نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۲ روز پیش
145K
انگار همین دیروز بود، وقتی بقول مامان داشتیم جهیزیه سوممُ میخریدیم😃 همون روزا بم گفت مامان: بالا غیرتا نزار بشه چهارمی😃 باز هوس ی شهر دیگه نزنه به کله ات، هر برنامه ای داری، همینجا ...

انگار همین دیروز بود، وقتی بقول مامان داشتیم جهیزیه سوممُ میخریدیم😃 همون روزا بم گفت مامان: بالا غیرتا نزار بشه چهارمی😃 باز هوس ی شهر دیگه نزنه به کله ات، هر برنامه ای داری، همینجا بفکرش باش خخخ منم با قاطعیت میگفتم مطمئن باش، ولی فورا پشت بندش قید میکردم، ...

۳ روز پیش
83K
مامان پوست دستش و پاهاش بدون داشتن تعادل خشک میشد! باید فردا حتما ببرمش یه سر دکتر،مامانم خیلی جَوون و خوشگل بود و همه با یک نگاه عاشقش میشدن و واقعا هم از خوشگلی چیزی ...

مامان پوست دستش و پاهاش بدون داشتن تعادل خشک میشد! باید فردا حتما ببرمش یه سر دکتر،مامانم خیلی جَوون و خوشگل بود و همه با یک نگاه عاشقش میشدن و واقعا هم از خوشگلی چیزی کم نداشت. سرش رو بوسیدم پتو رو تا زیر چونش کشیدم و اومدم بیرون،در اتاق ...

۷ روز پیش
89K
پارت ۱۹ فیک عشق بی نهایت سهون خیلی نگران بود . حدود یه ساعتی بود که از این و اون راجب نیارا میپرسید ولی کسی ندیده بودتش . سهون کارش به جایی کشیده بود که ...

پارت ۱۹ فیک عشق بی نهایت سهون خیلی نگران بود . حدود یه ساعتی بود که از این و اون راجب نیارا میپرسید ولی کسی ندیده بودتش . سهون کارش به جایی کشیده بود که اگه نیارا رو پیدا میکرد انقدر میزدش تا بمیره . آخرین امیدش به نیان بود ...

۱ هفته پیش
136K
#اشک حسرت #پارت۳۰ آسمان : خانواده آیدین رو برای اولین بار می دیدم پدرش مرد خوبی به نظر می رسید ولی مادرش یه جوری مارو نگاه می کرد انگار به رعیت هاش نگاه می کرد ...

#اشک حسرت #پارت۳۰ آسمان : خانواده آیدین رو برای اولین بار می دیدم پدرش مرد خوبی به نظر می رسید ولی مادرش یه جوری مارو نگاه می کرد انگار به رعیت هاش نگاه می کرد ویشکا دختر عموی آیدین که از همشون بدتر بود ومثله چسب دو قلو به آیدین ...

۱ هفته پیش
84K
#خواننده_شیطون #پارت58 «میرا» ازاینکه کنارش راه میرفتم خجالت میکشیدم که یهو دستاش تویی دستام قفل شد بهش نگاه کردم سرشو گرفت بالا مثلا از قصد نگرفتم ته:خوب دیگه رسیدیم مواظب خودت باش میرا من میرم ...

#خواننده_شیطون #پارت58 «میرا» ازاینکه کنارش راه میرفتم خجالت میکشیدم که یهو دستاش تویی دستام قفل شد بهش نگاه کردم سرشو گرفت بالا مثلا از قصد نگرفتم ته:خوب دیگه رسیدیم مواظب خودت باش میرا من میرم دیگه من:نمیایی چایی ونسکافه ای میخوردی *اوه میرا کجا بودی نگرانت شدم من:ببخشید مامان طول ...

۱ هفته پیش
66K
#اشک حسرت #پارت ۱۲ سعید : با ورودم ودیدن امید وخواهرش آسمان تازه یادم اومد امشب دعوتشون کردم لبخندی نشوندم رو لبم وسلام کردم رفتم جلو با امید دست دادم وبه آسمان سلام کوتاهی کردم ...

#اشک حسرت #پارت ۱۲ سعید : با ورودم ودیدن امید وخواهرش آسمان تازه یادم اومد امشب دعوتشون کردم لبخندی نشوندم رو لبم وسلام کردم رفتم جلو با امید دست دادم وبه آسمان سلام کوتاهی کردم مادرم با مهربونی نگاهم می کرد لبخندی بهش زدم ونشستم - خوش اومدین ببخشید دیر ...

۲ هفته پیش
109K
#پریود زرد جوجه ای یه بار یکی از مراجعینم یه دختر سوئدی بود. دختری بود به غایت زیبا و مهربون که بعد از فوت مادرش در اثر سرطان، دچار افسردگی شده بود و می اومد ...

#پریود زرد جوجه ای یه بار یکی از مراجعینم یه دختر سوئدی بود. دختری بود به غایت زیبا و مهربون که بعد از فوت مادرش در اثر سرطان، دچار افسردگی شده بود و می اومد که باهام حرف بزنه. راجع به مادرش هر چی بیشتر حرف میزد من بیشتر به ...

۲ هفته پیش
268K
یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و ...

یاشار و عسل با نگرانی ازم میپرسیدن که چرا گریه میکنم از یاشار خواستم راه بیوفته و توی راه براشون هر چی شنیده بودم گفتم یهو یاشار وایستاد و دستشو محکم زد روی فرمون و عسل سعی میکرد آرومش کنه که یاشار گفت_کاش میشد صداشو ضبط میکردی._من از پشت در ...

۳ هفته پیش
185K
یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی ...

یوناتان میدونست من دارم میمیرم ، فکر کنم جز خودم همه خبر داشتند. حتی بچه های مدرسه هم میدونستند دیر یا زود میمیرم. وقتی یوناتان اومد ازش پرسیدم. کمی مکث کرد، نمیخواست جواب بده، ولی گفت:"آره... میدونم" جواب خیلی تلخی بود، مخصوصا برای کسی مثل من. اشک سریعا در چشم ...

۴ هفته پیش
140K
راوی:لیلی از دیدن یاشار و عسل کلی ذوق میکردم داشتم به سعید مامان و بابای یاشار رو که میرقصیدن معرفی میکردم که یهو گوشی سعید زنگ خورد و به خطر سر و وصدا رفت پشت ...

راوی:لیلی از دیدن یاشار و عسل کلی ذوق میکردم داشتم به سعید مامان و بابای یاشار رو که میرقصیدن معرفی میکردم که یهو گوشی سعید زنگ خورد و به خطر سر و وصدا رفت پشت باغ حرف بزنه منم برای سپهر میوه پوست کندم و چون سهیل رو پیش مامان ...

۱۸ مهر 1398
171K
#پارت_18 . خیره شدم و گفتم:چیشد؟... . مهربون:چیشد؟...جواب نداد؟.... . سرمو برگردونم و گفتم:گوشیش خاموشه...این...این یه نقشه ای داره...من میدونم...این میدونه کیفم و جا گزاشتم و از شماره شما زنگ میزنم برا همینه جواب نمیده...وای ...

#پارت_18 . خیره شدم و گفتم:چیشد؟... . مهربون:چیشد؟...جواب نداد؟.... . سرمو برگردونم و گفتم:گوشیش خاموشه...این...این یه نقشه ای داره...من میدونم...این میدونه کیفم و جا گزاشتم و از شماره شما زنگ میزنم برا همینه جواب نمیده...وای خدا حالا چکار کنم؟... . مهربون که خندش گرفته بود گفت:نگران نباش...حتما تا شب کیفت ...

۱۸ مهر 1398
104K
part19 نائون: به تهیون خیره شدم...

part19 نائون: به تهیون خیره شدم..."لطفا..." سر تکون دادم نه باید میفهمید چی رو از دست داده پسره ی الاغ احمق....چشام رو چرخوندم خواستم برم که دستم و کشید منو انداخت تو بقلش... پیش گوشم زمزمه کرد"لطفا ناز کردنات و بزار برا بعدا وگرنه ممکنه کم بیاری بیب"کاملا سرخ شدم ...

۱۰ مهر 1398
102K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۶ هضم حرفاش غیر ممکن بود. اخه این علیه من بود؟ باورم نمیشد! امکان نداشت این همون پسری باشه که میگف سه ساله عاشقتم چطور بخاطر چن تا پیام انفد بی اعتماد برخورد میکرد... میگفت قیدتو میزنم ... حرفاش درد داشت... بوی بی کسی میداد. بهم یاد اوری ...

۹ مهر 1398
105K
#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای ...

#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای زندگیم جز علیرضا و امین رو حذف کردم و بعدش بخاطر علیرضا امین رو حذف ...

۸ مهر 1398
93K
پارت ۳۳ : وسط حرفم زد توی گوشم اینقدر محکم زده بود که داغ شد‌نش رو حس کردم دست چپم و رو گوشم گذاشتم تنها فقط می دیدم چیزی نمیشنیدم دیدم جونگ کوک رفت بیرون ...

پارت ۳۳ : وسط حرفم زد توی گوشم اینقدر محکم زده بود که داغ شد‌نش رو حس کردم دست چپم و رو گوشم گذاشتم تنها فقط می دیدم چیزی نمیشنیدم دیدم جونگ کوک رفت بیرون و وی به سمت من اومد و بغلم کرد گوش چپم فقط گِز گِز میکرد ...

۶ مهر 1398
46K