نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان روی دیگر زندگی #پارت_نوزدهم آرشین جیغ جیغ کنان منو کشید سمت پیست رقص و با هیجان دوتامون شروع کردیم به قر دادن. با چشمام دنبال آرشام گشتم. به دیوار تکیه داده بودو به من ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_نوزدهم آرشین جیغ جیغ کنان منو کشید سمت پیست رقص و با هیجان دوتامون شروع کردیم به قر دادن. با چشمام دنبال آرشام گشتم. به دیوار تکیه داده بودو به من خیره بود.بهش لبخندی زدم که جوابمو با لبخند داد. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم. ...

۳۸ دقیقه پیش
5K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_هجدهم با بهت برگشتم سمتشو گفتم: _منظور حرفات چیه؟ یهو مثه جن زده ها برشگت سمتمو با دستاش شونه ها مو گرفت. زل زد تو چشمامو گفت: _چطوری بهت بگم دیگه ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_هجدهم با بهت برگشتم سمتشو گفتم: _منظور حرفات چیه؟ یهو مثه جن زده ها برشگت سمتمو با دستاش شونه ها مو گرفت. زل زد تو چشمامو گفت: _چطوری بهت بگم دیگه که بفهمی دوست دارم؟ چشمام که تا حالا بین دستاشو چشماش در حال دوران بود، ...

۴۰ دقیقه پیش
5K
پارت شصت و شش #ســـورن : هوووف برنامه ها داشتم واسش . ساعت ۸:۳۰ بود . اااااه ربع ساعت دیگه بیشتر تا پرواز هواپیما نمونده بود برا همین پامو تا اخر روی گاز فشار دادم ...

پارت شصت و شش #ســـورن : هوووف برنامه ها داشتم واسش . ساعت ۸:۳۰ بود . اااااه ربع ساعت دیگه بیشتر تا پرواز هواپیما نمونده بود برا همین پامو تا اخر روی گاز فشار دادم ک ماشین پرواز کرد . چکاوک : هییییی اروممم تر سورن : میترسی کوچولو چکاوک ...

۴۳ دقیقه پیش
5K
#رمان_ماهک #پارت_96 واسه همین رفتم سمتش انگشتمو گزاشتم روی لبش و شروع کردم به توضیح دادن. + ببین ترانه هی داشت ازم سوال میپرسید منم نمیدونستم چی باید بگم هی سکوت میکردم اونم فکر کرد ...

#رمان_ماهک #پارت_96 واسه همین رفتم سمتش انگشتمو گزاشتم روی لبش و شروع کردم به توضیح دادن. + ببین ترانه هی داشت ازم سوال میپرسید منم نمیدونستم چی باید بگم هی سکوت میکردم اونم فکر کرد خجالت میکشم مسخرم کرد منم حرصی شدم با بالشت زدمش بعدش اون موهامو کشید منم ...

۵۸ دقیقه پیش
4K
#رمان_ماهک #پارت_95 آرش و امیرعلی مدام سر به سر هم میزاشتن و من و ترانه هم گاهی میخندیدیم گاهی هم سعی میکردیم بینشون داوری کنیم. با ترانه روی نشسته بودیم که ترانه گفت: + ماهک ...

#رمان_ماهک #پارت_95 آرش و امیرعلی مدام سر به سر هم میزاشتن و من و ترانه هم گاهی میخندیدیم گاهی هم سعی میکردیم بینشون داوری کنیم. با ترانه روی نشسته بودیم که ترانه گفت: + ماهک تو چند سال با آرش تفاوت سنی داری؟ _ 13سال + چقدر زیاد _ اوهوم، ...

۵۹ دقیقه پیش
7K
روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در کابینت ...

روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در کابینت را هم شنید! این ساعت از شب که در آن گیج میخوردم اصلا زمان خوبی ...

۱ ساعت پیش
11K
برای اولین بار توی عمرم حالت کلافگی و سردرگمی رو توی چشمای بابا میدیدم +بابا...دارم نگران میشم نمیخوای چیزی بگی نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه سریع گفت -آوا ... 3ماهه بارداره بعد ...

برای اولین بار توی عمرم حالت کلافگی و سردرگمی رو توی چشمای بابا میدیدم +بابا...دارم نگران میشم نمیخوای چیزی بگی نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه سریع گفت -آوا ... 3ماهه بارداره بعد از 50 روز یه شوک دیگه لب زدم +وای وای وای دستامو روی صورت گذاشتم ...

۱ ساعت پیش
10K
#کاکتوس🌵 یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم، اوایل بهش میرسیدم، قشنگ بود و جون دار، کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره، خیلی قوی بود، صبور بود، اگه چند روز بهش ...

#کاکتوس🌵 یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم، اوایل بهش میرسیدم، قشنگ بود و جون دار، کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره، خیلی قوی بود، صبور بود، اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد، منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به ...

۱ ساعت پیش
5K
#عاشقانه یه شب مهتابیِ بهاری بود. لب دریا نشسته بودیم. پاهاش رو گذاشته بود تو آب و منم که مثل همیشه به‌جای دیدن و شنیدن صدای موج و پرنده ها، فقط به رقص موهاش تو ...

#عاشقانه یه شب مهتابیِ بهاری بود. لب دریا نشسته بودیم. پاهاش رو گذاشته بود تو آب و منم که مثل همیشه به‌جای دیدن و شنیدن صدای موج و پرنده ها، فقط به رقص موهاش تو باد نگاه میکردم. با زنگِ صداش به خودم اومدم -عادل، عادلم، با تواما... با لبخندی ...

۱ ساعت پیش
9K
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم... یادم آمد که ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم... یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.. ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.. رفت در ...

۲ ساعت پیش
4K
🎀 🍃 #زیــنـبـیــــون🍃 🎀 #منتظرانه #تلنگرانه #چادرانه بهش گفتم: امام زمان (عج) رو دوست داری❓ گفت: آره ❗ ️خیلی دوسش دارم😍 گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه⁉ ️ گفت: آره❗ ️ گفتم ...

🎀 🍃 #زیــنـبـیــــون🍃 🎀 #منتظرانه #تلنگرانه #چادرانه بهش گفتم: امام زمان (عج) رو دوست داری❓ گفت: آره ❗ ️خیلی دوسش دارم😍 گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه⁉ ️ گفت: آره❗ ️ گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی❓ 🤔 گفت: خب چیزه…ولی دوست ...

۴ ساعت پیش
14K
#پارت_شصت_و_پنج بک کیونگ اروم خندید و من مشته ارومی بهش زدم . مامان : ما تا نیم ساعت دیگه خونتیم . خدافظ و قطع کرد . با ترس به بک کیونگ زل زدم و گفتم ...

#پارت_شصت_و_پنج بک کیونگ اروم خندید و من مشته ارومی بهش زدم . مامان : ما تا نیم ساعت دیگه خونتیم . خدافظ و قطع کرد . با ترس به بک کیونگ زل زدم و گفتم : بدبخت شدی . بک کیونگ : چرا ؟ از روی تخت پریدم اونور و ...

۵ ساعت پیش
14K
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت: خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟! خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود... پیرزن از خواب ...

پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت: خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟! خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود... پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..! رفت و چند ...

۵ ساعت پیش
12K
لان جان: برادر همه چیز توی دنیا از قبل دارای یه قانون و قاعده ی مشخصه؟ لان شیچن: قبلا فکر میکردم اگه همه ی تلاشم رو بکنم و مفاهیم تمام کتاب های قبیله ی لان ...

لان جان: برادر همه چیز توی دنیا از قبل دارای یه قانون و قاعده ی مشخصه؟ لان شیچن: قبلا فکر میکردم اگه همه ی تلاشم رو بکنم و مفاهیم تمام کتاب های قبیله ی لان رو بفهمم راه و روش زندگی رو یاد میگیرم و مفهومش رو درک میکنم ولی ...

۵ ساعت پیش
9K
ووشیان: توی مسیر چیونگ چی و توی شهر بدن شب یه نفر داشت مجموعه ی اشوب رو مینواخت دستوراتی رو که من به ارواح دادم عوض میکرد. لان جان: اون جین گواگیائو بود ووشیان:شاید اون ...
عکس بلند

ووشیان: توی مسیر چیونگ چی و توی شهر بدن شب یه نفر داشت مجموعه ی اشوب رو مینواخت دستوراتی رو که من به ارواح دادم عوض میکرد. لان جان: اون جین گواگیائو بود ووشیان:شاید اون بود شاید هم اون نبود لان جان: نمیخوای حقیقت رو بدونی؟ ووشیان: وقتی برای اولین ...

۵ ساعت پیش
11K
در جنگ جهانی دوم سربازی نامه‌ای با این متن برای فرمانده‌اش نوشت: جناب فرمانده اسلحه‌ام را زیر خاک پنهان کردم، دیگر نمیخواهم بجنگم، این تصمیم بخاطر ترس از مرگ یا عشق به همسر و فرزندانم ...

در جنگ جهانی دوم سربازی نامه‌ای با این متن برای فرمانده‌اش نوشت: جناب فرمانده اسلحه‌ام را زیر خاک پنهان کردم، دیگر نمیخواهم بجنگم، این تصمیم بخاطر ترس از مرگ یا عشق به همسر و فرزندانم هم نیست... راستش را بخواهی، بعد از آنکه یک سرباز دشمن را کشتم، درون جیب‌هایش ...

۵ ساعت پیش
10K
صبح بخیر دوستان: بلاخره بعد از ۴سال تازه تازه دارین با خمیازه های بلند ازخواب بیدار میشین... خیر باشه ان شاالله! بلاخره رفاقت کردیم وظیفه میدونم یه چیزایی رو توصیه کنم متوجه یه سری واکنش ...

صبح بخیر دوستان: بلاخره بعد از ۴سال تازه تازه دارین با خمیازه های بلند ازخواب بیدار میشین... خیر باشه ان شاالله! بلاخره رفاقت کردیم وظیفه میدونم یه چیزایی رو توصیه کنم متوجه یه سری واکنش های خنثی تون دررابطه با اقای موش هستم نمیگم بلاخره همون قدر که بنده از ...

۵ ساعت پیش
11K
یادمه یه بار بهش گفتم من به درک؛ خودت دلت تنگ نشده یکم تصدقت بشم؟! میخندید موهاشو از جلو صورتش زدم کنار گفتم جریانِ این دو تا قرنیه مشکی چیه؟! میخندید گفتم یعنی چی که ...

یادمه یه بار بهش گفتم من به درک؛ خودت دلت تنگ نشده یکم تصدقت بشم؟! میخندید موهاشو از جلو صورتش زدم کنار گفتم جریانِ این دو تا قرنیه مشکی چیه؟! میخندید گفتم یعنی چی که اسمونِ شبت سفیدِ ماهش سیاه؟! میخندید دست کشیدم رو پوستِ سردش خدایی جریانِ این لیلی ...

۵ ساعت پیش
6K