نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
150K
رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک ...

رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک میپختم رفتم آشپزخونع تخم مرغ ها رو تو کاسه شکوندم و شروع کردم با هم ...

۱۱ فروردین 1398
45K
#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه ...

#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه فرار میکنین؟ + میشه واضح بحرفی متوجه نمیشم ... ـ میگـم واجـب بـود بری عروسیه ...

۵ فروردین 1398
72K
رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی ...

رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی بهش انداختم و پیاده شدم ، شیشه رو داد پایین . ـ خوب میبینمت +خدانگهدار ...

۳ فروردین 1398
56K
رمان همزاد پارت ۶9 #آراز آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با عصبانیت گفت:داری چیکار میکنی؟چرا نزاشتی برم اون آردو شتکش کنم ها... -خیلی خوب خانوم جنگجو..یکم تنهاشون بزار تازه نور همه ...

رمان همزاد پارت ۶9 #آراز آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با عصبانیت گفت:داری چیکار میکنی؟چرا نزاشتی برم اون آردو شتکش کنم ها... -خیلی خوب خانوم جنگجو..یکم تنهاشون بزار تازه نور همه چیو یادش اورده... سرشو تکون داد ک گفتم: -گرسنت نیس؟ سریع سرشو بلند کردو با ...

۲۹ اسفند 1397
9K
و تو اقایه ســـپهری + از این که فڪر میکنی از همه سری و مغرور بازی در میاری و یه چیزی میگی و بعد میزنی زیرشـ ـ من کی زدم زیر حرفم + اون روز ...

و تو اقایه ســـپهری + از این که فڪر میکنی از همه سری و مغرور بازی در میاری و یه چیزی میگی و بعد میزنی زیرشـ ـ من کی زدم زیر حرفم + اون روز لب ساحل یادت نیس؟ ـ اون یه چرت و پرت و یه حرـف الڪی بود ...

۲۹ اسفند 1397
74K
یــلدا بانو مارال با فینگ فینگـ پرسید ـ کیه میعاد میعاد ـ مارال بابا اومده ، بابا زندست مارال با دو از توی اشپزخونه اومد و تا عمو رو دید خودش و انداخت توی بغلش. ...

یــلدا بانو مارال با فینگ فینگـ پرسید ـ کیه میعاد میعاد ـ مارال بابا اومده ، بابا زندست مارال با دو از توی اشپزخونه اومد و تا عمو رو دید خودش و انداخت توی بغلش. بابا تو که ما رو سکته دادی عمو علی ـ خدا نڪنه دخترم بعد از ...

۲۹ اسفند 1397
59K
رمان همزاد پارت۶۸ #آدین تند تند از پله ها بالا میرفتم اتاق۱۶۸ اتاق...پیداش کردم..خواستم دروباز کنم ک در اتاق باز شد و خانم دکتری بیرون اومد..سریع گفتم: -ببخشید خانوم دکتر حال خانوم من خوبه؟به هوش ...

رمان همزاد پارت۶۸ #آدین تند تند از پله ها بالا میرفتم اتاق۱۶۸ اتاق...پیداش کردم..خواستم دروباز کنم ک در اتاق باز شد و خانم دکتری بیرون اومد..سریع گفتم: -ببخشید خانوم دکتر حال خانوم من خوبه؟به هوش اومد؟.. لبخند گرمی زدوگفت: -آره پسرم نگران نباش فقط کمی توشوکه...برو حالشو خوب کن بعد ...

۲۷ اسفند 1397
23K
یه میس ڪال روی گوشیم اومد ، شماره ناشناس بود . بازش ڪردم نوشته شده بود : ـ مراقب خودت باش یک نفر هست که میخواد آسیب بزرگی به تو بزنه ، از پناهگاهت دور ...

یه میس ڪال روی گوشیم اومد ، شماره ناشناس بود . بازش ڪردم نوشته شده بود : ـ مراقب خودت باش یک نفر هست که میخواد آسیب بزرگی به تو بزنه ، از پناهگاهت دور نشو . راستش رو بگم یکم ترسیدم این پیام ها و اون اتفاق اینا یعنی ...

۲۵ اسفند 1397
10K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
163K
پارتـ ۱۰ رمانـ funny girls (سانی)ینی واقعا دارم خسته میشم حدود ۶ هزار تا عکس دارم ، از بس حوصلم سررفته دارم میبینم کدومش چرته حذف کنم ، که یهو دیدم یکی بهم زنگید برداشتم ...

پارتـ ۱۰ رمانـ funny girls (سانی)ینی واقعا دارم خسته میشم حدود ۶ هزار تا عکس دارم ، از بس حوصلم سررفته دارم میبینم کدومش چرته حذف کنم ، که یهو دیدم یکی بهم زنگید برداشتم دیدم لیصاعه جوااب دادم که گفت سانی بدو بلند شو من باید برم استودیو تو ...

۲۴ بهمن 1397
9K
رمان همزاد پارت۴۵ اشکان:بهتره بجای خوردن همدیگه غذایی درست کنین که ما بخوریم تا مثل شما همدیگر رو ،ممنون میشم. سرخ شده بود.. و از خجالت به سرامیک خیره شدم اخه چرا همیشه این اشکان ...

رمان همزاد پارت۴۵ اشکان:بهتره بجای خوردن همدیگه غذایی درست کنین که ما بخوریم تا مثل شما همدیگر رو ،ممنون میشم. سرخ شده بود.. و از خجالت به سرامیک خیره شدم اخه چرا همیشه این اشکان در هین ارتکاب جرم این مگس جڋاب پیداش میشه ..هوففف....البته این آدین هم تقسیر داره ...

۲۳ بهمن 1397
5K
#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک ...

#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک کردی چون با خودت بودم قرارع با همه اونجوری باشم؟خیلی بیشعوری موزاییکای کف حیاط سرد ...

۴ آذر 1397
71K
#پارت_۱۴_۱۵_۱۶_۱۷ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور ایسو) عماد بلافاصله از خونه زدم بیرون دیگه شورشو دراورده بود ینی چی که اگه به تفاهم برسن نامزد میکنن دیوونه شده مگه؟سوار ماشینم شدم باید میرفتم پیش امیر تنها کسی ...

#پارت_۱۴_۱۵_۱۶_۱۷ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور ایسو) عماد بلافاصله از خونه زدم بیرون دیگه شورشو دراورده بود ینی چی که اگه به تفاهم برسن نامزد میکنن دیوونه شده مگه؟سوار ماشینم شدم باید میرفتم پیش امیر تنها کسی که بعد سیاوش منو درک میکرد ازبچگی با سیاوش دوست بودم (سیاوش پسرخالمه و دوتا ...

۴ آذر 1397
78K
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
227K