوم دومین احتمال درباره را این گونه مطرح می‌کنم. 👈 اشک خیلی متنوّع است. اشک چیز عجیبی است. تا به‌ حال نتوانستند ماجرای اشک را تحلیل کنند. جزء عجایبی است که خدای متعال در وجود ...

#فلسفه_زیارت_اربعین_قسمت_سوم دومین احتمال درباره را این گونه مطرح می‌کنم. 👈 اشک خیلی متنوّع است. اشک چیز عجیبی است. تا به‌ حال نتوانستند ماجرای اشک را تحلیل کنند. جزء عجایبی است که خدای متعال در وجود انسان خلق کرده است و خوش به سعادت شما که اشک را دارید برای این ...

۳ ساعت پیش
12K
#پارت ۱۴۵ امیر علی : امیر علی ...امیر....پاشو دیگه چشامو نیمه باز کردم وگفتم : چیه ؟ رُز: پاشو وقت شامه دیگه چقدر می خوابی - شام نمی خورم بزار بخوابم رُز: پاشو مهمون داریم ...

#پارت ۱۴۵ امیر علی : امیر علی ...امیر....پاشو دیگه چشامو نیمه باز کردم وگفتم : چیه ؟ رُز: پاشو وقت شامه دیگه چقدر می خوابی - شام نمی خورم بزار بخوابم رُز: پاشو مهمون داریم - کیه ؟! رُز: نمی دونم بابات گفت بیدارت کنم بی حال بلند شدم ودستی ...

۴ ساعت پیش
17K
#پارت ۱۴۲ نازنین: نگاهی به امیر علی انداختم که چه اروم خواب بود چراغ رو خاموش کردم - انگار از جنگ اومده سرمو گذاشتم رو بالش ولی چرا بالش انقدر داغ بود متعجب نگاه کردم ...

#پارت ۱۴۲ نازنین: نگاهی به امیر علی انداختم که چه اروم خواب بود چراغ رو خاموش کردم - انگار از جنگ اومده سرمو گذاشتم رو بالش ولی چرا بالش انقدر داغ بود متعجب نگاه کردم خندم گرفته بود بازوی امیر علی چه شباهتی به بالش داشت سرمو گذاشتم رو بازوش ...

۴ ساعت پیش
18K
ای که با من لحظه ای هستی و عمری نیستی بی تو تاریکم، بیا و روشنم کن کیستی... هرچه می پرسم از آن دستی که پنهان کرده ای پای پاسخ های پرسش وار خود می ...

ای که با من لحظه ای هستی و عمری نیستی بی تو تاریکم، بیا و روشنم کن کیستی... هرچه می پرسم از آن دستی که پنهان کرده ای پای پاسخ های پرسش وار خود می ایستی! چیستان تازه ای سر می کشد در حیرتم هر زمان رو به خودم می ...

۶ ساعت پیش
7K
پر زرق وبرق شرکت طنین انداخته بود به بعضیا که می رسیدم سلام میکردم وبه سوال بعضیا جواب میدادم تارسیدم به منشی سام یعنی طوفان خدایی این اسم اصلا بهش نمیخورد باخنده به سمتم اومد ...

پر زرق وبرق شرکت طنین انداخته بود به بعضیا که می رسیدم سلام میکردم وبه سوال بعضیا جواب میدادم تارسیدم به منشی سام یعنی طوفان خدایی این اسم اصلا بهش نمیخورد باخنده به سمتم اومد و خوش خوشانه دست شو روی شونه م گذاشت -سلام مادر نمونه ی سال چطوری ...

۶ ساعت پیش
10K
part8:false god با در اومدن صدای زنگ موبایلش اون حس خوبش خراب شد دستش رو دراز کرد و موبابلش رو ورداشت...بدون دیدن صفحه جواب داد

part8:false god با در اومدن صدای زنگ موبایلش اون حس خوبش خراب شد دستش رو دراز کرد و موبابلش رو ورداشت...بدون دیدن صفحه جواب داد"بله.."با پیچیدن صدای نازک دختر عمه ش به صفحه موبایل نگاهی انداخت"اوه...ججونی چرا اینقدر بداخلاق جواب دادی فقط گفتم امشب بریم بیرون دایی و خاله رو ...

۶ ساعت پیش
17K
#پارت_24 . چشمام گرد شدو لب زدم:چیشد؟...تپش خوبی؟...چشماتو باز کن ببینمت... . دستشو میاره بالا که بزاره رو سرش که مچ دستشو میگیرم و میگم:دست نزن بیا بشین یکم حالت سر جاش بیاد... .مچ دستشو ...

#پارت_24 . چشمام گرد شدو لب زدم:چیشد؟...تپش خوبی؟...چشماتو باز کن ببینمت... . دستشو میاره بالا که بزاره رو سرش که مچ دستشو میگیرم و میگم:دست نزن بیا بشین یکم حالت سر جاش بیاد... .مچ دستشو حرصی از توی پنجه های قوی و مردونم بیرون میکشه و تقریبا داد میزنه:ولم کن...چیه ...

۱۳ ساعت پیش
34K
آرش: شعری بسیار زیبا و پرمعنا با تمام حروف الفبا برای خــــــدا ♥ ️ (ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم (ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم (پ) پشیمانم پریشانم که ...

آرش: شعری بسیار زیبا و پرمعنا با تمام حروف الفبا برای خــــــدا ♥ ️ (ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم (ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم (پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم (ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم (ث) ثنا کردم ...

۱۴ ساعت پیش
19K
روزی بود روزگاری بود ، زمستان و برف بود . صاحب باغ که از خانه ماندن خسته شده بود با خودش گفت : برم به باغم سری بزنم . به باغش رفت . برف روی ...

روزی بود روزگاری بود ، زمستان و برف بود . صاحب باغ که از خانه ماندن خسته شده بود با خودش گفت : برم به باغم سری بزنم . به باغش رفت . برف روی زمین نشسته بود باغبان گفت : دو سه ماه دیگر درختانم دوباره به بار می ...

۱۴ ساعت پیش
34K