نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۶۷ اهورا خیره توی صورتم بود، داشتم اذیت می‌شدم! دنبال یه راه بودم تا از زیر نگاهش که برام مثل یه کوره داغ بود خلاص بشم که صدای پیامک گوشیم رشته نگاه اهورا رو پاره ...

#پارت۱۶۷ اهورا خیره توی صورتم بود، داشتم اذیت می‌شدم! دنبال یه راه بودم تا از زیر نگاهش که برام مثل یه کوره داغ بود خلاص بشم که صدای پیامک گوشیم رشته نگاه اهورا رو پاره کرد و باعث شد به گوشیم خیره بشه. با دستایی لرزون گوشیم رو باز کردم ...

۱ ساعت پیش
16K
#پارت۱۶۵ نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید. ماهور: چیزی شده؟! ـ نه! ماهور سری تکون داد و دیگه چیزی نپرسید. بعد از خوردن غذا رفتم و حساب کردم؛ البته خودم بیشتر باهاش بازی ...

#پارت۱۶۵ نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید. ماهور: چیزی شده؟! ـ نه! ماهور سری تکون داد و دیگه چیزی نپرسید. بعد از خوردن غذا رفتم و حساب کردم؛ البته خودم بیشتر باهاش بازی کردم تا بخورم! . ماهور منو عمارت رسوند و رفت. دستام رو توی جیب پالتوم ...

۱ ساعت پیش
14K
#پارت۱۶۴ پوفی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا: ـ صبح کمی دیر بیدار شدم...از شانس مزخرفی که دارم ماشینم خراب شد، باز خوبه اهورا بود و منو رسوند...خلاصه ده دقیقه تاخیر داشتم؛ فربد ...

#پارت۱۶۴ پوفی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا: ـ صبح کمی دیر بیدار شدم...از شانس مزخرفی که دارم ماشینم خراب شد، باز خوبه اهورا بود و منو رسوند...خلاصه ده دقیقه تاخیر داشتم؛ فربد هم استاد بازیش گل کرد و اون ساعت منو از کلاس اخراج کرد. ماهور: این ...

۱ ساعت پیش
18K
درسته... بعضی آهنگا کار ماشین زمان رو انجام میدن و تورو میبرن به زمان و مکانی که فراموشش کرده بودی. اون موقع که این آهنگ اومد دبیرستانی بودم. یه دوست کله شق و بامزه داشتم ...

درسته... بعضی آهنگا کار ماشین زمان رو انجام میدن و تورو میبرن به زمان و مکانی که فراموشش کرده بودی. اون موقع که این آهنگ اومد دبیرستانی بودم. یه دوست کله شق و بامزه داشتم که پایِ همه جور دیوونگی بود. کله شق و پرحرف و شیطون بود تا روزی ...

۳ ساعت پیش
32K
#ناجی #پارت_٣٨ ^خیلی با امیر علی حرف زدم تو نمیتونی باهاش حرف بزنی ؟!اخه میگم شاید حرف تو نتیجه داشته باشه +باشه حرف میزنم ولی باید ی حرفی بیوفته وسط ک بتونم بگم ^امشب ک ...

#ناجی #پارت_٣٨ ^خیلی با امیر علی حرف زدم تو نمیتونی باهاش حرف بزنی ؟!اخه میگم شاید حرف تو نتیجه داشته باشه +باشه حرف میزنم ولی باید ی حرفی بیوفته وسط ک بتونم بگم ^امشب ک میریم بیرون قبلش برو جلو حرفتو بزن رک بگو من گفتم بهت +باشه چشم ^هنوزم ...

۶ ساعت پیش
49K
#ناجی #پارت_٣۶ +همون روزا بود ک سعید ب بهونه اینک گوشیش خراب شده گوشی منو میگرفت حتما وقتی زنگ میزدی سعید ریجکتت میکردو پیامارو میداد ^درسته حتما همون موقع ها بود ....وقتی ک فکر کردم ...

#ناجی #پارت_٣۶ +همون روزا بود ک سعید ب بهونه اینک گوشیش خراب شده گوشی منو میگرفت حتما وقتی زنگ میزدی سعید ریجکتت میکردو پیامارو میداد ^درسته حتما همون موقع ها بود ....وقتی ک فکر کردم دیگ ندارمت حالم بد بود کاری نمیکردم ی سره تو اتاقم بودم تا اینک بابام ...

۱ روز پیش
68K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و چهارم(۳۴) *آچا* امروز قرار بود برای عوض کردن پانسمان های این سوک و نشون دادن بخیه هاش به بیمارستان رفتیم. منم برای این که همراهش باشم و بهش کمک کنم ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و چهارم(۳۴) *آچا* امروز قرار بود برای عوض کردن پانسمان های این سوک و نشون دادن بخیه هاش به بیمارستان رفتیم. منم برای این که همراهش باشم و بهش کمک کنم همراهش رفتم یهو فکر نکنین که برای دیدن کسی یا کار دیگه پیشش رفته باشم. ...

۱ روز پیش
81K
#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. ...

#پارت_۱۲۳ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو _چی؟زن اولش مهره سوخته اس؟یعنی چی؟مگه مامان من زن اول بابا نیست؟ سری تکون داد و گفت: _نه مامانت زن دوم باباته.. دستمو گذاشتم روی سرم و رفتم سمت پنجره. _محاله..امکان نداره.. _متاسفانه امکان داره! برگشتم سمتش و گفتم: _چخبره؟این چه وضعیه؟منی که یه عمر ...

۲ روز پیش
131K
#ناجی #پارت_٣۴ سلام.... نمیدونم شبه ک دارین میخونین یا روز ولی من تصمیممو گرفتم دیگ جایی ندارم واسه موندن از اقاجون عذرخواهی کنین ک تا اخرش نموندم لباسایی ک خریدم تو کمده ب محض اینک ...

#ناجی #پارت_٣۴ سلام.... نمیدونم شبه ک دارین میخونین یا روز ولی من تصمیممو گرفتم دیگ جایی ندارم واسه موندن از اقاجون عذرخواهی کنین ک تا اخرش نموندم لباسایی ک خریدم تو کمده ب محض اینک پول دستم بیاد پولشو میدم اقا امیر علی ببخشید ک بودنم اذیتت کرد اقا احسان ...

۲ روز پیش
89K
#ناجی #پارت_٣٣ ب کمک نگار بلند شدم و روی مبل نشستم احسان بعد از چند دقیقه رفت بیرون محمد هم باهاش رفت بیرون ب نگار گفتم +نگار فکر کنم بهتره برگردم اون خراب شده -ن ...

#ناجی #پارت_٣٣ ب کمک نگار بلند شدم و روی مبل نشستم احسان بعد از چند دقیقه رفت بیرون محمد هم باهاش رفت بیرون ب نگار گفتم +نگار فکر کنم بهتره برگردم اون خراب شده -ن واسه چی ...اصلااااا +ببین همه اسیر من شدن جامم پیدا کنه ک دیگ هیچی یهو ...

۲ روز پیش
79K
#رمان_جادوی_خاکستری [✨ 💫 🌠 ] پارت ۸ - داری جدی میگی ؟ - آره - خب این که خیلی خوبه - خوب بود - این حرفت ینی چی؟؟ - یادته بهم چه قولی داده بودیم ...

#رمان_جادوی_خاکستری [✨ 💫 🌠 ] پارت ۸ - داری جدی میگی ؟ - آره - خب این که خیلی خوبه - خوب بود - این حرفت ینی چی؟؟ - یادته بهم چه قولی داده بودیم ؟ - ما بهم خیلی قول دادیم ، کدوم ؟ - این که عروسی مون ...

۲ روز پیش
170K
من همون دختریم ک تا یکی دو سال پیش اصلا نمیفهمید دوس داشتن و دوس داشته شدن ینی چی...🤔 هر کی پیشش با احساس حرف میزد یا فیلم عاشقانه میدید حالش بهم میخورد...😖 اهل عشق ...

من همون دختریم ک تا یکی دو سال پیش اصلا نمیفهمید دوس داشتن و دوس داشته شدن ینی چی...🤔 هر کی پیشش با احساس حرف میزد یا فیلم عاشقانه میدید حالش بهم میخورد...😖 اهل عشق و رل و دوس پسر و اینا نبود 😀 رفتارش پسرونه بود...مث پسرا شلوغ میکرد..حتی ...

۲ روز پیش
42K
#پارت_۳۱ نادر خان از اتاق رفت بیرون...دلم میخواست ببینم عاطفه با دیدن من چ شکلی میشه...ولی العان ن العان برای دیدن من خیلی زوده...پشت پنجره قدی اتاق وایساده بودم و نگاشون میکردم...پنجره شبیه ب اینه ...

#پارت_۳۱ نادر خان از اتاق رفت بیرون...دلم میخواست ببینم عاطفه با دیدن من چ شکلی میشه...ولی العان ن العان برای دیدن من خیلی زوده...پشت پنجره قدی اتاق وایساده بودم و نگاشون میکردم...پنجره شبیه ب اینه بود ولی از داخل اتاق من بیرون معلوم بود... عاطفه داشت با شاهرخ بحث میکرد...تلفن ...

۳ روز پیش
55K
#پارت۲۸ #دلبربلا اصلا عذاب وجدان نداشتم چون مطمئن بودم میتونم بابا رو راضی کنم بچه ها داشتن دارت بازی میکردن منم گرفتم خوابیدم یکی داشت تکونم میداد داد زدمو گفتم ـ به حضرت عباس بلند ...

#پارت۲۸ #دلبربلا اصلا عذاب وجدان نداشتم چون مطمئن بودم میتونم بابا رو راضی کنم بچه ها داشتن دارت بازی میکردن منم گرفتم خوابیدم یکی داشت تکونم میداد داد زدمو گفتم ـ به حضرت عباس بلند بشم زندتون نمیزارم ـ بله توئه بزغاله رو هممون میشناسیم پاشو تن لشتو جمع کن ...

۳ روز پیش
76K
#ناجی #پارت_٣٢ صبح ک بیدار شدم بی حس بودم و خسته بلند شدم و ب ساعت نگاه کردم وقتی دیدم ساعت ١١شده مثله فنر پریدم لباسمو عوض کردم و رفتم پایین بوی غذا توی خونه ...

#ناجی #پارت_٣٢ صبح ک بیدار شدم بی حس بودم و خسته بلند شدم و ب ساعت نگاه کردم وقتی دیدم ساعت ١١شده مثله فنر پریدم لباسمو عوض کردم و رفتم پایین بوی غذا توی خونه پیچیده بود نگار و محمد داشتن پرده های تو پذیرایی رو میزدن اروم سلام کردم ...

۳ روز پیش
56K
اول دفعه که بچه ریزه میزه خودمو دادم بغل بابام ، بهش گفتم حاجی از این نوه ات آبی گرم نمیشه، آبروت رفت، تموم ،شرمنده رزمنده نمیشه. آهی کشید و گفت: یاد سال شصت و ...

اول دفعه که بچه ریزه میزه خودمو دادم بغل بابام ، بهش گفتم حاجی از این نوه ات آبی گرم نمیشه، آبروت رفت، تموم ،شرمنده رزمنده نمیشه. آهی کشید و گفت: یاد سال شصت و سه منطقه گرگنی ایلام افتادم ؛ تازه منطقه رو آزاد کرده بودیم ، عراقیها هم ...

۳ روز پیش
40K
#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و یکم(۳۱) *جونگ کوک* بعد از چند ساعت با خستگی که تمام بدنم رو فرا گرفته بود سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم... امروز قرار بود هه جونگ ...

#Doubles_of_love #دوراهی_عشق پارت سی و یکم(۳۱) *جونگ کوک* بعد از چند ساعت با خستگی که تمام بدنم رو فرا گرفته بود سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم... امروز قرار بود هه جونگ بیاد خونمون و با مادرم حرف بزنه و یه جورایی با هم دیگه آشنا بشن... ...

۴ روز پیش
98K