ویژه کنید
عکس و تصویر #قسمت_سیزدهم

#قسمت_سیزدهم

"نیما"

"خصلت آدم ها شاید این باشد که دل دارند اما دلِ دل کندن ندارند."
"از چی؟"
"از تمام چیزهایی که نه به دردشان می خورد و نه به دردشان مرهم است."
"چه میشه کرد؟"
"آدم ها اگر وابستگی شان را ببوسند و برای همیشه کنار بگذارند، دیگر زور دلتنگی به خوشبختی آدم ها نمی چربد"
"ولی این کار، سخت و نشدنیه!"
"نه تا وقتی که تار و پود وابستگیشان به خاطرات آن ها گره نخورده باشد."
از نوشتن دست کشیدم و به دفترچه ی سیمی که برگه هایش کاهی بود، خیره شدم. زیر لب با خودم تکرار کردم:
"نه تا وقتی که تار و پود وابستگیشان به خاطرات آن ها گره نخورده باشد."
خیلی وقت بود، دست به قلم نشده بودم‌. غالبا زمان هایی که یاد نیلوفر می افتادم، بی هدف، شروع میکردم به نوشتن‌. این دل نوشته ها گاهی آرامم می کرد و گاهی وقت ها...
تقه ای به در خورد. دفترچه را بستم و در کشوی میزم قرار دادم:
_ بفرمایید
+ سلام اینجایی؟ چرا نرفتی بیمارستان؟
_ سلام آره مرخصی گرفتم. تو چرا سر کار نرفتی؟
روی مبل راحتی کنار میز نشست. بر خلاف همیشه جدی بود و نمی شد چیزی از حالت چهره اش فهمید. خیلی کم پیش می آمد فرود را انقدر جدی ببینم:
_ میرم برات یه چیزی بیارم بخوری
نیم خیز شدم ولی با صدای فرود سر جایم نشستم:
+ چیزی نمی خورم. اومدم باهات صحبت کنم.
سکوت کردم تا راحت حرفش را بزند. سرش پایین بود و به کف زمین خیره شده بود. تیپش را پیراهن قهوه ای سوخته و شلوار پارچه ای مشکی تکمیل کرده بود. فرود هیچ وقت پیراهن رنگ تیره نمی پوشید. نگران شدم. شاید اتفاق بدی افتاده بود! خواستم چیزی بگویم که فرود شروع کرد به صحبت کردن:
+ من و نوید توی یه دانشکده درس می خوندیم. نوید بچه زرنگ کلاس بود. اوایل، ازش بدم میومد؛ نمی دونم چرا! شاید از روی حسادت یا شایدم به خاطر این بود که خیلی محبوب بود، نمیدونم ولی هر چی که بود باعث شده بود من ازش بدم بیاد. خیلی تلاش کردم؛ شبانه روز درس می خوندم ولی خب همیشه ازش عقب تر بودم. دقیقا یادمه که نوزدهم اردیبهشت، یکی از مهم ترین امتحان های پایان ترم رو باید پشت سر میذاشتیم. شب قبلش تا صبح بیدار بودم و درس و مرور می کردم. دیگه از خودم مطمئن بودم. ولی خب دقیقا روزی که امتحان داشتیم حالِ من بد شد؛ خیلی بد. مامانم ترسیده بود. زنگ زد اورژانس و وقتی چشم باز کردم دیدم که توی بیمارستانم و با اولین کسی که مواجه شدم نوید بود. باورم نمی شد که تنها کسی که متوجه غیبت من شده بود نوید بود. کسی که ازش متنفر بودم. وقتی که دید به هوش اومدم، خیلی خوشحال شد. به وضوح برق اشک رو تو چشماش دیدم. تعجب کرده بودم، فکر کردم که نوید هم احتمالا از من متنفره ولی حالا داشت خلافش بهم ثابت می شد. شیطان درونم میگفت شاید دلش به حالت سوخته باشه!
تو همین فکرها بودم. که نوید گفت:
نوید: خیلی خوشحالم که می بینم حالت خوبه.
دیشب نخوابیدی نه؟ ضعف کردی پسر
یه پارچ آب بغل تخت بود. دست مال سفیدی از جیبش در آورد و با آب پارچ تَرِش کرد.
نوید: وسواس که نیستی؟
با پارچه ی نم دار لبم رو تر کرد تا خشکی لب هام بر طرف بشه.
نوید: راستش منم امروز امتحان ندادم. امتحانی که توش رفیقت نباشه، مثه اینه که تنها بری شهربازی. اصلا هیجان نداره که!
به سرعت چرخیدم طرفش.
+ تو امروز امتحان ندادی؟
از جاش بلند شد و یه قوطی کنسرو از یخچال بغل تخت بیرون آورد:
نوید: نه میدونم باورت نمیشه ولی...
صحبتش نیمه کاره موند چون در باز شد و یه پرستار اومد داخل. سِرُم رو چک کرد و گفت که ربع ساعت دیگه تموم میشه و میتونم برم.
نویدی که من تو ذهنم از داداش تو ساخته بودم، اونی نبود که تو واقعیت دیدم. کم کم دیدم نسبت بهش عوض شد. من و نوید انقدر با هم مَچ شده بودیم که شده بودیم دو تا داداش.
تا اینکه به دستور بابا باید برای تابلوی رستوران یه لوگوی تبلیغاتی سفارش می دادم. با یه شرکت تبلیغاتی تماس گرفتم و قرار شد ده صبح برم اونجا.
تو همون شرکت بود که...
میشه یه لیوان برام بیاری؟
_ حتما الان بر می گردم
شرکت تبلیغاتی؟ نمی دانستم فرود از چه رازی
می خواست پرده برداری کند، اما این را خوب می دانستم که بی شک چیز مهمی بود که فرود را انقدر بهم ریخته بود.
کمی تعلل کردم تا کمی با خودش تنها باشد.
خوشبختانه کسی خانه نبود. چند تا شکلات از یخچال برداشتم. در کابینت را باز کردم و ظرف شکلات خوری در داری را انتخاب کردم. شکلات ها را در در ظرف ریختم. لیوان آب را برداشتم و به طرف اتاقم حرکت کردم. فرود مقابل پنجره ی بلند اتاق ایستاده بود. لیوان آب و ظرف شکلات را روی میز گذاشتم. دستم را روی شانه ی فرود گذاشتم:
فرود: داشتم فکر می کردم زمان چقدر زود میگذره! زود تر از چیزی که فکرشو بکنی.
روی مبل نشست و لیوان را یک نفس سر کشید. انگار حالش کمی بهتر شده بود:
فرود: حاشیه نمی رم. بهتره ادامه ی حرفامو بذارم برای بعد.
روی تخت نشستم و منتظر حرفی شدم که فرود انقدر برای گفتنش دست دست می کرد:
فرود: خب راستش...من عاشق شدم از همون وقتی که پا توی دفتر تبلیغاتی گذاشتم. عاشق نیلوفر شدم. خواهر تو!



عذر خواهی بسیار بابت تاخیر دو روزه!😓
#رمان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...