نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۸۰ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii نیما: _تو که همیشه از کوه متنفر بودی.. زل زد تو چشمامو گفت: _تنها حس خوبم به کوه ، کوهنوردی های هر جمعه صبح دانیار بود.. اخمام رفت تو هم..با خنده ...

#پارت_۸۰ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii نیما: _تو که همیشه از کوه متنفر بودی.. زل زد تو چشمامو گفت: _تنها حس خوبم به کوه ، کوهنوردی های هر جمعه صبح دانیار بود.. اخمام رفت تو هم..با خنده ی کجی نیگام کردم و گفت: _شخصیت اصلی رمان اسطوره..بهترین رمانی که خوندم! _آها __میدونی ...

۱۳ ساعت پیش
49K
رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم ...

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول ...

۱۴ ساعت پیش
59K
#پـارت_سـی

#پـارت_سـی " اومد نزدیک و بغلم کرد و گفت: میدونی چقـد نگرانت شدم؟ ادامه داد:بیا بریم بخوابیـم.. با این کارش شوکه شدم و با مِن مِن گفتم:بـ..باشه.. دستم و گرفت و به سمت اتاقش رفتیم ! یه لباس انداخت رو صورتم ک روی سرم اویزون بود.. بعد خنده ی دلبرانه ...

۱۴ ساعت پیش
37K
#پارت_بیسـت_و_نـهم

#پارت_بیسـت_و_نـهم " با نفس نفس زدناش من و گذاشت پایین و دستم و گـرفت.. توی خیابون ها راه میرفتیم و حرف میزدیـم که یه لحظه شوگای عصبانی از بینمون رد شد و باعث باز شدن حلقه ی دستمون شد.. سرش پایین بود و گام های بلندی بر میداشت و مطمئن ...

۱۵ ساعت پیش
49K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت174* ★فصل دوم★ صدای مهیبی پیچید تو اتاق و بعدش.... ن..... مامااااااننننن....پشت سرت... تا مرده به خودش بیاد مامانم زد تو سرش ، _مامان.... +(با گریه )جان مامان ، _مامانم..... ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت174* ★فصل دوم★ صدای مهیبی پیچید تو اتاق و بعدش.... ن..... مامااااااننننن....پشت سرت... تا مرده به خودش بیاد مامانم زد تو سرش ، _مامان.... +(با گریه )جان مامان ، _مامانم..... یه قدم بلند سمتش برداشتـم و تو آغوش ارامش بخشش فرو رفتم. گونه ام رو ...

۱۵ ساعت پیش
41K
رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ...

رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ازم فاصله گرفت _وحشی گری ندیدی.اما نگران نباش اونم به زودی می بینی. چپ چپ ...

۱۵ ساعت پیش
65K
رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که ...

رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که گفته بود منتظر بمون از کلاس بیرون زدم .. هر چند نگاه عصبانیش رو روی ...

۱۵ ساعت پیش
70K
پارت عروس استاد پارت_14 بی توجه به حرفم برم گردوند،نگاهی به اشکام انداخت و دستاش رو دو طرف یقه م گذاشت و با یه حرکت مانتوم رو توی تنم جر داد . از شانس گندم ...

پارت عروس استاد پارت_14 بی توجه به حرفم برم گردوند،نگاهی به اشکام انداخت و دستاش رو دو طرف یقه م گذاشت و با یه حرکت مانتوم رو توی تنم جر داد . از شانس گندم به خاطر گرمای هوا زیر مانتوم هیچی نپوشیدم.کلا عادت نداشتم. نگاهی به بالا تنه م ...

۱۶ ساعت پیش
58K
رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم تا به هدفم برسم...به هدفی که هرروز ازش دورتر می‌شدم ولی من هنوز هم داشتم ...

۱۷ ساعت پیش
34K
رمان عروس استاد پارت_13 _فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی؟چنان بلایی امروز به سرت بیارم که به گه خوردن بیوفتی هانا.مثل سگ باید سرویس بدی مثل سگ گریه و التماس فایده نداشت ...

رمان عروس استاد پارت_13 _فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی؟چنان بلایی امروز به سرت بیارم که به گه خوردن بیوفتی هانا.مثل سگ باید سرویس بدی مثل سگ گریه و التماس فایده نداشت وقتی خون جلوی چشماشو گرفته بود. این بار به زور سوار ماشینم کرد و خودشم ...

۱۷ ساعت پیش
35K
رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم دشمن کاری‌تره. سکوت کردم و دیگه ادامه ندادم، من با شاهرخ هم عقیده نبودم، محال ...

۱۷ ساعت پیش
31K
#پارت_بیسـت_و_هفـتم

#پارت_بیسـت_و_هفـتم " چند ساعتی بود ک همونجا زانو زده بودم و گریه میکردم..صدای زنگ خوردن گوشیم توی صدای هق هقای تلخـم خفـه میشدن یکـی دوید سمتم .. +یونا..یونا بلند شو.. توی چهره ی سفیدش ک مثل ماه میدرخشید نگاهـی کردم دستمو گرفت و بلندم کرد یونا:ته هیون.. من..من شکستم.. من ...

۱۷ ساعت پیش
26K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_117 دستی نشست روی شونم که باعث شد از فکر و خیال بیرون بکشتم سرمو بلند کردم و امیر رو دیدم زیاد تعجب نکردم میتونستم حدس بزنم که ماهک بهش خبر داده و اونم ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_117 دستی نشست روی شونم که باعث شد از فکر و خیال بیرون بکشتم سرمو بلند کردم و امیر رو دیدم زیاد تعجب نکردم میتونستم حدس بزنم که ماهک بهش خبر داده و اونم اومده جای همیشگیم. نشست کنارم و گوشیشو از جیبش دراورد و شماره ی ماهکو گرفت ...

۱۸ ساعت پیش
26K
#رمان_ماهک #پارت_115 آرش✍ با شنیدن حرفای ماهک انگار سقف روی سرم خراب شد. عکس العملم دست خودم نبود نمیدونستم دارم چکار میکنم. قصدم اسیب رسوندن بهش نبود، شاید فقط بابت احساساتش میخواستم مجازاتش کنم! با ...

#رمان_ماهک #پارت_115 آرش✍ با شنیدن حرفای ماهک انگار سقف روی سرم خراب شد. عکس العملم دست خودم نبود نمیدونستم دارم چکار میکنم. قصدم اسیب رسوندن بهش نبود، شاید فقط بابت احساساتش میخواستم مجازاتش کنم! با سیلی که بهم زد به خودم اومدم از روی تن نحیفش بلند شدم و تازه ...

۱۸ ساعت پیش
29K
🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۴۴ #آرایشمم خوب شده بودخط چشم نازکی کشیده بودم رژلب قهویی خوشرنگی به لبام زدم..یه آرایش ساده کردم که توچشم نباشم عسل وملیکا هم خوشگل شده بودن کثافتا..شراره وملیکاو ...

🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۴۴ #آرایشمم خوب شده بودخط چشم نازکی کشیده بودم رژلب قهویی خوشرنگی به لبام زدم..یه آرایش ساده کردم که توچشم نباشم عسل وملیکا هم خوشگل شده بودن کثافتا..شراره وملیکاو عسل زوتر از من رفتن..بعداینکه گوشواره هامو گوشم کردم از اتاق بیرون امدم صدای آهنگ ...

۱۸ ساعت پیش
29K
#پارت_بیست_و_شـش

#پارت_بیست_و_شـش " مثل همیشه با بی حوصلگی از پله های کمپانی میرفتم بالا ک یهو چهارتا دختر که همشون عاشق شوگا بودن اومدن جلوم و با جیغ جیغ گفتن: شوگا در رو قفل کرده..یکاری بکن.. رفتم پشت در و در زدم..نه جوابی داد نه در رو باز کرد از شیشه ...

۱۸ ساعت پیش
39K
#پارت_بیـست_و_پنـجم

#پارت_بیـست_و_پنـجم " شوگـا شیشه ی ماشین و داد پایین و با یه مرد مشغول حرف زدن شد: شوگا:سونهی؟ خیلی وقته ندیدمت!. سونهی:منم همینطور!خوش اومدی برنده ی همیشگـی♡ شوگا پوزخندی زد و چندتا ماشین اومدن کنار ماشین شوگا.. همه لبخند عجیبی داشتن یونا:این مسابقه قانونیـه؟ شوگا با صدای گفتن ((شروع)) پاش ...

۱۹ ساعت پیش
34K
#پارت۱۱۱ با صدای پدربزرگ از فکر بیرون اومدم. با همون جدیت و اخمی که جز اعضای جدا نشدی از صورتش بود، گفت: چرا شامت رو نمی‌خوری؟! ـ آخه...آخه اشتها ندارم. پدربزرگ ابرویی بالا انداخت، ترسیدم ...

#پارت۱۱۱ با صدای پدربزرگ از فکر بیرون اومدم. با همون جدیت و اخمی که جز اعضای جدا نشدی از صورتش بود، گفت: چرا شامت رو نمی‌خوری؟! ـ آخه...آخه اشتها ندارم. پدربزرگ ابرویی بالا انداخت، ترسیدم سوال پیچم کنه برای همین گفتم: ـ دستتون درد نکنه، میرم تو اتاقم شب بخیر. ...

۱ روز پیش
22K
#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت ...

#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت نمی‌تونیم به هم برسیم، این علاقهٔ دو طرفه با وجود شاهرخ و پدربزرگ من به ...

۱ روز پیش
24K