ویژه کنید
عکس و تصویر #Part_266 چشم هام رو که باز کردم هیراد با آب قند بالای سرم بود. با ...

#Part_266
چشم هام رو که باز کردم هیراد با آب قند بالای سرم بود.

با دیدن چشم های بازم لبه تخت نشست و سرم رو بوسید

گردنمو بالا داد تا آب قند بخورم.
یه قلپ خوردم که هیراد گفت
_کاش زنده بمونه.. پوف

با تعجب گفتم
_کی زنده بمونه؟

هیراد متعجب نگاهم کرد و گفت
_چی؟

گفتم
_الان گفتی کاش زنده بمونه. کی زنده بمونه؟

هیراد گفت
_من همچین چیزی نگفتم.

با تعجب به هیراد نگاه کردم که صداش توی ذهنم اکو شد
_من که بلتد فکر نکردم. چش شده این.. از کجا فهمید؟

از جا پریدم که هیراد جا خورد
گفتم
_الان گفتی داشتی به این کلمه فکر میکردی

_نگفتم.. داشتم بهش فکر میکردم..
حیرت زده گفتم
_زود باش به یه چیز فکر کن. زود باش

بعد از چند لحظه شکل صندوقی توی ذهنم ترسیم شد
هیجان زده گفتم
_داری به صندوقچه فکر میکنی. درسته؟ صندوقچه ست.. همین که بازش کردیم

هیراد فقط سر تکون داد و شوک زده نگاهم کرد

دور خودم چرخیدم
_وای.. تونستم ذهنتو بخونم.. میتونم ذهن ها رو بخونم

با لبخند شیطونی سمت هیراد برگشتم و گفتم
_از الان سعی کن به چیزی فکر نکنی چون میتونم ذهنت رو بخونم..

هیراد لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشت و گفت
_اگه واقعا هم میتونی این کارو انجام بدی حق نداری ذهن منو بخونی. اینجوری داری به من توهین می‌کنی..

چند لحظه ای سکوت حکم فرما شد،
روی تخت نشستم و بازوهامو بغل گرفتم. هنوزم باورم نمیشد که میتونم ذهن ها رو بخونم!

هیراد روی صندلی نشست.
دستش رو توی دستم گرفتم
_باشه بابا چرا ناراحت میشی.
دیگه ذهنتو نمیخونم.

هیراد که انکار حواسش به حرفای من نبود زیر لب گفت
_بعد خوندن اون صفحه از کتاب اینجوری شدی.. اون کتابی که پدرت گفت همینه..
#Part_267
ناباور دستامو روی دهنم گذاشتم
_نه..

_اره. زود باش به بقیش زل بزن

کتاب رو گرفتم و مشغدل تمر کز روی صفحه ی بعدیش شدم

جملاتش این بار راحت تر شکل گرفتن و تونستم به راحتی صفحه ی بعد رو بخونم..

حدودا دوساعتی طول کشید تا خوندنم تموم شه
بعد از آخرین جمله کتاب رو بستم و به هیراد نگاه کردم
_یعنی الان چی میشه؟دیگه چیا بهم اضافه شده؟

هیراد گیج گفت
_نمیدونم.. پدرتو احضار کن

فکر خوبی بود
دستم رو به گردنبندم گرفتم و به مسعود فکر کردم
ولی کسی ظاهر نشد

هرچی اطرافم رو نگاه کردم بازم کسی رو ندیدم

نا امید به هیراد گفتم
_چرا نمیشه؟ نکنه این قدرتمو از دست داده باشم؟

_نمیدونم..
پوفی کشیدم و گفتم
_بیا بریم نهار بخوریم. میخوام ببینم خارج از این اتاق هم نیروهام عمل میکنه یا نه؟

راستش وسوسه خوندن ذهن گلاره بدجور افتاده بود تو سرم

هیراد باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفتیم
موقع نهار روی ذهن گلاره تمرکز کردم تا فقط افکار اون بیاد توی ذهنم

ولی وقتی که افکارش رو فهمیدم از کارم پشیمون شدم.

اون واقعا منو مثل ملودی دوست داشت و میترسید هیراد بخواد مثل خان ازم سو استفاده کنه.

خیلی از کاری که کرده بودم پشیمون بودم و اعصابم خرد شده بود.

بعد نهار حدس زدم یه دوش اب سرد بتونه ارومم کنه..

تشکری کردم و از سر میز پاشدم

حوله ای برداشتم و توی حموم رفتم
اب سرد که به بدنم خورد لرز کردم ولی بعد از مدتی حس سبکی جاشو به اون حس لرز داد

و اونجا مهم ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم
اینکه ذهن اطرافیانم رو بدون اجازه خودشون نخونم.

توی همین فکر ها بودم که حضور شخصی رو حس کردم.

از افکارش میشد فهمید که همون کسیه که خودش رو جای مادرم جا زده.

با خونسردی سمت رختکن رفتم و حوله رو دور خودم پیچیدم و روبروی آینه رفتم

به محض دیدن تصویر ملودی توی آینه هینی کشیدم و گفتم
_آخرش منو سکته میدی مامان. چرا اینجوری مثل جن میای..

چهره خودم رو ترسیده کردم تا چیزی از خوندن کتاب نفهمه. میخواستم فکر کنه که من همون ساده لوح قبلیم!

به محض برگشتنم سردرد بدی توی سرم پیچید. حس میکردم که کسی میخواد افکارم رو بخونه

پوزخندی توی دلم زدم و بهش اجازه ی ورود به ذهنم رو دادم
و همون لحظه به این فکر کردم که شخص روبروم مادرمه

ملودی بعد از چند لحظه مکث گفت
_ترسیدی؟ تو باید تمرین میکردی که نترسیا
خندیدم. خیالش راحت شده بود که باورش دارم!
گفتم
_پس از هیچی خبر نداری! پرستار قبلیتو دیدم. فرنگیس.. خیلی چیزا از گذشته بهم گفت
ولی امروز صبح که اومد غیب شد.

نگاهی به چهره متفکر ملودی انداختم و گفتم
_اون موجودات دارن بهم نزدیک میشن.. واقعا میترسم.

_نترس من مراقبتم عزیزم
وقتشه بریم سراغ مرحله ی بعدی تمرینت

پرسیدم
_چه مرحله ای؟

ملودی گفت
_باید یه کتاب رو برام بیاری.
اینجوری میتونم بهت یاد بدم که چیکار کنی


#PART_268
پرسیدم
_چه کتابی؟؟

ملودی گفت
_کتابی هست که درباره ما توضیح داده. حقایقی هستن که حتی منم نمیدونم. با اونا قدرتهات کامل میشه دخترم..

پرسیدم
_مگه نمیدونی هرچی از اون اتاق خارج بشه پاک میشه؟ اون کتابم مطمئن باش پاکش کردن

ملودی گفت
_کتاب رو توی همون اتاق مرموز بردن و باید اونجا رو بگردی..

_چرا خودت برنمیداریش؟

_من یه روحم. نمیتونم وارد اون اتاق شم.. اونجا محافظت شدست

اهانی گفتم.ملودی ادامه داد
_هرچی زودتر اون کتاب رو برام بیار تا بتونیم همه چیودرست کنیم باشه؟

با باشه گفتن من ملودی غیب شد.

دیگه مطمئن بودم که ملودی خودش نیست.
نقشه هاشو از ذهنش نخونده بودم تا نفهمه قدرت نفوذ دارم ولی از حرکات و رفتارش مشخص بود

از حموم بیرون اومدم و هرچی دم دستم رسید رو پوشیدم و سریع به اتاق هیراد رفتم.

در نزده داخل پریدم که با صحنه روبروم هینی کشیدم

هیراد با بالاتنه ی برهنه توی تخت خوابیده بود
با دیدنم خندید و به خودش اشاره کرد و گفت
_چی شد جوجه؟ مگه تاحالا ندیدی؟

با حرص گفتم
_الان وقت این حرفا نیست. بیا کارت دارم

و بدون معطلی دست هیراد رو گرفتم و به اتاق محافظت شده بردم

خیالم که ازنبود هرنیروی دیگه ای به جز خودم و هیراد راحت شد داستان رو برای هیراد تعریف کردم

#Part_269
بعد از گفتن حرفم هیراد سری تکون داد و گفت
_خب حالا میخوای چکارکنی؟ اینجوری اگه کتاب رو نبری اون جن راحتت نمیذاره.به خصوص که میدونه تو به این اتاق دسترسی داری و نمیتونی گولش بزنی..

اوهومی گفتم و ادامه دادم
_باید یه نقشه درست و حسابی بکشیم..

هیراد روی لبه تخت نشست و گفت
_من چیزی به ذهنم نمی‌رسه. البته اگه برسه تو زودتر از خودم میفهمی

و پوزخندی زد..
پوفی کشیدم و گفتم
_هنوز بابت صبح ناراحتی. من که معذرت خواهی کردم و گفتم تکرارش نمیکنم.

هیراد چیزی نگفت
کنارش نشستم. بیچاره حتی مهلت لباس پوشیدن هم بهش نداده بودم!

درحالی که سعی میکردم به بالاتنه برهنش نگاه نکنم دستش رو گرفتم وگفتم
_میخوای از بقیه قابلیت هام بهت بگم؟

هیراد نگاهی بهم کرد و گفت
_مگه کشفشون کردی؟

خندیدم و گفتم
_آره. گوشام تیز شده در حدی که وقتی حموم بودم صدای صحبتای گلاره و حسین آقا رو میشنیدم و حتی اگه تمرکز میکردم می‌تونستم ذهنشونو بخونم..

هیراد پرسید
_پس چرا نخوندی؟!

_چون به خودم قول دادم دیگه اینکارو نکنم.

_خوب دیگه چکار میتونی بکنی؟

زبونم رو دراوردم و گفتم
_از اینجا به بعدش دیگه ترس داره و نمیتونم برای جوجه ها تعریف کنم

هیراد سقلمه ای بهم زد و گفت
_تا نشونت ندادم جوجه کیه بگو.

بعد از چند لحظه مکث گفتم
_توی باغچه پشت عمارت هفت تا جسد دفن شده که چهار تا مرد و سه تا زن هستن. نمی‌دونم چرا مردن و کی کشتتشون ولی بابات حتما خبر داره. میتونم نیروشونو حس کنم و یا باهاشون حرف هم بزنم!

_اینا رو از کجا فهمیدی؟ تو که میتونی باهاشون ارتباط برقرار کنی.ازشون بپرس کین و چرا اینجا دفن شدن؟

گفتم
_نمیدونم که چطور میفهمم. انگار نیروشونو حس میکنم..
میتونم باهاشون ارتباط برقرارکنم ولی نمیشه بهشون اعتماد کرد. اگه اون جن همه چیو بفهمه نقشمون لو میره.

هیراد بعد از چند لحظه مکث گفت
_فهمیدم! داری میگی که میتونی با ارواح هم ارتباط برقرار کنی. حالا که بابات نمیاد. خوب با یه روح ارتباط برقرار کن که بهش اعتماد داشته باشیم..

فکر خوبی بود. ولی با کی؟ سوالم رو به زبون اوردم
_ مثلا کی؟!

هیراد لبخندی زد و گفت
_فرنگیس..


#Part_270
فکر خوبی بود
دست به کار شدم و همه جا رو تاریک کردیم.

ذهنمو متمرکز کردم روی چهره فرنگیس.
اون صورت بامزه با کلی چین و چروک. دامن گل گلی پف دار محلیش.. حس خوبی که ازش گرفته بودم..

چند لحظه ای طول نکشید که روحش رو پیدا کردم.
هنوز توی همون کلبه توی جنگلش بود.

نفهمیدم چیشد ولی سرم گیج رفت و لحظه ای بعد کنارش بودم
_سلام فرنگیس..

روشو سمتم برگردوند
_اومدی دخترم؟ چقدر دیر کردی.. اون جن عوضی نذاشت بیام پیشت و منو کشت..

نگاهی به چهره محوش انداختم
_آره میدونم. اومدم ازت کمک بگیرم.
ملودی قلابی از من کتاب رو میخواد. میخوام از نقشش سردربیارم. باید چکارکنم؟ فقط مشکلم اینه که اگر کتاب رو ببرم ملودی بهم رحم نمیکنه..

فرنگیس گفت
_توی صندوقچه وسایلام یه نسخه معمولی از همون کتاب هست.
اونو بردار و بهش بده.
بعدش اون چهره واقعیشو بهت نشون میده ولی با این تفاوت که چیزی دستگیرش نشده

#Part_271
_این تنها کاریه که مادرت قرار بود انجام بده ولی وقتش رو پیدا نکرد.

پرسیدم
_یعنی مادرم هم میخواست با اون موجود رو به رو بشه؟

فرنگیس آهی کشید و گفت
_آره دخترم مسعود بهش گفته بود و کمکش میکرد تا خودشو قوی کنه ولی وقتی تورو حامله شد ترسید... نمیخواست اتفاق بدی برات بیفته.

بغضم رو قورت دادم. دلم میخواست زودتر انتقامم رو از اون عوضیا بگیرم

چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم که اشکم نریزه و گفتم
_مرسی که اینا رو میگی. بهم انگیزه میده که زودتر ترتیب اون جن عوضیو بدم.

کتاب رو برداشتم و خواستم برم که فرنگیس گفت
_منو تنهاش نذار.. جسدم بیرون کلبه افتاده
دلم میخواد پشت عمارتتون دفن باشم. جایی که خانوادم اونجان..

پرسیدم
_اونا خانواده ی توان؟

سرگیجه ی شدیدی توی سرم پیچید
سریع گفتم
_بهت قول میدم اگه جون سالم به در بردم حتما میام و میبـ...

نتونستم جملم رو کامل کنم و توی سیاهی مطلق فرو رفتم

وقتی چشم هام رو باز کردم کف اتاق افتاده بودم و سرم توی بغل هیراد بود

قطره ی اشکی روی صورتم چکید
با بهت به هیراد خیره شدم. انگار متوجه هوشیاریم نشده بود
با صدای ضعیفی پرسیدم
_چیزی شده هیراد؟

هیراد با شنیدن صدای من چند لحظه خیره م شد و بعد محکم توی بغلش فشردم
_چت شده بود دلارامم؟ چند دقیقه چشمات بسته بود و بدنت... سرد شده بود..

لبخندی به این حجم از نگرانیش زدم
میتونستم عشق و علاقه رو از چشم هاش بخونم
دستم رو به گونه ش کشیدم وگفتم
_روحم تو بدنم نبود. نگران نباش خوبم..
فرنگیس گفت یه کتاب داره شبیه کتابی که داریم. گفت اونو به ملودی بدم.

به کتاب که توی دستم بود اشاره کردم و ادامه دادم
_اوردمش.

هیراد ناگهانی خم شد روم و طولانی و عمیق لبم رو بوسید
شوکه شدم

بعد از چند لحظه دست هامو دور گردنش حلقه کردم و لبش بین لبم گرفتم

دلم نمیخواست این لحظات تموم شه. اعتراف میکردم که این پسر خشن و از خودراضی که عاشقم شده بود رو از ته دل دوست دارم

وقتی ازم فاصله گرفت جفتمون به نفس نفس افتاده بودیم
بریده بریده گفتم
_بی..بیا تمومش کنیم

هیراد دستم رو گرفت و بلند کرد
_باشه

#Part_272
بلند شدم و گفتم
_به محض اینکه از این اتاق پامو بیرون بذارم ملودی سراغم میاد و کتاب رو ازم میگیره
دیگه نمیتونم با پدرم ارتباط برقرار کنم.
تموم سعیمو میکنم تا اون جن رو گول بزنم چون تا وقتی که نمیدونه من از قدرت هام باخبرم برگ برنده دست منه.

هیراد گفت
_پس من باید چیکار کنم؟!

ادامه دادم
_باید سعی کنی با ورد هایی که پدرت داشت و تونسته بود با مسعود ارتباط برقرار کنه ،سعی کنی ارتباط رو با پدرم برقرار کنی.
اون می‌دونه که اون موجود کیه و قصدش چیه.
اگه بابام با خبرباشه خیلی بهتره.. شاید تو دردسر بیفتم و ...

ادامه ش رو نگفتم و خودم رو توی بغل هیراد انداختم. تصور اینکه میون یه عالم جن عوضی باشم هم سخت بود

هیراد دست هاش رو دورم حلقه کرد و زمزمه کرد
_نرو دلارام..

صداش بغض داشت
سرم رو به سینش فشار دادم و گفتم
_نمیشه. اونا ولمون نمیکنن. قول میدم برگردم..

هیراد آهی کشید و بوسه ی کوتاهی به پیشونیم زد
توی چشم هام خیره شد و زمزمه کرد
_دوستت دارم...

چیزی نگفتم. با بغض از بغلش بیرون اومدم.

کتاب اصلی رو توی کشو گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم
لحظه ی اخر برگشتم و به هیراد گفتم
_منم دوستت دارم..

توی اتاق خودم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
مشغول ورق زدن کتاب شدم

حالت بدی بهم دست داد. حس بودن توی یه چاه یا فرو رفتن توی یه لجن زار

و درست توی همون لحظه صدای ملودی رو شنیدم
_بالاخره آوردیش دختر.

تواناییام هرلحظه داشت ببشتر میشد و مطمئن بودم اون حس بدی که دارمم بخاطر نیروی اونه

لبخندی زدم و گفتم
_آره. هیراد خیلی گیر بود ولی یه جوری برداشتمش که متوجه نشد. خب الان باید چیکارش کنیم؟

ملودی جلو اومد و دستم رو گرفت
_ چشم هات رو ببند

ذهنم رو از هرچیز خالی کردم تا نتونه از اتفاق های گذشته سر دربیاره و چشم هام روبستم

چند لحظه بعد بوی نم توی بینیم پیچید

چشم هام رو باز کردم
جایی که بودیم شبیه یه قبرستون بود

تپه های خاک بی نام و نشون با علامت های صلیب بر عکس که روشون بود

لجن تنها چیزی بود که وجود داشت و حتی خاکشم سیاه سیاه بود

ملودی چراغی رو روشن کرد و روی یکی از قبر ها گذاشت

با صدای خشنی گفت
_بیا عزیزم. بیا باید این کتاب رو با هم بخونیم....

#Part_273
نمیدونستم چرا اینجاییم یا هدف این جن ازاین کارا چیه..

تنها چیزی که میدونستم این بود که الان واقعا میترسیدم

شروع به خوندن کتاب کردم و با صدایی که اون هم بشنوه جملات رو خوندم.

اجازه ورودشو به ذهنم دادم و توی ذهنم چندتا ورد چرت رو تجسم کردم.

لبخندی روی لب ملودی اومد و با سرعت شروع به نوشتنشون روی کاغذ کرد.

بعد خوندن کتاب خودم رو روی زمین انداختم و کاری کردم که فکرکنه بیهوش شدم

دقیقا اتفاقاتی که توی اتاق برام افتاده بود.

چند دقیقه بعد ناله ای کردم و چشم هام رو باز کردم.
جنه بالای سرم نشسته بود و با لبخند نگاهم میکرد
_ بالاخره تونستی.. اون ورد ها رو کامل برام بگو..

گیج سری تکون دادم و گفتم
_هیچی یادم نیست. سرم گیج می‌ره.

_باشه ، پس تمرکز ک ببین میتونی با جنی به اسم مره ارتباط برقرار کنی؟

پرسیدم
_چرا با جن؟ مره کیه؟
توی دلم آشوب بود.. خدایا قرار بود چی بشه؟

جنه کلافه شد و گفت
_اههه، کاری که میگمو انجام بده. تو مدیوم خاصی هستی. از ذهنت استفاده کن

ترسیده چند قدم عقب رفتم
ملودی خودش رو بهم رسوند و گفت
_زودباش

با تته پته باشه ای گفتم و چشم هام رو بستم
باید هرجور شده یه راهی برای ارتباط با بابام یا مادرم پیدامیکردم

معلوم نبود اینی که قراره احضارش کنم کیه. نمیخواستم کار از کار بگذره!
چند لحظه بعد گفتم
_نمیتونم..پیدا نمیشه ملودی.

ملودی رو از عمد گفتم. عارم میومد مامان یاهرچی صداش کنم

جنه پوفی کشید و گفت
_باشه روی ذهن من تمرکز کن تا بتونی واردش شی. شاید تجسم من کمکت کنه.

خودم رو شگفت زده نشون دادم
_چه قابلیت هایی دارم! پس به تموم خاطراتت فکر کن. شاید بتونم از روی یکی از خاطرات ارتباط برقرار کنم.

ملودی باشه ای گفت و وارد ذهنش شدم
تصاویر از جلوی چشم هام رد شد...

دختر بوری که توی خاطراتش بود منو یاد خودم مینداخت

گونه هام خیس شده بود. به راحتی گرمی اشکامو روی گونه های سرد و بدون روح خودم حس میکردم.

اون جن عوضی مأموریت داشت که مادر منو اذیت کنه.

اسمش اعور بود و اون دو موجود بدقیافه ای که همراهش بودن هم سعالی بودن..

میخواستن با آزار و اذیت هاشون کاری کنن که مادر من به اعور پناه بیاره

تا اعور بتونه با تشویق مادرم به برقرار رابطه با مره ،
یه بچه درست کنن که حاصل یه شیطان و مدیوم باشه..

اینجوری میتونستن از قدرت های یه مدیوم که حاصل اینجور رابطه ای بود نهایت استفاده رو بکنن..

ولی مادرم عاشق مسعود شد و نیت اونها رو فهمید

تنها راهی که مادرم تونسته بود جلوی اینکار رو بگیره این بود که با مسعود رابطه داشته باشه تا من مدیومی با ذات پاک باشم.

مسعود بعد حاملگی مادرم مره رو می‌کشه تا دست از سر عشقش بردارن

ولی بقیه اجنه اونو محبوس میکنن و دیگه نمیذارن به دیدن مادرم بیاد..

بیچاره بابام.. حتی وقتی که ازادش کرده بودن هم فقط لحظه ی جون دادن مادرمو دید..

اونا خودشون و عشقشون رو فدای من کرده بودن
ولی چرا؟چرا پدرم بهم همه ی ماجرا رو نگفته بود؟

چرا الان باید میفهمیدم؟
به مادرم با تموم وجود افتخار میکردم. دلم میخواست ببینمش..

تموم ذهن اون عوضی رو گشتم ولی هرکار کردم نتونستم با مادرم ارتباط برقرار کنم. انگار یه چیزی این وسط کار نمی‌کرد..

نگاهم به جسمم افتاد. از گوش هام و بینیم خون جاری بود
قبل ازاینکه بتونم کاری کنم درد شدیدی توی وجودم پیچید و توی سیاهی مطلق فرو رفتم..


**********

سعالی: این جن‌ها ساحر و جادوگرند و به انسان‌های خبیث که با آنها رابطه دارند سحرمی آموزند. برخی گفته‌اند این نوع جن‌ها انسان‌ها را فریب داده و از راهشان منحرف می‌کنند و گاهی اوقات گرگ‌ها آن‌ها را شکار کرده ومی خورد.

اعور: او انسان را به زنا تشویق می‌کند.

مره: یکی از پسران ابلیس است و بدان جهت شیطان را ابو مره گویند. 
#Part_275
چشم هام رو که باز کردم توی یک زیرزمین تاریک و سرد بودم

بوی نم همه حا رو گرفته بود
تکونی به خودم دادم که متوجه پاهای به دیوار زنجیر شده ام شدم.

اینجا دیگه کجا بود؟ نور ضعیف ماه از پنجره ی کوچک نزدیک سقف داخل میتابید و همون نور کم کافی بود تا دست های خونیم رو تشخیص بدم

خراش های کوچک و لخته های خون خشک شده سرتا سر دست هام وجود داشتن و مطمئن بودم اوضاع صورتم بدتر از دست هامه

نمیدونستم چی شده بود و چرا اینجا بودم
اخرین چیزی که یادم بود خاطرات مادرم بود که از ذهن اون جن خوندم.

شاید متوجه شده بود که کل ذهنش رو خوندم؟ اگه همه چی لو رفته بود پس توی دردسر بدی افتاده بودم..

چشم هام رو بستم و خونه ی هیراد رو تصور کردم تا بتونم پیشش برم ولی انگار قدرتهام کار نمیکرد..

شروع به جیغ زدن کردم
_هی شما ها کی هستین؟؟ ولم کنین.. کسی اینجا هست؟؟
هرچی صدا میزدم فایده ای نداشت و انگار کسی صدامو نمیشنید.

تنها دلخوشیم هیراد بود که بتونه با برقرار کردن ارتباط با پدرم، اونو کمک من بفرسته

#Part_276
کلافه پوفی کشیدم و مشغول بررسی ا‌طرافم شدم

به همه ی دیوار ها دست کشیدم و مشت هامو نثار در کردم
_هی عوضیا با شمام.. این در کوفتیو باز کنین..

کم کم داشت گریم میگرفت که سر و صدایی اومد و در باز شد

با دیدن موجودی که از در داخل اومد جیغ خفیفی کشیدم

پوستش کلا سیاه بود و دست و پاش شبیه سم اسب!

لباس قرمزی پوشیده بود که بیشتر شبیه شنل بود
چشم هاش توی تاریکی برق میزد

قدمی به جلو برداشت و همزمان گفت
_چی شد زبونتو موش خورد دخترم؟

از لفظ دخترم و صداش که شبیه مادرم کرده بود فهمیدم کیه.
تفی جلوش انداختم و گفتم
_آشغال. حتی لیاقت داشتن صدای مادرمم نداری چه برسه به جسمش

تو یه چشم به هم زدن خودشو بهم رسوند و گردنم رو گرفت
از ترس داشتم سکته میکردم ولی چیزی نگفتم

فشار دست هاش روی گردنم بیشتر شد و گفت
_مادرت یه هـرزه ی بی لیاقت بود که نخواست به قدرت برسه. میتونست کنار عمره بهترین زندگیو داشته باشه ولی خودش سرنوشت شومشو انتخاب کرد و توهم دختر همون مادری.. یه بدبخت ساده!

و روی زمین پرتم کرد
زنجیر پاهام رو باز کرد و به زور از اتاق بیرونم برد
_بیا. یه سوپرایز خوب دارم برات!

از اتاق که خارج شدیم توی یه چشم به هم زدن کنار قبرستون بودیم

دوباره همون بوی لجن و همون قبر قبلی..
خواستم چیزی بگم که با دیدن جسم بی جون هیراد که کنار قبر افتاده بود با بهت گفتم
_هیراد..

سمتش دویدم و سرش رو توی بغلم گرفتم و جیغ زدم
_هیراد.. توروخدا پاشو.. این عوضیا چکارت کردن.. لعنتی پاشو مگه من بغیر تو کیو دارم...

رو به جنه کردم و بلند تر جیغ زدم
_چکارش کردی آشغال؟

#Part_277
پوزخندی زد و گفت
_نترس زنده ست.. البته زنده موندنش بستگی به خودت داره

هجوم نفرت و عصبانیت رو حس میکردم

بدنم داغ شده بود و داغیش رو حس میکردم. انگار اتیش گرفته بودم

غریدم
_چکار باید برات بکنم که ولش کنی؟

خندید و گفت
_یه احظار ساده ست.. من سرورم مره رو میخوام..

_چطور میتونم به توی پست فطرت اعتمادکنم؟
شونه هاش روبالا انداخت و گفت
_راه دیگه ای نداری.

اخرین نگاه رو به هیراد انداختم و خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم
زمزمه کردم
_منو ببخش. دوستت دارم

و خواستم ازش فاصله بگیرم که دستمو چنگ زد
ناله ای از دهنش خارج شد و گفت
_ی..یه چیزی رو جا گذاشته بو..بودی.. برات او..اوردم.. توی جیب..مه

دستم رو روی جیبش گذاشت. برجستگی کوچکی که روش بود نشون دهنده جسم ظریف داخلش بود

دستمو توی جیبش بردم و گردنبند کوچکی رو بیرون کشیدم

لبخند بی جونی زد. صورتشو با دست هام قاب گرفتم و لب زدم
_مرسی..

بلند شدم و سمت قبر رفتم
گردنبند هدیه ی پدرم رو توی دستم فشردم. ببخش که اینو از خودم دور کرده بودم بابا..

روبروی قبر ایستادم و جنه دست هاشو دو طرف پیشونیم گذاشت
_تمرکز کن و هرچی میگمو تکرارکن

کاری که گفت رو کردم و شروع به تکرار جملاتی که میگفت کردم

با لرزشی که توی زمین افتاد ناباور قدمی به عقب رفتم
حس میکردم از درون خالی ‌شدم

با زانو روی زمین افتادم
قطره ی اشکی از چشمم چکید و توی ذهنم بابا رو تصور کردم
کاش دخترتو ببخشی که اینکارو کرد.. کاش بفهمی راه دیگه ای نداشتم..

#Part_278
لرزش زمین شدید تر شد و از توی شکافی که روی قبر ایجاد شده بود مره بیرون اومد.

چشم های ترسناکی داشت که هاله ای از آتیش دورش رو گرفته بود

همه اون جنای عوضی بهش تعظیم کرده بودن.
میدونستم آخرین لحظات زندگیمه.. فقط امیدوار بودم هیراد زنده بمونه.

فقط به پدرم و خاطراتی که از اون جن درباره مادرم فهمیده بودم فکر میکردم.

مره غرشی کرد که چشم هام رو بستم. میترسیدم.. اره میترسیدم!


با شنیدن صدای پدرم با بهت سر بلند کردم
_بابا..

فکر کردم توهمه ولی مسعود واقعا جلوم بود و با سززنش نگاهم میکرد..

نمیدونستم چی بگم. اشتباه کرده بودم!
مره با دیدن پدرم انگشتش رو سمتش نشونه گرفت و بلافاصله اون موجودات به سمت پدرم حمله کردن

با شوک به این صحنه نگاه میکردم
نه الان وقت عقب نشینی نبود!

به خودم اومدم
وارد ذهنشون شدم و ناخوداگاهشون رو مختل کردم تا نتونن راه برن.

نمیدونستم چطور اینکارو انجام میدادم فقط میفهمیدم که خیلی راحت میتونم دراختیارشون بگیرم

اون موجودات دونه دونه زمین میخوردن و نمیتونستن به پدرم نزدیک شن.

بدنم داغ شده بود و حس میکردم الانه که منفجر شم!
اعور (جنی که خودش رو جای ملودی جا زده بود) که نگاهش به من افتاد تو یه چشم به هم زدن سمتم اومد و چاقویی رو روی گردنم گذاشت

فشار چاقو رو روی گردنم حس میکردم که با تشر مره فشارش کم شد

پس هنوز بهم احتیاج داشتن..تنها کسی که میتونست اون کتاب رو بخونه من بودم.

پدرم داشت با مره می‌جنگید. ضربه هاش شجاعانه بودن ولی مره خیلی قوی تر بود

تموم تلاشم رو میکردم تا از حصار دست های اعور و چاقوی زیر گلوم خلاص شم که مره ضربه ای به صورت پدرم زد

با دیدن صحنه ی روبروم جیغ بلندی کشیدم. پدرم روی زمین پرت شده بود و دیگه تکون نمیخورد


#Part_279
تموم توانم رو جمع کردم و جیغ بلندی کشیدم
_نه..

با جیغ من چاقو از دست اعور افتاد و خودش هم به گوشه ای پرت شد.

حتی مره هم گوشاش رو گرفته بود و گیج شده بود.

ولی برای من اینا مهم نبود.. پدرم روی زمین افتاده بود و تکون نمیخورد!

سمتش دویدم و سرشو توی بغلم گرفتم:
_بابا توروخدا.. تودیگه تنهام نذار.. همش تقصیر من شد.. ببخشید.. توروخدا پاشو

حرف هام رو نمیفهمیدم فقط التماس میکردم که بلند شه
بابا تکونی خورد و اشاره ای به گردنبند توی گردنش کرد.

گردنبندم رو دراوردم و جلوش گرفتم
_جونم.. بگو چکارشون کنم.. تو فقط بلند شو..

به سختی زمزمه کرد
_قلبا روتوی هم.. قف..قفل کن

نگاهی به گردنبندم انداختم
داخل گردنبند پدرم قرار میگرفت.

با دست های لرزونم کاری که گفت رو انجام دادم که همون لحظه خاطرات بابا از جلوی چشمم رد شد.

مسعود داشت به مادرم فکرمیکرد..
اشک هام ریخت و سرم رو به پیشونیش چسبوندم
مدام تکرار میکردم
_منو ببخش بابا.. منو ببخش.. همش تقصیر منه.. من خودخواه بودم.. دختر ضعیفت زود تسلیم شد..

برای لحظه ای حس از بدنم رفت و مکان و زمان برام عوض شد

تو یه دشت بزرگ بودم و مادرم روبروم ایستاده بود و بهم لبخند میزد
همه چی مثل خواب بود..

خودم رو توی بغلش انداختم و به اشک هام اجازه ی فرود اومدن دادم
_مامان.. من چکار کردم...

مادرم دست هاش رو دورم حلقه کرد و سرش رو کنار گوشم اورد و جملات کوتاهی رو تکرار کرد

پیشونیم رو بوسید و گفت
_با صدای بلند بخونش دخترم..

و دوباره همه چی سیاه شد و به اون قبرستون نحس برگشتم
بدنم سست شده بود و انرژی نداشتم ولی هرچی توان داشتم جمع کردم و داد زدم
_«من به نام خدا، و فطرت های پاک تو را به مرگ ازلی در این قبرستان محکوم میکنم»

خیسی خون رو روی لبم حس میکردم. خیلی بهم فشار اومده بود و انگار این ورد هم داشت باقیمونده ی جونم رو میگرفت

#Part_280
سرم سنگین شده بود..آخرین صحنه ای که دیدم فرو رفتن مره توی زمین بود

با ناپدید شدن اعور و موجودات اطرافش صدای مادرم رو شنیدم
_دلارام..

دیگه چیزی نفهمیدم و همه چی سیاه شد..

با حس سوزش توی دستم اخی گفتم و چشم هام رو باز کردم

پرستار جوونی بالای سرم بود و داشت چیزی به سرمم اضافه میکرد

با دیدن چشم های بازم گفت
_به هوش اومدی خانومی؟

گیج پرسیدم
_من کجام؟چطوری اومدم اینجا؟

خواستم بلند بشم که پرستار نذاشت و بافشار ملایمی به قفسه سینم گفت
_بخواب عزیزم. باید استراحت کنی. الان همراهت رو صدا میکنم.

با رفتن پرستار چشمم به در بود که گلاره وارد اتاق شد

تا حالا انقدر از دیدن گلاره خوشحال نشده بودم.
با صدای ضعیفی گفتم
_گلاره..

گلاره اشک روی گونش رو پاک کرد و سمتم اومد
_جون گلاره.. خاله قربونت بره. بهتری دخترکم؟ طاقت نداشتم تو این وضعیت ببینمت..

لبخندی به این حجم از نگرانیش زدم.
ولی با یاداوری کلمه ی "خاله" که به کار برده بود پرسیدم
_فهمیدی که خالمی؟ چطوری فهمیدی؟چطوری پیدام کردی؟

گلاره پیشونیم رو بوسید و گفت
_چند شب پیش یه مرد اومد در خونه با صورت خونی..
خودش رو مسعود معرفی کرد و به حسین آقا آدرس یه قبرستون توی جنگل رو داد.
اولش ما ترسیدیم و اقدامی نکردیم. ولی شبش من خواب مادرت رو دیدم.
بهم گفت تو دخترشی.. جونت در خطره و میتونیم توی قبرستون پیدات کنیم.

قطره ی اشک دیگه ای از چشمش چکید و ادامه داد
_وقتی رسیدیم تو و هیراد رو بیهوش پیدا کردیم..

مسعود.. مسعود بهشون آدرس داده بود؟ پس پدرم زنده بود..
هیجان زده پرسیدم
_خبری از اون مرد که زخمی بود ندارین؟

گلاره سری به نشونه نفی تکون داد
نا امید سرم رو پایین انداختم که با یاد اوری هیراد بدنم یخ بست
_هیراد کجاست؟؟ حالش خوبه؟ چرا اون نیومده پیشم؟

#Part_281
با بردن اسم هیراد رنگ گلاره عوض شد
تغییر احساساتش رو حس کردم

بعد از چند لحظه گفت
_آقا خونست. خیلی وقت بالا سرت بود گفتم که مراقبتم و بره یکم استراحت کنه.زود میاد.

پرسیدم
_تو رو خدا بگو چی شده؟ چه بلایی سر هیراد اومده؟ میتونم ذهنت رو بخونم ولی نمیخوام.. بگو بهم..

گلاره دستی به صورتش کشید و گفت
_وقتی آقا رو پیدا کردیم بخاطر خونریزی زیاد بیهوش شده بود
توی کماست..دکتر میگه سطح هوشیاریش پایینه و تنها کاری که میشه کرد دعاکردنه..

یاد خاطراتمون افتادم.. بغض کردم.. یعنی هیراد داشت با مرگ دست و پنجه نرم میکرد؟

از طرفی حرف گلاره باعث شد تلنگر بزرگی بخورم.
دعا کردن..چند وقت میشد که از خدا دور شدم؟

نه نماز میخوندم و نه ...
همینکه یه مدیوم بودم و این قدرت رو داشتم خودش یه موهبت الهی بود ولی من جواب خدا رو چی دادم؟

گلاره که حالمو دید خواست چیزی بگه. دستم رو بالا اوردم و گفتم
_میخوام یکم تنها بمونم خاله..

معلوم بود مخالفه ولی تنهام گذاشت و با گفتن اینکه استراحت کن تا بهتر بشی از اتاق بیرون رفت.

با رفتن گلاره شروع به درد و دل با خدا کردم..

نه خبر از پدرم داشتم و نه از هیراد..
نمیتونستم جفتشون رو از دست بدم..

با خدا عهد کردم که اگه جفتشون نجات پیدا کنن از قدرتم برای کمک به مردم استفاده کنم..

پرستار رو صدا کردم که گلاره وارد اتاق شد
_چیه عزیزم؟ چیزی شده؟

نالیدم
_من باید برگردم خونه..

گلاره با دستش به گونش زد
_نه نمیشه دخترم. هنوز حالت خوب نشده.

با جدیت گفتم
-گلاره من باید برگردم پس کاراشو انجام بده با رضایت خودم برمی‌گردم

#Part_282
گلاره پوفی کشید
_باشه فقط گفتیم ارازل و اوباش بهتون حمله کردن

سری تکون دادم که از اتاق بیرون رفت
مشخص بود چقدر حرصش گرفته

شاید بد حرف زده بودم..؟
بعد از انجام شدن کارای ترخیص پلیس برای تحقیقات به اتاق اومد.

همانطور که با گلاره هماهنگ کرده بودم من و هیراد مورد حمله چند مرد سیاه پوش قرار گرفتیم و بعدش نفهمیدیم چی شد.

زیاد حوصله نداشتم و افسر مسئول تحقیقات هم فهمید
باچند تا اره و نه بحث رو جمع کردم و همراه گلاره از اتاق بیرون اومدم
***

پشت شیشه آی سی یو به هیراد زل زده بودم
مثل یه تیکه گوشت روی تخت افتاده بود و کلی دستگاه بهش وصل شده بود

علیرغم تلاشی که برای محکم بودنم میکردم قطره ی اشکی لجوجانه روی گونم سر خورد

نمی‌دونستم باید چیکار کنم..شاید با برگشتنم به خونه و پیداکردن پدرم، میتونست یه راه امید برام باشه..

اخرین نگاهم رو به هیراد انداختم و با بغض لب زدم
_دوستت دارم..

و همراه گلاره از بیمارستان بیرون رفتم

با رسیدن به خونه بدون معطلی توی اتاق مخفی رفتم وسعی کردم با پدرم ارتباط برقرار کنم

یاد گردنبندم که افتادم اه از نهادم بلند شد
گردنبند ارتباطیم پیش پدرم بود..

اعصابم خورد شده بود. موهام رو با حرص کشیدم که یاد مادرم افتادم..

اون دیگه الان یه روح آزاد داشت. دیگه هویتش توسط اون جن دزدیده نشده بود.

پس میتونستم پیداش کنم!
جیغی کشیدم و بالا پریدم. روی صندلی نشستم و سعی کردم توی ذهنم آغوش گرمش رو به خاطر بیارم.

طولی نکشید که روح مادرم رو پیدا کردم.
توی یه دشت پر از گل بود

سمتش رفتم و بغلش کردم
_مرسی که تنهام نزاشتی مامان.

دست هاش دورم حلقه شد و گفت
_من هیچوقت تنهات نمیزارم دخترم...

با بغض لب زدم
_بابا کجاست؟ حالش خوبه؟ گردنبند پیش اونه نمیتونم باهاش ارتباط برقرارکنم..

حلقه ی اغوش مادرم تنگ تر شد
_ بهشون قول داده بود که آخرین باری باشه که به کمکت میاد.حالش بهتر شده ولی دیگه نمیتونه..

ادامه ی حرفش رو نگفت
دیگه هیچوقت پدرم رونمیدیدم

#Part_283
ندیدن پدرم برای همیشه خیلی سخت بود ولی فکر هیراد هم ولم نمیکرد
_هیراد..حالش خوب نیست..چطور باید بهش کمک کنم؟

_دخترم تو قدرت های زیادی داری. بهشون فکر کن..

مادرم رفت ولی من هنوز توی فکر آخرین حرفش بودم
قدرت های من چه کمکی میتونست به هیراد بکنه؟

سراغ کتابخونه پدر هیراد رفتم. دنبال کتابی درباره پزشکی گشتم ولی چیزی پیدا نکردم.

کلافه روی صندلی نشستم و سرمو روی میز گذاشتم

حالا باید چکار میکردم؟ چرا مادرم دقیق بهم نگفت که چکارکنم؟

چرا همش معماست؟
چرا هیراد باید توی کما بره؟

کما..
یعنی روحش هست ولی روحش سرگردانه و باید یه جوری به بدنش برگرده؟

از تحیلی که کرده بودم جیغ خفه ای کشیدم
_اره همینه.. روح هیراد الان سرگردونه..

#Part_284
پله ها رو دو تا یکی کردم و خودمو به طبقه پایین رسوندم.

خاله خاله از دهنم نمیفتاد.
گلاره که مشغول ظرف شستن بود سریع دستاشو شست و از آشپز خونه بیرون اومد
_جونم خاله..چی شده؟

_فهمیدم چطوری میتونم به هیراد کمک کنم..
گلاره پرسید
_چطوری؟!

لباسم رو از روی صندلی چنگ زدم و گفتم
_وقت توضیح ندارم فقط به حسین آقا بگو منو برسونه بیمارستان..

_حسین آقا بیمارستانه عزیزم
طول می‌کشه بیاد دنبالمون. وایسا خاله آژانس میگیرم. خودمم باهات میام

سریع حاضر شد و منم توی اون لحظه به اژانس زنگ زدم

***
روبروی ای سی یو که رسیدم با صحنه بدی رو به رو شدم.

حسین آقا با حالت استرس پشت در منتظر بود و سیل پرستار و دکتر بود که به اتاق رفت و امد میکرد!

حسین آقا با دیدن ما تعجب کرد و گفت
_اینجا چیکار میکنین؟

بی توجه به حرفای حسین آقا در آی سیو رو باز کردم.
پرستار سعی کرد جلومو بگیره ولی وارد ذهنش شدم

رضایت رو بهش القا کردم و کنارش زدم
سرجاش ایستاده یود و هنوز توی شوک بود

برام مهم نبود
مهم هیرادی بود که جلوم روی تخت افتاده بود و قلبش نمیزد..

دکتر در حال شوک دادن به هیراد بود. داد زد
_ببرش رو ‌سیصد..

جلو رفتم و دست هیراد رو گرفتم
پرستار بازوم رو کشید
_داری چکار میکنی مگه دیوونه شدی دختر؟ برو بیرون

توجهی نکردم و چشم هامو بستم. سعی کردم بهترین لحظه ای رو که با هیراد داشتم به خاطر بیارم.

همون لحظه ای که بعد رفتن فرنگیس لبای هیراد روی لبم قفل شد.

انقدر این خاطره قوی بود که در کسری از ثانیه حس سبکی خاصی کل وجودم رو فرا گرفت..

میدونستم الان جسم بی جونمه که روی زمین افتاده ولی تونسته بودم روح هیراد رو پیداکنم

#Part_285
توی یه بیمارستان تاریک بودم

راهروی طویلی داشت که اتاق های زیادی سرتاسرش بودن

نور ضعیف چشمک زنی از مهتابی های درب و داغونش روی در و دیوار میتابید و ترک های زشت دیوارا رو به رخ میکشید

تخت های شکسته وسط راهرو پخش بودن و خرده های شیشه کل راهرو رو گرفته بود

انگار که توی بیمارستان بمب ترکیده باشه!

انتهای راهرو تبدیل به تونل سیاهی میشد که تهش معلوم نبود

هیراد که انگار نورانی شده بود داشت به سمت انتهای راهرو میرفت

سمتش دویدم
_هیراد..

انگار صدام رو نمیشنید
درست لحظه ای که مطمئن نبودم بهش میرسم تونستم دستشو لمس کنم

یخ بود.. فشاری به دستش دادم که سمتم برگشت..
با بغض لب زدم
_کجا میری عشقم.. هنوز زوده تنهام بذاری..

ناباور سرتکون داد
_خودتی... دلارام؟

دستش رو کشیدم
_اونور نرو.. راه اصلی اینوره..
#Part_286
هیراد ناباور سرش رو تکون داد که لبم رو روی لبش گذاشتم

مهتابی جرقه ی بدی زد و همزمان وسایل به شکل وحشتناکی تکون ‌خوردن

سقف داشت می ریخت که دست هیراد رو کشیدم و به سمت در خروجی دویدم.

نفس نفس میزدم نور شدیدی توی چشمم میخورد

زیر لب تند و تند تکرار میکردم
_خدا کمکم کن.. خدا ببخش.. نمیخواستم دخالت کنم.. خدا یه مهلت دیگه بهش بده..

اشک هام سرازیر بود که بالاخره به انتهای سالن رسیدم

دستم رو روی در گذاشتم و در رو هل دادم. با باز شدن در توی سفیدی مطلق فرو رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم..

_این خانوم از کجا پیداش شد؟
+نمی‌دونم آقای دکتر. من خودمم هنوز گیجم..

حرکت دستی رو روی مچ دستم حس کردم و نور سفیدی توی چشمم خورد.

آب دهنم رو قورت دادم و نالیدم
_هیراد؟

با کنار رفتن نور دکتر جوونی رو دیدم که کنار تختم بود

چند تا پرستار هم دور تا دور تختم رو گرفته بودن
دکتر با دیدن هوشیاریم لبخندی زد و گفت
_تو چکار کردی دختر؟ جادوگری؟! شوهرت هوشیاریش برگشته.. مثل یه معجزه میمونه!

لبخند بی جونی روی لبام اومد
باصدای ضعیفی گفتم
_میخوام.. ببینمش..

دکتر درحالی که سرمم رو تنظیم میکرد گفت
_فعلا منتقلش کردیم بخش.. طول میکشه تا نیروش رو به دست بیاره.. و خودتم همینطور.. انگار خیلی ضعیف شدی..

سرم تیر کشید که آخی گفتم و دستمو روی سرم گذاشتم
دکتر ادامه داد
_بخواب دختر جون. وقتی دست شوهرتو گرفتی از هوش رفتی و سرت به زمین خورد.
پانسمانش کردیم ولی باید تحت نظر باشی و یکم تقویت شی..

لجوجانه گفتم
_میخوام ببینمش.. اقای دکتر..

دکتر چند لحظه بهم خیره شد و گفت
_باشه. بذار حداقل سرمت تموم بشه بعد میتونی بری پیشش.

و درحالی که زمزمه میکرد "امون از عاشقی" ازم دور شد

بعد رفتن دکتر چشمم به قطرات سرم بود که زودتر تموم بشه.

اه چقدر دیر میچکید.. پس کی میتونستم هیراد رو ببینم؟

از پرستارایی که کنارم بودن فقط دوتاشون مونده بود که خودشونو مشغول انجام دادن کارای مختلف کرده بودن

ولی مشخص بود که تمام حواسشون پیش منه..

بهشون زل زده بودم که گلاره با خوشحالی وارد اتاق شد
_الهی خاله قربونت بره..چیکار کردی دختر؟ گل کاشتی!
سرت بهتره قشنگم؟


_آره خاله منتظرم سرمم تموم بشه برم هیرادو ببینم..

گلاره درحالی که پاکت پر از میوه و خوراکی رو کنارم میذاشت گفت
_خوب خاله غصه نداره. بذار ویلچر میارم خودم می‌برمت پیشش.

با خوشحالی تشکر کردم و منتظر شدم تا ویلچر بیاره

با هربدبختی که بود با وجود سرم و سرگیجه ای که داشتم روی ویلچر نشستم و با گلاره سمت بخش رفتیم

گلاره از پرستار شماره اتاق هیراد رو پرسید و چند لحظه بعد جلوی اتاق شماره ۵بودم

با استرس در رو هل دادم که..

#Part_287
که هیراد رو دیدم.
اشک توی چشم هام جمع شده بود. هیراد به تخت تکیه داده بود و حسین آقا هم کنار تخت وایستاده بود.

هر لحظه که به هیراد نزدیک تر میشدم استرس و شدت اشک ریختم بیشتر میشد

حسین آقا که لبخند به لب داشت با دیدن اشکای من خنده یادش رفت
_چرا گریه می‌کنی دخترم؟ حالش خوبه.

با حرف حسین آقا توجه هیراد بهم جلب شد

گلاره سرفه ی مصلحتی زد و حسین آقا بعد از چند لحظه مکث گفت
_خب..من برم چند تا آبمیوه بگیرم ، خانوم شما هم بیا.. نمی‌دونم چی بگیرم.

معلوم بود میخوان ما رو تنها بذارن..

چیزی نگفتم.. خودمم دلم میخواست باهیراد تنها باشم

گلاره ویلچرمو کنار تخت هیراد گذاشت و با حسین اقا از در بیرون رفتن

دست هیراد رو گرفتم و روی صورتم گذاشتم.
هیراد بی صدا بهم خیره شده بود

باصدایی که بخاطر گریه دورگه شده بود گفتم
_نمیخوای چیزی بگی؟

لب زد
_دلارامم.. چی به سرت اومده..

ناخوداگاه لبخندی روی لبم اومد
شوکه شدنش بخاطر بانداژ روی سرم بود!

دساش رو بوسیدم و دوباره روی گونم گذاشتم
_خوبم.. چیزیم نیست..

مطمئن بودم تنها کسی که می‌تونه خوشبختم کنه هیراده.

مگه میشد کسی دوستت نداشته باشه و جونشو برات بذاره؟

مگه میشد کسی دوستت نداشته باشه و اینهمه نگرانت باشه؟

مگه میشد دوستم نداشته باشه ولی احساساتشو حس کنم؟

اعتراف میکردم که این مرد تموم زندگی من بود..


#Part_288
دستش نوازشگرانه از گونم پایین اومد و به لب هام رسید

زیرلب خدارو شکر کردم.. که گذاشته بود از اونجا سالم بیرون بریم.. اگه... اگه منم بخاطر دخالت توی مرگ و زندگی یه نفر اونجا گرفتار میشدم چی؟

حتی با فکر کردن بهش هم تنم میلرزید..

یاد قولم به خدا افتادم.. قول داده بودم که از قدرتم برای کمک به مردم استفاده کنم..

کار سختی بود چون دوباره وارد دنیای ماورا میشدم ولی یکی از کارهایی بود که حتما انجام میدادم

کار دیگه ای که توی لیستم برای انجام دادن بود...

با سوال هیراد رشته ی فکر و خیالم پاره شد
_چی شده دلارام.. چرا چیزی یادم نمیاد؟

با مکث گفتم
_هرچی بود تموم شد.. مرسی که کنارم بودی..

هیراد لجوجانه گفت
_میخوام بدونـ...

بین حرفش پریدم
_هیس.. بذار چیزی یادت نیاد.. لطفا

چهره ش داد میزد که ناراضیه ولی قبول کرد که چیزی ندونه..

نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواست ازچیزی خبردار بشه..

_سرت چی شده.. حداقل اینو که میتونی بهم بگی؟

با لبخند شروع به توضیح دادن کردم
_وقتی به هوش اومدم گفتن که تو کمایی.. میخواستم بیام پیشت که سرم گیج رفت و روی زمین افتادم

احتمالا این بین سرم به جایی خورده.. ضربش سطحیه.حالم خوبه.

#Part_289
هیراد آهانی گفت و بهم خیره شد
مشخص بود قانع نشده

دستش رو روی سینش گذاشتم و دست خودم رو توی موهاش فرستادم که گفت
_بعد رفتن تو مشغول خوندن نوشته های پدرم شدم.
حتی اون کتاب خاص رو خوندم.

سعی کردم اون ورد مخصوص رو حفظ کنم.
خیلی سخت بود ولی اگه حفظ نمی‌کردم نمیتونستم ارتباط برقرار کنم
بعد حفظ کردن ورد در صندوقچه رو باز کردم و تخته رو در آوردم.

گردنبندت وسط تخته بود.
یاد اون شب افتادم.. بعد اینکه به قدرت هات رسیدی گردنبندتو در آوردی تا گمش نکنی.

گذاشتم گردنبند وسط تخته بمونه چون خودش یه عامل برقراری ارتباط بود.

برقا رو خاموش کردم و پشت تخته نشستم.
چشمامو بستم و شروع به خوندن ورد کردم.
دو بار این کارو کردم ولی فایده ای نداشت.

گردنبند رو برداشتم و دور گردنم انداختم و دوباره شروع به خوندن ورد کردم.

اون موقع بود که شخصی جلوی تخته ایستاد.
سرمو بالا آوردم که دیدم مسعود خشمگین داره نگاهم می‌کنه..

کنجکاو پرسیدم
_بابام؟ بعدش چی شد؟؟

هیراد ادامه داد
_مسعود ازم پرسید که تو کجایی
حق داشت.. نگران دخترش بود

مرتب می‌پرسید چرا گردن بندت توی گردن منه و دخترش رو چکار کردم

آنقدر عصبانی شده بود که کم کم تغییر چهره میداد
از ترس عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار.

با تته و پته بهش گفتم که چی شده
درباره اون جن که خودش رو جای ملودی جا زده بود توضیح دادم

گفتم که ما با کمک فرنگیس اون کتاب رو پیدا کردیم و خوندیم.
از قدرت‌هایی که پیدا کرده بودی گفتم

اون موقع بود که مسعود پرسید چرا باهاش ارتباط برقرار نکردی

گفتم که تموم تلاشمون رو کردیم ولی نشده

به اینجای حرفش که رسید دستم رو توی دستش گرفت و فشرد
_دلارام.. تو باید اون گردنبند رو پیش خودت نگه میداشتی.. بدون اون گردنبند شانس ارتباط با پدرت 1درصد بود

اون شب مسعود بهم گفت که باید گردنبند رو دست تو برسونم
میدونستم اگه پام رو از اتاق بیرون بذارم اون عوضی ها منتظرمن

پدرت میگفت برای مجبور کردن تو حتما از من استفاده میکنن
حتی اگه مسعود اینو نمی‌گفت خودمم میفهمیدم

اونا دنبال من بودن و منم دنبال تو!
بهترین و تنها ترین راه رسیدن به تو بیرون رفتنم بود

پس گردنبند رو توی جیبم گذاشتم و در رو باز کردم..

#Part_290
به محض اینکه پامو توی حیاط عمارت گذاشتم موجودی رو دیدم و بیهوش شدم.

وقتی که به هوش اومدم توی اون قبرستون لعنتی بودم. دیگه چیزی یادم نیست..

سکوت بینمون حکمفرما شد
با دستم صورت هیراد رو چرخوندم که متوجه شدم چشم هاش قرمزه

از عصبانیت بود یا..؟

با دستم صورتش رو نوازش کردم و گفتم
_الان که همه چیز تموم شده. ناراحت نباش

هیراد با صدای دو رگه ای گفت
_ آره ولی معلوم نیست چه بلایی سر تو اومده..

فهمیدم تا برای هیراد ماجرا رو تعریف نکنم ولم نمیکنه!

پس شروع کردم به تعریف کردن ماجرا همون طور که اتفاق افتاده بود.

هر جمله که میگفتم هیراد عصبانی تر میشد
اینو میشد از دست مشت شده و فک منقبض شدش فهمید

بعد از تموم شدن حرفام گونه هیراد رو بوسیدم و گفتم
_میبینی که سالمم..ناراحت نباش دیگه.. کارای واجب تری داریم

هیراد به زور لبخندی زد و گفت
_آره خیلی با هم کار داریم..

از منظور حرف هیراد سرخ شدم
با خجالت گفتم
_منظورم جابه جا کردن جنازه فرنگیس بود منحرف.. وگرنه ما که کاری نداریم..

هیراد متعاقبا جواب داد
_خب منظور منم همون بود خانم کوچولو..

اون لحظه دلم میخواست سرم رو به نزدیک ترین دیوار ممکن بکوبم

داشتم حرص میخوردم که گلاره و حسین آقا وارد اتاق شدن...

#Part_291
با شوخی های حسین آقا و احوال پرسی های گلاره فضای اتاق عوض شد و منم آروم تر شدم.

واقعا چند لحظه پیش حس یه اسکل به تمام معنا رو داشتم

از حرفای گلاره میتونستم احساس نزدیکیش با هیراد رو بفهمم

من خر قبلا چه برداشت هایی از این حساس بودنش می‌کردم.. لحظه ای از خودم خجالت کشیدم

مشخص بود گلاره مثل خواهر بزرگتر نگران هیراده..

با اومدن پرستار و دکتر حسین آقا با شیرینی ازشون پذیرایی کرد

دکتر لبخندی زد و گفت
_خب آقا هیراد میبینم که بهتری

هیراد سری تکون داد که دکتر ادامه داد
_قدر خانومتو بدون. من معجزه رو با چشمای خودم دیدم.
از نظر من جونت رو مدیون خانومتی..

هیراد دست منو فشرد و گفت
_بله آقای دکتر . ایشون خیلی منو دوست دارن..

نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد
_باید قدرش رو بیشتر بدونم

از خجالت سرخ شده بودم. تاحالا جلوی بقیه انقدر رک و واضح علاقش رو نشون نداده بود

جو اتاق سنگین شده بود لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و رو به دکتر گفتم
_ببخشید کی میتونیم ایشون رو ببریم؟

دکتر گفت
_فردا باید یه سری آزمایش دیگه بگیرم اگه مشکلی نداشت عصرش مرخص میشن..

آهان گفتم و مشغول ور رفتن با گوشه لباسم شدم

بعد رفتن دکتر گلاره گفت
_دل آرام جان بهتره ما بریم که هم آقا استراحت کنن هم خونه رو برای اومدنشون مرتب کنیم.

منم که حسابی کرم درونم وول میخورد گفتم
_آره پس بریم.. منم میام که هیراد خوب استراحت کنه.

آخرین لحظه که داشتم با هیراد خداحافظی میکردم چشمکی زدم و از بیمارستان بیرون رفتیم.

معلوم بود خورده تو ذوقش ولی به روی خودش نمی‌آورد

حسین آقا ما رو به خونه رسوند و خودش برگشت بیمارستان.

با گلاره مشغول تمیز کردن خونه شدیم . ولی انقدر کارها زیاد بود که نمی‌رسیدیم کل خونه رو جمع و جور کنیم

از گلاره خواستم که به دختر سرایه دار زنگ بزنه و بگه برای کمک بیاد و خودم هم سمت اتاق پدر هیراد رفتم.

باید اونجا رو حسابی مرتب میکردم. تصمیم گرفتم از اتاق مخفی شروع کنم. با یه سطل آب و جارو و چند تیکه دستمال وارد اتاق شدم.رابطی

که هیراد درست کرده بود رو به برق زدم و وارد اتاق مخفی شدم که....

#Part_292
مادرم رو دیدم که روی تخت نشسته بود .
از تعجب همونجا خشکم زد. گفتم
_مامان خودتی؟؟ چطوری اومدی؟

لبخندی زد و گفت
_من میتونم به این اتاق بیام.

با تعجب پرسیدم
_مگه نباید احضار کننده داشته باشی؟ همینجوری میتونی هرجا که خواستی بری..

_نه دخترم، تو همیشه توی ذهنت منو احضار می‌کنی.. همیشه کنارت هستم.

خندیدم و خودم رو توی بغلش پرت کردم.
بهترین حس دنیا رو داشتم.

بعد از چند لحظه پرسیدم
_خوب مامان میخوای چیزی رو بهم بگی؟؟

مامانم خندید و گفت
_بهت یاد ندادن نباید ذهن مادرت رو بخونی؟ باید اجازه بگیری دختر جان.

با نهایت مظلومیت گفتم
_من ذهن شما رو نخوندم فقط حس کردم چیزی رو میخواین به من بگین

مادرم به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت
_نمی‌دونم دخترم. نمی‌دونم چطوری باید بگم ولی از وقتی که آزاد شدم ، همیشه کنارت بودم حتی توی بیمارستان.
حس کردم علاقه خاصی بین تو و هیراد هست.. درست میگم؟

سری تکون دادم که ادامه داد
_ببین دخترم این طبیعیه که یه نفر رو دوست داشته باشی حتی اگه قبلا خیلی اذیتت کرده باشه ولی...

_ولی چی مامان؟ چیزی شده؟

_ببین دخترم ازدواج با هیراد مشکلی نداره و اتفاقا خیلی برای محکم شدن شخصیت و روحیت خوبه ولی...‌.

با تعجب به مادرم نگاه میکردم که ادامه داد
_ولی نمیتونی بچه دار بشی دخترم...

از جا پریدم
_یعنی چی؟ از کجا می‌دونی؟

خواستم بپرسم مشکل از منه یا نه که مادرم حرفم رو قطع کرد و گفت
_نه عزیزم مشکلی برای بچه دار شدن نداری ولی از اونجایی که تو یه مدیوم معمولی نیستی ممکنه مثل من طاقت به دنیا آوردن یه بچه یا بهتره بگم یه مدیوم دیگه رو نداشته باشی..
زمانی که حامله باشی بدنت ضعیف میشه و اون اجنه میتونن به تو و فرزندت نفوذ کنن و به راحتی آلودتون کنن..

هنوز توی شوک این حرف بودم
دلم نمیخواست بچم سرنوشتی شبیه خودم داشته باشه..

خواستم چیزی بگم که با صدا زدن های مکرر گلاره که از طبقه بالا میومد سریع خودمو بیرون پرت کردم و در اتاق مخفی رو بستم...

#Part_293
خودم رو با کتاب ها مشغول نشون دادم که گلاره وارد اتاق شد
_عزیزم کجایی پس انقدر صدات زدم؟

_ببخشید خاله فکرم درگیر بود حواسم نبود. چیزی شده؟

گلاره داخل اومد و دستمال رو ازم گرفت
_ مریم برای کمک اومده. بیا بهش بگو چکار کنه. تو سلیقت خوبه..

با گلاره از اتاق بیرون رفتیم. مریم توی پذیرایی نشسته بود

جلو رفتم و احوال پرسی کردم.
نمیدونم چرا ولی نزدیکش که میشدم احساسات بدی رو متوجه میشدم

سرم رو تکون دادم و سعی کردم از وسوسه خوندن ذهنش بیرون بیام

با لبخند ساختگی گفتم
_خب عزیزم، من فعلا تو اتاق آقا هیراد درگیرم.
تو پذیرایی و طبقه بالا رو جمع و جور کن و دستمال بکش.

رو به گلاره ادامه دادم
_خاله زحمت رسیدگی به باغچه و آشپز خونه با شما.
بعدش با هم وسایلو میچینیم.

بعد خوردن چایی هممون مشغول کارهای خودمون شدیم.

وقتی به اتاق برگشتم مادرم نبود ولی میتونستم حضورشو حس کنم.

دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت.به زور خودمو جمع کردم و وسایل اتاق مخفی رو جا دادم.

تخته و یادداشت های پدر هیراد رو به همراه کتاب داخل صندوقچه گذاشتم و درش رو بستم.

و در نهایت شروع به آب و جارو کردن کف اتاق کردم.

انقدر ذهنم درگیر این موضوع شده بود که فقط کار انجام میدادم و اصلا حواسم به ساعت نبود.

مدت زیادی نگذشته بود که اتاق مخفی رو با هیراد تمیز کرده بودیم ولی بازم در و دیوار هاش رو میسابیدم

از اتاق که بیرون اومدم متوجه تاریکی هوا شدم

مگه چقدر اون تو داشتم کار می‌کردم؟

کلافه در اتاق مخفی رو بستم و مشغول گردگیری کتاب های اتاق پدر هیراد شدم

چرا نمیتونستم باردار شم؟ چرا بین اینهمه آدم من باید مدیوم میشدم که اینهمه بلا سرم بیاد

من فقط یه زندگی عادی میخواستم
وجدانم بهم نهیب زد
اگه این قدرت ها رو نداشتی الان هیراد هم زنده نبود

وجدانم رو توجیه کردم
هیراد بخاطر من توی اون همه دردسر افتاد
توی کما رفتنش بخاطر من بود

همه ی این اتفاق ها تقصیر من بود

میتونستم یه زندگی عادی داشته باشم با کلی بچه

حالا تموم مشکلاتت حل شدن و فقط مونده بچه ؟
دوباره خواستم جواب وجدانم رو بدم که با صدای گلاره از جا پریدم
_عزیزم حالت خوبه ؟ چند بار صدات کردم.. امروز عجیب غریب شدی..

لبخند مصنوعی زذم
_خوبم. ببخشید یکم ذهنم درگیره.. جانم کارم داشتین؟

گلاره گفت
_عیب نداره.. بیا شام بخور عزیزم. خسته شدی اینهمه کار کردی

نیم نگاهی به هوای تاریک شده انداختم و گفتم
_مگه ساعت چنده؟

#part_294
_ساعت نه شبه عزیزم.. نگاش کن.رنگتم که پریده. خیلی خسته شدی
برای امشب بسه گلم. هنوز فردا آقا آزمایش داره. بعدش میاد.
بقیش باشه برای فردا..

زیر لب باشه ای گفتم
بقیه کتاب ها رو سرسری گردگیری کردم و با برداشتن سطل آب و جارو از در بیرون رفتم.

اتاق از دوز داشت می درخشید
توی دلم آفرینی به خودم گفتم و سمت دستشویی رفتم.

خودمو که توی آینه دیدم وحشت کردم
مثل قبایل وحشی های آمازون شده بودم

موهام پیچ خورده بودن و شلخته توی صورتم ریخته بود
عرق کرده بودم و بدنم بو میداد
چند حای صورتم سیاه شده بود و از همه مهم تر رنگم کلا سفید بود!

به گلاره حق دادم که اونجوری بگه.قیافم به «داغون» گفته بود زکی!

#Part_296
توی جنگل بزرگی بودم
هوا گرگ و میش بود..صدای فرنگیس رو شنیدم

با خوشحالی برگشتم سمتش ولی با دیدن چهره ش جیغ بلندی زدم

نصف موهاش ریخته بود و بقیش هم با خونش قاطی شده بود
زبونش از دهنش بیرون زده بود و زیر چشم هاش انقدر فرو رفته بود که انگار صورتش گوشت نداره

رنگش به سفید میزد و جالب تر اینکه توی اون تاریکی چهرش نورانی شده بود


قدمی نزدیکم اومد و دوباره گفت
_دلارام..

انگار داشت ذجر میکشید
فرار رو بر قرار ترجیح دادم و به سمت مخالفش شروع به دویدن کردم

صداش از پشت سرم میومد
_قولت یادت رفته..دلارام..

گوش هام رو گرفتم تا صداش رو نشنوم که صدای بابامم بهش اضافه شد
_دخترم..

جرات برگشتن و نگاه کردنشون رو نداشتم
مرتب صداشون توی گوشم میپیچید
_دلارام..
_دلارام..

لحظه ای پام به چیزی گیر کرد و با صورت روی زمین افتادم
از درد اخی گفتم که دوتا پا جلوم ظاهر شد

و قبل ازاینکه خودم رو جمع و جور کنم کمرم رو گرفت
صدای لرزون هیراد اومد
_تو..بهش..بهشون..قول..دادی

به چهره ی فرد روبروم خیره شدم و هیراد رو دیدم..

چهرش مثل..مثل مرده ها بود
چشم هام گرد شد و از ته دل جیغی کشیدم

نور شدیدی توی چشمم زد و بلافاصله صدای گلاره
_عزیزکم..خوبی؟ تورو خدا یه چیزی بگو..دلارامم؟ دخترم؟
کم کم تصویرش واضح شد

گیج لب زدم
_فرنگیس.. بابام..هیراد..کجان اونا..

گلاره موهام رو نوازش کرد
_خواب دیدی قشنگم..

نگاهی به اطراف انداختم و با یاداوری اینکه دیشب توی اتاق مخفی خوابیده بودم از جا پریدم
_وای خاله اینجا چکارمیکنی؟؟

گلاره که از کارام متعجب شده بود گفت
_صدای جیغ هات میومد..نگرانت شدم..کلی گشتم تا تونستم وارد اینجا بشم..

با حالت نزار گفتم
_کس دیگه ایم اینجا اومد؟

با نه گفتن گلاره خیالم راحت شد و نفسم رو با خیال راحت ازاد کردم

گلاره دستم رو گرفت و گفت
_نباید میومدم خاله؟ فقط نگرانت بودم..میخوای برم.. بیا باهم بریم..

لبخندی به این حجم از نکرانیش زدم
گونش رو بوسیدم و گفتم
_مرسی که اومدی خاله جون. فقط به کسی درباره این اتاق نگو باشه؟ برای من دردسر میشه

گلاره باشه ای گفت و باهم از اتاق بیرون رفتیم

به بهونه هواخوری از عمارت بیرون زدم و مشغول قدم زدن بین سبزه ها کردم

قدم هام ناخوداگاه منو به جای جسد ها کشوند

خانواده ی فرنگیس..
بی صدا به خاک باغچه که میدونستم زیرش چند تا جسد خاک شده خیره شدم.

چرا جونشون رو به خطر انداخته بودن؟
چرا خشایار خان اونقدر به دنبال قدرت مدیوم ها بود؟

نمیتونستم باور کنم که مرگ همه اینها الکی و بی هدف بوده..

حتی اگر روی طمع بوده بازم باورم نمیشد بخوان از جونشون بگذرن.

شاید همه اینا به خاطر این بود که مدیوم ها باید وجود داشته باشن.

شاید من نباید قطع کننده این زنجیره باشم

آه عمیقی کشیدم و چشم هامو بستم.
_خدا خودت کمکم کن، همینجور که تا الان هوامو داشتی.
#Part_297
توی خونه که برگشتم گلاره پرسید
_ کجا بودی عزیزم؟
خیلی صدات زدم، تو اتاق هم نبودی..

لبخندی زدم و گفتم
_رفتم ورزش و هوا خوری خاله جون.

دستم رو گرفت و توی اشپزخونه برد
_بیا دخترم.. صبحونه بخور.خیلی ضعیف شدی

تشکری کردم و سر سفره نشستم
گلاره بعد از چند لحظه با خنده گفت
_انقدر واسه خودمون سفره انداختم که الان یادم رفت میز رو بچینم..
مجبوریم سر سفره غذا بخوریم

درحالی که لقمه ی بزرگی برای خودم میپیچیدم گفتم
_اتفاقا اینجوری کیفش بیشتره خاله جون

و سعی کردم به چهره ی مریم نگاه نکنم
حس خوبی بهش نداشتم

بعد از تموم شدن صبحونه با گلاره و مریم اوضاع خونه رو سر و سامون دادیم

بماند که چقدر نق زدن های مریم رو تحمل کردم

نزدیک های ظهر شده بود که گلاره گفت
_من برم قلیه ماهی درست کنم. صبح حسین آقا ماهی تازه گرفته. آقا هیراد هم خیلی دوست داره.

کنارش رفتم و گفتم
_منم کمکت میدم

گلاره لبخندی زد و گفت
_نه عزیزم تو برو یکم استراحت کن و اماده شو.. اقا عصر میاد

رو به مریم ادامه داد
_مریم جان تو هم میمونی؟؟

مریم مکثی کرد و گفت
_مزاحم نمیشم مرسی..

گلاره لبش رو گاز گرفت و گفت
_این چه حرفیه؟ بمون عزیزم.. خوش میگذره.

توی دلم فحشی نثار گلاره کردم
اوف چرا تعارف الکی می‌کنی؟

کلافه سمت حموم رفتم و بعد یه دوش اساسی بیرون اومدم.

دلم میخواست سر تر از مریم باشم
گرچه همین الانشم بودم!

پشت میز ارایش نشستم.
کیف آرایشی کوچیکی که با گلاره از بازار خریده بودیم رو باز کردم.

از هرچی که خریده بودم استفاده کردم تا شاید قیافم یکم شبیه آدم بشه.

ریمل و خط چشم مشکی..کمی کرم و درنهایت یه رژ لب مسی ارایشم رو تکمیل میکرد

نگاهی به اینه انداختم
خیلی تغییر کرده بودم

فقط استرس داشتم که از نظر بقیه چجوری شدم

وقتی پایین رفتم گلاره گفت
_ماشالا دخترم چه عوض شدی

مریم هم که مشخص بود کپ کرده برای اینکه ضایع نشه گفت
_چشم نخوری دختر.

خندیدم و گفتم
_مرسی.

که گلاره ادامه داد
_مگه خالش مرده. الان سپند دود میکنم براش.دودش برای مریض هم خوبه..

همینجور که داشتم چایی دم میدادم صدای ماشین رو از توی حیاط شنیدم.

دویدم سمت در و بعد من گلاره و مریم هم اومدن

با اومدن هیراد گلاره احوال پرسی گرمی باهاش کرد و مریم هم زیر لب سلامی داد

ولی نگاه هیراد فقط روی من قفل شده بود

لبخند ژکوندی زدم و زیر لب سلامی دادم

با یاداوری چایی ها به آشپزخونه برگشتم.

هیراد با کمک حسین آقا سمت اتاقش رفت

مشغول دم دادن چایی بودم که حسین آقا توی اشپزخونه اومد و گفت
_دلارام جان؟

سمتش برگشتم که گفت
_دخترم آقا باهات کار دارن...


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...