نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت پنجم: از زبان جینی: برگشتم برم که گفت:تنها میری؟ برگشنم سمتش:اوهوم. _می خوای من می تونم برسونمت. یرمو به عامت نه تکون می دم:نه ممنون. _باشه پس حداقل..... _ببین....اه...من باید برم خوب؟ _خب چیزه... ...

پارت پنجم: از زبان جینی: برگشتم برم که گفت:تنها میری؟ برگشنم سمتش:اوهوم. _می خوای من می تونم برسونمت. یرمو به عامت نه تکون می دم:نه ممنون. _باشه پس حداقل..... _ببین....اه...من باید برم خوب؟ _خب چیزه... همون لحطه گوشیم زنگ می خوره. جواب میدم یونا. _الو؟؟؟؟یونی؟(من یونا رو همه چی صدا ...

۱۹ ساعت پیش
48K
پارت ۳۷ حرفم نصفه موند و رو به آرمیتا گفتم : مگه تو ماشینشون رو پنچر نکردی پس اینا چجوری برگشتن ؟ آرمیتا : آره دیگه همون ماشین مشکیه . آرش زد زیر خنده و ...

پارت ۳۷ حرفم نصفه موند و رو به آرمیتا گفتم : مگه تو ماشینشون رو پنچر نکردی پس اینا چجوری برگشتن ؟ آرمیتا : آره دیگه همون ماشین مشکیه . آرش زد زیر خنده و گفت : یه ماشین مثل ماشین ما همونجا پارک شده بود لابد اشتباهی پنچر کرده ...

۱ روز پیش
73K
#پارت_شصت_و_نهم #من_و_تنهایی ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را گر چه بدنامیست نزد عاقلان ما ...

#پارت_شصت_و_نهم #من_و_تنهایی ساقیا برخیز و درده جام را خاک بر سر کن غم ایام را ساغر می بر کفم نه تا ز بر برکشم این دلق ازرق فام را گر چه بدنامیست نزد عاقلان ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را باده درده چند از این باد غرور خاک بر سر ...

۱ روز پیش
29K
رمان تاس روزگار پارت ششم وقتی به خودم امدم ساعت دو بعداز ظهر بود و من از ساعت شیش چیزی نخورده بودم پاشدم برا خودم یه کنسرو لوبیا گرم کردمو خوردم رفتم تو اتاق مشتر ...

رمان تاس روزگار پارت ششم وقتی به خودم امدم ساعت دو بعداز ظهر بود و من از ساعت شیش چیزی نخورده بودم پاشدم برا خودم یه کنسرو لوبیا گرم کردمو خوردم رفتم تو اتاق مشتر کمو (قبلا)چشم خورد به قاب عکس عروسیمون می خواستم می خواستم قاب و بردارم ولی ...

۱ روز پیش
52K
#اشک حسرت #پارت۱۰۲ سعید : از خونه زدم بیرون ومثله هر روز رفتم سرکار ومشغول کارم شدم یکم بداخلاق بودم واونم بخاطر خستگی وبی خوابی زیاد بود در زدن ومنشی دایی اومد تو اتاق وگفت ...

#اشک حسرت #پارت۱۰۲ سعید : از خونه زدم بیرون ومثله هر روز رفتم سرکار ومشغول کارم شدم یکم بداخلاق بودم واونم بخاطر خستگی وبی خوابی زیاد بود در زدن ومنشی دایی اومد تو اتاق وگفت : ببخشید آقای سعادت یکی اومدن اینجا اسرار دارن با شما حرف بزنن - کی ...

۲ روز پیش
64K
#اشک حسرت #پارت ۹۸ آسمان : وقتی بیدار شدم مثله آدم های گیج دور ورمو نگاه کردم چشام به شدت می سوخت با چه خاطره ای بدی پا به دنیای زنانه ام گذاشته بودم با ...

#اشک حسرت #پارت ۹۸ آسمان : وقتی بیدار شدم مثله آدم های گیج دور ورمو نگاه کردم چشام به شدت می سوخت با چه خاطره ای بدی پا به دنیای زنانه ام گذاشته بودم با گریه از تخت اومدم پایین آیدین چقدر بد بود چطور می تونست باهام اینجوری رفتار ...

۲ روز پیش
68K
پارت ۳۵ خندید و گفت : اینو یادم نبود پس نقشه عوض میشه . من : خودمونو بهشون نشون بدیم . آرمیتا : نه الان وقتی رسیدیم یه جای درست و حسابی . حدود یه ...

پارت ۳۵ خندید و گفت : اینو یادم نبود پس نقشه عوض میشه . من : خودمونو بهشون نشون بدیم . آرمیتا : نه الان وقتی رسیدیم یه جای درست و حسابی . حدود یه ربع بعد جلوی یه پاساژ نگه داشتن یه فکری به ذهنم رسید پس رو به ...

۳ روز پیش
69K
#پارت_شصت_و_یکم #من_و_تنهایی تا وقتی که رسیدیم حرفی زده نشد... رفتیم لب ساحل کناره دریا... روی ماسه ها نشستیم و من خیره شدم به دریا... امیر رفت نوشیدنیِ گرم بیاره‌.. منم باز برگشتم به خاطرات گذشته... ...

#پارت_شصت_و_یکم #من_و_تنهایی تا وقتی که رسیدیم حرفی زده نشد... رفتیم لب ساحل کناره دریا... روی ماسه ها نشستیم و من خیره شدم به دریا... امیر رفت نوشیدنیِ گرم بیاره‌.. منم باز برگشتم به خاطرات گذشته... خلاصه اتاقمون خیلی قشنگ شده بود... وسایلش رو هم گذاشتیم سرجاشون.... 1 سال گذشت و ...

۳ روز پیش
9K
#پارت_بیست_و_یکم و خودش هم نمی دونست اون همه شجاعت و از کجا اورد . فقط اینو فهمید که جیمین به سرعت خودشو به طرف لونا برد و اروم گفت : لونا ازت خواهش میکنم تمومش ...

#پارت_بیست_و_یکم و خودش هم نمی دونست اون همه شجاعت و از کجا اورد . فقط اینو فهمید که جیمین به سرعت خودشو به طرف لونا برد و اروم گفت : لونا ازت خواهش میکنم تمومش کن . ممکنه یک اتفاقی بیوفته . گیج گفت : منظورت چیه ؟ -- لونا ...

۳ روز پیش
60K
#پارت ششم. رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون بعد از خوردن یه املت خوشمزه که با میرغضب بازیای عرشیا کوفتم شد به اتاقم رفتم تا برای جشن فردا اماده باشم به سه نرسیده خروپفم به هوا ...

#پارت ششم. رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون بعد از خوردن یه املت خوشمزه که با میرغضب بازیای عرشیا کوفتم شد به اتاقم رفتم تا برای جشن فردا اماده باشم به سه نرسیده خروپفم به هوا رفت ززززززیییییینننننگگگگگ. ززززززیییییینننننگگگگگ زهر مار خفه شو دیگه هر روز هر عر عرمیکنه نمیزاره بخوابمممممم ...

۳ روز پیش
50K
+ اره قشنگ بود – خب من فیلمو هم دیدم ، دیگه باید برم ساعت دوازدهِ + مگه نمی خواستی شب اینجا بمونی – اره اره، کلید می برم چن ساعت دیگه هم میام + ...

+ اره قشنگ بود – خب من فیلمو هم دیدم ، دیگه باید برم ساعت دوازدهِ + مگه نمی خواستی شب اینجا بمونی – اره اره، کلید می برم چن ساعت دیگه هم میام + این وقت شب خودش همینطوری دیر هست ، چن ساعت دیگه میدونی ساعت چند میشه؟ ...

۵ روز پیش
37K
پارت ۱۳ فیک درد عاشقی تقریبا نصف آشغال هارو جمع کرده بودن و توی یه عالمه بشکه ریخته بودن . بورا به شدت خسته شده بود و میخواست یه جا بشینه ولی همه نشسته بودن ...

پارت ۱۳ فیک درد عاشقی تقریبا نصف آشغال هارو جمع کرده بودن و توی یه عالمه بشکه ریخته بودن . بورا به شدت خسته شده بود و میخواست یه جا بشینه ولی همه نشسته بودن و جایی نمونده بود . اومد روی یکی از بشکه ها بشینه که تا نشست ...

۶ روز پیش
86K
#رویای_غیرممکن #پارت9 داور شروع کرد به خوندن اسم ها؛ در نهایت فقط من مونده بودم که اسمم رو نخونده بود؛ و در کل فقط 2 نفر تونسته بودن قبول بشن. داور ها نگاهی به من ...

#رویای_غیرممکن #پارت9 داور شروع کرد به خوندن اسم ها؛ در نهایت فقط من مونده بودم که اسمم رو نخونده بود؛ و در کل فقط 2 نفر تونسته بودن قبول بشن. داور ها نگاهی به من انداختن و بعد اون آقایی که اسم هارو میخوند نفس عمیقی کشید و گفت : ...

۶ روز پیش
68K
پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم ...

پارت سی و نه #ماجرای دیشبو گفتمو تندی بردمش سمت اتاق چکاوک . خاله رف تو و درم بست و نزاشت منم برم تو بعد نیم ساعت با اخم اومد بیرون و گف : پسرم اعصابت خورد بوده درست ولی چرا اون چیزای چرت و پرتو میخوری ک اینجور شه ...

۱ هفته پیش
79K
داشت میگفت تو چرا اینجوری شدی چرا نمیشه یه کلمه باهات حرف زد یا میزنی زیر گریه یا زود عصبی میشی تو چرا دیگه مثل قبل نیستی آروم ترین آدم توی جمع ما تو بودی ...

داشت میگفت تو چرا اینجوری شدی چرا نمیشه یه کلمه باهات حرف زد یا میزنی زیر گریه یا زود عصبی میشی تو چرا دیگه مثل قبل نیستی آروم ترین آدم توی جمع ما تو بودی تو همرو ساکت میکردی هروقت کسی عصبی میشد میرفتی آرومش میکردی الان ولی ما باید ...

۱ هفته پیش
72K
چقدر تنها شدم ... فقط من موندم و من ... یه لحظه اون آقاهه رو نگاه کن که خانومش داره واسش مربا و ترشی می ذاره توی چمدونش... یا اون دختر بچه رو معلومه که ...

چقدر تنها شدم ... فقط من موندم و من ... یه لحظه اون آقاهه رو نگاه کن که خانومش داره واسش مربا و ترشی می ذاره توی چمدونش... یا اون دختر بچه رو معلومه که داره میره خارج از کشور واسه درس ...از سنگینی چمدونش که یه چرخش در رفته ...

۱ هفته پیش
105K
#پارت-یک شونه رو روی میز گذاشتم و بعد از پوشیدن کفش پاشنه بلندی که مخصوص دبیرستان بود از خونه خارج شدم . خوبی این کفشا این بود که نه خیلی پاشنش بلند بود نه خیلی ...

#پارت-یک شونه رو روی میز گذاشتم و بعد از پوشیدن کفش پاشنه بلندی که مخصوص دبیرستان بود از خونه خارج شدم . خوبی این کفشا این بود که نه خیلی پاشنش بلند بود نه خیلی کوتاه بود . گوشیمو در آوردم و به ساعت خیره شدم . هفت و بیست ...

۱ هفته پیش
153K
داشت میگفت تو چرا اینجوری شدی؟ چرا نمیشه یه کلمه باهات حرف زد؟ یا میزنی زیر گریه یا زود عصبی میشی؟ تو چرا دیگه مثل قبل نیستی ؟ آروم ترین آدم توی جمع ما تو ...

داشت میگفت تو چرا اینجوری شدی؟ چرا نمیشه یه کلمه باهات حرف زد؟ یا میزنی زیر گریه یا زود عصبی میشی؟ تو چرا دیگه مثل قبل نیستی ؟ آروم ترین آدم توی جمع ما تو بودی، تو همرو ساکت میکردی، هروقت کسی عصبی میشد میرفتی آرومش میکردی. الان ولی ما ...

۱ هفته پیش
83K
چقدر تنها شدم .میبینی راستی راستی هیچکس نیست... فقط من موندم و من یه لحظه اون آقاهه رو نگاه کن که خانومش داره واسش مربا و ترشی می ذاره توی چمدونش حتی این پیرمرده که ...

چقدر تنها شدم .میبینی راستی راستی هیچکس نیست... فقط من موندم و من یه لحظه اون آقاهه رو نگاه کن که خانومش داره واسش مربا و ترشی می ذاره توی چمدونش حتی این پیرمرده که داره میاد سمتم که زیر پامو جارو بزنه هم یه تیکه از یه عکس از ...

۱ هفته پیش
93K
جاذبه ی چشمات 💜 پارت ۱۵۸ 💕 💕 از زبون بیتا ...... زنگ خورد که پیام گفت :من درو باز ...... که صدای یه دختر اومد :وایییی سلام پیام جون خوبی ستایی از آشپزخونه رفتیم ...

جاذبه ی چشمات 💜 پارت ۱۵۸ 💕 💕 از زبون بیتا ...... زنگ خورد که پیام گفت :من درو باز ...... که صدای یه دختر اومد :وایییی سلام پیام جون خوبی ستایی از آشپزخونه رفتیم بیرون که پیام خیلی خشک و جدی به اون دختره سلام کرد نگا به قیافه ...

۱ هفته پیش
89K