نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_76 . روی زمین نشستم ک یهو صدای کوبیدن در اومد... . شادی:خانوم؟...خانوم حالتون خوبه؟...صبحونه نخورده نمیشه برین حموم خوب نیست...خانوم؟...صدامو میشنوید؟...یا خدا خانوم؟...علــــــی؟...علـــــــی بدووووووو..ــ . صدای داد هاو صدا زدن هاش میومد ولی من ...

#پارت_76 . روی زمین نشستم ک یهو صدای کوبیدن در اومد... . شادی:خانوم؟...خانوم حالتون خوبه؟...صبحونه نخورده نمیشه برین حموم خوب نیست...خانوم؟...صدامو میشنوید؟...یا خدا خانوم؟...علــــــی؟...علـــــــی بدووووووو..ــ . صدای داد هاو صدا زدن هاش میومد ولی من بی حال افتاده بودم و جون نداشتم حتی زبونم و به کار بگیرم...بدنم ضعف رفته ...

۹ ساعت پیش
36K
#پارت_هشت #میچا خمیازه ای کشیدم و جزومو آماده کردم . هرچی گفت و با بی دقتی نوشتم و بعدشم دفترو پرت کردم توی کیفم . میچا: سینی غذا رو برداشتم و به بک کیونگ آروم ...

#پارت_هشت #میچا خمیازه ای کشیدم و جزومو آماده کردم . هرچی گفت و با بی دقتی نوشتم و بعدشم دفترو پرت کردم توی کیفم . میچا: سینی غذا رو برداشتم و به بک کیونگ آروم گفتم : لونا دیشب چرا بیمارستان بود ؟ سرشو نزدیکم کرد و گفت : باباش ...

۱۱ ساعت پیش
22K
#پارت_هفت: #بک_کیونگ #لونا بهش نگاه کردم : چرا من اینقدر بدبختم ؟ بهت زده کرد و خواست چیزی بگه که با صدای جیلینگ جیلینگ ساعتم قلبم درد گرفت و دستمو روی قلبم گذاشتم . دردش ...

#پارت_هفت: #بک_کیونگ #لونا بهش نگاه کردم : چرا من اینقدر بدبختم ؟ بهت زده کرد و خواست چیزی بگه که با صدای جیلینگ جیلینگ ساعتم قلبم درد گرفت و دستمو روی قلبم گذاشتم . دردش اونقدر زیاد بود که از روی صندلی بلند شدمو به ساعتم خیره شدم . 134 ...

۱۱ ساعت پیش
36K
(پارت2) تو کسری از ثانیه شاید هزاران فکر و خیال از بستر خاکستری ذهنم گذشت و رفت افکاری که حتی بعضیاشون میتونستن آرامش و لذت رو هم برام به ارمغان بیارن اما از میون همه ...

(پارت2) تو کسری از ثانیه شاید هزاران فکر و خیال از بستر خاکستری ذهنم گذشت و رفت افکاری که حتی بعضیاشون میتونستن آرامش و لذت رو هم برام به ارمغان بیارن اما از میون همه اون افکارر جور واجور، اونی که بیشتر از همه ذهنمو بخودش مشغول کرده بود این ...

۱۲ ساعت پیش
52K
پارت ۴۷ : نمی تونستم باور کنم . باید چیکار میکردم وای نمیدونم الان چیکار کنم . بدون فکر کردن پریدم بغلش . اون هم محکم بغلم کرد . حس خوبی داشت . از بغلش ...

پارت ۴۷ : نمی تونستم باور کنم . باید چیکار میکردم وای نمیدونم الان چیکار کنم . بدون فکر کردن پریدم بغلش . اون هم محکم بغلم کرد . حس خوبی داشت . از بغلش بیرون اومدم بعد چند ثانیه لبخندی زد که زنگ صدای در اومد . رفتم درو ...

۱۳ ساعت پیش
36K
#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌بیست‌‌وپنجم میچا: راستش ناراحت شدم برای پونی حداقل من یونگی رو میدیدم اما... خب پونی خیلی بچه تر از این حرفاست اون نسبت به سنش افکار کیوتو بچه گونه ای داره ...که دلم میخواد ازش ...

#رمان_نه‌نگو‌نمیشه‌باتو‌پارت‌بیست‌‌وپنجم میچا: راستش ناراحت شدم برای پونی حداقل من یونگی رو میدیدم اما... خب پونی خیلی بچه تر از این حرفاست اون نسبت به سنش افکار کیوتو بچه گونه ای داره ...که دلم میخواد ازش مراقبت کنم..راستش از موقعی که دلش بشکنه میترسم... زنگ درو زدم و در باز شد ...

۳ روز پیش
61K
سلام بانی بزرگم فقط خواستم بگم پارت سه و دو رو باهم گذاشتم اخه دو کوتاه بود. همین حالا بدوین بخونین نظرای خوب خوب بدین .......♥ #پارت دوم #برایه من وتو این اخرش نیست گوشه ...

سلام بانی بزرگم فقط خواستم بگم پارت سه و دو رو باهم گذاشتم اخه دو کوتاه بود. همین حالا بدوین بخونین نظرای خوب خوب بدین .......♥ #پارت دوم #برایه من وتو این اخرش نیست گوشه لبش به خنده باز شد... مرداز این تحقیرخشمگین شده بود -پس دلت واقعا هوس مرگ ...

۳ روز پیش
55K
#پارت۸۴ با رسیدن به محضر پیاده شدیم و رفتیم بالا، با همه سلام و احوال پرسی کردیم. بابا و مامان هم اومده بودن، با دیدنشون به سمتشون رفتم و هردوشون رو بغل کردم. بابا: پس ...

#پارت۸۴ با رسیدن به محضر پیاده شدیم و رفتیم بالا، با همه سلام و احوال پرسی کردیم. بابا و مامان هم اومده بودن، با دیدنشون به سمتشون رفتم و هردوشون رو بغل کردم. بابا: پس اردشیرخان؟ با ناراحتی سرم رو تکون دادم و گفتم: ـ نیومد. چشمم افتاد به آقا ...

۵ روز پیش
60K
#اشک حسرت #پارت۷۳ سعید : متعجب بودم از این حرف من روی هم رفته تو این مدت فقط سه بار پانیذ رو دیده بودم اونوقت مادر آیدین چطور می گفت من پانیذ رو می خوام ...

#اشک حسرت #پارت۷۳ سعید : متعجب بودم از این حرف من روی هم رفته تو این مدت فقط سه بار پانیذ رو دیده بودم اونوقت مادر آیدین چطور می گفت من پانیذ رو می خوام ؟؟؟ - افرا خانم شما پانیذ رو از کجا می شناسید ؟ افرا خانم : ...

۵ روز پیش
94K
#اشک حسرت #پارت ۶۶ سعید : - داداش چرااومدی بیرون - یکم گرمم شده بود متعجب نگاهم کرد - سهیل مادرو می برم شما هر کجا می خواید برید سهیل: داداش زخم های صورتت با ...

#اشک حسرت #پارت ۶۶ سعید : - داداش چرااومدی بیرون - یکم گرمم شده بود متعجب نگاهم کرد - سهیل مادرو می برم شما هر کجا می خواید برید سهیل: داداش زخم های صورتت با آیدین ارتباطی داره ؟ - سهیل می دونی اگه می خواستم حرف بزنم دیروز حرف ...

۵ روز پیش
63K
#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو ...

#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو لب، میگی آرایش زیاد؟؟ _آخه تو تا چند وقت پیش همینم نمیزدی.. نفس عمیقی کشیدم: ...

۶ روز پیش
149K
ادامه متن بخونید قشنگه پسر نمی دانست چطوری شد و در کنارش نشت بوی تند سیگار بینیش را‌ نوازش میکرد پاهایش را جمع کرد و دوباره به روبرویش خیره شد پیرمرد: چند سالته ؟ نمیخوره ...

ادامه متن بخونید قشنگه پسر نمی دانست چطوری شد و در کنارش نشت بوی تند سیگار بینیش را‌ نوازش میکرد پاهایش را جمع کرد و دوباره به روبرویش خیره شد پیرمرد: چند سالته ؟ نمیخوره از اون لات ها باشی فکر کنم میخوای تو این تاریکی یه ارامش پیدا کنی ...

۶ روز پیش
128K
#پارت_70 . میبوسمت................بابای بوس بوس... . سرم هنوز پایین بود ولی دستام مشت شده بود...دندون هام چفت همدیگه شده بودن و چشمام و به هم فشار میدادم تا یکم ارامش خودم و حفظ کنم....تا نزنم ...

#پارت_70 . میبوسمت................بابای بوس بوس... . سرم هنوز پایین بود ولی دستام مشت شده بود...دندون هام چفت همدیگه شده بودن و چشمام و به هم فشار میدادم تا یکم ارامش خودم و حفظ کنم....تا نزنم با همین مشت ها تو فکش...حتی پلک چپم میپرید از اعصبانیت... . تلفنم زنگ میخورد ...

۶ روز پیش
116K
K.POP این پستو برای کسایی که به کیپاپ هیت میدن گذاشتم چند روز پیش یکی از همکلاسیام اومد گفت (هنرمندای کیپاپ فقط به خاطر خشگلیشون خواننده و معروف شدن)و من متمانم خیلیا اینجوری فکر میکنن ...

K.POP این پستو برای کسایی که به کیپاپ هیت میدن گذاشتم چند روز پیش یکی از همکلاسیام اومد گفت (هنرمندای کیپاپ فقط به خاطر خشگلیشون خواننده و معروف شدن)و من متمانم خیلیا اینجوری فکر میکنن یا بهتره بگم قضاوت میکنن روی حرفم با شماهایی یه که از سر نادونی هیت ...

۶ روز پیش
60K
پارت ۳۰ دایی : 《۲۰ سال قبل بود . تو خانوادمون همه با هم دوست بودیم . به هم نزدیک بودیم و تمام رازامون رو با خانواده در میون می ذاشتیم . رازی وجود نداشت ...

پارت ۳۰ دایی : 《۲۰ سال قبل بود . تو خانوادمون همه با هم دوست بودیم . به هم نزدیک بودیم و تمام رازامون رو با خانواده در میون می ذاشتیم . رازی وجود نداشت که کسی از خانواده ازش بی خبر باشه . ما سه تا خواهر و دو ...

۷ روز پیش
109K
تو پدر خوبی میشی ...‌ اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون ... همیشه کلی ...

تو پدر خوبی میشی ...‌ اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون ... همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ...

۷ روز پیش
64K
به حورایِ ظاهرا خونسرد نگا کردم +چیزی نشده ، مثل همیشه ساعت ۱۸:۳۰ اومدم شرکت ، میدونی که توی کار های دیزاین مهارت خاصی دارم،واسه جلسه شنبه عصرشون در به در دنبال یک طراح دیزاین ...

به حورایِ ظاهرا خونسرد نگا کردم +چیزی نشده ، مثل همیشه ساعت ۱۸:۳۰ اومدم شرکت ، میدونی که توی کار های دیزاین مهارت خاصی دارم،واسه جلسه شنبه عصرشون در به در دنبال یک طراح دیزاین داخلی می گشتن میدونی که علاوه بر طراحی و دیزاین مد یه مدت رو همین ...

۱ هفته پیش
68K
پارت ۲۹ آیدا : اسکول چیه دیوونه خودم از دوستش شنیدم . من : حالا بیخیالش بریم پایین که مامان غذای مورد علاقت رو پخته . آیدا با ذوق گفت : جون من : فسنجون ...

پارت ۲۹ آیدا : اسکول چیه دیوونه خودم از دوستش شنیدم . من : حالا بیخیالش بریم پایین که مامان غذای مورد علاقت رو پخته . آیدا با ذوق گفت : جون من : فسنجون آیدا : فسنجون ؟ من : نه بابا قیمه آیدا : پس بزن بریم . ...

۱ هفته پیش
102K
پارت ۱۹ فیک عشق بی نهایت سهون خیلی نگران بود . حدود یه ساعتی بود که از این و اون راجب نیارا میپرسید ولی کسی ندیده بودتش . سهون کارش به جایی کشیده بود که ...

پارت ۱۹ فیک عشق بی نهایت سهون خیلی نگران بود . حدود یه ساعتی بود که از این و اون راجب نیارا میپرسید ولی کسی ندیده بودتش . سهون کارش به جایی کشیده بود که اگه نیارا رو پیدا میکرد انقدر میزدش تا بمیره . آخرین امیدش به نیان بود ...

۱ هفته پیش
136K
پارت بیست و سه # چڪاوڪــ : کفشم که دارم . روبه مامان جون گفتم : مامان تو لباس نمیخوای ؟ مامان : چرا گلم بریم یه کت دامن بگیرم رفتیم طبقه ی بالا که ...

پارت بیست و سه # چڪاوڪــ : کفشم که دارم . روبه مامان جون گفتم : مامان تو لباس نمیخوای ؟ مامان : چرا گلم بریم یه کت دامن بگیرم رفتیم طبقه ی بالا که تا رفتیم چشمم به یه کت دامن ابی نفتی خورد که رو سینش مخره دوزی ...

۱ هفته پیش
52K