نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت هفتادو چهار - لعنت بهش چون پولی که اون سگا میخواستنوبهشون نداد، اگه میداد الان بابای بیچاره من زنده بود بلاخره بغضم ترکیدو گریم‌ گرفت که دارا جعبه دستمال کاغذیو داد دستمو گفت : ...

پارت هفتادو چهار - لعنت بهش چون پولی که اون سگا میخواستنوبهشون نداد، اگه میداد الان بابای بیچاره من زنده بود بلاخره بغضم ترکیدو گریم‌ گرفت که دارا جعبه دستمال کاغذیو داد دستمو گفت : + میدونی با پولی که اون بهشون میداد چند صد نفر از بین میرفتن؟ با ...

۱۱ فروردین 1398
356K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
767K
#آسیبهایی_که_خانواده_را_تهدید_می کند 💢 آسیب های خانواده از دیدگاه قرآن و روایات عواملی که تهدیدکننده بنیان خانواده است 💢 این آسیبهای کلی مربوط به خانواده و آسیبهایی است که زن و شوهر را تهدید می کند ...

#آسیبهایی_که_خانواده_را_تهدید_می کند 💢 آسیب های خانواده از دیدگاه قرآن و روایات عواملی که تهدیدکننده بنیان خانواده است 💢 این آسیبهای کلی مربوط به خانواده و آسیبهایی است که زن و شوهر را تهدید می کند 💢 خانواده، مانند همه نهادهای پرارزش، درمعرض انواع آسیب ها و آفت هایی است که ...

۱ اسفند 1397
723K
روز شانزدهم سوگل:مامان خداحافظ من دارم میرم با شادی آرایشگاه ،شب با بابا میبینمتون مامان:باشع عزیزم شب با کی میایی؟ سوگل:بالاخره یکی هست من و بیاره درینگ درینگ اوه شادی زنگ زد خداحافظ مامان مامان:برو ...

روز شانزدهم سوگل:مامان خداحافظ من دارم میرم با شادی آرایشگاه ،شب با بابا میبینمتون مامان:باشع عزیزم شب با کی میایی؟ سوگل:بالاخره یکی هست من و بیاره درینگ درینگ اوه شادی زنگ زد خداحافظ مامان مامان:برو خدا ب همراهت گوشی رو برداشتم شادی:سوگللللل دوس دارم خفت کنممم میگم دیر میشه چرا ...

۱۱ بهمن 1397
132K
رمان همزاد پارت۳۴ خواستم برم پایین وپارازیت دل وقلوه دادنشون شم که نور دستمو گرفت وروبروم وایستادوگفت: -نرو زشته،مزاحمشون نشو. اخمی کردموگفتم: -زشت به پیرزنی میگن که سوتین نپوشه بره میدونه آزادی. سرشو انداخت پایین ...

رمان همزاد پارت۳۴ خواستم برم پایین وپارازیت دل وقلوه دادنشون شم که نور دستمو گرفت وروبروم وایستادوگفت: -نرو زشته،مزاحمشون نشو. اخمی کردموگفتم: -زشت به پیرزنی میگن که سوتین نپوشه بره میدونه آزادی. سرشو انداخت پایین ولبشو گاز گرفت. -چرا مزاحم نشم؟..مگه تو گڋاشتی منم... سرشو اورد بالا ودستاشو دور گردنم ...

۷ بهمن 1397
31K
نام رمان : آراگل نویسنده : Bita_Icyheart(بیتا شایان) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه ، انتقامی، پلیسی، طنزو... خلاصه : گلرو بیاتی مدلینگ معروفی که به جز بدست اوردن شهرتو پول و رسیدن به رویاهاش ...

نام رمان : آراگل نویسنده : Bita_Icyheart(بیتا شایان) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه ، انتقامی، پلیسی، طنزو... خلاصه : گلرو بیاتی مدلینگ معروفی که به جز بدست اوردن شهرتو پول و رسیدن به رویاهاش به هیچی فکر نمیکنه تو اوج موفقیتش با مشکلات زیادی مواجه میشه و ... گفتار ...

۲۹ دی 1397
91K
آخرین خبر : عاشقانه های فاخر را بشناسید وضوع عشق در حوزه کتاب ایران همیشه با آثار میانمایه و سطحی گره خورده بوده اما در سالهای اخیر موج جدیدی از آثار فاخر و تحلیلی، رُمانهای ...

آخرین خبر : عاشقانه های فاخر را بشناسید وضوع عشق در حوزه کتاب ایران همیشه با آثار میانمایه و سطحی گره خورده بوده اما در سالهای اخیر موج جدیدی از آثار فاخر و تحلیلی، رُمانهای شاخص و جدی، نوید بخش جریانی نو و عمیق در پرداختن به این مقوله همیشه ...

۱۲ دی 1397
506K
یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی ...

یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی کند و همین است که منافق و اهل تزویر ظاهر با باطن یکی می داند ...

۲۴ آذر 1397
1M
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
1M
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
2M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
2M
#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک ...

#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک کردی چون با خودت بودم قرارع با همه اونجوری باشم؟خیلی بیشعوری موزاییکای کف حیاط سرد ...

۴ آذر 1397
228K
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
2M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
724K
به نام خدا مقدمه دست سونوشت مارابه کجاکه نرساند... یادت هست؟!منه لجباز سرتق وتوئه غ بی تفاوت... چگــــــونه درلحظـــــه عاشق شدیم؟ چگونه تا بی نهــــــــ∞ــــــایتی که میگفتیم عاشق ماندیم؟! خیانت کردیم دروغ گفتیم وشنیدیم؛بی تفاوتی ...

به نام خدا مقدمه دست سونوشت مارابه کجاکه نرساند... یادت هست؟!منه لجباز سرتق وتوئه غ بی تفاوت... چگــــــونه درلحظـــــه عاشق شدیم؟ چگونه تا بی نهــــــــ∞ــــــایتی که میگفتیم عاشق ماندیم؟! خیانت کردیم دروغ گفتیم وشنیدیم؛بی تفاوتی نشان دادیم؛دورشدیم؛برای فراموش کردن این بی نهایتِ عشق به کشوری دیگــر سفر کردیم ولی بازهم ...

۲۵ آبان 1397
49K
هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب ...

هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثلا با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه ...

۲۵ آبان 1397
591K
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
2M