نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
542K
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
1M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
1M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
1M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
1M
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
1M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
1M
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
1M
در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه ...

در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه هم نبود... من قانعم... به یک تو و یک من.. مگر میان تو و ماه ...

۵ شهریور 1397
448K
#پارت_271 کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید. با شک از جایم بلند شدم که اورا کنار حسام و سهیل دیدم... اولین چیزی که به ذهنم امد را به زبان اوردم... __چقدر ...

#پارت_271 کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید. با شک از جایم بلند شدم که اورا کنار حسام و سهیل دیدم... اولین چیزی که به ذهنم امد را به زبان اوردم... __چقدر دلم برات تنگ شده بود! با قدم های خانومانه و منظم مقابلم ایستاد . نم ...

۱ شهریور 1397
105K
#پارت_231 _متاسفانه یا خوشبختانه فریبا !! روی مبل تک نفره روبه روی سروش نشستم و دست هایم را در هم قلاب کردم _چرا تا به حال چیزی در موردش بهم نگفته فقط گفته بود راه ...

#پارت_231 _متاسفانه یا خوشبختانه فریبا !! روی مبل تک نفره روبه روی سروش نشستم و دست هایم را در هم قلاب کردم _چرا تا به حال چیزی در موردش بهم نگفته فقط گفته بود راه حل فرارش با من پیدا کردن فندکه میتونست یه اشاره به اون دفترچه بزنه! +میتونم ...

۲۹ مرداد 1397
49K
#پارت_146

#پارت_146 "حســــام " از سردی آبی که یکباره بر سرم ریخت چشم باز کردم ... سه روز از روزی که شیخ و دستیارش مارو به زیر زمین عمارت اورده و به دیوار قل و زنجیر کرده بودن میگذشت... منو بردیا روبه روی هم و سروش هم به ستون وسط بینمون ...

۲۴ مرداد 1397
26K
#فندک_طلایی #پارت_51 ترسیده بودم .. بیشتر از همیشه ... میلرزیدم درست شبیه گنجشکی که زیر بارون مونده ... فکرشم نمیکردم حسام واقعا دستشو بشکنه یه حس مبهم قلبمو میفشرد .. خوشحال باشم که حسام ازم ...

#فندک_طلایی #پارت_51 ترسیده بودم .. بیشتر از همیشه ... میلرزیدم درست شبیه گنجشکی که زیر بارون مونده ... فکرشم نمیکردم حسام واقعا دستشو بشکنه یه حس مبهم قلبمو میفشرد .. خوشحال باشم که حسام ازم دفاع کرد یا ناراحت که دست یه ادم شکست!؟ من چمه!؟ با مشت محکمی که ...

۱۱ مرداد 1397
7K
#پارت.چهارم #رمان.لیلی.بی.عشق نوشته:#پرنیا کامیار با مشت زد رو فرمون ماشین و داد زد گفت : برای این که هیچ جور دیگه نمیتونستم مانع رفتنت با اون پسره بشم اصلا مگه نمیگی اون همکلاسیته با تو ...

#پارت.چهارم #رمان.لیلی.بی.عشق نوشته:#پرنیا کامیار با مشت زد رو فرمون ماشین و داد زد گفت : برای این که هیچ جور دیگه نمیتونستم مانع رفتنت با اون پسره بشم اصلا مگه نمیگی اون همکلاسیته با تو چیکار داره که میخواسته تو کافه صحبت کنه هان لیلی منو عصبی نکن بگو چیکارت ...

۱۶ تیر 1397
8K
#رمان.لیلی.بی.عشق #پارت_سوم نوشته : #پرنیا مقابل ایینه قدی اتاقم ایستادم قدم 165 تا بود و وزنم 51 یا 52 کیلو موهام مشکی بود و بلندیش تا روی باسنم باید کوتاهشون کنم ولی موی بلند خیلی ...

#رمان.لیلی.بی.عشق #پارت_سوم نوشته : #پرنیا مقابل ایینه قدی اتاقم ایستادم قدم 165 تا بود و وزنم 51 یا 52 کیلو موهام مشکی بود و بلندیش تا روی باسنم باید کوتاهشون کنم ولی موی بلند خیلی بهم میاد دقیق به خودم توی ایینه نگاه کردم ابرهای پر و بلند که حتی ...

۱۵ تیر 1397
12K