ویژه کنید
عکس و تصویر ★پارتـ ۱★ از باشگاه اومدم بیرون حالم زیاد درست نبود سر گیجه داشتم میدونستم صدرصد ...

★پارتـ ۱★
از باشگاه اومدم بیرون حالم زیاد درست نبود سر گیجه داشتم میدونستم صدرصد مال درد ماهیانمه بخاطر همین سر راه یک قرص خریدم و بطرف خونه حرکت کردم وقتی رسیدم مامان خونه نبود یاداشت گذاشته بود رفته خونه عزیز و سهیل رو میفرسته دنبالم من و مامانم تنها زندگی میکردیم مامان و بابا وقتی من پنج ماهم بود از هم جدا شده بودند و بابا رفته بود آمریکا پیش خانوداش و تا به الان هیچ خبری از بابام نداشتم مامان معلم دبیرستان بود و ما روزگار میگذروندیم وقتی ابی به دست و صورتم زدم حالم کمی جا اومد لباسامو عوض کردم و یک دونه قرص خوردم تا شاید کمی از دردم کاسته بشه در این حین زنگ خونه به صدا در اومد میدونستم سهیله اف اف رو برداشتم و گفتم الان میام سهیل و بدو درو قفل کردمو رفتم بیرون دیدم سهیل به ماشینش تکیه داده و داره مثل همیشه منو به حالت تمسخر آمیز نگاه میکنه با اینکه پسر خالم بود مثل داداش نداشتم دوستش داشتم ولی گاهی اوقات میخواستم سر به تنش نباشه همش منو دست می انداخت یک نگاه بهش کردم و گفتم علیک سلام گفت به تو یاد ندادند به بزرگترت باید تو اول سلام کنی گفتم ولی این وظیفه تو احترام به خانوم متشخصی مثل من واجبه لبخندی زد و گفت خب حالا خیلی دلم میخواد بدونم چی تو اون کله ات میگذره گفتم هیچی گفت معلومه بالای سرت علامت تعجب و سوال باهم در اومده بعد میگی هیچی محل نذاشتم و رفتم نشستم اومد نشست و رفتیم سکوت کرده بودم اونم ساکت به نظر می رسید اخر هم طاقت نیاو.رد و گفت ثنا جدی چی شده یه جوری هستی گفتم حالم زیاد خوب نیست کمی فکر کرد و گفت کجات درد میکنه منم بی هوا گفتم کمرم یه کم نگام کرد و گفت آهان و بقیه راهو به سکوت گذروندیم وقتی رسیدیم همه منتظر ما بودند که شام بخوریم این عادت همیشه خانواده مامان بود که شب جمعه خونه عزیز جمع میشدند و میگفتن و میخندیدن مامان فهمید زیاد حالم خوب نیست اومد کنارم نشست و گفت چند بار بگم ثنا وقتی موقع ماهانت نزدیکه نرو باشگاه حرف گوش نمیدی یک چشم غره بهش رفتم و گفتم باز شروع کردی خسته نشدی یک سرس حرفای تکراری زدی یکم نگام کرد و گفت تقصیر خودت نیست دختر همون بابایی دیگه هر وقت پرم به پرش میخورد همینو میگفت مامان هوامو خیلی داشت و در جواب بقیه که میگفتن منو خیلی لوس بار اورده میگفت بخاطر سن بلوغ منه آخر من نفهمیدم به سن بلوغ رسیدم یا نه آخر من الان 16 سالمه و مامان چند ساله داره اینو به همه میگه دوباره مامانو نگاه کردم تو نگاش نگرانی موج میزد بهش گفتم من خوابم میاد اونم منو برد تو اتاق و برام جا پهن کرد وقتی رفتم تو اتاق ناخواسته حرفای بقیه رو شنیدم خاله گفت چش بود مامانم براش توضیح داد که حالم خوب نیست دایی که از اول با ازدواج مامان مخالف بود و بخاطر اینکه مامان بخاطر من تموم خواستگارش رو جواب می کرد زیاد با من خوب نبود و معتقد بود که نباید مامان منو قبول میکرد باز حرفای تکراری صد دفعه به مامان گفته بودم منو نیار تو این جمع ولی کو گوش شنوا بحث شان بالا گرفته بود و صدای دایی بالا رفته بود

دیگه داشتم میترکیدم لباسمو پوشیدمو کوله ام رو برداشتم اومدم بیرون تا منو دیدن یکهو ساکت شدن میدانستم از حرص و عصبانیت قرمز شده ام به طرف مادر نگاه کردم و گفتم میای خونه یا خودم برم
عزیز خواست حرفی بزنه که گفتم لطفا عزیز شما دخالت نکن مامان میدونست که
وقتی عصبانی میشم نباید رو حرف من حرف بزنه بلند شد لباس پوشید و با آژانس بر گشتیم خونه وقتی رسیدیم خونه وسط سالن وایستادم نمیخواستم طوفان به پا کنم ولی نمیتونستم چه جورب باید خودم خالی کنم یک لگد به طرف میز شیشه ای وسط سالن پرت کردم میز شکست و خون از پام فوران کرد مامان پرید و گفت ثنا چیکار میکنی گفتم حرف نزن چرا منو بردی خونه فامیلات مگه من نمیگم از این قوم الظالمین بدم میاد پس چرا..هان چرا...غرور نمیذاشت گریه کنم یعنی من هیچ وقت گریه نمیکردم و همیشه بعد از هر عصبانیت بغضی به اندازه یک گردو توی گلوم گیر میکرد و تا سه روز توی گلوم بود از وقتی کلاس دوم بودم همیشه حرفای خانواده مامان بخصوص دایی رضا منو دیونه میکرد تو زندگیم حسرت چیزی به دلم نبود عقده ای نبودم ولی حرفای خانواده مامان و فکر اینکه بابا منو مثل یک آشغال انداخت وسط اینا و رفت باعث شد آدم عصبی بشم لنگان لنگان به طرف اتاقم رفتم و یکی از پیراهنای توی کمدو پیچیدم دور پام و افتادم تو تختم صبح وقتی پاشدم دیدم پام بند پیچی شده است ولی حابی رو تختیم خونی است فهمیدم کار مامانه بلندشدم رفتم صبحونه بخورم دیدم مامانم تو آتشپزخونه نشسته داره گریه میکنه نگاش کردم گفتم میشه بگی چرا داری گریه میکنی ؟نگام کرد و گفت ثنا چرا با خودت اینجوری میکنی من نگرانتم گفتم اگه نگران منی قول بده دیگه من این قوم اظالمین رو نبینم مامان میفهمی داری با من چیکار میکنی هر دغعه میریم اونجا همینطوریه خسته شدم کی گفت منو قبول کنید اگه بابا هم منو نمیخواست میتونستی بزاریم پرورشگاه لااقل بهتر از این وضعیت بود بخدا خسته شدم نمیدونم چه هیزم تری به خانوادت که با من اینجوری میکنن اگه بابام بد بوده به من چه؟ من چه گناهی دارم مامان تورو خدا تو رو خدا دیگه اینا رو با من روبه رو نکن مامان گفت باشه ثنا باشه فقط آروم باش مامانی صبحانت رو بخور به زور چند لقمه فرو دادم و مثل همیشه رفتم تو اتاقم و سری به وبلاگم زدم وبلاگی که همش داشتم از دلتنگی هام مینوشتم دلتنگی از خوشبختی دلتنگی از مهربونی و دلتنگی از خانواده ای که ندارم

ساعت یک مامام منو برای ناهار صدا کرد بعد از ناهار داشتیم با هم صحبت میکردیم که تلفن زنگ زد گوشیو برداشتم که صدای دایی تو گوشی پیچید گوشیو بده به مامانت گوشیو دادم به مامان و برای اینکه حرفاشونو نشنوم رفتم تو اتاقم که اعصابم خورد نشه همش همینطور بود تا یک کمی آرزوم میشدم دوباره سرکله این قوم الظالمین پیدا میشد مامان تقهای به در زد و گفت کجا رفتی حاضر شو با هم بریم خرید منم که حوصله ام سر رفته بود بدم نیومد لباس پوشیدیمو رفتیم بازار کلی خرید کردیم وقتی رسیدم خونه نایی نداشتیم ولی در هر صورت بد نبود کلی حال و هوام عوض شد وقتی خانواده مامان نبودن منو مامان در 'آرامش کامل بودیم یعنی من در آرامش کامل بودم امان از وقتی که اینا سرکلشون پیدا می شد صبح ساعت 7 بیدار شدم رفتم مدرسه سال سوم دبیرستان البته به خاطر اینکه یک سال تو دبستان جهشی خونده بودم یک سال جلو بودم درسم خوب بود کاری به کار کسی نداشتم اهل پسربازی و شیطنت هم نبودم بخاطر اعصابم از پنجم ابتدایی باشگاه رزمی میرفتم کمربند مشکی تکواندو دارم و جودو هم کار میکنم به مسابقات میرم و بخاطر علاقه ای که دارم اکثرا برنده میشم اتاقم پر لز مدال های رنگارنگه ومن فقط یک دغدغه دارم نداشتن پدر.
روزها میگذشت و سال تحصیلی رو به پایان بود دیگه به امتحانات نزدیک میشدم عادت به خرخونی نداشتم بدون خرخونی هم معدلم 19 بود رشته ام تجربی بود و مامان اصرار داشت که از تابستون امسال برم کلاس کنکور که حتما پزشکی قبول شم ولی کو گوش شنوا خلاصه امتحانا هم تموم شد ومن طی این دو ماهیی که خانواده مامانو ندیدم در آرامش مطلق بسر می بردم مامان هم راضی بود و در طول هفته گاهی میرفت به عزیز سر میزد و آخر هفته ها پیش من بود رفت و آمدم به باشگاه بیشتر شده بود میخواستم کارت مربیگری بگیرم در واقع امتحانشو داده بودم و فقط مونده بود کارتش بیاد تو باشگاه خودمون به بچه های کوچیک تکواندو یاد میدادم اونا هم حقوق بهم میدادند البته خیلی ناچیز بود ولی باز حس مستقل بودن بهم دست می داد به اصرار مامان دو جا کلاس کنکور ثبت نام کردم وهمرا باشگاه درس هم میخوندم الان 4 ماهه که خونواده مامان ندیدم به جز یکبار که سهیل دم باشگاه اومده بود دنبالم بقول خودش دلش برام تنگ شده بود و کلی گله کرد که جام خالیه و از این حرفا
بالاخره سال تحصیلی جدید هم از راه رسید حالا دیگه در مقطع پیش دانشگاهی بودم و یک جورایی حس بزرگ شدن بهم دست داده بود رفتارم تا حدودی خوب شده بود کمتر عصبانی میشدم با مامان رابطه ام خیلی خوب شده بود دو ماه از سال تحصیلی میگذشت البته هفته ای دو روز تعطیل بودم پیش دانشگاهی مثل دبیرستان همه روزه نبود آذر ماه از راه رسید و درختها همه نارنجی بودن بخصوص تو شهر های شمالی کشور که همیشه این موقع بارون بود ما تو رامسر زندگی میکردیم خیلی خوب بود زیرا نه تو گرما میسوختم نه تو سرما یخ میزدیم هوای معتدلش آدمه به خودش جذب میکرد بگذریم قرار بود 18 آذر برای مسابقه بریم گرگان منم مثل همیشه حسابی تمرین کرده بودم خونه شده بود میدون و منم تال میتونستم صدای مامانو در آوردم مامان بدجور شاکی بود ولی کو گوش شنوا بالاخره روز موعود فرا رسید و ما همراه گروه راهی گرگان شدیم مسابقات سه روز طول میکشید طی سه بازی که انجام دادم فهرمان شدم خیلی خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم خلاصه حرکت کردیم به طرف رامسر ساعت حوالی ده ونیم شب بود که رسیدم کلید انداختم تو در صدا میومد کفش های زیادب پشت در بود فهمیدم که خانواده مامان اومدن تمام خوشیم زایل شد چقدر نقشه داشتم میخواستم مامانو سورپرایز کنم از دماغم در اومد کمی فالگوش وایستادم چون خونمون ویلایی بود کسی نفهمید که من اومدم دایی داشت میگفت که چرا بخاطر من ازدواج نمی کند این حرف همیشگیش بود و مامانم هم با گفتن نه قائله رو ختم میکرد ولی این دفعه مامان میگفت میگی چیکار کنم بچه ام تازه یکمی خوب شده آرامششو بهم بریزم آقای توکلی مرد خوبیه و من نمیخوام بچه ام رو قربانی خودم بکنم اون حساسه اگه یکمی احساس میکردم که با این مسئله خوب برخورد میکنه درنگ نمیکردم ولی من بچه ام رو دوست دارم پس مامان بی میل نبود هرچی مامان میگفت دایی حرف خودشو میزد جایی رسیده بود که دایی هر چی میخواست میگفت یکهو درو باز کردم رفتم تو دهن دایی باز مونده بود عصبانی بودم در حد انفجار رفتم جلوش گفتم خب میگفتیخان دایی چرا لال شدی خجالت نمیکشی توی خونه خودمون هم ول نمیکنی تو به زندگی ما چیکار داری مگه فضول زندگی مایی کی به تو اجازه داده بیای خونمون اراجیف بگی مامانم گفت ثنا مودب باش گفتم مامان خفه شو ازت حالم بهم میخوره میفهمی از تو از فامیلات حالم بهم میخوره چشامو بسته بودمو فحش میدادم وقتی چشامو باز کردم هیچکس نبود حتی مامان رفتم تو اتاقم هر کاری میکردم بغضم نمیشکست سوز وحشتناکی توی قلبم پیچیده بود داشتم دیونه میشدم چرا مامن منو نداده به باباکه حالا من باید اینطور عذاب بکشم

از سر درد نمی تونستم بخوابم فکر های جور واجور توی ذهنم بود میخواستم هرجور شده بابامو پیدا کنم بفهمم چرا منو به این روز انداخته تا صبح بیدار بودم نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم ساهت 4 بعدظهر بود رفتم بیرون دیدم کسی خونه نیست مامان نوشته بود که رفته بیرون با خوندنش داد زدم ایشالله هرگز برنگردی بمیری خبر مرگت بیاد در یخچالو باز کردم کمی کیک خوردم و دوباره رفتم تو اتاقم فکرای زیادی تو سرم بود میخواستم هرجور شده برم از قیافه همه خانوادم که چه عرض کنم دشمنام راحت بشم داشتم وبگردی میکردم که یکهو در اتاقم باز شد مامان نگاهم کرد گفت بیا شام بخوریم اصلا نگاش نکردم یکم نگام کرد وقتی دید محلش نمیکنم راهشو کشید رفت بلند شدم در اتاقمو بستم و قفل کردم با اینکه گشنه بودم ولی نمیخواستم مامانو ببینم داراز کشیده بودم و سقف اتاقمو نگاه میکردم تصمیمم رو گرفته بودم باید می رفتم وقتی وجود من باعث عذاب و بدبختی مامان بود باید می رفتم روزها میگذشت و من همچنان حتی یک کلمه حرف هم با مامان نزده بودم هر کاری میکردم دلم نمیخواست این سکوتو بشکنم تلاش های مادر هم بی فایده بود اوایل اسفند ماه بود مثل هر سال مامان میگفت که بریم خرید و منم اصلا به حرفاش گوش نمی دادم با خودمم لج کرده بودم حتی از پول هایی که مامان بهم میداد یه قرون هم خرج نکرده بودم و همه روی میز تحریرم بود که مامان هر دفعه میزاشت و من بر نمیداشتم با مقدار کم پولی که از باشگاه میگرفتم احتیاجات خودمو بر طرف میکردم سه روز دیگه به سال تحویل مونده و حرفای مامان هم در من اثری نداره هر وقت خونه بودم توی اتاقم بودم و در اتاقمم هم قفل میکردم سه روز دیگه به سال تحویل مونده و حرف های مامان در من اثری نداشت هر وقت خونه بودم توب اتاقم بودم و در اتاق هم قفل میکردم مامان کلافه بود حتی سر سفره هفت سین مامان هم حاضر نشدم اول عید هرچه مامانم در زد که باز کنم محل ندادم نمیدانم چرا دل سنگ شدم اصلا کلا سنگ شده بودم حتی نصیحت های شیوا یکی از استاد های باشگاه که صمیمی ترین دوستم توی دنبیا بود در من اثری نمیکرد شیوا همچی زندگی منو میدونست بهم قول داده بودیم که بابامو پیدا کنیم ولی آخه چجوری از کی میپرسیدیم کما بیش برای کنکور هم درس میخوندم ولی نه بصورت جدی شیوا میگفت حداقل درس بخون کنکور قبول شو از این محیط یک مدتی دور باشی بد نیست حرفاش بد نبود پنجم عید بود که عزیز اومد خونمون البته تنها من از اتاقم نیومدم بیرون و اصرار های پشت در هم در من اثری نکرده بود الان دقیقا سه ماه ونیم بود که با مامان حرف نزده بودم با اینکه دلم داشت میترکید ولی این سکوتو دوست داشتم سیزده بدر مامان با خانوادش رفت بیرون منم تنها بودم آهنگ گذاشته بودمو داشتم میرقصیدم میخواستم خودمو شاد کنم آنقدر صدای ضبط رو زیاد کرده بودم که متوجه نشدم مامان کی اومد وقتی فهمیدم که داره نگاهم میکنه به روی خودم نیاوردم رفتم تو اتاقم مامان پشت سرم اومد تو اتاق گفت نمیخوای با من حرف بزنی ثنا داری چیکار میکنی با خودت....الان 4ماهه یک کلمه با من حرف نزدی میدونبی این یعنی چی؟ثنا من بخاطر تو بخاطر این که تو رو داشته باشم میدونی چقدر سختی کشیدم میفهمی ...یک چیزی بگو دیگه اشکای مادر پی در پی می ریخت یک آن دلم بدجوری هوای آغوششو کرد به طرفش رفتم بغلش کردم باز این بغض لعنتی توی گلوم گیر کرده بود نمیذاشت گریه کنم اشکای مامانو پاک کردم کماکان حرف نمیزدم مامان میگفت بگو صداتو بشنوم هر کاری میکردم نمیتونستم حرف بزنم لبام تکون میخورد ولی صدایی از توش در نمیومد باز زور تونستم بگم مامان گریه نکن توی اغوش مامان بودم یک ارامش عجیبی داشتم اصلا نمیدونم چطور شد توی بغل مامان خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 2شب بود رو تختم کنار مامان خوابیده بودم مامانو بو کردم احساس ارامش کردم و سعی کردم دوباره بخوابم مامان داشت موهامو نوازش میکرد بهم لبخند زد گفت صبح بخیر دخمل خوشگل مامان پاشو پاشو یک چیزی بخوریم بلند شدم رفتم دست و صورتمو شستم مامان مدام دور سرم میچرخید و برام لقمه میگرفت و قربون صدقه ام می رفت روزها می گذشت امتحانای ما از اواخر اردیبهشت شروع میشد سخت درس میخوندم وقتی اخرین امتحانو دادم خیالم راحت شد ولی مصیبت اصلی مونده بود چهارم تیر کنکور داشتم فکرشم منو دیونه میکرد اون روز بعد امتحان به خودم استراحت دادم و از فردا روز نو روزی از نو درس میخوندم ولی با این همه امیدی به قبولی نداشتم چهارم تیر با همه ترسش گذشت وقتی از جلسه ازمون بیرون اومدم مامان منتظرم بود وقتی منو دید خسته نباشیدی گفت و پرسش ها شروع شد

هفته بعد دانشگاه ازاد امتحان داشتم با اینکه ازمون ازاد خیلی سخت تر از سراسری بود ولی بازم به ازاد بیشتر امیدوار بودم اواخر مرداد جواب اولیه کنکور سراسر اومد مجاز شده بودم ولی رتبه ام زیاد خوب نبود با چند تا مشاور مشورت کردم ودست به انتخاب زدم تابستون امسال مثل سالهای پیش تموم وقت باشگاه بودم ولی هنوز مصر در پیدا کردن بابا بودم جسته و گریخنه از مامان سوال هایی پرسیدم که جوابی بهم نداد میدونستم اصرار بیشتر من اونو جریحتر میکنه و اصلا هیچی نمیگه یک روز که نشسته بودیم پرسیدم مامان چرا تو وبابا از هم جدا شدین عصبانی شد و زل زد تو چشمام و گفت دیگه حق نداری چیزی از من بپرسی روشن شد یا نه چشمی گفتم و رفتم تو اتاقم این روزا خیلی استرس داشتم قراره همین روزا جواب کنکور بیاد هر ان بودم ولی خبری نبود وقتی اخبار اعلام کرد که فردا نتایج کنکور میاد داشتم از بیتابی میمردم مامان هم باهام بیدار بود وقتی ساعت به صدا در اومد و نیمه شب رو یاد اور شد وارد سایت شدم زمان برام به کندی میگذشت وقتی نتیجه رو دیدم گریه ام گرفته بود شبانه مامایی قبول شدم انقدر گریه کردم که حد نداشت مامان خیلی دلداریم داد ولی من خیلی ناراحت بودم میدونستم که پزشکی قبول نمیشم رتبه ام که افتضاح بود ای کاش بیشتر خونده بودم هفته بعد جواب ازاد هم میومد ولی اصلا رغبت نکردم که برم نگاه کنم چه فایده داشت خرجش بالا بود تازه اگه پزشکی قبول میشدم وقتی مامان گفت ازاد پرستاری قبول شدم بی خیال دانشگاه شدم و گفتم یکسال پشت کنکور میمونم و اصرار های مامان هم تاثیری نداشت با ثبت نام توی چند کلاس کنکور معتبر دوباره درس خوندن رو شروع کردم مامان میگفت که برای اینکه حال و هوام عوض بشه بریم مسافرت بدم نمیومد ولی قرار بود با خاله اینا بریم که من شدیدا مخالف بودم که مامان منو قانع کرد که خاله با دایی فرق میکنه که منم زود قانع شدم با ماشین خاله اینا حرکت کردیم منو خاله و مامان پشت نشستیم سهیل رانندگی میکرد و اقای معتمدی کنار سهیل نشسته بود کنار سهیل و باهاش ارام صحبت میکرد و ما سه تا خانوم ها هم با هم حرف می زدیم و غیبت میکردیم خوابم گرفته بود بنابراین خوابیدم وقتی بیدار شدم مامان خندید و گفت ما داشتیم لالایی میگفتیم خوابت برد گفتم خیلی گرسنمه گفت الان یک جایی نگه میداریم که ناهار بخوریم ساعت یک ونیم بود که بین راه موندیم اقای معتمدی توی پارکی که توقف کرده بودیم چادر زد و من بلافاصله رفتم توی چادر سهیل پشت سرم اومد و گفت خانومی من خیلی خسته شده لحن سهیل حالمو بهم زد خانمی من دیگه چه صیغه ای بود یک چپ بهش نگاه کردم که خودشو جمع وجور کرد و گفت وا چرا میزنی بی جنبه چیزی نگفتم و مامان و خاله با هم ومدن تو چادر و سفره کوچکی انداختن بعد ناهار اقای معتمدی گفت یکی دو ساعتی استراحت کنیم و بعد راه بیفتیم بعد استراحتی کوتاه دوباره راه افتادیم هوا کمی ابری بود ساعت یازده شب بود که توی حیات یک مسجد چادر زدیم و شب رو اونجا گذروندیم صبح با صدای الله اکبر مسجد بیدار شدیم و برای نماز صبح رفتیم بعد نماز دوباره راه افتادیم صبحانه رو توی ماشین خوردیم حوالی ساعت یازده صبح بود که رسیدیم یک هتل نزدیک حرم گرفتیم یک هفته ای اونجا بودیم اصلا دلم نمیخواست برگردم نظم و هیبت صحن ها و صف های نماز جماعت منو جذب کرده بود برای ما زائر ها اینطریه فکر میکنیم که اگه برای همیشه اونجا باشیم توی این صف ها هستیم ولی ما هم بعد یک مدت روزمررگی دیگه این همه نظم برامون معنا نداره و عادت میشه امروز بعد ظهر قراره برگردیم دلم خیلی گرفته الان همگی تو صحن نشستیم و داریم ندبه میخونیم وای که چه حالی دارم اصلا نمی تونم توصیف کنم تو حال خودم بودم که یکی از بازوم نیشگون گرفت دیدم سهیله که داره میخنده زل زدم تو چشاش خوش به حالش اونم مثل من یکی یه دونه بود ولی هم پدر داشت هم مادر گاهی که چه عرض کنم همیشه دلم میگیره که تنهام ای کاش یک خواهری یا برادری داشتم یا بابام بود اگه دایی ان حرفو میفهمید بهم میگفت مامانت شوهر کنه حتما برات یک خواهر وبرادرمیاره ای که از اسم هر چی دایی بدم میاد حیف اسم رضا که رو این دایی بی معرفته توی این یک هفته فقط بابامو از خدا خواستم اون غروب غم انگیز وداع هم رسید و من دوباره رفتم به شهر خودم شهری که اگه بابام بود کم از بهشت نداشت ولی با وجود فشارهای عصبی و حرفای همیشگی دایی برام مثل جهنم میمونه شاید مامان هم حق زندگی داره ولی چه کنم دلم میخواد مامانم فقط برای خودم باشه ما ل خود خودم

واقعا به این سفر احتیاج داشتم بعد سفر و بازگشت به رامسر با جدیت شروع کردم به درس خوندن از اون ور باشگاه هم میرفتم مثل هر سال شب یلدا مامان برام تولد گرفت موقع فوت کردن شمع ها دعا کردم بابامو پیدا کنم شاید خیال خامی باشه ولی رویای قشنگیه مامان برام کادو یک زنجیر و پلاک الله گرفته بود شبش خاله هم زنگ زد وتبریک گفت سهیل هم فرداش اومد برام کادو اورد از طرف خاله یک بلوز اورده بود و از طرف خودش یک لباس خواب حریر که زنای تازه عروس می پوشن گرفته بود البته من جلوش کادو رو باز نکرده بودم و باز شانسی که این بشر اورد جلوی روی مامانم باز نکرده بودم دلم میخواد کله اش رو بکنم اخه این بشر چی پیش خودش فکر کرده دیونه نمی فهمم این کاراش چه معنی میده باید دمشو بچینم پسره بی فکر تلفن رو برداشتم به موبایلش زنگ زدم گفتم چرا این کارو کردی ؟
-سلام
سلام و زهر مار سهیل اینکارا یعنی چی؟واقعا که خجالت نکشیدی ؟با این کادوت
قهقهه ای زد و گفت بده برای همسر ایندم لباس خواب خریدم دیگه این از ظرفیت من خارج بود علامت سوال و تعجب باهم رو سرم سبز شد یک جیغ بنفش در حد سازمان فرابین المللی کشیدم که صدرصد پرده گوشش پاره شد اونم نامردی نکرد و قطع کرد با خودم گفتم به من میگن ثنا خانوم بلایی سرت بیارم که حظ کنی به من میگن ادم ضایع کن بعد ظهر که مامان اومد لباس خواب رو گرفتم جلوش مامان گفت این چیه گفتم دست گل خواهر زادته و کل ماجرا رو گفتم مامان گفت حتما خواسته باهات شوخی کنه منم عصبانی ماجرا های قبلم تعریف کردم مامان گفت که خودش دم این پسره رو میچینه نمیدونم چی شد مامان چی کار کرد یا چی گفت از سهیل خبری نبود خونشون می رفتیم نبود میومدن خونمون همراه خاله اینا نبود خلاصه هر چی بود من راضی بودم عید نزدیکه و من همش کتاب به دستم شاید تا حالا هر کتابی رو دو سه دور خونده باشم اساسی که همش با سر درد میخوابم با اصرار های زیاد مامان خرید میریم و برای عید حسابی خونه رو تمیز کردیم امسال سا تحویل ساعت نه شب خیلی خوشحالم یک حس خوبی دارم به سفره هفت سین خیره شدم توی دلم یک جوری میشه انگار قلقلکش میدن برای ارامش خودم میخوام قران بخونم سوره یوسف رو میارم ومیخونم شاید گم شده منم پیدا بشه بالاخره شلیک توپ و سال تحویل منمو مامان تو اغوش هم رفتیم و سال نو رو بهم تبریک گفتیم تلفن زنگ خورد گوشیو بر میدارم اه...تو این لحظه خوب فقط این زد حال رو میخواستم دایی بود سلام گفتم نه جوابمو داد نه عیدو بهم تبریک گفت کلی حرصم گرفت فقط گفت گوشیو بده به مامانت االان یکساله ندیدمش بهتره بره به جهنم دیگه نمیخوام عصبانی بشم میخوام تو ارامش مثل همه بدون حص و جوش سر کنم امسال تنها جایی رفتم خونه خاله اینا بود ولی بازم سهیلو ندیدم ****
از مامان پرسیدم که چرا سهیل پیداش نیست گفت که به خاله گفته و خاله هم به سهیل گفته وتوضیح خواسته که سهیل خواسته از تو خواستگاری کنه منم از طرف تو جواب منفی دادم تو که به سهیل علاقه نداشتی داشتی؟اصلا فکرشم نمیکردم سهیل دیونه
مامان دوباره گفت چی میگی؟
نه بابا سهیل مثل داداشمه دونه شده ها چرا همچین کاری کرده حالا چراخودشو نشون نمیده بی فکر
مامان گفت مثلا بهش برخورده منم چیزی نگفتم باز گذر ساعتها چنان شده بود که خبر از کنکور و میداد روزا اخر فقط تست می زدم به خدا توکل کردم میدونم جواب تلاش هامو میگیرم کنکور هم داده شد و نگرانی جواب کنکور موند برام هرچند که من کنکور پزشکیو عالی داده بودم از خودم مطمئن بودم ولی باز استرس ولم نمیکرد اگه باشگاه نبود دیونه میشدم یک جورایی تخلیه روانی بود برام انتظار کشنده ای رو میگذروندم وقتی تاریخ جواب رو از کنکور شنیدم اشتهام کور شده بود نمیتونستم چیری بخورم تا وقتی که نتیجه رو ببینم این وضع ادامه داشت کلی صلوات نذر کرده بودم بالاخره این همه تلاش نتیجه داد و همونطور که میخواستم پزشکی قبول شدم مامان بهم تبریک گفت و چون تهران بود میگفت اگه ازاد هم تنکابن قبول شدم ازاد برم تا اومدن جواب ازاد بی خیال بودم من میخواستم پزشکی تهران رو برم اخه کدوم ادم عاقلی سراسری رو ول میکنه میره ازاد این مامان منم خیلی.....بی خیال من که تصمیم خودمو گرفتم

بعد ثبت نام خیالم راحت شد کلاسا ازهفده مهر شروع میشد منم خوابگاهی شدم توی اتاق ما شش نفر بودیم زهرا و زهره که دو قلو بودن و از اهواز میومدن خیلی خانوم بودن کخصوصا یا چادر هایی که سر میکردن ادم کیف میکرد اینا رو میدید مهرناز از بندر ترکمن میومد و ایدا از تبریز سعیده هم از شیراز با هم جور بودیم من و سعیده سال اولی بودیم ایدا سال اخر زهرا و زهره و مهرناز سال سوم بودن بیچاره ایدا همش بیمارستان بود دوره کاراموزی رو میگذروند بعد هم دوسال طرح داشت ولی عوضش راحت میشد تموم میکرد و میشد خانوم دکتر زندگی خوابگاهی سخت بود مخصوصا برای من که تو خونه دست به سیاه و سفید نمی زدم حالا باید با این همه خستگی هم درس بخونم هم کارامو خودم انجام بدم از همین الان کم اوردم همه بچه ها فوق العاده درس خون هستند صبح ساعت شش بود که سعیده صدام کرد
-پاشو دیونه دیر میکنیمتا تو حاضر شی میشه هفت استاد رحمانی راهت نمیده ها پاشو دیگه اه گندت بزنن گفتم چیه بابا حال داریا اخه ادم برای درس عمومی هم اینقدر عز و جز میزنه با بدبختی حاضر شدم خدایا چطور سر کلاس بشینم توی دبیرستان همش از زیست فرار میکردم الان این رحمانی میخواد مخ مارو بزاره تو فرغون را ببره وقتی رسیدیم همزمان با استاد رفتیم تو کلاس و رحمانی ننشسته شروع کرد یک نفس هم نمیکشید نامرد دیگه داشت گریم میگرفت سر درد گرفته بودم که کلاس تموم شد بعد کلاس رفتیم یک چیزی بخوریم ساعت یازده زبان تخصصی داشتیم سعیده به من زل زدهخ بود که گفتم چته
-چرا نمیشه تو رو با یک من عسل هم خورد
چون تا اونجایی که من میدونم تو عسل دوست نداری
خیره خیره نگام کرد و گفت اگه پسر بودم حتما میومدم خواستگاریت بعد که خرم از پل گذشت ادمت میکردم اساسی گفتم سعیده زیاد وز وز میکنی یک خیلی هیزی دو و سه میدونی که من رزمی کارم و میتونم بزنم فکتو در بیارم یا چشاتو از کاسه
-توروخدا راست میگی اصلا من چاکرت نوکرت حالا چه سبکی کار میکنی
گفتم تکواندو حواست رو شش دونگ جمع کن از این لحظه به بعد تو میشی نوچه من ملتفت شدی
-اوه چه گنده لات داری حرف میزنی تو مایه های شیرعلی قصاب ها
کلی گفتیم وخندیدیم و ساعت یازده سر کلاس حاضر شدیم اقای نوشابه که همش مسخره میکردیم اومد ازم جزوه جلسه پیشو خواست که دو درش کردم و گفتم برای منم کامل نیست اصولا تز من اینطوری بود که با پسرا نمیجوشیدم و اگه جزوه ای چیزی میخواستم از دخترا میگرفتم و فقط به دخترا جزوه میدادم اواخر اذره همه بچه ها درس میخونن منم همش کتاب به دستم انگار کنکور دارم بچه ها میگن اینجا همش همینطوریه اولین امتحانم سوم دی هست اصلا شبا کسی تو خوابگاه نمیخوابه شاید از بیست و چهار ساعت چهار ساعت بخوابن روزهای طاقت فرسایی رو میگذرونم با بچه ها قرار گذاشتیم بعد امتحانامون بریم پیک نیک و یک صبح تا غروب بگردیم وخوش بگذرونیم ورفتیم هم باغ و حش رفتیم هم دربند ولی هیجا رامسر ما نمیشه دربند تهرانیا انگشت کوچیکه یک تیکه از شمال ما نمیشه ساعت نه توی خوابگاه بودیم همه خسته و راهی میخواستیم به خونواده هامون سر بزنیم دو هفته تعطیلی میان ترم داشتیم که میخواستیم بریم دیدار تازه کنیم همگی قول دادیم بعد از 22بهمن اینجا باشیم

وقتی رفتم خونه یک حالی داشتم البته هر روز با مامان حرف می زدم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن مخصوصا که مامان نازمو می کشید و منم کلی ناز میکردم از زندگیم راضی بودم البته اگه همیشه همینطوری بمونه یک روز سرزده رفتیم خونه خالم سهیل خونه بود تا ما رو دید سلامی گفت و رفت توی اتاقش خاله کمی خجالت کشید صدامو بردم و بالا گفتم قدیما اقا سهیل معرفتش بیشتر بود یک ربع بعد اومد پیش ما نشست و گفت خانم از خود راضی رفتم لباسامو عوض کنم گفتم جدیدا ادابدان شدی
-حالا دیگه چه خبر ؟ دانشگاه خوش میگذره وبا کنایه ادامه داد خانم دکتر
یک لبخند ژکوند زدم و گفتم جای شما خالی به اصرار خاله شام موندیم منم با سهیل مشغول حرف زدن بودیم گفتم راستی از دایی جونت اینا چه خبر؟اونم نامردی نکرد و گفت یک خواستگار مایه دار توپ برای مامانت ردیف کرده
خیلی بی شعوری سهیل مثل اینکه مامان من خالته ها
-میدونم ولی خاله خیلی جوونه قرار نیست به خاطر جنابعالی همیشه تنها بمونه
حرفای جدید میزنی؟توی چشام نگاه کرد گفتم چیه؟
-مرده شور اون چشای سیاهتو ببره عتیقه خدا میدونه تا حالا چند نفر رو تو دانشگاه دیوونه کرده؟
غریدم به تو چه ؟مردم مثل تو هیز نیستند تو چشای من نگاه کنن و حرف مفت بزنن
خنده ای کرد و گفت همین زبون درازیات منو دیونه کرده چرا بهم جواب رد دادی ثنا؟
گفتم چون تو مثل داداشمی و ادم با داداشش ازدواج نمیکنه و بلند شدم و رفتم پیش مامانینا و تا موقع رفتن طرف سهیل نرفتم اون شب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و به نظرم شب خوبی بود.
اوضاع وفق مرادم بود سومین نفری بودم که رسیدم خوابگاه زهرا و زهره اومده بودن منم ظهر رسیده بودم و همگی با هم ناخار ساندویچ خوردیم ساعت 5/4بود که سعیده هم رسید ایدا نیومده بود و این غیبت تا دو روز ادامه داشت مهرناز هم چند ساعتی بود که رسیده بود طبق معمول با شروع ترم بچه ها برنامه ریزی میکردند که چطوری وقتشون رو برنامه ریزی کنند روزهای زمستون خیلی زود میگذشت مخصوصا که روزهای اسفند که زمین منتظره دور جانانه خودشو به خورشید جشن بگیره طی چشم به هم زدنی نوروز و جشن زمین پایان گرفت و زمین مثل ادماش خسته فقط کار خودشون انجام میداد دوباره امتحان و درس خوندن شروع شده البته چون من تو طول ترم درس عقب افتاده ای ندارم ولی باز استرس امتحان چند کیلویی از وزن منو گرفت دلم برای باشگاه تنگ شده اینقدر که حد نداره با رفتن به خونه این دلتنگی رفع میشه دوباره باشگاه رفتنو از سر گرفتم گاهی میگم بهتر بود به جای پزشکی بهتر نبود برم تربیت بدنی بخونم رفتن به باشگاه کار هر روزه من بود مامان هم کلاس قالیبافی میرفت خدارو هزار بار شکر که فتنه دایی در زندگی ما نیست مامان هم هیچ حرفی نمیزنه و این ارامش منو بیشتر میکنه خیلی دلم میخواد بدونم با ازدواج مامانم چی به دایی میرسه همین هفته پیش بود که مامان داشت با دایی حرف میزد و در مورد اینکه نمیدونم اسمشو نگفتن فقط دایی میگفت این همه سال منظر مامان من نشسته به نظرم مسخره میاد وقتی مامان دوسش نداره انتظار برای اون اقای ایکس مزخرفه بهتره بره با یک کسی که دوسش داره زندگی شو بسازه اینطوری مخل اسایش منم نمیشه
یکی از روزهای تابستان بود که زنگ تلفن به صدا در اومد خاله بود که گفت آخر هفته بریم برای بله بران سهیل کلی ذوق کردم اصلا هم ناراحت نبودم چون سهیل رو مثا داداش دوست داشتم براش خیلی خوشحال بودم شاید سهیل تنها کسی بود که تو فامیل مامانم دوسش داشتم خلاصه همگی رفتیم کلی سهیل رو دست انداختم و خندیدم عروس خاله یک از دخترای دوستاش بود خیلی خوشکل بود سفید بلوری و ریزه میزه یواشکی به سهیل گفتم کلک چجوری این بلور رو تور کردی؟چقدر خوشگله من که دخترم کلی عاشقش شدم لبخندی زد و گفت تو که خوشگلتری گفتم سهیل ساکت دارن شرایط ها رو معلوم میکنن توافقات انجام شد و بعد سهیل انگشتر رو دست شهره کرد با اینکه دایی هم اون شب دایی هم بود کلی بهم خوش گذشت وقتی اومدیم خونه یک ریز داشتم در مورد شهره با مامانم حرف می زدم قرار بود اخر هفته دیگه یک عقد خصوصی کنند و بعد تموم شدن درس شهره یک عروسی مفصل بگیرند خیلی ذوق زده بودم چون اولین جوون فامیل بود که داشت عروسی میکرد منم این اولین عروسی بود که میرفتم البته عروسی دعوت می شدم ولی نمی رفتم برای عقدکنان سهیل سنگ تموم گذاشتم یک کت دامن طوسی پررنگ که جنسش خیل نرم و براق بود پوشیدم موهامم که فرمشکی خدایی بود باز گذاشتم و برای اولین بار کمی ارایش کردم تا به این سن از وسایل ارایشی به جز کرم ضد افتاب و مرطوب کننده استفاده نکرده بودم واقعا خیلی تغییر کرده بودم وقتی رفتیم خونه شهره اینا یک سفره عقد خیلی شیک و روز چیده بودن مهمونا به صد نفر هم نمی رسیدن فامیل های ما که کم جمعیت بودن بیشترشون فامیلای شهره بودن همه چیز مرتب بود طلا و طیبه دختران دایی از کنارم رد شدن و اولین متلک رو بهم پروندن خیلی خوشحالی خبریه؟
منم پرو پرو گفتم اره عقد پسر خالمه و یک چشم غره برایشان رفتم واقعا موندم کلا این خانواده چه مشکلی با من دارندبی هوا یاد کودکیام افتادم هر وقت این خواهران ناتنی سیندرلا میومدن خونمون یکی از عروسکا منو خراب میکردند منم خیلی روی عروسکام حساس بودم انقدر گریه میکردم که مامانم هر دفعه مثل همون رو از زیر سنگ هم شده بایذ پیدا میکرد و برام میخرید وگرنه واویلا بود درسته من خیلی لوس بودم ولی اینا هم کار همیششون این بود همه دوران کودکیشون رو دوست ولی من متنفرم
اخر شب بود که اومدیم خونه خیلی خسته شده بودم روی مبل ولو شدم و گفتم اخیش
مامانم گفت ثنایی امشب خیلی ماه شده بودی دیگه بزرگ شدیا
گفتم ماه بودم کیه که قدر بدونه مامان گفت امشب سه از خواستگاراتو جواب کردم
گفتم بی خیال مامانی بزار بریم بخوابیم که من هنوز تو دوران جنینی ام خیلی مونده تا بزرگ بشم.

شروع ترم جدید برام خیلی خوب بود هم دوباره هم اتاقی هامو می دیدم و هم سال دومی حساب میشدم در این بین ایدا هم برای دو سال طرحش با کلی بیچارگی جور کرده بودکه بره یکی از بیمارستانای تبریز و فقط اومد وسایلاشو ببره همگی ناراحت بودیم لحظه خداحافظی سخت بود با اینکه یکسال میشناختمش ولی مثل خواهر بزرگترم دوسش داشتم تو این یکسال تحصیلم و زندگی تو این خوابگاه برای اولین با داشتن چند تا دوست خوب رو تجربه کردم او رفت و جمع شش نفره ما پنج نفره شد به جای ایدا یک دختره به اسم سحر اومد دختری فوق العاده از خود راضی بالاتر از دماغش چیزی نمی بینه از وضع تیریپش هیچی نمیگم که افتضاحه فوق العاده تیریپ اوپن میزنه که من یکی چندشم میشه قیافه جلفشو ببینم وقتی بهش نگاه میکنم میگم پرستا بره بمیره این شکلی باشه تا این بخواد بجنبه بره داروهای بیمارو بده چند ساعت از وقت داروهاش گذشته بی خیالش ادم قحطه که دارم پشت سر این غیبت میکنم از درس بگم که الان اواسط ترمه که همه درس های ما نصف واحداشون عملیه و ما در رفت .و امد توی بیمارستان ودانشگاه هستیم تا حالا با این دختره دو بار دعوام شده خیلی بد دهنه فحش هایی میده که من موندم این دیگه کیه زده رو دست شعبون بی مخ حداقل فکر کنم اون مثل این از این فحشا بلد نبود با شروع امتحانا هر کسی سرش گرم درس خودشه ما عادت داشتیم که بی صدا درس بخونیم و توی سکوت شب این امر میسر میشد یکی از همین شبا که همگی درس میخوندیم جز سحر دادش در اومد و گفت بسه دیگه بخوابین منم میخوام بخوابم گفتم میتونی ملافه ات رو بکشی رو خودت ما که صدایی ازمون در نمیاد مثل اینکه تنش میخارید که دوباره داد زد یا همین الان خاموش میکنید یا...گفتم یا چی ؟ هیچ غلطی نمیتونی بکنی یکی اون گفت و یکی من و وساطت بچه ها هم اثری نکرد و مسئول خوابگاه اومد و بعد فهمیدن موضوع ودادن تذکرات لازمه رفتن و سکوت محض اتاق رو فرا گرفت.
بالاخره این ترم هم گذشت برای تعطیلات رفته بودم رامسر مامان که مش صبحا مدرسه بود و اصلا تعطیلی بهم خوش نگذشت و فقط دلی از خواب در اوردم وقتی برگشتم خوابگاه سحر و زهرا و زهره بودند زهره میگفت سحر برای تعطیلات نرفته خونشون منم چیزی نگفتم دوست نداشتم در مورد ادم بی خودی مثل اون حرف بزنم با شروع ترم هر کسی گرم کار خودش بود اواسط اسفند ماه بودم و برف اومد بود کلب با بچه ها بازی کرده بودیم و الان تو خوابگاه نشسته بودیمو حرف می زدیم سحر هم طبق معمول سرش تو گوشیش بود که یک دفعه گوشیش زنگ زد و اونم جواب داد و گفت سلام عزیزم
ما بهش توجهی نکردیم ولی صدای گوشیش یک جوری بود که صدای مخاطبش که یک پس بود راحت شنیده می شد صدای پسر اومد
-سلام به جیگری خودم
حالم داشت بهم میخود لا اقل اون صدای گوشیتو درست میکرد ما صداشو نشنویم خیلی سعی کردم بی خیال بشم که دوباره متوجه صدای پسره شدیم که گفت جیگری س...س
سحر جیغ زد و گفت وای دیونه من پریودم
منو بقیه برق سه فاز گرفتیم همه گوش شده بودیم که پسره دوباره گفت اشکال نداره ک.و.ن ....ک.و.ن...(شرمنده ام از این الفاظ ولی اینو یکی از دوستام که تودانشگاه .....تو تهران خوابگاه بود برام تعریف کرد که هم اتاقیش اینطوری بوده )
سحر جیغ زد و گفت وای کی ؟
وقتی ما رو دیدکه بهش زل زدیم سعی کرد خودشو نبازه که گفت عزیزم بهت زنگ میزنم و به ما توپید که چیه چرا اینطوری نگام میکنید من هنوز تو شوک حرفاش بودم واقعا این دختر چیزی به اسم حیا و ابرو حالیش نمیشد اصلا شرف داشت این دختره با بچه ها که مثل من بهت زده بودن رفتیم حیاط که مهرناز گفت وای این دختره دیگه کیه حرف زدن هم باهاش کفاره داره همگی توی شوک بودیم من که مغزم قفل کرده بود و از اون شب سعی کردم کمتر با این موجود کثیف حرف بزنم و بچه ها هم مثل من بودن و کاری بهش نداشتیم.


#لجـبازے_با_عشـق
(رمان رو دیربه دیـر میزاربمـ اما طـولانی()

پارت بعد وقتی +۵۰شدیـم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...