ویژه کنید
عکس و تصویر فصل ۸ قسمت اخر سمت بابای صالح برگشتم ودستمو سمت مامانم کشیدموداد زدم: -اقای رادمهر ...

فصل ۸ قسمت اخر

سمت بابای صالح برگشتم ودستمو سمت مامانم کشیدموداد زدم:

-اقای رادمهر میشنوی صدامو؟؟؟؟.......اینم مدرک بی گناهیم.....این خانمی که اینجا میبینی متاسفانه مادر منه....مادری که به اندازه ی یه ارزن مهر مادری نداره.......به ارواح خاک بابام که نمیدونم کجا خاکه من بچه ی سر راهی وفراری نیستم.......

خانم بزرگ با صدای تحلیل رفته ایی گفت:

-بسه پریا.....

برگشتم سمتش اروم روی صندلی نشست...از قیافش معلوم بود که حالش خوب نیست......

ولی من زده بودم سیم اخر...نمیتونستم تحمل کنم که یکی منو یه دختر سر راهی یا فراری یا حروم زاده فرض کنه....این انصاف نبود......

-چرا تموم کنم؟؟؟....بذار همه بفهمن من چه ادمیم......بذار اقای رادمهر بفهمه که من کیمو از کجا سر راه شما قرار گرفتم.......بزارید به این خانم بگم که برام مثل غریبست وهیچ احساسی بهش ندارم......بزار بفهمه که من تو این چند سال چیکار کردم......بزارید تا اقای رادمهر بفهمه که دختر سامان فهام با ابرو زندگی کرده........

بابای صالح با صدای متعجبی گفت:

-دختر کی؟؟؟

برگشتم سمتش.....چشمام بخاطر گلوله های اشک تار میدید......اومد جلوتر ودوباره تکرار کرد:

-الان تو گفتی دختر کی؟؟؟؟

-مهمه بدونید؟؟؟

سرشو تکون داد.......کنجکاویشو نمیفهمیدم....چه فرقی میکرد......مهم این بود که من مامان بابا داشتم وسر راهی نبودم......برای همین درحالی که گریه میکردم سرد وبا افتخار واعتماد به نفس بالا گفتم:

-سامان فهام......

میخ نگام میکرد......چشماشو تو چشمای خانم بزرگ دوخت وسرشو تکون داد.....

-خانم بزرگ:صالح وقتشه........

برگشتم سمت خانم بزرگ.......وقته چی بود؟؟؟؟........فکرمو به زبونم اوردم:

-وقته چی؟؟؟

دستم کشیده شد وبه حرکت دراومدم.......صالح بود به سمت در خروجی میرفت.......مسخ بودم......حرکاتم دست خودم نبود و عین یه گوسفند که دنبال چوپانش میرفت همراه صالح میرفتم........اروم گفتم:

-منو کجا میبری؟؟؟؟

حرفی نزد......دستمو رها کرد وبه سمت ماشینش رفت و با یه صندوقچه برگشت.......

صندوقچه رو داد دستم.....با تعجب بهش خیره شدم.....این دیگه چی بود؟؟؟......دوباره دستمو گرفت وبه سمت درختای باغ رفت.....

زیر یکی از درختای همیشه بهار کنار استخر که خالی بود وفقط برگ های خشک داخلش بود یه میز و4صندلی بود که خانم بزرگ عصرها میومد وعصرونه میخورد رفت.......

روی یکی از صندلی ها نشستم.....صندوق وگذاشتم رو میز واروم درشو باز کردم.........پر از برگه بود و نامه ویه دفتر بود......دفترو بیرون اوردم وبازش کردم.......روی صفحه ی اول نوشته بود:

-خاطرات من......مهری

برگ زدم:

-امروز تصمیم گرفتم که بخشی از خاطرات زندگیم که به نظرم شاید روزی برای کسی سرنوشت ساز باشه رو بنویسم.......16 سالم بود که هومن اومد خواستگاریم.....با همون نگاه اول مهرش به دلم نشست........اقا جون هم از هومن خوشش اومده بود ومیگفت که پسر خوبیه......از لحاظ ثروت هم درحد خودمون ثروتمند بودن......ثروتش برام مهم نبود نبود حتی اگه سطح پایین هم بودن قبول میکردم......طولی نکشید که ازدواج کردیم وهومن هم شب عروسی منو به عمارتی که من ندیده بودمش برد وسندش رو که به اسم من زده بود به دستم داد.....

درکنارش احساس خوشبختی میکردم......هومن مرد مهربون ودوست داشتنی بود.....نمیذاشت کمبود چیزی رو احساس کنم......هیچ وقت کارشو به من ترجیح نمیداد......بعد از یک سال خدا بهمون یه پسر داد......هومن گفت که باید اسمش حمید باشه.....با اینکه موافق نبودم ودوست داشتم که آریا اسمش باشه ولی بخاطر همه ی خوبی هایی که هومن به من کرده بود کوتاه اومدم.......

حمید پسر اروم ودوست داشتنی بود وهومن هم خیلی دوستش داشت بعضی وقتا حسودیم میشد که هومن اونقد قربون صدقه ی حمید میرفت ولی باز هومن اجازه نمیداد که این حس زیاد تو دلم بمونه......حمید دوسالش بود که خدا دوباره بهمون یه فرشته ی کوچولو رو داد......باز هومن اسمش وانتخاب کرد وگذاشت هانیه من عاشق اسم پریا بودم ولی باز کوتاه اومدم.......طولی نکشید که بچه ها بزرگ شدن........بزرگ تر میشدن ومشکلاتشون هم بیشتر........بچه های دوست داشتنی بودن......

منو هومن هم از هر لحاظ تامینشون میکردیم چه از لحاظ خوراک وپوشاک وچه از لحاظ محبت.......خلاصه هانیه خانم به سنی رسید که خواستگار براش میومد......از بین اون همه خواستگار هانیه یکی رو انتخاب کرد.......کسی که از نظر مال خیلی پایین تر از ما بودن........هومن مخالف بود ولی هانیه دوستش داشت و هم دست بردار نبود....من مشکلی با اون قضیه نداشتم مهم سالم بودن پسر بود که خداروشکر پسر خوبی بود....

ولی هومن هیچ جوره کوتاه نمی اومد...... خیلی با هومن حرف زدم ولی اصلا قبول نمیکرد.......یه شب که هانیه داشت باهاش حرف میزد هومن از کوره در رفت وبلند گفت:

-باید بین ما واون پسره یکی رو انتخاب کنی.... اگرهم پسره رو انتخاب کنی از ارث محرومی.....میل با خودت......

اینو گفت وبا عصبانیت رفت داخل اتاقمون.......من از تعجب خشکم زده بود.......هانیه دختره بیچارم شوکه شده بود.....هیچ کدوممون فکر نمیکردیم که هومن همچین حرفی رو بزنه.......هومن هانیه رو خیلی دوست داشت همچین حرفی دور از باور بود.......سمت هومن رفتم تا باهاش حرف بزنم......اروم طوری که صدام بیرون نره گفتم:

-هومن این چه حرفی بود زدی؟؟؟؟

کلافه بود با ناراحتی گفت:

-میدونم حرفم بد بود.......ولی من هانیه رو میشناسم محاله پسره رو به ما ترجیح بده.....

-اگه عشقش به پسره کور وکرش کنه چی؟؟؟؟

-هانیه همچین کاری نمیکنه.....مطمئن باش خانم.......

ولی متاسفانه اون چیزی که هومن فکرشو میکرد نشد وهانیه پسره رو به ما ترجیح داد ویه شب وسایلشو جمع کرد وبدون حرف از خونه زد بیرون........صبح وقتی اتاق وتخت خالیش ودیدیم یه برگه روش بود......هومن سمت برگه رفت وعین اواره زده ها نشست روی تخت هانیه.....

شکسته شدن شوهرمو با چشمام دیدم....حمید عصبی بود......میگفت اون پسره رو تیکه تیکه میکنه وخواهرش وبرمیگردونه......ولی هیچ وقت پیدا نشد.....حال هومن روز به روز بدتر میشد......دوری از هانیه با اون وضع برای هممون سخت بود......من هم افسرده شده بودم....

خانواده ایی که با عشق وشادی کنار هم زندگی میکردن داشت روز به روز از هم گسسته میشد.....کم کم منو هومن از هم دور شدیم....هیچ کدوم روحیه نداشتیم وبدونه اینکه بخوایم داشتیم از هم دور میشدیم........تا دوسال هیچ خبری از هانیه نبود......هروز براش ارزوی خوشبختی میکردم.......درسته کارش اشتباه بود ولی دخترم بود.......

تنها اتفاق خوبی که تو اون دوسال افتاد ازدواج حمید بود.....با همکارش که تو بیمارستان بود ازدواج کرد.....با رفتن حمید خونه بیشتر وبیشتر سرد شد.......هومن که وضع ودید دو خدمتکار که زن وشوهر بودن به اسم زیور ومش قربون استخدام کرد.......با اومدن اونا خونه یکم روحیه گرفت.......با حرفای مش قربون هومن اروم شده بود ومنم تحت تاثیر زیور حالم بهتر شده بود....ولی غمی رو که هردو داشتیم هیچ وقت نمیتونستیم از بین ببریمش.......

چند سال دیگه هم گذشت ومنو هومن هنوز چشم به راه یه زنگ ویه نگاه ویه نامه ازهانیه بودیم.......باز تنها اتفاق خوب پدر شدن حمید بود ولی به 2ماه نکشید که صالح گم شد......هومن داشت تازه به روحیه ی قبلش برمیگشت که دوباره با این اتفاق شکست ودیگه طاقت نیوردوتنهام گذاشت......با کوهی از مشکل وغصه تنهام گذاشت......هیچکس جز حمید برام نمونده بود......

فهمیدم که حمید بازنش اختلاف داره وزنش درخواست طلاق کرده......ولی حمید دوستش داشت ونمیخواست که طلاقش بده.......ولی بعد از گم شدن صالح حمید طلاقش داد......حمید هم مثل هومن گوشه گیر شده بود.......هرچی بهش اصرار میکردم که بیاد وپیش من زندگی کنه زیر بار نمیرفت......سه سال دیگه هم گذشت یه روز زیور با یه پاکتنامه اومد سمتم......در پاکتو باز کردم نامه بود......دست خط هانیه بود.....

چیزی نوشته نبود خالی بود.......دفتر وزیرو رو کردم ولی چیزی نبود......تو اون نامه چی بوده؟؟؟؟دفتر وگذاشتم کنار ویه پاکتنامه بیرون اوردم.......برگهای اچارشو بیرون اوردم وبازش کردم.....

-الهی به امید تو...

سلام بابا سلام مامانم سلام داداشی........امیدوارم که حالتون خوب باشه.....میدونم که خیلی دیر شده ولی خوب خیلی با خودم کلنجار رفتم تا قلم به دست بگیرمو برای شما از خودم بگم.......چی بگم؟؟؟از کجا شروع کنم؟؟؟؟.....از دقیقه هایی بگم که حرفای بابا هر ثانیش عین یه پتک بود داخل سرم.......

بابا یادته گفتی یا ما یا پسره حتم دارم که باخودت گفتی هانیه دختریه که سامان وبه خانوادش ترجیح نمیده ولی نه پدر من اشتباه میکردی.......وقتی این حرف وزدی من اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که دیگه هیچ ارزشی ندارم برای همین رفتم.....برای این بدون خداحافظی رفتم که نمیخواستم شکسته شدنتون وبا چشمام ببینم...برای اینکه نمیخواستم چشمای شادتون تو ذهنم جاشون رو به چشمای اشکیتون بده....

ببخشید میدونم راه اشتباهی رو انتخاب کردم ولی بابا مامان نمیدونید سامان چه پسره خوبیه...من کنارش خوشبخترین زن دنیام.......فقط ببخشید که همچین راهی رو انتخاب کردم......من حالم خوبه ودرکنار سامان خوشبختم اگه شما کنارم بودین دیگه از خدا هیچی نمیخواستم ولی چیکار کنم که شما دیگه منو نمیخواید......

راستی شما دارید نوه دار میشید من 3ماهمه یه دختر ناز ودارم به دنیا میارم میخوایم منو سامان اسمشو بزاریم بهار.....کاش کنارم بودین کاش......بهار که به دنیا اومد دوباره براتون نامه مینویسم.....بابایی دلم برای نگاه مهربونت تنگ شده...مامانی دلم برای درد دل کردن باهات تنگ شده....دلم برای عطر اغوشت تنگ شده....داداشی دلم برای غیرتی شدنت تنگ شده..... خدانگهدار......

بغض به گلوم چنگ مینداخت......گیج بودم حالمو نمیفهمیدم........سردرنمیاوردم .......به داخل صندوق یه نگاه دیگه انداختم یه دفتر دیگه هم بود سریع بیرون اوردمش.......روی جلدش نوشته بود:

-بهار......

خیلی وقته که قلم دستم نگرفتم......گفته بودم ممکنه این خاطرات روزی سرنوشت یکی رو رقم بزنه........از اونجایی شروع کنم که 7ماه چشم انتظاری کشیدم تا هانیه برام دوباره نامه بفرسته ولی نفرستاد....هانیه هنوز نمیدونست که باباش مرده.....از هیچی خبر نداشت حتی خبر نداشت که عمه شده......

از روزایی بگم که دوباره خون تو رگهام جریان پیدا کرد......با مش قربون رفته بودم کلانتری تا از یکی از شریکای کارخونه شکایت کنم....وارده کلانتری شدم.....روی صندلی های بیرون از اتاقی که داخلش کار داشتم نشستم........وقتی نشستم یه دختر 8-9 ساله روبه روم بغض کرده بود وبه زمین خیره شده بود.......متوجه سنگینی نگام شدو سرشو اورد بالا ونگاهم کرد.....

نمیتونستم باور کنم......انگار هانیه جلوم نشسته بود.....معصومیتی که تو چشماش موج میزد عجیب شباهت بسیاری به هانیه ی من داشت.......چشمو ابروهاش دقیقا مثل هانیه بود........خیلی دوست داشتم ببینم که اون این جا چیکار میکنه.......برای همین پرسیدم:

-اسمت چیه عزیزم؟؟؟

با صدایی محزون با تردید گفت:

-بهار......

-اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟

هیچی نگفت وبغضش شکست......نوبتم شد ورفتم داخل بعداز تنظیم کردن شکایتم از مسول اونجا درمورد اون دختر پرسیدم.....گفت که بی کس وکاره وکسی رو نداره رفتیم دنبال خانوادش ولی میگن ماهمچین دختری نداریم.......

ازش خواستم که ادرس خونش رو بهم بدن....ولی قبول نمیکردن کلی اصرار کردم تا بهم دادن.......رفتم در خونش یه خانم جوون درو باز کرد......

-سلام....

-سلام بفرمایید؟؟؟

-ببخشید شما بچه ایی به اسم بهار.......

فامیلشو کلا فراموش کردم بپرسم ازبس دستپاچه شده بودم فقط ادرس وگرفتم...خانمه اومد درو ببنده که مانع شدم....

-خانم لطفا به من جواب بدید......

همونطور که اصرار داشت دروببنده گفت:

-عجبی غلطی کردیما.....اره داشتیم ولی دیگه نداریم.......

-یعنی چی؟؟؟

-یعنی اینکه اون دختر من نبود دختر شوهرم بود.......من زن دومشون بودم......

-شوهرتون کیه؟؟؟؟

-اصلا خانم شما کی هستین که باید بهتون جواب پس میدم؟؟؟......

اومد دوباره درو ببنده که مانع شدم.......

-خواهش میکنم جوابمو بدید.......این حرفای شما اینده ی بهار ومیسازه......حالا لطفا بگید شوهرتون کیه؟

- 4ساله که مرده.......

-اسمش چی بود؟؟؟

-سامان فهام......

-میدونید اسم زن اولش چی بود؟؟؟

-بله اونم اسمش هانیه بود فک کنم فامیلشم رادفر رادبهر......

-رادمهر؟؟؟

-اره......من اونوقت که با سامان ازدواج کردم بچه داشت مادر بچه هم سر زا از دنیا رفته بود وچون من بچه دار نمیشدم قبول کردم که باهاش ازدواج کنم.....بهار وعین بچه ی خودم بزرگ کردم ودوستش دارم ولی شوهر سومم بهار وقبول نداره ومیگه چون از تو نیست پس لزومی نداره بزرگش کنی.......

-میشه شناسنامه ی سامان وبهم بدید؟؟؟

-شناسنامه ی یه مرده به چه دردتون میخوره؟؟؟؟

-لطفا؟؟؟

-چند لحظه صبر کنید......

باورم نمیشد.....اصلا باورم نمیشدهانیه ی من مرده بود.....دوست داشتم هرچه زودتر برگردم واون دختر که بدون شک نوم بود وبغل کنم......بغض به گلوم چنگ مینداخت......

-بفرمایید.....

به دستش نگاه کردم دو شناسنامه دستش بود......

-یکی مال سامان اون یکی هم مال زن قبلیش.......نمیخواید بگید شما کی هستید؟؟؟

-مهری کاظمی هستم مادر بزرگ بهار......

زیر نگاه متعجب اون خانم که حالا میدونستم اسم وفامیلش هانیه محرابی دور شدم......شناسنامه هارو باز کردم هردو مهر فوت خورده بودن.......به صفحه ی اول هرکدوم نگاه کردم......خودشون بودن......

داشتم میمردم.....شکستم.....خورد شدم......هانیه ی من مرده بود.....این همه سال مرده بود.......برگشتم کلانتری وبا ارائه ی مدارک بهار دختر هانیه رو به خونه ی مادریش بردم......میخواستم هرچیزی رو که برای هانیه انجام ندادم وتو حسرتش موندم رو برای دخترش انجام بدم......

همزمان با پیدا شدن بهار صالح هم پیدا شد مقصر همسرش بود وبرای اینکه حمید راضی به طلاقش بشه صالح وداده بود به یک خانواده ی فقیر.....نوم 13سال با بدترین شرایط زندگی کرده بود...... وحمید بعد از سه روزبه همراه صالح از ایران رفت ومن موندم وبهار ورازی که هیچ کس ازش خبر نداشت.......رازی که فکر میکردم اگه برملا بشه ممکنه باز زندگیم روی خوشش رو بهم نشون نده....شناسنامه ی بهار گم شده بود برای همین یه شناسنامه ی دیگه با اسم پریا وبا فامیل خودم گرفتم.....

دوست داشتم دختری رو که بینهایت شبیه مادرش بود رو به یادش پریا بزارم.......دوباره در خونه ی هانیه محرابی رفتم تا ببینم قبر دخترم کجاست ولی از اونجا اسباب کشی کرد.......همه جا دنبال قبر هانیه وسامان گشتم ولی خبری ازشون نبود......جریان دوسالی رو که بهار برام تعریف کرد با گذشته ی صالح شباهت بسیاری داشت وبه این نتیجه رسیدم که اون دوسال وپیش صالح زندگی کرده.......

برگ زدم سفید بود.......به خودم اومدم....بدون اینکه متوجه بشم داشتم اشک میریختم ومیخوندم.......

هرچی تو صندوقچه بود بیرون اوردم.......دوتا شناسنامه بود یکیشون رو باز کردم......عکس یه زن بود......

هانیه رادمهر فرزند مهری وهومن متولد 3 خرداد.....صفحه ی دوم هم اسمه سامان فهام داخل مشخصات همسر وبهار فهام هم داخل مشخصات فرزند بود......

اون یکی رو هم باز کردم عکس بابا بود......

سامان فهام فرزند سوگندوساسان متولد 12تیر......صفحه ی بعد مشخصات همسر هانیه رادمهر وهانیه محرابی ومشخصات فرزند بهار فهام........

چندتا عکس بودن بیرون اوردمشون.......نمیتونستم باورکنم....چقد این زن شبیه من بود....یعنی این مادرم بود؟؟؟...

یعنی اونی که الان داخل سالنه نامادریمه؟؟؟

یعنی من این همه سال پیشه مادربزرگم زندگی کردم؟؟؟؟

یعنی بابای صالح دایی من بود؟؟؟

باصدای صالح از فکر اومدم بیرون:

-دختر عمه تموم نشد؟؟؟؟

از روی صندلی بلند شدم....کنارم ایستاده بود....باورم نمیشد هضمش برام سنگین بود......

صالح پسر داییم بود......

خانم بزرگ مادربزرگم بود......

حمید داییم بود....

مادرم یکی دیگه بود کسی که بخاطره من از دنیا رفته بود.......

بی مقدمه صالح ومحکم بغل کردم وگریه کردم.......دستشو زیر شالم برد وموهامو نوازش کرد وسرمو بوسید باصدای مهربونش گفت:

-اروم باش حاج خانمم.......

-نمیتونم نمیتونم باور کنم.......

-باور کن.....حقیقته.......بهار؟؟؟

-جانم؟؟

باصدای ناراحتی گفت:

-مادرجون حالش بد شده.......

سریع از بغلش اومدم بیرون وبا تعجب گفتم:

-چی؟؟؟؟

-وقتی داشت همه ی اینارو برای بابا وزن بابات تعریف میکرد حالش بد شد.......

بدون توجه به صالح به سمت اتاق خانم بزرگ دویدم.......نمیدونم چطور پله ها رو بالا رفتم........

خانم بزرگ بی حال روی تخت خوابیده بود........بابای صالح هم کنارش رو تخت نشسته بود و هانیه هم توچارچوب در ایستاده بود وگریه میکرد......

همه نگام میکردن.......

بابای صالح بلند شد واومد سمتم نمیدونم چرا ترسیدم ویه قدم رفتم عقب.......صالح هم تازه رسیده بود.......یدفه به خودم اومدم دیدم تو بغل بابای صالحم......اصلا باورم نمیشد....

-بهار جان دایی ببخشید......

دایی؟؟؟محکم بغلش کردم.......چقد خوب بود که دایی داشتم چقد خوب بود که خانواده داشتم چقد خوب بود.....حس شیرینی بود.......

-میشه این حسرتمو از بین ببری؟؟؟؟

باگریه گفتم:کدوم؟؟؟

-بهم بگو دایی......

سرمو بیشتر تو اغوشش فرو بردم وبا گریه گفتم:

-باورم نمیشه که دایی دارم......دایی خیلی دوستت دارم........

محکم بغلم کرد وبعداز چند ثانیه رهام کرد وتو چشمای هم نگاه کردیم....

سمت خانم بزرگ رفتم.........چشماش خمار بود......معلوم بود حالش خوب نیست......با صدای ضعیفی گفت:

-تنهامون بذارید.......

همه رفتن بیرون ودروبستن........

-خوندیشون؟؟؟؟

همینجور که گریه میکردم سرمو تکون دادم......

-خداروشکر........ببخشید که ازت پنهون کردم........میترسیدم بهارم.......میبخشیم؟؟؟

-شما که کاری نکردید......خانم بزرگ عاشقتونم.....بهترین مادرجون دنیایید.......

-دیگه تو این دنیا کاری ندارم.......کارم تموم شده........

-این حرفا چیه خانم بزرگ من تازه فهمیدم شما مادرجون منید......ایشالا سایتون همیشه بالا سرمون باشه......

-کاش میشد زودتر گفت.....کاش ترس از دست دادنت...ترس از اینکه دوباره غم بیاد سراغم رو نداشتم.....

اروم چشماشو بست.....پتو رو روش مرتب کردم واروم از اتاق رفتم بیرون........صالح به دیوار تکیه داده بود وبه زمین خیره شده بود.......

دایی حمید وهانیه هم به احتمال تو سالن بودن.........هنوز صالح متوجه ی حضورم نشده بود......روبه روش ایستادم ودستمو جلوی صورتش تکون دادم........یدفه به خودش اومد وبهم خیره نگاه کرد ویه لبخند تلخ زد.......

-صالح خوبی؟؟؟این دوروز کجابودی؟؟؟

-اره........خونه بودم.....مادرجون حالش چطوره؟؟

-خوابید.....چرا نمیومدی اینجا؟؟؟چیزی شده؟؟؟؟

-همه ی مشکلات فکر کنم حل شد.......

-کدوما؟؟

-مخالفت بابا.....

-امیدوارم......نمیدونی چقد خوشحالم که خانواده دارم.......حسرت اینهمه سال که دوست داشتم منم مثل بقیه خانواده مثل دایی،خاله،عمه وعمو وهرکدومشون یه چندتا بچه داشته باشن از بین رفت........

-فکرشو میکردی سرنوشتت اینطور بشه؟

-چطور؟؟؟

-اینکه اون پسری که ازش متنفر بودی نوه ی اون خانمی باشه که چند سال بزرگت کرده وجالبتر از اون همون پسر که سایشو با تیر میزدی عشق بچگیت باشه و بعد دوباره همون بشه پسر داییت......مادری که سالها فکر میکردی مهر مادری نداره وتو رو دوست نداشته اصلا مادرت نبوده.......فکرشو میکردی؟؟؟؟

-نه.......از خدا ممنونم که به صدای دلم گوش کرد ویه نظر بهم انداخت.......

فقط لبخند زد......لبخندی که علاوه براینکه قلبم وگرم میکرد بهم ارامش میداد.....

همراه صالح وارد سالن شدم.......هانیه از روی مبل بلند شد......روی یه مبل نشستم وبا دستم اشاره کردم که بشینه.......صالح هم کنارم نشست.......

میخواستم ببینم بابا رو کجا خاک کرده.......دیگه بیشتر از این طاقت نداشتم....میخواستم ببینم چرا اینکارو باهام کرد ونگفت که مادرم نیست ویه عمر عذابم داد.......

اصلا اینجا چیکار میکرد؟؟؟......انگشتامو تو هم قفل کردم وسرد گفتم:

-فکر کنم یه توضیح بهم بدهکاری؟؟؟

با ناراحتی نگام کرد وگفت:

-از چی بگم؟؟؟از کجا بگم؟؟؟؟

-از اونجایی که به منو پدرم مربوط میشه.......

یه نفس عمیق کشید وبه زمین خیره شد وبعداز چند ثانیه مکث گفت:

-من یه دختر شمالیم.......20 سالم بود که با پسر کدخدا ازدواج کردم.......بعد از دو سال متوجه شدم که نمیتونم مادر بشم...از اونجایی که شوهرم تک پسر بود واز همه مهمتر پسر کدخدا بود از من بچه میخواست ولی من نمیتونستم بچه دار بشم.......با اینکه هیچ کدوم قصد جدایی از همو نداشتیم ولی انقدر خانواده ی شوهرم تو گوش شوهرم خوندند تا یه روز شنیدم که میخواد دوباره ازدواج کنه....منم که دیگه نمیخواستم بیشتر از اون خورد بشم درخواست طلاق دادم وبا هزار ضرب وزور جدا شدم........

مادر وپدرم تو خونه های مردم کار میکردن تا پول حلال دربیارن.......منم بعد از طلاق به کار مادرم وپدرم مشغول شدم......یه روز وارد ویلایی شدم که صاحبش یه مرد وزن جوون بود که زنه حامله بود......مرد که سامان بود ازم خواست که اجازه ندم زنش هانیه خانم دست به سیاه سفید بزنه........

هانیه خانم ماه های اخرش بود وروز به روز حالش بد میشد.....سامان هر دکتری میبردش بهش نمیفهمیدن.....تا اینکه یه روز درداش شروع شدن وسریع منو سامان بردیمش بیمارستان......من با هانیه خانم خیلی صمیمی شده بودم......از وضعم خبر داشت.....میدونست که من مادر نمیشم.....برای همین قبل از اینکه وارد اتاق عمل بشه به من وسامان گفت که اگه زنده بیرون نیومد سامان با من ازدواج کنه تا من بتونم دخترش و که دوست داشتن بهار بزارن بزرگ کنم........

بعد از 4ساعت یه پرستار با بچه بیرون اومد.......سامان کلافه ونگران بود....عملش خیلی طول کشیده بود....از پرستار حال هانیه رو پرسید واونم سرشو تکون داد وگفت که نتونستن براش کاری کنن وسر زا رفته.....شکسته شدن سامان ودیدم.......سامان خیلی هانیه خانم دوست داشت خیلی.......هانیه رو همون شمال خاک کردیم......سامان سر خاک گفت با اینکه نمیتونه کسی رو جای هانیه تو خونه ببینه ولی بخاطر وصیتی که کرده با هام ازدواج میکنه تا بهار با دستای من بزرگ بشه.......

سامان زیاد باهام راحت نبود.....دیگه سامان روزای اولی که من دیده بودم نبود.......گوشه گیر شده بود سرد وبی حوصله شده بود.....بیشتر وقتاش میرفت سر خاک وکلی گریه وگله میکرد........تنها زمانی لبخند میزد که کنار بهار بود......بهار ودوست داشتم عین دختر خودم.......از سامان انتظار داشتم که باهام راحتر وصمیمی تر باشه ولی سامان هیچ وقت باهام صمیمی نشد.....کم کم فکر میکردم که من تو خونه ی سامان نقش پرستار بهار ودارم.......

تنها وقتی باهام صمیمی بود که کنار بهار بودیم....اونم صرفا فقط بخاطر این بود که بهار متوجه ی موضوع نشه.....سامان ازم خواسته بود که تا وقتی بهار بزرگ نشده این راز پنهون بمونه و وقتی بزرگ تر شد خودش بهش بگه نمیخواست که بهارش احساس غریبگی کنه.......نمیخواست بهار ضربه ی روحی ببینه.....ولی خدا بهش فرصت نداد ویه شب که خوابید دیگه صب چشماشو باز نکرد.......نمیتونستم باور کنم.....از بس بخاطر هانیه غم خورده بود از پا دراومد......

چند بار گفته بود که اگه مرد اون و کنار هانیه خاک کنیم برای همین اون وکنار هانیه خاک کردم.......من مونده بودم با یه بچه ی 5ساله که حتی از خودمم نبود.......کم کم همه ی پس اندازم تموم شد.....کلی حسرت تو دلم مونده بود....حسرت پول حسرت لباسای شیک حسرت خونه ی شیک......برای همین با خسروی که زنشو طلاق داده بود ویه دختر داشت وخیلی هم پول دار بود ازدواج کردم........وقتی فهمید که بهار دختر اصلی من نیست به شدت مخالف نگه داریش شد.....

ولی من بهار ودوست داشتم عین دختر خودم بود......حداقلش این بود که اون امانت بود دستم.......یه روز گفت که اگه بخوام بهار وپیش خودم نگه دارم باید طلاق بگیرم.......من کنار خسروی به تمام حسرتام و آرزوهام رسیده بودم دیگه دوست نداشتم برگردم به اون زمانی که همه چیز برام حسرت بشه برای همین ثروت وبه بهار ترجیح دادم ویه شب بارونی که خسروی بهار واز خونه انداخت بیرون هیچی نگفتم.......فقط نگاه بهار کردم نمیدونستم چه سرنوشتی درانتظار این دختر 6 سالست....گفت که اون بیرون خیلیا مثل تو هستن که میبرنشو بزرگش میکنن..........

بعد از دوسال یکی اومد در خونه واز گذشته ی بهار ازم پرسید گفت که مادر بزرگشه.......اون موقع هنوز نفهمیده بودم که خسروی یه خلافکار ویه ادم کثیفه.......خسروی یه خلاف کار بزرگ وبه تمام معنا بود ولی من دیر فهمیدم.......پشیمون شده بودم که پولای حرام خسروی رو بهار ترجیح دادم.......ولی خیالم راحت بود که بهار جاش امن...

از خسروی طلاق گرفتم دوباره برگشتم شمال.....مادرم فوت کرده بود وپدرم هم به شدت شکسته وپیر شده بود.......بعد از اون روز با ابرو زندگی کردم وتو خونه ی مردم کار کردم......دوباره حسرت همه چیز واز همه مهمتر که حسرت بهار هم بهشون اضافه شده بود به دلم موند.......تا اینکه چند روز پیش همسایمون زیور خانم گفت که به خاطر مشکلات دخترش یه ماهی نمیتونه بره سرکارش و ازم خواست که من بجاش بیام تهران......منم قبول کردم واومدم که....بقیشو دیگه میدونی چی شد.......

تمام مدت بهش خیره شده بودم وبدون اینکه متوجه بشم داشتم گریه میکردم.......فشاری رو بین انگشتام احساس کردم......صالح بود......

دستش تو دستام قفل بود........نگاه خیسمو تو نگاش دوختم.......

گذشته ی من چی بود........

تا دیروز چه فکرایی میکردم امروز چی شد.........

باورش برام سخت بود.....سخت......

گذشتم.....اون چیزی که یه عمر بهش فکر میکردم وحسرتشو داشتم نبود.......

من اشتباهی توی یه مسیر قرار گرفته بودم.......مسیری که انتهاش همین جایی بود که الان نشسته بودم.....ولی نه هنوز به انتهاش نرسیده بودم......آینده هم در انتظارم بود.......به این فکر میکردم که آینده چه مسیری رو جلوی پاهام قرار داده....

روشن یا تاریک؟؟؟...

مستقیم یا پر پیچ وخم؟؟؟؟......

ساده یا سخت؟؟؟......

سربالایی یا سرپایینی؟؟........

هرچی هست فقط خدا میدونه.......فقط......

فصل هجدهم

به خودم تو اینه خیره شدم........با صدای جیغ شیدا وشکوفه دل از ایینه کندم....واقعا تغییر کرده بودم وخوشکلتر شده بودم........

-شکوفه:وای بهار عالی شدی........

-شیدا:عین یه فرشته........

درمقابل تعریفشون تنها جوابی که دادم لبخند قدردانی بود........یه نگاه به گوشی انداختم که همزمان صالح هم پیام داد لبخند گشادی رو لبام نشست......پیام وباز کردم:

-حاج خانم من دارم میام اماده باش........

-شکوفه:پسر داییتون هستن؟؟؟؟

خم شده بود سمتم ونگاهش به صفحه گوشیم بود......گوشی رو فاصله دادم ویکم به عقب هولش دادم وبا لحن ملوسی شونه ایی بالا انداختمو گفتم:

-بله عشقم بود فرمایش؟؟؟

-شیدا:اوهووووو عشق؟؟؟....اخه بهار وعشق!!!!

-شکوفه:اخه بهار وشوهر!!!!!

یه مش اروم به بازوی هردوشون زدم وبا لبخند گفتم:

-خیل خب حالا شما نمیخواید واو مباینت برا من بکار ببرید اماده شید دارن میان........

طولی نکشید که صدای زنگ به صدا دراومد...قلبم به تپش افتاد.....هیجان داشتم ببینم صالحم چطور شده........

شنلمو زدم رو سرمو وهمزمان صالح بایه دسته گل رز سفید اومد سمتم......

محو تیپش شده بودم.......به سرتا پاش نگا کردم.......یه پیرهن سفید با کت کتون سفید وشلوار مشکی کتون که دور یقش واستیناش مشکی بود بایه کروات خاکستری.....

کرواتش با رنگ روبانی که دور کمر من پاپیون شده بود ست بود..... با صدای صالح به خودم اومدم.......زیر گوشم زمزمه وار گفت:

-حاج خانم اقات وقورت دادی که.......هنوز اول راهیما........

دستمو زدم به سینش وهولش دادم عقب و دستمو زدم به کمرم وگفتم:

-اخه حاج اقام شدید دخترکش شده بعدا حسابشو میرسم........

-اوه اوه پس گاوم دوقلو زایید.......به من ربطی نداره برو پاچه اون دوتا رو بگیر........

-کیا؟؟؟؟

با چشماش به پشت سرش اشاره کرد.....چون صالح جلوم بود پشت سرشو نمیدیدم اروم سرمو از کنار دستش خم کردم وبا ارش وشایان مواجهه شدم که داشتن با زناشون شوخی میکردن........برگشتم سرجای قبلیم وگفتم:

-الکی گردن اونا ننداز بعدا برات دارم......

شایان با صدای شوخی که هرلحظه نزدیک ونزدیک تر میشد گفت:

-مرغ وخروس ما چی تو گوش هم قار قار میکنن؟؟؟

صالح برگشت وکنارم ایستاد...از حرف شایان خندم گرفت...صالح با لبخند گفت:

-جدیدا مرغ وخروس قار قار میکنن جناب دامپزشک؟؟؟؟

-شایان:مرغ و خروس ما که اره ولی بقیه رو نمیدونم.......

لبخند بزرگی رو لبام نقش بسته بود....همیشه باید یکیشون با صالح بحث میکرد.......

-بعدشم مرغ وخروس چیه بی ادب......

-شایان:خب تا اونجایی که ما یادمونه و همسرم میگه شما عین مرغ وخروس به هم پریدید.......

اگه می ایستادیم این دوتا همین طور ادامه میدادن برای همین با چشم غره ایی که شیدا به شایان رفت بحث تموم شد وصالح هم برای تلافی از حرف شایان گفت:

-خاک تو سرت زن زلیل.......

-شایان: تو فکر نباش تو هم به زودی به ما ملحق میشی........

-کی؟؟؟من؟؟؟؟

-شایان:پ ن پ شوهر عمم......

-عمرااااا......

-ارش:خواهیم دید...بسه دیگه بیاید بریم دیر شد عاقد منتظره.......

دامن لباس عروسمو بلند کردم وجلوتر از همه از ارایشگاه زدیم بیرون.........

با کمک صالح سوار ماشین شدیم وراه افتاد.......

دلم عجیب گرفته بود...دوست داشتم الان مامان بابا بودن.......نبودشون رو احساس میکردم.......یعنی الان منو میدیدن؟؟؟؟...با صدای صالح رشته ی افکارم پاره شد:

-بهار؟؟؟؟

-بله؟

-خوبی؟؟؟

-اره.....

-مطمئنی؟؟؟

یه نفس عمیق و کشدار کشیدم تا بغضم سرکوب بشه.......

-اگه تیپم اذیتت کرده قبل از اینکه بریم خونه مادرجون بریم عوضش کنم........

با تعجب نگاش کردم اون از حالم چی برداشت کرده بود.......سریع گفتم:

-نه نه ربطی به اون نداره......

-پس چی؟؟؟

-صالح؟؟؟

-جونم......

-میشه امشب بعد از مراسم بریم شمال پیش مامان بابام؟؟؟؟

نگاهمو به صورت نیمرخش دوختم......حواسش به جاده بود.......

-اگه ببرمت بیقراریت برطرف میشه؟؟؟؟

سرمو انداختم پایین وگفتم: اوهوم......

بعد از کمی مکث گفت:خیل خب میبرمت حالا این قیافتو درست کن دلم گرفت......

یه لبخند گشاد رو لبام نقش بست....عاشقش بودم........یه دنیا دوسش داشتم....کی فکرشو میکرد من یه روز انقد عاشق یه پسر بشم اونم صالح مغرور وخودخواه.........

اصلا نمیتونستم هنوز باور کنم که صالح همون نیمای منه.......کی فکرشو میکرد این غریبه اشناترین ونزدیک ترین کس من باشه.....یه غریبه ی اشنا که فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم.......نمیتونستم هنوز باور کنم که مادر جون کسی که این همه سال باهاش زندگی کردم مادربزرگم بوده.......

صالح پسرداییم بود عشق بچگیم بود دنیای الانمه.......زندگی بدون اون برام معنی نداره.....واقعا برای احساسم نسبت بهش کلمه ایی رو پیدا نمیکنم...من خوشبخترین زن دنیام........

-خانم بهار فهام برای بار سوم عرض میکنم ایا وکیلم شما را به عقد دائم اقای صالح رادمهر با صداق مهریه ی که قبلا گفته شده دراورم؟؟؟؟

سکوت همه جا رو گرفته بود.......بغض کرده بودم حالمو نمیفهمیدم.......دستام میلرزید.......شکوفه وشیدا یه پارچه ی سفید گرفته بودن بالای سرمون و ستاره هم قند میسابید......صدای برخورد قندا اعصابمو اشفته میکرد......

صورتمو سمتش برگردوندم........همزمان اشک از چشمام جاری شد.......با نگاش بهم ارامش منتقل میکرد....نگاهمو ازش گرفتمو یه نفس عمیق کشیدمو صدامو صاف کردم واروم گفتم:

-با توکل برخدا وبا اجازه ی بزرگترا.......بله......

صدای دست وجیغ وسوت تو گوشم پیچید اون وسط صدای ارش میومد که میگفت استقلال ازادی......منظورشو از این حرف نمیفهمیدم........

همه اومدن نزدیکمون وتبریک گفتن وهدیشون رو میدادن........مادرجون اروم عصا زنان اومد سمتمون منو صالح هم بلند شدیم......خم شدم ودستشو بوسیدم.....صالح هم همینطور.........

-مبارکتون باشه مادر........به پای هم پیرشید.....

-مرسی مادری......

-صالح:ممنون مادر جون.......

یه بسته ی کوچولوی صورتی داد دستمو وگفت:

-ناقابله مادر.......

-این چه کاریه از شما انتظاری ندارم که........

-قابلتو نداره نوه ی گلم.......

بازش کردم یه گردنبند با زنجیرش که اسم انگلیسی صالح روش حک شده بود ویه انگشتر که یه حرف انگلیسی اچ با نگین روش بود.......

همینطور که صالح گردنبند ودوره گردنم میبست با تعجب به انگشتر نگاه کردم.......اچ؟؟؟؟؟!!!!!مادرجون با لبخند گفت:

-فردای اون شبی که هانیه برای همیشه از این خونه رفت تولدش بود.....منو هومن این هدیه رو براش گرفتیم ولی.......

لبخند از رو لباش محو شد......اشک تو چشمام حلقه بست......انگشتر وگذاشتم دستم.......اندازه ی دستم بود...

یه لبخند تلخ زد و بدون حرف رفت........

بعد دایی حمید اومد......از این به بعد باید بابا صداش میکردم........دوست داشتم دایی صداش کنم ولی بابا رو ترجیح میدادم......بابا هم بهمون تبریک گفت و هدیشو داد ورفت.......

بعداز اینکه دیگه همه تبریک گفتن صالح هم یه حلقه که ساده بود ودو ردیف دورتادور حلقه نگین کاری شده بود بهم هدیه داد......حلقه رو گذاشتم تو دست چپم.....به دستم خیلی میومد.......بچه ها اومدن سمتمون.......

-ارش: بسه بابا پاشید یکم برقصید......

صالح اخم ظریفی کرد وگفت:چشمم روشن......

-ارش:چشم ودلت روشن داداش........پاشید ببینم......

-صالح: بدم میاد.......

-ارش: از رقص؟؟؟

-صالح: نخیر......

باتعجب به صالح نگاه میکردم اخم کرده بود در حد تیم ملی.....

-ارش: چرا داداش؟؟؟؟

-صالح: چه معنی داره زنم جلوی این همه مرد برقصه........هنوز انقد بیغیرت نشدم.........

ارش لباشو جمع کرد وگفت:غیرتت تو لوزوالمعدم.........

جونممممممم غیرت.......اخ الهی من فدات شم.......دهن بچه هارو سرویس کرده بود.......

دوست داشتم بپرم بغلش ومحکم ماچش کنم....ولی حیف که جاش مناسب نبود......یدفه یاد حرف ارش افتادم......

-اقا ارش؟؟؟

نگاهشو از شکوفه گرفت وشربتشو قورت داد وگفت:

-بله زن دادش.......

زن داداش؟؟؟؟....چقد از این کلمه خوشم میومد......یه لبخند محو زدم وگفتم:

-اون کلمه که میگفتید استقلال ازادی منظورتون چی بود؟؟؟؟

-ارش:واقعا منظور ونگرفتی؟؟؟

ابروهامو انداختم بالا وگفتم: نه......

-ارش:صالح داداش خودت زن داداش وملتفت کن.......

-صالح: از تو پرسیده نه من......

ارش قیافشو جمع کرد وگفت:ایشششش....واسه حرف زدن هم پول میخواد........یادته تو گروه ستاره گفت نظرتون درمورد عشق چیه؟؟؟

چشمامو ریز کردم وگفتم:خب......

-ارش:بعد تو و صالح گفتید عشق معنی نداره.......گفتیم پس اگه بخواید یه روزی ازدواج کنید اسم اولین جرقه رو چی میزارید.....تو گفتی ازادی صالح هم گفت استقلال......

اهااااا حالا یادم اومد......هه اره راست میگفت......

-شایان: حالا خدایش دوتاتون بخاطره همین استقلال ازادی ازدواج کردید؟؟؟؟

همزمان منو صالح بهم نگاه کردیم......خب معلوم بود نه.......از طرف خودم مطمئن بودم.....از طرف صالح مطمئن بودم......صالح نگاهشو ازم گرفت و روبه شایان گفت:

-اون مال دوران جاهلیت بود بیخیال........

شایان چشماشو ریز کرد وگفت:

-دوران چی چی؟؟

-صالح: نشنیدی؟؟؟......جاهلیت......

--شایان:مگه الان تو دوران عاقلیتی؟؟؟؟

صالح یه سیب از تو سبد میوه برداشت و نیم خیز شد که پرت کنه سمت شایان که شایان سریع رفت پشت سر ارش قایم شد.....ما که همه از خنده ریسه میرفتیم صالح با لحن عصبی وشوخی گفت:

-استغفرا.......مگه دستم بهت نرسه شایان......

شایان هم که از خنده ریسه میرفت میون خنده گفت:

-هیچ غلطی نمیتونی بکنی......

-حالا میبینی......

-شایان:خواهیم دید......

کم کم مهمونا اماده ی رفتن شدن........شبه خوبی بود......چند باردیگه هم تقاضای رقص کردن ولی باز صالح مخالف بود.......ازش ممنون بودم.......زیور اومد سمتو وزیره گوشم زمزمه وار گفت:

-خانم بزرگ کارت داره........

یه نگاه به سالن انداختم الان که اینجا بود.......

-صالح:چیزی شده؟؟؟؟

-مادرجون کارم داره.......الان میام.......

به سمت اتاق خانم بزرگ رفتم.......در اتاقشو باز کردم با دیدنش تو اون وضعیت احساس کردم ته دلم خالی شد.......بابا حمید کنارش نشسته بود.....با نگرانی گفتم:

-چی شده؟؟؟؟

بابا حمید با ناراحتی گفت: هیچی دایی نگران نشو......

دستپاچه رفتم سمتشو کنارش رو تخت نشستم.....بابا حمید با اشاره ی مادر جون از اتاق رفت بیرون ودر وبست......دستای سردشو بین دستام گرفتم...حلقه ی اشک تو چشمام حلقه بسته بود........

-حالت خوبه مادرجون؟؟؟؟

باصدای تحلیل رفته ایی گفت: عالیم....بهتر از این نمیشه........

-ولی وضعیتتون که چیزه دیگه ایی رو میگه........

بغضم شکست نمیتونستم تو اون وضعیت ببینمش..........

-هومن ارثی رو که به هانیه داده به تو تعلق میگیره همه ی اینا تو وصیتی که وکیلم تنظیم کرده گفته شده.......اگه میبینی تا الان زندم بخاطر وجود گل توئه......بهار مادر مراقب خودت وصالح باش........

با گریه گفتم:مادر جون از این حرفا نزنید توروخدا از این حرفا نزنید.......

-از این ناراحتم که.....که نمیتونم بیشتر از این پیشت باشم........خیلی بیشتر از اون چیزی که تصور کنی دوست دارم.....مراقب خودت باش بهارم.......مراقب صالحم باش.......باید برم دیگه وق........

نفسش یاری نمیکرد.....گریم شدت گرفت......لبخند زد واروم چشماش وبست......دستش تو دستام سنگین شد.......وحشت کردم.........با تته پته گفتم:

-ما ما نی..... مامان ج و ن.......ما ما ن.......

جواب نمیداد تکون نمیخورد........داد زدم وزجه زدم واسمشو صدا کردم ولی جواب نمیداد:

-مادرجون چشماتو باز کن چشماتو باز کن.........نهههههه.........

یکی دستشو گذاشت جلوی دهنم تا جیغ نکشم....ولی من دست وپا میزدم.....باورم نمیشد......خدایا نه حالا که فهمیدم چرا؟؟؟نه خدا.......

صالح به زور منو از رو تخت بلند کرد....بابا حمید کنار مادرجون نشست وبعداز چند لحظه مرگشو تایید کرد وخودش هم شروع کرد به گریه کردن.....صالح هم درحالی که گریه میکرد منو از اتاق میبرد بیرون......دستاشو از دور دهنم پس زدم وداد زدم:

-ولم کن صالح.....مادرجون نه چشاتو باز کن.......نه نه نه......تنهام نذار مادرجون....

-اروم باش بهار اروم باش........

-ولم کننننن....نههههههه.......

رفت بیرون وتو سالن برگردوندم سمت خودش ومحکم بغلم کرد.......خودش هم زیر گوشم زجه میزد وگریه میکرد........محکم بغلم کرده بود ونمیتونستم جم بخورم....منم از تلاش کردن خسته شدم وتو بغلش ولو شدم واز ته دل گریه کردم.........

باورم نمیشد نمیتونستم باورم کنم که برای همیشه از پیشمون رفت......گریم هر لحظه شدت میگرفت........حال صالح هم بهتر از من نبود.......

-نه نه مادرجون..........نهههههه.......

صالح میون هق هقش زیره گوشم گفت:

-اروم باش خانومم........اروم باش فدات شم.......هیسسسس.......

بابا حمید اومد سمتمون رو به صالح با گریه گفت:

-بهار واز اینجا ببر.......

میون گریه گفتم:نه من از اینجا نمیرم......نمییییرم........

-صالح: باشه داد نزن اروم باش عزیزم....حالت خوب نیست باید بریم........

-کجا برم؟؟؟کجا برم؟؟......مادرجون تنها ول کنم کجا برم؟؟؟

دوباره هق هقم بلند شد.......

-صالح:هیسسسس....هیسسسس....صدات ونشنوم.......نشنوم.......

صدامو تو سینش خفه کردم......

اونقد محکم گفت نشنوم که خفه شدم وصدامو تو گلوم خفه کردم وبی صدا هق هق کردم.......صالح زیر بازوم وگرفت وبلندم کرد.......

چشمام سیاهی رفت ودیگه چیزی نفهمیدم جز اینکه دستای صالح دور کمرم حلقه شدو نذاشت پخش زمین شم........

فصل نوزدهم

عین آواره زده ها روی زمین جلوی سه تا قبر نشسته بودم........

سامان فهام....

هانیه رادمهر....

مهری کاظمی......

مرگ مادرجون برام سخت بود.......

عوض شدن مادرم که سالها بود مرده بود سخت بود.......

دیدن قبر پدرم برای اولین بار بعد از اینهمه سال سخت بود......

جای خالی هر سه تاشون سخت بود......

مادرجون وصیت کرده بود که اون وکنار دخترش خاک کنیم........همه رفته بودن وتنها منو صالح ایستاده بودیم.....میخواستم با سه تاشون خلوت کنم ولی صالح گفت که نمیذاره تنها باشم.........

سر دلمو باز کردم....اول با مامان حرف زدم.....از همه چیز براش گفتم....ازش گله کردم که چرا زود تنهام گذاشت......گله کردم وگریه کردم.....از بابا گله کردم که بهم حقیقت ونگفت ونگفت که مادر حقیقیم مرده......گله کردم که چرا نذاشته هانیه بهم بگه که کجا خاک شده.......

دلم از دستشون پر بود...پر بود از اینکه چرا انقد زود تنهام گذاشتن.........خودمو رو قبر مامان انداختم وگریه کردم ولی طولی نکشید که صالح بلندم کرد وگفت که دیگه کافیه ومنو بدون اینکه بخوام از اونجا دور کرد.......

*******

دستامو تو بغلم جمع کرده بودم به دریا خیره شده بودم........حرفای وکیل مادرجون دور سرم میچرخیدن.......

مادرجون وصیت کرده بود که اون خونه به نام من زده بشه وبه همراه یک سوم ارث پدرجون......ارثی که به مادرم تعلق گرفته بود حالا به من تعلق میگرفت........یک سوم دیگه از ارثش به صالح ویک سوم دیگه هم به بابا حمید داده شد......کارخونه هم هرکدوممون رو بطور مساوی سهامش رو بناممون زده بود....

یه زمین 200 متری داخل شمال هم به زیور ومش قربون داده بود تا بعد از رفتن از اون خونه یه سرپناهی داشته باشن.....

تصمیم گرفته بودم که یه مبلغی رو به زیور ومش قربون بدم تا با کمک اون بتونن زمینشون رو بسازن......

دستای یکی دور کمرم حلقه شد....صالح بود.......سرمو به سینش تکیه دادم واونم چونشو رو سرم گذاشت......دستامو گذاشتم رو دستاش که دورکمرم پیچ خورده بودن........با صدای مهربونی گفت:

-خوبی بهارم؟؟؟؟

-اره خوبم........

-به چی فکر میکردی؟؟؟؟

-به همه چیز.......به گذشته....به سرنوشتم.......منم زندگی جالبی داشتم خودم خبر نداشتم.......

باصدایی که خنده توش موج میزد گفت:

-حالا کجاشو دیدی زندگی با حاج اقا صالح جالب ترش هم میکنه......

-چطور؟؟؟

-حالا........

-یعنی زن زلیل میشی؟؟؟؟

-زن زلیل؟؟؟؟یعنی این اتفاق زندگی با منو برات جالب میسازه؟؟؟

-اره....فکرشو بکن صالح مغرور وخودخواه من زن زلیل بشه.......

زدم زیره خنده.......صالحم خندید وگفت:

-ای شیطون.......

-دیگه ما اینیم........

-ولی من عمرا زن زلیل بشم......

برگشتم سمتش و بالحن شاعرانه ایی گفتم:

-من یه صالح زن زلیلی بسازم چهل ستون چهل پنجره.......

صالح بلند زد زیره خنده وگفت:

-مگه تو خواب خانومی.......

-حالا تو خواب یا بیرون خواب.........

یدفه به خودم اومدم دیدم بین زمین وهوام.......دستای صالح زیر زانوم و گردنم بود وداشت با خنده دورم میداد......خندم گرفته بود......چشمام وبستم ویه جیغ کشیدمو گفتم:

-بذارم زمین دیوونه الان میوفتم.........

-نترس تو بغل منی نمیوفتی........کی ومیخوای زن زلیل کنی؟؟؟؟هان؟؟؟

-تو رو......

ایستاد.....چشمام واروم باز کردم.......

-منو؟؟؟

دستامو دور گردنش حلقه کردم وبا ناز گفتم:اوهوم......

راه افتاد با تعجب دیدم که داره میره سمت اب....جمع شدم تو بغلشو گفتم:

-میخوای چیکار کنی؟؟؟؟

-میخوام بندازمت تو آب.......

با ناز گفتم:آب؟؟؟؟دلت میاد؟؟؟؟

-نوچ......ولی حقته.....

ایستاد......تا بالای زانوهاش تو آب بود.......لبخندش محو شد واروم صورتش اومد جلو....منم عین یه مرغ که به سیخ کشیده بودنش ایستاده بودم سره جام.....

طولی نکشید که اولین بوسه ی عشق رو لبام کاشته شد........

سرشو برد عقب ویه لبخند شیطونی زدویه چشمک بامزه که سالها بود ندیده بودمش روصورتش برام به تصویر کشیده شد........

عاشقش بودم....عاشقققققققق.......من خوشبخت ترین زن دنیا بودم.......

از فردا باید هردومون سر کلاس حاضر میشدیم........برای استاد شدن ذوق داشتم......برای شروع یه زندگی جدید با دیدی جدید تو خونه ی سیندرلا ذوق داشتم.......

من دیگه پریا کاظمی نبودم......

بهار فهام دختر سامان واز همه مهمتر هانیه رادمهر بودم.......

ولی افسوس که دیر این راز اشکار شد.......افسوس......هنوز هم نفهمیده بودم چرا این همه سال مادرجون این راز وپنهون نگه داشته..... یااصلا چه دلیلی داشت.......

فصل بیستم

در دفتر وبستمو خودکار وپرت کردم رو میز.......اوه تموم شد.......تا همینجا کافی بود....سرم داشت با صدای تی وی منفجر میشد.....

باز این تی وی فوتبال داشت واین دوتا جو گیر شدن......با عصبانیت از اتاق زدم بیرون.....صداشون تو خونه پیچید:

-بابایی الان مامانی میاد اخشالا لو میبینه دوات میکنه.......

-ا مگه من تنها بودم......اینا که همه مال توئه......

-نخیلم همه مال توئن....من که نخولدم......مامانی اومد پای منو وسط نکشیاا......

-خیل خب بذار فوتبالمونو ببینیم مامانت با من.......

-ایبل.......

وارده سالن شدم وبا دیدن وضعیت چشمام داشت از حدقه میزد بیرون.......داد زدم:

-اینجا چه خبرههههه؟؟؟

-آریا: یاعلی......مامانی بجون پلهام من نبودم........

رفتم جلوی تی وی ایستادم ودستامو زدم به کمرم......از وضعیتشون هم خندم گرفته بود هم عصبی بودم......

صالح رو مبل لم داده بود پاهاشو رو لبه میز دراز کرده بود وتخمه میشکست و پوستشون وداخل بشقاب نمینداخت.......آریا 3 ساله هم عین باباش نشسته بود.......

-صالح:بهار جون صالح گیر نده بیا کنار دارم فوتبال میبینم.......

آریا هم مثل باباش بود ولی یکمترس رو میشد تو چهرش دید......آریا با لحن باباش گفت:

-مامانی بیا کنال.......

یدفه نمیدونم چی شد که صدای جیغ دوتاشون تو گوشم پیچید.........دستمو گذاشتم رو گوشم داشتم کرمیشدم......

-صالح:گللللللللل........ایوللل? ?لل......گللللللل........

-آریا:ایبل ایبله هی هی........ایبل گل....

آریا بلند میگفت ایول و از هیجانی که از طریق باباش بهش منتقل شده بود بلند شده بود رو کاناپه ها بالا پایین میپرید......منم که حساس بودم نمیدونستم از کار این دوتا بخندم یا عصبی بشم.......

صالح کف دستاشو جلو آریاگرفت وآریاهم محکم کف دستاش وزد به دستای صالح وبه گردن صالح اویزون شد ومحکم لوپ باباش وماچ کرد......

تی وی رو خاموش کردم ودوباره همونطوری ایستادم صدای صالح بلند شد وآریا هم مثل صالح گفت:

-عه بهار روشنش کن.......دارم فوتبال میبینما.......

-تی وی و لوشن کن مامانی........

-چه خبره؟؟؟؟سرم رفت.......اینجا خونست یا کارخونه اشغالی؟؟؟؟

آریا سریع تند تند گفت:

-بجونه پلهام من نبودم.......

-الکی جونه پرهام رو قسم نخور ببینم......

-صالح: عه وروجک پس کی خورده همه ی اینارو؟؟؟.......

آریا اروم مثلا طوری که من نفهمم رو به باباش گفت:

-عه مده کلال نشد بدی خودت خولدی؟؟؟

صالح هم مثل آریا اروم گفت:

-شرمنده بابایی من تنهایی نمیتونم گردن بگیرم ایندفه تنهایی از پسه مامانی برنمیام......

آریا محکم زد تو پیشونیش وگفت: پس پخ پخ (بدبخت)شدم........

با اخم گفتم:

-خیل خب.....الان اقا آریا بلند میشه برای تنبیهش میره اتاقش وتمیز میکنه اقا صالح هم جارو برقی رو میاره این اشغالارو جمع میکنه........فهمیدید؟؟؟

صالح آریا وگرفت تو بغلش ونشست رو کاناپه........

-صالح:بیخیال بهار......

-چی چیو بیخیال یه نگاه به اطرافت بکن ببین چیکار ک.....

یدفه نگاهم به پرهام افتاد که داشت میومد سمته پوست تخمه ها سریع رفتم سمتشو بغلش کردم.......

-بفرما...الان اگه این بچه یه ساله این ومیخورد چه بلایی سرش میومد؟؟؟پاشو ببینم.......

-آریا:مامانی؟؟.....ایندفه گیل نده کول میدم بابایی دیده اخشال نلیزه.......

یه نگاه تندی بهش کردم که با ناراحتی گفت:

-خو نمتونم اتاکم وتمیج کنم......

-میخواستی پسر با ادبی باشی که که تنبیهت نکنم....بدو داخل اتاقت......

آریابا ناراحتی بلند شد ورفت سمته اتاقش تا اتاقش وتمیز کنه.......صالح دستاشو تو بغلش جمع کرده بود وبه کل کل منو آریا میخندید.......سرمو تکون دادم که اونم همونطور تکون داد یعنی چیه.......

با چشمام به جای جاروبرقی اشاره کردم.......یه نگاه به اونجایی که ابرو مینداختم کرد ودوباره نگام کرد وشونه ایی بالا انداخت......ابروهام وبیشتر توهم کشیدم.....

نمیدونم تو نگام چی دید که نفسشو فوت کرد ودر حالی که سرشو تکون میدادبه سمت جارو برقی رفت وبا خودش گفت:

-صالح خان زن زلیل شدی رفتی پی کارت......





پایان

نسیـم

۹۶/۱۱/۳
۱۰:۱۷

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...