ویژه کنید
عکس و تصویر #Part_231 هیتی کشیدم که هیراد کنار گوشم گفت _بخواب انقدر وول نخور سعی کردم حرارت ...

#Part_231
هیتی کشیدم که هیراد کنار گوشم گفت
_بخواب انقدر وول نخور


سعی کردم حرارت دست هاش که دور کمرم بود رو نادید بگیرم و بخوابم ولی هرلحظه بیشتر گر میگرفتم!

با شمردن اعداد از ۱ تا ۱۰۰ خودم رو سرگرم کردم تا پلک های سنگین شد و نفهمیدم به شماره ی چند رسیده خوابم برد!

صبح با حس نوازش های دست کسی بیدار شدم.

اول فکر میکردم هیراده.
دوست نداشتم چشم هام رو باز کنم و نوازشهاش به پایان برسه

ولی با شنیدن صدای گلاره انگار پنچر شدم و چشم هام بطور اتوماتیک باز شد.

_پاشو عزیزم. نزدیک ظهره ها

مالشی به چشم هام دادم و گفتم
_سلام گلاره. چرا دیشب نیومدی پیشم؟ من تنها بودم

گلاره سرش رو خاروند و گفت
_دیشب که رفتی فکر کردم کارت طول میکشه برای همین رفتم پیش حسین آقا.
نمی‌دونم چی شد که خوابم برد. خیلی خسته بودم

لبخندی زدم و گفتم
_اشکال نداره. مهم اینه بهت خوش گذشته.

گلاره سقلمه ای بهم زد و گفت
_حالا نه اینکه به تو بد گذشته.

با این حرفش حسابی توی ذوقم خورد

گلاره تیکه شو بهم انداخته بود.
لبخند مصنوعی زدم و توی دسشویی رفتم.


آبی به دست و صورتم زدم و به این نتیجه رسیدم که لحن گلاره اصلا شوخ نبود. انگار میخواست دق و دلیشو با گفتن این حرف ها سرم خالی کنه. ولی اخه چرا؟

پوفی کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. گلاره رفته بود
به جهنم زیر لبی گفتم و سمت آشپز خونه رفتم.

لیوان آب پرتقال روی میز رو سرکشیدم و نگاهی به میز صبحانه انداختم

نزدیک ظهر بود و خودمم سیر بودم. پس خوردن غذا رو به نهار موکول کردم

چشم چرخوندم تا هیراد رو پیدا کنم ولی ندیدمش.

کنار گلاره رفتم و پرسیدم
_میگم.هیرادو ندیدی؟

با لحن سردی گفت
_اقا بعد صبحانه رفتن توی اتاق پدرشون

اهانی گفتم و بدون معطلی سمت طبقه بالا رفتم

بالای پله ها که رسیدم نفس نفس میزدم
خودمم از عجله ای که داشتم خندم گرفته بود

خواستم پیش هیراد برم ولی یاد نامه ها افتادم .....
#Part_232
سمت اتاق رفتم.
نامه ها رو از زیر تخت درآورم و تاشون رو باز کردم
ولی هیچی توش نوشته نشده نبود. گیج شده بودم.
یعنی چی؟

همه نامه ها رو باز کردم ولی هیچی توش نوشته نشده بود.

پس اون نوشته هایی که من دیشب خونده بودم چی شدن؟!

چرا الان پیداشون نمیکردم. مطمئن بودم نامه هایی که دیشب خوندم رو همراهم آوردم.

کاغذا رو مچاله کردم و گوشه تخت پرت کردم

دستم رو روی سرم گرفتم
اخه اینم شانس بود؟ چطور نامه هایی که بعد از اینهمه مدت سالم مونده بودن وقتی به دست من رسیدن باید این بلا سرشون بیاد؟

گیج شده بودم. حتی به هیراد هم نمیتونستم چیزی بگم.
اگه میفهمید که بهش نگفتم و نامه ها رو برداشتم حسابی عصبانی میشد

متن یادداشت های قبلی جلوی چشمم اومد
خشایار به حالات نامتعادل ملودی اشاره کرده بود

به علائم دردی که ملودی لحظه ی آخر داشت فکر کردم
یعنی چه اتفاقی براش افتاده بود؟

توی همین فکرها بودم که هیراد وارد اتاق شد

شیرجه ی جانانه ای روی کاغذهای مچاله شده زدم ولی قبل از جمع و جور کردنشون هیراد متوجه شد و گفت
_اونا چیه دستت؟

به تته پته افتادم
_این..اینا هیچی.

هیراد کنارم نشست و کاغذهای رو از دستم قاپید
_بنظرت گوشای من درازه دلارام؟

زیر نگاه خیره ش دووم نیاوردم و پوفی کشیدم
_اینا مال پدرت بود. تلاش هایی که کرده بود تا ملودی رو نجات بده.
دیشب چند تاشو خوندم. میخواستم بقیشو بخونم که ..

هیراد با اخم گفت
_که چی؟

ادامه دادم
_نوشته هاش همه پاک شده.

هیراد پرسید
_خب چرا به من نگفتی؟ مگه قرار نبود همه چیز رو بهم بگی؟

بغض امونم رو برید:
_خوب تو جای من بودی چیکار میکردی؟ انتظار داری توی اون شرایط همه چیزو بهت بگم. مگه چقدر از دیشب گذشته؟اه..

دستمو روی سرم گذاشتم و سرم رو توی دست هام قفل کردم

بعد از چند لحظه صدای کوبیده شون در خبر از رفتن هیراد میداد

#Part_233
خیلی بهم برخورده بود ولی به هیراد هم حق میدادم. شاید انتظارش رو نداشت

با صدای در زدن به خودم اومدم
گلاره سرش رو از لای در داخل اتاق اورد و گفت
_نهار آمادس. نمیای بخـ...

با دیدن قیافه من پرسید
_چیزی شده دلارام؟

نمی‌خواستم گلاره بفهمه که بین من و هیراد چی گذشته. بعد از چند لحظه مکث گفتم
_هیچی.تهدیدای همیشگی. روی در ماشین نوشته بودن *مرگ* . کلا با من مشکل دارن

گلاره داخل اومد و کنارم نشست
_غصه نخور عزیزم. ما هستیم. اقا هم که حسابی هواتو داره. نمیتونن کاری کنن

نگاه چپی به گلاره کردم
نمیدونستم کنایه هاشو دیگه باید کجای دلم میذاشتم!

طبقه پایین رفتم و بعد شستن دست هام سر میز نشستم
بوی قلیه ماهی تو سالن پیچیده بود و میز غذای چیده شده با تموم تزئیناتش دل هرکسیو اب میکرد

با ولع مشغول خوردن شدم ولی با یاداوری هیراد اشتهام کور شد
برای نهار نیومده بود

لقمه ی غذا رو به زور قورت دادم و از جام بلند شدم

گلاره پرسید
_ا کجا میری؟ تو که هیچی نخوردی. قلیه ماهی دوس نداری؟

زیر لب تشکری کردم و گفتم
_یکم اشتهام کم شده ببخشید

سمت قابلمه ها رفتم تا یکم غذا برای هیراد گرم کنم.

***
نگاهی به سینی محتوی غذا انداختم
از سفره ی گلاره چیزی کم نداشت. سالاد رو دور تا دور بشقاب برنجش چیده بودم که از نظرم خلاقیت قشنگی شده بود

از کنار گلاره و حسین اقا که رد میشدم نگاه متعجب گلاره رو روی خودم حس کردم

نمیدونم چرا ولی انگار خشم خاصی توی نگاهش بود.

توی راه پله ها چند باری سکندری خوردم و نزدیک بود کل زحماتم رو به باد بدم ولی بعد از کلی نذر و نیاز روبروی اتاق مرموز انتهای سالن رسیدم.

درش باز بود و سر وصدایی که از توش میومد نشون از بودن هیراد میداد

هیراد با دیدنم گفت
_کاری داشتی؟

چشم هاش قرمز بود. سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم
_چرا هروقت با من قهر می‌کنی با غذا هم قهر می‌کنی‌؟

هیراد پوزخندی زد و گفت
_مگه من مثل تو بچم؟

بهم برخورده بود ولی ترجیح دادم چیزی نگم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_باشه. باشه. ببخشید نباید به نامه های پدرت دست میزدم. فقط میخواستم بدونـ...

هیراد بین حرفم پرید
_هرچی که باشه من باید بدونم دلارام. درسته که اتفاقات بدی افتاده ولی نگفتن این قضیه و مخفی کردنش باعث میشه بیشتر بهت صدمه بخوره. چرا نمیفهمی؟

وقتی این جمله ش تموم شد دقیقا روبروم ایستاده بود و بهم نگاه میکرد

هم ترسیده بودم هم حس هیجان خاصی داشتم. حسی که تا حالا تجربش نکرده بودم!

هیراد مکثی کرد و ادامه داد
_بذار کمکت کنم دلارام. باهام همکاری کن. نمیخوام تو رو هم مثل ملودی از دست بدم.

با گفتن این حرف دویدن خون رو زیر پوستم حس کردم
کیلو کیلو قند توی دلم آب میکردن ولی خودمو نباختم و گفتم
_ببخشید. حالا میشه غذاتو بخوری؟
خیلی کار داریم.

هیراد دستی به گونم کشید و زیر لب گفت
_باشه.

توی سرویس اتاق رفت و چند لحظه بعد برگشت و سر میز نشست

سمت کتابخونه رفتم تا نگاهی به کتابها بندازم. بهتر از بیکاری و تماشا گردن غذا خوردن هیراد بود.

دستی روی قفسه کتابها کشیدم
اسم های عجیب و ترسناکی داشتن.

نگاهم روی یه کتاب خشک شد
"طلسم شدگان"

روی تخت نشستم و مشغول خوندنش شدم.

درباره طلسم های عجیبی که مردم سراسر دنیا تجربه کرده بودن نوشته شده بود

چند صفحه که جلو رفتم متوجه شدم بقیه ی کتاب رو صفحات سفید تشکیل داده.

با تعجب ورق زدم ولی تا آخر کتاب همینجور بود!

کتاب رو به هیراد نشون دادم
_اینجا رو ببین. کتابش سفیده. مثل نامه ها...


#Part_234
هیراد سری تکون داد و گفت
_آره میدونم.

با تعجب گفتم
_تو میدونی؟! پس چرا بهم نگفتی؟
اگه میگفتی الان می‌فهمیدیم توی اون نامه ها چیه

هیراد لبخندی زد و گفت
_مگه من میدونستم تو قراره برشون داری؟

از حرص دست هام رو مشت کردم ولی حق با هیراد بود.
همش تقصیر من بود که الان نامه ها سفید شده بودن

پوفی کشیدم و گفتم
_باشه من که معذرت خواهی کردم.
میشه بگی از کجا فهمیدی که تقصیر منه که این نامه ها یا کتاب ها سفید میشن؟

هیراد گفت
_دقیقا نمی‌دونم ولی اگه همه ی کتاب های کتابخونه رو نگاه کنی یه سری از بخش هاشون سفید شده
ولی تو میگی نامه هایی که دیشب خوندی سفید بودن و بعد از بیرون اوردنشون متوجه سفید شدنشون شدی.
پس هرچی از اون اتاق بیرون بیاد سفید میشه.

به نظر منطقی میومد. واقعا ذهنش خوب کار میکرد!
کتاب رو سر جاش گذاشتم و گفتم
_خوب حالا باید چیکار کنیم؟

هیراد گفت
_باید بذاری نهار من تموم بشه.

پام رو به زمان کوبیدم و گفتم
_هوووف یه ساعته داری نهار میخوری ،بسه دیگه.

هیراد خندید و به خوردن ادامه داد.
انقدرطولش میداد که اعصابم رو خورد کرده بود.

دست به سینه جلوی کتابخونه ایستاده بودم و منتظر بودم نهار آقا تموم بشه.

بعد از نهار کوفت کردنش گفت
_اول باید یه جای دیگه بریم.

و از اتاق بیرون رفت
پشت سر هیراد راه افتادم
_کجا؟ واسه چی؟ اتاق چی میشه پس؟

سکوتش اعصاب خرد کن بود
از عمارت خارج شد و پیش حسین آقا رفت

حسین آقا با دیدن هیراد سلامی کرد که هیراد گفت
_وسایل رو خریدی؟

حسین آقا جواب داد
_بله آقا خریدم. تو صندوق عقب ماشینه. الان میارم براتون.

منظورش از وسایل چی بود؟ حسین اقا کی وقت کرده بود که بره وسایل بخره؟

هیراد کلید رو گرفت و گفت
_نه خودم برمیدارم.

سمت ماشین رفتیم و از عقب ماشین چند تا پلاستیک مشکی برداشتیم و داخل اتاق برگشتیم.

رو به هیراد کردم و گفتم
_حالا نمیشد کاراتو بزاری برای بعد؟

هیراد نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت
_اینا رو واسه همون کارمون می‌خوام. باید یه جوری اونجا رو روشن کنیم یا نه؟
از این به بعد همه کارامون اونجاس

اهانی گفتم و سعی کردم کمکش کنم ولی هیراد همش می‌خندید و کنایه می‌زد.

عصبانی شدم و گفتم
_پس تا تو درستش می‌کنی من سینی رو ببرم پایین و برگردم.
هیراد لبخندی زد.
سینی رو برداشتم و سمت طبقه پایین رفتم. حرصمو‌ با کوبیدن پام روی چوب های پارکت خالی میکردم

مرتیکه دلقک حس خود شاخ پنداری بهش دست داده که انقدر منو مسخره میکنه

به آشپزخونه که رسیدم نگاهم به سینک افتاد و آه از نهادم بلند شد

کوه ظرفهای کثیف بهم دهن کجی میکردن
پوفی کشیدم و در حالی که توی دلم به گلاره فحش میدادم مشغول شستن ظرف ها شدم.

آخرین تکه ی ظرف رو که آبکشی کردم روی زمین نشستم
پوف چقدر زیاد بودن. مگه گلاره چقدر ظرف کثیف کرده بود؟

صدایی از توی حیاط توجهمو جلب کرد.
از پنجره به بیرون سرک کشیدم
گلاره و حسین آقا مشغول رسیدگی به باغچه بودن.

ناخداگاه لبخندی روی لبم اومد.
چقدر لبخند هاشون واقعی بود. خوش به حالشون

توی همین فکرها بودم که هیراد از طبقه بالا صدام کرد.
با خوشحالی توی اتاق رفتم ولی هیراد...

#Part_235
ولی هیراد رو ندیدم
صدا زدم
_هیراد؟ کجایی؟

نگاهم به کتابخونه افتاد که سرجاش بود
معلوم بود کسی توی اتاق مخفی نرفته. پس هیراد کجا رفته بود؟

عقب عقب رفتم تا اینکه پشتم به دیوار عقبیم خورد.
با برخوردم به دیوار کسی از پشت منو گرفت و همزمان کنار گوشم صدای بلندی اومد
_پخ...

دست هام رو روی صورتم گذاشتم و جیغ بنفشی کشیدم.
هیراد هول زده گفت
_منم منم. آروم باش.

قلبم داشت از جاش درمیومد. دلم میخواست خرخره ی هیراد رو بجوم

با ارنج به سینش کوبیدم و با عصبانیت گفتم
_برو اونطرف.من همینجوری میترسم.اونوقت توهم منو می‌ترسونی؟

هیراد از خنده قرمز شده بود
خواستم از اتاق بیرون برم که هیراد گفت
_باشه بابا، باشه.. ببخشید نباید میترسوندمت

و دوباره شروع کرد به خندیدن.
زیر لب گفتم
_ عوضی.

حیف که کارم پیشش گیر بود وگرنه میدونستم چیکارش کنم.

با عصبانیت سمت کتابخونه رفتم و گفتم
_درو باز کن بریم داخل. تا همین الانشم کلی لفتش دادیم.

هیراد باشه ای گفت و قفسه ها رو هل داد
سیم رابط رو داخل پریز برق زد و همراه چراغ از پله ها پایین رفتیم.

کل مسیر و داخل اتاق روشن شده بود که ای کاش نمیشد!

پله ها که پر از تار عنکبوت شده بود و عنکبوت های درشتی گوشه های اتاق رو گرفته بودن.
باورم نمیشد من از اینجا رد شدم!

اوضاع اتاق دیگه از اون چیزی که فکر میکردم داغون تر بود.

کمد های چوبی کف افتاده و شکسته شده بود
تخت کوچک کنار اتاق هم پایه های شکسته ای داشت

حتی میز کار هم از چند جا ترک خورده بود
انگار بمب داخل اتاق منفجر کرده بودن.

هیراد نگاهی بهم انداخت و گفت
_میبینی که تا اینجا رو مرتب نکنیم نمیشه رفت و آمد کرد.

پوفی کشیدم و گفتم
_باشه. ولی تا دوباره اتفاقی نیفتاده اول کتاب رو پیداکنیم..

#Part_237
هیراد وسط خوندنم پرید و گفت
_هی وایسا وایسا.
ببینم این چیزهایی که میخونی که توی همه کتاب ها هست!

با تعجب پرسیدم
_یعنی چی؟ منظورت چیه؟

هیراد ادامه داد
_این مطلب که مدیوم رو به چه کسی میگن و ویژگی هاشون چیه رو توی خیلی از کتاب ها میشه پیدا کرد.

برات سوال پیش نیومد که چرا باید این بخش کتاب که اینجوری چیزای معمولی نوشته رو پدرم از این اتاق بیرون نبره؟


هیراد راست می‌گفت خیلی بیشتر از اون چیزی که این نوشته ها لایقش باشه ازش محافظت شده بود

همچنین بقیه کتاب که از این اتاق خارج شده بود سفید نشده بود و فقط این بخشش رو جدا کرده بودن

سری تکون دادم و گفتم
_خوب شاید حرفت درست باشه ولی ما که هنوز تا آخر این بخش رو نخوندیم؟

هیراد نگاهی بهم کرد و گفت
_باشه ولی همش رو که حالا نمیخواد بخونی. بیا اول اینجا رو مرتب کنیم. شاید چیز دیگه ای هم لابلای اینا پیدا کردیم.

کاغذ ها رو روی میز گذاشتم و سمت پله ها رفتم.
هیراد پرسید
_کجا؟!

شونه ای بالا انداختم و گفتم
_انتظار نداری که اینجا رو تنها مرتب کنم؟ میرم دنبال گلاره.

هیراد از جاش بلند شد و گفت
_نه نه. هیچکس جز من و تو نباید داخل این اتاق بیاد. برو هر وسیله ای که میخوای بیار خودم کمکت میکنم تا مرتبش کنیم.

نگاه عاقل اندر سفیهی به هیراد انداختم. از کی تاحالا تصمیم گرفته بود توی تمیزکاریا کمک کنه؟

زیر لب باشه ای گفتم و سمت آشپز خونه رفتم. گلاره مشغول سبزی خورد کردن بود
با دیدنم گفت
_کجایی تو دختر؟ دستت درد نکنه ظرفا رو شستی.

با اکراه تشکری کردم و گفتم
_هیچی دارم اتاق پدر هیراد رو مرتب میکنم. الانم فقط میخوام یه جارو با سطل و چند تا دستمال ببرم.

گلاره مکثی کرد و گفت
‌_چند دقیقه صبر کنی میام کمکت.

هول زده گفتم
_اوم. نه.. عزیزم تو به کارت برس منم میرم مرتب میکنمش.

فکری به ذهنم رسید و با لحن اروم تری گفتم
_آخه میدونی هروقت خسته میشم روی صندلی کنار کتابخونش میشینم و کتاب میخونم.
پدر هیراد خیلی کتاب داره.

گلاره خندید و گفت
_آره میدونم. باشه ولی بازم اگه کمک خواستی بگو.


زیر لب تشکری کردم و لبخند دندون نمایی زدم. چه راحت پیچوندمش

با راهنمایی گلاره وسایل مورد نظرم رو پیدا کردم و به اتاق برگشتم.

هیراد تو این مدت چند تا آجر آورده بود.
خواستم دلیل کارش رو بپرسم ولی بیخیال مشغول آب و جارو کردن سطح زمین شدم.

کشتن عنکبوت ها و از بین بردن تارهاشون رو که از نظرم سخت ترین کار دنیا بود به هیراد سپردم.

بعد از تموم شدن زمین هیراد رو صدا زدم و دوتایی کمد ها رو کنار دیوار بردیم و بهش تکیه دادیم.

هیراد آجر ها رو زیر تخت گذاشت و ازشون بعنوان پایه تخت استفاده کرد
زیر لب فکر هوشمندانه ش رو تحسین کردم.

بعد از مرتب کردن میز و صندلی، با هیراد مشغول گردگیری دیوار ها و وسایل اتاق شدیم

با اینکه سخت بود ولی لذت خاصی داشت. اینکه کنار هیراد مشغول تمیز کردن اتاق بودم. اینکه جزو اولین دفعاتی بود که هیراد حاضر به کار کردن شده بود

و ناشی بودنش رو از نحوه ی دستمال گرفتنش میشد بفهمی!

با لبخند سرم رو بالا اوردم تا دوباره نیم نگاهی بهش بندازم که با چهره متعجب هیراد رو به رو شدم.

هیراد کف پاشو چند بار روی پارکت ها کوبید و گفت....

#Part_238
_احساس نمیکنی زیر اینجا خالی باشه؟

طرف دیگه ی اتاق رفت و همین کارو تکرار کرد.
دقیق شدم، آره واقعا صداش فرق داشت انگار به یه طبل توخالی می کوبید.

حتی از روی صدای راه رفتنش هم مشخص میشد که زیر این قسمت یه فضای خالی هست.

پرسیدم
_یعنی اون زیر چیه؟!

هیراد با چکش و چند وسیله دیگه به جون چوب های کف اتاق افتاد و گفت
_نمیدونم. انگار هرمعمایی رو حل میکنیم ده تا دیگه زیرش خوابیده.

کنارش نشستم و مشغول تماشاش شدم.
چند دقیقه گذشت و هیراد همچنان مشغول بود.

درواقع داشت گند میزد به کف اتاق.
دستم رو زیر چونم زدم و گفتم
_خوب فکر نمیکنی این هم مثل راه ورودی کتابخونه یه کلیدی، قفلی یا هر چیز مخفی داشته باشه؟
اگه پدرت مجبور بوده هر بار کف اتاق رو بکنه که غیر منطقیه.

هیراد خندید و گفت
_فیلم پلیسی زیاد نگاه می‌کنی خانم مارپل؟!

نچ نچی کردم و گفتم
_خب دیگه حدس زدن این احتیاج به زیاد فیلم نداشت. هرکس بود میفهمید

و همزمان کمک هیراد کردم تا چوبی رو که آزاد کرده بود از کف زمین برداره.

با برداشتن چوب صندوقچه بزرگ چوبی در معرض دیدمون قرار گرفت
با تعحب به هیراد نگاه کردم که هیراد گفت
_دیدی گفتم یه خبرایی هست.

همینجور که سعی داشتم بقیه چوب های کف اتاق رو آزاد کنم تا صندوقچه رو دربیاریم، صدای گلاره رو شنیدم
_آقا؟ دلارام؟ اینجایین؟

با شنیدن صداش هول زده از اتاق بیرون رفتم و کتابخونه رو به حالت عادی برگردوندم.

بعد از اینکه گلاره وارد اتاق شد تازه فهمیدم چه گندی زدم!
هیراد رو جا گذاشته بودم!

دعادعا میکردم بیرون نیاد.
گلاره با دیدنم گفت
_ا اینجایی؟ آقا رو ندیدی؟

لبخند مسخره ای زدم و گفتم
_چرا. رفت بیرون. گفت زود میاد

گلاره آهانی گفت و ادامه داد
_وقتی اومد بهش بگو شام آمادست. خودتم بیا پایین میز رو بچینیم.

نگاهی به در کتابخونه انداختم.اگه میرفتم پس هیراد چی میشد
بلایی سرش نیاد؟!

پوفی کشیدم و با فکر اینکه زودبرمیگردم همراه گلاره رفتم.

#Part_236
هیراد از توی پلاستیک چند تا میله ی باریک و چکش و انبردست بیرون اورد و مشغول ور رفتن با کشوی دوم میز شد

کنارش نشستم که گفت
_مطمئنم اینجاست. فقط باید بازش کنم

بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با کشو بالاخره با صدای بدی شکست و تکه های چوب کف زمین ریخت

دستم رو داخلش بردم و برگه های قدیمی کتاب رو بیرون کشیدم. انقدر ذوق داشتم که با صدای بلندی گفتم
_اخ جون پیداش کردیم هیراد

وقتی نگاهم به چهره جمع شده از خنده ی هیراد افتاد متوجه رفتارم شدم و لب گزیدم

"دختره ی خنگ اخه این چه کاری بود که تو کردی. یکم سنگین باش"
کلی فکر باهمین مضمون توی ذهنم اومده بود و دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم

هیراد گلویی صاف کرد و گفت
‌_خوب حالا به مناسبت ذوق کردنتم که شده نمیخوای بازش کنی ببینیم چیه؟

هول زده گفتم
_اها. اره باشه. الان بازمیکنم

صفحه اول کتاب با خط درشتی نوشته شده بود
"مدیوم ها"

ورق زدم و صفحه ی بعد رو با صدای بلند شروع به خوندن کردم:
_مدیوم به طور مطلق به معنای روح رهاست و رها کردن روح و تمرکز در موضوع خاصی را مدیوم گویند.

 انسان ها از جهت روحی کانون های چهار گانه ای دارند که می توانند تقویت کننده یا افزایش دهنده ی قابلیت فرا حسی باشند.

به این قسمت ها، نواحی دریافت روحی می گویند

معنای دیگر مدیوم: هر کسی که به نحوی تحت تاثیر فکر یا فعل ارواح قرار گیرد او را مدیوم گویند

مدیوم ها، اشخاصی هستند که در مورد روح، نقش رابط را بازی می کنند. این افراد نیروی فوق العاده ای دارند، روح این نیرو و انرژی مدیوم را به کار می گیرد و به شکل های مختلف ارتباط برقرار می کند،‌

این تظاهر روح می تواند شنوایی و یا لامسه ای باشد.
استفاده کردن از این انرژی، نیاز به تمرین دارد، روح هر چه بیشتر این کار را انجام دهد مسلط تر می شود و می تواند کارهای سخت تری انجام دهد.
 
مدیوم ها می گویند، وقتی که ارتباط برقرار شد مدیوم به حالت خلسه می افتد و هیچ چیز را نمی فهمد، بعد از به هوش آمدن نیز چیزی یادش نمی آید.

#Part_239
با گلاره توی آشپزخونه رفتیم و بعد شستن دستهام میز رو چیدم

همش نگران هیراد بودم. شاید نتونه در رو از داخل باز کنه؟ شاید اونجا گیر افتاده باشه؟ و هزار تا شاید دیگه تو ذهنم تکرار میشدن.

به بهانه آوردن سطل و دستمال ها دوباره به طبقه بالا برگشتم.
نگاهم به سیم گوشه کتابخونه افتاد. اصلا متوجه سیم برقی که همراه خودمون پایین برده بودیم نشده بودم و احتمالا با اون فشاری که بهش وارد کردم قطع شده بود!

کتابخونه رو هل دادم و داخل رفتم.
خوشبختانه حدسم درست نبود و روشنایی کمرنگی از توی اتاق مشخص میشد

از پله ها که پایین رفتم هیراد رو دیدم که روی تخت نشسته بود و منو نگاه میکرد

قیافم رو مظلوم کردم وگفتم
_خوب چیه؟ نمی‌خواستم گلاره ما رو ببینه.

هیراو زیرلب نچ نچی کرد و از حاش بلند شد
ادامه دادم
_اممم..الانم باید زود برگردم. ولی برات شام میارم. فقط همینجا بمون باشه؟
به گلاره گفتم رفتی بیرون.

هیراد بی توجه به من مشغول ور رفتن با صندوقی بود که حدس میزدم از کف اتاق بیرون کشیده.

ادامه دادم
_حواست هست؟ میز غذا روبروی در ورودیه اگه بیای می‌فهمن بیرون نبودی. قبوله دیگه؟

هیراد قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت
_خب من گرسنمه الان چکار کنم؟

پوفی کشیدم و گفتم
_خب بعد شام من سرگرمشون میکنم تو بیا برو تو حیاط و برگرد.

جواب ندادن هیراد رو پای رضایتش گذاشتم و سطل و دستمال ها رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم

گلاره با دیدنم گفت
_نفهمیدی آقا کجا رفت؟ دیر کردا.

سطل و دستمال ها رو توی آشپزخونه گذاشتم و گفتم
_نه فقط گفت تا بیرون میرم و برمی‌گردم

گلاره غذای هیراد رو کنار گذاشت ومشغول غذا خوردن شدیم که با شنیدن صدای هیراد از جا پریدم
_میبینم که برام صبرنکردین.

با چشم های گردشده نگاهش میکردم.
کی رفت بیرون که ما ندیدیمش؟

گلاره لبخندی زد و گفت
_دلارام گفت به این زودیا نمیاین

نگاه چپی به گلاره انداختم. من کی این حرف رو زده بودم؟
هیراد نیم نگاهی به چهره متعجبم انداخت و گفت
_چیزی شده؟

گیج گفتم
_چی؟ نه. الان میرم شامتو گرم کنم.

#Part_240
بعد خوردن شام هیراد از جاش بلند شد و رو به گلاره گفت
_از این به بعد دلارام توی اتاق کناری خودم میخوابه. اینجوری بهش نزدیکم و اگه اتفاقی براش افتاد خودم هستم.

نمیدونستم چی بگم. زبونم قفل شده بود. مونده بودم ذوق کنم یا جواب نگاه خشمگین گلاره رو بدم

خاک توسرت هیراد. نمیشد اینو به خودم بگی میمون؟من الان جواب اینو چی بدم..

بعد رفتن هیراد گلاره نگاهی به من انداخت و پرسید
_تو چیزی به آقا گفتی؟

با تموم مظلومیتی که میتونستم تو چهرم جمع کنم نگاهش کردم و گفتم
_نه بخدا. من دیشب هم اومدم تو رو صدا کنم ولی هیراد گفت نمی‌خواد و اومد تو اتاق من خوابید.


حسین آقا با گفتن اینکه خوب زیاد سخت نگیرین منو از زیر نگاه سنگین گلاره آزاد کرد.

معلوم بود تنها کسی که از این موضوع خوشحاله حسین آقاست.

بعد از جمع کردن میز شام سریع جیم زدم و فرار رو برقرار ترجیح دادم

به طبقه بالا که رسیدم بدون در زدن وارد اتاق شدم.
خیلی از دست هیراد حرص داشتم و سوالای زیادی هم تو ذهنم بود.

هیراد توی اتاق مشغول بررسی صندوقچه بود که با اومدن من...

#Part_241
که با اومدن من از جاش بلند شد
نگاهش عجیب بود. انگار به یه موجود عجیب الخلقه نگاه میکرد

با تعجب پرسیدم
_چیزی شده؟

گیج سری تکون داد و گفت
_نه. ولی باید اینو ببینی.

نگاهم به در باز شده ی صندوقچه افتاد. ناخوداگاه به سمتش کشیده شدم.

از بیرون اتاق صداهای بلند و مبهمی میومد. هیراد خواست بیرون بره که جلوش رو گرفتم
_صبرکن. اول باید بفهمم توش چیه. نمیخوام محتویاتش گم شن

هیراد گفت
_نترس جاشون امنه

ولی با نگاه چپ من پوفی کشید و کنار صندوقچه نشست.

نگاهی به داخل صندوقچه انداختم. انبوه کاغذهای قدیمی. دست بردم و تک تکشون رو بیرون اوردم. انگار از قبل مرتب شده بودن

نگاهم به تخته چوبی زیر کاغذها افتاد.
دور تا دورش حروف فارسی نوشته شده بود و وسطش هم دو کلمه به چشم میخورد
"بله" "خیر"

اب دهنم رو قورت دادم و اولین کاغذ رو باز کردم
دست خطش مثل نامه های قبلی بود ولی تاریخی نداشت

"نتایج جلسات مختلف درنهایت منجر به مرگ ملودی شد. تنها امید من. ولی اون به مرگ طبیعی خودش نمرد

علایم خاصی رو مشاهده کردم از جمله برامدگی شکم و دردی که توی جلسه آخر داشت

همه ی اینها منو به حاملگی ملودی مشکوک کرد. بعد از بررسی بدن بی جون ملودی متوجه رد خون و لخته های بین پاهاش شدم

به طرز وحشتناکی بین پاهاش داغون شده بود
انگار که حیوون درنده ای اون رو به این شکل دراورده

نمونه ی ترشحات و لخته های خون رو به آزمایشگاه بردم و متوجه موضوع دردناکی شدم.

ملودی حامله بود.
ولی چه چیزی اون رو به این شکل دراورده بود؟

جسد رو از اتاق خارج کردم و دست چند نفر از بادیگارد ها دادم تا صحنه ی حمله و قتل رو شبیه سازی کنن.

ولی به محض بیرون اومدن جسدش از اتاق، ازار و اذیتها شروع شد

هربار سایه ای رو اطرافم میدیدم یا توی خواب احساس خفگی میکردم.
با دونفر از خدمتکار های قابل اعتماد و پسرم به کرمان رفتیم. امیدوار بودم بتونم با فاصله ازاینجا از شرشون خلاص شم ولی عکس این موضوع اتفاق افتاد

ازار و اذیتها بیشتر شد و ترس از مرگ مجبورم کرد تا دوباره به ویلام برگردم.

تخته وی یا مخصوص رو از پیرزن محلی ای گرفتم و سعی کردم توی اتاق باهاشون ارتباط برقرار کنم.

تنها و بین انبوه کتابها!
طبق گفته ی جدم این اتاق دربرابر نیروهای شیطانی محفوظ بود پس اجنه ی خبیث سراغم نمیومدن.

با اولین ارتباطم باد شدیدی توی اتاق پیچید و من با اولین جن حرف زدم.
کسی که خیلی حقایق رو بهم گفت.

جنی به نام مسعود. کسی که با ملودی رابطه داشت! و به گفته ی خودش پدر بچه ی اون بود!

#Part_242
با بهت به نامه خیره شده بودم
ذهنم سمت مسعود و معصومه ای رفت که چند روز ازم نگهداری کردن

یعنی این همون مسعود بود؟
اب دهنم رو قورت دادم و مشغول خوندن ادامه نامه شدم

"مسعود با نوشتن حرفهاش مخالف بود. پس راه ارتباطی رو باهاش باز میذارم. روش های خاصی که بتونی توی این اتاق باهاش ارتباط برقرارکنی

اگه همون کسی باشی که مسعود دنبالشه حتما جوابت رو میگیری
خشایار"

انگار میدونست بالاخره یه روز، یه نفر اینجا روپیدامیکنه.
هیراد نگاهی بهم انداخت و پرسید
_خوبی؟

زمزمه کردم
_نمیدونم. میخوام زودتر این معمای کوفتی روتمومش کنم. واقعا انقدر سخته؟ سخته که بفهمم کیم؟

هیراد که انگار خودشم حال درست و حسابی ای نداشت دستش رو روی شونه هام گذاشت
_هیس.اروم باش. بالاخره میفهمیم. باید کاغذها رو بخونیم باشه؟

سری تکون دادم و دسته ی نامه ها رو بیرون کشیدم
طبف نوشته ها باید تخته وسط و دوتا شمع دوطرفش میبود

فنجون کوچکی هم روی تخته قرارمیگرفت تا بتونه حروف رو مشخص کنه. بقیه ی مراحل شامل خوندن ورد ها و جملات خاصی میشد که خوندنشون رو به هیراد واگذار کردم

هیراد از جاش بلند شد و گفت
‌_میرم شمع بیارم

جلوش ایستادم
_نه. ازاین اتاق بیرون نرو. میترسم بلایی سرت بیارن

هیراد از کنارم ردشد و گفت
_نترس چیزی نمیشـ...

ولی قبل از تموم کردن جملش در با صدای بدی بسته شد

با صدای لرزونی گفتم
_نرو... بیا توی اتاق دنبال شمع بگردیم. بالاخره باید یه چیزی باشه

و مشغول بررسی صندوق شدم
با دیدن دوتا شمع نقره ای رنگ نیمه سوخته باخوشحالی تخته رو وسط گذاشتم و شمع ها رودوطرفش قرار دادم

کاغذ کوچکی رو هم تا کردم و روی تخته گذاشتم.
هیراد با دیدن شمع هاکنارم نشست.

دست هام رو توی هم قفل کردم. میترسیدم.. ترس اشتباه بودن این کار!
لب زدم
_من نمیخوام بمیرم هیراد

صدای زمزمه وار هیراد کنار گوشم اومد
_منم نمیخوام از دستت بدم دلارام...

#Part_243
با این حرف هیراد تموم بدنم داغ شد.
خیالم راحت بود که هیراد کنارمه ، به تیکه کاغذ تا شده که روی تخته بود خیره شدم و بعد از چند لحظه مکث دستم رو روش گذاشتم.

از هیراد خواستم که آروم و شمرده شمرده جملات رو تکرار کنه.
هیراد کاغذ رو در آورد و مشغول خوندن شد. چشمم به تخته بود تا ببینم چه اتفاقی میفته.

چند دقیقه بعد هیراد ساکت شد
پرسیدم
_چی شد؟ چرا ادامه نمیدی؟

هیراد گفت
_تموم شد.

گفتم
_پس چرا اتفاقی نیفتاد؟

هیراد کمی فکر کرد و گفت
_شاید باید خودت بخونیش؟

و کاغذ رو سمتم آورد و گفت
_امتحان کن

پوفی کشیدم و گفتم
_من اینا رو بلد نیستم.

هیراد بعد از چند لحظه مکث گفت
_خب پس من چند بار میخونمش و تو حفظش کن

با میلی تخته رو به صندوق برگردوندم و در صندوق رو روش گذاشتم

صداهای بیرون قطع شد. ولی باز هم حس خوبی نداشتم.
نمیتونستم از این اتاق بیرون برم. رو به هیراد گفتم
_بهتره توی همین اتاق باشیم. خب شروع کن

هیراد باشه ای گفت و روی لبه تخت نشستیم

هیراد تک تک جمله ها رو میخوند و منم بعد از اون تکرار میکردم

تقریبا یه کاغذ پشت و رو بود
چند دقیقه که گذشت حس میکردم مغزم دیگه کشش نداره و از طرفی هم سرم درد گرفته بود

هیراد که متوجه حالم شد پرسید
_خوبی؟

دستم رو روی سرم گذاشتم
_خوبم فقط سرم درد گرفته. تاحالا انقدر چیز حفظ نکرده بودم.

هیراد از جاش بلند شد و گفت
_باشه پس میرم قرص و یکم وسایل بیارم.

سریع گفتم
_نه نه بمون.

هیراد گفت
_آروم باش. این اتاق امنه. زود برمی‌گردم.

دیگه اجازه حرف زدن بهم نداد و بیرون رفت.
خودم رو با مرور قسمتهایی که حفظ کرده بودم سرگرم کردم.

طولی نکشید که هیراد با پارچ آب و چند تا پتو و بالشت اومد....

#Part_244
بعد از خوردن لیوان آب و قرص روی تخت دراز کشیدم و ساعد دستم رو روی صورتم گذاشتم.

هیراد هم طرف دیگه تخت دراز کشید

سردرد و نور اتاق باعث می‌شد که نتونم بخوابم.

کمی پهلو به پهلو شدم ولی بازم فایده ای نداشت.

کلافه پشتم رو به هیراد کردم و زانو هامو بغل گرفتم

بعد از چند لحظه کسی پتو رو از روم کنار زد و توی آغوش گرم هیراو فرو رفتم

خیلی شوکه شده بودم ولی ترجیح دادم که عکس العملی نشون ندم. باید تظاهر میکردم که خواب رفتم.

هیراد دستش رو دورم حلقه کرد و منو بیشتر به خودش فشرد

نفس هاش به پشت گردنم میخورد
واقعا حس خوبی بود.

و باعث شده بود که سردردم رو فراموش کنم و طولی نکشید که پلک هام روی هم افتاد

صبح با نوازش موهام از خواب بیدار شدم.

مطمئن بودم که هیراده ولی دلم نمی‌خواست بیدار بشم

_دلارام.. دلارام.. بیدار شو خیلی کار داریم.

کش و قوسی به بدنم دادم و چشم هام رو باز کردم

با دیدن سینی صبحانه ای که کنار تخت بود شوکه شدم.

هیراد که قیافه متعجبم رو دید گفت
_اینجا مهمون منی. یه بارم من برات صبحونه میارم.

چیزی نگفتم و با ولع مشغول خوردن شدم

بعد از چند لحظه نگاهم به هیراد افتاد که با لبخند محوی بهم خیره شده بود

پرسیدم
_چیه

گفت
_هیچی. داشتم نگاهت میکردم.

بعد صبحانه دوباره به تکرار ورد ها مشغول شدم.
بعد چند ساعت حس کردم که ورد ها رو حفظ شدم. و با امتحانی که هیراد ازم گرفت از حسم مطمئن شدم!


در صندوق رو باز کردم. به محض باز کردنش دوباره سر و صدا ها برگشت.

پوفی کشیدم و بی توجه ادامه دادم. هیراد کنار دیوار ایستاده بود و مشغول نگاه کردن من بود.

تخته رو آماده کردم و مشغول خوندن ورد بودم که......

#Part_245
که رابط برقی که هیراد به داخل اتاق کشیده بود از پریز کشیده شد و داخل اتاق پرت شد.

تنها روشنایی اتاق نور شمع ها بود.
هیراد خواست سمت در بره که صدای شدید بسته شدن در باعث از جا پریدن دوتامون شد

با اشاره دست از هیراد خواستم دست نگه داره.

دوباره تمرکز کردم و ورد رو خوندم. با تموم شدن ورد باد شدیدی توی اتاق پیچید. شعله شمع داشت مقاومت میکرد که خاموش نشه.

میدونستم که باید سوال بپرسم تا اون کسی رو که فراخوندم جوابم رو به صورت بله یا خیر بده.

دستم روی تکه کاغذ بود
آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم
_آیا کسی در این اتاق غیر از من و هیراد وجود داره؟

چند لحظه ای طول نکشید که دستم به صورت ناخوداگاه به سمت کلمه بله کشیده شد.

هیراد به تخته خیره شده بود و دست هاش رو مشت کرده بود.

مشخص بود ترسیده.
دوباره پرسیدم
_آیا اسم شما مسعوده؟

باز هم دستم روی کلمه بله کشیده شد.
هیجان خاصی زیر پوستم دوید

دوباره پرسیدم
_آیا کسی جز مسعود و هیراد و من توی اتاق هست؟

ایندفعه دستم سمت کلمه خیر کشیده شد.

ادامه دادم
_من ملودی رو چند بار دیدم ، آیا شما از طرف ملودی هستی؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که باد شدیدی توی اتاق پیچید.

انقدر شدتش زیاد بود که هیراد چسبید به دیوار و جعبه طرف دیگه ی اتاق پرت شد

دست هام رو روی گوشم گذاشتم و جیغ بلندی کشیدم که....

#Part_246
یه دفعه همه جا اروم شد
هیراد کنارم اومد و دستش رو دور شونه هام انداخت
با
صدای لرزون گفتم
_چ..چرا اینجوری شد؟

هیراد گفت
_نمیدونم. بیا جمعش کنیم

با حرکت کردن تیکه کاغذ روی تخته با نگاهم حرکاتش رو دنبال کردم

ر ا ه ا ر ت ب ا ط ی ر و ب ر ق ر ا ر ک ن
"راه ارتباطی رو برقرار کن"

اطرافم رو نگاه کردم و پرسیدم
_چ..چجوری؟

هیراد کنار گوشم گفت
_چی شد؟

دوباره تیکه ی کاغذ حرکت کرد
ج م ل ه ر و ب خ و ن
"جمله رو بخون"

قبل اینکه بپرسم کدوم جمله دوباره کاغذ به حرکت دراومد

سریع در صندوق رو بازکردم و مداد پوسیده ای رو از توش بیرون اوردم و پشت یکی از اونها شروع به نوشتن وردی که میگفت شدم

هیراد به حرکاتم نگاه میکرد
جمله که تموم شد شروع به خوندنش کردم

این بار نسیم ملایمب توی اتاق پیچید و سایه ای جلوم قرار گرفت

از ترس به هیراد چسبیدم که حیرت زده گفت
_توچکار کردی دلارام؟؟؟

بلافاصله صدایی توی اتاق پیچید
_دلارام.

به غلط کردن افتاده بودم.اگه این همون جن شرور بود چی؟ ولی توی نامه نوشته بود که نیرو های شیطانی نمیتونن اینجا بیان.

کم کم سایه ی جلوی چشمم شکل گرفت و با دیدنش هین بلندی کشیدم و گفتم
_عمو مسعود؟

کم کم داشت همه چی برام واضح میشد.. با صدای لرزونی گفتم
_بابا مسعود؟!

صداش اینبار زمخت نبود. همون صدای همیشگی بود
_خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم

صدای شکستنی از بیرون اتاق میومد
و همزمان جیغ گلاره بلند شد

مسعود گفت
_میخوان از این اتاق بیرونتون بکشن

متعجب گفتم
_کیا. بگو اینجا چه خبره.. هرچی تو اون نامه ها خوندم راسته؟ ملودی مادر منه؟ تو.. تو...

نتونستم جملم رو کامل کنم
هیراد با بهت نگاهمون میکرد.

مسعود گفت
_علاوه براونا خیلی چیزای دیگه هم هست که باید بدونی

#Part_247
پرسیدم
_چی؟ بگو. خسته شدم..انقدر این بازی رو کش ندین

مسعود یا بابام گفت
_ازوقتی مادرت رو دیدم عاشقش شدم. یه دختربچه بور که از قدرتهاش خبر نداشت.

هربار که کنارش میرفتم حس میکردم. سر درگمیش رو.مشکلاتی که براش پیش اومده و هرچیز دیگه.

طبق قوانین نباید بهش نزدیک میشدم. جن های خبیث هم بالاخره به سزاشون میرسیدن ولی..

نتونستم. روزا به شکل انسانیم درمیومدم و پیشش میرفتم.

بعد از مرگ پدرش،
ذهن خان رو دستکاری کردم و به طمعش انداختم

از جا گرفتنش توی عمارت مطمئن شدم و حالا وقت قدم بعدی بود

میخواستم بهش یاد بدم که چطور قدرتش رو توی دست بگیره و با بقیه ی نیروها مقابله کنه.

میتونست. کم کم تمرکز ذهن و نیروش رو روی اشیا یادش دادم

تا روزی که تونست با تمرکزش یه لیوان رو بلند کنه. ولی کافی نبود

به اینجای حرفش که رسید ساکت شد
گفتم
_بقیش رو بگو.

نگاه غمگینی به هیراد انداخت و گفت
_ولی همه چی از اون شبی خراب شد که.. که باهاش خوابیدم

دستم رو روی دهنم گذاشتم و هینی کشیدم
منظورش از خوابیدن چی بود؟ نکنه..

مسعود ادامه داد
_با اولین رابطه ی ما ملودی باردار شد و از شانس بدی که داشتم همه ی ارتباطاتم لو رفت

مدتها بخاطر قانون شکنی حبس کشیدم تا تونستم برگردم ولی وقتی برگشتم ملودی از درد زایمان گوشه ای افتاده بود و خشایار هم بی توجه بهش مشغول ادامه ی جلسه بود

#Part_248
به وضوح جا خوردن هیراد رو حس کردم. خودمم توی شوک بودم

مسعود ادامه داد
_تنها کاری که تونستم براش بکنم این بود که دوباره قانون شکنیم رو ادامه بدم.

اتاق رو به هم ریختم و بقیه رو فراری دادم و کنار عشقم موندم.

با اینکه از درد تقریبا بیهوش شده بود ولی با دیدنم دستم رو گرفت. هیچوقت آخرین جمله ش رو یادم نمیره.

"مسع..مسعود.. دیگ..ه.. تنهام.. نذار"

همزمان قطره ی اشکی از چشمش چکید
_ملودیم تحمل بدنیا اوردن فرزند دو رگه مونو نداشت. از دستش دادم ولی قسم خوردم از تنها یادگارش مراقبت کنم. ثمره ی عشقمون..

بهم خیره شد
_تو.

دست هیراد رو توی دستم فشردم
بدنم میلرزید. من.. من دو رگه بودم. مادرم.. مادر واقعیم..

با صدای لرزون گفتم
_مادرم بود.. چرا بهم نگفت‌؟ ما خیلی وقته در ارتباطـ...

قبل اینکه حرفم رو تموم کنم مسعود گفت
_اون مادرت نیست.

با تعجب گفتم
_ولی الان گفتی ملودی مادرمه.

نگاهی به سمت در اتاق انداخت و گفت
_اره گفتم. ولی اون عفریته ملودی نیست.

#Part_249
با تعجب گفتم
_چی؟ منظورت چیه؟ اون خودش گفت. خیلی نشونه هارو اون بهم داد
گفت که نترسم. کمکم کرد تمرکز کنم.

مسعود خواست چیزی بگه که هیراد گفت
_میدونستی دوستش دارم و اون بلا رو سرش اوردی؟

مسعود درجوابش گفت
_قصد من نجاتش بود.

نگاهم بین دوتاشون رد و بدل میشد
هیراد داد زد
_با حامله کردنش؟ باهاش خوابیدی و نجاتش دادی؟

از جا پریدم
مسعود گفت
_چرا نمیفهمی عاشقش شده بودم؟ نمیدونستم بدنش تحمل اون بچه رو نداره

بین حرفشون پریدم
_هیراد بس کن. بذار بفهمم اینجا چه خبره.. من باعث مرگ مادرم شدم. اونم به دلایلی که نمیدونم. بذار بفهمم.

و رو به مسعود گفتم
_یا تو یا ملودی دارین دروغ میگین. یه چیزی این وسط درست نیست

#Part_251
مسعود نگاهی بهم انداخت و گفت
_من نمیتونم بهت تحمیل کنم که دارم راست میگم و اون تقلبیه.
من همه چیز رو بهت گفتم دلارام.
انقدر بزرگ شدی که باید بدونی

بهم نزدیک شد و دستم رو گرفت
همزمان هیراد هم قدمی جلو اومد،
معلوم بود که هنوز به مسعود اطمینان نداره.

مسعود دستم رو فشرد و ادامه داد
_تصمیم با خودته. خودت باید بفهمی حق کدومه و ناحق چیه دخترم.
ولی من همیشه کنارتم همانطور که همیشه کنار مادرت بودم.

از لفظ دخترم که به کار برد یه جوری شدم.
مسعود گردنبندی رو از توی گردنش درآورد و به گردنم انداخت.

مثل این گردنبند توی گردن خودش هم بود.
_این مال مادرت بود.ازت محافظت می‌کنه. دیگه لازم نیست با این تخته با من ارتباط برقرار کنی.
از الان به بعد هروقت به کمکم نیاز داشتی این گردنبند رو توی دستت بگیر ، چشماتو ببند و منو مجسم کن.هرجا باشی میام پیشت.


حرفش که تموم شد پیشونیم رو بوسید و غیب شد
انگار تازه از شوک در اومدم

_وایسا هنوز خیلی حرفا باهات دارم. مسعود..

هرچی صداش زدم دیگه جوابی نیومد.
سرم رو توی دست هام گرفتم و هق زدم
_بابا..

هیراد سمت در ورودی رفت و سیم رابط رو وصل کرد. وقتی که برگشت صورتم خیس اشک بود و به جعبه خیره شده بودم.

هیراد شمع ها رو خاموش کرد و جعبه رو توی صندوقچه گذاشت. دستشو دراز کرد و دستم رو گرفت.بلافاصاه منو توی بغلش کشید.

دلم میخواست فقط زار بزنم.
باورش خیلی سخت بود که من مادرم رو کشتم.

اینکه یه جن پدرمه و اون نفر قبلی پدرم نبوده. یاد محبتاش افتادم.

یاد نامادری و خواهرای ناتنیم. حالا دلیل کارهاشون رو میفهمیدم!

یکم که آروم تر شدم هیراد در گوشم زمزمه کرد
_نمیذارم تو رو هم ازم بگیرن. خودم کمکت میکنم که همه چی رو بفهمی.

از هیراد هم دلگیر بودم. هنوز به فکر عشقش بود. مادر من!

سری تکون دادم و خودم رو از بغلش بیرون کشیدم

تشکر زیرلبی کردم و ازاتاق بیرون رفتم.

قبل اینکه از در اتاق اصلی هم خارج شم با گلاره سینه به سینه شدم.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. خداروشکر هیراد بیرون اومده بود و کتابخونه رو هم سرجاش برگردونده بود

به گلاره گفتم
_اینجا چکارمیکنی؟

نگاهی به من و هیراد انداخت
_میخواستم بگم غذا حاضره. بدموقع مزاحم شدم؟

جوابش رو ندادم و از در بیرون رفتم. خیلی حالم خوب بود که به کنایه ها‌ش گوش بدم؟

در اتاقم رو با ضرب بستم و خودم رو روی تختم انداختم

چند دقیقه بعد چند ضربه کوتاه به در اتاقم زده شد و هیراد با سینی غذا داخل اومد

سینی رو روی میز گذاشت و گفت
_بیا غذا بخور. داری خیلی ضعیف میشی دختر.

سرم رو از روی بالش بالا اوردم ولی با چیزی که دیدم لحظه ای مات موندم
ملودی پشت هیراد ایستاده بود...

#Part_252
با تعجب داشتم به پشت سر هیراد نگاه میکردم که هیراد گفت
_چیزی شده؟

سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و درحالی که سمتش میرفتم گفتم
_ملودی پشت سرته.

هیراد چرخید و پشت سرشو نگاه کرد.

ملودی گفت
_تو که می‌دونی اون منو نمی‌بینه چرا بهش میگی؟ الانم همرام بیا کارت دارم..

حرفای قبلی ملودی یادم اومد . نفس عمیقی کشیدم و سمتش رفتم.

هیراد خواست جلومو بگیره ولی وقتی دستمو توی دست ملودی گذاشتم دیگه تو اتاق نبودم.

توی یه جنگل بزرگ بودم ولی ملودی کنارم نبود.

همون دو موجود ترسناک به سمتم اومدن و خواستن بهم حمله کنن ولی اینبار دیگه از اون دو موجود نترسیدم و از جام تکون نخوردم.

گردنبندم رو محکم گرفتم و بهشون خیره شدم.

لحظه ای که داشتن بهم میرسیدن دست کسی رو پشت سرم احساس کردم.

سرمو برگردوندم که ملودی رو دیدم و وقتی برگشتم اون دو موجود غیب شده بودن

ملودی لبخندی روی لبش اومد و گفت
_آفرین عزیزم مثل اینکه خوب یاد گرفتی درساتو.

پوزخندی زدم و گفتم
_خوب حالا درس بعدی چیه؟!

ملودی گردنبندم رو توی دستش گرفت و گفت
_پس پدرت سراغت اومده..

چند لحظه بعد اشک توی چشم هاش حلقه زد
_حالش خوب بود؟حتما همه چیز رو بهت گفته؟
درباره من چی بهت گفت؟!

سرم رو بالا آوردم و گفتم
_بهم گفت که تو مادرمی ولی تحمل به دنیا آوردن منو نداشتی.

ملودی حرفم رو قطع کرد و گفت
_ دیگه ادامه نده. فهمیدم چه دروغ هایی بهت گفته.

دستم رو گرفت و دوباره به اتاق برگشتیم.

ولی قبل اینکه ملودی بره گفت
_من تحمل وضع حمل تو رو داشتم ولی پدرت نذاشت.
وحشیانه به من حمله کرد و تو رو از وجود من خارج کرد.
میخواست تو رو پیشکش رئیسش کنه تا از گناهش بگذرن.

#Part_253
این آخرین جمله ملودی بود و بعدش غیب شد.
اشک تو چشم هام حلقه زده بود.

توی دو راهی بدی گیر کرده بودم و نمیدوستم باید چیکار کنم که ناگهان توی آغوش گرمی رفتم.

دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و اشک هام سرازیر شد.

هرچی تونستم توی بغل هیراد هق زدم..
نه از اون زمانی که پدر و مادری نداشتم و نه الان که فهمیدم پدر و مادرم کی هستن.

اونم چه فهمیدنی. معلوم نبود کی کیو نابود کرده.

یکم که آروم شدم قضیه رو برای هیراد تعریف کردم.

هیراد دستش رو روی گونم گذاشت و گفت
_چند دقیقه غیب شدی. نمی‌دونستم چکار کنم.
تنها کاری که کردم به هومن زنگ زدم و آدرس اون مسعود راننده تاکسی رو دادم تا بره یه سر و گوشی آب بده.

از هیراد تشکر کردم و مشغول خوردن نهار شدیم.
البته نهاری که یخ کرده بود
ولی گرسنگیم این حرفا حالیش نبود..

بعد نهار سینی رو برداشتم و پایین بردم.
گلاره مشغول جارو زدن بود که با دیدن من جارو رو خاموش کرد و گفت
_به به ستاره سهیل شدی. کجایی دختر؟

سینی رو توی آشپزخونه بردم و گفتم
_هیچی عزیزم مشغول خوندن کتابم. پدر هیراد یه کتابخونه داره که پر از کتابه. می‌تونه بهم کمک کنه. دیشب تا دیر وقت کتاب می‌خوندم. ببخشید کارها هم افتاد گردن تو.

گلاره لبخند مسخره ای زد وگفت
_نه بابا این چه حرفیه. حواسم به کارای ویلا هست.

با اومدن حسین آقا بحث عوض شد و نخواستیم ادامه بدیم.

شستن ظرف ها که تموم شد مشغول مرتب کردن آشپزخونه شدم..

چند دقیقه بعد گلاره داخل آشپزخونه اومد و گفت
_راستی میای بریم بازار؟

با خوشحالی گفتم
_آره حتما.

گلاره درحالی که بیرون میرفت گفت
_پس دلآرام جون بقیه کارها رو بزار برای بعداً. فعلا آماده شو میخوایم بریم. دیگه چیزی از بازار نمی‌مونه

خندیدم و گفتم
_باشه.

تمیز کردن گاز که تموم شد دست هام رو شستم و با دو طبقه بالا رفتم

مانتوی لیمویی و شلوار لی مشکیم رو پوشیدم و شال مشکیم روهم روی سرم انداختم و دوباره پایین برگشتم و توی ماشین نشستم.

حسین آقا ما رو اول بازار پیاده کرد و گفت دو ساعت دیگه همینجا منتظرتونم.

منو زیاد منتظر نزارین و بعد لبخندی از ما دور شد.

مشغول خرید کردن بودیم. از میوه و سبزی گرفته تا حبوبات و....

با دیدن جفت صندل های خوشگلی با ذوق خواستم گلاره رو صدا کنم که پیرزنی کنار خیابون توجهم رو جلب کرد...

#Part_254
پیرزن بساطی کنار خیابون داشت ، پشت بساطش نشسته بود و فقط به من زل زده بود

انگار که داشت با چشم هاش منو میخورد.

هرچقدر که بهش زل زدم و با نگاهم تعقیبش کردم جهت نگاهش رو عوض نکرد.

جلوتر رفتم تا به نزدیکیش رسیدم.
بهش خیره شدم. صورت چروکیده ولی بامزه ای داشت

دامن گل گلی و لباس بلندی که روش رو پوشش میداد مشخص میکرد از محلی های همین منطقه ست

بهش زل زدم و گفتم
_سلام خانوم.... خوبین؟ اتفاقی افتاده؟


چیزی نگفت. دستم رو روی شونش گذاشتم و یکم تکونش دادم.
_حالتون خوبه؟

سری به معنی نه تکون داد و مشغول جمع کردن وسایلش شد.

نه از اولش که داشت با چشماش منو میخورد و نه به الانش که داره وسایلش رو جمع می‌کنه که بره!

با صدای گلاره به خودم اومدم و سرمو برگردوندم که گلاره گفت
_کجایی عزیزم؟؟
حواست کجاست؟! الاناست که حسین آقا برسه. هنوز خریدامون مونده. عجله کن.

بلند گفتم
_باشه الان میام.

وقتی که سرم رو برگردوندم دیگه اون پیرزن اونجا نبود

خیلی برام عجیب بود.
از مغازه کناری آدرس پیرزن رو گرفتم که گفت اون پیرزن هربار یه جای این بازار بساط می‌کنه و کارش فال گرفتنه.

ظاهرا تموم اهل بازار هم دوستش داشتن.

با شنیدن صدای گلاره که دوباره داشت صدام میزد بیخیال پیرزن شدم و دنبال گلاره راه افتادم.

بعد از کلی خرید به اول بازار برگشتیم. حسین آقا منتظر ما بود.

***
مشغول چیدن خرید ها و سبزی پاک کردن بودم انقدر که نفهمیدم گلاره داره صدام میزنه

دستش رو روی شونم گذاشت و گفت
_حواست کجاست عزیزم؟! چند باری صدات زدم برا شام ولی جواب ندادی.

گیج گفتم
_ببخشید حواسم نبود. باشه شما برین منم میام

_از عصری تو بازار یه جوری شدی. چیزی شده؟

لبخندی به تیز بودنش زدم وگفتم
_نه فقط یکم خستم.

گلاره دستم رو گرفت و گفت
_پاشو... بقیشو بذار من بعد شام پاک میکنم. فعلا بیا بریم شامتو بخور عزیزم..

باشه ای گفتم و بلند شدم.
سر میز شام بودیم
حسین آقا داشت با هیراد صحبت می‌کرد.

ناخوداگاه به صحبت هاشون دقیق شدم

حسین آقا میگفت
_آقا امروز یکی از همسایه ها اومده بود و سراغ خان رو می‌گرفت. گفتم که ایشون فوت کردن و الان پسرشون اینجا هستن.

هیراد گفت
_کدوم همسایه بود؟

که حسین آقا گفت
_نمی‌دونم آقا. یه پیرزن بود. خودش گفت از همسایه های قدیمی شماست.


با شنیدن اسم پیرزن غذا تو گلوم پرید

گلاره هول زده چند تا مشت و لگد نثار کمرم کرد که به بدبختی با دستم علامت دادم که بس کنه.

یکم که حالم بهتر شد هیراد نگران پرسید
_خوبی؟

نگاه تیز گلاره از دیدم دور نموند. زیرلب گفتم
_مرسی خوبم...

قاشق غذام رو توی بشقاب انداختم.
یعنی این پیرزنه همونیه که تو بازار دیدم؟
منو تعقیب کرده ؟؟

#Part_255
پیرزنه بد جور رفته بود رو مخم.

بعد از شام و جمع کردن میز گلاره نذاشت دست به طرف ها بزنم و بعد یه گپ کوتاه منو با سینی چایی و کیک بالا فرستاد.
_برو عزیزم.اینو برای خودت و آقا ببر بعدشم استراحت کن امروز خیلی خسته شدی..


تشکر کردم و بعد شب بخیر گفتن سمت طبقه بالا رفتم.

سینی رو روی زمین گذاشتم و در اتاق هیراد رو زدم

هرچی صبرکردم جوابی نیومد.
حدس زدم که هیراد رفته باشه توی اتاق مخفی برای همین درو باز کردم.

همینطور که حدس میزدم هیراد در کتابخونه رو باز کرده بود.

وقتی که وارد اتاق شدم هینی کشیدم و سینی از دستم روی زمین افتاد

چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم
_ت.. تو اینجا چیکار می‌کنی؟ از کجا اومدی؟!

انگار پیرزنه داشت با خودش حرف میزد و چیزی از حرفای من نمی‌فهمید

هیراد سمت دیگه روی تخت نشسته بود و داشت ما رو نگاه میکردولی بعد این برخورد من پاشد و سمت من اومد
_میشناسیش؟

_آره امروز توی بازار دیدمش. با نگاهش داشت منو میخورد ولی وقتی ازش پرسیدم سریع وسایلش رو جمع کرد و رفت..
منم درگیر گلاره بودم و نفهمیدم چطوری غیب شد..
اصن چطوری اومده اینجا؟

هیراد سرشو خاروند و گفت
_منم نمی‌دونم. وقتی اومدم توی این اتاق دیدم کنار صندوقچه نشسته. اولش ترسیدم ولی از اون موقع اینجا نشسته.نه چیزی میگه. نه کاری کرده..

سمتش رفتم و دستش رو گرفتم. انگار پیرزنه تازه از عالم خودش بیرون اومده بود.

دستی روی صورت من کشید و گفت _ملودی. تو هنوز زنده ای؟

#Part_256
_خان که گفت تو مردی؟
آخر تونست به هدفش برسه؟ چطوری اینقدر حالت خوب شده؟


دستش رو از روی صورتم کشیدم و گفتم
_چی داری میگی؟ من دلارامم. اینجور که خودمم فهمیدم، دختر ملودی.
مادرم مرده

با گفتن این حرف اشک تو چشمام حلقه زد

بغضمو خوردم و ادامه دادم
_تو مادر منو از کجا میشناسی ؟ اصلا چطوری اومدی اینجا؟

پیرزنه روش رو سمت هیراد کرد و گفت
_پس تو هم باید حتما پسر خان باشی؟ هیراد کوچولو
اونموقعا خیلی کوچولو بودی.

هیراد بعد از چند لحظه مکث گفت
_اونقدرا هم بچه نبودم

پوفی کشیدم و گفتم
_میشه توضیح بدین چه خبره. من بین یه روح و یه جن گیر کردم که جفتشون میگن پدر و مادرمن و همدیگه رو توی این اوضاع مقصر میدونن. ای خدا یکم منو درک کنین. خسته شدم.

هیراد با تعجب بهم خیره شده بود. شاید فکر نمیکرد اینجوری از کوره در برم

پیرزن با طمانینه توضیح داد
_پدرم دعانویس بود و مادرم رمال ، منم از کوچیکی زیر دستشون خیلی چیزا یاد گرفته بودم.

وقتی که مردن خان منو آورد توی این عمارت و من شدم پرستار یه دختر نوجوون به اسم ملودی.

حرفشو قطع کردم و گفتم
_خان چرا اینقدر حواسش به یه دختر عجیب و غریب بود؟

پیرزن نگاه ترسناکی بهم انداخت و گفت
_خان خیلی آدم جاه طلبی بود ، فقط دنبال ثروت و پول بود. میخواست از توانایی های ملودی برای فهمیدن اطلاعات خاصی استفاده کنه.

چیزی نگفتم.. تا اینجای حرفاش که با نامه ها مطابقت داشت
ادامه داد
_بعد یه مدت که تو خونه خان بودم فهمیدم ملودی عادی نیست. یه سری رفتارای خاص داشت

به خان گفتم که این دختر اصلا عادی نیست ولی خان گفت خودم میدونم و دلیل اینکه تو پرستارش شدی هم همینه.

اونجا بود که علت پرستار شدنم رو فهمیدم.
ولی نفهمیدم که این چه موجودیه.
هرچی بلد بودم رو امتحان کردم.

به کمک خان و یه کتاب خاص تونستیم دلیل رفتار های ملودی رو بفهمیم.

ولی روز به روز حال ملودی خراب تر میشد

اون موجودات بیشتر اذیتش میکردن. هرکاری هم که میکردیم فایده نداشت ولی بعد یه مدت اون دختر با یه جن به نام مسعود آشنا شد

آهی کشید و گفت
_مسعود خیلی کمکش کرد. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت و ملودی خیلی با شخصیتش آشنا شده بود.

#Part_257
تا اینکه نفهمیدم چی شد که ملودی یهو عوض شد.

حالت های روحی روانیش بهم ریخت. خبری از مسعود نبود و فکر میکردم ملودی نگران اونه


ولی بعد از معاینه فهمیدم ملودی حامله ست.

وقتی که با ملودی حرف زدم گفت با مسعود رابطه داشته و خواهش کرد چیزی به کسی نگم

نگاهی بهم انداخت و گفت
_گفتی اسمت دلارامه؟ مادرت خیلی دوستت داشت..

حلقه شدن دست هیراد رو دورم حس کردم و بعد از اون ادامه ی حرف های پیرزن
_حامله شدن ملودی باعث شده بود که خیلی ضعیف بشه و اون موجودات هم راحتش نمیذاشتن. سراغش میومدن و اذیتش میکردن

بعد یه مدت اوضاعش وخیم تر شد مجبور شدم بین وسایل پدر و مادرم بگردم تا ورد یا طلسمی برای این اتاق پیداکنم

تا ملودی بتونه اینجا از دسترس اون موجودات دور بمونه.

پیرزن سمت من اومد و گفت
_اگه تو واقعا دختر ملودی باشی خیلی قدرت ها داری.
مادرت می‌گفت چون تو حاصل یه مدیوم و یه جنی..

با ساکت شدن پیرزن پرسیدم
_خوب بقیش چی؟

پیرزن آهی کشید
_انگار اون موجودات از حاملگی ملودی خبرداشتن. از قدرتای بچه ی توی شکمشم همینطور..
بچه ای که از مادرشم قوی تر بود.

فکر میکردم مادرت مراقبته ولی اون روز خان نذاشت توی جلسه باشم. و وقتیم که موج شدیدی رو حس کردم و تاریکی مطلق، خودم رو به اتاق رسوندم ولی با جسم بی جون ملودی روبرو شدم.

اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد و ادامه داد
_مثل خواهر نداشتم دوستش داشتم. واقعا سرگذشت بدی داشت
#Part_258
_بعد از اون ماجرا خان نذاشت به جسد ملودی دست بزنم.

نمیدونم چطوری ولی بعد از چند روز خبرمرگ ملودی همه جا پخش شد ولی یه جور دیگه. گفتن کار چند تا مرد هوسباز بوده.

خان مرگ ملودی رو پوشش داد و کسی هم حرف های منو باور نمیکرد. پس ساکت موندم.

خواهر کوچکش.. طفلک خیلی زجه میزد.. اون روزا گذشت و بعد یه مدت خان و خانوادش از روستا رفتن

بعد از چندماه دوباره خان رو دیدم. اومده بود تا یه جور با مسعود رابطه برقرار کنه.

براش همین تخته رو آوردم و سعی کردم یادش بدم چطوری ارتباطو برقرارکنه.

بعد این کار خان یه کلبه توی جنگل به همراه مقداری پول بهم داد و گفت هیچی از این موضوع به کسی نگم.

بعد از اون روز دیگه ندیدمش تاوقتی که خبر مرگش رو شنیدم..

داستان خیلی پیچیده شده بود! هیراد پرسید
_گفتین پرستار ملودی بودین.اسمتون؟؟

پیرزن دستی به دامن گل گلیش کشید و گفت
_اسم من فرنگیزه.

هیراد اهانی گفت و به فکر فرو رفت
سرمو برگردوندم و نگاهی به هیراد کردم

با اشاره بهش گفتم که ماجرا رو برای فرنگیز تعریف کنم یا نه؟

هیراد سری تکون داد و پیشونیمو بوسید.

واقعا بودن هیراد قوت قلب عجیبی بهم میداد.
کل ماجرا رو برای فرنگیس تعریف کردم.

فرنگیس گفت
_خوب حالا میخوای چیکار کنی دلارام؟ به کی اعتماد می‌کنی؟

گفتم
_نمی‌دونم،فقط میدونم که میخوام اول قدرت هام رو بفهمم.

پیرزن چند لحظه ای مکث کرد و گفت
_ کتاب.. اون کتاب کجاست؟

پرسیدم
_کدوم کتاب؟

هیراد دستاشو از دور من باز کرد و سمت میز رفت.
فصل مدیوم کتاب رو نشون فرنگیس داد و گفت
_منظورت اینه؟

پیرزن با دیدن کتاب چشماش برقی زد و گفت
_آره خودشه.

پوفی کشیدم و گفتم
_من کل اون کتاب رو خوندم. حتی این قسمتش که توی این اتاقه هم چیز خاصی نداره.

فرنگیس گفت
_نه این فصلش فرق داره. مادرت می‌گفت وقتی روی این کتاب تمرکز می‌کنه متن های کتاب تبدیل به ورد هایی میشن که می‌تونه قدرتش رو نشون بده.

برای همین بود که این قسمت کتاب رو توی اینجا نگه می‌داشتیم

سمت هیراد رفتم و کتابو از دستش چنگ زدم.
_یعنی با این میشه اون ورد ها رو بخونم و بفهمم قدرتم چیه؟

پیرزن که انگار تو گذشته ها سیر میکرد لبخندی زد و گفت
_آره عزیزم. خودم کمکت میکنم تا همه چیز رو بفهمی
شاید زنده موندم که به دختر ملودی کمک کنم.

#Part_259
حس خیلی خوبی به این پیرزن داشتم.

تشکر زیرلبی کردم و کتاب رو از دستش گرفتم.. چی توی این کتاب بود که باید میدیدم؟

هیراد از فرنگیس دعوت کرد که شام رو پیشمون بمونه ولی فرنگیس گفت باید به کلبش بره و وسایلش رو همراه خودش بیاره.

دلم میخواست بیشتر بمونه. واقعا گیج شده بودم و نیاز شدیدی به بودنش داشتم
با صدای ارومی گفتم
_دوباره کی میاین؟

فرنگیس لبخندی زد و گفت
_فردا میام. تا اونموقع خوب تمرکز کن تا بتونیم مسعود رو ببینیم.

بین حرفش پریدم
_ولی من که مسعود رو دیدم.

فرنگیس گفت
_بدون خوندن ورد هم دیدیش؟ باید بجمبی دلارام. وقت زیادی نداریم.

باشه ای گفتم و نگاهم رو به صفحه کتاب دوختم. پس کی نوشته هاش تغییر میکرد؟
****

بعد از رفتن فرنگیس، هیراد نگاهی بهم انداخت

گفتم
_خوب چیه چاره دیگه ای نداشتم.بعدشم من حس خوبی به این پیرزن دارم.دلم میخواست زودتر بیاد

هیراد دست هاش رو دورم حلقه کرد و گفت
_باشه عزیزم هرچی تو بگی

از عزیزم گفتنش داغ کردم.
داغیم وقتی بیشتر شد که نرمی لب هیراد رو روی گونم حس کردم

سرش رو که بالا اورد گفت
_حالا میتونی داخل..
کشش عجیبی به هیراد داشتم.
با اینکه بلاهای زیادی سرم داده بود ولی الان مطمئن بودم که دوستم داره.

وقتی بغلم میکرد واقعا دوست داشتم و بدنم گرم میشد.

به اتاق که رسیدیم هیراد...


#Part_260
هیراد دست هاش رو دورم قفل کرد و کنار گوشم گفت
_خب حالا چی؟

سرم رو بالا اوردم و توی صورتش نگاه کردم
_خوب الان دیگه باید بخوابیم.
صبح فرنگیس هم میاد و کلی کار داریم.

هیراد لبخندی زد و گفت
_باشه میخوابیم ولی توی همین اتاق و روی همین تخت.

چشم هام گرد شد. این چی گفت؟ به هیراد زل زده بودم که منو پرت کرد روی تخت و روم خیمه زد

هینی کشیدم
_داری چکارمیکنی؟

بدنم داغ شده بود و میخواستم زودتر از روم کنار بره

دوباره خواستم چیزی بگم که هیراد با گذاشتن لب هاش روی لبم ساکتم کرد و دستش علیرغم مخالفتم زیر لباسم رفت

عمیق میبوسید و گهگداری لب پایینم رو گاز میگرفت
میل عجیبی به رابطه با هیراد داخلم بوجود اومده بود.

ناخودآگاه دستم رو دور گردنش حلقه کردم و با بازکردن لبهام شروع به همراهیش کردم

نرم شدنم رو که دید جری تر شد و دستش سمت دکمه های لباسم رفت

با حس گرمای بدنش داغ تر شدم. نمیفهمیدم دارم چکارمیکنم

دلم بودن با هیراد رو میخواست. حس میکردم دیگه خودم نیستم!

هیراد جای جای بدنم رو لمس میکرد و میبوسید
به شلوارم که رسید مکث کرد و بهم نگاه کرد

انگار اجازه میخواست
میتونستم؟ جرقه ای توی ذهنم خورد
"نه دلارام اینکارو نکن نذار همه چی بهم بریزه"

از طرفی میل و کشش درونیم به هیراد باعث میشد نتونم تصمیم بگیرم

هیراد فرصت نداد و دکمه شلوارم رو باز کرد
دستم روی دستش نشست

نگاه سر درگمم رو که دید دوباره روم خیمه زد و زیر گوشم گفت
_چته عزیزم؟دلت نمی‌خواد با من باشی؟ میدونم خیلی اذیتت کردم ولی...

حرف هیراد رو قطع کردم و نالیدم
_نه.

هیراد با نفس های کشدارش که حالم رو بدتر میکرد گفت
_پس چی؟

به سختی لب باز کردم
_منم دلم میخواد باهات باشم..
ولی تا نفهمم کیم نمیتونم باهات رابطه داشته باشم..

هیراد بعد از چند لحظه مکث از روم کنار رفت

مشخص بود به سختی خودش رو کنترل میکنه
دستی توی موهاش کشید و سمت حموم رفت

ضربه ی ارومی به پیشونیم زدم و زیرلب گفتم
_اه دلارام لعنت به تو لعنت به تو ببین چیکار کردی..

پتو رو تا گردنم بالا کشیدم و پاهام رو توی دلم جمع کردم
کاش زودتر همه چی درست میشد..

کاش میفهمیدم چی به چیه
با باز شدن در حموم چشم هام رو بستم. نمیخواستم بفهمه که بیدارم

هیراد بعد از چند دقیقه روی تخت اومد.
منو توی بغلش خودش کشید و پتو رو دوباره رومون انداخت

نفس های داغش رو کنار گوشم جس میکردم
توی گوشم زمزمه کرد
_بهتره که زودتر بفهمی. چون طاقتم داره تموم میشه..

گاز ریزی از لاله ی گوشم گرفت و سرش رو توی موهام فرو برد

ارامش سرتا سر تنم رو گرفت و به خواب عمیقی فرو رفتم..

#Part_261
با شنیدن اسمم از زبون هیراد چشم هام باز شد
_نمیخوای پاشی تنبل خانم؟

کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم
_ساعت چنده مگه؟

هیراد با لبخند گفت
_پنج

باتعحب گفتم
_چیی؟ چرا منو ساعت پنج صبح بیدار کردی؟

هیراد با لبخند عمیق تری که حتی دندون های آسیاییش روهم به نمایش گذاشته بود گفت
_واسه ورزش صبحگاهی

یکی توی سرم کوبیدم
_اخه با این وضعیت ورزش‌؟! برو بابا خوابم میاد

و سرم رو زیرپتو بردم
واقعا خوابم میومد و دقتی توی حرف زدن با هیراد به خرج نمیدادم!

سر صبح منو بیدار کرده که بریم ورزش! زرشک..

با کشیده شدن پتو از روم جیغ زدم
_هیراااد ولم کن میخوام بخوابم.

هیراد با خنده بازوم رو کشید و از تخت بیرون اورد
_برو صورتتو اب بزن بریم یه دور بدویم.

با حالت زار سمت دستشویی رفتم

آب سرد که به صورتم خورد هوشیار شدم
وای چه طرز حرف زدن با هیراد بود؟

جالب اینجا بود که نصف حرف هام روهم یادم نمیومد

تف تواین شانسی زمزمه کردم و از دستشویی بیرون اومدم

هیراد توی اتاق نبود.
توی آشپزخونه رفتم تا صبحانه آماده کنم

میز رو که چیدم هیراد با فرنگیس داخل اومدن

دست هیراد چند تا نون تازه بود که نشون میداد کجا رفته ولی چطوری با فرنگیس برگشته بود رو نمیدونستم.

لبخندی زدم و جلو رفتم
_سلام فرنگیس جون خوبی؟ چه خوب شد اومدی..

فرنگیس دستم رو فشرد
_باید میومدم عزیزم..

با اومدن گلاره فرنگیس جوابی نداد

گلاره سلامی کرد و به جمعمون پیوست ولی نگاهش روی فرنگیس خشک شد

بعد از چند لحظه با بهت گفت
_فرنگیس..

خودش رو توی بغلش انداخت زیرلب گفت
_کجا بودی لعنتی..

با بهت به این صحنه نگاه میکردم
فرنگیس شونه های گلاره رو گرفت و از خودش دور کرد
توی چشم هاش زل زد و گفت
_همه چیو برات توضیح میدم به وقتش. اول باید مشکل دلارام رو حل کنیم

رو به گلاره کردم و گفتم
_ایشون همون همسایه قدیمیه که دیروز حسین آقا می‌گفت.

#Part_262
بعد از خوردن صبحانه و گپ کوتاهی که زدیم فرنگیس گفت
_چقدر حرف داریم با هم بزنیم ولی وقتش نیست. الان دلارام خیلی به من نیاز داره. باید بریم

گلاره نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_شما برید به کارتون برسید.

طبقه بالا رفتیم و وارد اتاق پدر هیراد شدیم

هیراد مشغول درست کردن کتاب ها شد و فرنگیس روی مبل نشست و گفت
_خب عزیزم باید همه قضیه رو برام تعریف کنی تا بفهمم چی به چیه

نگاهی به هیراد انداختم که مشخص بود کلا حواسش اینجاست

از سیر تا پیاز زندگیمو جز آزار و اذیت های هیراد برای فرنگیس تعریف کردم.

حس میکردم رابطه من و هیراد به هیچکس ربطی نداره.
حرف هام که تموم شد برق خاصی رو میشد تو چشمای هیراد دید.

بعد از تموم شدن حرفام فرنگیس پرسید
_تا حالا شده توی اون اتاق بیان سراغت؟

صادقانه گفتم
_نه تا حالا نشده.

#Part_263
کمی فکر کردم و گفتم
_البته من کلا ملودی رو چند باری بیشتر ندیدم ولی آخرین بار زمانی بود که از این اتاق خارج شدم.

فرنگیس یکم فکر کرد و گفت
_پس حتما کسی می‌تونه وارد این اتاق بشه مورد تایید مادرته.

مشکوک نگاهش کردم. مگه این دیروز نگفت که خودش طلسم اتاق رو نوشته؟!

فرنگیس فرصت فکر کردن بیشتررو نداد و ازم خواست بیشتر درباره صحنه هایی که با ملودی بودم توضیح بدم

هرچی یادم میومد رو گفتم. فرنگیس گفت
_تنها وجه اشتراک این خاطرات اینه که تو توی جنگل بوی ولی اینجوری نمیشه فهمید.
من باید همه اون چه رو که برای تو اتفاق افتاده بفهمم.

بعد از چند لحظه مکث گفتم
_یعنی چی؟ مگه اتفاق دیگه ای هم افتاده برام؟

فرنگیس دستم رو گرفت و گفت
_بهترین راه هیپنوتیزمه. وقتی که هیپنوتیزمی به تموم اطلاعات مغزت دسترسی دارم و میتونی اونها رو به خاطر بیاری.

مات نگاهش کردم. دست هاش چرا انقدر سرد بود؟

هیراد سرشو بالا آورد و با تحکم خاصی گفت
_اگه حالش بد بشه و برنگرده چی؟ دلارام یه انسان خاصه و شاید...

فرنگیس نذا‌شت حرفش تموم شه
_اتفاقی نمیفته من حواسم هست

حرف فرنگیس رو تائید کردم که هیراد دست دیگم رو توی دستش گرفت و گفت
_پس باید توی اتاق مخفی انجامش بدیم و خودمم کنارتون باشم

جا خوردن فرنگیس رو حس کردم
شروع به توضیح کرد
_لزومی نداره توی اون اتاق بریم. من میتونم همینجا..

هیراد تو یه حرکت دستم رو کشید و توی راه پله ی اتاق برد
_بیا اینجا درباره بقیش حرف میزنیم

متعجب به هیراد نگاه کردم که فرنگیس نزدیکمون شد ولی توی درگاه ایستاد

هیراد با پوزخند گفت
_چیه؟ نزدیکتر نمیتونی بیای؟

فرنگیس جیغی کشید و روبروی نگاه بهت زدم ناپدید شد

هیراد با دست هاش صورتم رو قاب گرفت
_به هرکسی اعتماد نکن. اینو بفهم

دست هام رو روی دستش گذاشتم و گفتم
_ولی اون دیشب وارد اتاق شد. خودت گفتی قابل اعتماده..

هیراد گفت
_اون مال دیشب بود که فرنگیس اصلی رو دیدیم. ولی الان مطمئن باش مرده

هینی کشیدم
هیراد ادامه داد
_میخواست هیپنوتیزمت کنه. واسه چی؟ حتما تحت اختیارش بگیرتت.
فکر کن دلارام. حرف های دیشب فرنگیس چی بود؟ این جنی که خودشو جای فرنگیس زده بود ملودیه یا مسعود؟!

با بغض گفتم
_مسعود میتونه وارد اتاق بشه. پس موجود شری نیست ولی ملودی هیچوقت اونجا نیومده.. اگه قراره نیروی شیطانیم باشه اون جنیه که خودشو جای ملودی زده..

هیراد بشکنی زد
_خودشه

و دستم رو کشید و از پله ها پایین برد
_بیا. حالا که تصمیمت رو گرفتی بقیه ی کارهاش رو پدرت باید بکنه..

_ببین من زیاد وقت ندارم دخترم و باید برم. فقط یادت باشه به هیچ وجه این کتاب نباید دست اون جن بیفته وگرنه جن ها قدرتی پیدا میکنن که هیچکس جلودارشون نیست.

بعد از گفتن این حرف مسعود غیب شد.
"نه" ی خفه ای زیرلب زمزمه کردم
کلافه روی زمین نشستم

هیراد برق ها رو روشن کرد و گفت _پاشو دلارام. باهم تمومش میکنیم..پیدا کردن یه کتاب مونده فقط

هیراد دستم رو گرفت و منو بلند کرد.
با عجز گفتم
_دقیقا کجا رو باید بگردیم؟ اگه اونا زودتر پیداش کردن چی؟

هیراد که انگار وصعیتش از منم بدتر بودگفت
_دوباره از کتابخونه پدرم شروع میکنیم..

جرقه ای توی ذهنم خورد
_نه هیراد وایسا. اگه ادرسی هم نوشته شده باشه توی همین اتاق دنبالش بگرد. بقیه ی جاها اگه بود تا الان همه فهمیده بودن

هیراد کتاب رو از تو کشو درآورد و جلوم گرفت
_همه جا رو گشتیم فقط اینو داریم..شاید چیزی که میخوایم اینجا نوشته شده

حرفش رو ادامه دادم
_یعنی میگی جای کتاب اصلی به شکل رمز توی این کتابه س؟ خب الان من باید چکارکنم؟

هیراد مشغول بررسی دقیق کتاب شد. از بررسی شماره صفحه ها تا خوندن اون فصل ولی هیچ فایده ای نداشت.

همون چیزایی که توی نیمه ی اول کتاب بود اینجا هم نوشته شده بود

کم کم داشتیم نا امید می‌شدیم که هیراد کتاب رو جلوم گرفت
_با دقت نگاه کن دلارام. فرنگیس دیشب گفت باید روش تمرکز کنی..

با یاداوری حرف های فرنگیس نور امیدی توی دلم روشن شد و کتاب رو توی دستم گرفتم

به کلمات خیره شدم ولی تغییری نکردن
پوفی کشیدم و خواستم به هیراد چیزی بگم که کم کم جمله های جدیدی روی صفحه شکل گرفت

جیغی کشیدم و گفتم
_هیراد تو هم میبینی؟؟ دارن جا به جا میشن..

هیراد سریع گوشیش رو درآورد و گفت
_نه نمیبینم.هرچی میبینی رو بلند بخون

ضبط صداشو فعال کرد و جلوم گرفت
شروع به خوندن کردم ولی کلمات کاملا بی مفهموم بودن

معلوم نبود کلمات فارسین یا عربی ولی هیچ معنایی برام نداشتن.بعد خوندن یه صفحه که مدت زیادی هم طول کشید خسته شدم و کتاب رو بستم..

رو به سمت هیراد کردم و گفتم
_تو چیزی از اینا میفهمی؟ من که نمی‌فهمم.شاید عربی باشه..

هیراد دوباره صدای ضبط شده رو پخش کرد ولی مشخص نبود چی میخونم!

_نه عربی نیستن. اصلا مفهموم ندارن. یعنی چی دلارام؟

وقتی که هیراد سرشو بالا آورد جا خورد و شوک زده گفت
_چرا انقدر رنگت پریده؟ خوبی؟

دستامو گرفت و گفت
_یخ کردی..

سرگیجه ی بدی گرفته بودم
_هیراد سرم داره میترکه.
دارم منفجر میشم. توی سرم کلی سر و صداست..

بعد از گفتن این حرفم دیگه نفهمیدم چی شد..
#Part_264
وقتی به اتاق رسیدیم هیراد چراغ رو خاموش و شمع ها رو روشن کرد.

سمت من اومد و گفت
_فکر کنم پدرت زیاد علاقه ای به روشنایی نداره.

از لفظ پدرت که به کار برد یه جوری شدم.. یعنی بابای واقعیم رو پیدا کرده بودم؟

پیشونیمو بوسید و گفت
_تو میتونی دلارام.

و گوشه ای ایستاد و نگاهم کرد.
توی ذهنم تنها خاطره ای که از مسعود داشتم مرور کردم.

همون راننده تاکسی مهربون. از اول که سوار ماشین شدم تا لحظه ی آخری که با چهره بهت زدش روبرو شده بودم

ناخوداگاه دستم به سمت گردنبندم رفت و محکم فشردمش.

کاش بتونم. کاش بیاد.. اینبار دلتنگی عحیبی رو حس میکردم.. چیزی که دفعات قبل توی وجودم نبود

با حس وزش نسیم خنکی چشم هام رو باز کردم
مسعود روبروم ایستاده بود

انگار میدونست چه اتفاقاتی برام افتاده

اره میدونست..نتونستم خودمو کنترل کنم و خودم رو توی بغلش انداختم

بغلی به اندازه چند سال.
بغلی که بعد مرگ پدر قبلیم تجربه نکرده بودم.

بعد از چند دقیقه مسعود منو از خودش فاصله داد و پیشونیم رو بوسید
_بالاخره فهمیدی حق با کیه؟ منو ببخش باید حقیقت رو بهت میگفتم ولی لازم بود که خودت بفهمی..

سرم رو روی سینش گذاشتم و گفتم
_خیلی خوشحالم که پیدات کردم.. که فهمیدم تنها نیستم..
خیلی خوشحالم.مرسی که کمکم میکنی..
الان باید چیکار کنم بابا؟

مسعود فشاری به کمرم اورد و گفت
_مادرت ادم بدی نبود دخترم. خودت فهمیدی که اون کسی که خودشو ملودی معرفی کرده، ملودی نیست. اون یه جن عوضیه که میخواد از قدرت تو سو استفاده کنه.
تو دختر یه مدیوم و جنی..
پس قدرتت از مادرت بیشتره و حتی میتونی با جن هایی که مردن هم ارتباط برقرار کنی.
اون عوضی هم اینو می‌دونه و میخواد ازت برای بیرون آوردن اون کتاب و برقراری ارتباط با یه جن مرده استفاده کنه.

کنجکاو پرسیدم
_کدوم کتاب؟ چه جنی؟

مسعود ادامه داد
_خودمم تا حالا اون کتاب رو ندیدم. میگن نویسندش کشته شده و کتاب نفرین شدست. هیچ کس امادگی فهم مطالبش رو نداره
ولی اگه به دست جنای شرور بیفته.. خیلی بد میشه دلارام. من نمیدونم اونا میخوان با این کتاب چکار کنن
تو باید اون کتاب رو پیدا کنی و بخونی.. تو ظرفیتش رو داری

بعد از خوندنت اون کتاب باید از بین بره. توی این راه به هیچکس اعتماد نکن. حتی نزدیک ترین شخص بهت.

با این حرفش یاد فرنگیس افتادم
پرسیدم
_فرنگیس..اون چی شد؟ اونم دیروز همین رو گفت ولی امروز..

مسعود حرفم رو قطع کرد و گفت
_فرنگیس بعد اون شب که برگشت به کلبش کشته شد. خودم جسدش رو دیدم.

هینی کشیدم
_اخه چرا باید اونو بکشن؟ مگه چکار داشت؟

_هرکس که اطراف تو باشه و قصد کمک بهت رو داشته باشه در خطره دلارام.. اونا میتونن خاطرات گذشته هر شخص رو با نفوذ به ذهنش و کشتنش بفهمن.. خیلی مراقب باش

_چطوری تشخیصشون بدم؟ من حتی نفهمیدم فرنگیس...

_حتی اگه بتونن خاطرات رو تقاید کنن ولی عادات و رفتار های همیشگی شخص رو نمیتونن حفظ کنن. دمای بدنشون پایین میاد و سوتی های زیادی توی حرف زدنشون میدن

زیر لب آهانی گفتم که هیراد جلو اومد و
🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...