ویژه کنید
عکس و تصویر بهش اهمیتی ندادم ووب راهم ادامه دادم.... اصن ب ذهنم نرسید این بوگاتی ماله ارتینه ...

بهش اهمیتی ندادم ووب راهم ادامه دادم....
اصن ب ذهنم نرسید این بوگاتی ماله ارتینه ...
داشتم با گریه رانندگی میکردم ک رفتم تو ی فرعی و بعدش پیچیدم تو ی کوچه اشنا ...این کوچه بچگیام بود کوچه ایی ک بدونه درد توش زندگی میکردم بدونه هیچ بهانه ایی میخندیدم خدا ...جلو چشام انگار داشت قرمز میزد ...ماشینو پارک کردم...و پیاده شدم بدونه اینکه ب خودم زحمت بدم صورتمو ببینم ...تتلو خوران خودمو ب خونه رسوندم هنوز مثه قبلنا بود ولی همه جاش مه ووخاک گرفته...گریه نکردم انگار چشمه اشکم خشک شده تنها چیزی ک میدیدم فیلمه بچه گیام بود راه میرفتم و از جلو چشام عبور میکردن ...ب باغچه نگاه کردم و دوباره فیلم....من:بابایی این گل چیه؟...بابا :عزیزم این گل محمدیه بهترین گلیه ک مامانت عاشقشه و البته این درختو ببین این درختو من کاشتم روزی ک تو ب دنیا امد من داشتم این درختو میکاشتم ...خداااااااا .....راه رفتم راه عرض نکنم انگار ی خمارم مثه خمارا راه میرفتم و چشایه خشک شدم ک همه جارو میتابید ...رسیدم ب در و دوباره فیلم...درو باز کردم و رفتم داخل اصن دیه ب دورو ورم نگاه نکردم ..مستقیم رفتم اتاق بچه گیام درو باز کردم در با گیژژژ باز شد ...رفتم سمته میز عروسکام تا الان بودن نزاشتم کسی بشون دست بزنه ....عروسکه قرمزیمو بغل گرفتم و کز کردم گوشه اتاقم مثه بچه ایی ک نمیخواست کسی ب عروسکه خودش دست بزنه ...تو حال و هوایه خودم بودم ک صدا گیژژژ در اتاق امد و قامت ورزشکار ارتان تو در نما شد ..
آرتان:
جلو دانشگاه بودیم ک شاداب اون حرفارو زد و گاز داد و رفت هه انگار میخواست رانندگیشو ب رخم میکشه هه دختوا مثه همن فقط میخوان خودشونو واسه من ثابت کنن ولی شاداب هر دختریی نبود متفاوت بود ...ایان:داداش ترخدا بیا بریم دنبالش بازم یاده گذشته افتاده و حالش بده میترسم چیزیش بشه ..من:ن تو نمیخوات بیایی مامان نگران میشه تو تاکسی بگیر برو من میرم دنبالش دختره نفهم ...و گاز دادم ورفتم دنبالش رانندگیش انگار دسته خودش نبود با سرعت رانندگی میکرد ولی تحته تسلطش نبود هی ماشین ب چپ و راست مایل میشد ...هرچقد چراغ و بوق زدم بهم توجه نکرد انگار ننیدونست داره چیکار میکنه ..رفت تو فرعی و بعدش پیچید تو ی کوچه تا برسم بهش از ماشین پیاده شد و تتلو خوران رفت داخله خونه ....انگار تو این عالم نبود ـ.رفت او خونه و بعدش تو اتاق ..یکمی خونه رو دید زدم و رفتم تو اتاق در باصدا باز شد و دیدم تو ی گوشه کز کرده و محکم عروسکشو بغل گرفته و بم نگاه کرد و دوباره نگاشو ی جا دیه انعطاف داد ....رفتم جلو و نزدیکش نشستم محرم نامحرم بزام مهم نیس چون ب این خرافات اعتقادی نداشتم ولی حده خودمو میدونستم ـ..نشستم رو زمین و پاهامو ازهم باز کردم ودستامو گذاشتم روشون یکمی ب دورو ور نگاه کردم بعد نگاش کردم بازم تو ی دنیا دی غرق بود ....رفتم نزدیکتر وسرشو گرفتم تو بغلم نمیدونم چرا این حرکتو انجام دادم ولی میدونستم ک به بغل کردن احتیاج داره ..انگار منتظر همین بود ک سرشو بلند کرد و با چشایه ملوس و ب خون نشستش گفت :چرا رفتن چرا تنهام گذاشتن ها بابام میگفت ما هیچوقت تنهات نمیزاریم همیشه زندگیه بابا صدام میکرد چرا الان صدام نمیکنه چرا مامانم بهم نمیگه عمره مامانی ها بگو لعنتی بگوووو...و محکم با دستایع کوچلوش ب سینم میزد انگار فراموش کردیم ک ما ب خونه هم تشنه اییم ـ.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...