نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

این روزها گفتن

این روزها گفتن " دوستت دارم " آنقدر ساده است که می شود آن را از هر رهگذری شنید ! اما فهمش ، یکی از سخت ترین کارهای دنیاست ... سخت است اما زیبا ! زیباست ، برای اطمینانِ خاطر یک عمر زندگی تا بفهمی و بفهمانی ... هر دوره ...

۲۸ دقیقه پیش
3K
شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟ تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟ شبیه یک پرنده، خیس از باران که می آیم؟ تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟ ...

شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟ تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟ شبیه یک پرنده، خیس از باران که می آیم؟ تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟ پس از طی کردن فرسنگها راهی که می دانی کنار خستگیها، تکیه گاهم می شوی ...

۱ ساعت پیش
11K
. #داستان های شاهنامه #سیاوش شاه همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو.سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه میمی گفت : او به من نظر بد داشته و لباسم ...

. #داستان های شاهنامه #سیاوش شاه همه را متفرق کرد و به سیاوش گفت : ماجرا را بازگو.سیاوش هرچه گذشته بود بازگفت اما سودابه میمی گفت : او به من نظر بد داشته و لباسم را درید . پس بر و بالای سیاوش را بویید اما بوی مشکی که از ...

۱ ساعت پیش
17K
🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 #خان_زاده #پارت187 به سمت پنجره رفت و کلید و از پنجره پرت کرد پایین. دیگه رسما نفسم قطع شد. خواست به سمتم بیاد که عقب عقب رفتم و گفتم _اگه ...

🍁 🍁 🍁 🍁 🍁 #خان_زاده #پارت187 به سمت پنجره رفت و کلید و از پنجره پرت کرد پایین. دیگه رسما نفسم قطع شد. خواست به سمتم بیاد که عقب عقب رفتم و گفتم _اگه کاری بکنی قسم می‌خورم خودم و می‌کشم روبه روم ایستاد و گفت _من باید خیلی ...

۱ ساعت پیش
10K
از بچگی عاشق موتور بودم هنوز موتورِ آبیِ پدربزرگ یادم است و لحظه شماری برای آخر هفته‌ها که روی موتورِ خاموش بنشینم و فقط گاز بدهم، که با دهانم صدای موتور در بیاورم و توی ...

از بچگی عاشق موتور بودم هنوز موتورِ آبیِ پدربزرگ یادم است و لحظه شماری برای آخر هفته‌ها که روی موتورِ خاموش بنشینم و فقط گاز بدهم، که با دهانم صدای موتور در بیاورم و توی خیال لابلای ماشین‌ها ویراژ بدهم. بزرگتر که شدم تصویر این آرزو هر بار که عزیز ...

۲ ساعت پیش
18K
یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و ...

یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و عسل سعی میکرد آرومش کنه که یاشار گفت_کاش میشد صداشو ضبط میکردی._من از پشت در ...

۲ ساعت پیش
27K
#the_moon_is_for_me #part_8 #سوم_شخص پاشو از در ماشینه فرودگاه گذاشت بیرون و یه نفس عمیق کشید : بلاخره به آرزوم رسیدم:) رفت توی هتل و وسایلشو گذاشت و پرید تو حموم .دوش گرفت لباسشو عوض کرد ...

#the_moon_is_for_me #part_8 #سوم_شخص پاشو از در ماشینه فرودگاه گذاشت بیرون و یه نفس عمیق کشید : بلاخره به آرزوم رسیدم:) رفت توی هتل و وسایلشو گذاشت و پرید تو حموم .دوش گرفت لباسشو عوض کرد و پرید بیرون . رفت سمت پاساژه روبه روی هتل . فقط قیافه ی تهیونگ ...

۲ ساعت پیش
20K
#پارت_39 . عقب رفتم که حواسم نبود و محکم به گلدون رو میز برخورد کردم و با شکستنش هر دو طرف از ترس جیغ زدن و نگاهشون سمت من برگشت... . نهال با چشم های ...

#پارت_39 . عقب رفتم که حواسم نبود و محکم به گلدون رو میز برخورد کردم و با شکستنش هر دو طرف از ترس جیغ زدن و نگاهشون سمت من برگشت... . نهال با چشم های گرد شده به منی که نا باور بهشون خیره شده بودم و دستم و دهنم ...

۴ ساعت پیش
38K
#پارت۴۵ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال -می‌گی چی‌کار کنم سارا؟ شب تو خیابون بخوابم؟ -نه، بیا پیش خودم. منم تنهام. -دیگه چی؟ به حد کافی بهت زحمت دادم. چشم‌غره‌ای به من رفت و گفت: -جان ...

#پارت۴۵ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال -می‌گی چی‌کار کنم سارا؟ شب تو خیابون بخوابم؟ -نه، بیا پیش خودم. منم تنهام. -دیگه چی؟ به حد کافی بهت زحمت دادم. چشم‌غره‌ای به من رفت و گفت: -جان مادرت این تعارف‌ها رو کنار بذار. نیای ناراحت می‌شم. -آخه مادرم اجازه نمی‌ده، من هیچ‌وقت ...

۴ ساعت پیش
48K
#پارت۴۴ #رمان_شیطان_زاده همان دختری که به تازگی با او دوست شده بودم و او در کلاس دانشگاه شماره‌اش را به من داد و ازم خواست میسکالی روی گوشی‌اش بیندازم تا شماره‌ام را ذخیره کند ولی ...

#پارت۴۴ #رمان_شیطان_زاده همان دختری که به تازگی با او دوست شده بودم و او در کلاس دانشگاه شماره‌اش را به من داد و ازم خواست میسکالی روی گوشی‌اش بیندازم تا شماره‌ام را ذخیره کند ولی من یادم رفت. انگار در آن لحظه تنها کسی که می‌توانست به من کمک کند، ...

۴ ساعت پیش
41K
#پارت۴۳ #رمان_شیطان_زاده 🔞 مازیار نیز با غرور کاذبی برگ‌هایی که روی ماشین ریخته بود را کنار زد که خاله سمیرا مشکوک پرسید: -ماشین خودته خاله؟ مازیار چشمک ریزی به من زد و خطاب به خاله‌اش ...

#پارت۴۳ #رمان_شیطان_زاده 🔞 مازیار نیز با غرور کاذبی برگ‌هایی که روی ماشین ریخته بود را کنار زد که خاله سمیرا مشکوک پرسید: -ماشین خودته خاله؟ مازیار چشمک ریزی به من زد و خطاب به خاله‌اش گفت: -آره. کادوی نامزدی از طرف پدرزن عزیزم. حالا نوبت من بود که چشم‌هایم گرد ...

۴ ساعت پیش
37K
#پارت۴۲ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال آن‌قدر حوصله‌ام سر رفته بود که گوشی‌ام را از کیفم بیرون آوردم و مشغول بازی شدم. ناگهان جمع در سکوت فرو رفت. گوشی را کمی پایین آوردم که متوجه ...

#پارت۴۲ #رمان_شیطان_زاده مناسب بالای ۱۸ سال آن‌قدر حوصله‌ام سر رفته بود که گوشی‌ام را از کیفم بیرون آوردم و مشغول بازی شدم. ناگهان جمع در سکوت فرو رفت. گوشی را کمی پایین آوردم که متوجه شدم همه با تعجب نگاهم می‌کنند. نگاه پرسشگرم را به مازیار دوختم؛ با آن‌که رگه‌هایی ...

۴ ساعت پیش
35K
پارت۴۱ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 تا رسیدن به رستوران مورد نظر، سکوت در فضای ماشین حکم‌فرما بود. مازیار ماشین را داخل پارکینگ کنار دویست و شش نقره‌ای رنگی پارک کرد ...

پارت۴۱ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 تا رسیدن به رستوران مورد نظر، سکوت در فضای ماشین حکم‌فرما بود. مازیار ماشین را داخل پارکینگ کنار دویست و شش نقره‌ای رنگی پارک کرد و پیاده شد. من هم پیاده شدم و در آینهٔ ماشین مشغول درست کردن شالم ...

۴ ساعت پیش
34K
پارت۴۰ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 از این‌که این‌طور گول‌شان می‌زدم نمی‌دانستم باید عصبی باشم یا خوشحال؟ مادرم فکر می‌کرد من با مازیار خوشبختم و در تلاش بود تا جهیزیهٔ مناسبی ...

پارت۴۰ #رمان_شیطان_زاده به دلیل جملات باز کلامی مناسب بالای 🔞 از این‌که این‌طور گول‌شان می‌زدم نمی‌دانستم باید عصبی باشم یا خوشحال؟ مادرم فکر می‌کرد من با مازیار خوشبختم و در تلاش بود تا جهیزیهٔ مناسبی برایم بخرد. خوشبختی ظاهری من باعث شده بود او و بابا غرق در شادی باشند، ...

۴ ساعت پیش
30K
چیزی که سرنوشت انسان را میسازد “استعدادهایش” نیست ، “انتخابهایش” است … ♥ ️ برای زیبا زندگی نکردن، کوتاهی عمر را بهانه نکن؛ عمر کوتاه نیست، ما کوتاهی میکنیم ... ♥ ️هنگامی که کسی آگاهانه ...

چیزی که سرنوشت انسان را میسازد “استعدادهایش” نیست ، “انتخابهایش” است … ♥ ️ برای زیبا زندگی نکردن، کوتاهی عمر را بهانه نکن؛ عمر کوتاه نیست، ما کوتاهی میکنیم ... ♥ ️هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی‌فهمد خودت را برای توجیه او خسته نکن! ♥ ️ بر آنچه گذشت، ...

۵ ساعت پیش
9K
واسه آروم شدنت چکار کردی ؟؟ اصلا راهی رو پیدا کردی ؟؟ یا فقط میگی خدا منو یا آروم کن یا معجزه کن ؟؟ بهت یه راهنمایی کنم ؟! دوس داری ؟! باشه زیاد حرف ...

واسه آروم شدنت چکار کردی ؟؟ اصلا راهی رو پیدا کردی ؟؟ یا فقط میگی خدا منو یا آروم کن یا معجزه کن ؟؟ بهت یه راهنمایی کنم ؟! دوس داری ؟! باشه زیاد حرف نمی زنم فقط گوش بده و سر فرصت عمل کن باشه ؟! آفرین همه ماها ...

۵ ساعت پیش
30K
حضور تو قلبم در میان گرمای حضورت پر از حرارت می شود و نفسم در آتشکده ی احساست به شماره می افتد حرف های پر از مهرت هدیه ایست پر از ارامش تا مرا توانی ...

حضور تو قلبم در میان گرمای حضورت پر از حرارت می شود و نفسم در آتشکده ی احساست به شماره می افتد حرف های پر از مهرت هدیه ایست پر از ارامش تا مرا توانی دهد در میان این همه شور تا با تو بودن را تاب آورم شروع شورش ...

۶ ساعت پیش
17K
🚫 #قابل_توجه_پسر_ها🚫 💐 داستان تصویر کثیف با چند دختر جوان رابطه خیابانی داشتم و آن ها را با وعده های دروغین خام کرده بودم.من همیشه نصیحت های مادرم را به مسخره می گرفتم و می ...

🚫 #قابل_توجه_پسر_ها🚫 💐 داستان تصویر کثیف با چند دختر جوان رابطه خیابانی داشتم و آن ها را با وعده های دروغین خام کرده بودم.من همیشه نصیحت های مادرم را به مسخره می گرفتم و می گفتم مرا به حال خود بگذارید تا روزهای خوش جوانی ام را سپری کنم و ...

۱۰ ساعت پیش
41K
#حکـــــایت بخونید خیلی قشنگه...👌 👌 🔹 مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما ...

#حکـــــایت بخونید خیلی قشنگه...👌 👌 🔹 مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم». مرد گفت: ...

۱۰ ساعت پیش
31K