ویژه کنید
عکس و تصویر ★پارتـ ۲★ سال نو توی خونه کنار مامان بودن بدون داشتن پدری که باشه و ...

★پارتـ ۲★
سال نو توی خونه کنار مامان بودن بدون داشتن پدری که باشه و به ادم تبریک بگه دعای خیر کنه و از لای قران عیدی بده سخت بود تصمیم داشتم هر جور شده از مامانم حرف بکشم و موفق هم شدم چیز هایی که مامن میگفت خیلی جزیی بود حالا فهمیدم که بابام ایران نیست حتی نمیدونستم کدوم کشور دلم گرفته بود اصلا عید حالیم نشد و بدون اینکه بهم خوش بگذره دوباره راهی تهران شدم روزای تکراری دوباره شروع شد یک روز با مهرناز بودم که گفت ساعت 9توی بیمارستان....کلاس داره اصرار کرد باهاش برم منم بدم نمیومد و رفتیم توی یکی از اتاقهای بیمارستان که شبیه کلاس بود نشستیم یک اقایی بلند قد با موهای یک دست سفید که بهش دکتر تاجیک می گفتند داشت حرف میزد در مورد بخش اعصاب و همه بهش زل زده بودند و گوش می دادند که یکهو منو نگاه کرد و ته کلاس رو نگاه کرد و به من گفت خانوم شما جدیدین؟گفتم خیر من همراه خانوم یوسفی هستم گفت اسمتون چیه؟جواب دادم ثنا مقدم به ته کلاس نگاه کرد و گفت سینا مقدم شما با خانوم نسبتی ندارید ؟خیر دکتر من تک فرزندم؟دکتر منو نگاه کرد منم گفتم منم تک فرزندم که کلاس یک هو کشید و به من گفت شما دو قلویین شک ندارم دارین شوخی میکنین که نسبت ندارین؟منم که حوصله ام سر رفته بود گفتم به نظر شما ما اینقدر بی ادبیم که با شما شوخی کنیم ویک تای ابروهامو بالا دادم دکتر تاجیک یک لبخند زد و گفت چه حاضر جواب و به من گفت دخترم اسم پدرت چیه؟
سعید
دوباره به ته کلاس نگاه کرد و گفت سینا اسم پدر تو چیه؟او هم کمی بهت زده بود و گفت سعید دوباره افراد کلاس هویی کشیدند و دکتر تاریخ تولد ونام مادرمون رو هم پرسید که باز جواب های ما یکی بود منم تعجب کرده بودم برگشتم که ان پسر را ببینم وای خا جون کپ منه در قالب یک مرد او هم زل زده بود به من دکتر گفت میخواین همینطور همدیگه رو نگاه کنید گفتم امکان نداره دکتر من خونمون رامسره و با مامانم زندگی میکنم دکتر گفت شاید...ولی سینا گفت منم با بابام زندگی میکنم و میدونم که از مامانم جدا شده و ادامه داد شاید و ساکت شد بعد کلاس با مهرناز اومدم بیرون و بهش گفتم مغزم داره میترکه او هم گفت بی خیال فکر کن این یک پیام بازرگانی بود تو یزندگیت منم با تکان دادن سرم باهاش رفتم خوابگاه.
اواسط اردیبهشته و هوای اینجا فوق العاده گرمه و افتابی انگار اینجا افریقاست تنها مزیتش به رامسر اینه که ادم عرق نمیکنه امروزم که حسابی خسته شدم ساعت 7 غروبه نا ندارم تا خوابگاه برم تو حال خودم بودم که یکی صدام زد خانوم مقدم برگشتم سینا رو دیدم چشمام 4تا شد اومد جلو و گفت سلام منم جواب دادم و گفتم مشکلی پیش اومده ؟
-میشه با هم صحبت کنیم؟
اره میشه ولی اینجا نمیشه بریم یک جا بشینیم من خیلی خستم
-باشه این اطراف یک پارک هست و با هم رفتیم پارک کوچک وخلوتی بود او رفت و با دو ابمیوه خنک برگشت منم بلافاصله خوردم و تشکر کردم و در نهایت هم یک اخیش گفتم
-رک حرف بزنم
اره بابا بگو من خستم
-من مطمئنم تو خواهر منی
نگاهش کردمو گفتم سرتون به جایی نخورده
-من با بابام صحبت کردم من و شما دو قلو هستیم به بخاطر همسان بودنمونه که خیلی معلومه موقع جداشدن مامان تو رو برداشت و بابا هم منو فردا میای بابا نو رو ببینه؟
اقا پسر چرت نگو من حوصله ندارم و بلند شدم
اومد دنبالم
و گفت ثنا راست میگم به خدا اصلا من فردا با بابا میام دم خوابگاه .....
به جون خودم راست میگم برگشتم و گفتم من بردار ندارم اگه داشتم مامانم بهم میگفت و راه افتادم پشت سرم میومد و غرغر میکرد که چقدر تو لجبازی من فردا بابابا میام منم محل ندادم و رفتم

وقتی رسیدم خوابگاه نای حرف زدن نداشتم پریدم تو تختم و خوابیدم شب هم هر چی بچه ها برای شام صدام کردن جوابشون رو ندادم وخوابیدم صبح که پا شدم کاملا سر حال بودم از بس خوابیده بودم چشامام پف داشت اینقدر اب سرد زدم تا کمی پفش خوابید لباس پوشیدم و بچه ها رو صدا کردم مهرناز یک نگاهی به ساعت انداخت و گفت اه.........ثنا ساعت 5/5که کور خوابمون کردی منم رفتم که صبحونه بخورم اب جوش اوردم وطبق معمول با نپتون یک چای شیرین خوردم و یک لقمه بزرگ هم نون پنیر درست کردم و رفتم تو اتاق که بخورم از قصد چایی رو هورت میکشیدم مهرناز باز بیدار شد گفت نه تو ادم نمیشی بابا باشه بیدارمون کردی اه... دختره لوس......مردم ازار.....و بلند شد یک لبخند شیطانی زدم و به خوردن لقمه ام پرداختم در حین خوردن به کتابامام هم نگاه میکردم وقتی سرم رو بالا کردم ساعت پنج دقیقه به هفت بود بچه همه اماده بودن منم را افتادم چون معمولا صبحا پیائه میرفتم دم در بودم که ماشینی که اونطرفتر پارک شده بود برام یم بوق زد و سینا زا توش پیاده شد اومد جلوم و گفت سلام خواهری کجا میری ؟
یک نگاه بهش کردم
-اول صبحی کی گازت گرفته
بازم نگاش کردم
-مشکلی برای چشمات پیش اومده؟عزیزم اه.چقدر بدعنقی تو بیا بریم تو ماشین بابا تو ماشینه کمی تردید داشتم ولی دنبالش رفتم
توی زانتیا نقره ای یک مرد میانسال نشسته بود وقتی دید ما داریم به طرفش میریم پیاده شد سلام کردم او هم جواب داد و مات منو نگاه میکرد سینا گفت بابا چرا همدیگه رو اونجوری نگاه میکنین مرد میانسال لبخند شیرینی زد و گفت خوبی دخترم
مرسی ولی من دختر شما نیستم
-چرا تو دختر منی
ولی من برادری ندارم
پس سینا چیکاره اس البته تو حق داری ولی بهت ثابت میکنم درست شکل مادرتی میخوای عکس مامانت نشون بدم
سرم رو به نشانه مثبت تکان دادم و او یک عکس عروسی به من نشون داد وای خدایا عکس عروسی مامان بود چقدر مامان خوشگل بود چقدر شبیه منه خدایا یعنی منم اینقدر خوشگلم از فکرم خنده ام گرفت این اوهام تو سرم بود که گفت ناهید چطوره کمی مکث کرد و ادامه داد ازدواج نکرده ؟
حالا من یک لبخند بهش زدم و گفتم نه ولی بازم این عکس چیزی رو ثابت نمیکنه
-مثل مامانتی اونم مثل تو لجباز بود ولی باشه میریم ازمایش موافقی گفتم خوبه ولی من خیلی الان دیرم شده سینا اصرار کرد که منو برسونه و منم ترجیح دادم قدم بزنم و کمی فکر کنم ازشون خداحافظی کردم بی هدف برای خودم راه می رفتم که اگه این موضوع حقیقت داشته باشه چقدر خوب میشه منم بابا دار میشم این فکر باعث شد لبخند به لبم بیاد هم خوشحال بودم هم می ترسیدم وای اگه مامان میفهمید از دستم دیونه میشد ولی یمی ارزید خدایا چی میشه واقعا بابام باشه وای داداش دار هم میشم اینقدر راه رفتم که از کلاسمم افتادم
یک ساندویچ گرفتم و مثل این گداهای خیابونی رفتم تو پارک نشستم و خوردم دوباره تو فکر وخیال غرق شدم که یکی پیشم نشست نگاه کردم یک پسره بود
-چی میخای؟همه چی دارم
نگاش کردم و گفتم بله؟
-بدجور خماری قیافت داد میزنه حالا چی میخوای؟
خدایا من کجام شبیه معتاداست که این پسره اینطور فکر کرده بلند شدم و گفتم اشتباه گرفتی اقا
-جون عمه ات
مردک بی شعور چی پیش خودش فکر کرده قدم هامو تند کردم و به طرف خوابگاه رفتم اون شب مامان زنگ زد دو دل بودم که بهش بگم یا نه و عاقبت سکوت موقت رو ترجیح دادم تا مطمئن بشم رو تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره بودم عجب شانسی اصلا فکرشم نمی کردم که اینجا بابامو پیدا کنم تازه یک داداش هم داشته باشم ولی اخه چطور ممکنه سینا که سال چهارمیه بعد هم میگفتم اینا منو اشتباه گرفتن و دیگه بی خیال شدمو و خوابیدم اون هفته بدون اتفاق گذشت و فقط دوبار سینا رو دیدم و شماره هم گرفتیم و گفت برای دو شنبه اینده میریم ازمایش من خنده ام گرفته یود جوری میگفت ازمایش که انگار میخوایم برای ازمایش ازدواج بریم.

الان جمعه است و من غرق در تنهایی و سکوتی که در پشت ان فریادی به بلندای اسمان پنهان است که نمیداند در این خلا نابودی چه کند در این جاده ای که میرود ایا خانه ای است که او بنشاند محبت و زندگی و یکرنگی را یا نه ؟برای خودم میبافم و میبافمو می بافم تا صدای گوشیم در میاد سینا هستش حتما میخواد دوباره قرار دو شنبه رو یاداوری کنه منم حوصله اش رو ندارم گوشی رفت رو پیغامگیر و صدای سینا پیچید که می گفت سلام خواهری خودم چرا جواب نمیدی داداشی دلش برات تنگ شده بابات که دیگه هیچی انگار نه انگار تا دیروز فقط من پسرش بودم چپ میره راست میاد همش حرف تو رو میزنه دیگه کم کم داره حسودیم میشه ها ثنایی...بردار گوشیتو دیگه میخوام با هم بریم بیرون بگردیم تو رو خدا هر وقت حوصله داشتی بزنگ بریم بگردیم جون داداشیت.....باشه..... پس فعلا و قطع شد تو دلم گفتم چه چایی نخورده پسرخاله شد انگار راست راستکی من خواهرشم البته منم از خدامه سینا داداشم باشه اخه خیلی مهربون و شوخ و شیطون و خوشگلو و اقا و....بود.
کلاسای شنبه و یکشنبه را با کسالت گذروندم یکشنبه شب دوباره سینا زنگ زد و گفت که صبح ساعت هفت میاد دنبالم تاکید میکرد که ناشتا باشم و اصلا نترسم و مطمئنه خواهرشم و این فقط برای اطمینان خودمه خندم گرفت اون شب اصلا خواب به چشای صاحب مردم نیومد که نیومد و تا صبح فقط گوسفند شموردم و صبح با چشای خمار و به قول اون پسره تو پارک با خماری اماده شدم و رفتم بیرون که منتظرم بودن با سینا و بابام که هنوز موجودیتش برام ثابت نشده بود رفتیم ازمایشگاه که به اصطلاح مهر تایید پدر و فرزندی رو بزنیم بعد از ازمایش سه تایی رفتیم که چیزی بخوریم به اصرار سینا ناهار رو با اونا گذروندم خیلی خوش گذشت بابام که حسابی تو دلم جا گرفته بود من سالها این محبت رو کم داشتم و تخم عقده رو توسط دایی تو دلم میکاشتم بابا حتما میدونه که چرا دایی با من اینطوری رفتار میکنه از بابا در مورد اینکه چطر با مامان اشنا شده و بعد ازدواج کرده و برای چی طلاق گرفتن پرسیدم و او هم در جواب چشای منتظر و مشتاق منو و سینا قول داد که بعد از گرفتن جواب ازمایش و بعد از اینکه من بابا صداش کردم بهمون میگه خوشی اون روز همیشه تو دلم میمونه جواب ازمایش هم تا یکماه اینده معلوم میشه و منم تصمیم دارم بی خیال باشم وبه جای فکر و خیال های بیهوده از خدا کمک بخوام همین خدایا ممنونم خودت میدونی که این موضوع چقدر برام مهم بود ممنونم و قول میدم همیشه شاکرت باشم پس تو هم پناه ما باش
روزها رو میگذروندم امتحان های این ترم هم مثل ترم پیش داده شد سینا هفته ای چند بار بهم سر می زد و هرروز زنگ هم میزد بابا هم هر روز صبح زنگ می زد فکر اینکه یکی به فکر ادمه و ادمو دوست داره چقدر خوبه بابا رو رو از اون روز یکبار دیگه دیده بودم خیلی دلم براش تنگ شده مخصوصا که الان باید برگردم رامسر دلشو ندارم به سینا زنگ زدم که میخوام برم به پشنهاد اون منو خودشو بابارفتیم بیرون طی این تماس ها فهمیده بودم بابا صاحب یک کارخونه مواد غذایی اماده هست و بقول معروف وضعش توپ توپه فهمیدم قلبش خوب کار نمیکنه و تموم این سالها تهران بوده و با سینا تنهایی زندگی میکرده منم همچیو بهش گفتته بودم از زندگیمون از تنهاییمون و از رفتار دایی که چقدر باعث ضعف اعصاب من بوده بابا کلی ناراحت بود و پشیمون که چرا منو سپرده دست مامان که دایی بخواد همچین کارایی بکنه اونجور که از حرف های بابا معلوم بود از دایی دل خوشی نداشت و دوست نداشت در موردش حرف بزنیم اون روز هم گذشت و شیرینی یادش تو خاطرم موند صبح روز بعد راهی شدم وقتی رسیدم مامان خونه نبود البته بی خبر رفته بودم صد در صد مامان خونه عزیز بود منم وسایل هامو جابجا کردم و رفتم دوش بگیرم بعد از خودم پذیرایی توپی کردم شکمم که اساسی سیر شد رفتم مثل قدیما وبگردی سلعت نه که شد تعجب کردم که چرا مامان نیومد با خودم گفتم شاید بخواد خونه عزیز بمونه منم بی خیال شدم رفتم بخوایم که موبایلم زنگ زد سینا بود میخواست ببینه رسیدم یا نه بعد از خداحافظی دوباره راه افتادم برن تو اتقمکه تلفن زنگ زد حوصله نداشتم جواب بدم تلفن رفت رو پیغامگیر که صدای یک مرده اومد سلام خانوم عزیزم...کجایی؟قرار محضر رو برای پس فردا گذاشتم ...راستس با دخترت صحبت کردی ....کمی مکث کرد و ادامه داد میخوای شمارشو بدی به من باهاش صحبت کنم دوباره مکث کرد و گفت بهم زنگ بزن و قطع کردهزار تا فکر ناجور توی ذهنم اومد ولی نه غیر ممکنه ....یعنی مامان میخواد ازدواج کنه .....پس چرا هیچی به من نگفت .....چرا هیچوقت من نباید رنگ خوشی ببینم ....همش همینطوری بوده تا یک ذره خوشحال میشم از تو دماغم در میاد خدایا شکرت ولی اخه این چه زندگیه که من دارم اصلا نفهمیدم که کی خوابم برد ساعت از ده گذشته بود با اینکه بازم خوابم میومد بلند شدم مامان هنوز نیومده بود و گوشیش کماکان خاموش بود صبحانه خوردم و منتظر مامان شدم ولی خبری نشد تا ساعت دو بعدظهر که باز تلفن زنگ خورد و رفت رو پیغامگیر دایی بود که گفت ناهید کجایی تو؟توکلی بهت زنگ زد برای پس فردا ؟قرار گذاشته ها حتما به من زنگ بزن میدونستم هر چی هست زیر سر این دایی هست ولی دل شوره امانمو بریده بود یعنی مامان کجا بود که دایی هم ازش خبری نداشت اگه خونه عزیز هم که بود باید دایی میدونست فری زنگ زدم خونه خاله بعد از کلی سلام و علیک و احوالپرسی موضوع را گفتم خاله هم تعجب کرد و گفت که خونه عزیز هم نیست چون دیشب اونجا بود نگران شدم خاله گفت که الان میاد خونه ما به محض رسیدن هر جایی که به فکرمون می رسید زنگ زدیم حتی خونه رو هم گشتیم ولی خبری نبود با کلی بیچارگی رفتیم کلانتری اطلاع دادیم با اصرار خاله رفتیم خونشون تا تنهانمونم طی یک تلفن کل خانواده مامان فهمیدند و هجوم اوردند خونه خاله حتی داماد اینده اقای توکلی هم امده بود من واقعا تو یان جماعت غریب بودم به جز خاله هیچکس حال منو درک نمی کرد با فرا رسیدن شب همه از خونه خاله متفرق شدند و منم منتظر یک خبری از مامان بودم تازه خوابم برده بود که تلفن زنگ زد تا خاله بجنبه من گوشیو برداشتم از کلانتری بود گفت که مامن تصادف کرده و برم کلانتری موضوع رو به خاله گفتم و فوری از خونه زدم بیرون و دیگه منتظر نموندم که خاله یاهام بیاد وقتی رسیدم کلانتری گفت گه شما چه نسبتی دارید با خانوم حیدری منم گفتم که دخترشم گفت کسی دیگه ای نیست برای شناسایی جسدبیاد پزشکی قانونی همونجا سنگ کوب کردم یعنی چی ....یعنی مامان من مرده .....بدترین خبری که ادم میتونه بشنوه خبر مرگ عزیزترین کسشه دنیا دور سرم میچرخید چیزی نمیفهمیدم طی چشم بهم زدنی مراسم هفت مادر هم تموم شد و من موندم و من .....خدایا بهم رحم کن چجوری باید زندگی کنم ....خونه خاله خوب بود و دایی هم اونقدر وق نداشت که بخواد بهم نیش بزنه فقط روز سوم که از حال رفته بودم بهم گفت که دیگر کسی نیست نازتو بکشه اونجا بود که به عمق فاجعه پی بردم که دیگه هیچکس جز خدا با من نیست کاش چشلمو باز کنم و ببینم این اتفاق ها همش یک کابوس وحشتناکه ولی این ارزویه محالیه روزهارو میگذروندم بی هیچ هدفی دایی هم بیکار ننشسته و میگه بهتره خونه رو بفروشیم و خرجت کنیم گاهی اوقات تو انسان بودن دایی شک میکنم از حیوون هم درنده تره این دایی حتی طلا و طیبه این روزا بهم کار ندارند ولی این دایی دست بردار نیست فردا مراسم چهلم مامانه دایی گفته از فردا باید برم خونه خودمون خاله مخالفت میکنه و اخر با حرف اقای معتمدی قائله ختم میشه دیگه از این بحث های تکراری خسته شدم سر قبر نشستم یک نفر داره میخونه مردم دور فبر حلقه زدند ولی من مات موندم روی اسم مامان که چقدر زود رفت حتی دیگه گریه امم نمیگیره و مثل چند سال پیش گرفتار بغضی هستم که شکستنش محاله همه رفتند و من نشستم و دارم این اهنگ زمزمه میکنم که وصف حال منه
همه رفتندند کسی دور وبرم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست اگر این اخر و این عاقبت بود بجز افسوس هوایی در سرم نیست .....
همه رفتند کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش همه رفتند ولی این دل ما رو همون که فکر نمیکردیم سوزوندش ......
چه حاشا کرده ای بر در نخورده که ا یا زتده ایم یا جون سپرده چه حاشا صحبتی از بی کلامی چه جز رفته هایم یا نمانده عجب بالا و پایین داره دنیا عجب این روزگار دلسره با ما یه روز دور و برم صد تا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنهام تنهای تنهام
هوا داره تاریک میشه به اصرار موندم اینجا خاله نم گذاشت ولی چه میشه کرد دنیاهه دیگه به کی وفا کرده که به مامان منم وفا کنه
خاله هم دیگه تحت تاثیر حرفای دایی قرار گرفته هفته پیش بود دایی بلند بلند می گفت که بودن یک دختر تو این خونه درست نیست عیبه که سهیل همیشه بخواد بره خونه شهره اینا حتی تو عزا هم دست از این حرفا بر نمیدارند غروب که سهیل و شهره اومدند شهره پیشم نشست و گفت به حرفای داییت اهمیت نده من میدونم که باهات خوب نیست و این حرفا رو میزنه شاید اگه شهره این حرفا رو نمیزد خودمو میکشتم .
امروز پنجاه و یک روز از مرگ مامان گذشته روی مبل توی سالن نشستم خاله توی اشپزخونه است کسی انتظار ماری از من نداره خاله در رو باز میکنه دایی اومده با عصبانیت میاد طرفم و داد میزنه پاشو بالاخره بابای حرومزاده ات هم اومد برو گورتو گم کن که همه از شرت راحت شیم من حرکتی نکردم در واقع خشک شده بودم که دوباره دادش بلند شد که بهم میگفت گمشو نگاهش کردم خشم ونفرت از نگاهش بیرون می ریخت اخرش هم دلیل این همه نفرت رو نفهمیدم فوری مانتو مو اورد و پرت کرد تو صورتم و داد زد گورتو گم کن بابات او.مده دنبال توله حرومزاده اش نگاه من بیشتر عصبیش میکرد به طرفم هجوم اورد و منو بلند کرد و به طرف حیاط برد در حیاط باز بود ولی کسی معلوم نبود چنان هولی من داد که جلوی در دو زانو پرت شدم رو زمین نفسم بند اومد فکر کردم زانو هام خورد شد با تمام توانایی که داشتم گفتم بابا تو چارچوب در اقای مقدم و همون بابام پیداش شد پس واقعا بابام بود وقتی منو دید بطرفم اومد و گفت چی شدی دخترم ؟ گریه ام گرفته بود اشکام بی صدا می ریختن دایی دوباره اومد و مانتو و ساکمو پرت کرد بیرون و در محکم بست بابام منو بلند کرد اینقدر زانوهام درد میکرد که نمیتونستم راه برم با هم رفتیم بیرون و سوار ماشین شدم اول رفتیم بیمارستان ولی من لباس خونه پوشیده بودم خدایا تا حالا تو عمرم اینقدر کوچک نشده بودم بابام بی هیچ حرفی بلندم کرد و رفتیم تو بعد معاینه دکتر فقط پماد داد و گفت فقط ضرب دیده و چیز مهمی نیست و فقط اینکه کبودی چند روزی میمونه دوباره رفتیم سوار ماشین شدیم و جلوی یک در قهوه ای بزرگ پیاده شدیم تو طول این مدت بابا یک کلمه حرف هم نزده بود و من با خودم میگفتم شاید اینم منو نمیخواد نگه داره رفتیم تو خونه و منم توی یک اتاق رو تخت دراز کشیدم بابا هم رو تخت نشست چشاش اشک جمع شده بود اگه پلک می زد اشکاش روان می شد با صدای ضعیفی گفت منو ببخش بابایی نباید می گذاشتم پیش اینا بمونی حالا میفهمم وقتی میگفتی اینا چه ادمایی هستند ثنا به این ادما فکر نکن باشه؟ بلند شدم رو تخت نشستم و نگاش کردم اخر هم طاقت نیاوردم وتو بغلش زار زدم به اندازه تموم روزهایی که بغض داشت خفه ام میکرد زار زدم به اندازه تموم این سالها زار زدم اینقدر که از حال رفتم و چیزی نفهمیدم وقتی چشامو باز کردم هوا تاریک بود خواستم برم بیرون که از درد پاهام جیغ رو تو گلوم خفه کردم اباژور کنار تختم رو روشن کردم چشام میسوخت فکر کنم مثل بادکنک باد کرده بود چند دقیقه بعد در باز شد و بابا اومد توی اتاق برقو روشن کرد توی دستش یک سینی بود برام شام اورده بود به زور چند لقمه ای خوردم چند ضربه به در خورد و بعد سینا اومد تو یک لبخند زد و گفت خواهری خودم چطوره یک لبخند زدم که گفت چیه زبون درازتو موش خورده دوباره زده بود تو مایه های مستربین و شیطون شده بود اونم اومد نشست و گفت وای چشاشو چقدر باد کرده همه میرن گونه هاشون پوتاکس میکنن تو دور چشاتو پو تاکس کردی بابا داشت به ما دوتا نگاه میکرد ما هم زل زدیم به بابا که رد اشکو تو گونه هاش دیدیم بابا بلند شد سینی رو برداشت و بیرون رفت منو سینا به هم نگاه کردیم سینا گفت اخ جون دیدی گفتم خواهری خودمی دیگه یکی رو دارم که مخشو تیلید کنم و بهش بخندم یکی زد رو بینیم و گفت کجایی هم سلولی من من همینطو.ر نکاش میکردم به شاد بودنش غبطه میخوردم گفت نمیخوای حرف بزنی صدای قشنگتو بشنوم با صدایی که به زور خودم شنیدم گفتم چی بگم ؟
-میدونم داغونی ولی تو رو خدا عادی شو یعنی مثل قبل شو بابا طاقت ناراحتی تو رو نداره ثنا بابا یکم قلبش مشکل داره باشه ؟
سرمو تکون دادم و اونم ادامه داد
-من حتی یک بار هم مامانمو ندیدم پس از تو داغون ترم ثنای من خواهری من مواظب خودت باش قول میدی؟
باشه
پتو رو از رو پام کنار زد و گفت ببینم پاهاتو اگه بابا میگذاشت می رفتم این دایی هیتلرمون رو با ماشینم له میکردم عوضی پاچه های شلوارمو بالا زد و کیسه دارو ها رو برداشت و پماد رو مالید به پاهام محو کاراش بودم محبتش....نگاهش...حرفاش...واقعا برادرانه بود و من بیست سال از وجود چنین کسی تو زندگیم بی خبر بودم از داشتم برادری که بود و من نمیدونستم محروم بودم بعد اینکه پماد رو به پاهام مالید پیشونیمو بوسیو شب بخیر گفت و رفت و منو با خیالام تنها گذاشت.
الان تقریبا دو ماهه با بابام زندگی میکنم وسایل هامم از خوابگاه اوردم خونه از اتاقم بگم مه بابا سنگ تموم گذاشته سینا میگه که جاشو تو قلب بابا تنگ کردم سینا خیلی شیطنت میکنه یان یکماهه که ترم شروع شده با هم میریم اون سال پنجمی بود و منم سال سومی بهش گفتم چطوری تو دو سال از من جلوتری گفت برای اینکه من تو دوره دبستان جهشی خوندم منم گفتم منم جهشی خوندم ولی یکسال پشت کنکور موندم با هم حرف می زدیم که مون رسوند و رفت و گفت منتظر باشم میاد دنبالم الان دیگه بیشتر کلاساشون توی بیمارستان بود و هر ماه تو یک بخش می رفتند منتظر سینا بودم که اومد یک پسره بغلش نشسته بود پسره درشت به نظر می رسید از شونه های پهن و بلندش معلوم بود مثل دخترا سفید بلوری بود و موهای لخت مشکی داشت سلامی کردم و نشستم سینا گفت خسته نباشی خانوم چه خبر؟
خبری نیست
-این اقای خوش تیپی که میبینی دوست منه اسمشم کیان رستمی الان دیگه دو تا داداش داری ثنا خانوم
حرفی نزدم و سینا ادامه داد اقا کیان اینم نصفه دیگه من ثنا پسره برگشت گفت خوشوقتم منم گفتم همچنین
رفتیم خونه بابا کارخونه بود منم رفتم اتاقم این پسره هم با ما اومد تو خونه که من یک ذره بدم اومد مگه خودش خونه زندگی نداشت یک بلوز شلوار ابی پوشیدم و موهامو با کیلیپس جمع کردم و رفتم تو اشپزخونه اقدس خانوم برای ناهار باقالی پلو درست کرده بود یک بشقاب برداشتم برای خودم کشیدم و گذاشتم رو میز میخواستم از تو یخچال اب بردارم که سینا اومد تو اشپزخون و گفت ای نامرد تنها تنها پس ما چی برای ما هم بریز ما هم گشنه ایم الان میرم کیانم صدا کنم تو دلم ایشی گفتم و میزو چیدم و خودم نشستم شروع کردم به دقیقه نکشیده بود که سینا و این پسذه اومدند تو اشپزخونه و پشت میز نشستند کیان گفت دستتون درد نکنه ببخشید مزاحم شدم
با حاضر جوابی گفتم ولی من غذا رو نپختم که دستم درد نکنه دست اقدس خانوم درد نکنه
سینا خندید و گفت این زبونش بیست متریه از پسشش برنمیای بی خیال ادب مدب شو کیان جون
همگی غذامون خوردیم پسرا رفتند بیرون منم بشقاب هارو جمع کردمو شستم و چندتا چای ریختم و بردم تو حال گذاشتم رو میز گفتم سینا من یک دوچرخه میخوام سینا گفت حرف نمیزنی نمیزنی یک با ر حرف میزنی ادمو غافلگیر میکنی حالا برای چی میخوای؟
وا دوچرخه رو برای چی میخوان
-خوب حالا چرا میزنی عزیز دل بابا
چشم غره بهش رفتم و چاییمو خوردم رفتم تو اتاقم ساعت هفت و نیم هشت بود که اومدم بیرون معلوم نیست این دو تا کی رفتند منم رفتم اشپزخونه اقدس خانوم شبها چیزی نمی پخت منم باید جورش رو بکشم از یخچال یک سیب برداشتم و گازی بهش زدم که نصف سیب کنده شد خندم گرفت خدایا حالا شام چی بپزم می خواستم همبرگری چیزی بیرون بیارم پشیمون شدم گفتم ولش بعد سینا هی میخواد تیکه بندازه که هیچی بلد نیستم کلی فکر کردم و اخر هم به کتلت رضایت دادم وسایلهاشو اماده کردمو و یکی یکی اونا رو سرخ میکردمساعت نه ونیم بود و کسی پیداش نشد به بابا زنگیدم و گغت تو راهه خیالم راحت شد کتلت هارو چیدمو و با خیارشور و زیتون و گوجه تزیین کردم تازه یادم اومد نون نداریم وای حالا چه بکنم در این حین بابا هم رسید سلام کردمو و او هم رفت لباساشو عوض کنه رفتم دنبال دفترچه تلفن که شماره سوپری رو پیدا کنم که بابا از اتاقش اومد بیرون گفت دنبال چی هستی
شماره سوپر مارکت
-برای چی؟
میخ.ام بگم برامون نون بیارن
وقتی زنگ زدم بابا گفت بو میاد غذا درست کردی ؟
لبخند زدم و سر تکون دادم چند دقیقه بعد سینا نون به دست اومد سلام کرد و گفت شما نون سفارش دادین ؟
من سفارش دادم
بابا گفت سینا دخترم برامون غذا درست کرده
سینا فن اوخ مای گاد شما غیر زبون درازی اشپزی هم بلد بودی؟نه بابا ای ول حالا چی پختی کدبانو؟
کتلت
-خسته نباشی همچین گفت غذا فکر کردم چی درست کرده و رفت که لباساشو عوض کنه رفتم میزو چیدم که اومد و شروع کردیم سینا یک لقمه خورد ایراد اول نمکش کمه دوباره یک لقمه دیگه خورد و گفت خیلی برشته کردی و دوباره یک لقمه دیگه خورد و گفت چرا اینقدر میگزه بابا یک چپ بهش نگاه کرد و گفت ایراد داره اینجوری میخوری ایراد نداشت چیکار میکردی سینا با دهان پر گفت چه کنیم پدر جان گشنمونه وگرنه ....بابا گفت بس کن پسر چقدر تو روده درازی زبونمو براش در اوردم که دلش بسوزه اون شب هم با به به چه چه بابا گذشت.
صبح بود که گوشیم زنگ خورد مهرناز بود کلی گلایه کرد که حالشون رو نمی پرسم وقتی فهمید مامانم فوت شده متاثر شد خودمم دمغ شدم دلم برای مامانم خیلی پر کشید چجوری این چند ماه بدون مامان طاقت اوردم توی حال خودم بودم که سینا اومد توی اتاق گفت هوی
هوی به کلاهت بی ادب در زدن بلد نیستی؟
-اه......دختر لوس بابایی موش لگدت زده
یک جیغ فرابنفش کشیدم و دمپایی رو فرشی رو براش پرت کردم که خورد به دیوار
-تو که نشونه گیریت صفره بیخیال ش.......
حالا حرفش تموم نشده بود که اون یکی لنگه هم براش پرت کردم که خورد وسط پیشونیش یک لحظه ساکت شدبعد هم به طرفم هجوم اورد
-دختره چش سفید
و موهامو کشیددوباره جیغم هوا رفت منم بیکار ننشستم و تا تونستم از ش بشگون گرفتم که بابا داد زد سینا موهای ثنا رو ول کن اصلا نفهمیدیم بابا کی اومد تو اتاق سینا خجالت کشید و اومد کنار یک زبون براش در اوردم که دلش بسوزه بابا خندید و گفت ثنا خوب شد زبونتو در اوردی فکر کردم زبون نداری منو از شک در اوردی سینا پقی زد زیر خنده بابا هم گفت زهر مار پاشید برید دیر شد اماده شدم و با سینا رفتیم امروز هم مثل روزای دیگه گذشت بی هیچ اتفاق خاصی فقط توی رفت امد بین دانشگاه و بیمارستان بودم بیچاره سینا که همش بیمارستان عوضش سه سال دیگه تموم میکنه دکی جون میشه.
امروز عصر جمعه است منم دارم به چی فکر میکنم اخه من چرا اومدم پزشکی بخونم الان اینقدر پزشگ متخصص و فوق تخصص هست که به من نمیرسه تازه بعد از هشت سال میشم پزشکی عمومی بعد هم باید مگس بپرونم دیگه الان کلاه دکتر عمومی ها که پشم نداره بعدش باید بریم دو سالی تخصص بخونیم حالا اگه یک مطبی بزنیم و بگیره و تا اون موقع این مخ بدبخت از زور درس خوندن منفجر نشه یکی زدم تو سرم و گفتم خاک بر سرت کنن ثنا این حرفا چیه و بلند شدم برم بیرون چایی بخورم هیچ صدایی نمیومد بابا که رو مبل خواب بود سینا هم تو اتاقش بود رفتم چایی دم کردم اومدم بیرون نشستم و به قیافه بابا خیره شدم خداییش بابایم خیلی خوش تیپ بودا خیلی هم خوشگل هست سنی نداره که تازه چهل و پنج سالشه دیگه بیچاره مامان که تو چهل و پنج سالگی پرپر شد دوباره اون بغض اعنتی اومد تو گلوم و اشکام اروم اروم روان شدند روی صورتم صدای فین فینم در اومده بود کاش مامانم هم بود با هم چهار تایی زندگی میکردیم ولی الان نیست زیر خروارها خاکه سینا گفت چیه دختر بابایی برای چی داری زر میزنی اینقدر بلند گفت که بابا از خواب پرید و منو نگاه کرد منم بلند شدم رفتم تو اتاقم صدای بابا اومد که داشت سینا بیچاره رو دعوا میکرد اش نخورده و دهن سوخته بابا فکر کرده بود سینا گریه منو در اورده تقه ای به در خورد و بابا اومد تو رو تختم نشست
-چی شده ثنا چرا گریه میکنی؟
تو چشاش نگاه کردم مهربونی و نگرونی توش موج میزد اروم گفتم من مامانمو میخوام
نگام کرد یک نگاه بارونی مطمئنم خودش هم مامانمو میخواست اروم بغلم کرد و گفت گریه نکن خوشگل بابا
سینا تو چارچوب در وایستاده بود که گفت ایشششششششششش نگاه کن....
نگاه کن .....چه نازی میکنه .....ای خدا کاش منم دختر بودم یکم این بابامنازمو میخرید خندیدم و گفتم حسود
بابا هم خندید گفت بیا پسر بیا تو رو هم بغل کنم عقده ای نشی
سینا نوچی کرد و گفت نخواستیم شما ما رو نزن ما اغوش گرم نخواستیم
بابا بلند شد و یکی زد رو شونه سینا و گفت بچه سوسول
همگی خندیدیم سینا گفت من میخوام برم با دوستام بیرون شما هم بفرما که مستفیض بشی
الان داری چاخانم میکنی ....اره....تو که همه دوستات پسرن من بیام دور یک مشت پسر که چی بشه کلک نکنه با دوست دخنرات قرار داری
-نه بابا تو هم ....اما...
اما چی ؟
-دوستام با نامزداشون میان
گفتم همون دوست دختراشون دیگه؟
-اره بابا کم زر بزن بلند شو اماده شو
حالا بریم چایی بخوریم بعد میریم
خانوادگی یک چایی دبش زدیم بر بدن و بعد من خیلی شیک و سنگین لباس پوشیدم و با سینا راه افتادم


سر راه رفتیم دنبال کیان توی یک کافی شاپ سنتی یا شاید بهتر باشه بگم قهوه خونه رفتیم دو تا تخت کنار هم بصورت هشت بودند که روشون چهار تا پسر و دو تا دختر نشسته بودند دخترا بد به نظر نمیومدن ولی پسرا فقط چشم شده بودند و ما چهار تا را نگاه می کردند که رسیدیم به تخت ها و سلام کردم یکی از پسرا گفت معرفی نمی کنی
سینا:یعنی بهنام خره تو نفهمیدی این خواهر منه
بهنام:وای....راست میگی .....کلک کجا قایمش کرده بودی؟
سینا با یک لحن جالب گفت تو پستو و سپس ادامه داد این چهار تا گوسفندی که اینجا نشستنمعرفی میکنم.....مستر شایان دانشجوی ارشد مدیریت صنعتی که نوز بعد سه سال توی پایان نامه اش مونده و گفت خانوم لیلا خوشگله رو تور کرده ناکس چجوری تور کردی خب فوت و فنش رو هم به ما یاد بده دیگه همه خندیدند و انگشت اشاره سینا رفت سمت دومین پسر این هم که گاو پیشونی سفیده بهنام خره است فضول محلشون هم هست
بهنام : خفه و رو به من گفت خوشوقتم بانوی زیبا
همه گفتند اوههههههههههههههههههههههه
سومین پسر که اسمش پدرام بود و از همه بزرگتر وداشت تخصص اطفال می خوند دختری که بغل لیلا نشسته بود زن پدرام بود چهارمین پسر هم علیرضا بود که سینا گفت اینو میبینی معلم اخلاق ماست یک پا برای خودش اخونده ....البته اخبار موثقی هست که طرف دور از چشم جمع ما لباس روحانی می پوشه میره پا منبر ولی کلک رو نمیکنه و رو به بقیه گفت اینم نصفه منه اسمش......همه منتظر نگاه میکردن که سینا دوباره یکمی مکث کرد که بهنام گفت جون بکن دیگه سینا .......
سینا دوباره گفت اسمش هست......
زن پدرام:بگو دیگه اقا سینا
بهنام: داره بازار گرمی میکنی سینا
خیلی بهم برخورد پسره بی شعور بنابر این خودم گفتم ثنا هستم و یک چشم غره به سینا رفتم که یعنی ببرمت خونه زنده نمی زارمت رفتم پیش دخترا نشستم
بهنام:ثنا خانوم شما چی میخونی؟
سینا :پزشکی میخونه فضول
سینا: پس چرا تو کلاس ما نیستن مگه شما دو قلو نیستین
برای اینکه من یکسال پشت کنکور موندمو سینا دو سال جهشی خونده توی دبستان منم یکسال جهشی خوندم ولی گفتم که یکسال پشت کنکور موندم
دوباره بهنام چشای هیزشو دوخت بهم و گفت شما کجا بودی؟یعنی ببخشید با سینا اینا زندگی نمیکردین چرا؟
سینا: به تو چه فضول
من با مامانم زندگی میکردم که تازگی فوت شده و اومدم پیش بابام از نظر شما اشکالی داره ؟با این حرفم میخواستم بگم فضولی موقوف ولی طرف پر رو تر از این حرفا بود دوباره گفت چرا ؟کمی چپ چپ نگاش کردم کیان که تا حالا ساکت بود گفت بهنام بسه داری ثنا خانوم رو ناراحت میکنی
گفتم نه ناراحت نشدم فقط دلیل این همه کنجکاوی رو نمی فهمم
سینا پقی زد زیر خنده و گفت بهنام بهتره ساکت شی خواهرم زبونش خیلی درازه
همه خندیدند چنان چپی به سینا کردم که اگه به عزراییل کرده بودم صد در صد از گرفتن جون من منصرف می شد با دو تا دخترا حسابی قاطی شده بودم لیلا و فرناز دختر های خوبی بودند اون شب هم همگی شام رذو توی فرحزاد خوردیم خیلی خوش گذشت بیچاره بابام خونه تنها موند دلم به بابام سوخت بعد از اینکه کیان رو رسوندیم به طرف خونه رفتیم گفتم سینا مگه ما اژانس این پسره هستیم
سینا: مواظب حرف زدنت باش من رو کیان خیلی حساسم
اهههههههههههههههه......خواهر شو میخوای
سینا:دیگه داری پر رو میشی محض اطلاعت کیان تک پسره و روشو برگردوند
ایشی گفتم و تا رسیدن به خونه حرفی نزدم دوباره با شروع هفته روز از نو روزی از نو در چشم به هم زدنی به پایان ترم رسیدیم و امتحانا شروع شد شب تا صبح بی خوابی و استرسدیوانه کننده بود این ترم هم با تموم سختی هاش گذشت.
برای تعطیلی بین دو ترم از بابا خواهش کردم بریم رامسر الان پنج ماهه سر خاک مامان نرفتم دلم براش یک ذره شده قراره فردا راه بیفتیم سینا که میگه نمیاد رفتم اتاقش داشت کتاب میخوند
چته؟
یک نگاه بهم انداخت که یعنی بپر بیرون حوصلتو ندارم
چته؟مثل یخ شدی احیانا آلاسکا تشریف برده بودین
باز همان نگاه....
دوست دارم باهامون بیای رامسر فهمیدی؟
یکهو داد زد برو بیرون حوصلتو ندارم
منم برای همین اومدم که ببینم چرا حوصله امو نداری
سینا: حالم خوب نیست بزن به چاک
دلم گرفت هیچ وقت اینطوری باهام حرف نمی زد ساکت از اتاقش اومدم بیرون گریه ام گرفته بود به روی خودم نیاوردم حتی برای شام هم بیرون نیومد بابا هم چیزی نگفت صبح ساعت هفت حاضر شدیم بریم سینا هم فقط یک خداحافظی خشک و خالی کرد و نیومد وقتی رسیدیم یکراست رفتیم سر خاک مامان خیلی دلم براش تنگ شده بود بی اندازه ولی چه میشه کرد دنیا همینه دیگه یکی میره یکی میاد بالاخره دل کندیم و اومدیم همون ویلایی که قبلا یکبار دیده بودم بابا قول داده بود سه روز بمونیم و گفته بود که حسابی میگردیم روز اول رفتیم دریا وای که چه حالی داد هوا یخ بود دندونام بهم میخورد ناهار رفتیم ویلا بابا کباب درست کرد بعد ظهر هم رفتیم نمک ابرود خیلی جای باحالی بود یادمه یکبار دوران راهنمایی اردو اومده بودم اونجا تله کابین سوار شدیم و بعدش هم اش رشته خوردیم که گرم بشیم شب که خونه رسیدیم از ده گذشته بود اینقدر خسته بودم که همین افتادم رو تخت جنازه شدم صبح هم دیر بیدار شدم صبحانه مفصلی هم با بابایی ام خوردیم به بابا پیشنهاد دادم بریم ماسوله بعد هم از اون طرف بریم تهران بابا هم قبول کرد و گفت که اماده بشیم و ساعت دو حرکت کنیم حوالی ساعت پنج و نیم بود که فهمیدیم کوه ریزش کرده و جاده بسته شده چه ضایعی شدیم و برگشتیم و به بابا گفتم که بریم تهران تو راه توی رودبار نگه داشتیم و کمی زیتون و کلوچه و سیر ترشی خریدیم تا حالا رودبار رو ندیده بودم چون همیشه از جاده کندوان می رفتم تهران خلاصه ساعت نه رسیدیم تهران باز هم دود و ترافیک وقتی خونه رسیدیم از یازده هم گذشته بود فوری رفتم اتاق سینا نبود تو این سه روز فقط یکبار خودش زنگ زده بود و هر وقت هم من زنگ می زدم ریجکت میکرد نگران بودم دوباره زنگ زدم ولی خاموش بود ساعت از دو نصفه شب گذشته و سینا نه خونه اومده نه گوشیشو روشن کرده گریه ام گرفته بود بیچاره بابا هم نگران بود گفت که به کیان زنگ بزنیم و از گوشیش شماره موبایلشو خوند اونم خاموش بود پس باهم هستند بعد بابا گفت به خونش زنگ بزن گفتم شاید مامان باباش بدشون بیاد نصف شبه اخه گفت نه بابایی کیان تنها زندگی میکنه باباش شیرازه شماره خونش هم گفت ولی هیچکس گوشیو برنداشت گفت بزن ویلای لواسون و شماره رو از حفظ برام خوند با بوق پنجم گوشی برداشته شده و کسی گفت سلام بفرمایید ....گفتم سلام و زهر مار ....کجایی تو ....
گفت ببخشید شما فهمیدم کیانه گفتم میشه گوشیو بدی سینا
کیان: نه تازه خوابیده
برو بیدارش کن
کیان : نمیتونم اخه تازه خوابیده
وقتی میگم بیدارش کن بیدارش کن
کیان: ثنا خانوم حالش خوب نیست میفهمی...و گوشیو قطع کرد
اوه.........چه گوشی برای من قطع میکنه به بابا گفتم که گفت ولش کن برو بخواب این پسره مواظبشه
رفتم بخوابم ولی از حرص مگه خوابم میبرد پسره عوضی گوشیو برای من قطع میکنی کثافت اینقدر تو دلم بهش فحش دادم تا خوابم برد صبح ساعت ده بیدار شدم
تعجب کردم بابا خونه بود
بابا: خوب خوابیدی دخترم
اره ولی اعصابم خیلی بهم ریخته بود
-چرا؟
ندیدین این پسره دیشب چجوری برای من گوشی رو قطع کرد
خنده ای کرد و گفت اون جور تو باهاهش حرف زدی حق داشت چون اگه گوشیو قطع نمیکرد حتمن از پشت گوشی میزدیش
اه...بابا .....
پاشو صبحونتو بخور گل بابا
با بی میلی بلند شدم و بعد هم به مهرناز زنگ زدم و کلی با هم حرف زدیم برای ناهار هم خواستم چیزی بپزم که بابا نذاشت و زنگ زد غذا بیارن منم پیشش نشستم و باهم حرف زدیم داشتم براش تعریف میکردم که باشگاه می رفتم و تدریس هم میکردم که گوشیش زنگ خورد جواب داد سینا بود یکی ربعی باهاش حرف زد خواست گوشیو بده به من که قبول نکردم و قطع کرد و گفت قهر کردی؟
نه مگه بچم ولی از دستش خیلی ناراحتم اگه باهاش حرف یزنم ممکنه چیزی بگم ناراحتش کنم میدونی بابا من وقتی رامسر بودم خیلی عصبانی بودم خدا باید به در و دیوار و چیزای شکستنی رحم میکرد باید دق و دلیمو رو سر اونا خالی میکردم و خندیدم بابا گفت حالا نزنی پسر منو داغون کنی
نه ولی شایدم زدم اون پسره بی شعور رو ادب کردم بابا خندید و گفت اون کیانی که من میشناسم میاد ازت معذرت خواهی میکنه اون خیلی پسر خوبیه در موردش قضاوت نکن چیزی نگفتم ولی مگه این حرص خالی میشد اخر هم زدم گلدون پایه بلند تو حالو با یک لگد جانانه پودرش کردم بابا هم میگفت بهتر از ضرر جانیه.
چهار روز گذشته و سینا پیداش نیست پسره بی فکر اصلا انگار نه انگار که ما تو خونه چشم به راهشیم روز پنجم حضرت اشرف سر و کله اش پیدا شد خوشحال به نظر می رسید سلامی کرد که فقط بابا جوابشو داد اومد بالای سرم و گفت سلام عرض کردم خانوم دکتر نیم نگاهی بهش انداختم و به تی وی خیره شدم به بابا گفت چیزی شده احیانا کر و لال که نشده؟ بابا خندید و شانه هایش را بالا انداخت سینا هم رفت توی اتاقش وقتی اومد بیرون دوباره گفت ثنا خانوم چطوره؟.....محل ندادم و بلند شدم رفتم توی اتاقم و به مهرناز زنگ زدم با هم بریم خرید حین حرف زدن سینا اومد تو اتاقم داشتم منت مهرناز رو میکشیدم که می نازید که نمیتونه بیاد اخرش هم اعصابمو خورد کرد و گفتم به درک اسفل السافلین و گوشیو قطع کردم سنا لبخندی زد و گفت با من قهری جوجه؟حرف بزن ببینم چی شده اجی گلم لال شده برام؟بگم غلط کردم اشتی میکنی؟برو بیرون میدونی لیاقت نداری ادم بهت خوبی کنه لیاقتت همون پسره غربتیه من کلی اصرار کردم با هم حرف بزنیم ولی تو مثل منو مثل سگ از اتاقت پرت کردی بیرون بعد با این پسره رفتی ددر هر چی بهت زنگ میزننم برا من قطع میکنی بعد هم که پیدات میکنم دوستت گوشیو قطع میکنه حالا هم برو بیرون بزار باد بیاد که اصلا حوصله تو یکیو ندارم-بی خود سریع لباس بپوش میخوایم با هم بریم بیرونخودت بی خود من بیرون کاری ندارماره معلومه یکساعته داره دوستت رو منت میکنی اخر هم رید تو حالتبی ادب دوست ندارم با تو بیام -پاشو دیگه مگه من چند تا خواهر دارم دلت میاد دل منو بشکونی اون موقع من خیلی داغون بودم بخدا نمیتونستم برات تعریف کنم بفهم و از اتاق بیرون رفت دلم سوخت فوری لباس پوشیدم و رفتم اتاقش یک لبخند زدم و گفتم بریم خوشحال شد و گفت بریم میخام برم خریدا حوصله داری ؟-اره اجی من بریمکلی خرید کردم و بعد هم رفتیم کافی شاپ نشستیم سفارش دادیم که سر کله این دیو دو سر با یک دسته گل پیداش شد اومد نشستو و دسته گل گرفت به طرفم و گفت بابت رفتار اون شبم معذرت میخوام همین طور با مظلومیت نگام میکرد و ادامه داد میبخشی دلم براش ریش شد چقدر این بشر نایس بود یک لبخند اغواکننده بهش زدم که فکر کنم شلوارشو خیس کرد سینا خنده ای بلند کرد و گفت بخشیده شدی بد بخت حالا از شوک در بیا که ابرومونو بردی کیان سرشو انداخت پایین با هم نسکافه مون خوردیم و اومدیم بیرون چه عجب ایند فعه اقا با ماشین اومده بود رفتیم خونه هنوز هم صبحا میریم دنبال کیان بعد منو می رسونن و خودشون می رن هوا داره کم کم گرم میشه بهار توی راهه همه در تکاپو هستند من و سینا هم توی خونه به اقدس خانوم کمکم میکنیم مگه جرات داریم کمک نکنیم ما رو با جارو دنبال میکنه با این که پیرزنه مثل .....قدرت داره امروز بیست و هشت اسفنده و توی اتاقم نشستم و به سه روز پیش فکر میکنم که چهار شنبه سوری بود خونه بغلی ما که یک خونه ویلایی تقریبا بزرگ بود یکهو ترکید یعنی این جور که فهمیدم یک اتاق پر موتد منفجره مخصوص چهارشنبه سوری داشتند که برق خونه اتصالی داد و نمیدونم چی شد که خونه رفت رو هوا صدای اژیر اتش نشانی هنوز تو گوشمه و دود غلیظی که میرفت به اسمون ابی و ناسزایی که اقدس خانوم بخاطر کثیف شدن خونه از دود به همسایه بقلی می گفت خدا رو شکر کسی نمرد ولی خونه سوخت حالا خوبه اتش نشانی بموقع رسید و اتیشو مهار کرد همش این چیزا رو تو فیلما میدیدم ولی حالا بطور زنده دیدم عید امسال اولین عیدی که مامان نیست پارسال بودو امسال نیست موقع سال تحویل سر قبرش بودیم اثری از خانواده مامان نبود شاید هم اومدن ما رو دیدن رفتن سه تایی نشسته بودیم و بابا رادیو اورده بود داشتم قران میخوندم که سال تحویل اعلام شد سنگ قبر مامانو بوسیدم و سال نو رو بهش تبریک گفتم سینا داشت گریه میکرد برای اولین بار گریه سینا رو هم دیدم همگی ناراحت بودیم بعد ساعاتی رفتیم و مامان موند و مامان دو روزی بودیم و بعد هم برگشتیم تهران

#لجـبازے_با_عشـق
#DOKHIONEH

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...