ویژه کنید
عکس و تصویر ********************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ...

**********************************************************

رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم

لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد..
بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می کردم..
کفشام تو گل و لای فرو می رفت اما باز می خواستم قدمام و تندتر بردارم..
با اون زانوی زخمی سختم بود….. پشت کلبه زانو زده بود و سرش و رو به اسمون بلند کرده بود..پشت سر هم فریاد می کشید و خدا رو صدا می زد..متوجه من نشد..
داشتم می رفتم سمتش که شنیدم رو به آسمون داد زد: دیگه بسمه..دیگه طاقت ندارم..چرا تموم نمیشه؟..چرا این دردی که تو سینه م گذاشتی تموم نمیشه؟..15 سال کم بود؟..
بلندتر با صدای خش دار و گرفته ای فریاد کشید:من که باورت کردم چرا تو باورم نداری خــــداااااااا ؟؟!!…..

کنارش رو زانو افتادم..صورتش جمع شده بود..
دستاش و رو زانوهاش مشت کرد..چشماش و بست..
بارون به صورتش شلاق می زد..چشماش و محکمتر روی هم فشار داد..
بدجور به خودش می لرزید..اطرفمون تاریک بود..نور خیلی کمی از فانوس جلوی کلبه به اینطرف می تابید..
دستاش و گرفتم..چشماش و باز کرد..سرش و اروم سمتم چرخوند..
با چونه ای لرزون از بغض و نگاهی به خیسی دل اسمون خیره شدیم تو چشمای هم..
دستاش و محکم فشار دادم..
بی هوا منو کشید سمت خودش و سفت بین بازوهاش فشارم داد..
پیراهنش و از پشت چنگ زدم..
روی شونه ش هق هق می کردم..
پشت سر هم گفتم: چرا رفتی؟..چرا تنهام گذاشتی؟..چرا آرامش و از هر دومون گرفتی؟..

هیچی نمی گفت..شونه هاش می لرزید..هر دو خیس شده بودیم..لباسم که قبلا نم داشت حالا کامل به تنم چسبیده بود..
منو از خودش جدا کرد..از روی زمین بلند شد و دستم و گرفت..
خواست بغلم کنه نذاشتم..تردیدم و که دید چیزی نگفت..

رفتیم تو کلبه و آرشام در و بست..به موهام دست کشیدم..
دماغم و مرتب بالا می کشیدم..تنم داغ بود..
برگشتم تا به آرشام نگاه کنم..با همون لباسای خیس نشسته بود رو زمین..دستاش و برده بود عقب وسرش و گرفته بود بالا..ژستش جوری بود که دلم و لرزوند..
خواستم چشم ازش بگیرم اما با بدبختی موفق شدم..
پشتم و بهش کردم و در حالی که نگام به اتیش شومینه بود تو فکرش بودم..

با اولین عطسه فهمیدم که بدجور سرما خوردم..
بدون هیچ قصدی دکمه های پیراهنم و باز کردم..یه سارافن روش تنم بود که ظاهرا وقتی آرشام منو اورده بود تو کلبه از تنم درش اورده بود..
و یه پیراهن مدل ِمردونه هم به رنگ سفید زیرش تنم بود..
پیراهن خیس و از تنم در اوردم و انداختمش کنار شومینه..حالا با یه تاپ نیم تنه و یه شلوار جین سفید رو به روی اتیش ایستاده بودم..تاپمم خیس شده بود ولی چاره ای نبود نمی تونستم اینو هم در بیارم..
تو فکر بودم..تو فکر آرشام که چطور با حرص و عصبانیت با خدا حرف می زد..
امیدوار بودم هر چه زودتر همه چیز و برام توضیح بده..
دلیل دور بودنش..
احساس غریبگی بینمون ..
و دلیل این همه فاصله رو برام بگه..

موهای خیسم و ریختم یه طرف شونه م و پنجه هام و لا به لاشون کشیدم..
پوست سفیدم با وجود خیسی تنم، مقابل نور مستقیم اتیش برق می زد..
رو به شومینه زانو زدم و دستام و گرفتم جلوش..موهام و افشون کردم تا نمش گرفته شه..

همونطور که خم شده بودم دستی گرم تر از حرارت شومینه رو،روی پوست کمرم حس کردم..
و بعد از اون شوکی که مثل جریان برق از تنم رد شد..
موهام جلوی دیدم و گرفته بودن..قصدم نداشتم برگردم و نگاش کنم..توانش و تو خودم نمی دیدم..
دستش و نرم و اهسته رو کمرم حرکت داد..تنم گر گرفت..رد تماس دستش با پوست تنم سوزن سوزن می شد..
شونه هام و گرفت..مجبورم کرد برگردم..اگه اجبار از طرف آرشام باشه من در مقابلش از خودم هیچ اختیاری نداشتم..

نیمی از موهام صورتم و پوشونده بود..با سر انگشتاش اونا رو عقب زد..برد پشت گوشم و نوازشگرانه نگام کرد..
نگاهش برق می زد..نقش شعله های اتیش تو چشماش افتاده بود و درخشش چشماش و صد چندان کرده بود..
هیجان و تو نگام دید..قفسه ی سینه م که از تپش های تند و نامنظم قلبم بالا و پایین می شد همه و همه بیانگر حال خرابم بود..
بازوهای ب*ر*ه*ن*ه و سردم تو دستاش بود..هیچ حرکتی نمی کرد..چقدر بهش نیاز داشتم..
به شوهرم..به مردی که همه ی زندگیم بود..5 سال و به انتظار نشستم فقط به خاطر عشقی که ازش توی قلبم داشتم..
می دونستم مثل همیشه می تونه حقایق ِ همه ی گفته هام و از تو چشمام بخونه..
بی تاب و بی قرار دستام و دور گردنش حلقه کردم و خزیدم تو آغوشش..
انقدر گرم و محکم که تا خواست کمرم و بگیره کنترلش و از دست داد و به پشت رو زمین خوابید..

دستام و از دور گردنش باز نکردم اما صورتم و کشیدم عقب..تو چشماش زل زدم..
توشون خیلی چیزا رو تونستم ببینم..
عشق و تمنا..
خواهش و نیاز..
غم و..
سکوت..
سکوتی پر معنا..

لبام و بردم جلو..نگاش و از چشمام به لبام دوخت..گونه ش و بوسیدم..چشماش و بست..با مکث سرم و بلند کردم..اونطرف صورتشم بوسیدم….چونه..گوشه ی لباش..پیشونی..زیر گردن..
همه جای صورتش جز لباش..دوست داشتم اون پیش قدم بشه و من داشتم زمینه ش و براش فراهم می کردم..
دیگه بس بود دوری و جدایی..
امشب هر دوی ما به این حوادث تلخ و ازاردهنده پایان میدیم..

گردن و زیر لاله ی گوشش و که بوسیدم دیگه نتونست طاقت بیاره و در حالی که تند و کش دار نفس می کشید برم گردوند..
روم خیمه زده بود با چشمای خمار و خواستنیش تو چشمام زل زده بود..لباش و از هم باز کرد و زمزمه کرد: دلارام..امشب…. به همون آرومی پرسیدم: امشب چی؟!..
دستاش ستون بین من و خودش بود ..خم شد رو صورتم..
صورتش و برد زیر چونه م و بوسید..نفسای داغش پوستم و اتیش زد..
مور مورم شد..یه حس فوق العاده..
لاله ی گوشم و بوسید و با صدایی که می لرزید گفت: فقط امشب……
منظورش و نفهمیدم..برای همین تکرار کردم: فقط امشب؟!..آرشام چی می خوای بگی؟!..چرا………….
–هیسسسسسسس……..
ساکت شدم..تو موهام نفس کشید..عمیق و آهسته نفسش و بیرون داد و تو همون حالت با دست راستش صورتم و نوازش کرد..
— نمی تونم..می خوام بکشم کنار ولی نمی تونم..دلارام….ازم فاصله بگیر..من نمی تونم ولی تو اینکار و بکن..
بهت زده دستام دور گردنش خشک شد و نگام به سقف کلبه خیره موند..
اروم گفتم: چی میگی آرشام؟!..خب من..منم می خوام با تـ…………
— به خاطر خودت..
– ولی من می خوام با تو باشم، بدون هیچ قید و مرزی..من زنتم..
— نمی خوام خودم و کنار بکشم..می خوام امشب باهات………….
صورتش و تو موهام فرو برده بود با هر نفس جمله ش و به زبون میاورد..

با ترس خاصی دستام و دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم..
– نه..نمیذارم..
— پشیمون میشی..
– نمیشم..این چه حرفیه؟!..
— دلارام….
– آرشام!! ……….
سرش و اروم اورد بالا و نگام کرد..
با دیدن چشمای خمارش لبخند زدم..لبخندی از سر عشق و نگاهی پر شده از تمنا……

نگاش از تو چشمام سرخورد رو لبام..لبایی که منتظر بودن لبای آرشام اونا رو به اتیش بکشه..
و……
در یک چشم به هم زدن خم شد رو صورتم و با شور و هیجان خاصی لبام و بوسید..التهابی که بینمون بود به جرات میتونم بگم حتی قابل وصف نبود..
پنجه هام و تو موهاش فرو بردم و لبام و محکم به لباش فشار دادم..دوست داشتم کاری کنم که تردید و فراموش کنه..
دلیلش هر چی که می خواد باشه.. بعد از تموم این اتفاقات می تونستیم تو ارامش با هم حرف بزنیم..
اما امشب..الان..توی این لحظه….فقط خودش وآغوش گرمش و می خواستم..
بهش نیاز داشتم..نیازی که این همه سال سرکوبش کردم..من یه زنم..یه زن با تموم نیازها و خواسته هاش..که فقط آرشام می تونست اونا رو در من براورده کنه..
فقط اون..کسی که نسبت بهش احساس داشتم..

هر دو به نفس نفس افتادیم..تو همون حالت از روی زمین بلندم کرد و رفت سمت تخت..اروم خوابوندم رو تخت نیم خیز شدم تا اونم بخوابه ..
چرخیدم روش و با دستاش کمرم و گرفت..دکمه های پیراهنش و باز کردم..
پیراهن نمناک و از تنش در اورد..قفسه ی سینه ش و نوازش کردم و بوسیدم..
بی قرار برم گردوند رو تخت..گرما و حرارتی که بینمون بود از اتیش هیزمای توی شومینه هم بیشتر بود..
نفسای داغش..
حرارت نگاهش..
التهاب دستاش..
گرمای اغوشش..
اینها هر کدوم زمانی به اوج ِ خودشون رسیدن که آرشام تاپم و با یک حرکت از تنم در اورد و……..
سفت بغلم کرد و صورتم و غرق بوسه کرد..
**********************************
سرم رو سینه ش بود..با سرانگشتم به حالت نوازش روی قفسه ی سینه ش می کشیدم..
بیدار بود..دست چپش دور شونه ی ل*خ*ت*م حلقه شده بود و نگاش به سقف بود..
بوسه ای پر از ارامش روی قفسه ی عضلانی سینه ش نشوندم و بوسه ی دومم و زیر چونه ش زدم..
سرش و به سرم تکیه داد..سرم و گذاشتم رو سینه ش..
صدای قلبش بلند بود..
و برای من که مرزی بین قلبامون نمی دیدم بلندتر از معمول ..
نرم خندیدم و اروم گفتم: چه تند می زنه!..
به شوخی ولی با لحن جدی گفت: اگه اذیتت می کنه میگم اصلا نزنه!!..
اخم کردم و با سر انگشتام زدم به بازوش و نگاش کردم..
همون لبخندی که دلم یه دنیا واسه ش تنگ شده بود و رو لباش دیدم..
با دیدن لبخندش لبام به خنده باز شد..

ابروهاش و انداخت بالا..
— از حرفم خوشت اومد؟!..
– نه مگه دیوونه شدی؟!..فقط می دونی چقد دلم برای لبخند ِ سالی یه بارت تنگ شده بود؟!..
لبخندش اروم اروم محو شد..
نگاش تو چشمام بود که گفتم: دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا..
سفت بغلم کرد ..خودم و کشیدم بالاتر و گونه ش و بوسیدم ..نذاشت سرم و بکشم عقب و چونه م وگرفت..اما به جای لبام، پیشونیم و بوسید..
–کدوم حرفا؟!..
با دستم قفسه ی سینه ش و لمس کردم و با لحنی که شک نداشتم به دلش می شینه گفتم: این قلب هر روز باید بتپه..
— تا کی؟!..
نگاش کردم..
– تا ابد..
— ابد یعنی چقدر؟!..
-اِِِِ!!..
خندید….منم خندیدم..
سپیده زده بود..نشستم رو تخت و لباسام و پوشیدم..
— کجا؟!..
– می خوام برم دستشویی..کجاست؟..
–پشت کلبه..بذار منم باهات بیام..
از جام بلند شدم و زیپ شلوارم و بستم..
– نه نمی خواد هوا روشنه..
–باشه این اطراف امن نیست..

خواست بشینه که دستام و گذاشتم رو سینه ش..تو صورتم نگاه کرد..
با لحن شیرینی زمزمه کردم: عزیزم گفتم لازم نیست ….
و در حالی که به پیشونیش دست می کشیدم گفتم: از دیشب صورتت داغه..معلومه تو هم داری مثل من سرما می خوری الان عرق داری بیای بیرون حالت بدتر میشه..

یه جور خاصی نگام می کرد..اما من تو صورتش لبخند زدم..
– چرا اینجوری نگام می کنی؟!..
لباش و با زبون تر کرد..
— هیچی….باشه برو فقط کتم پشت در اویزونه اونو هم بپوش..شالتم فکر کنم خشک شده اونم حتما سرت کن هنوز داره بارون میاد..
خندیدم.. و نتونستم جلوی خودم و بگیرم و لبم و محکم گذاشتم رو لباش ..سفت بوسش کردم..
چشماش داشت بسته می شد که کشیدم عقب و با شیطنت نگاش کردم..
شیطنت و که تو چشمام دید لبخند زد..

*************************************
(آهنگ به من برگردون_محسن یاحقی)

به من برگردون اون روزو ، که با تو زندگی خوب بود

به شوق دیدنت هر دم ، تو دل بدجوری آشوب بود

به من برگردون اون روزو ، شبو از بین ما بردار

یه کاری کن که برگرده ، گذشته های بی تکرار

که من جا مونده ام انگار ، تو اون روزا و لحظه ها

با این من آشنا نیستم ، من انگار مرده ام سال ها

منو برگردون از گریه ، به خنده های بی وقفه

وجودم یخ زده از غم ، غمت طوفانی از برفه

به من برگردون احساسی ، که آرومم کنه بازم

وگرنه من بدون تو ، با دلتنگی نمی سازم

می یام پیش تو که رفتی ، حالا که سرد و غمگینم

تو هم برگردون آغوشقت ، که من محتاج تسکینم

به من برگردون حسی که گرفتی از دلم ناگه

دارم شک می کنم حتی ، ما با هم بوده ایم یا نه

یه کاری کن من مرده ، دوباره زنده شم در تو

عزیزم کار سختی نیست ، فقط یک لحظه پیدا شو …
فقط یک لحظه پیدا شو …
فقط یک لحظه پیدا شو… بارون یه کم اروم شده بود .. از دستشویی که اومدم بیرون تند دویدم سمت کلبه و رفتم تو..کت آرشام و از رو سرم برداشتم و اویزون کردم پشت در.. -وای هنوزم داره بارون میاد می دونستی من همیشه عاشق بارو……….. برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم اما آرشام اونجا نبود..با تعجب رفتم کنار پنجره و بیرون و نگاه کردم..ولی نتونستم ببینمش.. با شنیدن صدای قار و قور شکمم دستم و گذاشتم روش..حسابی گرسنه م بود.. رفتم سمت شومینه و رو به روش نشستم..زانوهام و بغل گرفتم و با فکر به آرشام نگام و به شعله های سوزان اتیش دوختم.. از جام بلند شدم و چندتا تیکه هیزم انداختم توش.. دستام و به هم مالیدم و نشستم رو تخت..همون موقع در کلبه باز شد..نگام و سریع چرخوندم سمتش.. با دیدن ارشام با رنگی پریده و صورت خیس، نگران از جام بلند شدم.. اخماش و با دیدن من کشید تو هم..اومد تو و در و بست.. خواستم برم سمتش ولی همین که دستش و اورد بالا سرجام وایسادم.. -آرشام خوبی؟!..چرا سر و وضعت اینجوری ِ ؟!.. عصبی به تخت اشاره کرد وگفت: بشین .. یه کم نگاش کردم و با تردید عقب عقب رفتم..نشستم رو تخت اونم رفت سمت شومینه و همونجا ایستاد.. یه دفعه ترس بدی تو دلم نشست..انگار قرار بود یه اتفاق بد بیافته..یه جور دلشوره.. مخصوصا با دیدن حال و روز ارشام که نمی دونم چرا یه دفعه اینطور بهم ریخت.. موبایلش زنگ خورد..جواب داد.. دیشب گفته بود خاموشش کرده اما حالا روشن بود.. –الو….تا 1 ساعت دیگه..اره می دونم….خیلی خب باشه……… برگشت و نگام کرد…….تو گوشی گفت: الان نمی تونه حرف بزنه..باشه………. گوشی رو قطع کرد .. — گوشیت خاموشه؟.. سرم و تکون دادم.. -با امیر حرف می زدی؟.. فقط سرش وتکون داد.. -آرشام چرا تو…….. — بهت میگم..یعنی همون دیشب می خواستم بگم اما نشد.. دستام و با استرس تو هم گره کردم.. – چی شده؟!.. جرات نداشتم ازش بپرسم منظورت از این حرفا چیه؟..یه جورایی می خواستم کشش بده..برعکس همیشه نمی خواستم سریع بره سر اصل مطلب.. حس می کردم اون چیزی که می خواد بگه….نمی تونه خوشایند باشه.. شروع کرد تو کلبه قدم زدن..اینبار یه تیشرت خاکستری جذب تنش کرده بود با شلوار جین سرمه ای ِ تیره .. خیره شدم بهش و منتظر بودم یه چیزی بگه.. خواست حرف بزنه که به سرفه افتاد..سینه ش خس خس می کرد..همون موقع منم عطسه کردم..با وجود اون همه استرس خنده م گرفته بود..هردومون حسابی سرما خورده بودیم.. یه دستمال کاغذی از تو جعبه ی روی میز کنار تخت برداشتم و به دماغم کشیدم..دستم و که اوردم پایین صداش وشنیدم.. سرد و….کاملا جدی……… — اهل حاشیه و این حرفا نیستم سریع میرم سر اصل مطلب..دیشب خواستم جلوی کارمون و بگیرم..با اینکه گفتم نمی تونم اما از تو خواستم نذاری بیشتر از اون جلو بریم اما ….دیگه نمی شد کاری کرد..ناخواسته بود..حداقل از جانب من..نمی دونستم دارم چکار می کنم..خب می دونی یه جورایی َ م شاید حق داشتم وقتی بعد از 5 سال اندامت و بدون هیچ حجابی دیدم که اونطور ه*و*س انگیز به چشم می اومدی نتونستم جلوی خودم و بگیرم و……. به صورتش دست کشید.. مات و مبهوت خفه خون گرفته بودم و همه ی وجودم شده بود چشم و گوش و فقط اونو نگاه می کردم….می خواد به کجا برسه؟!.. نفسش و عمیق بیرون داد و اروم تر از قبل گفت: تموم مدت ازت دوری می کردم چون دیگه مثل گذشته نبودم..اون علاقه..اون نگاه های گرم و دستایی که یه اغوش پر از ارامش می خواست..دیگه من اون ادم نبودم..5 سال زمان مناسبی بود که بتونم فکر کنم و ببینم که کجای این زندگی قرار دارم..نمی خوام همه چیز و برات توضیح بدم اینکه چی شد به اینجا رسیدم..نمیگم چون، هر دوی ما به اخر این مسیر رسیدیم.. نگام کرد .. به منی که عین مجسمه صاف و صامت فقط داشتم نگاش می کردم.. انگار که دارم خواب می بینم..یه خواب بد..یه کابوس وحشتناک.. ادامه داد: دیگه اون علاقه و شور و حال سابق و تو قلبم نسبت بهت ندارم..کار دیشبم و پای علاقه م نذار اون کارم کاملا غیرارادی بود..به هرحال منم یه مردم..اون لحظه نتونستم خودم و کنترل کنم..دیشب خواستم بگم نشد اما حالا میگم…. مکث کرد..سرش و زیر انداخت..دستش و تو جیب شلوارش فرو برد.. حلقه ش و بیرون اورد..همونی که سر عقد دستش کردم!!…. «اینو کی از دستم در اورد؟!».. به طرفم اومد و با طمانینه حلقه رو گذاشت کف دستم.. دستی که سردتر از حلقه ی فلزی بود.. — ما از هم جدا میشیم..بدون هیچ دردسری تو میری دنبال زندگیت، منم به زندگی خودم می رسم..همونطور که تو این 5 سال بدون تو ارامش و پیدا کردم بازم می تونم ادامه بدم..کارای طلاق و وکیلم انجام میده..به یه همچین روزی فکرکرده بودم، حالا که همه چیزو می دونی کارا رو جلو میندازم حداکثر تا 1 هفته ی دیگه بعد از کارای دادگاه می تونیم بریم محضر و….بعدشم طلاق……. اسم طلاق و که اورد وجودم لرزید..حلقه رو تو مشتم فشار دادم..حس می کردم علاوه بر جسم، روحمم از خشم پر شده.. اینبارم شکستم..آرشام برای دومین بار خردم کرد.. بی رمق از جام بلند شدم..اون هنوز داشت حرف می زد که نفهمیدم چی شد و دستم و اوردم بالا و محکم خوابوندم تو صورتش…. صورتش چرخید سمت چپ و دستش و گذاشت رو گونه ش.. هیچی نگفتم.. هیچی.. خاموش و بی صدا.. دیگه نمی تونستم حرف بزنم..دیگه نمی خواستم صدام و بشنوه و صداش و بشنوم..نمی خواستم نگاش تو چشمام بیافته.. همین سیلی نشونه ی هزاران حرف نگفته بود..حرفایی که دلم می خواست تو صورتش فریاد بزنم اما..سکوت کردم.. با خشم حلقه رو پرت کردم سمت شومینه ..حلقه با صدای ریزی افتاد لا به لای هیزما.. باید تو صورتش داد می زدم و می گفتم دستمریزاد خیلی مردی!!..به خودت افتخار کن که بعد از 5 سال برگشتی و به زنی که تا پای جون عاشقت موند خیلی آسون میگی از زندگیم برو بیرون!!…. بس بود هر چی التماسش و کردم..دیگه بیشتر از این نمی تونم ببینم که چطور غرورم و زیر پاهاش له می کنه.. اون بدون من به ارامش می رسه پس…. میرم که نباشم.. شالم و از روی تخت برداشتم و دویدم سمت در..همون لباسای دیشب تنم بود.. صدای قدم های بلندش و از پشت سر شنیدم و حتی چند بارصدام زد اما من بی توجه به اون فقط می دویدم.. بارون نم نمک می بارید..گریه نمی کردم..حتی هق هقم نمی کردم اما اشکام خود به خود صورتم و پوشونده بودن..لعنتیا هیچ وقت دست از سرم بر نمی دارن.. با زانویی که زخمی بود حالا جوری می دویدم که آرشامم نتونه به گرد پام برسه.. بالاخره تونستم از شر اون جنگل لعنتی خلاص بشم..دویدم سمت روستا..نفسم بریده بود..دیگه جونی تو پاهام نداشتم..مخصوصا اینکه از دیشب هیچی نخورده بودم.. یه تاکسی تلفنی درست مرکز روستا بود که خدا رو شکر ماشین داشتن..همین یه دونه تاکسی تلفنی تو روستا بود.. راننده که یه پیرمرد حدودا 60 ساله بود از تو اینه ی جلو نیم نگاهی بهم انداخت و با لحنی پدرانه گفت: دخترم حالت خوبه؟!..رنگ و روت پریده.. فقط سرم و تکون دادم .. اب دهنم و قورت دادم..گلوم می سوخت..تنم داغ بود..انگار که داشتم تو تب می سوختم..اما بازم مقاومت می کردم.. –اون ماشینی که پشت سرمون ِ با شماست؟..مرتب داره چراغ می زنه.. بی رمق برگشتم و از شیشه ی عقب ِماشین بیرون و نگاه کردم..خودش بود..ماشین آرشام بود.. تند رو به راننده کردم و گفتم: هر چی چراغ زد، بوق زد نگه ندارید ..خواهش می کنم.. — مزاحمت شده دخترم؟!.. مکث کردم و گفتم: اره اقا مزاحمه..فقط نگه ندار.. تا خود ویلا هی برمی گشتم و پشت سرم و نگاه می کردم چندبار خواست از تاکسی بزنه جلو ولی راننده که مردی کارکشته و باتجربه بود تونست از پسش بر بیاد.. جلوی ویلا نگه داشت .. ازش تشکر کردم و گفتم صبر کنه تا پول کرایه ش و بیارم.. جلوی در پری رو دیدم با دیدنم مات سرجاش موند.. تندتند بهش گفتم: پری بدو کرایه ی این راننده بنده خدا رو بده شرمنده عجله دارم.. بعدم بدو از کنارش رد شدم.. صدای ترمز وحشتناک لاستیک ماشین آرشام و از پشت در شنیدم..تا خود ویلا دویدم و با حالی زار در و باز کردم..همه توسالن نشسته بودن.. که با دیدن سر و وضع آشفته م هراسون از جاشون بلند شدن..فرهاد دوید طرفم و با نگرانی نگام کرد..بی بی با صلوات نزدیکم شد.. می دونستم الان ِ که ارشام سر برسه.. با اضطراب رو به فرهاد گفتم: سوئیچت و بده فرهاد همین حالا.. – دلارام این چه سر و وضعیه؟!..آرتام کجاست؟!.. داد زدم: فرهاد سوئیچت و بده خواهش می کنم.. بنده خدا کپ کرده بود منم تو حال خودم نبودم..سوئیچ و از تو دستش چنگ زدم و به سمت در پشتی که تو اشپزخونه بود دویدم..قبلا دیده بودمش به حیاط خلوت پشت ویلا راه داشت.. فرهاد پشت سرم اومد..تو تب داشتم می سوختم اما کف دستام سرد بود.. نشستم پشت فرمون و تا دیدم فرهادم می خواد سوار شه قفل ماشین و زدم.. زد به شیشه.. شیشه رو دادم پایین.. — دلارام داری چکار می کنی؟..بیا پایین.. – فرهاد برو داره دیر میشه.. — دلارام تو تب داری می سوزی دختر..بیا پایین با هم حرف می زنیم.. زل زدم تو چشماش و نالیدم: تموم شد فرهاد..دیگه همه چی تموم شد.. مات و مبهوت نگام کرد..شیشه ی پنجره رو کشیدم بالا و ماشین و روشن کردم.. آرشام و دیدم که از پشت ویلا می دوید سمت ما .. دنده عقب گرفتم تا جلوی ویلا و با یه حرکت فرمون و چرخوندم و پام و رو گاز فشار دادم ماشین با صدای وحشتناکی از جا کنده شد.. با سرعت به طرف در می روندم و صدای فریاد ارشام و می شنیدم که رو به سرایدار داد می زد درو باز نکنه اما سرایدار که سرعت بالای ماشین و دید ناچار شد درو باز بذاره و ازش فاصله بگیره.. از در رفتم بیرون و لحظه ی اخر آرشام و دیدم که رو سنگ فرش ویلا زانو زد.. با سرعت سرسام اوری می روندم.. توی اون لحظه به قدری حالم بد بود که حساب نمی کردم این ماشین فرهاد ِ و دستم امانته.. دیوونه شده بودم.. به جنون رسیده بودم..دیگه هیچ کدوم از کارام دست خودم نبود.. فقط می خواستم فرار کنم.. من متعلق به اینجا نیستم..از اولم نباید می اومدم..باید تو همون جهنمی که 5 ساله دارم توش دست و پا می زنم می موندم.. من متعلق به ازادی نیستم.. من لیاقت ارامش و ندارم.. من زاده ی غمم.. زاده ی آتش.. من لایق مرگم.. حتی لیاقت نداشتم 2 روز عشقم و واسه خودم نگه دارم.. اون منو نمی خواد..تو صورتم زل زد و گفت بدون تو ارومم…. جیغ کشیدم :خـــدایا دارم می میـــرم.. ساکت شدم..نگام فقط به جاده بود..با خشونت رانندگی می کردم.. بی اختیار دستم رفت سمت پخش..دنبال یه اهنگ بودم که بتونه حال دلم و فریاد بزنه…. صداش که بلند شد سرعتمم بیشتر کردم..دیوونه وار تو جاده ی خیس از بارون می روندم و بی توجه به صدای بوق ممتد ماشینا فقط پام و رو گاز فشار می دادم.. حرصم گرفته بود..که چرا چیزی بهش نگفتم؟!..عصبانی بودم ..از خودم که چرا ساکت موندم؟!.. درسته زدم تو صورتش ولی…. اون لحظه همین و براش کافی می دونستم..دیگه اون دلارام سابق نبودم که با زبون تند و تیزم جواب همه رو بدم.. حالا با عقلم تصمیم می گرفتم نه از روی احساس و حس گذرای یه جوون خام و بی تجربه.. (آهنگ گله از محسن یاحقی) کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه این قدر خاطره داریم که گویی قد یک قرنه گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثل زهره ولی بی عشق تو هردم خنده با لبهای من قهره درسته با منی اما به این بودن نیازارم تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوست دارم اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود وگر نه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی گله می کنم من از تو از توکه این همه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه شدم چوپان ساده لوح کنار گله احساس چه رسمی داره این گله سرچنگال گرگ دعواست تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تورو رو کرد نفرین به دله ساده که به چنگال تو خو کرد هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی گله می کنم من از تو از توکه این همه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی اشکی که تو چشمام حلقه بسته بود نمی ذاشت درست جلوم و ببینم..دستم و اوردم بالا و به چشمام کشیدم که…. نفهمیدم چی شد .. برای یه لحظه حواسم پرت شد و صدای بوق وحشتناک یه کامیون که درست از رو به روم می اومد باعث شد کنترلم و از دست بدم و بی اراده فرمون و چرخوندم سمت راست که با کامیون برخورد نکنم و اون با سرعت از کنارم رد شد اما من…… ماشین منحرف شد سمت راست جاده که یه تپه پر از درخت بود و….فقط خودم ومی دیدم که بین زمین وهوا معلقم و بعد از اون سرم با لبه ی پنجره اصابت کرد و جوشش و گرمی خون رو،روی صورتم حس کردم.. ماشین 2 تا ملق زد تا اینکه ایستاد و در اثر تکونای شدیدش فرمون تو قفسه ی سینه م فرو رفت که درد بدی رو تو سینه م حس کردم و بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم.. فقط لحظه ی اخر دیدم که از کاپوت جلو داره دود بلند میشه ………….. و تو همون حال همه چیز جلوی چشمام سیاه شد.. «.. از زبان راوی(سوم شخص) _ پس از خارج شدن دلارام از ویلا..» آرشام نفس زنان در حالی که رنگش حسابی پریده بود در ویلا رو باز کرد.. امیر و مهنازخانم با دیدنش توی اون وضعیت به طرفش دویدند ولی آرشام با لبانی کبود و نگاهی خسته از اونها سراغ دلارام و می گرفت.. امیر _ از در پشتی که تو اشپزخونه ست رفت بیرون..آرشام چی شده؟……آرشام..آرشام با تو اَم صبر کن..حالت خوب نیست.. اما آرشام بی توجه به داد و فریادهای امیر از ویلا بیرون رفت..امیر پشت سرش بود.. با دیدن دلارام توی ماشین خواست قدم هاش و تندتر برداره ولی نمی تونست.. نفساش نامنظم بود.. صدای تپش های بلند قلبش و خیلی واضح می شنید..بلند بود..بلندتر از حد معمول.. به این صدا عادت داشت ولی الان فقط واسه ش مایه ی عذاب بود.. در حالی که دستش رو قلبش مشت شده بود فقط اسم اونو صدا می زد..هیچ رمقی تو پاهاش حس نمی کرد.. روی صورتش عرق سرد نشسته بود و همچنان به خاطر نگه داشتن همه ی زندگیش می دوید.. می خواست دلارامش و با هر دو دستش بگیره و فریاد بزنه که از این در لعنتی بیرون نرو.. اما انگار با هر قدم خودش و به مرگ نزدیکتر می دید..و درست زمانی اونو حس کرد که دلارام با سرعت زیاد از در ویلا بیرون رفت.. بین راه زانو زد..نفسش رفت..همه چیزش..دلارامش..آرامشش..تموم زندگیش از در همین ویلای لعنتی زد بیرون.. و حالا که نفسش نبود زندگی رو هم نمی خواست.. خسته بود..جونی تو تن نداشت.. تموم این دویدن ها و استرس و اضطراب ها براش سم بود.. حرفای دکترش هنوزم توی گوشش زنگ می زد.. ( اقای تهرانی چون خودتون خواستید رک همه چیزو در خصوص بیماریتون میگم..متاسفانه شما شانسی برای ادامه ی زندگی ندارید..«چون دارید با خودتون لج می کنید»..مگر اینکه تن به عمل جراحی بدید که اونم ریسکه و شانس موفقیت زیر 50 درصد ِ..وضعیت شما خیلی وخیمه و نظر پزشکی من اینه که هر چه سریعتر اقدام کنید در غیر اینصورت….) صدای شیون مهنازخانم..صدای پر از بغض ونگاهه اشک الود امیر..نصیحت های بیتا که به خاطر آرشام یکی از بهترین استادانش رو به عنوان پزشک معالج به اون معرفی کرده بود.. اما ارشام از دنیا بریده بود..انگیزه ای نداشت..هنوزم دلارامش رو می خواست..اگه قلبش ضعیف میزنه اما هنوزم داره می زنه، فقط به خاطر اینه که.. عشق اونو تو سینه ش حفظ کرده بود.. اما باور داشت که دلارام با اون خوشبخت نمیشه..دلارام حق حیات داشت..حق زندگی..زندگی در کنار کسی که سالمه..و در اونصورت می تونه خوشبختی عشقش و تضمین کنه.. می دونست فقط فرهاد ِ که……. حتی فکر کردن بهشم ازارش می داد..برای همین نمی تونست خودش و کنترل کنه..تا نگاهه دلارام و روی فرهاد می دید دیوونه می شد.. حس می کرد یکی با یه چاقوی تیز داره قلب نیمه جونش و تیکه تیکه می کنه.. دیشب توی کلبه، بعد از سالها همون ارامشی رو که 5 سال ِ داره تو حسرتش می سوزه رو پیدا کرد.. تو اغوش دلارام….با اون….با همسرش….با کسی که همه ی دنیاش بود..با کسی که نفسش به نفس اون بسته بود.. اما امروز دقیقا وقتی دلارام از کلبه زد بیرون، درد شدیدی رو تو قفسه ی سینه ش احساس کرد..همون درد همیشگی.. که بهش یاداور شد باید ازعشقت فاصله بگیری..این قلب مدت زیادی دووم نمیاره پس نادیده ش بگیر..نذار اون دختر بیش از این وابسته ت بشه..5 سال گذشته و بذار با همون خیال عاشقانه سر کنه.. یه ارشام سالم..ارشامی که تو رویاهاش اون و می بینه.. درست مثل آرشام، که حتی با وجود اینکه 3 سال از عمرش و تو فراموشی به سر برد اما تصویر اون دختر و تو رویاهاش می دید.. دختری که روی دیوار اتاقش تصویر صورت زیبا و دوست داشتنیش رو نقاشی کرد .. دیواری که درست رو به روی تختش بود..هر شب با دیدن رخ دلنشین اون دختر به خواب می رفت و هر صبح با دیدن صورت ارامش بخشش روزش و شروع می کرد.. و بعد از 3 سال تونست حافظه ش و به دست بیاره..با دیدن خواب هایی آشفته و ..کمک های بیتا…. اما….دیگه نه دلارامی توی شمال زندگی می کرد و نه نشونی ازش داشت.. وقتی امیر بهش گفت که دلارام و پیدا کرده بعد از مدت ها لبخند و رو لبان آرشام دید ..نگاهش برق می زد..«برق امید».. «اما با حرف اخر دکتر اون نگاه خاموش شد..اینکه فرصتی نداره».. وقتی رفت وسایل سفره ی عقد و گرفت چشمش به اون دو تا قلب قرمز اکلیلی افتاد.. نمی خواست اونا رو بخره..حتی قصدشم نداشت اما …. وقتی دلارام و تو اتاق دید حس از تنش رفت..لرزی تو وجودش افتاد که قلب بیمارشم همراه جسمش لرزوند.. به اون دوتا قلب عطر یاس زد..همون عطری که یه راز بود بین خودش و دلارام.. شب عقد امیر و پری تو حیاط با دلی پر از غم نشسته بود و به گل های یاس نگاه می کرد..به گل هایی که صورت زیبا و دلنشین دلارام و توشون می دید.. و زمانی که صداش و از پشت سر شنید شوکه شد..انگار فرار دیگه فایده ای نداشت.. سرنوشت هر کار که بخواد با دلای اونا می کنه و کسی هم نمی تونه بهش بگه نکن..ما هم ادمیم..احساس داریم..دیگه عذابمون نده..بــســـــه.. اما برخلاف اصرارهای مکرر امیر و پری با وجود اینکه همه از این راز باخبر بودند آرشام خودش و آرتام معرفی کرد..همه رو قسم داد..قسم داد که سکوت کنند.. تا به این شکل از دلارام فاصله بگیره.. «اما دلارام هم مثل خودش عاشق بود..اگه اون نمی تونه وجود دلارام و نادیده بگیره دلارامم نمی تونست».. انگار ندای قلب بر عقلشون چیره شده بود..نه ارشام می تونست به درستی نقش ارتام رو بازی کنه و نه دلارام قادر بود آرشام رو فراموش کنه.. «همه ی هدف ارشام خوشبختی دلارام بود..فکر می کرد داره کار درست و انجام میده».. لحظه ای به نداشتن دلارام فکر می کرد وخودش و یک قدم به مرگ نزدیک تر می دید.. نمی خواست اون حرفا رو بزنه..داشت عذاب می کشید.. می دید که چطور داره قلب ظریف و شکننده ی دلارام رو با جملات سهمگین و محکمش خرد می کنه.. اما بازم سکوت کرد.. وقتی دلارام از کلبه زد بیرون خودشم شکست..حرفاش از روی دلش نبود چرا که با هر کلمه قلب عاشق و خسته ی خودشم به اتیش می کشید.. دنبالش رفت..اما وضعیت جسمیش بهش اجازه نمی داد که تندتر از دلارام بدوه.. نا نداشت..حالا که ترس و تو دلش حس می کرد کم کم داشت توانش و از دست می داد.. اون درد بهش فهموند جای تردید نیست.. قصدش این بود از دلارام جدا بشه و بره یه جای دور به دور از همه.. جایی که خودش باشه و خودش.. تا وقتی که مرگ و در اغوش بگیره..اغوشی که جای زندگی بود..زندگی که بهونه ش دلارام بود.. اما حالا مرگ به زندگی حسادت می کرد..خودش و ارجح می دید..به زندگی..و از این همه نزدیکی به ارشام مسرور بود.. مرگی که طعم تلخ و هُرم سردش و حالام داره احساس می کنه.. 3 سال و تو عذاب ِ فراموشی پشت سر گذاشت ولی همیشه یه غم مبهمی رو تو سینه ش حس می کرد.. درسته..اون فراموش کرده بود اما …. نه همه چیز رو.. اون همه ی حوادث و از یاد برده بود اما عشقش و نه.. برای همین تصویر دلارام جلوی چشماش بود.. دختری که اسمی ازش نمی دونست، اما با هر بار دیدنش حتی تو رویا اروم می گرفت.. بارها خواست بره و دنبالش بگرده..با همون ذهن خاموش.. اما مسخره بود..توی این شهر بزرگ..فقط یه تصویر از چهره ی اون دختر داشت..کجا دنبالش بگرده؟!.. نه ادرسی داشت و نه نشونی .. فقط صبر می تونست درمون دردش باشه.. صبر کرد و….حالام اینجاست.. به قول خودش ته خط….خط زندگی..خط سرنوشت..خط خوشبختی که بعد از 5 سال فقط 1 شب متعلق به اون بود..خوشبختی ارشام فقط تو یک شب خلاصه شد.. اون هم توی کلبه درست وسط جنگل..کلبه ی خاطره ها..خاطره های خوش با عشقی که دنیاش و ساخت..دنیای تاریک آرشام و به سمت روشنایی سوق داد.. و حالا…. همه ی این اتفاقات با صدای بلند ِ ضربان قلبش عجین شده بود و چون فیلمی از پیش چشمان تار و پر شده از اشکش رد می شد.. این صدا درد داشت..صدایی که می گفت از دستش دادی.. می گفت خودت کردی..با دستای خودت همه چیزو نابود کردی..اما…. تموم شد.. صدایی که هر لحظه بلندتر می شد و داد می زد حالا به خوشبختی رسوندیش؟.. آره….خوشبختش کردی..مردونگی کردی درحقش.. دختری رو که یه روزی بهت پناه اورده بود ..دختری که یه عشق پاک و تو قلبش داشت رو از خودت روندی.. سزای تو چیزی جز مرگ نیست.. مرگ………. دنیا دور سرش می چرخید..قرصش تو جیبش بود.. اما هیچ تلاشی واسه برداشتنش نکرد..می خواست خلاص شه از این زندگی نکبتی.. امیر کنارش رو زانو افتاد .. با التماس آرشام و صدا می زد .. اما ارشام توی این دنیا نبود..زمانی که صدای امیر و فریاد فرهاد و چون همهمه ای تو سرش حس کرد نفسش برید.. در حالی که اسم دلارام و زیر لب زمزمه می کرد و می گفت «منو ببخش» چشماش بسته شد.. امیر نگهش داشت اما ارشام….دیگه نفس نمی کشید.. امیر _ آرشام..آرشــــام داداش چشات و باز کن!..آرشام.. خدااااااااا!!.. فرهاد _ آرشام چش شده؟!….و بلندتر رو به امیر داد زد: با تو اَم امیر…… اما امیر بغض داشت..فرهاد بدون معطلی با یک حرکت آرشام و از تو بغل امیر بیرون کشید و رو زمین خوابوند.. نبضش و گرفت..نمی زد..گوشش و رو قلبش گذاشت..هیچ تپشی نداشت.. مات ومبهوت به صورت رنگ پریده و لبان کبود و سرد آرشام نگاه کرد.. پلکاش و از هم باز کرد و مردمک چشماش و نگاه کرد.. در حالی که جیبای ارشام و می گشت تند و پشت سرهم گفت: ایست قلبی..حتما باید با خودش قرص نیتروگلیسیرین داشته باشه..لعنتی کجـــاست؟..قرص زیر زبونیش کجـ…… قوطی قرص و تو جیبش پیدا کرد..سریع یه دونه بیرون اورد و دهان آرشام و به زور از هم باز کرد..قرص وگذاشت زیر زبونش.. هر دو دستش و روی قفسه ی سینه ش گذاشت و ماساژ داد..با هر فشار زیر لب زمزمه می کرد برگرد ..آرشام برگرد.. دهانش و باز کرد..با هر نفس قفسه ی سینه ش و ماساژ می داد.. صدای جیغ و گریه ی بی بی و مهناز خانم تمرکزش و برهم زد..امیر که خودشم حال و روز خوبی نداشت رفت سمتشون تا ارومشون کنه.. برای بار اخر فرهاد عمل دم و بازدم رو انجام داد و محکم با نرمی دست قفسه ی سینه آرشام رو فشار داد.. تن آرشام لرزید..مثل یه شوک….لبخند کمرنگی رو لبای فرهاد نشست.. امیر با صدایی گرفته از بغض گفت: همون موقع که اومدی بالا سرش زنگ زدم به اورژانس..لعنتیا پس چرا پیداشون نمیشه؟.. فرهاد نبض آرشام و گرفت..خیلی خیلی کند می زد.. فرهاد_ نبضش برگشت..باید هر چه زودتر برسونیمش بیمارستان حالش اصلا خوب نیست.. امیر مشت گره کرده ش و تو هوا زد و با حرص گفت:د ِ لامصبا چرا انقد لفتش میدین؟…. فرهاد با صدایی پر شده از غم گفت: از کی قلبش ……… امیر با چشمای نمناک در حالی که نگاش به صورت بی روح آرشام بود گفت: الان 2 سال ِ و خورده ای میشه..دکترا میگن امیدی نیست.. من و………….. صدای آژیر امبولانس رو شنیدند..و بعد از چند لحظه امبولانس وارد ویلا شد.. مامورین امداد سریعا از ماشین پیاده شدند و در و باز کردند….فرهاد بهشون موارد لازم و در مورد بیماری و علت بیهوش شدن ارشام و گفت.. امیرو فرهاد همراه آرشام رفتند و مهناز خانم که با گریه بی تابی می کرد همراه لیلی جون و پری و بی بی با ماشین امیر پشت سر امبولانس حرکت کردند.. امبولانس رو به روی بیمارستان ایستاد و 3 تا پرستار به همراه مردی که لباس پزشکی به تن داشت همراه دوتا برانکارد از در بیمارستان بیرون اومدند..
2 تا از پرستارا به طرف امبولانسی رفتند که قبل از آرشام رسیده بود..فرهاد کنار ایستاده بود تا بقیه کارشون و انجام بدن..
نگاهش به امبولانس کناری افتاد..دختری که صورتش غرق در خون بود و داشتن رو برانکارد می بردنش ..
و درست همون موقع برانکاردی که آرشام و روش گذاشته بودند رو پشت سرش وارد بیمارستان کردند..
فرهاد با دیدن صورت دختر با شَک پشت سرش رفت..امیر کنار برانکارد آرشام بود و فرهاد با فاصله از اون دختر حرکت می کرد..
با یه شوک ِ بزرگ خودش و به برانکارد رسوند..تو صورت دختر دقیق شد..
خون همه ی صورتش و پوشونده بود اما….
با ترس رو به پرستار گفت: این خانم…….
پرستار نیم نگاهی به صورت وحشت زده ی فرهاد انداخت و گفت: می شناسیدش؟!..
فرهاد با صدایی لرزون جواب داد: می شناسمش!!..
پرستار_ پس همراه ما بیاید..

آرشام و داشتن می بردن بخش مراقبت های قلبی (سی سی یو) و دلارام و مستقیما اتاق عمل..
رو به امیر گفت که دلارام تصادف کرده و اوردنش همین بیمارستان..
امیر که از همه طرف شوکه می شد مات و مبهوت مونده بود و نمی دونست چی بگه..

دکتر قصد داخل شدن به اتاق و داشت که فرهاد جلوش و گرفت..
فرهاد_ ببخشید اقای دکتر من همراه خانم امینی هستم ..می خواستم از وضعیت جسمانیشون بدونم..
دکتر که عجله داشت گفت: نگران نباش جوون..توکلت به خدا باشه…….
و وارد اتاق شد..
زمان به کندی می گذشت..عمل دلارام 2 ساعت به طول انجامید و دکتر در حالی که عرق ِ روی پیشونیش و پاک می کرد از اتاق بیرون اومد..
فرهاد با استرس کنارش ایستاد..
فرهاد_ عمل چطور بود دکتر؟..دلارام حالش خوبه؟..
دکتر_ خداروشکر عمل با موفقیت انجام شد..چیز نگران کننده ای نیست فقط ضربه ی بدی به سرش اصابت کرده بود که خداروشکر به موقع انتقالش دادن بیمارستان..قفسه ی سینه ش هم در اثر اصابت با فرمون ماشین ضربه دیده بود که چیز مهمی نبود ….نگران نباش پسرم خانم امینی حالشون به زودی بهبود پیدا می کنه..منتهی باید صبر کنیم تا بهوش بیاد..از نظر جسمانی خیلی ضعیف هستند و زیر عمل یه بار پاسخ منفی دادن و علائم حیاتیشون کاهش پیدا کرد اما به موقع عمل کردیم..
فرهاد نفس عمیق کشید و سرش و تکون داد: ازتون ممنونم ..
دکتر_ ما وظیفه مون و انجام دادیم پسرم..امیدت به خدا باشه..

و با لبخند از کنارش رد شد..نگاهه فرهاد به در اتاق بود که چندتا پرستار برانکاردی که جسم نحیف دلارام و رو خودش داشت و از اتاق عمل بیرون اوردند..
فرهاد در حالی که نگاهش به صورت رنگ پریده ی دلارام بود از پرستار پرسید: می بریدش بخش مراقبت های ویژه؟..
پرستار_ بله..تا وقتی بهوش نیومدن اونجا تحت مراقبتن بعد از اون انشاالله منتقل میشن بخش……شما همسرشون هستید؟..
و فرهاد بدون لحظه ای مکث جواب داد: برادرشم..

دلارام و بردن تو اتاق و فرهاد وقتی به دکتر گفت که خودشم پزشکه و می دونه باید چکار کنه تونست بره تو اتاق ..
اما دلارام با سری باندپیچی شده بیهوش روی تخت خوابیده بود..

پرستار در حالی که داشت دستگاه تنظیم حیات و سرم دلارام رو وصل می کرد رو به فرهاد گفت: خواهر خوشگلی دارین اقای دکتر، خدا بهتون ببخشه..طفلی کلی خون از دست داده بود.. زیر عمل……..
و نفسش و عمیق بیرون داد ……….. خدا خیلی دوستش داشته..هواش و بیشتر داشته باشید..

پرستار از اتاق بیرون رفت..
فرهاد کنار تخت دلارام نشست و نگاهش کرد..
خودش و مقصر می دونست..اینکه قبل از مسافرت سهل انگاری کرده بود..
کیسه ی هوای ماشین مشکل داشت و برای درست کردنش اقدامی نکرده بود..
انتظار سفر رو نداشت وگرنه قبل از اینها اونو برای تعمیر می برد..
و حالا همه چیز دست به دست هم داد تا این اتفاق بیافته..
*********************************
پری که تازه متوجه تصادف دلی شده بود خواست بره پیشش اما فرهاد اجازه نداد و گفت ملاقات ممنوعه..
با گریه نشست رو صندلی..امیر سعی داشت ارومش کنه اما پری دلش واسه صمیمی ترین دوستش..کسی که نه رسما ولی قلبا حکم خواهرش و داشت بی تاب بود….
ای کاش ارشام قسمش نداده بود..می دید دلارام چطور داره روز به روز آب میشه ولی بازم سکوت کرد..
خودش و مقصر می دونست..باید به دلارام می گفت اما نگفت..ارزوش خوشبختی خواهرش بود و بین زمین و هوا گیر افتاده بود..
یه طرف آرشام با قلبی بیمار که داره روزای اخرش وسپری می کنه و از طرفی دلارام با قلبی عاشق که تحت هیچ شرایطی حاضر نیست از آرشام بگذره..
خودشم نمی دونست کدوم راه درسته و کدوم اشتباه..

مهری خانم سرش وبه دیوار سرامیک شده ی بیمارستان تکیه داده بود .. ناله می کرد و اشک می ریخت..آرشام پسر واقعیش نبود ولی مثل پسرخودش دوسش داشت..
یاد گذشته ها افتاد..سرنوشت چه بازی هایی که با اونها نکرد…. بی بی چادرش و کشیده بود تو صورتش و شونه های لرزونش نشون می داد که داره گریه می کنه .. هر از گاهی اسم خدا رو زیر لب صدا می کرد و دعا می خوند.. تسبیحی که یادگار شوهرش بود وهمیشه به گردنش مینداخت .. حالا با همون هر دونه رو با صلوات به نیت شفای جون بچه هاش می فرستاد.. فرهاد از پنجره ی بخش به آرشام نگاه کرد..پرستارا دستگاه های کنترل ضربان قلب،فشار خون،تعداد تنفس رو به بدن آرشام وصل کرده بودند و تنها از طریق لوله ی اکسیژن قادر به تنفس بود.. فرهاد که اجازه ی ورود داشت رفت تو اتاق و کنار دکتر که داشت وضعیت کنونی بیمار رو تو پرونده ثبت می کرد ایستاد.. فرهاد_ حالش چطوره اقای دکتر؟.. دکتر مکث کوتاهی کرد و در حالی که پرونده رو می بست اون و به پرستار داد و رو به فرهاد گفت: ایشون از بیماری قلبی حادی رنج می برند..در اثر فشار عصبی که بهشون وارد شده دچار ایست قلبی شدند.. فرهاد_ وقتی بیهوش شد نبض نداشت اما با ماساژ سینه و تنفس مصنوعی برگشت.. دکتر_ افراد ماهر اینجور مواقع می دونن باید چکار کنند، اگه شما نبودید بی شک جونش و از دست می داد.. فرهاد_ کی بهوش میاد؟.. دکتر_ هنوز چیزی مشخص نیست..چندتا آزمایش باید روشون انجام بشه با پزشکشونم مشورت می کنم تا ببینیم خدا چی می خواد..در هر صورت بهوشم بیان این دردا ادامه داره.. بی بی اروم و قرار نداشت تا دلارام و ببینه.. فرهاد همراه بی بی و پری رفتند سمت اتاق مراقبت های ویژه.. ولی فقط از پشت شیشه می تونستند اونو ببینن..بی بی که با دیدن دلی داغ دلش تاز شده بود زد زیر گریه و در حالی که دستش و به شیشه می کشید زیر لب گفت: الهی بی بی پیش مرگت بشه مادر..کم تو زندگیت سختی کشیدی دخترکم؟..چرا با خودت همچین کردی؟..خدایا شفای بچه هام و ازخودت می خوام..هر دوشون جوونن همه ی امیدم به خودته..نجاتشون بده..خدایا هیچ کس و گرفتار تخت بیمارستان نکن.. با گوشه ی چادرش اشکاش و پاک کرد..رو به فرهاد دو تا قرآن کوچیک داد و گفت: پسرم تو که می تونی بری تو اتاق این دوتا قرآن و بذار زیر بالشتاشون..خیر ببینی مادر……. فرهاد قرآن ها رو از دست بی بی گرفت و بوسید..یکیشون و گذاشت زیر بالشت دلارام و اون یکی رو هم زیر بالشت آرشام.. **************************** آرشام روز دوم بهوش اومد ولی دلارام هنوز بیهوش بود..دکتر تشخیص داد که در اثر فشار روحی حاد سیستم عصبیش مختل شده و با وجود اینکه علائم حیاتیش نرماله اما جای نگرانی نیست و به زودی بهوش میاد.. روز سوم دلارام هم اروم چشماش و باز کرد.. آرشام احساس تنگی نفس داشت اما با وجود بیماری این علائم طبیعی بود.. دکتر تاکید داشت که باید 2 روز دیگه تو بیمارستان بستری باشه اما آرشام که همیشه حرف، حرف ِ خودش بود قبول نکرد.. دکتر بهش گفته بود بیشتر مراقب باشه اما آرشام دیگه چیزی از زندگی نمی خواست..فقط دلارام و خوشبختی اون..در اون صورت دیگه با این دنیا کاری نداشت.. وقتی بهوش اومد خواست فرهاد و ببینه..سرش گیج می رفت و نای حرف زدن نداشت..اما اصرار بیش از حدش فرهاد و کشوند تو اتاق.. آرشام_من ادم رکی هستم..باید بگم که هیچ وقت ازت خوشم نمی اومد..نمی دونم چرا ولی از همون اول حس می کردم می تونی رقیبم باشی..تو احساسم اشتباه نکردم تو واقعا رقیبم بودی….شاید هنوزم باشی اما من..مجبورم به خاطر نجات جونم ازت ممنون باشم..میگم مجبورم چون نمی خواستم نفسم و برگردونی.. فرهاد_ ولی این زندگی حق تو ِ .. آرشام پوزخند زد اما به سرفه افتاد..دستش و روی سینه ش گذاشت و چند بار نفس عمیق کشید.. در حالی که تو حرف زدن مشکل داشت با صدای بم و گرفته ای گفت:وقتی دارم دلارام و برای همیشه از دست میدم زندگی برام چه معنایی می تونه داشته باشه جز هر ثانیه درد کشیدن و حسرت خوردن؟!.. — اما خودت اینطور خواستی ..این اخر خط نیست ارشام..دلارام نسبت بهت یه عشق پاک و خالص داره..مطمئنم می دونی که همچین عشقی توی این زمونه کم گیر میاد چرا می خوای نادیده ش بگیری؟..با این کارت علاوه بر جسم روح اون دخترو هم می کشی.. – اگه 5 ساله پیش مرگم و باور نکرد اینبار باور می کنه..فقط از این قضیه نباید چیزی بهش بگی..به بقیه گفتم به تو هم میگم در مقابلش سکوت کن..انگار که هیچی نمی دونی..فراموشش کن.. — به نظرت میشه فراموش کرد؟!..دلارام نمی تونه تو رو فراموش کنه ارشام چرا نمی خوای اینو بفهمی؟..اره..می دونم قصدت اینه که اونو خوشبخت ببینی اما دلارام بدون تو نابود میشه..اون انقدری دوستت داشت که 5 سال و به انتظارت نشست..هیچ چیز نبود که بهش ثابت کنه تو زنده ای فقط قلبش بهش نهیب می زد که تو برمی گردی..اون از همه چیزش گذشت حتی از خوشبختیش که تو بهش برگردی اونوقت حرف از جدایی می زنی که حتی امکان پذیرم نیست؟!.. -فاصله ی بین عشق و نفرت خیلی کمه..الان ازم دلگیره اما اروم اروم عشقش سرد میشه..با اون حرفایی که اون روز تو کلبه بهش زدم شک ندارم همینطور میشه.. — پس معلومه هنوز دلارام و نشناختی.. آرشام غمگین و گرفته تو چشمای فرهاد خیره شد و گفت: اگه اونو نمی شناختم فکر می کردی دست به اینکار می زدم؟..دلارام دختر سرسختیه برای همین می خوام کمکم کنی.. — تو چیزی ازم می خوای که شدنی نیست..چطور می تونی از عشقت بگذری اونم فقط به خاطر خودش؟.. – مگه تو هم همین کار و نکردی؟..فقط به خاطر اینکه اون و ناراحت نکنی..پس جای تعجب نداره……. فرهاد لبخند زد وسرش و تکون داد.. — نه..اشتباه نکن آرشام من هیچ وقت از دلارام نگذشتم..من حتی وقتی فهمیدم اون تو رو دوست داره بازم دنبالش بودم..خارج که بودم فکرم پیشش بود حتی همه جا رو دنبالش گشتم..پس بدون ازش نگذشتم..اما درست زمانی پیداش کردم که بهم گفت شوهر داره..و شوهرش کسی ِ که ادعا می کنه همسرش نیست.. شک نکن اگه دلارام مجرد بود با توجه به اینکه تو رو دوست داشت بازم برای به دست اوردنش تلاش می کردم….من مثل تو نیستم آرشام..عشق تو قوی تر از منه که حاضری خودت عذاب بکشی ولی عذاب کشیدن معشوقت و نبینی.. اگه دلارام و بهونه ی زندگی و نفس کشیدنت می دونی شک نکن که دلارام بعد از تو یه لحظه هم این زندگی و تحمل نمی کنه….می دونم به خاطر اینکه من قبول کنم این حرفا رو می زنی وگرنه تو خیلی بهتر از من دلارام و می شناسی..از وقتی فهمیدم دلارام ازدواج کرده سعی کردم دیدم و نسبت بهش تغییر بدم..بشم همونی که خودش می خواست..درسته سخته..شاید گاهی حسم و به یاد بیارم اما دیگه نمی خوام بهش بها بدم….حتی اگه طلاقشم بدی من باهاش ازدواج نمی کنم..دلارام بعد از تو حاضر نیست حتی به هیچ مرد دیگه ای نگاه کنه چه برسه بخواد از نو زندگیش و بسازه.. و ارومتر، با لحنی تاثیر گذار گفت: ما ادما با امید زنده ایم..دلارامم به امید تو زنده موند..تو هم به امید اون نفس بکش و سعی کن زندگی کنی..اگه همه ی دنیا گفتن امیدی نیست تو بگو هست..چون تا وقتی بنده ی …… به بالا اشاره کرد و ادامه داد: اون بالایی هستی همه چیز حله.. آرشام ساکت بود.. فرهاد مکث کرد و گفت: ازت می خوام خوب فکر کنی..به همه چیز..تو با اینکارت دلارام و خوشبخت نمی کنی..فقط هردوتون و عذاب میدی اون ذره ذره اب میشه..دلارام به اندازه ی کافی تو زندگیش سختی کشیده..بذار یه کمم تو ارامش زندگی کنه.. – حرف منم همینه که اون تو آرامش باشه..آرامش دلارام پیش من نیست..من با این قلب مریضم که یه لحظه می زنه و یه لحظه از کار میافته چطور می تونم به کسی امید بدم که …………… سکوت کرد.. فرهاد که منظورش و فهمیده بود گفت: اگه بخوای می تونی..اگه واقعا دوسش داری سخت نیست.. خواست از اتاق بره بیرون که آرشام گفت: برادرانه؟!.. فرهاد با تعجب برگشت..آرشام با اخم کمرنگی ادامه داد: حست به دلارام و میگم..برادرانه ست؟!.. فرهاد لبخند زد وجواب داد: شک نکن.. — ولی هنوزم حس می کنم رقیبمی.. فرهاد خندید.. –فکر کنم تا همین چند دقیقه پیش داشتی یه چیز دیگه می گفتی……….لبخندش کمرنگ شد..با لحن ارومتری گفت: آرشام بهتره نه خودت و گول بزنی نه منو..تو هیچ وقت نمی تونی از دلارام بگذری.. رفت سمت در که صدای آرشام و شنید: مجبورم….ادما از روی اجبار کارایی می کنن که شاید در توانشون نباشه.. فرهاد لحظه ای مکث کرد و از اتاق بیرون رفت.. یه جورایی به اون حق می داد.. آرشام عاشق بود و از دید یه عاشق واقعی به قضایا نگاه می کرد که غم تو چشمای دلارام و نمی تونست ببینه.. اینکه خشم تو چشماش خونه کنه بهتر از غمی ِ که لحظه لحظه نابودش کنه.. خشم مهر و سرد می کنه اما..غم اتیش عشقشون و شعله ورتر.. کارای ارشام و درک می کرد..آرشام واقعا قلب بزرگی داشت..گذشت کار هر کسی نیست.. مخصوصا از کسی که عاشقانه اون و در حد پرستش می دونی.. « دلارام » تو حیاط نشسته بودم و بی هدف به گلای تو باغچه نگاه می کردم.. دقیقا 4 روزه که از بیمارستان مرخص شدم و برگشتیم تهران.. از اون تصادف لعنتی چیز زیادی یادم نیست فقط دردی که تو سر و قفسه ی سینه م حس کردم ..و بعد هم تمومش فقط تو تاریکی خلاصه می شد…. وقتی بهوش اومدم سرم به شدت درد می کرد..با جریاناتی هم که واسه م پیش اومده بود سریع با کوچکترین حرفی از کوره در می رفتم .. بیچاره فرهاد این مدت خیلی هوام و داشت..چندبار خواست باهام حرف بزنه اما من به هر نحوی براش بهونه تراشی می کردم.. دوست داشتم تنها باشم..به این تنهایی نیازداشتم.. احساس خلاء می کردم..احساس یه ادم پوچ و بی ارزش..یه ادم شکست خورده..کسی که همه ی امیدها و ارزوهاش و تو یه شب از دست داده و حالا هم با تنی خسته و ذهنی درگیر میشینه یه گوشه و بی هدف به یه نقطه خیره میشه.. وقتی توی بیمارستان چشمام و باز کردم و حوادث و به یاد اوردم یه لحظه پیش خودم گفتم یعنی میشه تمومش فقط یه خواب بوده باشه؟!.. منتظرش بودم اما اون نیومد..اون بی معرفت..اون نامرد حتی نکرد یه ثانیه بیاد پشت پنجره تا ببینه مرده م ..یا هنوز زنده م و دارم نفس می کشم؟.. یعنی تا این حد واسه ش بی ارزشم؟.. تموم این مدت داشت بازیم می داد؟.. همه ش دروغ بود؟.. اون نگاه های دلگرم کننده..اون اغوش مهربون که خاص بودنش و با همه ی وجود حس کردم..و اون حرفا که به یقین رسیده بودم آرشام داره از ته دلش با تموم غروری که داره میگه منو می خواد .. اخه چطور می تونم باور کنم؟..که آرشام…… اون چطورمی تونه انقدر پست باشه؟.. با اون دخترایی که یه روزی مورد انتقامش قرار می گرفتن هیچ فرقی نداشتم..منم یه مهره بودم….و حالا یه مهره ی سوخته.. آرشام قلبی تو سینه ش نداشت که بشه به عنوان یه انسان روش حساب کرد.. دستام و بی اراده مشت کردم و در حالی که دندونام و روی هم فشار می دادم زیر لب غریدم: عوضــــی…. با حرص از جام بلند شدم.. با پری حرف نمی زدم، به خاطر سکوتش..به خاطر اینکه تموم مدت می دونست و چیزی نگفت.. ازش دلگیر بودم..از کسی که مورد اعتمادم بود.. اما اون جانب آرشام و گرفت و در برابر من سکوت کرد.. از بی بی هم دلم پر بود اما هر کار کردم دیدم نمی تونم ..اون توی این مدت خیلی بهم کمک کرد..تنهام نذاشت و درهمه حال هوام و داشت.. مطمئنم به خاطر قسم آرشام سکوت کرده چون می دونستم تا چه حد رو این مسائل حساسه.. از بقیه توقعی نداشتم اما از پری بیشتر از اینا انتظار داشتم.. بعد از اینکه بهوش اومدم با فرهاد تماس گرفتن و گفتن یه مورد اورژانسی داره و باید برگرده تهران.. وقتی مرخص شدم تنها خواسته م این بود که دیگه نمی خوام اینجا بمونم..از این سفر فقط یه خاطره ی بد و چرکین تو دلم مونده بود.. به خاطر وضعیتم خواستم 2روز مرخصی بگیرم اما رئیسم قبول نکرد..گفت یا برمی گردم شرکت یا دنبال یه منشی جدید می گردن.. مجبور بودم یه جوری سرم وگرم کنم و به اصرار بی بی واسه استراحت گوش نکردم و برگشتم سرکارم.. اونجا پری رو می دیدم و باهاش حرف می زدم اما خیلی راحت متوجه دلخوریم می شد و واسه همین مکالماتش و کوتاه می کرد.. با خشمی که تو وجودم پر بود رفتم تو اتاقم .. چشمم به دست نوشته هام افتاد..با چند گام بلند خودم و بهشون رسوندم و چند برگش و با حرص از روی میز برداشتم .. همین که خواستم از وسط پاره شون کنم دستم تو هوا خشک شد.. چرا می خوام از حقایق فرار می کنم؟..با پاره کردن این چند خط نوشته آروم میشم؟..نه.. با اینام نمی تونم…. دندونام و روی هم فشار دادم و پرتشون کردم رو میز.. خودمم افتادم رو صندلی.. به موهام چنگ زدم .. آرشام..لعنتی تو با من چکار کردی؟.. خدایا ای کاش تو اون تصادف مرده بودم.. چرا الان زنده م؟.. که همه شاهد هر ثانیه زجر کشیدنم باشند؟.. *************************** فرهاد_ خب چه خبرا؟.. با لبخند کمرنگی نگاش کردم.. – خبر خاصی نیست..سرت خیلی شلوغه؟.. — از وقتی برگشتم تهران دیگه وقت نمی کنم سرم و بخارونم.. سکوتم و که دید گفت: چیزی شده؟.. دسته ی کیفم و تو مشتم فشار دادم..با تردید گفتم: قضیه ی من وآرشام و که می دونی؟.. سرش و تکون داد.. –آره خب خودت گفتی..اتفاقی افتاده؟.. پوزخند زدم.. -هنوز نه.. –منظورت چیه؟.. سرم و زیر انداختم..نگام به دسته ی کیفم بود که تو مشتم داشت له می شد.. – من می خوام…… نفس عمیق کشیدم و نگاش کردم…….. من می خوام هر چه زودتر از آرشام جدا شم.. فرهاد با دهانی باز نگام کرد و گفت: چی؟!.. با همون پوزخند نگاش کردم .. – چرا باید اسم مردی تو شناسنامه م باشه که تموم مدت با حیله و نیرنگ بازیم داد تا به منافع خودش برسه؟..ازش متنفرم..اون به……… پرید وسط حرفم و گفت: بس کن دلارام این چه حرفیه که می زنی؟.. از جام بلند شدم و رفتم جلوی میزش وایسادم..دستام و به لب میز گرفتم و با حرص گفتم: دیگه نمی خوام از روی احساس تصمیم بگیرم..می خوام کاری رو بکنم که درسته .. — اما اینکار ِ تو درست نیست دلارام..بهتره با خودشم حرف بزنی شاید بخواد که…… – ما هیچ حرفی با هم نداریم..انقدر پست و نامرد بود که حتی به خودش زحمت نداد بیاد بیمارستان..درسته..میگه دیـ…….. سکوت کردم و در حالی که صورت فرهاد و از پشت پرده ای از اشک محو و مات می دیدم گفتم: زندگی من خیلی وقته نابود شده فرهاد..واقعا احمق بودم که تموم مدت داشتم تو رویا زندگی می کردم .. همه ش وَهم و خیال بود .. آرشام از همون اولم تو زندگی من نبود و من باور داشتم که هست..اون انقدر نامرد و سنگدل بود که علاوه بر جسم با روحمم بازی کرد.. بدجور ضربه خوردم فرهاد..الان فقط یه مرده ی متحرکم که به زور تلاش می کنم نفس بکشم..دیگه نمی خوام زندگیم واز نو بسازم فقط می خوام ادامه ش بدم..اما اینبار تنها.. با همون غروری که از وقتی فهمیدم دوسش دارم گذاشتمش کنار ولی حالا…. کمی سمتش خم شدم ومحکم گفتم: بهش ثابت می کنم اونی که شکست خورده من نیستم..ظاهر قضیه شاید اینو نشون بده اما من حقیقت و رو می کنم…….. برگشتم و خواستم از اتاق برم بیرون که صدام زد.. –صبر کن .. نگاش کردم که گفت: خیلی حرفا باهات دارم.. – چه حرفایی؟!.. –اینکه تا دیر نشده همین الان همه چیز و بدونی بهتره ..تو هم حق داری که………… یکی دو تا تقه به درخورد..چون پشت در بودم کنار ایستادم.. یکی از پرستارا بود، در حالی که تو چشماش ترس و نگرانی موج می زد رو به فرهاد گفت: آقای دکتر مریض اتاق 109 حالش اصلا خوب نیست.. فرهاد که از روی صندلی بلند شده بود میزش و دور زد و وسط اتاق ایستاد.. — باز چی شده؟!.. پرستار_ انقدر تقلا کرد که بخیه هاش باز شد دو تا از پرستارا دستاش و نگه داشتن تکون نخوره کل بیمارستان وگذاشته رو سرش و میگه می خواد با دکتر حرف بزنه.. تو رو خدا زودتر بیاید ببینید چی میگه.. همراه فرهاد از اتاق رفتم بیرون همونطور که با عجله می رفت سمت بخش رو به من گفت: تو حیاط باش کارم که تموم شد میام.. سرم و تکون دادم و رفتم تو حیاط..روی یکی از صندلیا نشستم .. حسابی تو فکر بودم….به اینکه فرهاد در مورد چی می خواد باهام حرف بزنه؟!.. نمی دونم چقدر گذشته بود که با شنیدن یه صدا و یه اسم آشنا سرم و بلند کردم.. و دقیقا همون موقع که نگام بهشون افتاد باهاش چشم تو چشم شدم.. مات و مبهوت سرجاش ایستاد و من..بی حرکت فقط نگاش می کردم.. و درست زمانی که بیتا رو کنارش دیدم اخمی ناخواسته نشست رو پیشونیم.. آرشام اروم و مثل همیشه با ظاهری محکم و جدی به طرفم اومد و بیتا هم که حالا متوجه من شده بود با لبخند پشت سرش اومد.. از جام تکون نخوردم..فقط سعی داشتم نگاهه عصیانگرم و جوری تو چشماش بندازم که پی به نفرت درونیم ببره.. رو به روم ایستاد و با همون اخمی که مهمون همیشگی صورتش بود گفت:اینجا چکار می کنی؟.. پوزخند زدم و یه نگاهه سرسری به قد و هیکل خوش فرمش انداختم..شلوار جین ابی نفتی که با کت اسپرتش ست بود و بلوز جذب ابی تیره ..

– جالبه..فکر می کنم این منم که باید ازتون بپرسم اینجا چکار می کنید؟!..خب شاید ندونید که این بیمارستان محل کار فرهاد ِ ..پس اومدن من به اینجا همچینم بی دلیل نیست………
نگاهش چقدر عمیق بود..
معذب نبودم..به هیچ وجه….
اما….
دیگه خواهان این نگاه هم نبودم..چشمایی که یه روزی همه ی دنیام بود و حالا….

صدای بیتا باعث شد نگام و از آرشام بگیرم..مثل همون سری که تو شمال دیده بودمش خنده رو بود..
بیتا_ راستش من واسه یه کاری مجبور شدم بیام تهران دیشب همراه مامی رسیدیم خونه ی خاله مهناز..صبح آرشام لطف کرد منو رسوند بیمارستان تا کارام و انجام بدم….
و با مهربونی که ذاتی بودنش کامل حس می شد نگاش کرد و گفت: اصرار کردم برگرده خونه اما قبول نکرد و……
و جمله ای که آرشام با خونسردی تمام به زبون اورد ..
انگار که همون موقع یکی یه سطل اب سرد رو سرم خالی کرد..
وجودم یخ بست….

آرشام _ خودمم این اطراف کار داشتم….و در حالی که تو چشمام زل زده بود ادامه داد: کارای داداگاه و دارم انجام میدم فکر کنم همین روزا احضاریه ش و واسه ت بفرستن……..

نمی دونم..شاید رنگم پریده بود که بیتا با نگرانی نگام می کرد..
خواستم اروم باشم..
به نگاهه معمولی و لحن خونسردش توجه نکنم ولی نتونستم؟!..
دست خودم نبود..می خواستم بی تفاوت باشم اما سخت بود..
اینکه تا چند روز پیش با جون و دل دوسش داشتم.. و حالا باید نقش ادمی رو بازی کنم که قلب سرد و بی روحش پر شده از نفرت..
نفرت از ….شوهرم….
کسی که هیچ وقت حاضر نشدم شناسنامه ش و باطل کنم حتی وقتی گفتن اون مرده بازم اینکارو نکردم….
چقدر این حس عذاب اوره..
با اینکه از آرشام انتظارمی رفت اینو بگه اما بازم تاب و تحملش و نداشتم..

رو به بیتا اروم ولی جدی گفت: بهتره دیگه بریم…….
بیتا که نگاهش رو من بود سرش و تکون داد و پشت سر آرشام راه افتاد..
از اونجا که دور شدن کیفم وانداختم رو شونه م..با سرعت از در بیمارستان زدم بیرون ..دستم و واسه اولین تاکسی بلند کردم و سوار شدم..
دیگه مجالی نبود که جلوی اشکام و بگیرم..سرم وچسبونده بودم به شیشه ی ماشین و دونه دونه اشکام صورتم و خیس می کرد..

ازت متنفــرم آرشام..ازت متنفرم لعنتــی..تویی که همه چیزم و ازم گرفتی..
صدای زنگ گوشیم بلند شد..فرهاد بود..
— الو دلارام کجا رفتی تو دختر؟!..
بغضم و قورت دادم و گفتم: بی بی زنگ زد دارم میرم خونه..
–تو اولین فرصت بهت سر می زنم..
-باشه..کاری نداری؟تو ماشینم صدات قطع و وصل میشه..
— نه فقط مراقب خودت باش..خداحافظ..
-باشه ..خدانگهدار..

با دستمال اشکام و پاک کردم..
مجبور شدم به فرهاد دروغ بگم..یاد حرفای آرشام افتادم..
پس جدی جدی داره طلاقم میده!!..
منم که همین و می خواستم..برای همین رفتم پیش فرهاد تا تصمیمم و باهاش درمیون بذارم….
صدایی تو سرم پیچید که بلند داد می زد تو اینو نمی خواستی ………
اره..شاید نمی خواستم ..شاید هنوزم نمی خوام..
قلبم هنوزم داره تند می زنه..وقتی دیدمش ضربانش و بلندتر از قبل حس کردم..
یعنی هنوزم…..
نه..دیگه نه..

تمومش کن دلارام دیگه احمق نباش..به خودت بیا و ببین که داره باهات چکار می کنه..تو چشمات زل می زنه و میگه به همین زودی احضاریه ش به دستت می رسه!!..

ای کاش لااقل اونقدری حالیش می شد که بفهمه چقدر عشقم نسبت بهش پاک بود..
به حرمت همون عشق اینکارا رو باهام نمی کرد..
آرشام واقعا خودخواه بود..
خوادخواه..مغـــرور..
و سنگدل…..
*****************************
تازه شام خورده بودیم و داشتیم سفره رو جمع می کردیم که صدای در بلند شد..
بی بی خواست بلند شه که گفتم من باز می کنم..
پری بود با یه ظرف آش رشته تو دستش..
پری_ ببینید براتون چی اوردم..مامان یه اشی پخته که انگشتاتونم باهاش می خورید..
ظرف و گذاشت جلو بی بی و گفت: بفرما بی بی ..
بی بی -قربون دستت مادر چرا زحمت کشیدی؟..
پری_ زحمتی نداشت بی بی راستی شام چی داشتید؟..
بی بی_لوبیا پلو .. بشین برات بیارم دخترم..
پری- دست و پنجه ت طلا بی بی ..
بی بی با لبخند رفت تو اشپزخونه..سرسنگین نشستم و سفره رو دوباره پهن کردم..
سنگینی نگاهه پری روم بود و من بی تفاوت بودم ..

بی بی بشقاب لوبیا پلو رو گذاشت جلو پری اونم با اشتها شروع کرد ..و ظرف ِ چند دقیقه بشقاب و برق انداخت..
پری- عالی بود بی بی دستت درد نکنه به عمرم لوبیا پلو به این خوشمزگی نخورده بودم..
بی بی که از تعریفای پری خوشحال شده بود گفت: نوش جونت مادر گوشت بشه به تنت..زیاد پختم یه ظرفم واسه مادرت ببر..
از کنارشون بلند شدم و رفتم تو اتاقم..
منتظر بودم پری بره که برم کمک بی بی ظرفا رو بشورم..
می دونستم اومدنش اینجا بی دلیل نیست..حدسمم درست بود.. پاشد اومد تو اتاق..
با شیطنت خندید و گفت: از دست من فرار می کنی؟!..

حتی یه لبخند خشک و خالی هم تحویلش ندادم..
سکوتم و که دید درو بست و اومد کنارم رو تخت نشست..
اروم گفت: دلی بگم غلط کردم..شکر خوردم..خریت کردم..منو ببخش..بی خیال این سکوت چند روزه ت میشی؟..

نگاش کردم..
-احساس پشیمونی می کنی؟..
— به خدا خیلی..
– دیره..
— می دونم اما تو ببخش..باور کن همه ش به خاطر خودت بود..
– به خاطر خودم؟!..پری تو چشمام زل بزن وبگو کجای این سکوت به نفع من تموم شد؟..جز اینکه ……..
نفسم و با حرص بیرون دادم و روم و ازش برگردوندم..
— به ارواح خاک بابام که واسه م عزیز ِ هیچ قصدی جز کمک نداشتم..آرشام به همه مون گفت سکوت کنیم و هرکدوممون و به یکی از عزیزانمون قسم داد تا مطمئن بشه چیزی بهت نمیگیم..

خندیدم..خنده ای از سر عصبانیت..
– خیلی جالبه..اون لعنتی انقدر پست ِ که هر کار بخواد می کنه و واسه راحتی کارش دیگران و محض سکوت قسم میده..قسم به خاطر چی؟..بالاخره باید یه چیزی باشه که بخواد پنهونش کنه یا نه؟..من اگه می فهمیدم اون آرشام ِ چه اتفاقی میافتاد؟..هان..تو بگو پری………

سرش و انداخت پایین..اشک صورتش و پوشونده بود..لبش و گزید..
دستم و گذاشتم رو شونه ش..سرش و بلند کرد و با هق هق نگام کرد..
-پری؟!..دیوونه واسه چی گریه می کنی؟!..
–دلارام من و ببخش..

فقط نگاش کردم..
محکم بغلم کرد..با هق هق گفت: دلارام تو رو خدا بگو من و می بخشی..آرشام بیشتر به من و بی بی حساسیت نشون می داد چون می دونست ممکنه یه کدوم از ما جلوت لب باز کنیم و حقیقت و بگیم..
– کدوم حقیقت؟!..اینکه اون آرشام ِ نه آرتام؟!..

با گریه از تو بغلم اومد بیرون و دستام و گرفت..ملتمسانه تو چشمام نگاه کرد و گفت: هیچ کس جز خودش نمی تونه بهت بگه..دلی خودت و بذار جای من..اگه یکی بیاد و به خاک پدرت قسمت بده که لب از لب باز نکنی چکار می کنی؟..حاضر میشی قسمت و بشکنی؟..دلی از ما توقع نداشته باش به خدا خیلی سخته نه راه پس داریم نه راه پیش..تو رو قرآن انقدر زود تصمیم نگیر برو باهاش حرف بزن..
– تو چی داری میگی پری؟!..مگه قضیه چیه؟!..داری منو می ترسونی..
— اینا رو بهت گفتم تا بتونی حالم و درک کنی..از یه طرف عزیزترین دوستم و از یه طرف دیگه قسمی که خوردم..از بی بی َ م توقع نداشته باش..اون بنده خدا از همه ی ما بیشتر دلسوزت ِ ولی خودتم می دونی تا چه حد معتقده..امروز با گریه به مامان گفته بود دلارام تو خونه خیلی کم باهام حرف می زنه، دیگه پیشم درد و دل نمی کنه انگار بهم بی اعتماد شده..

با خشم دستش و پس زدم و بلند شدم..
– اره بی اعتمادم..الان به همه تون همین حس و دارم..یه چیزی رو می دونید و دارید ازم پنهونش می کنید..واسه اینکه ساکت بمونید می گید قسم خوردید..خیلی خب قبول نمی خواید قسماتون و بشکنید اما معلومه که حال و روز منم واسه هیچ کدومتون اهمیت نداره..
–دلارام خودتم خوب می دونی که این حرفت حقیقت نداره..به خاطر همین میگم برو با خودش حرف بزن..
داد زدم: برم با کی حرف بزنم؟..با اون بی معرفتی که امروز تو چشمام زل زد وگفت می خواد طلاقم بده؟..

مات نگام کرد..
–چی؟!..آرشام اینو گفت؟!..
پوزخند تلخی نشست رو لبام..
-همین ادمی که میگی برم باهاش حرف بزنم تا ببینم دردش چیه و چرا داره باهام اینکارا رو می کنه رسما داره طلاقم میده..از همون اولم قصدش بازی دادن من بود که موفقم شد..مگه راهی َ م واسه حرف زدن باقی گذاشتــه؟!..
بلند شد و اومد طرفم..
–دلی تو می تونی جلوش و بگیری..اگه هنوزم دوسش داری نذار کاری کنه که بعد هردوتون از انجامش پشیمون بشید..اون الان نمی فهمه که داره چکار می کنه فکر می کنه راه درست همینه..
– اتفاقا راه درست همینه..ما باید از هم جدا بشیم..
دستام و گرفت وتکونم داد..
–دلی هیچ می فهمی چی میگی؟!..

رفتم عقب..
– من تصمیمم و گرفتم..دیگه نمی خوام بیشتر از این جلوش خار و کوچیک بشم..دیگه نمیذارم غرورم و له کنه..اون قلبم و با بی رحمی شکست و وایساد تا صدای شکسته شدنش و بشنوه.. اونوقت توقع داری برم بهش چی بگم؟!….

دستش و گرفتم و جدی و محکم گفتم: پری اگه می خوای ببخشمت باید دیگه اسم اون لعنتی رو جلوی من نیاری..باید واقعا مثل یه خواهر کنارم باشی..من می خوام غرور از دست رفته م و برگردونم ..می خوام فراموش کنم..کسی رو که یه روزی می گفتم عاشقشم ومی خوام واسه همیشه از قلبم بیرون کنم..
— گوش کن دلارام……..
-یا قبول کن..یا دیگه اسمم نیار………
— ولی……
– فقط جوابم و بده..

سکوت کرد..معلوم بود دو دل ِ ..بالاخره لبای لرزونش و از هم باز کرد و گفت: باشه..
لبخند زدم..
–دلی می خوای چکار کنی؟!..
– اولین قدم و بر می دارم..
–چی؟!..
-از آرشام جدا میشم.. نگاهی اجمالی به کاغذ توی دستم انداختم..مچاله ش کردم..واسه دهمین بار سطل اشغال کنار میزم و هدف گرفتم و پرت کردم سمتش..
صدای زوزه ی باد نگاهم و کشید سمت پنجره..امشب چه باد بدی میاد..
کنار پنجره ایستادم..درختای تو باغ در اثر وزش شدید باد تکون می خوردن .. اسمون رعد و برق می زد..
یاد فیلمای ترسناک افتادم..بیرون حسابی تاریک بود..

نفس عمیق کشیدم..خواستم برگردم که دستی دور کمرم حلقه شد..با ترس خواستم جیغ بزنم که همون فرد ناشناس اون یکی دستشم اورد بالا و گذاشت رو دهنم..
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون که صداش و شنیدم..
و پیچیدن صداش توی گوشم مساوی شد با ارامشی که کل وجودم و در بر گرفت..
یه حس متفاوت..

— از خیلی وقت پیش زیر پنجره ی اتاقت ایستادم تا بتونم یه لحظه صورت نازت و ببینم..ولی ازم دریغش کردی..

تقلا کردم…..
–هیسسسسس..بمون دلارام..جات همینجاست، تو اغوش من..می خوام نزدیکت باشم..
دستش و از روی دهنم برداشت..از زور هیجان به نفس نفس افتاده بودم..برم گردوند..ولی هنوز دست راستش دور کمرم حلقه بود..
تو صورتم لبخند زد..پر از مهربونی..
دست راستم و گرفت و گذاشت روی قلبش..
اول متوجه نشدم ولی تو چشماش که خیره شدم با تعجب نگاش کردم..دستم و محکم روی سینه ش فشار دادم..ضربان نداشت..
تنم سرد شد..
ترس و وحشت..
وجودم از این همه سرما می لرزید..
محکم بغلم کرد..زیر گوشم با صدای لرزونی زمزمه کرد:عشقم و باور کن دلارام……
مکث کرد ..بغض داشت..و به خاطر همون بغض بود که صداش می لرزید……به لباسش چنگ زدم..لال شده بودم…….
–مرگمم باور کن………..
و این قسمت از حرفش مساوی شد با صدای رعد و برقی که جسمم و تو اغوش آرشام لرزوند..
با شنیدن این حرف وحشت زده جیغ کشیدم..بی وقفه با تموم وجود داد می زدم…..


بی بی _ دلارام..دلارام دخترم..عزیزدل ِ بی بی چشات و باز کن………..
در حالی که همراه با جیغ اسمش و صدا می زدم با ترس چشمام و باز کردم..هراسون اطرافم و نگاه کردم و تو جام نشستم..
هیچ کس جز بی بی کنارم نبود..
یه لحظه شوکه شدم و مثل دیوونه ها از رو تخت بلند شدم و دویدم سمت پنجره..
با همون حالم که تنم خیس از عرق بود پنجره رو باز کردم..هیچ بادی نمی اومد..همه جا تاریک بود..
زیر پنجره رو نگاه کردم..هیچ کس اونجا نبود..و با صدای بی بی انگار که به خودم اومده باشم پاهام سست شد و افتادم رو زمین..
سرم و گرفتم تو دستام و صدای هق هقم سکوت اتاق و برهم زد..
بی بی اومد کنارم و بغلم کرد..خودشم گریه می کرد..

بی بی _ دخترکم چرا بی تابی می کنی؟..اروم باش عزیزم خواب بد دیدی..
زیر لب یکی از سوره ها رو زمزمه کرد و فوت کرد تو صورتم..
سرم و گذاشتم رو سینه ش و با گریه گفتم: بی بی دارم می میرم..
–خدا نکنه مادر.. این حرف و نزن…..
سرم و نوازش کرد و رو موهام و بوسید..
-بی بی..آرشام و تو خواب دیدم..
مکث کرد و گفت:ایشاالله که خیره……

با هق هق گفتم: می ترسم..بی بی آرشام داشت باهام حرف می زد..می گفت عاشقمه..دستم و گرفت گذاشت رو قلبش اما..اما قلبش….ضجه زدم:بی بی قلبش نمی زد..هیچ ضربانی نداشت..

نفسم بالا نمی اومد…..بی بی پشتم و ماساژ داد..از جاش بلند شد و چند لحظه بعد با یه لیوان اب کنارم نشست..یه انگشتر طلا توش انداخته بود و با قاشق همش می زد..
–بیا دخترم یه کم از این اب بخور..ترسیدی مادر رنگ به رو نداری..بخور دخترم..

لیوان و داد دستم و با عطش اب و تا ته سر کشیدم..
دستام و تو دست گرفت..همونطور که نوازشم می کرد گفت: طاقت ندارم هر روز شاهد عذاب کشیدنت باشم..تو برام خیلی عزیزی..الان اروم بگیر بخواب..سعی کن به چیزی فکر نکنی تا فرداصبح..فردا که تعطیله اول وقت زنگ بزن به فرهاد و بگو بیاد اینجا..

با پشت دست اشکام و پاک کرد ..
– واسه چی بی بی؟!..فرهاد کلی کار داره……..
–تو بهش زنگ بزنی میاد حتی اگه کارم داشته باشه خودش و می رسونه..دخترم از فرهاد بپرس اون همه چیزو می دونه..
-چی رو بپرسم بی بی؟!..
–در مورد آرشام..
با تعجب نگاش کردم..دستم و گرفت و بلندم کرد..
-بیا بگیر دراز بکش..فردا زنگ بزن بیاد پیشت وقتی ازش بپرسی همه چیز و بهت میگه..
نشستم رو تخت..هنوزم بهت زده نگاش می کردم..
تا خیالش از جانبم راحت نشد از اتاق بیرون نرفت..

رو تخت دراز کشیده بودم ولی نگام به سقف بود..هر چی فکر می کردم تا بفهمم منظور بی بی چی بود که فرهاد همه چیز و می دونه به نتیجه ای نرسیدم..
بعد از شنیدن حرفای پری و تردیدی که تو نگاش دیدم کنجکاو شدم ته و توی قضیه رو در بیارم اما جوری که کسی پی به اشتیاقم نبره..
دیگه نمی تونستم غرورم و نادیده بگیرم..

به خوابم فکر کردم..هنوزم که یادش میافتم تنم می لرزه..
مادر خدابیامرزم همیشه می گفت خواب همیشه یه نشونه ست..گاهی اوقات تعبیرش یه چیز دیگه ست اما اون خواب می تونه واسه ت یه هشدار باشه..
و حالا….
یعنی خوابی که امشب دیدم، واقعا می تونه یه هشدار باشه؟!..
*************************************
با شنیدن زنگ در مطمئن بودم فرهاد ِ ..ایفون و جواب دادم خودش بود..
بی بی خونه نبود..از نیم ساعت پیش رفته بود پیش لیلی جون ..
در و باز کردم .. فرهاد لبخند به لب پشت در ایستاده بود..مثل همیشه خوش تیپ و اتو کشیده..

با لبخند جواب سلامش و دادم و اومد تو..
با دست به پذیرایی اشاره کردم ..خواستم برم تو اشپزخونه که گفت: دلارام چیزی نیار زود باید برم..
سرم و تکون دادم و رو به روش نشستم..
نمی دونستم باید از کجا شروع کنم..

همون موقع صدای زنگ در بلند شد..با تعجب بلند شدم و جواب دادم..
-بله؟!..
— سلام..دلارام جون شمایی؟..
-بله خودم هستم شما؟!..
–من بیتام عزیزم..به جا اوردید؟..دخترخاله ی امیر………
با تعجب برگشتم وبه فرهاد نگاه کردم..
تو گوشی گفتم: بله بفرمایید تو..ادرس و……
–بلدم عزیزم..پری قبلا نشونم داده…….
دکمه ی ایفون و فشار دادم..

فرهاد_ بیتا خانم بود؟..
-اره تو از کجا فهمیدی؟!..
— من ازش خواستم بیاد اینجا..
-اخه چرا؟!..
— صبر کن بیاد می فهمی..
***************************
با تعجب نگاشون می کردم اما ظاهرم اینو نشون نمی داد..رفتارم کاملا جدی و سرد بود..و اونم فقط به خاطر بیتا که ناخواسته دل خوشی ازش نداشتم..
یه جور احساس حسادت….یه حسادت زنانه که داشت اذیتم می کرد….

فرهاد تک سرفه ای کرد و رو به من گفت: بی بی قبل از تو زنگ زد و همه چیزو برام تعریف کرد..اما به خاطر اثبات چیزایی که قراره بهت بگم……..به بیتا اشاره کرد و ادامه داد:خانم دکتر دانش هم باید با من می اومدن…….

گیج و منگ نگاش کردم ..
– به خدا نمی فهمم داری چی میگی فرهاد..یه کم واضح تر حرف بزن..
بیتا_ دلارام جون من برات توضیح میدم..فقط ازت می خوام ارامش خودت و حفظ کنی..
– مگه چی شده؟!..
بیتا_ چیزی نشده عزیزم فقط اروم باش..
– به خدا دارم سکته می کنم شماها چرا اینجوری حرف می زنید؟..گیجم کردید یه کدومتون یه چیزی بگه……
فرهاد_ خیلی خب باشه..اروم باش، من شروع می کنم….
سکوت کرد و نیم نگاهی به بیتا که با نگرانی منو نگاه می کرد انداخت..

رو به من با لحنی که مردد بود گفت: من کم و بیش در جریان اتفاقاتی که بین تو و ارشام افتاده قرار گرفتم..هم از خودت یه چیزایی شنیدم هم از..آرشام..
-آرشام؟!..اون چی بهت گفته؟!..
فرهاد_ صبر کن بهت میگم..من خودمم مدت زیادی نیست که همه چیز و می دونم….اون روز که از ویلا زدی بیرون و یادته؟..
-خب؟!..
— همون موقع که با سرعت ویلا رو ترک کردی آرشام پشت سرت بود..دنبال یه راهی بودم بیام دنبالت که همون موقع دیدم آرشام رو زمین زانو زد..آرشام رنگش پریده بود و به سختی نفس می کشید..وقتی بالا سرش رسیدم که افتاد رو زمین و در حالی که دستش رو قلبش بود از حرکت ایستاد..نبضش و گرفتم نمی زد..مشکلش ایست قلبی بود..مجبور شدم بهش تنفس مصنوعی بدم و با ماساژ قفسه ی سینه و قرص زیر زبونی(نیتروگلیسیرین) تونستم برش گردونم..ولی هنوز بیهوش بود……..
-چی؟!..آ..آر.. فرهاد_ دلارام خواهش می کنم اروم باش..اگه می خوای ادامه ش و بگم باید ارامشت و حفظ کنی..می دونم شنیدن این حرفا سخته اما باید همه چیز و بدونی.. بیتا اومد کنارم نشست و دستای سردم و تو دستش گرفت..هرکار کردم دهنم و باز کنم و یه چیزی بگم نتونستم.. عین ادمای لال فقط نگاشون می کردم.. فرهاد_ آرشام و رسوندیم بیمارستان..تو رو هم با امبولانس اورده بودن به همون بیمارستان.. من بالا سرت بودم .. آرشام 2 روز طول کشید تا بهوش بیاد اما تو دقیقا روز سوم هوش اومدی..به خاطر اینکه دوباره دچار شوک نشه مجبور شدیم سکوت کنیم و از تصادف تو چیزی بهش نگیم..هرگونه اضطراب و استرس واسه ش سم بود.. فرهاد سکوت کرد و به بیتا نگاه کرد.. بیتا در حالی که دستام و توی دستش داشت اروم گفت: آرشام دقیقا 2 سال و نیمه که داره از این بیماری رنج می بره..6 ماه اولش دچار دردای خفیفی تو ناحیه ی قفسه ی سینه ش می شد ولی بی توجه بود.. یه شب که خونه ی ما دعوت بودن دیدم زیاد حالش خوب نیست و همه ش دست چپش و ماساژ می داد..ازش که پرسیدم گفت چیزی نیست یه گرفتگی ساده ست.. اما به حالتاش مشکوک شده بودم مخصوصا وقتی سر میز شام یهو بلند شد و رفت تو حیاط..دنبالش که رفتم دیدم دستش و گذاشته رو قلبش و پشت سر هم نفس عمیق می کشه.. آرشام بیش از حد سیگار می کشید..سیگار واسه افرادی که دچار بیماری قلبی هستند بزرگترین تهدید محسوب میشه…. با اصرار من و خاله راضی شد بیاد بیمارستان و ازمایش بده..از طریق نوار قلب ، سی تی اسکن ، اکو کاردیوگرافی و چند تا ازمایش دیگه متوجه بیماریش شدیم.. به کمک یکی از استادام تو یکی از بهترین بیمارستانا بستری شد..ولی واقعا وضعیتش حاد بود.. نتیجه ی اخرین ازمایش همه مون و داغون کرد.. متوجه شدیم حالش وخیم تر از این حرفاست و استادم معتقد بود تا وقتی آرشام نخواد سیگارش و ترک کنه این بیماری خطرناک تر میشه..گفت با جراحی شانس موفقیت زیر 50% ِ اما ریسکش خیلی بالاست.. ولی ارشام واقعا مغرور و یه دنده ست..هنوز که هنوزه به حرف هیچ کس گوش نمی کنه..«درسته که به تازگی میگه سیگار و ترک کرده اما بازم استرس و ناراحتی واسه ش خوب نیست».. الان 2 سالی میشه که حافظه ش و به دست اورده ولی 2 سال و نیمه که این بیماری دست از سرش برنداشته.. وضعیتش زمانی وخیم شد که حافظه ش و به دست اورد..وقتی اومد شمال و همسایه ها گفتن از اونجا رفتی نبودی که ببینی چه حالی شد.. نه با کسی حرف می زد و نه حتی چیزی می خورد دیگه حتی به داروهاشم لب نمی زد.. وقتی اصرار ما رو دید یه روز با عصبانیت هر چی دارو تو اتاقش داشت از پنجره پرت کرد پایین و گفت دیگه حتی نمی خواد نفس بکشه.. می رفت تو اتاقش و بیرونم نمی اومد..گیتار زدن و از امیر یاد گرفته بود و همیشه «آهنگ کعبه ی احساس» و با یه احساس خاصی می زد و می خوند..فقط هم تو تنهاییاش.. خیلی دنبالت گشت اما پیدات نکرد..هر بار به در بسته می خورد و این واسه حالش اصلا خوب نبود.. به امیر گفته بود حالا که دیگه دلارام و ندارم این زندگی رو هم نمی خوام..گفته بود با دیدن جای خالیش تو زندگیم هر روز دارم عذاب می کشم .. تنها خواسته ش این بود که قبل از مرگش فقط برای یکبارم که شده تو رو ببینه..اینو همیشه می گفت.. و بالاخره دست تقدیر شما رو سر راه هم قرار میده..که خاله م مهناز دوست دیرینه ی لیلی جون باشه و امیر و پری همدیگه رو ببینن و از هم خوششون بیاد.. ارشام تونست پیدات کنه..اما با وجود بیماریش که حالا به خاطر استفاده ی بیش از حد از سیگار و عدم مصرف دارو خودش و اخر خط می دید.. فقط از قرص نیتروگلیسیرین استفاده می کرد وگاهی اوقات با التماس و خواهش چند قلم از داروهاش و مصرف می کرد.. با خودش لج کرده بود..دیگه زندگیش واسه ش هیچ اهمیتی نداشت.. و «درست زمانی اهمیت پیدا کرد که تو رو دید..ولی دیگه دیر شده بود».. می گفت حالا که ارزوم براورده شده چیزی جز خوشبختی دلارام واسه م مهم نیست..وقتی اون شب ته باغ از حال رفتی همه رو قسم داد که چیزی بهت نگن.. بیشترم رو بی بی و پری حساسیت نشون می داد..من قسم نخوردم چون به این قضایا کاری نداشتم..وقتی اون شب کنار ساحل همون اهنگ همیشگی رو واسه ت خوند تعجب کردم..چون اصلا انتظارش و نداشتم به حرفم گوش کنه و بخونه.. آرشام هیچ وقت تو جمع این اهنگ و نمی خوند..منم وقتایی که می اومدم خونه شون و کنجکاو می شدم می رفتم پشت در اتاقش و به صداش گوش می دادم….فهمیدم به خاطر حضور تو،توی جمع حاضر شده بخونه.. عشق و تو نگاهه هردوتون می دیدم ..اما آرشام در برابر این عشق سرسختی نشون می داد فقط برای اینکه تو متوجه بیماریش نشی.. با این حال هیچ جوری هم حاضر نبود تو رو از دست بده.. خاله می گفت هر شب میره تو حیاط و تا سپیده ی صبح فقط راه میره و فکر می کنه…. دیروز وقتی بهت گفت داره کارای دادگاه و واسه طلاق انجام میده تمومش دروغ بود.. دلارام آرشام هنوز یه قدمم واسه طلاقتون بر نداشته.. وقتی برگشتیم ازش پرسیدم که چرا اینکارو با اینده تون می کنه ؟!..گفت دلارام نمی تونه با من اینده ای داشته باشه.. باور می کنی وقتی از بیمارستان اومدی بیرون و سوار تاکسی شدی تا وقتی که رسیدی خونه پشت سرت اومد؟!..و تا با چشمای خودش ندید که رفتی تو، از اونجا تکون نخورد.. من همه ی این کاراش و می دیدم و بهش می گفتم درست نیست..می گفتم تو هم دوستش داری و اون داره با اینکاراش تو رو بیشتر اذیت می کنه تا اینکه بخواد به خاطرت از خودش وعشقش بگذره.. اما اون بازم حرف خودش و می زد.. دستم و که می لرزید تو دستاش فشار داد.. بیتا_دلارام آرشام و تنها نذار..اون داره با زندگی هردوتون بازی می کنه..آرشام اگه هر چه زودتر به خودش نیاد از بین میره..دلارام ارشام فرصت زیادی نداره .. فقط تو میتونی کمکش کنی..ازت خواهش می کنم تا دیر نشده راضیش کن..اون باید هر چه سریعتر معالجه بشه..من مطمئنم یه راه امیدی هست.. از جام بلند شدم..رفتم تو اتاقم..بیتا پشت سرم اومد و به منی که تند تند داشتم تو کشوی میزم و نگاه می کردم خیره شد.. بیتا- دلارام حالت خوبه؟!.. تو همون حالت سرم و تکون دادم..اشک دیدم و تار کرده بود..ولی بالاخره پیداش کردم.. مانتوم و پوشیدم و شالمم عوض کردم..بی توجه به بیتا از اتاقم رفتم بیرون.. اصلا حواسم سر جاش نبود..بیتا و فرهاد پشت سرم اومدن.. فرهاد- دلارام وایسا داری کجا میری؟!.. – خونه ی آرشام.. فرهاد_ خیلی خب من می رسونمت صبر کن.. بهترین راه همین بود چون با این حال و روزم اگه می نشستم پشت فرمون حتما یه کار دست خودم می دادم.. ***************************** مهناز خانم با دیدنم اول تعجب کرد ولی بعد با خوشرویی صورتم بوسید و خوش امد گفت.. — بیا تو عزیزم.. – ممنون.. می خواستم با آرشام حرف بزنم خونه ست؟.. — اره تو پذیرایی پیش بچه هاست..شرمنده معطل شدی دخترم نمی دونم ایفون چش شده امروز.. به روش لبخند زدم…… -اختیار دارید..نه زیادم معطل نشدم…. بیتا و مهناز خانم موندن تو حیاط و من رفتم تو.. بی سر و صدا خواستم برم تو پذیرایی که اسم خودم و از زبون پری شنیدم.. پشت دیوار ایستادم .. پری _ دلارام تصمیمش و گرفته..میگه می خواد جدا بشه.. سرم و کج کردم و اروم جوری که متوجه من نشن نگاشون کردم.. امیر پشتش به من بود و پری هم کنارش نشسته بود .. ولی ارشام درست سمت راستشون پا روی پا انداخته بود و حسابی اخماش و کشیده بود توهم.. امیر_ باهاش حرف زدی؟.. پری_ هر کار کردم قانع بشه بی فایده بود….هیچ وقت دلارام و تا این حد جدی ندیده بودم….و بعد از مکث کوتاهی گفت: درضمن اینو هم بگم که من بهش حق میدم.. نگام به آرشام بود که با حرص از رو مبل بلند شد و با قدمای بلند از سالن زد بیرون.. پذیراییشون جوری بود که از دو طرف راه داشت.. اون سمت می رسید به اشپزخونه و اتاقا ..و این سمت هم به راهرو و راه پله .. با شنیدن صدای در فهمیدم مهنازخانم اومده تو .. دیگه نرفتم تو سالن، از تو راه پله پیچیدم سمت چپ و مستقیم رفتم سمت اتاقی که می دونستم متعلق به آرشام ِ .. اون بار که اومده بودم اینجا تا اتاق عقد پری و امیر و درست کنم تقریبا چند جا از خونه رو یاد گرفته بودم .. پشت در اتاقش ایستادم.. نفسم و که حبس کرده بودم با یه نفس عمیق بیرون دادم.. نمی خواستم در بزنم..از دستش عصبانی بودم.. هر چی هم می خواستم اروم باشم می دیدم نمی تونم.. واسه همین با یه حرکت دستگیره رو گرفتم و در و باز کردم…….. ادامه دارد… ****************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هشتم

«آرشام»

با پاشنه ی پا در و پشت سرم بستم..صدای کوبیده شدنش عصبی ترم کرد..دور خودم می چرخیدم..چیزی تا مرز دیوونه شدنم نمونده بود.. رو تخت نشستم..با استرس موهام و چنگ زدم.. نگام چرخید سمت کشوی میزم…..

با خشم دستم و دراز کردم..چشمم به پاکت سیگارم افتاد..برش داشتم..یه نخ از تو بسته ش در اوردم و…. خواستم بذارم بین لبام، که همزمان نگام چرخید رو دیوار..به تصویر دختری که با لبخند قشنگش و اون چشمای خاکستری و براق زل زده بود تو چشمام.. یه لحظه تو همون حالت موندم….صدایی رو محو شنیدم: دوسش داری؟….نخ سیگار و از رو لبام برداشتم و با حرص تو دستم مشت کردم..بلند شدم، پاکت و فندک و هر چی که تو دستم بود و با خشم پرت کردم وسط اتاق…. و باز اون صدای لعنتی: تو محکوم به عذابی….داد زدم: دست از سرم بردار لعنتی….

قلبم تیر کشید..دستم رو قفسه ی سینه م مشت شد..ناخواسته پایین تخت زانو زدم..به سرفه افتادم..پیشونی ِخیس از عرقم و به مچ دستم تکیه دادم..سعی کردم نفس عمیق بکشم.. چقدر سخت بود….واسه بلعیدن ذره ای اکسیژن دهنم و مثل ماهی ی که از اب افتاده بیرون باز و بسته می کردم….یه درد بد..یه درد سرد و نفرت انگیز.. دستم بی اختیار رفت سمت جیبم و قوطی قرصام و بیرون اوردم..درش و باز کردم اما دستام می لرزید.. قوطی از دستم افتاد رو زمین و قرصای داخلش هر کدوم یه طرف افتاد..مثل دونه های تسبیحی که توسط رشته ای کنار هم قرار بگیرن و با پاره شدن اون یه رشته نخ، همه شون سرگردون و فریادکشان یه طرف بیافتن .. چشمام از حد معمول بازتر شده بود و قفسه ی سینه م خس خس می کرد.. خواستم خم شم سمت یکی از قرصا که کمی دورتر از من افتاده بود کنار تخت….نتونستم..با همون یه حرکت کوچیک حس کردم علاوه بر تشدید ضربان قلبم، قفسه ی سینه م منقبض شد.. به پشت افتادم رو زمین..هیچ صدایی جز سوت ممتد نمی شنیدم….سرم در حال انفجار بود ..لبام خشک شده بود و می سوخت..هنوز واسه نفس کشیدن تلاش می کردم اما….به جای نفس مرگ و به ریه می کشیدم..داشت وجودم و پر می کرد..رنگ تیره و هرم سردش و احساس می کردم.. یه قطره اشک با درد از گوشه ی چشمم چکید، در حالی که نگام به سقف سفید اتاق بود و دستام مشت شده روی سینه م…. یکی کنارم نشست..انگار که داشت صدام می زد….نمی شنیدم..صداش محو بود..تصویرش پشت پرده ای از اشک تار بود.. سرم از زمین کنده شد..حسش کردم..گرمایی که تن یخ زده م رو احاطه کرد اما هنوز انجماد و احساس می کردم..بی حرکت و سرد بودم…. خواست لبام و از هم باز کنه..اما فکم قفل شده بود.. صدای گریه…اره..داشتم می شنیدم اما…. دهنم و باز کرد..فکم درد گرفت..قرص و گذاشت زیر زبونم….سرم و تو یه جای گرم حس کردم..یکی داشت صورتم و نوازش می کرد.. نمی دیدم.. چشمام و با درد بسته بودم.. اما کم کم صداهای اطراف برام واضح شد..انگار وارد یه دنیای دیگه شدم..عرق سرد رو پیشونیم با هرم نفسای گرمش تضاد عجیبی داشت..حس می کردم همیشه خواهان این گرما بودم..یه جور احساس ارامش.. قلبم داشت اروم می گرفت..اون استرس از تپیدن های پرشتاب…….. احساس سبکی کردم..ضربانی که می رفت تا اروم بگیره..خسته بودم.. انگار که مسافت زیادی رو طی کرده باشم و حالا احساس رخوت می کردم.. انگشتای نوازشگرش رو صورتم کشیده شد..اروم گریه می کرد…. — آرشام تو رو خدا یه چیزی بگو..آرشام بگو که صدام و می شنوی..چشمات و باز کن عزیزم..تو رو قرآن جوابم و بده..آرشام………. -دلارام………. زمزمه م و شنید..لای چشمام و باز کردم..نگاهم تو یه جفت چشم خاکستری و خیس گره خورد.. میون گریه لبخند زد….تعجبم از حضورش، با تکرار اسمش همراه شد.. -دلارام!…. — جانم..آرشام حالت خوبه؟..تو رو جون دلارام بگو که خوبی.. خواستم بشینم..کمکم کرد..با درد صورتم جمع شد و دستم و رو سینه م گذاشتم ..سرفه م گرفته بود.. نشستم لب تخت..دستاش و دو طرف شونه م گذاشت.. بوی عطرش که به دماغم خورد بی اراده نفس عمیق کشیدم..داشت کمکم می کرد دراز بکشم که متوجه شد..نگاه کوتاهی تو چشمام انداخت و بالشت و زیر سرم جابه جا کرد.. – خوبم دلارام..می خوام بشینم… سینه م هنوز خس خس می کرد.. دستم و گرفت..بی حرکت موندم و نگاش کردم، با اخم قشنگی بدون اینکه نگام کنه تموم حواسش به مرتب کردن بالشت و راحتی من بود.. — رنگت پریده، دراز بکش حالت که بهتر شد بعد بلند شو بشین.. تو سکوت فقط نگاش کردم.. دستم تو دستش بود..کنارم نشست و با لبخند گفت: خوبی؟.. سرم و تکون دادم….نگاهش هنوز بارونی بود.. با صدایی که از بغض می لرزید گفت:اگه به موقع قرص و نذاشته بودم زیر زبونت الان…… بغض نذاشت ادامه بده..قطره های درشت و شفاف اشک صورت نازش و خیس کرد..بازم نتونستم خودم و کنترل کنم..دستم و پیش بردم..فقط نگام می کرد..گذاشتم رو گونه ش..نگاهه سرگردونم تو اون یه جفت چشم نقره گون ثابت بود.. و با لحنی پر از تحکم.. – واسه چی گریه می کنی؟.. دستم و از رو گونه ش برداشت و لبای داغ و لرزونش و گذاشت کف دستم و..نرم بوسید….دلم ضعف همین یه بوسه رو داشت.. دستم زیر بارش اشک های کسی که چشماش اسمون شبای تنهاییم بود خیس شد.. بیشتر از اون طاقت نیاوردم.. می دونستم همه چیز و فهمیده..حضورش اینجا و این نگاهه غمگین و گرفته، حرفای نگفته ی دلش و با هرقطره از اون چشمای پاک و معصومش تو صورتم فریاد می زد.. کشیدمش سمت خودم..سرش و گذاشت رو سینه م….دلم به همین راضی نشد..شالش و برداشتم .. تره ای از موهای خوش رنگش و تو دستم گرفتم و نفس عمیق کشیدم..چشمام خود به خود بسته شد.. دیگه دردی رو احساس نمی کردم..انگار که هیچ وقت نبود..با اون گرما از دنیای پر از سیاهی کشیده شدم تو دنیایی که مملو از نور و ارامش بود.. آرامش ِ من کنارمه.. همه ی زندگیم با فاصله ی کمی از من سرش و گذاشته رو سینه م..تپش های قلب بیمارم با نبض زندگیم عجین شده….دارم نفس می کشم..دلارام منو به یه دنیای دیگه برگردوند.. سرش و نرم بلند کرد..صورتش خیس بود ولی دیگه گریه نمی کرد..لبای خوشگلش به لبخندی دلنشین از هم باز شد.. نگام بسته به چشمایی شد که دلتنگشون بودم.. دستش تو دستم ِ و از دوریش می ترسم…. -دلارام………….. –آرشام من……….. مهر سکوت رو لبامون نشست…. جدایی..ترس و ناامیدی..غم و دودلی .. تو یک لحظه با هم به سمتم هجوم اوردن.. جدایی و ترس به خاطر زندگیم.. ناامید از نبودن حیات.. دودلیم بابت از دست دادن ِ ……….. نگام تو چشماش خیره بود..اره دو دلم..می ترسم از دستش بدم….ولی.. مجبورم.. دلارام نباید به پای گناهان ِ من بسوزه….چشماش پر از امید ِ پر از امید به زندگی.. نمیذارم نابود بشه.. خودم تو این اتیش خاکستر میشم، اما نمیذارم خاکستر ِ چشمای بهونه م سرد بشه.. ازم فاصله گرفت..تره ی موهاش از دستم رها شد…. فهمیده بود..پی به راز چشمام برد.. — چرا بهم چیزی نگفتی؟..چرا به جای اینکه بذاری کنارت باشم خواستی من و از خودت دور کنی؟…. مکث کرد……..یعنی تا این حد واسه ت بی ارزشـ……… -دلارام…….. ساکت شد..چشماش می رفت که بارونی بشه.. – کی بهت گفت؟.. — چه اهمیتی داره؟..مهم اینه که الان همه چیز و می دونم..مهم اینه که تو بازم خواستی تو زندگیت با غرور تصمیم بگیری..الان تنها چیزی که اهمیت داره اینه که تو با خودخواهی ِ تمام به جای من تصمیم گرفتی….چرا آرشام؟..تو فک می کنی من اینجوری خوشحالم؟..فک کردی با این کارت من و مجاب به زندگی می کنی؟.. اروم تو جام نشستم..صدام گرفته بود، اما مصمم .. – دلارام من جای تو تصمیم نگرفتم..من به خاطر خودم اینکار و کردم.. تعجب و تو چشماش دیدم..به بالای تخت تکیه دادم و با لبخندی از روی درد نگاش کردم.. – تو جزوی از زندگی ِ منی..جزوی از گذشته،حال و…….تو بهونه ای واسه من دلارام..واسه اینکه خودخواهانه تصمیم نگیرم..برای اولین بار تو زندگیم بشم همونی که بودم..دلارام تو واسه من بی ارزش نیستی تو از وجودمی…. چونه ی ظریفش با بغض لرزید..اومد سمتم و قبل از اینکه به خودم بیام تو اغوشم فرو رفت.. با لحنی پر گلایه گفت: من زندگیت نیستم، وگرنه ترکم نمی کردی..من واسه تو بهونه نیستم وگرنه به خاطر منم که شده به سلامتیت اهمیت می دادی… با هق هق خودش وسفت تو بغلم فشار داد و گفت: من از وجودت نیستم لعنتی…. پیراهنم و چنگ زد……….من هیچی نیستم..انقدری که……… سرش و بلند کرد و با گریه تو چشمام زل زد……..انقدری وجودم ناچیز ِ که شوهرم نتونست دردش و بهم بگه..من………… با حرص بغلش کردم و به خودم فشارش دادم: نگو..دیگه هیچی نگو….بسه دلارام داغونم….با حرفات اتیشم نزن دختر…. تو اغوشم اشک می ریخت و بازتابش سوزشی بود که تو چشمام احساس کردم..قلبم تو سینه بی قراری می کرد..سرش رو سینه م بود..شاهد ضربان بلند و محکمش بود.. با غم خندیدم.. -صداش ومی شنوی؟..با هر تپش داره هشدار میده..این قلب با قلبای دیگه فرق می کنه دلارام امید زندگی نمیده، نوید مرگم و میده…. با خشونت خاصی رو موهاش و بوسیدم و چشمام و بستم..یه قطره اشک خودسرانه از گوشه ی چشمم چکید رو موهای نرم و ابریشمیش……….صدام می لرزید، جسم نحیف اون هم تو اغوش من…… –میگه خودخواه نباش..میگه یه عمر خودت و دست بالا گرفتی حالا داری تقاصش و پس میدی..دلارام من دارم مجازات میشم چرا می خوای جلوش و بگیری؟..عاقبت ادمایی مثل من همینه..خیلیا با ه*و*س زندگی می کنن و بدون مجازات چادر سیاه مرگ رو سرشون کشیده میشه..و یه عده هم مثل من محکوم به مجازات میشن..اونم توی همین دنیا……… از تو بغلم اومد بیرون..با بغض سرش و تکون داد و صورتم و تو دستاش قاب گرفت.. — نه اینا هیچ کدوم حقیقت نداره..تو مگه چکار کردی که خدا بخواد اینجوری مجازاتت کنه؟…. دستاش و اوردم پایین و نگام و ازش گرفتم تا شاهد چشمای طغیانگرم نباشه.. – من ادم بده ی این قصه م دلارام..قصه ی زندگی آرشام بالاخره یه روز و یه جایی باید تموم بشه.. بازوم و گرفت.. با صدای بلند ازم می خواست حرفاش و بشنوم.. — تو ادم بده نیستی..تو نمی تونی بد باشی..تو هم مثل من بازیچه ی حوادث تلخ سرنوشتت شدی..چرا به همه چیز از دید منفی نگاه می کنی؟…. گریه می کرد..صداش پر شده از بغض……… –چرا به جای اینکه بگی دارم تقاص پس میدم نمیگی خدا می خواد راهی رو نشونم بده که بتونم زندگی ِدوباره ای رو شروع کنم؟..ارشام ما با هم و کنار هم اینده مون و می سازیم..بعد از این تولد دوباره، خدا انقدر بزرگ و بخشنده هست که به بنده هاش شانس دوباره زیستن و بده اونم در کنار کسایی که دوسش دارن…. انقدر بی تابی کرد که مجبور شدم نگاش کنم………… –اون موقع که از دنیا و زندگی بریده بودی احساس تنهایی می کردی ولی الان خیلی ها هستن که نگاه پر از التماسشون به تو و تصمیم ِ تو ِ که قلبای مهربونشون و باور کنی..آرشام به خاطر من….مگه نمیگی من بهونه ی زندگیتم؟..پس به زندگیت فکر کن، به بهونه ت….اگه خدایی نکرده تو چیزیت بشه من دیگه یه لحظه هم حاضر نیستم رنگ این دنیا رو ببینم……… نگاهه تندم و که دید ساکت شد……لبخند زد..میون اون همه اشک.. پیش خودم برای هزارمین بار تکرار کردم که «من چقدر این دختر و می خوام»..با همین نگاهی که هم می تونست وحشی باشه و هم..آرامش دهنده ی قلب بیمار یه عاشق……… خیره تو چشمام نزدیکم شد..اون چشمای نمناک و که حالا کمی هم خمار شده بود.. –آرشام..زندگی و به هردومون بر می گردونی؟.. سکوت کردم….نزدیک تر شد..دستش و اورد بالا و فکر کردم می خواد دور گردنم حلقه کنه ولی…. سردی زنجیری که گردن تبدارم و لمس کرد من و به خودم اورد.. دلارام کامل تو بغلم بود و سرش و خم کرده بود رو شونه م تا قفل گردنبند و ببنده….و دوباره بوی عطرش..ناخداگاه زیرگردنش و بوسیدم..ریز خندید و دستش و اورد پایین..پلاک و تو دستم گرفتم..ولی تو چشمای اون زل زده بودم.. – نمی خوای نگاش کنی؟.. — ندیده هم می شناسمش.. -هنوزم می خوای طلاقم بدی؟.. اخم کردم….خندید.. -پس نمی خوای؟.. فقط نگاش کردم..با همون اخم کمرنگ بین ابروهام.. از رو تخت بلند شد..خواست شالش و برداره که قبل از اون برش داشتم…. — کجا؟.. با لبخندی که قلبم و زیر و رو می کرد شال و اروم از تو دستام بیرون کشید و گفت: خونه……… شال و انداخت رو سرش..لبام و از هم باز کردم تا یه چیزی بگم.. ولی سکوت کردم.. که با شیطنت ابروش و انداخت بالا و به چشمای خیسش دست کشید..بعد از اون نگام کرد و گفت: چیزی می خوای بگی؟.. جوابش فقط سکوتم بود..با همون لبخند کمرنگ رو لباش برگشت و خواست بره سمت در که نگاش به تصویر روی دیوار افتاد..خشکش زد..نیم رخش سمت من بود و نگاهه من بین تصویر نقاشی شده و صورت مبهوتش می چرخید.. اروم برگشت و نگام کرد..رو لباش لبخند و تو چشماش برق تعجب و دیدم.. لباش چند بار باز و بسته شد ولی اون چیزی که می خواست بگه رو به زبون نیاورد.. — چیزی می خوای بگی؟.. نفسش و با خنده بیرون داد..تو چشماش اشک حلقه بسته بود ولی سعی می کرد با لبخند عکس ِ اونو نشون بده.. رفت سمت در..ولی قبل از اینکه بازش کنه برگشت و نگام کرد..نگاهش هنوز شیطون و خواستنی بود.. — هر وقت تو بهم گفتی که چی می خواستی بگی، منم همون حرفی که تو دلم هست و بهت می زنم….اهان راستی…….. منتظر با لبخند نگاش کردم که گفت: حلقه ت و که انداختم تو اتیش لا به لای هیزما از بین رفت ولی جای اون برات این گردنبند و اوردم که….. مکث کرد..نگاهش و چند لحظه از رو صورتم برداشت و باز بهم زل زد..ولی اینبار ارومتر گفت: اگه نخواستیش بهم برش گردون..اون موقع می فهمم که.. برات اهمیت ندارم…. لبخندی تلخ چاشنی نگاه گرفته ش کرد و از در بیرون رفت.. پلاک تو دستم بود..لمسش کردم..دیگه سرد نبود…… ****************************** « دلارام» از ساعت3 تا الان که 9 شب ِ دارم کف اتاقم و با قدمام متر می کنم.. حتی نفهمیدم شام چی خوردم..یه لحظه اروم و قرار نداشتم.. از وقتی دیدمش و باهاش حرف زدم این حال بهم دست داده بود و تا الان که یا کنار پنجره م یا دارم راه میرم و فکر می کنم.. با توپ پر رفتم پیشش تا داد بزنم و هر چی عقده تو دلم تلنبار شده بود و سرش خالی کنم اما وقتی توی اون وضعیت دیدمش…… پــــوف، نفسم و دادم بیرون و تره ای از موهام که افتاده بود تو صورتم و بردم پشت گوشم…. پس ارشام داره خودش و مجازات می کنه..به خاطر گذشته و کارایی که انجام داده خودش رو محکوم به قصاص می دونه.. ولی این درست نیست..خارج از قانون انسانی، قانون خداوند حرف اول و می زنه..خدا به قدری بزرگ و بخشنده ست که اگه بنده ی خاطیش از گناهانش پشیمون باشه در ِ توبه رو پیش روش باز می کنه.. آرشام با عدالت حقیقی باید به اطرافش نگاه می کرد..در اینصورت به زندگیش امیدوار می شد و منم همین و می خواستم…… خدا،خدا می کردم حرفام روش تاثیر گذاشته باشه…. صدای اس ام اس گوشیم بلند شد..تو کیفم بود، تند اوردمش بیرون.. یه شماره ی ناشناس!.. با این حال بازش کردم.. « در و باز کن..» و صدای دوتا بوق پشت سرهم از بیرون.. تعجبم هر لحظه داشت بیشتر می شد.. «شما؟!..» و طولی نکشید که رو گوشیم زنگ زد..دستام لرزید..اب دهنم و قورت دادم و دکمه ی برقراری تماس و زدم.. همین که گذاشتم کنار گوشم صداش و شنیدم: تا 3 می شمرم، اگه باز نکنی باید خسارت این درو از جیب خودت بدی گربه ی وحشی…. با ذوقی که نشست تو دلم گفتم: آرشـــام..!!.. — 1….2………. نفهمیدم چطوری خودم و رسوندم به ایفن و دکمه رو زدم و بعدشم از زور هیجان دستم و گذاشته بودم رو قفسه ی سینه م و نفس نفس می زدم.. بی بی _ ای وای دختر چرا همچین می کنی زهرترک شدم …. تازه حواسم جمع صورت رنگ پریده ی بی بی شد که وسط هال وایساده بود و تو همون حالت میل بافتی و کامواشم دستش بود.. – ببخشید بی بی حواسم نبود که شما…… و صدای بوق ماشین آرشام تو حیاط ویلا باعث شد رو لبام لبخند بشینه و چشمای بی بی به خاطر لبخند بی موقعم و صدای بوق ماشین، رنگ تعجب به خودش بگیره..

خواستم در و باز کنم ولی واسه چند ثانیه دستم رو دستگیره موند و بعدم ولش کردم..
برگشتم و با یه مکث کوتاه رفتم سمت اتاقم و رو به بی بی که از کارای من گیج شده بود گفتم: بی بی ارشام داره میاد اینجا من تو اتاقمم، باشه؟..
اسم آرشام و که اوردم لباش به لبخند ازهم باز شد..
–باشه دخترم..

رفتم تو اتاق و درو بستم..
حالا از زور استرس نمی دونستم باید چکار کنم….بشینم!….پاشم!….راه برم!…..
به کل حواسم پرت بود….
دوست داشتم اون بیاد سمتم..این همه مدت من دنبال اون بودم حالا نوبتی هم که باشه نوبت آرشام ِ ..
صدای در خونه رو شنیدم و بعد هم سلام و احوال پرسی آرشام با بی بی..
بی بی _ خیلی خوش اومدی پسرم..
و بعد از چند لحظه صدای آرشام که پرسید: دلارام کجاست؟..
بی بی _ تو اتاقش ِ .. اینطرف….

قلبم تو دهنم می زد..دست و پام سر شده بود..هیجان داشتم….
2 تا تقه به در خورد و قبل از اینکه اجازه بدم درو باز کرد و اومد تو..
رو تخت نشسته بودم که وقتی لای در دیدمش اروم بلند شدم..سعی کردم خودم و دستپاچه نشون ندم..
با لبخند نگاش کردم: سلام..
اومد تو و درو پشت سرش بست..چند قدم اومد جلو..صاف تو چشمام زل زده بود..
خیلی کوتاه و اروم جوابم و داد: سلام……
هول شده بودم..دست خودم نبود..حضورش اینطور ناگهانی و غیرمنتظره اونم تو اتاقم شوکه م کرده بود..
به تخت اشاره کردم: چرا وایسادی؟بشین..
سرش و تکون داد و اروم اومد طرفم..نگاهش و از روم برداشت و نشست رو تخت….کنارش با فاصله نشستم..
کوبش قلبم و شدید حس می کردم..خیلی دوست داشتم علت اومدنش به اینجا رو بدونم..انگار از تو چشمام حرف دلم و خوند..
که لبخند زد و به کمد لباسام اشاره کرد: حاضر شو بریم..
با تعجب گفتم: کجا؟!..
دستش و سمتم گرفت..نگام و از تو چشماش گرفتم و به دستش دوختم..دید حرکتی نمی کنم کمی نزدیکم شد و دستم و گرفت..
حلقه ی توی انگشتم و لمس کرد..نگاش به حلقه م بود که گفت: این چرا تو دستته؟..
یه لحظه از سوالش شوکه شدم..
–چی؟!..
دستم و اورد بالا..با شصتش اروم حلقه رو نوازش کرد..
— این حلقه رو واسه چی نگه داشتی؟..
مکث کردم و گفتم: خب..خب چون……..
–متاهلی……
سرم و تکون دادم….
دستم و تو هر دو دستش گرفت و خیره تو چشمام گفت: و یه زن متاهل مگه نباید کنار شوهرش باشه؟..
منگ از جملاتی که به زبون می اورد سرم و تکون دادم و گفتم: آرشام منظورت از این حرفا چیه؟!..
خندید..و چال خوشگلی که افتاد رو گونه ش..نگام به چالش بود که خم شد رو صورتم..نرم گونه م و بوسید..دلم ضعف رفت..
کنار صورتم زمزمه کرد: دیگه نمی خوام ازم دور باشی..باید هر ثانیه، هر دقیقه کنارم احساست کنم………دستم و گرم نوازش کرد و نفسای ملتهبش و لا به لای موهام فرستاد……..اومدم زندگیم و با خودم ببرم..بهونه م میذاره؟..
ریز خندیدم..با حرارت لاله ی گوشم و بوسید..آهسته سرش و برد عقب و نگام کرد..سرش و به حالت سوالی تکون داد که یعنی آره؟..و من با لبخند چشمام و بستم وباز کردم….لبخند زد…….

– قول میدی که به درمانت ادامه بدی؟..
سکوت کرد و اون لبخند که حالا ردی ازش مونده بود..
— برو حاضر شو..
جدی گفتم: اول باید بهم قول بدی..
از جاش بلند شد و رفت سمت کمدم..با یه حرکت درش و باز کرد و یه مانتوی سبز و شال سفید در اورد و اومد طرفم..
گذاشتشون کنارم و بدون اینکه نگام کنه اروم گفت: بیرون منتظرم……
پشتش و بهم کرد و داشت می رفت سمت در که صداش زدم..ایستاد ولی برنگشت..تو موهاش دست کشید و پشت گردنش و ماساژ داد..
از رو تخت بلند شدم و پشت سرش ایستادم..آروم برگشت و نگام کرد..
– نکنه هنوز تصمیمت و نگرفتی؟..
— بعدا درموردش حرف می زنیم..
-نه..هر چی که هست همین الان باید تکلیفش مشخص بشه..اگه به سلامتیت اهمیت میدی من حاضرم برگردم پیشت در غیراینصورت……
ساکت شدم که ابروهاش و انداخت بالا و چشماش و خمار کرد: بگو..ادامه ش…………
جدی تر از قبل سرم و انداختم بالا و تو چشماش زل زدم: در غیراینصورت همینجا می مونم و تا وقتی هم راضی نشی که از دید مثبت به زندگیت نگاه کنی هیچ وقت……….
پرید وسط حرفم و با خشم بازوهام و گرفت: حق نداری حرف از جدایی بزنی……و بلندتر گفت: فهمیدی؟..
تنم از صدای بلندش لرزید ولی خودم و نباختم: من جدی گفتم..

چند لحظه تو چشمام خیره موند..دستم و ول کرد و با 2 تا قدم بلند خودش و رسوند به تختم و مانتو و شالم و برداشت ..شال و انداخت رو موهام ..مات و مبهوت داشتم به حرکاتش نگاه می کردم که دستم کشیده شد سمت در….

– صبر کن ارشام..آرشام با تو َ م….آرشام..داری چکار می کنی؟..
بی بی با تعجب از تو درگاهه اشپزخونه به ما نگاه می کرد..
بی بی _ چی شده؟….رو به ارشام که داشت از تو جاکفشی کفشام و می اورد بیرون گفت: پسرم چرا…….
و قبل از اینکه جمله ش کامل بشه ارشام که کفشای من تو دستش بود سرش و بلند کرد و گفت: بی بی، به پری بگو لوازم دلارام و جمع کنه فردا یکی رو می فرستم بیاد ببره..

بی بی با تعجب به من نگاه کرد….منم که از حرکات تند و عصبی آرشام به جای اینکه ناراحت بشم برعکس خنده م گرفته بود شونه م و انداختم بالا….
این رفتارا از جانب آرشام جای تعجب نداشت..چون می شناختمش و می دونستم اگه به میلش کاری رو انجام ندم به زور متوصل میشه..
مانتوم و اروم داد دستم ..خودم و جلوش ناراحت و گرفته نشون دادم..قبل از اینکه از در برم بیرون رو به بی بی گفتم: بی بی قربونت برم شب اینجا تنها نمون برو پیش لیلی جون…..
با لبخند اومد سمتم..
از در بیرون و نگاه کردم، داشت می رفت سمت ماشینش..
بی بی _ دخترم الهی همیشه تو زندگیت خوشبخت و خوشحال باشی..داری میری خونه ی شوهرت؟..
به روش لبخند زدم و سرم و تکون دادم..صورتم و با مهربونی بوسید..نرم گونه ش و بوسیدم..اشک تو چشماش جمع شده بود..
قبل از اینکه خودمم احساساتی بشم ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت ارشام که تو ماشین نشسته بود و اینطرف و نگاه می کرد..
همونطور که می رفتم سمتش سرم و زیر انداختم و اخمام و کشیدم تو هم….
بالاخره راضیت می کنم..گرچه یه حدسایی می زنم..
************************
اسانسور طبقه ی دهم ایستاد و آرشام دستش و گذاشت پشت کمرم..جلوی یه در قهوه ای سوخته ایستاد و کلیدش و تو قفل چرخوند..
خیلی به خودم فشار اوردم که چیزی نپرسم؟..مطمئنا اینجا خونه ی خودشه ولی کنجکاوی بدجور بهم فشار اورده بود..
درو باز کرد و دستش و گذاشت پشتم ..اروم رفتم تو..همه جا تاریک بود که ارشام کلید برق و زد..نور لوسترای کوچیک و بزرگ اطراف و روشن کرد..
و اولین چیزی که چشمم بهش افتاد یه سالن نسبتا بزرگ با 2 دست مبل و صندلی سلطنتی شیک طلایی ..و یه پنجره ی بزرگ سمت راستم که توسط پرده ای از جنس حریرسفید ..و ساتن زرشکی و طلایی پوشیده شده بود..
و سمت چپ یه آشپزخونه ی نقلی و اپن که سرویس داخلش متشکل از رنگ های زرشکی و سفید بود..و رو به رو یه راهروی کوچیک که حدس می زدم اتاقا اونجا باشن..
گرمای دستش و رو کمرم حس کردم..محسوس خودم و کشیدم کنار و رفتم گوشه ی کاناپه نشستم.. و از پشت سر صدای نفسای عمیق و محکمش و شنیدم..داشت حرص می خورد..

اومد کنارم ایستاد نگاهش رو من بود و نگاهه من به میز وسط سالن..
— روزه ی سکوت گرفتی؟..از تو ماشین تا اینجا یه کلمه هم حرف نزدی..2 ساعته منتظرم بپرسی داریم کجا می ریم اما تو……..
و با یه نفس عمیق اومد و اروم کنارم رو دسته ی کاناپه نشست..بلند شدم و خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم و گرفت و نگهم داشت..صورتم و با اخم جمع کردم..حسابی از دستش دلخور بودم..

-آرشام ول کن دستم و..
خندید..
— روزه ت و شکستی؟..
نزدیک بود لبخند بزنم که صورتم و برگردوندم و گفتم: حوصله ندارم..
دستم و کشید و چون خودم و شل گرفته بودم افتادم رو پاش..خودش و سُر داد رو کاناپه و منو تو بغلش گرفت..هر کار کردم بلند شم نذاشت، با هر دو دستش قفلم کرده بود..
اروم گفت: حتی حوصله ی منو؟..
صدام با اینکه عصبی بود ولی از اونجایی که تو بغلش بودم کمی ناز هم چاشنیش شده بود..
-آرشــام..
یه دستش و اورد بالا و با یه حرکت شال و از رو سرم برداشت..پنجه هاش و تو موهام فرو برد و سرم و کج کرد سمت خودش اما از نیمرخ، چون نگاش نمی کردم..
زیر گردنم نفس کشید و ریز گفت: جانــم..

به خاطر گرمای اغوشش و بدتر از اون واژه ای که به زبون اورد احساس کرختی بهم دست داد..یه جورایی داشتم وا می دادم..ولی هنوز زود بود..
دستام و گذاشتم تخت سینه ش و اروم گفتم: نکن..
صداش رگه ای از خنده داشت..
— هنوز که کاری نکردم..
لبم و گزیدم..از گوشه ی چشم دیدم نگاش چرخید رو لبام..سریع ولشون کردم و صورتم و برگردوندم ولی از اونجایی که زورم بهش نمی رسید و موهام تو دستش بود بدون اینکه دردم بگیره تو یه حرکت صورتم و خم کرد سمت خودش..و چیزی نمونده بود لبام لباش و لمس کنه که سرم و تو یه میلیمتری صورتش نگه داشت..
از زور هیجان نفس نفس می زدم..مجبور شدم نگاش کنم..به اون یه جفت چشم سیاه که وجودم و تو خودش حل می کرد..

نگاش کامل یه دور تو صورتم چرخید و تو همون حالت زمزمه کرد: وقتی اومدم ببرمت..وقتی میگم زندگیمی..وقتی میگم صدای نفسات بهم جون میده و می خوام هر لحظه شاهدشون باشم، اینا یعنی چی؟..
سکوت کردم..نگاهش و محو چشمام کرد و گفت: دلم واسه گربه ی وحشیم تنگ شده بود..همونی که با نگاهه بی پرواش دل یه ادم سنگی رو اب کرد………
لباش و چسبوند به چونم و چشمام خود به خود بسته شد……………
— وقتی می خوام برگردی یعنی قبول کردم از نو شروع کنم..با تو..تو یه خونه ی جدید، با یه دنیای جدید..به دور از خاطرات تلخ گذشته…….
ریز چونه م و گاز گرفت..داشتم از حال می رفتم..خدایا………
— تو، قانون سفت و سخت ارشام و شکستی..

داشتم دیوونه می شدم..انقدری نفسام داغ و تند شده بود که تو گلومم علاوه بر لبام احساس خشکی می کردم….سرم و کشید عقب و تو چشمام نگاه کرد..هر دو با نگاهی مخمور و پر از خواهش….
دستام و که رو سینه ش بود حرکت دادم اوردم بالا و رو شونه هاش گذاشتم..این فاصله ی کم ….هیچ حد و مرزی بینمون نبود….فقط نگاههامون..لبا و حرارت دلامون..هر لحظه بیشتر اوج می گرفت….
و با زمزمه ی آخر آرشام، دیگه چیزی نمونده بود قلبم خودش و تیکه تیکه کنه و از سینه م بزنه بیرون………..
–دلم برات تنگ شده بود دلارام….
و یه مکث کوتاه …..با عطش سرم و کج کرد و لباش و به لبام فشار داد..نفس تو سینه م حبس شد..

دستام و اوردم پایین تا رو سینه ش..قلبش به قدری محکم می کوبید که یه لحظه ترسیدم..با اینکه چشمام خمار شده بود ولی نگاش کردم..چشماش و بسته بود..
تو بغلش محکم نگهم داشت و خوابوندم رو کاناپه .. روم خیمه زده بود و داشت با ولع لبام و می بوسید که یه لحظه از حرکت ایستاد….
لباش که از لبام کنده شد نگاش کردم..صورتش از درد جمع شد..تنش می لرزید..با درد از روم بلند شد و پایین پام، رو زمین زانو زد..دستش رو قفسه ی سینه ش بود و رو به زمین خم شده بود..

با ترس کنارش زانو زدم و چندبار صداش زدم ولی اون زیر لب فقط ناله می کرد..صورتش و نمی دیدم..
با ناله ی بلندی که کرد ترسم بیشتر شد دستش و لب کاناپه گرفت و شنیدم که با خس خس گفت: ق..قرص..قرصام……….

مغزم که تا اون موقع از سرما و وحشت قفل کرده بود به کار افتاد و دستم و تو جیب شلوارش فرو بردم….لعنتی پس کجاست؟..گریه م گرفته بود.. دست و پام و گم کرده بودم..
تو جیب سمت چپش بود..قوطی رو بیرون اوردم و یکی از توش برداشتم..ازش خواستم دهنش و باز کنه..
به زور لباش و از هم باز کردم و قرص و گذاشتم زیر زبونش….قوطی قرصاش و گذاشتم رو کاناپه و صورتش و نوازش کردم..خیس عرق بود..از سرمای بدنش حالم بدتر شد….

کم کم رنگ به صورتش برگشت ولی هنوز تنش یه کم سرد بود..با صدایی که از بغض خفه بود گفتم: آرشام خوبی؟..درد نداری؟..
با بی حالی سرش و تکون داد و خواست لبخند بزنه ولی از درد لباش جمع شد..با اون حال صداش جوری بود که نشون بده حالش بهتره و می دونستم اینجوری می خواد حواس منو پرت کنه تا از نگرانی در بیام..
ولی من همه ی هوش و حواسم به صورت رنگ پریده و چشمای سرخش بود..
بریده بریده گفت: اون شب..تو کلبه..وقتی باهم بودیم..خیلی جلوی خودم و گرفتم..تا تو..چیزی نفهمی……
به سرفه افتاد ..پشتش و ماساژ دادم..یه کم بهتر شد و با یه نفس عمیق ادامه داد: ولی.. وقتی از کلبه رفتی بیرون..دیگه نتونستم..خودم و رسوندم لا به لای درختا……..
تو چشمای خیسم نگاه کرد .. با لبخندی که درد و غم ِ تو سینه ش و فریاد می زد گفت: از یه رابطه که جزوی از زندگی ِ هر زن و شوهری ِ محرومم..چطور می خوای کنارم بمونی؟..

اشک می ریختم اما نه با صدای بلند..ساکت و اروم..خزیدم تو بغلش و سرم و گذاشتم روسینه ش..
– تو خوب میشی آرشام..فقط باید عمل کنی تا…….
— دلارام.. به همین آسونی نیست..اگه قلبم به درمان پاسخ مثبت بده امکان عمل هست..اگه وضعیتم همینطور بمونه چی؟..
-نه آرشام..همین که به زندگیت امید داری یعنی نصف راه و رفتی..بقیه ش دست خداست..اگه ما الان کنار همیم اونم بعد از این همه سال و بعد از این همه مشکلات، فقط به خاطر اینه که خدا دوسمون داشت….حالا که اینجا رسیدیم داریم امتحان پس میدیم..همه ی عاشقا بالاخره یه روز مورد آزمایش قرار می گیرن و مهم اینه که همو تنها نذارن……….

سرم و بلند کردم و با صورت خیس نگاش کردم……..
-یادته؟..قبل از خداحافظی تو خونه ی عمومحمد و بی بی بهم چی گفتی؟..گفتی هر چیزی یه بهایی داره، بهای خوشبختی رو هم باید بپردازیم….الانم داریم همینکارو می کنیم..5 سال انتظار کشیدیم و بالاخره همدیگه رو پیدا کردیم..من این 5 سال دوری رو میذارم پای امتحانی که خدا خواست ازم بگیره تا بفهمه تا چه حد صبور وعاشقم….تو الان میگی داری مجازات میشی و این درد تقاص کارای گذشته ت ِ ، ولی نیست..آرشام خدا اگه قرار بود تقاص چیزی رو ازت پس بگیره توی این 5 سال اینکارو کرده..ولی حالا می خواد بهت یه زندگی ِ دوباره بده..این بیماری اخر این قصه رو رقم نمی زنه ارشام..

سرم و به سینه ش گرفت و روی موهام و بوسید..
— اینجوری که حرف می زنی یه کمم به فکر قلب ِ من باش..جنبه نداره..
میون اشک لبخند زدم..اروم و مردونه خندید..
–قول میدی بمونی؟..
-قول میدم..
–قول میدی تا اخرش تنهام نذاری؟..
-قول میدم..
–قول میدی پرستارم باشی؟..
خندیدم: قول میدم..
خندید: منم قول میدم..

سرم و بلند کردم..نگام که تو چشمای خندونش افتاد طاقت نیاوردم و زیر چونه ش و بوسیدم..
– چه قولی؟..
تو چشمام نگاه کرد..لباش و اورد جلو .. چشمام و بستم..پشت پلکام و بوسید و قبل از اینکه بازشون کنم صداش و شنیدم: زندگی رو به هردومون برمی گردونم..
خندیدم..نگاش کردم..چشماش و خمار کرد و با یه لحن ِخاص، اروم گفت: پاشو بریم تو اتاق..

لبخندم و خوردم و با تعجب نگاش کردم..با لبخند گفت: نترس، اینبار سعی می کنم زیاد هیجان زده نشم..
با لبخند چپ چپ نگاش کردم..گونه م و بوسید و تو گوشم گفت: می دونی چقدر حسرت این لحظه ها رو کشیدم؟..که بازم تو رو کنار خودم داشته باشم و هر شب اخرین صحنه پیش چشمام نگاهه خاکستری و شیطون تو باشه….دلارام من همچین ادمی نبودم..یه روزی بود که حتی نمی دونستم احساس چیه؟..
با شیطنت زیر گوشش گفتم: الان چی؟..
آروم ولی جدی از جاش بلند شد و دستم و گرفت………..
— می تونی خودت ببینی..

خندیدم..دستش و دور کمرم حلقه کرد..داشت می رفت سمت همون راهرو..که بعد فهمیدم اتاقا اونجان..
3 تا اتاق..که اتاق آرشام، یا بهتره بگم همون اتاق خوابمون، از اون 2 تا بزرگ تر بود..یه تخت دو نفره که رنگ بندیش طلایی و مشکی و سفید بود همرنگ پرده ها ..و یه تخت دو نفره ی سلطنتی که با میز آینه و عسلی و کمد ست ِ طلایی بود..
خونه 2 تا سرویس بهداشتی داشت..یکی تو اتاق خواب ما و یکی هم تو راهرو قسمت ورودی….
*******************************
از صدای دوش آب، اروم لای پلکام و باز کردم..قبل از اینکه اطرافم ونگاه کنم به چشمام دست کشیدم..
تو جام نیمخیز شدم ..یه نگاه به خودم و یه نگاهه کوتاه به اتاق انداختم..تنم ب*ر*ه*ن*ه بود و ملحفه از روم کنار رفته بود..اروم کشیدمش رو خودم و بالای سینه هام نگه داشتم..لباسام افتاده بود پایین تخت..با یاداوری اتفاقات دیشب لبخند زدم..
صدای قفل در حموم و شنیدم..تو جام دراز کشیدم و نگام و دوختم به در که آرشام اهسته بازش کرد و اومد تو اتاق..
یه حوله ی سفید دور بدنش پیچیده بود..یه حوله ی کوچیک هم انداخته بود رو موهاش..
با یه حض خاصی زل زده بودم بهش ..اول متوجه نشد بیدارم، حوله رو که از رو سرش برداشت و رفت سمت آینه از تو اینه که رو به روی تخت بود نگاش افتاد به من..
با لبخند گفتم: صبح بخیر..
با همون لبخندی که دلم واسه ش ضعف می رفت، در حالی که می اومد سمتم گفت: صبح تو هم بخیر..خیلی وقته بیدار شدی؟..
-نه، همین الان..
نگام و رو بالا تنه ش و سینه های عضلانیش چرخوندم و تو چشماش زل زدم که دیدم یه تای ابروش و داده بالا و مرموز داره نگام می کنه..
کنارم نشست و رو ارنج راستش دراز کشید..تره ای از موهام و تو دستش گرفت و ناز کرد..
— به چی خیره شدی؟..
شیطون خندیدم: به شوهرم..
سرش و اروم اروم تکون داد و بهم نزدیک تر شد: نگفتم به کی، گفتم به چی؟..
خندیدم و هیچی نگفتم..صورتش و تو قوس گردنم فرو کرد و بوسید..بوی شامپویی که به موهاش زده بود تو دماغم پیچید..بوش خوب بود….
حینی که سرش و گذشته بود رو سینه م گفت: یادمه اون موقع ها وقتی نگات به بالا تنه م می افتاد سریع می دزدیدیش..می گفتی به این چیزا عادت نداری، یادته؟..
با لبخند سرم و تکون دادم..با پشت انگشتاش صورتم و ناز کرد……….
— یادته گفتم باید بهش عادت کنی؟..
خندیدم: یه چیزی بپوش سرما می خوری..
به پهلو خوابید ولی هنوز سرش رو سینه م بود..
کج شد و سر شونه م و بوسید: منبع گرمای تنم همینجاست..
فقط نگاش کردم..هر دو تو سکوتی که از جانب لبامون بود ولی چشمامون کلی حرف واسه گفتن داشتن..

از رو تخت بلند شد و در حالی که می رفت سمت کمدش گفت: و اینو هم خوب یادمه که صبحونه هات و دوست داشتم..
با همون لبخند تو جام نمیخیز شدم و گفتم: الان اماده می کنم..
— عجله ندارم، برو یه دوش بگیر..
– ولی با خودم لباس نیاوردم..
به کمدش اشاره کرد..با لبخند سرم و تکون دادم..

رفتم سمت حموم و یه دوش مختصر گرفتم و اومدم بیرون….موهام خیس بود اما حال سشوار کشیدن نداشتم، با حوله بستمشون ..
مجبور شدم یکی از پیراهنای آرشام و بپوشم ..یه پیراهن آستین بلند مردونه ی کرمی..انقدری بلند بود که تا یه وجب زیر باسنم می رسید..از قصد این و انتخاب کردم تا دیگه شلوار نپوشم..
تو سالن نشسته بود، من و که دید بلند شد ..یه بلوز استین کوتاه سفید تنش بود با یه شلوار گرمکن مشکی..موهای خوش حالتش و زده بود بالا ولی چند تار از جلو افتاده بود رو پیشونیش..

با دقت سرتا پام و از نظر گذروند..لباس تو تنم زار می زد..می دیدم می خواد بخنده ولی جلو خودش و می گرفت..
– آره بخند..شدم عین بچه هایی که ه*و*س می کنن لباس بزرگتراشون و بپوشن..
خندید..اومدم طرفم و کمرم و بغل کرد..راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت: ولی جدی بهت خیلی میاد..
با لبخند سرم و به شونه ش تکیه دادم..صبحونه رو حاضر کردم و کنارهم خوردیم..
که به جرات می تونم بگم بعد از این همه سال بهترین صبحونه ای بود که به عمرم می خوردم..با آرامش، در کنار کسی که با حضورش به زندگی ِ غم زده م رنگ و بوی تازه ای بخشیده بود..

داشتم میز و جمع می کردم که گفت: راستی امیر و پری زمان جشنشون و مشخص کردن..
-جدی؟!..پس چرا پری چیزی بهم نگفت؟..
— خودمم دیروز عصر فهمیدم..اونجا که بودن شنیدم، حتما بهت میگه..
– حالا کی هست؟..
— 2 ماهه دیگه..
با لبخند سرم و تکون دادم..
چند بار رو زبونم اومد حرفی که تو دلم بود و ازش بپرسم ولی هر بار تردید افتاد به جونم..
خودشم فهمید یه چیزیم هست….ظرفا رو گذاشتم تو سینک که کنارم ایستاد و گفت: دلارام چیزی می خوای بگی؟..
حالا که خودش پیش قدم شده بود دل و زدم به دریا ..
– می خواستم ازت بپرسم این مدت، منظورم به این 5 سال ِ که از هم دور بودیم….چه اتفاقایی افتاد؟..یعنی راستش کلی سوال دارم که ازت بپرسم..از شایان..ارسلان..خانواده ی امیر …….
نفس عمیق کشید و به لب کابینت تکیه داد: اگه بخوام همه رو با جزئیات برات بگم زمان می بره..یه کم بهم فرصت بده..
با لبخند کمرنگی نگام و از روش برداشتم و شیر آب و باز کردم..
اومد و کنارم ایستاد..یه کم سمتم مایل شد و اروم گفت: یه روز مو به مو همه رو واسه ت تعریف می کنم..باشه؟..
نگاش کردم..لحن و نگاهش اروم بود….با لبخند سرم و تکون دادم..
با اینکه عجله داشتم همه چیزو بدونم ولی دوست نداشتم مجبورش کنم..

عصر پری همراه امیر وسایل و لباسام و اوردن..بعلاوه یه جعبه رولت شکلاتی..
ظاهرا پری هم از وجود آپارتمان آرشام بی خبر بود ..
قرار شد شام و پیشمون بمونن..
داشتم با کمک پری وسایلم و تو اتاق جا به جا می کردم که رو کرد بهم و گفت: اتاق خوابتون محشره..معلومه شوهرت خوش سلیقه ست..
با لبخند سرم و تکون دادم و گیره ی لباس و از رو تخت برداشتم..
– این چیزا مهم نیست..مهم اینه که بالاخره بعد از این همه کشمکش و دردسر من و آرشام تونستیم زیر یه سقف کنارهم باشیم..
— اوهوم..برات خوشحالم دلی، واقعا لیاقت این خوشبختی رو داری..شاید هر کس دیگه ای جای تو بود این 5 سال و دووم نمیاورد و بازم ازدواج می کرد، مخصوصا با این همه حرف که مردم واسه ادم در میارن نخوادم مجبوره..
– شاید زنایی با «مشکلات» من تعدادشون زیاد نباشه ولی مشابه ش فراوونه..زنایی که با صبر و استقامتشون زبانزدن..

پوشه ی دست نوشته هام و گذاشت رو میز و گفت: با رمانت می خوای چکار کنی؟..
لبخند زدم .. پوشه رو از روی میز برداشتم و گذاشتم تو کشوی پایین کمد..
– ادامه ش میدم..ولی الان نه..
— چرا؟!..
– این رمان داستان سراسر تلخی ها و شادی های زندگی من وآرشام ِ ، باید واسه پایانش یه برنامه ریزی درست و حسابی بکنم..
— پس چون از روی واقعیته نمی خوای هول هولکی تمومش کنی..
– دقیقا….راستی بی بی چکار می کرد؟..
— همه ش یه شب پیشش نبودیا..مثل همیشه..
– از اینکه تنهاش گذاشتم ناراحت شدم ولی خب…….
— تو الان دیگه زندگی خودت و داری..من و مامی هم که قرار نیست تنهاش بذاریم..
– می دونم..بابت همینم یه دنیا ازتون ممنونم..همیشه گفتم بازم میگم که تو و مادرت هیچ وقت نذاشتید من و بی بی احساس تنهایی کنیم..
— نه دیگه نداشتیم..ما هم تنها بودیم این به اون در..درسته اقوام و فامیلا اطرافمون بودن ولی می دونی که زیاد باهاشون رفت و امد نداریم هر کی سرش به کار خودش گرمه ..

در کمد و بستم وبه لباسم دست کشیدم..
– دستت درد نکنه پری امروز خیلی واسه م کمک بودی، همه چیز مرتب شد..دیگه بریم به فکر شام باشیم..
خندید..
— عیبی نداره یه جا جبران می کنی..
با لبخند سرم و تکون دادم و حینی که می رفتیم سمت در گفتم: باشه تو عروسیت با ابکش واسه ت اب میارم..
— همین؟..
– دیگه وُسعَم تا همینقد ِ ..
خندیدیم و رفتیم بیرون….آرشام و امیر تو پذیرایی نشسته بودن….
شام کباب تابه ای و برنج زعفرونی درست کردیم….آرشام هنوزم مثل قدیما سر غذا کم حرف می زد و جدی غذاش و می خورد .. بیشتر ترجیح می داد شنونده باشه..
اون شب از زبون امیر شنیدم که بیتا فردا بر می گرده شمال ..
دختر بدی نبود و حالا که همه چیز و در مورد ارشام بهم گفته بود حس می کردم اون احساس منفی رو دیگه نسبت بهش ندارم..
«چقدر بیان اتفاقات می تونه یه عمل درست و حساب شده باشه که خیلی راحت از یکسری سوتفاهمات جلوگیری کنه»..

بعد از شام پری میوه های شسته شده رو از تو یخچال اورد بیرون تا بچینه تو ظرف ..
می دونستم آرشام قهوه رو تلخ دوست داره، قبلا از بتول خانم در موردش شنیده بودم.. قهوه ی اماده شده رو ریختم تو فنجونا….و نمی دونستم آرشام کنار اپن ایستاده..
پری_ دلی، چاقوهای میوه خوریتون کجاست؟..
– نمی دونم….شاید تو یکی از این کابینت بالاییا باشه یه نگاه بنداز..
و درست تو همون کابینتی بود که من کنارش ایستاده بودم..یه لحظه حواسم نبود در کابینت بازه یهو برگشتم که سرم محکم خورد به لب تیزش و….آخ..
پری_ وای…..
آرشام_ دلارام …..
دستم و محکم گذاشتم رو سرم..می دونستم فقط یه خراش کوچیکه چون لبه ش اونقدرام تیز نبود ولی در اثر ضربه هم درد می کرد و هم یه کوچولو می سوخت..
دست آرشام دور مچم حلقه شده بود و سعی داشت روی زخم و ببینه که گفتم: چیزی نیست آرشام، فقط یه خراش ِ ساده ست بعد از تصادف یه ضربه ی کوچیک که به سرم می خوره سریع………….
یک دفعه مغزم مثل موتور شروع به کار کرد و فهمیدم که نباید از موضوع تصادفم چیزی می گفتم ..

لبم و محکم گزیدم..و دیدم که دست آرشام از دور مچم شل شد..
پری با فاصله از ما کنار میز وایساده بود و امیر با شنیدن سر و صدامون اومده بود تو آشپزخونه..

زل زدم تو نگاهه سرگردون آرشام که علاوه بر تعجب حالا اخماش و هم حسابی کشیده بود تو هم..
چشماش و باریک کرد و گفت: تو چی گفتی؟..
هول شده بودم..من من کنان برگشتم پشتم وبهش کردم..اصلا حرکاتم دست خودم نبود..
– هـ..هیـ..هیچی..من که…..
بازوم و گرفت و با شدت برم گردوند..و تا برگشتم باهاش رخ به رخ شدم و نفسای داغ و عصبیش تو صورتم پخش شد..
صداش بلندتر از حد معمول بود..
— دلارام راستش و بگو..تو تصادف کردی؟…..
لبام می لرزید..خواستم یه چیزی بگم که امیر مداخله کرد و گفت: ارشام آروم باش من برات…..
ارشام که نگاش تو چشمای من قفل شده بود، دست چپش و بلند کرد و گفت: هیچ کس جز خودش قرار نیست چیزی رو واسه م توضیح بده….و نرم تکونم داد و گفت: قضیه ی تصادف چیه؟..

اب دهنم و قورت دادم تا بغضم و همراهش رد کنم ..لبای خشک شده از استرسم و با نوک زبونم خیس کردم..
– من..خب راستش..آرشام….
نمی دونستم باید از کجا و چطوری واسه ش توضیح بدم که قلبش اذیت نشه..
آرشام برگشت و با همون جدیت تو صداش، رو به پری و امیر گفت: شما برید تو هال، من و دلارام تا چند دقیقه دیگه میایم..
تو چشمای پری تردید و دیدم ولی امیر سرش و تکون داد و پری رو با خودش برد بیرون..
آرشام خیلی اروم دستش و از دور بازوم برداشت و بدون اینکه نگام کنه رفت رو صندلی نشست….
بدون هیچ حرفی رو به روش نشستم..سکوت کرده بود و از تو نگاهه خیره و اخمای درهم و فک منقبض شده ش می خوندم که خیلی داره خودش وکنترل می کنه تا چیزی نگه….
مطمئنا واسه مردی با خصوصیات اخلاقی ِ آرشام قبول این پنهون کاری و مخصوصا علتش که تنها برای ما موجه بود می تونست سخت باشه….
اروم اروم همه چیزو واسه ش تعریف کردم..ولی بازم مهم اصل قضیه بود که ..مجبور شدم بگم….اینکه به خاطر خودش حرفی نزدیم..
وقتی اینو شنید همچین با خشم از رو صندلی بلند شد که قلبم ریخت..

عصبی تو موهاش دست کشید..صداش بم شده بود..
— اخه چرا دلارام؟..چطور مسئله به این مهمی رو از من پنهون کردی؟..
– من فقط…..
— بسه..بسه دیگه ادامه نده…..
نفس عمیق کشید و به میز تکیه داد..
سعی کردم اروم و منطقی باهاش حرف بزنم..
-آرشام من همه چیزو واسه ت تعریف کردم ولی اون موقع با اون وضعیتی که داشتی بهشون حق بده..تو تازه بهوش اومده بودی شاید اگه………
با بغض سکوت کردم..
نگاهش از تو چشمام اروم کشیده شد سمت پیشونیم….و یه مکث کوتاه….
اومد طرفم..سرم و بالا گرفته بودم و نگاش می کردم که دستش و اورد بالا و با سر انگشت، گوشه ی پیشونیم و لمس کرد..
صداش هنوزم گرفته بود..
— تو 3 روز بیهوش بودی اونم تو همون بیمارستانی که من بستری بودم اونوقت….
سکوت کرد و لباش و رو هم فشار داد..دستش و تو دستم گرفتم و از رو صندلی بلند شدم..

با لبخند مات رو لبام نگاش کردم و گفتم: الان جز یه زخم خیلی کوچیک اونم لا به لای موهام چیزی ازش مشخص نیست….تو هم منو درک کن آرشام..همه ش فکر می کردم تو از موضوع باخبری..امید داشتم میای تا منو ببینی، اما نیومدی….با این وجود حال روحیم بدتر شد..جسمی مشکلی نداشتم ولی روحا اسیب دیده بودم..تا قبل از اینکه حقیقت و بفهمم روز و شب نداشتم از زمین و زمان بریده بودم ولی حالا…….

از رو اپن اونطرف و نگاه کردم..پری و امیر اونجا نبودن..یا بهتره بگم تو قسمتی نبودن که تو دیدرس ما باشن…..
با لبخند تو چشماش نگاه کردم ..با حلقه ی دستام دور کمرش اخماش نرمک نرمک از هم باز شد ولی هنوزم جدی بود..
– حرفای دیشبمون و یادت میاد؟.. قرار شد گذشته رو فراموش کنیم و زندگیمون و از نو بسازیم..همه چیز و همون دیشب که منو اوردی تو خونه ت به دست خاطره هام سپردم..یه سری خاطرات تلخ وشیرین گوشه ی دفتر زندگیمون……..
گرمی دستش و پشتم حس کردم و با لبخندی که حالا پررنگ رو لبام خودنمایی می کرد اروم و با حرکاتی عشوه گرانه نثار مردی که روحا و جسما می پرستیدمش زمزمه کردم: از حالا به بعد قلم سیاه تقدیر رو میندازیم تو دورترین گوشه از خاطراتمون و با قلمی خط به خط سرنوشتمون رو می نویسیم که مرکبی از عشق باشه و صفحه ای از برگ، برگ ِسفید زندگی……
صورتش و به صورتم نزدیک کرد..با عجز وعطش تو صداش، ملتهب و داغ زیر گوشم گفت:بیخود پایبندم نکردی..دلارام مـ………..
و با صدای بلند و شوخ امیر از تو سالن جمله ش نیمه کاره موند..
امیر _ اهای صابخونه، مهمون دعوت می کنی اونوقت خودتون میرید تو اشپزخونه پچ پچ می کنید نمی گین احیانا به مهموناتون بر بخوره؟..بابا همه جوره ش و دیده بودیم الا این یه قلم و…….
و صدای خنده ی پری که نفهمیدم امیر چی بهش گفت که دو تایی بلند زدن زیر خنده..
آرشام که حالا یه لبخند کمرنگ به لب داشت از همون فاصله ی نزدیک بدون اینکه یه میلیمتر منو از خودش دور کنه با یه شیفتگی خاص تو نگاش تک، تک اجزای صورتم و از نظر گذروند و گفت: قول میدی از این به بعد توی هر زمان از زندگی مشترکمون و تحت هر شرایطی چیزی رو از من پنهون نکنی؟..
چشمام و خمار کردم و ریز گفتم: قول میدم اونم از نوع زنونه ش..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش..
– تو چی؟….قول..اونم مرد و مردونه..
لبخندش یه کم رنگ گرفت و سرش و تکون داد: می تونی رو قولم حساب کنی..

با لبخند نگاش کردم..دستاش و گرفتم و خواستم ازش جدا شم که نذاشت..
– دیگه بریم پیششون..بده یه وقت میان می بیننمون..
— تو خونه ی خودمونم نمی تونیم راحت باشیم؟..
خندیدم: با وجود مهمون که نمیشه..
همونطور که خیره نگام می کرد حلقه ی دستاش شل شد .. خواستم برگردم سمت سینی قهوه ها تا عوضشون کنم یه دفعه نرم صدام زد و تا برگشتم طرفش ……
گرمی لباش و رو لبام حس کردم..شاید واسه 3 ثانیه بیشتر طول نکشید ولی همون کافی بود تا قلبم و به تب و تاب بندازه..
بعد از اون منی که تو شوک بوسه ش بودم و با یه نگاه خاص تو اشپزخونه تنها گذاشت و رفت….
به خودم که اومدم با لبخند برگشتم..
به رفتار اخیرش فکر می کردم….با اخلاق و خصوصیات گذشته..و در عوض پر از احساس….
شاید باور کردنش واسه کسی که اون و نمی شناسه سخت باشه اما منی که حتی روحا باهاش زندگی کردم می تونم با ذره ذره ی وجودم احساس همراه با غرور ِ توی رفتارش و درک کنم و بگم که چقدرمی خوامش..
یاد زخم روی پیشونیم افتادم..حسش نمی کردم..
بهش دست کشیدم و از تو در یکی از کابینتا که شیشه ش از جنس اینه بود صورتم و نگاه کردم..
همونطور که فکر می کردم.. فقط یه خراش کمرنگ..
*********************************
فقط چند روز به جشن عروسی پری و امیر مونده بود..
خداروشکر آرشام طی این 2 ماه دقیق و منظم درمانش و شروع کرده بود..یه وقتایی که قلبش درد می گرفت از طریق قرص اروم می شد..خوشبختانه همیشه قرصاش و همراهش داشت..
اصرار من برای اینکه تا سلامتیش و کامل به دست نیاورده دیگه پشت فرمون نشینه هم بی نتیجه موند..اون در همه حال کار خودش و می کرد..

و حالا هر 4 نفرمون واسه خرید اومده بودیم بیرون و پری یکی یکی فروشگاهها رو زیر پا می ذاشت..
من و آرشام تو یکی از پاساژا داشتیم قدم می زدیم و امیر و پری هم رفته بودن وسایل عروس و انتخاب کنند..
دوست نداشتیم تو کارشون دخالت کنیم واسه همین تنهاشون گذاشتیم..
آرشام_ تو نمی خوای چیزی بخری؟..
– مثلا چی؟..
به ویترین یکی از مغازه ها نگاه کرد و گفت: مثلا لباسی چیزی..
– لباس که دارم..
–اگه یکی دیگه هم بخری چیزی میشه؟..
و دستم و گرفت و کنار خودش نگه داشت..با چشم به ویترین مغازه اشاره کرد و گفت: این چطوره؟..
به لباسی که مدنظرش بود نگاه کردم..یه پیراهن مجلسی سفید صدفی که تا قسمت کمر تنگ بود و از اونجا به پایین یه کم گشاد می شد .. رو کمرش یه زنجیر ظریف نقره ای هم کار شده بود که از قفلش خیلی خوشم اومد طرح یه گل رز بود.. سرتاسر لباس سنگ کار شده بود که زیر لامپای ویترین جلوه ی خاصی داشت..
و جالب تر از اون اینکه دامنش دنباله داشت و یه کم رو زمین کشیده می شد..تو یه جمله فوق العاده بود..
لبخند و که رو لبام دید، دستم که تو دستش بود کشید و رفتیم تو مغازه..فروشنده یه خانم نسبتا جوون بود که با روی خوش ازمون استقبال کرد..
لباس و پرو کردم تن خورش حرف نداشت ..تقه ای به در اتاقک خورد بدون اینکه بازش کنم گفتم: بله..
و صدای آرشام و شنیدم: دلارام باز کن درو..
خوشبختانه زیپ لباس از بغل بود و می تونستم راحت بازش کنم..
– صبر کن یه چند لحظه..
داشتم از تنم درش میاوردم که گفت: بازکن کارت دارم..

تند لباس و در اوردم و مانتوم و گرفتم جلوم..قفل و باز کردم…..اما درو کامل باز نکرد فقط دستش و دیدم که یه پیراهن نقره ای و خوش رنگ رو جلوم گرفت و گفت: اینو هم بپوش..
از دستش گرفتم و درو بستم..لباس وگرفتم جلو..رو قسمت یقه ش حریر نقره ای کار شده بود و بلندیش تا مچ پام می رسید..جنس پارچه از ساتن نقره ای بود که یه گل بزرگ رو بند سمت چپ شونه م کار شده بود..
تنم که کردم ازش خیلی خوشم اومد…….ولی بازم اون سفید صدفی ِ رو بیشتر دوست داشتم..لباسام و پوشیدم و رفتم بیرون..
با لبخند گذاشتمشون رو میزو گفتم: خوب بودن….
فروشنده _ هر دو رو براتون بسته بندی کنم؟..
لب باز کردم بگم نه فقط یکیش، که آرشام پیش دستی کرد و به جای من جواب داد: بله هر دو رو می بریم..
با تعجب نگاش کردم و اروم گفتم: نه لازم نیست فقط همون که سـ…..
سرش و تکون داد و جدی گفت: تو کاریت نباشه فقط بپوش..

از لحن بامزه ش خنده م گرفت، در عین حال که مغرور بود می تونست مهربونم باشه..
دیگه چیزی نگفتم..از مغازه که اومدیم بیرون گفت: اون نقره ای َ رو واسه عروسی بپوش..
رک گفتم: ولی من از سفید ِ بیشتر خوشم اومد..
— نقره ای ِ واسه جشن امیرشون مناسبه لااقل یه شال روش می خوره..
– نگران شالش نباش با یه حریر سفید ستش می کنم..
— دلارام با من یک بر دو نکن میگم نقره ای ِ بگو چشم..
– مگه قرار نیست من بپوشم؟..خب منم میگم سفید ِ خوشگل تر ِ .. اگه قرار بود نقره ای َ رو بپوشم چرا اون یکی رو هم باهاش خریدی؟..
— چون دیدم ازش خوشت اومد، ولی جای اون لباس تو این عروسی نیست..
– پس کجاست؟!..
جوابم و نداد و گفت: تو اینبار به سلیقه ی من لباس بپوش دفعه ی بعد به عهده ی خودت، باشه؟..
یه کم فکر کردم..خیلی اصرار می کرد..خب حرفی نیست اونم شوهرم ِ جا داره تو بعضی موارد نظرش و بگه ولی تحمیل نکنه….گرچه دلیل مُصر بودنش و نمی فهمیدم اما از پیشنهادش بدمم نیومد..

فقط سرم و تکون دادم….اطرفش و نگاه کرد وگفت: طبقه ی پایین یه رستوران هست ناهار و همونجا می خوریم..
– باشه فقط پری و امیر چی؟..
— نگران اونا نباش حتما تا الان یه جا سرشون گرم شده..

رفتیم تو رستوان نشستیم و هردومون سفارش کباب دادیم….و بعد از چند دقیقه سفارشمون و اوردن.. وای چه لیموترشای درشتی..اب 2 تاش و رو غذام خالی کردم.. آرشام_ دلارام داری چکار می کنی؟.. دستم که از اب لیمو، ترش شده بود و زبون زدم و ابروهام و از مزه ی ترشش جمع شد: وای آرشام من میمیرم واسه اب لیموی تازه.. ظرف لیمو رو از جلوم برداشت و گفت: با شکم خالی ضعف می کنی نخور.. ته مونده ی لیمو رو با ولع زیر نگاهه سنگین آرشام خوردم..بو و ظاهر کبابا وسوسه برانگیز بود..با اینکه گرسنه م بود ولی نمی دونم چرا تا اولین قاشق و گذاشتم دهنم حس کردم دل و روده م داره از حلقم می زنه بیرون و قبل از هر چیز جلوی دهنم و گرفتم و از پشت میز بلند شدم.. از همون اول که اومدیم تو رستوران از رو تابلویی که سمت چپمون بود فهمیده بودم دستشویی کجاست، سریع دویدم سمتش و درو بستم.. انقدر به صورتم اب زدم تا از حالت تهوعم کم شد.. آرشام از پشت در صدام می زد..با یه نفس عمیق درو باز کردم چشماش که به صورت رنگ پریده م افتاد با نگرانی اخماش و جمع کرد و گفت: دلارام چت شد یهو؟.. فقط اروم گفتم خوبم…..دست راستش و دور کمرم حلقه کرد.. جلو مردم صورت خوشی نداشت ولی آرشام تموم حواسش به من بود که از زور بی حالی نقش زمین نشم.. گرچه بهتر شده بودم اما حس تو تنم نبود..

آرشام_ بهت گفتم با شکم خالی ترشی نخور ولی هنوزم مثل قدیما لجبازی.. هیچی نگفتم و سرم و به شونه ش تکیه دادم..غذاهامون که دست نخورده مونده بود و بسته بندی کردیم و برگشتیم تو ماشین.. سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و بهش نگاه کردم: بریم پیش بی بی؟.. حینی که ماشین و روشن می کرد جدی گفت: اول میریم بیمارستان.. – نه..خواهش می کنم ارشام حالم خوبه.. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: رنگ به صورت نداری کجا حالت خوبه؟.. – زیاد راه رفتم فشارم افتاده الان بهترم..بریم دیگه.. سکوت کرد .. تموم حواسش و داد به جاده..کمی جلوتر نگه داشت و رفت تو یه فروشگاه و چند لحظه بعد با یه اب میوه و شکلات و کیک برگشت.. پاکت و گذاشت تو بغلم و گفت همه ش و باید بخوری وگرنه از خونه ی بی بی خبری نیست.. خوشحال از اینکه نمی ریم بیمارستان سرم و تکون دادم..به زور فقط تونستم ابمیوه رو بخورم..ولی با اخم و جذبه ای که ارشام نشونم داد یه کم از شکلات رو هم خوردم.. حالم خیلی بهتر شده بود دیگه حالت تهوع نداشتم.. ***************************** آرشام واسه بی بی هم غذا گرفته بود..ولی بین راه بهش زنگ زدن که باید بره.. گفته بود یه شرکت تجاری داره که امیر هم تو سهامش شریکه.. کنار بی بی نشستم و سفره رو پهن کردم..منی که فکر می کردم حالم بهتره و می تونم غذام و بخورم با دیدن کباب و بوش که تو دماغم پیچید باز دویدم سمت دستشویی…. انقدر عق زدم که جون نداشتم راه برم..با حال زار از دستشویی اومدم بیرون که بی بی رو نگران جلوی خودم دیدم: خدا مرگم بده دخترم چت شد؟.. – خدا نکنه بی بی..هیچی بیرونم که بودیم همینجور شدم فک کنم فشارم افتاده.. نشستم و به پشتی تکیه دادم..دیدم بی بی هیچی نمیگه..نگاهش کردم.. جلوم ایستاده بود و یه جور خاصی نگام می کرد.. – چی شده بی بی؟.. رو به روم نشست و دست سردم و گرفت.. — بی بی فدات شه مادر، چند وقته حالت بهم می خوره؟.. مردد گفتم: والا تهوع که الان یکی دو روزه دارم ولی امروز دیگه نتونستم جلو خودم و بگیرم..چطور بی بی؟.. — عقبم انداختی؟.. منظورش و فهمیدم..سرم وتکون دادم و گفتم: اره 3 هفته ای میشه.. ولی به نظر خودم طبیعی بود اخه قبلا هم گاهی عقب مینداختم..حتی یه بار رفتم پیش دکتر که گفت مشکلات عصبی، استرس و اضطراب و حتی اختلال تو غذا خوردنمم می تونه باعثش باشه.. لبخند و رو لبای بی بی دیدم…. و با ذوقی که تو صداش بود بغلم کرد و گفت: الهی قربون دختر گلم بشم که داره طعم مادر شدن و می چشه..خدایا شکرت که زنده موندم و این روز و دیدم.. من که گیج و منگ تو بغل بی بی بودم گفتم: بی بی چی گفتی؟.. نگام کرد و با نم اشکی که تو چشماش جمع شده بود گفت: فردا اول وقت برو واسه ازمایش مادر تا خیالمون راحت شه..نشونه های حاملگی رو داری دخترم….. با تعجب داشتم کلمه به کلمه حرفای بی بی رو واسه خودم تجزیه و تحلیل می کردم.. حاملگی؟!..من؟!…. یعنی….من و آرشام داریم….وای خدا…. با ذوق دستای بی بی رو فشار دادم: وای بی بی باورم نمیشه..یعنی ممکنه؟آخه..آخه شاید…….. از زور ذوق و هیجان زبونم بند اومده بود..بی بی بغلم کرد و در حالی که پشتم و نوازش می داد قربون صدقه م رفت.. با فکری که به سرم زد ازتو بغلش اومدم بیرون و گفتم: بی بی فعلا چیزی به ارشام نگو تا جواب ازمایش و بگیرم باشه؟.. –باشه دخترم هرجور خودت صلاح می دونی..ولی من دلم روشن ِ .. از خوشحالی نمی دونستم چکار کنم..گریه کنم!..بخندم!………. اون شب پیش ارشام هیچ حرفی نزدم و فردا اول وقت لباس پوشیدم و رفتم پیش متخصص زنان و زایمان ..تشخیص احتمالی پزشکمم همین بود ولی بازم واسه م آزمایش نوشت.. با وجود تست دلم راضی نشد سر راه از داروخونه یه بی بی چک گرفتم و وقتی رسیدم خونه بدو رفتم سمت دستشویی.. با دیدن جواب تست نزدیک بود جیغ بکشم که لبم و محکم گاز گرفتم..وای خدا جوابش مثبت بود.. عصر جواب قطعی حاضر شد و اینبار دیگه مطمئن شدم که باردارم.. نطفه ای که درون بطنم حیات داشت..نفس می کشید..منی که حالا عنوان مقدس مادر رو به عهده داشتم.. مادر.. مامان.. چند بار زیر لب تکرار کردم..از خوشحالی گریه م گرفته بود…. بچه ی من و آرشام.. میوه ی عشقمون.. ثمره ی صبر و امیدمون.. خدایا شکرت..خدایا خیلی دوست دارم…. ************************************ فرداشب عروسی پری و امیر بود و می خواستم بعد از جشن تو یه موقعیت فوق العاده مناسب و خاص این موضوع رو به ارشام بگم.. بی بی دیگه رو پا بند نبود..می گفت دونه به دونه لباسای زمستونه ش و خودم می بافم.. پیرزن چقدر ذوق داشت..منم دست کمی از اون نداشتم مخصوصا وقتی شب ارشام اومد خونه هر وقت نگاهه خیره م وهمراه لبخند رو خودش می دید ابروهاش و مینداخت بالا و می پرسید چیزی شده؟!.. منم با لبخند سرم وتکون می دادم که یعنی نه.. صبح با پری رفتیم آرایشگاه همونجا بهش قضیه رو گفتم خواهرانه بغلم کرد وبا ذوق بهم تبریک گفت..مرتب می گفت خاله به قربونش بره.. خیلی خوشحال بودم….دنیا حالا پیش چشمام رنگ گرفته بود..رنگی از زندگی..امید..شور و عشق و هیجان.. از آرایشگر خواستم موهام و ساده اتو بکشه و فقط پاییناش و حالت بده و از قسمت جلو با یه تل نقره ای ساده همه رو جمع کردم بالا و فقط تره ای از اونها رو کج ریختم تو صورتم.. دوست نداشتم آرایشم زننده باشه واسه همین با وسایلی که خودم اورده بودم یه آرایش ملیح و جذاب نشوندم رو صورتم.. لباسم و پوشیدم..پری کلی ازش تعریف کرد..به سلیقه ی ارشام هیچ شکی نداشتم..این دیگه کامل بهم ثابت شده بود.. پری تو اون لباس سفید و پفدار با اون آرایش شیک و جذاب رو صورتش بی نهایت خوشگل شده بود.. کمکش کردم شنلش و بپوشه..امیر میون سوت و دست و جیغ دخترایی که تو سالن بودن با دسته گل اومد تو.. فیلمبردار از لحظه، لحظه ی اون جمع ِ شاد فیلم گرفت…. یکی از دخترا زیر گوشم گفت: شوهرتون گفتن پایین منتظرتونن.. با لبخند مانتوم و رو لباسم پوشیدم و شال نقره ای رو هم که از جنس خود لباس بود و رو موهام انداختم…. آرشام جلوی آرایشگاه به ماشینش تکیه داده بود..اروم رفتم سمتش..عینک افتابیش و با دیدن من از رو چشماش برداشت.. مثل همیشه شیک و جذاب..کت و شلوار خوش دوخت مشکی براق و پیراهن طوسی کمرنگ مایل به سفید با کراوات همرنگش….دست به سینه با ژست خاصی رو به روم ایستاد.. – سلام..خیلی وقته اومدی؟.. فقط نگام کرد..دستم و جلو صورتش تکون دادم که مچم و گرفت و اورد پایین.. لحنش با اینکه جدی بود ولی دلم و به ضعف مینداخت.. — بذار ببینمت دختر…. خندیدم و در ماشین و باز کردم.. – وقت واسه دید زدن زیاده بریم که….. بازوم و گرفت..قبل از اینکه بشینم نگاش کردم..خواست گونه م و ببوسه سرم و کشیدم عقب.. لبم و به دندون گرفتم و با چشم به اطراف اشاره کردم.. با لبخند سرش و به طرفین تکون داد و چیزی نگفت.. پشت سر ماشین امیر حرکت کردیم..فاصله ی سالن عروسی از آرایشگاه زیاد نبود عرض یک ربع رسیدیم.. عروس و داماد میان هلهله و شادی مهمانان به طرف جایگاهشون هدایت شدن.. مانتوم و در اوردم و شالم و انداختم رو شونه هام..آرشام هر لحظه که نگاش بهم می افتاد لبخند می زد.. بیتا با دیدنمون اومد جلو.. با هم روبوسی کردیم..با آرشام هم فقط دست داد.. فرهاد با لبخند کنار بیتا ایستاد و حینی که به من و ارشام دست می داد رو به ارشام تبریک گفت ..و آرشام کاملا جدی تشکر کرد.. 1 ساعتی گذشته بود ..من و بی بی و آرشام سر یه میز نشسته بودیم .. داشتم به بیتا و فرهاد نگاه می کردم که چقدر جذاب و خواستنی رو به روی هم می رقصیدند.. تو دلم گفتم چقدر بهم میان..اگه باهم ازدواج کنن عالی میشه..هر دو پزشک و فهمیده.. صدای آرشام و زیر گوشم شنیدم: انقدر با حسرت نگاه نکن گربه ی وحشی….افتخار میدی؟.. خندیدم و سرم وتکون دادم…بلند شد و دستم و گرفت.. آهنگ عوض شده بود..بیشتر از اینکه شاد باشه توش پر از احساس و هیجان بود.. ارشام دستم و گرفته بود و هماهنگ با اهنگ می رقصیدیم.. قبلا تو مهمونی شایان باهاش رقصیده بودم و همون موقع هم اعتراف کردم که رقصش محشره.. (آهنگ خشایار آذر_روشن) اگه عاشق ِ منی، منو با خودت ببر بنویس تو آسمون، عشقمون و با قلم یا اگه می خوای بری، فقط اینو یادت باشه هیچ کسی برای تو، برای تو من نمیشه من اومدم تا بهت بگم چقدر دوست دارم کاش بدونی توی قلبم تو رو من کم میارم من اومدم تا بهم بگی هنوز راهی داره من اومدم بگی عشقم………….تو دلت جایی داره یه کم تو چشمام زل زد و منو کشید تو بغلش .. انقدر اروم که یه حالی شدم.. صدای ضربان قلبش با صدای خواننده در هم امیخته بود.. همیشه یادت بمونه، تا نفس دارم برات می مونم هر جای دنیا که باشم، به تو دلبستم می دونی می مونم تو و اون نگاهه معصوم، من پر از خواب و خیالم من و از خودم رها کن، بی تو دنبال فرارم من اومدم تا بهت بگم چقدر دوست دارم
کاش بدونی توی قلبم تو رو من کم میارم من اومدم تا بهم بگی هنوز راهی داره من اومدم بگی عشقم تو دلت جایی داره کل برقای سالن و قطع کردن و حالا فقط رقص نورای کوچیکی که تو سقف نصب کرده بودن رو سر رقصنده ها شکلای نورانی و خوشگلی ایجاد کرده بود.. هنوز تو بغلش بودم که برم گردوند و نفسای داغش و زیر گوشم احساس کردم..تاریکی اطرافمون و احاطه کرده بود.. تو مثل نور یه فانوس، توی تاریکی من می شینی همه ی نگفته هام و، از تو آینه ی چشام می بینی تو و اون نگاهه معصوم، من پر از خواب و خیالم من و از خودم رها کن، بی تو دنبال فرارم من اومدم تا بهت بگم چقدر دوست دارم
کاش بدونی توی قلبم تو رو من کم میارم من اومدم تا بهم بگی هنوز راهی داره من اومدم بگی عشقم تو دلت جایی داره بگی عشق من…….توی دل تو…..یه جایی…….داره دستم و از تو دستش ازاد کردم..خودم و نرم چرخوندم و ازش فاصله گرفتم که توی اون تاریکی بغلم گرفت و سفت نگهم داشت..اینبار جهت مخالفی که ایستاده بودیم منو گرفته بود..از همین تعجب کرده بودم که لا به لای جمعیت گم شدیم..اما…… بوی این عطر برام اشنا نبود..همینطور ……خدایا.. صداش و کنار گوشم شنیدم: خوشگلم..دلم برات تنگ شده بود.. -ا..ارسـ..ارسلان…..!!!!… چشمام که کم مونده بود از حدقه بزنه بیرون، لب بازکردم جیغ بکشم که محکم جلوی دهنم و گرفت و من و همراه خودش خم کرد..لا به لای جمعیت توی اون تاریکی دنبالش کشیده می شدم .. از زور تقلا داشتم از حال می رفتم …. نفهمیدم چطور رفتیم پشت ساختمون .. شنیدم که با حرص و عصبانیت زیر لب غرید: انقد تقلا نکن لامصب….و با لحن بدی ادامه داد: قرار نیست جای بدی ببرمت.. تا بخوام به خودم بیام و کاری کنم یه دستمال گرفت جلوی صورتم و…. اون بوی تند باعث شد پلکام سنگین بشه و اروم رو هم بیافته ..و دیگه هیچی از اطرافم نفهمیدم..

« آرشام »

آخرای آهنگ بود که دلارام دستش و از تو دستم بیرون کشید و چرخید……یه لحظه غفلت..همون لحظه دستم توسط یک نفر کشیده شد و تا به خودم بیام صورتم هدف مشت گره خورده ش قرار گرفت ..از جانب کسی که توی اون فضای تقریبا تاریک حتی نتونستم چهره ش رو تشخیص بدم..
چون انتظار این حرکت رو نداشتم چرخیدم و اگه دستم و به ستون نگرفته بودم نقش زمین می شدم..حرکتش کاملا حرفه ای بود .. یه ادم معمولی نمی تونست چنین ضرب دستی داشته باشه..

سر بلند کردم تا از بین جمعیت دلارام و پیدا کنم ولی نبود….با روشن شدن چراغا نور همه جا رو پر کرد ولی..دلارام……..
مات و مبهوت اطراف و نگاه می کردم ..صداش زدم..جوابی نشنیدم..بلندتر صداش زدم..نبود..دلارام بین اون جمعیت نبود..خدایا…..
دویدم..همون سمتی که بی بی و بقیه نشسته بودند….اون اطراف و از نظر گذروندم ..
— بی بی دلارام..دلارام کجاست؟..
پیرزن بیچاره با دیدن حال و روز خراب و آشفته ی من هول کرد..از رو صندلی بلند شد و در حالی که نگاهش دور سالن می چرخید گفت: پیش تو بود پسرم..مگه واسه رقص نرفتید وسط؟…….تو صورتم مکث کرد..صداش می لرزید: چرا رنگت پریده؟..پسرم زنت کجاست؟..

کلافه و عصبانی تو موهام دست کشیدم..مشت محکمی روی میز کوبیدم و داد زدم: نمی دونم..نمی دونم یه دفعه چی شد..تا برگشتم دیدم نیست…………
اون حرکت از جانب فرد ناشناس توی تاریکی..و یه لحظه غفلت من و….غیب شدن دلارام بین جمعیت….همه چیز غیرعادیه..
صدای امیر و شنیدم..
امیر_ چی شده آرشام؟..
توان حرف زدن نداشتم..قفسه ی سینه م اتیش گرفته بود..بی بی با بغض ِ تو صداش جواب امیر و داد: بچه م دلارام، معلوم نیست کجاست..
پری_ خب شاید یه جایی تو سالن باشه..یا رفته دستشویی….
صدام بالا نمی اومد ولی جوری که به گوششون برسه سرم وتکون دادم و افتادم رو صندلی..
– نه..با هم وسط داشتیم می رقصیدیم..فضا تاریک بود که……..
و تو همون حالت قضیه رو براشون تعریف کردم….فرهاد و بیتا که بین حرفام رسیده بودند با نگرانی نگاهی به جمع انداختند و فرهاد گفت: اخه چرا یکی باید با مشت بزنه تو صورتت و دقیقا همون موقع دلارام غیبش بزنه؟….

–قربان…..
سرم وبلند کردم..با دیدن خدمتکار که پاکت نامه ای رو جلوم گرفته بود از رو صندلی بلند شدم..
— اینو یه خانمی دادن که بدمش به شما..گفتند حتما باید به دست خود مهندس تهرانی برسه..
– اونی که اینو بهت داد الان کجاست؟!..
— نمی دونم قربان یه چند دقیقه ای هست که سالن و ترک کردند..یه خانم جوان و بسیار شیک پوش..

پشت پاکت سفید بود..با دستانی که سعی در پنهان بودن لرزش خفیفش رو داشتم نامه رو باز کردم..و در کوتاه ترین زمان دست خطش رو شناختم..
همین حدس کافی بود تا روی زمین زانو بزنم و با نگاهی به خون نشسته شاهد خط به خط نوشته هایی باشم که به جونم اتیش می زد..
( سلام دوست دیرینه ی من..
می دونم برای تشخیص اینکه کی این نامه رو نوشته تنها کافیه به دست خطم دقت کنی..همیشه ادم باهوشی بودی..فردی زیرک و قدرتمند….باهات خیلی حرفا دارم .. سوالایی که سالهاست دارم واسه شون دنبال جواب می گردم..
من الان دنبال تسویه حسابم..دیگه وقتش رسیده….الان که تو داری این پیغام و می خونی خانم کوچولوت تو دستای من اسیر ِ .. یادته که یه روزی تا چه حد خواهانش بودم..من مردی بودم که هیچ وقت مُصر برای برقراری رابطه با هر دختری نبود ولی این دختر با بقیه برام فرق داشت..دست نیافتنی بود..از همه مهتر، واسه آرشام عزیز بود..
می دونی که، هر چی تو این دنیا واسه تو عزیز باشه برای من عزیزتر ِ ..نمی دونم یادت هست یا نه ولی با گفتن همین یه کلمه می فهمی که کجا می تونی منو پیدا کنی..« رودخونه ی شیطان »..امیدوارم هنوز فراموشش نکرده باشی..
بهتره کار احمقانه ای نکنی و تنها بیای اینجا….من و خوشگل خانمت بی صبرانه انتظارت و می کشیم..بهتره عجله کنی در غیراینصورت….
بعد از لمس تن، روحش و ازش می گیرم..جسم و روح دلارامت الان تو دستای منه..
پس عجله کن….)

کاغذ از تو دستم رها شد..زانوم و چنگ زدم..رو به زمین خم شدم..اتیش ِ تو سینه م هر لحظه شعله ورتر می شد…
تنم برعکس همیشه اینبار داغ بود..می لرزیدم..دست راستم و رو سینه م گذاشتم..نمی خواستم اونجا…میون اون همه چشم، کسی شاهد خم شدن کمر آرشام باشه..
با درد همه ی توانم و تو پاهام جمع کردم تا بتونم بلند شم..صداهای اطرافم برام گنگ و نامفهوم بودند..
گرمای دستی رو زیر بازوم احساس کردم که با خشم پسش زدم..از جام بلند شدم..زانوهام می لرزید..احساس ادمی رو داشتم که هر تیکه از جسمش تو دستای یک نفر اسیر ِ و از هر سو داره کشیده میشه..تک تک اجزای بدنم در حال متلاشی شدن بود..
ضربان نامنظم قلبم….
چه ریتم تکراری و عذاب اوری..
دویدم سمت در..هوای بیرون ازاد بود ولی قلب ضیف من گنجایش این اکسیژن رو نداشت..
رفتم زیر یکی از درختا..دستم و به سینه م گرفتم و خم شدم..سرفه می کردم..انقدرعمیق که سوزش و حرارتش مجرای تنفسیم رو بی حس کرد..

امیر_ آرشام..آرشام داری از حال میری قرصات کجاست؟…….
دستش و تو جیب کتم فرو برد …………….
امیر_ باز کن دهنت و….
به درخت تکیه دادم و چشمای خیسم وبستم..از درد..از وحشت..از افکار مزاحمی که در سرم رژه می رفت……..
قرص کم کم داشت تاثیر می کرد..صدای گریه و شیون بی بی و پری رو واضح می شنیدم..از پشت پرده ای خیس به اسمون نگاه کردم..
نفس عمیق کشیدم..انقباض قفسه ی سینه م رو هنوزم احساس می کردم..نرم وآهسته از درخت کنده شدم..
زانوهام می لرزید ولی اینبار تنها از روی درد نبود….ازکینه ..از نفرت پر بودم..

بی بی با گریه گفت: پسرم فرهاد درست میگه؟..تو این یه تیکه کاغذ اینا رو نوشته؟…..ضجه زد:دختر من تو دستای اون پست فطرت اسیر ِ مادر؟..
جواب ندادم..جوابی نداشتم که بدم..هنوز حالم کامل جا نیومده بود که دویدم سمت پارکینگ..فرهاد دنبالم اومد….دیدم داره میره سمت ماشینش که داد زدم: تو کجا؟!..
بی حرکت موند..قفل ماشینم و زدم و بدون اینکه نگاش کنم گفتم: کسی حق نداره پشت سرم راه بیافته….
فرهاد_ آرشام تو حالت خوب نیست من با………
– همین که گفتم……..و با خشم نگاش کردم: تو همینجا پیش بقیه می مونی، شیرفهم شد؟..
هیچی نگفت..نشستم و ماشین و روشن کردم..پام و رو گاز فشار دادم .. ماشین با صدایی گوشخراش از جا کنده شد..
بیرون پارکینگ پری رو با صورتی گریون توی لباس عروس دیدم که جلوم و گرفت..محکم زدم رو ترمز.. به طرفم دوید..شیشه رو دادم پایین..نگاه اون به صورت منقبض شده از خشم من و نگاه من به در خروجی بود……

با هق هق گفت: ارشام تو رو خدا نجاتشون بده..دلارام الان………
تا نگاهه منو رو خودش دید ساکت شد..
– منظورت چیه؟..
پری هق هق می کرد..گریه مجالی بهش نمی داد ..
داد زدم: پری چی می خوای بگی؟..
بی بی که کنارش ایستاده بود با غمی که تو صدا و چشمای به اشک نشسته ش موج می زد گفت: پسرم زنت حامله ست..با هزار آرزو می خواست این خبر خوش و بهت بده ولی اون از خدا بی خبر داره خوشی رو ازتون می گیره..

پوزخند عصبی رو لبام رفته رفته محو شد..بهت..ناباوری..حسرت..درد…. خدایا چرا این همه عذاب فقط باید قسمت ما بشه؟..
داشتم جمله ی بی بی رو پیش خودم هضم می کردم..چقدر سخت بود..
اینکه بشنوی زنت بارداره اونم تو یه همچین موقعیتی ..که ببینی همه ی زندگیت تو چنگال یه گرگ ِ گرسنه اسیر ِ ..
چرا حالا؟..
چرا الان باید این اتفاق بیافته؟..

امیر که دید حالم بدتراز قبل ِ اومد طرفم و درو باز کرد..
— برو کنار من رانندگی می کنم..
حواسم جمع شد..با اینکه می دونستم برم تو جاده حتما یه کار دست خودم میدم فرمون و تو مشتم فشار دادم..جون دلارام واسه م از هر چیزی تو این دنیا باارزش تر بود..
– باید تنها برم امیر، برو کنار….
— آرشام لج نکن تو حالت خوب نیست من باهات میام ولی قول میدم از محلی که باهات قرار گذاشته دور بمونم..
بیشتر از این نمی تونم لفتش بدم..این قلب لعنتی اگه حال و روزش این نبود، خیلی وقت پیش بهشون رسیده بودم..

امیر نشست پشت فرمون و خودم و کشیدم رو صندلی کنار راننده..
تو جاده بودیم..پس چرا نمی رسیم؟….
– مواظب باش راه و گم نکنی..
– نه همون ادرسی که دادی رو دارم میرم.. پیچ و خمش زیاده ولی می تونم پیداش کنم..

سکوت ماشین باعث شد تو افکارم غرق بشم..
ذهنم پر بود از تصویر دلنشین و نگاهه نقره ای و شیطونش….
جمله ی بی بی تو گوشم تکرار شد (پسرم زنت حامله ست)..دلی ِ من..همه ی آرامشم….
چرا زودتر بهم نگفت؟..چرا مراقبش نبودم؟..من قسم خورده بودم، توی این 5 سال با خودم عهد کردم که اگه پیداش کنم دیگه نذارم غم تو چشماش بشینه..
به خاطر خودش از خودش گذشتم..چشم رو احساساتم بستم تا تو آرامش ببینمش اما غافل از اینکه هر دوی ما تو اتیش عشق و حسرت داشتیم می سوختیم….من در پی خوشحال کردن اون داشتم عذابش می دادم….
ارسلان ِ حیوون صفت لنگه ی همون عموی بی شرفش بود..فکر می کردم اونم با شایان کشته شده..بعد از اینکه حافظه م و به دست اوردم پیگیرش بودم..از دوست و اشناهای قدیم سراغشون و گرفتم ..
ولی گفتن که هردوی اونا کشته شدن..شایان به دست پلیس و ارسلان به دست افرادی ناشناس..پس همه ش دروغ بود..شاید شایانم هنوز زنده ست..
اونا مسبب تموم بدبختیای من طی این 5 سال بودند..زندگی ای که داشتم بهش امیدوار می شدم رو به کامم تلخ کردند..

امیر_ انگار همینجاست آره؟..
به خودم اومدم..بیرون و نگاه کردم….
-تو همینجا بمون..
— ولی آرشام…..
– همین که گفتم..هر اتفاقی افتاد هر صدایی که شنیدی، حق نداری بیای جلو فقط اگه دیر کردم به پلیس خبر بده….
— ارسلان ادم خطرناکیه..
– واسه همین میگم جلو نیا..
— مگه خودت نگفتی مرده؟..
دندونام و رو هم ساییدم: 7 تا جون داره پدرسگ..
در ماشین و باز کردم..امیر دستم و گرفت..
امیر_ مراقب خودت باش..
فقط سرم و تکون دادم و پیاده شدم..
کتم و در اوردم و از پنجره انداختم تو ماشین..دکمه های استینم و باز کردم و تا آرنج بالا زدم..
این محل خارج از شهر و یه جای دورافتاده ست..شاید پشت اون درختا تو روز یه فضای تماشایی و خاص پیش چشم هر ببیننده ای به نمایش در بیاد ولی الان..تاریک و مسکوت بود..
از سراشیبی سنگلاخی که سینه ی کوه بود پایین رفتم..درختان بلند و تنومندی که در اثر وزش باد در هم می لولیدند وصدای خش خش و جیغ مانندی رو ایجاد می کردند..
صدای زوزه ی گرگ از فاصله ی دور به گوش می رسید..صدای جریان رودخونه رو دنبال کردم..سالهاست که دیگه پام و اینجا نذاشتم..
همه جا تو سیاهی فرو رفته بود..صفحه ی موبایلم و روشن کردم..
از بین این درختا که رد بشم اونطرف روشنایی ِ آلونک چوبی انتظارم و می کشید….

« دلارام »

احساس سردی و رطوبت صورتم باعث شد با یه لرزش خفیف پلکای سنگینم و از هم باز کنم..نور لامپ مستقیم خورد تو چشمام..محکم بستمشون.. صدای خش خش، اینبار باعث شد با وحشت چشم باز کنم..ارسلان با اون قد بلند و شونه های پهن و نگاهه سبز و وحشیش بالا سرم ایستاده بود و دقیق نگام می کرد.. نگاهش که رو اندامم کشیده شد خودم و جمع کردم..دستم و با طناب..و با دستمال دهنم و محکم بسته بود.. با ترس نگاش کردم که یه قدم بینمون و پرکرد و رو به روم زانو زد..خدا می دونه که تا چه حد ترسیده بودم و ضربان قلبم با هر نفس عمیق و کشیده ی من بالا و بالاتر می رفت.. — نترس عزیزم…. به گونه م دست کشید..اخمام و کشیدم تو هم و صورتم و برگردوندم..نفسش و محکم بیرون داد و موهام و تو چنگ گرفت.. تازه فهمیدم که با چه وضعی جلوش نشستم..همون لباس نقره ای که آرشام برام گرفته بود و حالا نگاهه خریدارانه و پر شده از ه*و*س ارسلان و رو شونه و بازوهای برهنه م حس می کردم..با همون شالی که تو جشن عروسی رو شونه هام انداخته بودم دهنم و بسته بود.. موهای بلندم که مامن نفس های گرم و ارامش بخش آرشام بود، تو دستای این حیوون وحشی داره از ریشه کنده میشه.. صورتش و به صورتم نزدیک کرد..چشمام از زور ترس گشاد ..و نفسام تند و نامنظم شده بود .. با لحنی خشن زیر گردنم زمزمه کرد: عشقم، چرا ازم می ترسی؟..چون الان مال آرشامی؟..چون اون قبل از من تو رو تصاحب کرده؟….و با غیض ادامه داد: کی گفته اینا می تونه واسه من مهم باشه؟..مهم تویی..وجود تو..خود تو….الان کنارمی..با یه حرکت حرارت اغوشم و حس می کنی….اینجا دیگه خبری از آرشامت نیست..یادته بهم گفتی اونو نمی خوای؟..گفتی همه مون مثل همیم ولی نبودیم..تو اونو می خواستی..آرشام و….قلبت واسه اون می تپید..نگاهت دنبال اون بود..اون لعنتی..اون کثافت بی همه چیز.. هولم داد و موهام و ول کرد..اشک صورتم و خیس کرده بود…. با دیدن دستاش که تند تند داشت دکمه های پیراهنش و باز می کرد تا مرز سکته پیش رفتم..هق هق می کردم با اینکه دهنم بسته بود بهش التماس کردم….ولی اون با یه پوزخند کریه رو لباش فقط نگام می کرد.. خدایا بچه م.. زندگیم.. آرشامم.. خدایا نذار تنم به گناه آلوده بشه.. خدایـــا … خدایا جونم و همین الان بگیر ولی نذار این حیوون همه چیزم و به گند بکشه.. با یه حرکت پیراهنش و دراورد..پوست برنزه و عضله های گره خورده ش پیش چشمای وحشت زده ی من نمایان شد..چشمام و بستم..محکم….جوری که سوزش اشک تو چشمام دوبرابر شد.. دستش که رو بازوم نشست هراسون نگاش کردم..با اینکه دستام بسته بود تقلا کردم..ولی ارسلان با دستای نیرومندش مهارم کرد.. با یه حرکت پیش بینی نشده خوابوندم رو کاه و علفای خشکی که تو آلونک انبار شده بود..در حالی که با جیغ های خفه و جملات نامفهوم و تقلاهای بی امانم سعی داشتم اون و از خودم دور کنم دستای بسته شده م رو محکم نگه داشت و روم خیمه زد..گرمی لباش، رو پوست گردنم حالم و بد کرد.. داشتم زیر تنش جون می دادم.. چشمام سیاهی می رفت.. اندام ظریف و ناتوان من زیر جسم قدرتمند ارسلان در حال له شدن بود.. از زور ش*ه*و*ت نفس نفس می زد.. — تا قبل از اینکه شوهرت بیاد کار و تموم می کنم..نمی تونم بعد از این همه سال به همین راحتی ازت بگذرم..گرمای تن خوشگلتم حس منو ارضا می کنه.. مثل شکاری که تو چنگال ببری گرسنه اسیر باشه خودم رو هر لحظه ضعیف تر می دیدم….لبام تو حصار شالی بود که دور دهنم بسته شده بود، نمی تونستم راحت نفس بکشم.. جسمم و با خشونت و حرکاتی جنون آمیز لمس می کرد..
صدای رعد و برق بلند شده بود و نوید بارون شدیدی رو می داد.. دوتا دستام و با وجود طناب به خاطر جلوگیری از تقلاهای پی در پی من با یه دستش قفل کرد..تقلا در برابر این غول بی شاخ و دم بی فایده بود.. نا نداشتم..فقط از خدا یه چیز می خواستم..اینکه همین الان جونم وبگیره.. خدایـــــا می شنوی؟..خدایا صدام در نمیاد ولی از درون دارم فریاد می زنم که صدام به گوشت برسه.. خدایا دارم بی حیثیت میشم..یا نجاتم بده، یا خلاصم کن..خدایا نذار تن و بدنی که فقط دستای عشق ِ زندگیم اون و لمس کرده تو اغوش این مرد به نجاست کشیده بشه.. چرا پس نمی میرم خدا؟.. چرا راحتم نمی کنی؟.. دست ارسلان رفت پایین..هر کار کردم پاهام و بیارم بالا تا نتونه به خواسته ش برسه نشد و در اخر یکی از پاهاش و گذاشت بین پاهام و جلوی هر حرکتی رو ازم گرفت.. دستش رفت پایین تر و دامن لباسم و داد بالا..کف دستاش داغ بود و تن من سرد و یخ زده..رونم و نوازش کرد..چندشم شد ..گریه می کردم..ضجه می زدم ولم کنه ولی راه به جایی نمی بردم.. دستش و اورد بالا و خواست کمربندش و باز کنه که در آلونک با صدای وحشتناکی باز شد.. ارسلان جلوی دیدم و گرفته بود..ولی صدای آرشام که داد زد « کثافت حرومزاده داری چکار می کنی؟! » انگار که هرم زندگی تو رگام، بهم جون دوباره داد.. ارسلان با یه حرکت از روم بلند شد..نفس تو سینه م حبس شده بود..دهنم بسته بود و حفره های بینیم گنجایش بازدمش رو نداشت.. آرشام و ارسلان با هم درگیر شده بودند..بلند جیغ می کشیدم و گریه می کردم..اما صدام خفه بود.. ارسلان مشت محکمی تو صورت آرشام زد..می دونستم آرشام با وجود بیماریش نمی تونه در برابر ارسلان دووم بیاره.. آرشام با همون ضربه گیج شد..ارسلان با پوزخندی از روی خشم و کینه نگاش کرد: چیه کم اوردی..از ارشام بعیده با یه مشت خودش و ببازه؟..یادمه اون وقتا ضرب دستت از منم بهتر بود پس چی شده؟….داد زد: د ِ پاشو لعنتی..پاشو بهم نشون بده که هنوزم همون ارشام سابقی..د ِ یالا…. می خواست با ت*ح*ر*ی*ک کردن ارشام اونو به مبارزه دعوت کنه تا نیرو و توانش تحلیل بره و اینجوری خیلی راحت اونو از پا در بیاره.. خدا خدا می کردم آرشام به حرفش گوش نکنه..رو زمین زانو زده بود و دستش رو قفسه ی سینه ش بود..با ترس و نگرانی نگاش می کردم..خواستم پاشم برم طرفش که با فریاد ارسلان تو جام خشکم زد.. ارسلان: بتمرگ سر جات …. و آرشام از همین غفلت ارسلان، استفاده کرد و با یه غرش از جاش بلند شد.. صورتش از درد جمع شده بود و چشماش کاسه ی خون بود اما داشت مقاومت می کرد..این همه فشار واسه آرشام مثل زهر کشنده ست.. جیغ کشیدم که بکشه کنار و اروم باشه ولی صدام بهش نمی رسید..ارسلان که با مشت آرشام غافلگیر شده بود هنوز کامل به خودش نیومده بود که آرشام با لگد زد تو صورتش و ارسلان به پشت افتاد رو زمین، فرز بود خواست پاشه که آرشام با زانو نشست رو شکمش و صدای نعره ی ارسلان گوشم و کر کرد.. آرشام می لرزید..دستاش مشت شده بود و با چه خشمی تو سر و صورت ارسلان فرود می اومد و نعره می کشید: می کشمت کثافت..به خاطر نگاهه ه*ر*ز*ه* ت به زنم ..به خواهرم..به خاطر نابود کردن زندگیم..خواهرم به خاطر تو جوون مرگ شد….می کشمت عوضی..می کشمت حرومزاده..چشمایی که به سمت ناموسم کشیده بشه رو در میارم و آتیش می زنم……. دویدم سمتش و با جملات نامفهومی که سعی داشتم بکشمش کنار گفتم: ارشام تو رو خدا ..آرشام بیا عقب کشتیش..آرشام…. مطمئن بودم نمی فهمه چی دارم میگم ولی تقلا و به اب و اتیش زدنام و می دید.. پشت این خشم و کینه ی چندین ساله اتفاقات خوبی انتظارمون و نمی کشید..می دونستم کم کم آرشام توانش و از دست میده..می ترسیدم و واسه همین می خواستم جلوش و بگیرم.. آرشام که دستش و اورد پایین ارسلان با ته مونده ی زورش بهش حمله کرد..ارشام تنها کاری که کرد این بود که منو به دیوار تکیه بده و خودش و مابین من و ارسلان قرار بوده..اینجوری می خواست ازم محافظت کنه چون نگاهه سرخ و رگ برجسته ی گردن ارسلان و مشت گره کرده ش مستقیم هر دوی ما رو نشونه گرفته بود.. مخصوصا وقتی در آلونک باز شد و چندتا مرد قوی هیکل اسلحه به دست ریختن تو..از ادمای خودش بودن.. ارسلان با غیض خون تو دهنش و تف کرد رو زمین و با پشت دست صورتش و پاک کرد..با اون همه مشتی که خورده بود آخ نگفت بی شرف.. آرشام دستاش و از هم باز کرد و منو پشتش مخفی کرد..می لرزید..نفسای کشیده و بلند.. و حتی صدای ضربان قلبش و منی که باهاش فاصله ای نداشتم می شنیدم…. نتونست طاقت بیاره و افتاد رو زمین..جیغ کشیدم و کنارش زانو زدم..دستش و گذاشته بود رو سینه ش و به خودش می پیچید.. ارسلان با دیدن این صحنه قهقهه زد و مستانه گفت: فکرشم نمی کردی ثانیه های اخر زندگیت و پیش چشمای من بگذرونی اره؟..همیشه ارزو داشتم لحظه ی جون دادنت تو صحنه باشم و با چشمای خودم ببینم..توی بی شرف همه چیز داشتی… ثروت.. قدرت.. محبوبیت.. ظاهری جذاب و حتی مورد اعتماد شایان بودی..کسی که به همین راحتی به کسی باج نمی داد ولی از تو حرف شنوی داشت..تو هر چی که به من تعلق داشت و ازم گرفتی….پوزخند زد: اون یارو که جای تو سوخت و جزغاله شد و همه جار زدن که این آرشام ِ پول گرفت فقط واسه اینکه جلوی چشم پلیسا از اونجا بزنه بیرون و گمراهشون کنه ولی خبر نداشت چه خوابی واسه ش دیدم..نمی دونست همه ش این نیست وقراره زندگیش وقربانی نقشه های من بکنه!…….ازته دل خندید..بلند و وحشتناک..صدای بلندش رعشه به تنم مینداخت!.. هنوز رد لبخند رو لباش بود که با نفرت رو به آرشام گفت:تو هیچ وقت از تهرانی ها نبودی ولی خودت و خوب تو دلشون جا کردی….تو از شایان ها بودی..تو یکی از ما بودی و حالا به اینجا رسیدی.. کنار آرشام زانو زد و تو صورتش که هر لحظه به یه رنگ در می اومد زل زد..آرشام سعی داشت نفس بکشه ولی نمی تونست..با گریه سرم و گذاشتم رو سینه ش..صدای عصبی ارسلان، با بلندتر شدن تپش قلب آرشام همزمان شد: تو همون پسرعمویی بودی که هیچ وقت از وجودت خبر نداشتم..خواستم بکشونمت اینجا تا بعد از تموم حرفام شاهد ذره ذره جون دادنت باشم که انگار اینبار زدم به هدف..اما خب….. با چشمای گریون نگاش کردم..بلند شد ایستاد…………….. ارسلان_ حالا بهتره….به من نگاه کرد و ادامه داد: دلارام هم با چشمای خوشگلش شاهد باشه..باید باور کنه که عشقش و برای همیشه داره از دست میده….و زمانی هم که آرشامی نباشه، آزاده که برای همیشه پیش من بمونه.. خندید..خنده ای بلند و شیطانی..با چهره ای که از دید من مشمئز کننده و کریه بود..همراه ِ دار ودسته ش از آلونک رفت بیرون .. آرشام به پشت خوابیده بود..از گوشه ی چشماش اشک جاری بود..صورتش سفید شده بود و تنش سرد بود..صورتم و بردم جلو..لای پلکاش و اروم باز کرد..نگاهه خیس و بارونی هر دومون تو هم گره خورد..گره ای محکم و ناگسستنی.. بیرون صدای شر شر بارون می اومد و از سقف چوبی آلونک چند قطره رو صورتمون چکید.. آرشام دستای لرزونش و بالا اورد ..سرفه می کرد..سرفه های خشک و عمیق..یه نفس بلند و صدا دار کشید..دستش و برد پشت سرم و گره ی شال و شل کرد..باز شد و افتاد دور گردنم.. دستای آرشام بی حس شد و افتاد..لبام و بردم جلو به صورت یخ زده ش بوسه زدم..هق هق می کردم وصداش می زدم: ارشام..عزیزم.. تو رو خدا تحمل کن بالاخره از این خراب شده خلاص میشیم..تو رو جون دلارام مقاومت کن آرشام….. با گریه سرم و گذاشتم روسینه ش..قلبش با هر تپش قصد داشت سینه ش رو بشکافه.. خس خس می کرد..زمزمه ش به گوشم خورد..انگار اسمم و صدا زد..نگاش کردم..مضطرب و شتاب زده.. لباش تکون خورد..آره داشت اسمم وصدا می زد.. نگاهه سرخش مخمور بود…. صورتم و رو به روش گرفتم: جون ِدلارام..جونم عزیزم من اینجام..آرشام آروم باش….دستم بسته ست نمی تونم قرصت و….. گریه م شدیدتر شد..یه چیزایی گفت نتونستم درست بشنوم..گوشم و به لباش نزدیک کردم..بریده بریده گفت: گریه ..نکن دلارام.. قرصام….پیشم نیست….امیر اون بیرون..حواسش هست..حتما پلیس و..خبر می کنه..ولی باید..قبل از..مرگم….یه چیزی رو بهت….بگم….یه چیزی که……….. به سرفه افتاد..با ناله ی بلندی از درد صورتش جمع شد و به پهلو برگشت..هول شده بودم.. – آرشام تو خوب میشی..تو هیچیت نمیشه بهت قول میدم..فقط الان آروم باش..خواهش می کنم .. برگشت..سرش و تکون داد..نفساش نامنظم و صداش خش دار بود..ترسیده بودم..وحشت زده با نگاهی اشک الود و تنی مرتعش و دستایی که سرماش و از بدن ارشام گرفته بود.. می خواست حرف بزنه..دوباره گوشم و بردم جلو و شنیدم که آروم تر از قبل گفت: دیگه فرصتی نیست..می دونم ثانیه های اخره….از این..خوشحالم که..کنار تو دارم..میمیرم….دلارام….بذار بگم..بذار …. باهات خداحافظی کنم..برای اخرین بار.. نمی خواستم این.. روزا رو ببینی اما..نشد….بهم قول بده.. مراقب خودت و ..ثمره ی عشقمون باش….خیلی حرفا دارم..ولی نمی تونم..فقط می خوام بگم ………… خس خس سینه ش بیشتر شده بود و کلماتش نامفهوم تر..و صدای نجواش تو گوشم همنوا با صدای هق هقم شد.. –خداحافظ..اولین پیوند .. اولین سوگند .. آخرین لبخند.. خداحافظ … لحظه های ما ..ناتموم موندند ، وعده های ما ….خداحافظ .. آغوش بی وقفه ..دوست دارم .. آخرین حرفه .. آخرین حرفه، خداحافظ .. ( قسمتی از آهنگ «خداحافظ_محسن یاحقی» ) همزمان با بسته شدن چشمای آرشام صدای آژیر از بیرون بلند شد .. و صدای ممتد شلیک گلوله فضایی که حالا از صدای نفس های آرشام ساکت بود رو شکست.. جیغ کشیدم:خـــــــدا..نــــــــه…. (آهنگ ” یه روز از پیش تو میرم ” از امید حجت) یه روز از پیش ِ تو میزم که هوا بارونیه یه روز از پیش ِ تو میرم که اشکهات پنهونیه لحظه ی تلخ ِ جدایی سر رو زانوم میزارم میگم آسمون بدونه که چقــــــــدر دوست دارم من وتو عاشق ابرای بهاریم مگه نه؟! واسه دیدار ِ دوباره بیقراریم مگه نه؟! پشت ِ آسمون ِ آبی با تو وعده می کنم که همه دلخوشی ِ دنیا رو داری مگه نه؟! یه روز از پیش ِ تو میزم که هوا بارونیه یه روز از پیش ِ تو میرم که اشکهات پنهونیه لحظه ی تلخ ِ.جدایی سر رو زانوم میزارم میگم آسمون بدونه که چقــــــــدر دوست دارم

سرم رو سینه ی سرد و بی تحرک آرشام بود و از ته دل زار می زدم که در آلونک باز شد..با هق هق سرم و بلند کردم.. امیر و 2 تا مرد که یکیشون لباس مامور امداد تنش بود و اون یکی روپوش پزشکی سریع اومدن تو و پشت سرشون یه مرد که لباس فرم پلیس تنش بود بی سیم به دست وارد شد و وسط آلونک ایستاد..

امیر به زور منو از ارشام دور کرد….داد می زدم تا ولم کنه..اصلا متوجه نشدم کِی دستام و باز کرد…. باز خواستم سمت آرشام هجوم ببرم که امیر بازوهام و گرفت.. به لباسش چنگ می زدم و جیغ می کشیدم..کتش ودر اورد و انداخت رو تنم و شال و سرم کرد ولی نگاهه خیره و دستای پرتمنای من به طرف آرشام بود.. کاه و علفای کف زمین و مشت می کردم و تو سر خودم می زدم…. هر دو مامور کنار آرشام نشستن ..اونی که لباس پزشکی تنش بود نبضش و گرفت:«ایست قلبی، نبض نداره».. و تا اینو شنیدم جیغ کشیدم و چهاردست و پا خواستم برم طرفش ولی امیر نمی ذاشت..داد می زدم: ولم کن لعنتی..ولم کن بذار برم پیشش………امیر گریه می کرد..می گفت: آروم باش.. چطوری؟..چطور می تونم آروم باشم وقتی همه ی زندگیم پیش چشمام بی جون افتاده؟.. دکتر گردن آرشام و به جلو و سرش و به عقب خم کرد..چونه ش و اورد بالا و کمی به جلو مایل کرد.. بهش تنفس مصنوعی می داد..1….2….و با هر نفس صدای گریه منم بیشتر می شد..گلوم اتیش گرفته بود بس که جیغ کشیدم..دستام می سوخت بس که خودزنی کردم.. امیرهم جلودارم نبود..هیچ کس جلودارم نبود..منی که شاهد پرپر شدنش بودم.. دکتر نبض گردنش و گرفت..دستش و به حالت ضربدر رو جناق سینه ش گذاشت و محکم فشار داد..1..2..3..4..5.. و دوباره عمل احیا با نفس مصنوعی ..هنوز نبض نداشت..تکرار کرد..تکرار..تکرار..و بازم تکرار.. اون مردی که کنارش بود یه لحظه دستش و از رو مچ آرشام بر نمی داشت و نبضش و کنترل می کرد.. دستم و گرفته بودم جلوی دهنم و مات و یخ زده شاهد تقلاهای دکتر و بی تحرکی آرشام بودم …. زیر لب اسم خدا رو صدا زدم..بسم الله گفتم..صلوات فرستادم..چشمام وبستم و تو دلم نذر کردم ..خدایا آرشامم و بهم برگردون..خدایا من درد یتیمی کشیدم نذار بچه مم به درد من دچار بشه..خدایا………. و صدای دکتر تو صدای هق هقم گم شد «نبض برگشت..تشخیص برادی کاردی(نبض خیلی کند)..».. تند چشمام و باز کردم.. سرگرد_ چی شد دکتر؟..امیدی هست؟.. دکتر که تموم حواسش به آرشام وکنترل نبضش بود سرش و تکون داد و گفت: تشخیص من MI هست (انفارکتوس میوکارد _سکته ی قلبی _ حمله ی قلبی)..در حال حاضر دچار آریتمی قلبی (غیر طبیعی بودن ریتم قلب) شده ..هر چه سریع تر باید منتقل بشه بیمارستان در غیر اینصورت بازم دچار ایست قلبی میشه…. آرشام و گذاشتن رو برانکارد و از در رفتن بیرون..من که جونی تو پاهام نداشتم به کمک امیر از جام بلند شدم..اگه از رو کت بازوم و نگرفته بود بی شک نقش زمین می شدم.. سرگرد_ خانم امینی، اگر حال جسمیتون مساعد هست لازمه که همراهه ما بیاید.. سرد و بی روح نگاش کردم..قدبلند بود و چهارشونه..و چشمای سیاهش..یاد چشمای آرشام افتادم .. نتونستم جلوی خودم و بگیرم..امیر که حال زارم و دید رو به مامور گفت: جناب سرگرد می بینید که حال زن داداشم خوب نیست باید برسونمش بیمارستان.. سرگرد یه نگاهه کوتاه و سرسری به صورتم انداخت و به ناچار سر تکون داد: می تونن برن مشکلی نیست ولی باید در دسترس باشن..به محض اینکه حالشون بهبود پیدا کرد جهت پاره ای از سوالات باید به اداره ی پلیس مراجعه کنن.. امیر سرش و تکون داد.. آمبولانس آژیرکشان اون منطقه رو ترک کرد و من و امیر پشت سرشون حرکت کردیم..نمی دونستم چی به سر ارسلان و دار و دسته ش اومده..الان تنها چیزی که واسه م اهمیت داشت سلامتی ارشام بود……. از ماشین امیر که پیاده شدم دوست داشتم پشت سر برانکاردی که آرشام روش خوابیده بود بدوم و تختش و ول نکنم..ولی نتونستم..توانی تو پاهام حس نمی کردم..اینکه هنوز زنده بودم و داشتم نفس می کشیدم یه معجزه بود.. دکتر در حالی که کنار تخت آرشام تند تند قدم بر می داشت رو به پرستار می گفت: نوار قلب (EKG)..آزمایش خون (برای ارزیابی سطح آنزیمهای قلبی)..اسکن پرفیوژرن میوکارد (اسکن قلب)..اسکن رادیواکتیو با تکنسیم 99.. آنژیوگرافی و اکسیژن.. بیمار هر چه سریعتر باید به بخش سی سی یو (بخش مراقبت های قلبی) منتقل بشه.. پرستار تند و بی وقفه دستورات پزشک رو تو پرونده می نوشت و سرش و تکون می داد.. آرشام و بردن تو بخش مراقبت های ویژه و به من اجازه ی ورود ندادن.. کت امیر رو شونه هام بود.. با حرص از یقه تو مشتم فشارش دادم و با غمی که سالهاست شاهد همسایگیش با چشمام هستم از پشت پنجره زل زده بودم به صورتش.. دکتر بالا سرش بود و چند تا پرستار همزمان داشتن یه سری دستگاه و لوله رو به بدن آرشام وصل می کردن.. دکتر از اتاق اومد بیرون و تا نگاهش به ما افتاد اروم گفت: تموم تلاشمون اینه که به کمک داروهای ضد انعقاد لخته های خون رو حل کنیم….در حال حاضر نمی تونیم به عمل جراحی فکرکنیم چون با وجود علائم نامنظم بیمار ریسک بالایی داره و اگه بخوایم جهت کار گذاشتن دستگاه ضربان ساز و یا جراحی بای پاس سرخرگهای قلب رو روشون انجام بدیم، جون بیمارو به خطر میندازیم..در نتیجه منتظر علائم امیدوارکننده تری هستیم..ظاهرا قبل از این هم چنین حملاتی بهشون دست داده درسته؟.. امیر_ بله، چند موردی بوده ولی به این شدت نه.. دکتر سرش و تکون داد و گفت: منتظر جواب آزمایشاتشون می مونیم انشاالله که نتایج امیدوارکننده خواهد بود….. سرم و به شیشه ی سرد تکیه دادم ..نگاهم و به صورت رنگ پریده ش زیر چادر اکسیژن و اون همه لوله و دستگاه دوختم.. دست لرزونم و اوردم بالا و با سر انگشتام صورتش و از پشت شیشه لمس کردم.. شیشه سرد بود…. تنم لرزید.. رعد و برق چشمام نوید می داد..نوید اسمون ِ بارونی ِ نگاه ماتم زده م .. هق زدم.. اشک ریختم.. بغض کردم.. خفه شدم از این همه غم توی سینه م.. نفس ندارم خدا.. خدایا از عمر من کم کن بده به آرشام.. زندگیم وبرگردون..همه چیزم و بهم برگردون.. بعد از خانواده ای که ازم گرفتی ارشام و بهم دادی و نفر سومی که درونم حیات داره.. جون داره.. نفس می کشه.. احساس می کنه..این درد تو قلبمه و اونم داره احساس می کنه.. پدرش رو تخت بیمارستان داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه.. نمی خواد اون چیزیش بشه..روحشم مثل جثه ش کوچیکه..ناتوانه..نمی تونه چیزی بگه.. ولی اره.. انگار اونم داره فریاد می زنه.. داره تو رو صدا می زنه.. داره میگه خدا بابام و بهم برگردون..نمی خوام یتیم به دنیا بیام..یتیم بزرگ بشم..داره داد می زنه خــــدا.. دارم می شنوم.. روح داره.. جون داره.. از ضربان قلب نااروم من می فهمه بیرون از این سینه چه خبره..این قلب با هر تپش غم و غصه هاش و فریاد می کشه.. خدایا……. عزیزم و بهم برگردون.. آرشامم رو.. همه چیزم رو………. هق هق کردم و چشمام و رو هم فشار دادم.. نمی دونم چقدر گذشت….. 1 ثانیه……1 دقیقه……1 ساعت……..1عمر.. نمی دونم چقدر فقط.. وقتی صدای جیغ دستگاه ها بلند شد قلبم فرو ریخت.. نفسم برید.. چشم باز کردم و اولین چیزی که دیدم یه خط ثابت روی مانیتور بود…. امیر سمتم هجوم اورد و از شیشه ی پنجره داخل و نگاه کرد..پرستارا به هیاهو افتادن..دکتر دوید سمت اتاق و با شنیدن سوت ممتد دستگاهها و جسم بی جون آرشام داد زد: پرستار جریان اکسیژن و قطع کن (به علت خطر جرقه و انفجار ) دستگاه شوک Mode غیر سینکرونیزه….. دکتر هم مضطرب بود..همه به تلاطم افتاده بودن..پرستارا کنار ایستادن و اونام نگاهشون با غم به صورت آرشام بود ولی من………انگاراونجا نبودم..انگار مرده بودم..این روحم بود که شاهد بال بال زدن ِ آرشام ِ ..اره نفس ندارم……….. دکتر:اماده……. دکمه ی تخلیه ی انرژی رو فشار داد….نگاه پرستارا به مانیتور و یکی دیگه حواسش به نبض آرشام بود : عدم ریتم سینوسی دکتر…….. دکتر دوباره پدال های شوک رو گذاشت رو سینه ی آرشام: اماده…….و بازم شوک….جسم آرشام از رو تخت کنده می شد و نگاهه وحشت زده ی من به مانیتور بود که با شوک سوم ضربان قلبش رو مانیتور افتاد: دکتر نبض خیلی کنده……. دکتر چشمای آرشام و معاینه کرد..نبضش و گرفت و به ساعتش نگاه کرد..یه چیزی زیر لب به پرستار گفت و نگاهش وبه زمین دوخت و از اتاق اومد بیرون.. نفهمیدم چطور به سمتش هجوم بردم و روپوش سفیدش و تو چنگم گرفتم.. هیچی نگفت ..حتی نگامم نکرد.. لبای لرزونم و باز کردم و چیزی مثل: دکتر..آرشامم!…….از لا به لاشون خارج شد.. امیر که چشماش سرخ و نفساش بریده بود با صدایی که از قعر چاه بیرون می اومد گفت: دکتر چرا چیزی نمیگی؟حالش چطوره؟.. و صدای آروم دکتر در حالی که نگاش از پنجره ی شیشه ای به آرشام بود: متاسفانه بیمار علائم کما رو داره..ازمایشات لازم روشون انجام میشه تا مطمئن بشیم….و به منی که دستم از لباسش کنده شد نگاه کرد و گفت: فقط می تونم بگم..به فکر یه قلب جدید باشید دیگه هیچ امیدی نیست…………. با جیغ من دیوارای بخش لرزید.. وجودم فرو ریخت.. زانوهام سست شد و به سرامیکای سرد بیمارستان چنگ زدم.. چشمام بسته بود و هیچ چیز جز صدای هق هق از گلوم بیرون نمی اومد…. ضجه زدم..زار زدم…. مردم..نیست شدم.. نابود شدم.. نفهمیدم..هیچی نفهمیدم.. ندیدم..حس نکردم..

تهی شدم……..سبک شدم…. همه چیز اطرافم تاریک و..دنیای یخ زده م پیش چشمام سیاه شد.

. با سوزشی که تو دستم احساس کردم قبل از اینکه چشمام و باز کنم صورتم از درد جمع شد..

— خانمی بیدار شدی؟..
آروم لای چشمام و باز کردم..نگام به پرستاری افتاد که با لبخند کمرنگی کنار تختم ایستاده بود..
صدام گرفته بود و گلوم می سوخت..
-من..کجام؟!..
پرستار_ تو بیمارستانی عزیزم باید بیشتر مراقب خودت و کوچولویی که تو راه داری باشی..این همه استرس براش خوب نیست..

تا اسم بیمارستان و آورد همه ی حرفای دکتر و توی اون لحظه به یاد اوردم..خواستم نیمخیز شم که صدای پرستار در اومد: دراز بکش نباید بلند شی، هنوز سرمت تموم نشده..
بی رمق نگام و به سرم دوختم..لعنتی چقدر زیاده..
– من خوبم..می خوام برم پیش شوهرم….
— پیش شوهرتم میری خیالت راحت ولی با این وضعیت پات به درگاه اتاق نرسیده از حال میری پس یه کم استراحت کن حالت که بهتر شد خودم می برمت پیش شوهرت باشه؟..
با فکری که به سرم زد لبای خشک شده م رو با سر زبونم تر کردم و گفتم: بهم قول میدی؟..
با تعجب نگام کرد: چه قولی؟!..
-اینکه بعد از تموم شدن سرم منو ببری پیشش تو اتاق..می خوام از نزدیک کنارش باشم….
لبخند زد: نمیشه خانمی ..ملاقات تو بخش ویژه ممنوعه مگر با دستور پزشک..
– خواهش می کنم..من حتما باید برم پیشش….

لحنم به قدری ملتمسانه و نگاهم به حدی مظلومانه بود که تا چند لحظه خیره نگام کرد و چیزی نگفت..دیگه لبخند نمی زد..مردد بود..و از همین موقعیت استفاده کردم و گفتم: تو رو خدا..اگه نبینمش میمیرم..
و بعد از یه سکوت کوتاه: با دکتر بخش صحبت می کنم..بعید می دونم قبول کنه چون خیلی سختگیر ِ..به هر حال تلاشم و می کنم تا ببینم چی میشه، اما قول نمیدم…..
لبخند نیم بندی تحویلش دادم..سرم و تکون دادم و هیچی نگفتم..

لباسام و عوض کرده بودن..یه مانتوی سفید و شلوار جین ابی و شال سفید….حتما بقیه هم اینجان ..شک نداشتم کار بی بی ِ که همیشه ی خدا نگرانمه..
شاید اگه توی این وضعیت نبودم می گفتم سفید بهم آرامش میده ولی نمی داد..دیگه رنگ سفید بهم آرامش نمی داد..
پرستار که از اتاق بیرون رفت چند ثانیه بیشتر طول نکشید امیر و بقیه اومدن تو..حتما امیرخبرشون کرده بود..
پری صورتش از اشک خیس بود..بی بی هق هق می کرد..مهناز خانم با دستمال اشکاش و پاک می کرد و لیلی جون غمگین نگام می کرد..چشمای امیر سرخ شده بود….و با صدایی گرفته رو به بی بی گفت: بی بی آروم باش مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟..
بی بی که صداش از بغض گرفته بود با گوشه ی چادرش اشکاش و پاک کرد و گفت: چه کنم مادر؟چه کنم؟..به ولای علی دست ِ خودم نیست این سینه داره می ترکه بذار خودم و خالی کنم..

از این همه مهربونی و غم تو صداش دلم گرفت..اون دستم که ازاد بود رو به سمتش دراز کردم..بی بی اروم اومد طرفم و همونجور بغلم کرد..سر شونه ش گذاشتم و اشکام رو صورتم جاری شد..
بی بی هق هق می کرد و من بی صدا اشک می ریختم..
پری که صداش بم شده بود گفت: دلارام دکتر گفته استرس واسه ت خوب نیست با وجود……….
سکوت کرد..منظورش به بچه ای بود که در بطن داشتم..بچه ای که از جونمم بیشترمی خواستمش، اون از وجود آرشام بود..

از اغوش بی بی بیرون اومدم..پری یه برگ دستمال کاغذی از روی میز کنار تخت بهم داد..اشکام و پاک کردم و رو بهش گفتم: ببخش پری عروسیتون به خاطر ما خراب شد..
پری خواست لبخند بزنه ولی نتونست..بغض داشت: این چه حرفیه می زنی دلارام؟ توی این شرایط کی به فکر مجلس واین حرفاست؟..الان فقط سلامتی تو و بچه ت و ارشام برامون از هر چیزی مهمتره، خودت و اذیت نکن….و با چشمک و لبخندی که مصنوعی بودنش عجیب حس می شد ومی دونستم محض دلخوشی ِ منه گفت: بذار آرشام خوب بشه باید تلافی کنه..یه جشن مفصل می گیره هم واسه ما و هم واسه خودتون..آرزو به دل موندم تو رو تو لباس عروسی ببینم..

باید لبخند می زدم ولی نزدم..به جاش بغض کردم..اسم آرشام که می اومد یه سوزش بدی رو تو سینه م احساس می کردم…..
پیشم موندن….باهام حرف زدن….دلداریم دادن….نصیحتم کردن..
که اروم باشم….غصه نخورم….به خدا توکل کنم….به بچه م فکر کنم….به خاطر اون نشکنم….
به خاطر اون که از جنس آرشام بود کمر راست کنم و بگم خدایا به امید تو..خدایا امیدم وناامید نکن..
خدایا کمرم و نشکن..درد داره….بهم زخم نزن..هنوز قلبم از اون 5 سال دوری داره می سوزه….
خدایا همه ی امیدم به دستای تو ِ ..
********************************
سرمم که تموم شد از رو تخت بلند شدم..به امیر گفتم می خوام برم پیش آرشام..گفت: اگه آروم باشی می برمت و اگه باز بخوای به خودت فشار بیاری بهم بگو….
بالاخره هر جور که بود راضیشون کردم….
فرهاد بینشون نبود..از بی بی پرسیدم گفت: داره با دکتر ِ آرشام حرف می زنه الانا دیگه پیداش میشه..

رسیدیم بخش دیدمش که کنار اتاق آرشام رو به روی دکتر ایستاده و داره باهاش حرف می زنه..با دیدن من از دکتر تشکر کرد و اومد طرفم….تو چشماش نگرانی موج می زد: خوبی دلارام؟..
لبخند ِ بی جونی تحویلش دادم و سرم و تکون دادم..بی توجه به نگاهه خیره ش رو صورت رنگ پریده م رفتم کنار پنجره ایستادم..
چشماش بسته بود….تو دلم باهاش حرف می زدم..انقدر محوش شده بودم که هیچ صدایی رو جز نجوای درونم نمی شنیدم و هیچ چیز رو جز رخ رنگ پریده و خاموش عشقم نمی دیدم: چشمات و بستی؟..دیگه نمی خوای نگام کنی؟..زل بزنی تو چشمام و ساعت ها بهم خیره بشی؟….بگی چشمات بهم آرامش میده….
بگی دلارام ترکم نکن..بگی تو رو اسیر آغوشم می کنم تا هیچ وقت تنهام نذاری..
یادته اون شب تو کلبه؟..درست 5 سال پیش….اون شبی که مطمئن شدم منو دوست داری..چقدر به خودم می بالیدم..می گفتم آرشام، مردی با این همه غرور..کسی که می پرستمش و نفسم به نفسش بسته ست منو می خواد و دوسم داره….
بلند شو ارشام..بلند شو و بازم بهم بگو گربه ی وحشی..تو بهم قول دادی که تنهام نمیذاری..هنوزم بهم نگفتی دوسم داری..می دونی چقدر انتظار کشیدم؟.. ولی نگفتی..فقط بهم نشون دادی..نشون دادی مردی با خصوصیات تو هم می تونه عاشق بشه..من عشق و تو کلامت نه، ولی تو نگاهت درک کردم، باورت کردم..
بهت نیاز دارم آرشام..دستام و عاجزانه به طرفت گرفتم و میگم پاشو بهم بگو که من هستم..بگو دیگه تنها نیستی..بگو مال خودمی….اخم کن..مثل وقتایی که غیرت و تو چشمات می دیدم..
حتی وقتی می خواستی منو از خودت دور کنی دیدم که نمی تونی..می دیدم که برای تو هم دوری و جدایی سخته….
سنگینی نگاهم و حس می کنی؟..پس بیدار شو..من اینجام آرشام..اینجام……….

زمان از دستم در رفته بود..زمان تو اون لحظه برام معنایی نداشت..از اون پنجره با اون شیشه ی سردش دل نمی کندم..از اون تصویری که پشت شیشه، مسکوت و اروم جای گرفته نمی تونم دل بکنم..
ای کاش پیشش بودم……..
ولی پرستار هم نتونست برام کاری کنه..گفت دکتر ملاقات آرشام و ممنوع کرده….
پری اومد و زیر بغلم و گرفت: دلی عزیزم بیا بشین رو صندلی کی تا حالا رو پا وایسادی دختر هنوز 1 ساعتم از تزریق سرمت نگذشته..

رو صندلی های سبز بیمارستان که کنار هم ردیف شده بودند نشستم..همه چیز سرد بود..سرد و بی روح..حتی صندلی ها..دیوارها..زمین..پنجره..
شیشه..همه چیز..حتی دستای پری..حتی دستای من….
سردمه..دارم می لرزم..پری بغلم کرد..گریه می کرد..می گفت دلارام داری خودت و از بین می بری.. و اون خبر نداشت من خیلی وقته که نابود شدم..این من نیستم..من الان یه مرده ی متحرکم..نفسم بریده..نفسم رو تخت بیمارستان بی تحرکه..نفسی که تحرک نداره نمی تونه به جسم جون بده..
من زنده نیستم……
وجودم سرده….
تنم از گرمای ناگهانی مور مور شد..فرهاد کتش و انداخته بود رو شونه م….نگاهش نکردم..فقط زمین..نگاه مسخ شده و بی روحم فقط به اون سنگای سفید و براق بود..اونا هم روح ندارن..با سرماشون دارن بهم دهن کجی می کنن..
چقدر سرم سنگینه..چقدر ضعیف شدم….من کیم؟..واقعا همون دختریم که بی خیال و فارغ از دنیای اطرافش واسه خودش ازاد می گفت و می خندید؟….چقدر عوض شدم..تغییر رو با تک تک سلولهای بدنم احساس می کنم..
این تصویر خندون رو سرامیکا من نیستم..اون دختر که نگاهش شاده من نیستم..
تصویر عوض شد..
خودم و می شناسم..این منم..دختری که نگاهش عاشقه.. تو چشماش غم نشسته..دختری که انتظار تو نی نی چشماش دیده میشه..
این دختر منم..
این دختری که تو اغوش گرم یه نفر داره نفس می کشه..اره..زندگیش به زندگی ِ اون یه نفر بسته ست..
اره این دختر منم..منه واقعی..منه دلارام..منی که لحظه ای امید و ازتو زندگیم کمرنگ نکردم..حتی الان..حتی الان که باید از زمین و زمان ببرم و بگم تموم شد.. بازم میگم خدایی هست..خدایی هست که به صدای قلب عاشقم گوش کنه..خدایی هست که امیدم و ناامید نکنه..اره هنوزم امید دارم..من امید دارم..باور دارم..به وجود خدا..به اذن خدا..به لطف و مهربونی خدا باور دارم..


ادامه دارد..


بیست و هفت و بیست و هشت همراه هم گذاشتم...