نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش ...

«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی فیلم رو ...

۱ روز پیش
85K
«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش ...

«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی فیلم رو ...

۳ روز پیش
80K
#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار ...

#پارت ۱۴۶ امیر علی : رُززد زیر دستم وبا گریه رفت بالا نشستم وصورتمو گرفتم بین دستام بابا : وقتی نتونی راضی اش کنی این میشه امیر علی ... سرمو بلند کردم وگفتم : چیکار کنم دیگه حاجی برم بیفتم به دست وپاش بگم منو به زور به عنوان شوهرت ...

۶ روز پیش
81K
#همسر_اجباری #۲۲۳ امیر احسان اخماش تو هم بودو به صفحه ی لپتاپ زل زده بودن. -امیر جان خوده خودشه همونایی که من هربار میخواستم حک کنم ولی قبل حک کامل کامپیوتر خاموش میشد. -آره خودشونه. ...

#همسر_اجباری #۲۲۳ امیر احسان اخماش تو هم بودو به صفحه ی لپتاپ زل زده بودن. -امیر جان خوده خودشه همونایی که من هربار میخواستم حک کنم ولی قبل حک کامل کامپیوتر خاموش میشد. -آره خودشونه. گوشی رو برداشت و شماره ایی رو گرفت. -الو سالم خبرای خوب دارم . -سرهنگ ...

۲۲ شهریور 1398
66K
«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش ...

«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی فیلم رو ...

۱۶ شهریور 1398
71K
*شیلان* شیلان: صبح زود بلند شدم واماده شدم باید می رفتم دانشگاه و امروزاولین روزم بود لباس پوشیدم ورفتم صبحونه آماده کردم دیشب که هیرسا نیومده بود بره به جهنم پسره ای ... عصبی نشو ...

*شیلان* شیلان: صبح زود بلند شدم واماده شدم باید می رفتم دانشگاه و امروزاولین روزم بود لباس پوشیدم ورفتم صبحونه آماده کردم دیشب که هیرسا نیومده بود بره به جهنم پسره ای ... عصبی نشو شیلان تو دوروزه نمی تونی اونو عوض کنی با صد ای در فهمیدم خودشه توجه ...

۱۲ شهریور 1398
77K
پارت ۶ فیک سرنوشت هانا اروم اروم میاد سمتش . با دیدن شماره توی دست سورا سوال میپرسه _یاااااا...دختر واقعا بهت شماره داد...منم از این شانسا میخوام سورا نگاهشو از بکهیون میگیره و به هانا ...

پارت ۶ فیک سرنوشت هانا اروم اروم میاد سمتش . با دیدن شماره توی دست سورا سوال میپرسه _یاااااا...دختر واقعا بهت شماره داد...منم از این شانسا میخوام سورا نگاهشو از بکهیون میگیره و به هانا نگاه میکنه _امیدوارم نصیبت بشه _منم همینطور میخنده و برگرو تا میکنه و میزاره توی ...

۱۲ شهریور 1398
86K
#کامنت دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا ...

#کامنت دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا می کنه. بهش نزدیک شدم و گفتم: هی چارلی! تو حرف نداری پسر. به نظرت ...

۱۲ شهریور 1398
51K
#بخونید :) «تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد ...

#بخونید :) «تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی ...

۷ شهریور 1398
104K
+ تو هنوز حاضر نشدی؟ - کاش می شد نیام... اصلا حوصله ی مهمونی و این چیزا رو ندارم + حوصله ی مهمونی نداری یا نمی خوای ببینیش؟ - ببینمش که چی... ببینم با این ...

+ تو هنوز حاضر نشدی؟ - کاش می شد نیام... اصلا حوصله ی مهمونی و این چیزا رو ندارم + حوصله ی مهمونی نداری یا نمی خوای ببینیش؟ - ببینمش که چی... ببینم با این و اون میگه و می خنده و میرقصه و منم مثل یه مجسمه نگاش کنم ...

۲۵ مرداد 1398
82K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۵۵ هر وقت اسم فروش دخترا میومد دوست داشتم همه چیو بزنم نابود کنم ولی مجبور بودم چون تو این مرداب روز به روز میرفتم پایین تر سرمو انداختم پایین و آروم گفتم:فروش دخترا ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۵۵ هر وقت اسم فروش دخترا میومد دوست داشتم همه چیو بزنم نابود کنم ولی مجبور بودم چون تو این مرداب روز به روز میرفتم پایین تر سرمو انداختم پایین و آروم گفتم:فروش دخترا اردشیر یه تک خنده کرد و گفت:ای وای مسیح تو هنوز با این کار کنار ...

۱۸ مرداد 1398
94K
*راز دل* کیهان : کیا عصبی اومد کنارم وایساد وگفت : تو چته کیهان بخاطر اون دختریه ... با نگاهم ساکت شد وگفت : راحت شدم برگشتم خونه ای خودم - ازش جدا شدی که ...

*راز دل* کیهان : کیا عصبی اومد کنارم وایساد وگفت : تو چته کیهان بخاطر اون دختریه ... با نگاهم ساکت شد وگفت : راحت شدم برگشتم خونه ای خودم - ازش جدا شدی که به برنامه های شبونت برسی کیا: این به خودم ربط داره تو چرا دخالت می ...

۱۶ مرداد 1398
95K
از حرفهایش معلوم بود که خوش میگذرد من تصورم از جایی که زندگی میکند این عکس است.جوری با آب و تاب میگوید که هر کس نداند فکر میکند فرمانروای مهرو دوستیس و تمام کمال نشستند ...

از حرفهایش معلوم بود که خوش میگذرد من تصورم از جایی که زندگی میکند این عکس است.جوری با آب و تاب میگوید که هر کس نداند فکر میکند فرمانروای مهرو دوستیس و تمام کمال نشستند به حرف هایش گوش میدهند. اما وقتی بشدت راستگوس نمیشود قبول نکرد یاد روز اول ...

۲ مرداد 1398
28K
#پارت صدو سی و شیش... #جانان.. داشتم از پله ها پایین میرفتم که در سالن باز شدو و کامین اومد تو و مستقیم رفت سمت اشپز خونه ... دیدم بله اقا سر قابلمه میخواد نخونک ...

#پارت صدو سی و شیش... #جانان.. داشتم از پله ها پایین میرفتم که در سالن باز شدو و کامین اومد تو و مستقیم رفت سمت اشپز خونه ... دیدم بله اقا سر قابلمه میخواد نخونک بزنه محکم یکی زد پشت گردنش که سریع برگشت طرفم و گفت: اخ فنچول چرا ...

۱۹ تیر 1398
138K
با بچه ها و تیام از ماشین پیاده شدیم..طبق معمول ما آخر از همه رسیده بودیم..به سمت جمع حرکت کردیم..تگین و لیدا دویدن سمت بچه ها..بعد از سلام و احوال پرسی نشتیم کنارشون..به خانوادم نگاه ...

با بچه ها و تیام از ماشین پیاده شدیم..طبق معمول ما آخر از همه رسیده بودیم..به سمت جمع حرکت کردیم..تگین و لیدا دویدن سمت بچه ها..بعد از سلام و احوال پرسی نشتیم کنارشون..به خانوادم نگاه کردم..فرید و دیانا یه پسر به دنیا اورده بودن به نام هامین..مامان ترمه و مامان ...

۷ تیر 1398
140K
*مریم* ........... فرزام: بیا دراز بکش خسته ای دراز کشیدم به بالش تکیه داد لبخند زد وگفت : می دونی مریم از وقتی یاد دارم تو توی قلبم بودی خیلی دوست داشتم هر وقت میومدم ...

*مریم* ........... فرزام: بیا دراز بکش خسته ای دراز کشیدم به بالش تکیه داد لبخند زد وگفت : می دونی مریم از وقتی یاد دارم تو توی قلبم بودی خیلی دوست داشتم هر وقت میومدم خونتون وخودتو از من قایم می کردی بیشتر دوست داشتم از وقتی خیلی کوچلو بودی ...

۳۰ خرداد 1398
131K
نشسته تو اتاق،زل زده به صفحه گوشیش..قفل شده رو عکسای مخاطبش.. حال و روز خیلیامونه..چجوری میشه نجات پیدا کرد از این حال و هوا؟ چجوری میشه که دیگه به عکسای مخاطبش نگاه نکنه؟ زمونه یجوری ...

نشسته تو اتاق،زل زده به صفحه گوشیش..قفل شده رو عکسای مخاطبش.. حال و روز خیلیامونه..چجوری میشه نجات پیدا کرد از این حال و هوا؟ چجوری میشه که دیگه به عکسای مخاطبش نگاه نکنه؟ زمونه یجوری شده که حتی اگه بخوای یکیو از دم فراموش کنی،حتی اگه همه ی خاطره هاشو ...

۲۷ اردیبهشت 1398
14K
شهیده راضیه سال ۱۳۸۷ بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی وابسته به غرب، در سن ۱۶ سالگی به شهادت رسید. قسمت هایی از کتاب: ★مدیر پشت تریبون ...

شهیده راضیه سال ۱۳۸۷ بر اثر انفجار بمب در حسینیه کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی وابسته به غرب، در سن ۱۶ سالگی به شهادت رسید. قسمت هایی از کتاب: ★مدیر پشت تریبون قرار گرفت. _خب بچه ها، امروز از دانش آموز موفق و منضبط مدرسه مون می ...

۲۶ فروردین 1398
210K
پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس ...

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس بود که یاشار محکم زد رو فرمونو با اخم گفت : + دیگه پامو تو ...

۱۶ فروردین 1398
496K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
699K