ویژه کنید
عکس و تصویر 2رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم ...

2رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم
یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه خواب بودیم…نگران نباشید خودم خوب ازش پذیرایی کردم. سورن در حالی که منگ راه می رفت رفت کنار مرده رو زمین نشست. سورن:کشتیش؟ عسل:نه فقط بیهوشش کردم………….
متین:باچی؟ عسل:باگلدون..حیف گلدون قشنگی بود…. سورن ۳ تا سیلی زد دم گوش یارو سورن:عسل برو آب بیار ببینیم این لعنتی کیه؟باید به هوش بیاد بدو… رفتم از اشپزخونه یه لیوان آب یخ آوردم بنده خدا سرما نخوره خوبه عسل:بیا سورن سورن آب و ریخت تو مشتش و پاشید رو صورت یارو چندتا هم بهش سیلی می زد… مرده کم کم به هوش اومد سورن:به به متین،آقا به هوش اومدن… مرد:ولم کنید متین:اوا؟چرا؟واسه چی ولت کنیم نصفه شبی اومدی مهمونی زشته پذیرایی نکرده بذاریم بری…کاش ازقبل خبر می دادی جلوی پات گوسفند می کشتیم. سورن:توکی هستی نصفه شب بااین لباسا واون نقاب تواتاق ما چه غلطی می کردی؟ مرد:هیچی هیچی ولم کنید بذارید برم لعنتی ها متین:نوچ..نوچ نشد دیگه بی ادب نباش مهمون نا خونده شدی فحشم میدی؟توکی هستی؟ حالا که نقاب رو از صورتش برداشته بود به نظرم قیافه اش برام آشنا می اومد…آها..آها اون روز تو خونه ی مهندس نصیری دیدمش یکی از بادیگارداش بود… عسل:سورن جان عزیزم یه لحظه بیا سورن و متین چشم هاشون اندازه تخم مرغ شده بود. سورن ابرویی بالا انداخت و پاشد.رفتم تو آشپزخونه اونم دنبال من اومد. سورن:چیه؟چیکارم داری؟ عسل:هیس یواش تر من اون و می شناسم سورن:جدا کی هست حالا؟ عیل:یکی از بادیگاردای ناصر خان اون روز که اومدم توباغ رو یادته؟همون که مارو برد از پله های پشتی تو اتاق.لابد فرستادنش که ببینه ما کلک ملکی تو کارمون هست یانه سورن:مطمئنی عسل؟ عسل:اوهوم تو یادت نمیادش؟توهم که اونو دیده بودی سورن:اون روز این قدر آدم دیده بودم که یادم نیست در ضمن یادت نیست چقدر عصبی بودم؟ عسل:خیلی خب حالا وقت این حرفا نیست سورن:بیا بریم تو فقط تو ساکت باش و مواظب باش سوتی ندی یه ایشی گفتم ورفتم تواتاق…
سورن:متین نفهمیدی کیه؟ متین:نه چیزی نمی گه که سورن:زنگ بزن به پلیس ماکه تواین شهر کسی رو درست حسابی نمی شناسیم لابد دزده دیگه مرد:نه..نه به پلیس زنگ نزنین سورن:مرتیکه اومدی تو اتاق ما نمی گی کی فرستادتت…نه می گی کی هستی اینجا چیکار می کنی …بعد می گی به پلیس زنگ نزنیم.بزن متین بزن متین:جدی بزنم؟ سورن:خب آره… متین:خب اگه پلیس بخواد تحقیق کنه که… مرد:چیه پای خودتونم یه جا گیره مگه نه؟ سورن:تویکی خفه شو…چه می دونم پس زنگ بزن به مانی یا مهندس نصیری اونا قابل اطمینان ترن بزن اونجا متین:اینوقت شب؟ سورن:می گی چیکار کنیم پس؟ عسل:تا صبح بالا سرش بیدار بمونیم صبح زنگ بزنیم باشه سورن:باشه اما تا صبح باید همه چی رو بگه مرد:من حرفی ندارم سورن یه لگد خوابوند تو پهلوش که مرد افتاد دوباره رو زمین و از درد به خودش مچاله شد سورن:زر می زنی ییا لهت کنم عوضی؟ مرد:من هیچی نمی گم سورن:پس حالیت می کنم اروم آستین هاش رو زد بالا و شروع کرد یه یه ساعتی کتکش زد که مرده دیگه طاغت نیاورد بیچاره زیر مشت ولگدهای سورن له ولورده شده بود… متینم که رو مبل نشسته بود و با پوزخند به اونا نگاه می کرد.منم دلم نمی اومد نگاش کنم… مرده:خیلی خب ..بس..ته بست.ه من و مهندس نصیری فرستاد ببینم ریگی توکفشتون نباشه آخه الکی که نیست بخواین تو قاچاق قرص ها باهاش شریک شید سورن کلافه دستی تو موهاش فروکرد:من و خرو بگو که گفتم به اونا زنگ بزنه پس نگو خود آقایون فرستادنش… متین:خب حالا چیزی هم گیرت اومد؟ مرد:هیچی…اینجا فقط اسناد شراکت بامهندس بود سورن:پس لابد می خواستی نقشه های اف بی آی اینجا باشه؟ عسل:مردک خر دنبال پوچ بودی ما چیزی نداریم که بخوایم توهتل قایمشون کنیم اینجا هرچی هست مال شرکته نصیریه… اونقدرا هم گاگول نیستیم که هرچی سند داریم با خودمون بار کنیم بیاریم اینجا بعد رفتم سراغ لپ تاپ سورن که می دونستم چیزای مخفی و سری توش دم دست نیست و هرچی توهاردش هست مال شرکته نصیریه… برش داشتم وگذاشتم جلوی مرده عسل:بگردش بگردش دِلعنتی واسه چی منو نگاه می کنی ؟ موهاش روگرفتم وگفتم بگرد اونم اروم موس رو برداشت تموم پوشه ها رو گشت عسل:خب حالا چیزی پیدا کردی؟ مرد:نه..نه عسل:خب حالا همینا رو برو به رئیست بگو ازمهندس انتظار نمی رفت که اینقدر شکاک باشه امیدوارم توجیح درستی برای این کارش داشته باشه سورن:خیلی خب دوسه ساعت دیگه صبحه تا صبح پیش آقا بیدار می مونیم وصبحم می ریم دفتر نصیری… تا صبح به نوبت متین وسورن بیدار موندن منم رو کاناپه نشسته خوابم برد.صبح سریع یه چیزی کوفت کردیم وسرسرکی یه چیزی پوشیدیم ورفتیم دفتر نصیری.. البته به همراه گروگان دوست داشتنی…اوعق(گلاب به روتون شرمنده)
سورن با ژست همیشه جدی خودش به علاوه ی یه اخم غلیظ رو صورتش پیاده شد دست مرد رو گرفت پیادش کرد. منم جلو نشسته بودم بایه افاده ی خاصی که از خودم سراغ نداشتم پیاده شدم.متینم با یه پوزخند و اخم نسبتا شدیدی پیاده شد.سه تایی (البته ۴ تایی با گروگانه منظورمه که البته جزو آدمیزادحساب نمیشه بنده خدا)جلوی در شرکت نصیری کنار هم ایستاده بودیم وسرمونو گرفتیم بالا به تابلو شرکت خیره شده بودیم عین سه تفنگدار شده بودیم جون شما…بااخم رفتیم بالا. سورن:مهندس نصیری هستن منشی:بله اما… سورن رفت به سمت دراتاق مهندس و یه دوتا تقه به در زد ورفت تو… منشی از پشت سر دوید تو قبل از اینکه سورن حرف بزنه گفت:ببخشید قربان بی هماهنگی اومدن تو نصیری:اشکالی نداره خانوم بفرمایید شما.چطوری منهدس صادقی عزیز چه بی خبر؟ من جلوی در ایستاده بودم. متین ومرده هم بیرون رو صندلی نشسته بودم دراتاق مهندس باز بود سورن هم وسط اتاق ایستاده بود سورن:این بود رسمش مهندس؟واقعا ازتون انتظار نداشتم…اگه چیزی میخواستید به خودم میگفتید بهتون میدادم این دیگه چه وضعش بود؟ مهندس که کلی دستپاچه شده بود ورنگش عین تام وجری شخصیت های کارتونی سرخ وسفید میشد گفت:از ..از چـــی حرف میزنی مهندس؟من که هیچی از حرفای شما سردر نمیارم؟ سورن:از همونی که فرستاده بودید تو سوییت ما واسه جاسوسی…واسه اینکه بفهمه چیزی داریم یانه…چیزی ازتون مخفی میکنیم یانه؟نصفه شبی نزدیک بود زن من سکته کنه…من ومتین رو بیهوش کرد…واقعا بااین کارتون چی رو میخواستید ثابت کنین؟ مهندس که حالا رنگش به شدت پریده بود گفت:کی ..کی گفته من این کارو کردم؟ سورن:خود یارو آقا دزده یا بهتر بگم آقا جاسوسه نصیری:لابد برام پاپوش دوختن چشم نداشتن شراکت مارو باهم ببینم ســورن جون سورن:اما من اینطور فکرنمیکنم متین…متـیـــــن؟آقا روبیار متین:ای به چشم…راه بیافت تا متین ومرده اومدن تو بنده خدا باز رنگ مهندس پرید.عین آفتاب پرست تواین چنددقیقه هزارتا رنگ عوض کرده بود..کم کم داشت با گچ دیوار یک رنگ میشد استتار میکرد… سورن با پوزخند گفت:لابد ایشون رو نمیشناسید اونشب تومهمونی ناصرخان آقا رو زیارت کرده بودیم…بعدشم بنده خدا زیر مشت ولگدهای من دووم نیاورد واعتراف کرد. متین:به همین سادگی به همین خوش مزگی…واقعا ازشما بعید بود این کارا…اعتماد نداشتین یشنهاد شراکتو قبول نمیکردین اگرم میخواستین مطمئن شین یه راه بهتر نه این راه ضایع که دستتون رو برامون رو کنه مهندس یکم صداش وصاف کردو سعی کرد اون ابهت سابق رو بگیره که مانی از پشت در وارد شد. مثل اینکه همه چیز رو شنیده بود. باصدای مانی همه به عقب برگشتیم وبه اون که جلوی در ایستاده بود چشم دوختیم. مهندس که انگار فرشته ی نجاتش اومده باشه آب دهنش رو قورت داد و یه لبخند زورکی زد…
مانی:اونا کار من بود انتظار ندارید که تویه محموله ی بزرگ قاچاق باهامون شریک شید بی هیچ تحقیقاتی؟هـــان؟ متین:این چه وضع تحقیقاته مانی؟تحقیق کردنت هم مثل آدم نیست دلمون و خوش کنیم که مانی:مجبوربودم راه دیگه ای نمی شناختم به هر حال متاسفم سورن:اوهوم تاسف خوبه ولی کارساز نیست دیگه مانی:یعنی چی؟ متین:یعنی ما از شراکت با شما منصرف شدیم هم تویه محموله سورن:وهم تو واردات قرص ها. درحالی که کیفش رو تودستش جابه جا می کرد گفت:تا آخر این هفته فرصت دارید تمام سرمایه ای رو که من ومهندس پویا و خانومم به شرکتتون دادیم رو بهمون برگردونید نصیری:مهندس شما که وضع ما رو می دونید اینقدر لجباز نباشید من از شما عذرمی خوام ولی واقعا مانمی تونیم این پول رو به شما برگردونیم درحال حاضر محموله ها تا ۳ روز دیگه وارد ایران میشن خواهش می کنم ما به شراکتتون احتیاج داریم متین:اما ما تصمیم خودمون رو گرفتیم مانی:طلا که پاکه چه منتش به خاکه.ازچی می ترسین ما که چیزی پیدا نکردیم. سورن با یه پوزخند بزرگ درست رو به روش می ایسته…قد مانی هم بلنده اما خب سورن یه سر ازاون بلندتره وهیکلی تره…مرسی هیکل سورن:اگه می ترسیدیم واز چیزی واهمه داشتیم الان به جای اینکه اینجا باشیم باید بلیط می گرفتیم برای فرار ازدستتون،پس حضور ما تو اینجا به این معنیه که ما هیچ ریگی تو کفشمون نیست…مهندس کیانی عزیز… روش رو برگردوند سمت مهندس. سورن:واقعا متاسفم اما از شراکت با شما فوق العاده پشیمونیم مانی:مامی تونیم۵%به سودتون اضافه کنیم واسه معذرت خواهی اینطور نیست مهندس نصیری؟ نصیری:بله بله…مهندس لطفا الان که دیگه قراره محموله ها برسه به ایران این بازی ها رو درنیارید شما دارید از موقعیت بد مالی ما سواستفاده می کنید.این کار رونکنید سورن:باشه اما به یه شرط مانی:چه شرطی؟ سورن:ما فقط تو این محموله ی هفته ی بعد باهاتون شریکیم وقتی که سودتون رو بدست آوردید باید سهم ما رو بدید وازهم جداشیم نصیری دستی به چونه اش کشید و متفکرانه گفت:قبوله ودست هاش رو فرو برد تو جیب شلوارش که باعث شد لبه های کت سفیدش عقب تر بره وابهت خاصی پیدا کنه… راستش می دونید من احساس می کنم نصیری اصلا خلافکار خوبی نیست…یکم زیادی شوت می زنه اگرهمین مانی بچه پررو رو هم نداشت الان کلاهش پس معرکه بود…نمی دونم سردار واسه چیِ این این همه نقشه های جور وا جور کشیده خب بگیرش زندونیش کن بره دیگه… -جناب سروان،شاید آدم شوتی باشه ولی همین آدم شوت الان کلی جوون رو داره بدبخت می کنه و هنوز هم دم به تله نداده اون روز هم خدایی شد دستش جلوتون رو شد…زیادی حریف رو دست کم نگیر -ممنونم از تذکرت وجدان جان حالا دیگه می تونی شرت رو کم کنی -بی ادب سورن:خب با اجازه ما دیگه می ریم فقط این بنده خدارو ببرین بیمارستان زیادی ازش پذیرایی کردیم. پوزخندی زد و بعد از یه خداحافظی خشک وخالی دراومدیم بیرون و نشستیم توماشین. اخمای سورن باز شد و با متین دستاشون و زدن بهم متین:ایــــــنه!چه خوب حالشون و گرفتی سورن سورن:پس چی فکر می کنی به من می گن سورن صادقی.تو چرا اینقدر ساکت بودی عسل؟نکنه زبونت رو موش خورده؟ عسل:نه خدا رو شکر هنوز دومترش سرجاشه…حوصله حرف زدن نداشتم دوست داشتم گوش کنم بیشتر سورن:همون بهتر حرف نزدی حرف می زدی همه چیز رو خراب می کردی عسل:زیاد به خودت نناز سورن خان…تازه درگیری هامون با این مهندسای پیزوری شروع شده تازه اوج ماجراست متین:خیلی خب سورن پاشو بیا اینور بشین من رانندگی می کنم. سورن:چرا؟ متین:پاشو دیگه بیا اینور ۲۰ سوالی نپرس سورن بااکراه از ماشین پیاده شد و جاشو بامتین عوض کرد. بعد۱۰ دقیقه دیدیم این راه مسیر هتل نیست…
عسل:متین کجا می ری؟این که راه هتل نیست متین:آره مگه قراره راه هتل باشه عسل:پس کجا می ریم؟ متین:یکم دندون رو جیگر بذار می رسیم خودت می فهمی می دونه من خیلی کنجکاوم از قصد اذیتم می کنه ها سورنم دست می ازمن نداشت علامت تعجب شده بود… بعد بیست دقیقه رسیدم به یه خونه ی ویلایی نقلی تویه خیابون شیک که پراز خونه هایه ویلایی بود که انتهای خیابون می خورد به ساحل خونه هم درست آخرین خونه بود واز پنجره های کناریش می شد دریا رو دید. متین:خب مسافرین عزیز امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون لطفا بپرید پایین. عسل:چقدر اینجا قشنگه…اینجا کجاست؟ سورن:راست می گه ما رو کجا آوردی؟ متین:آوردمتون لب دریا غرقتون کنم سهمتون و بکشم بالا…خوب مگه نمی خواستید خونه مو ببینید؟ سورن:این خونه ی توهه؟ متین:پـــــــــ نــــــــ پــــــ خونه ی مادربزرگست اون سگه هم که اونجا نشسته هاپوکوماره… خب بدویید تو که خیلی گشنمه صبحونه ی درست وحسابی که نذاشتید بخوریم حداقل یه ناهار خوب بخوریم.بفرمایید تو… درو باز کردو رفتیم تو…یه خونه ی نقلی کوچولو با دکوراسیون شیک و ساده ی سفید سرمه ای …یه کاناپه ی سورمه ای رو به روی Tv بود که چندتا کوسن کوچولو با پارچه های طرح دار با طرح های مختلف سفید وسورمه ای روش جاخوش کرده بودن.دیواراسفید،پرده ها سورمه ای…پارکت هم سفید فرش وسط هال سورمه ای…چندتا لوستر سقید وسورمه ای کوتاه وبلند هم از سقف آویزون بودن… به آشپزخونه نگاه کردم کابینت ها سورمه ای یخچال وبقیه وسیله ها سفید سورن:دید زدنت تموم شد عسل:چه شیک و نازه اینجا متین:مبله اجرش کردم سورن در حالی که رویه کاناپه لم می داد:می دونستم سلیقت هیچ تعریفی نداره عسل:اما درعوض خوبه مثل بعضی ها شلخته نیستی داداشم متین باخنده درحالی که ظرف میوه رو میز می ذاشت گفت:منظورت از بعضی ها سورنه دیگه،مگه نه؟ عسل:دقیقا سورن:پس نیستی خونه ی منو ببینی اون و ببینی حتما فکت می خوره زمین عسل:نه بابا؟اعتماد به نفس متین:اون که اعتماد به نفس نیست…یه چیز فراتر از اعتماد به نفسه ولی دور از شوخی سورن راست می گه سلیقش خوبه خونش قشنگه سورن:بفرما عسل خانوم عسل:من که تا باچشم خودم نبینم باورم نمی شه متین:بچه ها ناهار چی می خورین سفارش بدم. عسل:اوم؟؟؟؟؟پیـــــــتزا سورن:منم …همون پیتزا متین:باشه پس سه تا پیتزا با سس و نوشابه الان زنگ می زنم بیارن. با اومدن پیتزا ها حسابی شکمی پرکردیم ویه چرت زدیم. واقعا خوابیدن باصدای دریا خیلی لذت بخشه خوش بحال متین هر روز اینطوری می خوابه …خوش شانس کصافط… اخ خدا چقدر خوابیدم وای اینجا چقدر تاریکه من کجام؟نکنه منو دزدیدن…ای بابا اینجا که خونه ی متینه پس چرا اینقدر تاریکه…در اتاق کجاست؟آخ آخ این میزو کی گذاشته اینجا وای هالم که تاریکه…اینا کجان؟نکنه کشتنشون…وای خدایا نکنه بهمون شبیخون زدن؟
– متیــن؟ سـورن؟ کـجایین؟ خدا چرا هیشکی این جا نیست؟ ای بابا، حالا بیا دنبال در خروجی بگرد! اُه این وسیله ها چرا سر راهن؟ خــــــدا اعصابم خرد میشه ها! آخ… پام گیر کرد به لبه ی فرش و با مخ افتادم زمین و پیشونیمم خورد به دسته ی مبل. “آیــــی” چیزی که نمی دیدم ولی حدس می زدم پیشونیم خون اومده. مامـــــان، من چه گناهی کردم که همه ی فرش ها تو این جا با من لجن؟ یواش دسته ی مبل رو گرفتم و بلند شدم. عین کورا راه می رفتم. آها، این فکر کنم دستگیره باشه. خود نامردشه، کثافت دو ساعته دارم دنبالش می گردم. در رو باز کردم. اِ، مثل این که کل منطقه برقش رفته. همه جا تاریکه، من چقدر می ترسم! این چقدر زشته که من دارم می لرزم. – متــین؟ سـورن کجــایین آخه؟ اوه، یه نفر داره میاد این ور. عین شبح می مونه تو تاریکی. یا خدا، منو نخوره. خودت هوام رو داشته باش. من تا حالا آدمخور ندیدم. وای، با اون هیکلش معلومه چند نفر رو خورده. – جلو نیا. دو قدم به سمتم برداشت. – دِ لعنتی می گم جلو نیا دیگه. سورن- آروم باش منم. – اِ تویی؟ من فکر کردم آدمخواره. از دور هیکلت شبیه اونا بود، از جلو هم خود اونا. سورن- – کم حرف بزن. برقا چرا رفت؟ – من چه بدونم؟ لابد ادیسون اعتصاب کرده برق رو برده. شما کجا بودین؟ منو تنها گذاشتین تو این خونه ی تاریک کجا رفتین؟ ها؟ ها؟ ها؟ سورن- خواب بودی با متین رفتیم لب دریا. چیه؟ نکنه ترسیدی؟ خانوم شجاع، از شما بعیده ها. – نخیر، ولی اصلا کار درستی نبود منو تنها گذاشتین تو خونه ی تاریک. تو هم جای من بودی می ترسیدی دیگه. سورن- من عمرا بترسم. مگه بچه ام؟ – راست می گی، حواسم نبود توی غول تشن از هیچی نمی ترسی. سورن- درست صحبت کنا، هیچی بهت نمی گم پررو شدی ها! مثل این که یادت رفته جایگاهت رو. بعد آروم لباش رو آورد دم گوشم و گفت: – سروان کوچولو. نفسش خورد به گوشم و با دست صورتش رو پس زدم. – کم درجت رو به رخ من بکش. حالا یه درجه که چیزی نیست، تو سن پدر بزرگ من رو داری. نه، جان من خودت رو با من مقایسه کن، بچه پررو! متین- چه خبرتونه؟ برقا رفته؟ – پ نه پ، تولدته با همسایه ها دست به یکی کردیم سورپرایزت کنیم یهو بپریم جلوت بادکنک بترکونیم خوشحال شی. متین که صداش رگه های خنده داشت گفت: – بیا بریم تو چندتا شمع برداریم. – واسه چی؟ متین- هیچی، گفتی تولد گرفتین واسم حیفه شمع فوت نکنم، گفتم بریم شمع بیاریم. تو این تاریکی آدم دست و پای خودشم نمی تونه تشخیص بده. – من نمیام تو ها، خودت برو. متین- باشه، پس شما همین جا بایستین تا بیام. سورن- باشه. متین رفت تو و بعد از چند دقیقه با یه بسته شمع و یه فندک برگشت. یه دونه تو دستش روشن کرده بود و بقیه هم تو بسته بودن. بسته رو داد به من. متین- بگیر نفری یکی روشن کنید. دوتا شمع درآوردم و گذاشتم رو زمین. سورن نشست و با فندک روشنشون کرد. نشستیم دور شمع ها. بعد دو دقیقه دیدم سورن خیره شده بهم.
عسل:چیه خوشگل ندیدی؟ سورن:خوشگل که تا دلت بخواد دیدم دراکولا ندیدم یا بهتره بگم خون آشام اونم از نوع ماده اش رو عسل:خودتو تو آینه دیدی تا به حالا سورن:آره دیدم…به قدرت خدا پی بردم که چه زیبا منو نقاشی کرده عسل:آره فقط فکرکنم دست خدا خورده هرچی آبرنگ بوده ریخته رو صورتت همچین این شکلی شدی متین فقط می خندید وبا شمع بازی می کرد.سورن دستمالی از جیبش در آورد وکشید روپیشونیم و جلو روم گرفت:واسه این می گم خون آشام…چی کار کردی با خودت؟ عسل:اِ داره خون میاد؟هیچی تواون تاریکی پام گیر کرد به لبه ی فرش با سرخوردم به دسته ی مبل متین:مبلم که خونی نشد؟ عسل:متین جان من مهم ترم یا مبلتون؟ متین:مبلمون سورن داشت کرکر می خندید منم هی حرص می خوردم دوتا مشت نثار بازویه متین کردم سورن:شما خیلی وقته باهم کار می کنین؟ متین:از وقتی که من وارد بخش سرهنگ محمدی شدم…دوره ی سروانیم بود فکرکنم حدود ۴سال قبل…اون موقع عسل ستوان بود…یه ستوان تازه وارد که کلی دسته گل به آب می داد سورن:معلومه این دختر بدون شر نمی تونه زندگی کنه بی دسته گل به آب دادنم نمی تونه کار کنه عسل:یعنی می خواین بگین شما هیچ وقت تازه کار نبودید نه؟از شکم مادر سرگرد به دنیا اومدین دیگه؟ متین:عسل باهمین زبونش تا همین جا رسیده ها…هیشکی حریف این زبونش نمی شه سورن چشمکی زد وگفت:هیشکی جز من عسل:اوه اعتماد به نفست و برم زیاد خودت و تحویل نگیر گنده تر از توهم حریف زبون من نشدن خیالت جمع که منو نمی تونی ببری سورن:جوجه رو آخر پاییز می شمارن جناب سروان عسل:عمرا بتونی حریف من بشی سالی که نکوست از بهارش پیداست سورن در حالی که دستاش رو روی سینه قلاب می کرد گفت:منم واسه همین می گم من تورو میبرم واسه همین نکویی سال دیگه تا اومدم جوابش و بدم ودهنم و وا کنم برقا اومد و پاشد رفت. زیرلب گفتم لااقل وایسا جوابتو بگیر متینم پاشد رفت تو منم شمع ها روخاموش کردم ورفتم توحال.توآینه ی هال خودمو دیدم یه خراشیدگی رو پیشونیم بود که ازش یکم خون می اومد.سورن رفت در یخچال رو باز کرد. سورن:عسل بیا اینجا. با اکراه رفتم سمتش.دستاش رو گذاشت زیر بغلمو بلندم کرد من و گذاشت رو اپن… از حرکتش چشام ۴ تا شده بود. با یه دستمال کاغذی خون پیشونیم و پاک کرد.بعد چسبی رو که دستش بود زد رو پیشونیم سورن:مراقب خودت باش زیادی داری خودتو زخمی می کنی بعد یه ضربه کوچیک زد رو بینیم.هه کوه یخ مهربون شده باز عسل:آخه چیکار کنم تقصیر من که نیست سورن رفت تو دستشویی که دستاشو بشوره…البته فکرکنم…منم که اون بالا روتازه کشف کرده بودم عین دختر بچه های کوچولو پاهام و تکون می دادم متین:نکن دختر چقدر پاهاتو تکون می دی عسل:بی اعصاب شدی ها متین…رفتیم ایران یه دکتر برو متین:توهم جای من این همه رنج و تحمل می کردی بی اعصاب می شدی می دونی چقدردلم برا خانوادم تنگ شده چندماهه اینجا دیگه خسته شدم عسل:همه دوست دارن بیان خارج زندگی کنن فکر می کنن بهتره بیشتر حال می ده تو اومدی اینجا دیوونه شدی؟ متین:من آدمش نیستم عسل…من هیچوقت عشق خارج نبودم و نیستم خیلی از کشورها رو رفتم شاید خیلی هم نه ولی خب ۴تا شایدم۵تا کشورو گشتم ولی هیچ جا برام ایران نشد…هیچ جا وطن خود آدم نمی شه دلم برای مامان بابام تنگ شده سورن درحالی که با حوله دستاش و خشک می کرد اومد پشت من ایستاد و آرنجاش رو به اپن تکیه داد سورن:آخی بچم دلتنگه متین:شماها دلتون تنگ نشده عسل:من که خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده حتی وقت نمی شه باهاشون تلفنی صحبت کنم متین:بفرما تازه شماها بعداز من اومدین دلتنگین من که جای خود دارم سورن:ایشالا موفق برمی گردیم ایران خستگی و دلتنگیمون برطرف می شه عسل:خداکنه متین:فعلا که همه چی خوب پیش میره عسل:امیدوارم تا آخرش هم خوب پیش بره
متین:فردا چیکار می کنیم سورن؟ سورن:فردا می ریم شرکت از نزدیک هم قرص ها رو می بینیم هم نوع قرص های روانگردانش رو تشخیص می دیم…بعدشم باید بریم ماشین هایی رو که قرص ها رو وارد می کنن ببینیم عسل:مگه قرص هارو با ماشین می رن؟ سورن:فقط قسمت اولش رو که تا به دریابرسیم…از کارخونه تا لب دریا بعد سوار لنچ می کنیم و می بریم عسل:ماهم باهاشون می ریم ایران؟ سورن:آره هم ما هم دار و دسته ی نصیری چندتامون همراه محموله می ریم چندتامونم با هواپیما کاملا رسمی ومحترمانه که کسی شک نکنه عسل:ماجزو کدوم دسته ایم؟هواپیمایی ها یا لنچی ها؟ سورن:هنوز معلوم نیست به احتمال زیاد من و تو با محموله میریم متیم با نصیری از راه هوا میاد…حالا فردا می ریم در مورد ایناهم اگه وقت شد حرف می زنیم محموله تا سه روز دیگه راهی می شه پس ما فقط فردا وپس فردا اینجاییم متین:شرمنده بچه ها غذا نتونستم درست کنم فعلا بیاین این املت وبزنیم تو رگ بعدم بریم لالا که کلی کار داریم فردا سورن:چه جوری بخوابیم؟ متین:اول می ری سرجات اروم چشماتو می بندی سعی می کنی خوابت ببره اگرم خوابت نبرد گوسفندا رو می شمری حتما خوابت می بره سورن:هه…هه خندیدم…منظورم اینه که کجا تو که یه اتاق بیشتر نداری اینجا چطورمی خوایم بخوابیم؟ متین:سه تایی رو تخت می خوابیم خب دوستانه وصمیمی عسل:دیگه چی بچه پورولابد هر ده دقیقه هم هر کدوممون پرت شیم از تخت پایین،نه؟ متین:نه عزیزم تورو می ذاریم وسط که نیافتی یوقت اوف بشی…من وسورن می افتیم تو حرص نخور جفتشون زدن زیر خنده با صدای بلند که غذا پرید تو گلوی سورن بیشرف… عسل:زهرمار بی ادب ها…واقعا که دل سردار خوشه من و با کی ها فرستاده…نگاه کن توروخدا یه بره رو سپردن دست دوتا گرگ خبیث متین دندوناش و بهم نشون می داد:بپا نخوریمت بره کوچولو…مثه این کهخیلی خوشمزه هم هستی ها این دفعه اخم کردم واقعا پورویی تمام بود بااین طرز حرف زدنشون زشته واقعا…سورن بیشتر می خندید اما متین بلبل زبونی می کرد…نه خداییش می گن خارج اومدن جنبه می خواد می گید نه این متین وقتی تو ایران بود به خواهرای محجبه اداره که چادر و مقنعه می پوشیدن هم نگاه نمی کرد واز حجب وحیا سرش رو می انداخت پایین و واسه گفتن ۴ تا جمله اداری کلی سرخ وسفید می شد… حالا پورو پورو نیلوفر وسارا رو بغل می کنه…بامن اینجوری حرف می زنه خدا می دونه مانبودیم اینجا چه کارا که نمی کرده…نمی دونم چقدر تو فکر بودم که سورن دستش و جلو صورتم تکون داد سورن:کجایی عسل؟نترس بابا متین شوخی کرد اینقدر هم دیوونه نیست که گوشت تلخی مثه تو رو بخوره با اخم غلیظ توچشماش زل زدم نمی دونم تو چشمام چی خوند که نیشش بسته شد.با جدیت رو به متین گفتم: عسل:نگفتی؟ متین:چی رو؟این که چطور می خورمت رو؟ عسل:رو تو کم کن سرگرد پویا بسته هر چی به روت خندیدم…شوخی هم حدی داره دیگه متین:ببخشید خواهری فکرنمی کردم ناراحت شی …ببشخید عسلی جونم؟باشه؟ عسل:نگفتی کجا باید بخوابم؟ متین بلند شد واومد جلوم ایستاد یه سر وگردن ازم بلندتر بود…بادستاش بازوهام و گرفت و سرش رو مثل بچه ها کج کرد
متین- تا باهام آشتی نکنی نمی گم کجا باید بخوابی. سعی کردم خودم رو از حصار دستاش آزاد کنم که این بار محکم تر بازوهام رو گرفت و سرش رو آورد دم گوشم و زمزمه کرد: – اول منو ببخش، دوم شامت رو بخور، سومم برو تو اتاق خواب رو تخت بخواب. سورن- به جان سورن تو این یه ماه اصلا یادم رفته چطور رو تخت می خوابن، از بس خانوم جای ما رو اشغال کرده. خوش شانسی هم حدی داره ها! – خب برو رو تخت بخواب که آرزو به دل نمونی یه وقت. متین- زشته سورن جون، من و تو پسریم می تونیم تو هال بخوابیم، ولی عسل دختره خوبیت نداره. – نمی خواد، من امشب رو کاناپه می خوابم. متین- عسل … – همین که گفتم. متین دیگه حرف نزن، غذام یخ کرد، اَه. متین- بشین داغش کنم. – بدو فقط. بعد شام همه تو هال نشسته بودیم. سورن و متین مشغول ورق بازی بودن و در حین بازی تخمه می خوردن. منم یه فیلم توپ پیدا کرده بودم و یه پیش دستی تخمه هم گذاشته بودم جلوم و هی می خوردم و فیلم نگاه می کردم. ژانر فیلمش پلیسی کمدی بود، منم که عاشق این جور فیلم ها. هیچ وقت نمی تونستم از این فیلم ها بگذرم. اگه می تونستم هر فیلمش رو هم چندبار نگاه می کردم. زبان اصلی بود با زیر نویس فارسی. – می گم جای سردار کاشانی خالی که ببینه سرگرداش نشستن در کمال وقاحت ورق بازی می کنن. واقعا که، جمع کنین بساط لهو و لعبتون رو! متین- سردار کاشانی نیست تو داری جاش گیر می دی؟ بی خیال بابا، قمار که نمی کنیم. – هرچی باشه گناهه. سورن- آها اون فیلمی که شما داری نگاه می کنی گناه نداره، نه؟ – فیلم فیلمه دیگه، چه گناهی داره؟ تازه فیلمش هم پلیسیه دیگه. سورن- آها، اون تیکه هاشم که اصلا نمی بینی، نه؟ سرخ و سفید شدم. بچه پررو اون که داشت بازیش رو می کرد، مگه فیلم رو هم نگاه می کرد؟ فیلم بدی نبود ها، ولی وسط وسطاش چندتا صحنه ی بد داشت که فراتر بود. سعی می کردم کانال رو موقتا عوض کنم یا طوری بشینم که مانع دیدشون بشم و نتونن تی وی رو ببینن. بچه پررو همه جاش هم چشم داره. سورن- چی شد؟ خانوم خجالت کشیدن؟ هه، چه حرف خنده داری زدم! تو و خجالت؟ محالاته. – جنابعالی بازی می کنی یا حواست به فیلم منه؟ سورن- هر دوتاش، هم بازی می کنم هم حواسم به توئه. – از بس فضولی! سورن- فکر نمی کنم لازم باشه برای این کار از تو اجازه بگیرم. – برای فضولی منظورته دیگه؟ سورن- برای … – هیــــس بازیت رو بکن بذار فیلمم رو نگاه کنم. سورن- ما که داشتیم بازیمون رو می کردیم، شما بخش امر به معروف و نهی از منکرتون فعال شد و خواستین بزنین تو برجک ما، ولی خوشبختانه تیر به خودت برگشت. – اصلا هم این طور نیست. متین آروم به سورن گفت: – کم سر به سر این بذار. تا فردا هم بخوای باهاش کل بندازی، کم نمیاره. بازیت رو بکن. – معلومه کم نمیارم آقا متین. متین- دختر تو گوشت این قدر قویه یعنی؟ من خیلی آروم گفتم ها! – پس چی فکر کردی؟ یه پلیس خوب باید همه چیزش قوی باشه تا بتونه از پس هر چیزی بربیاد دیگه. نمی دونم چقدر از کل کل من و سورن گذشته بود، اما می دونم دیگه کاری به کار هم نداشتیم. بعضی اوقات برای هم کری می خوندن و یکدیگر رو بازنده می دونستن. بعضی اوقات هم صدای خنده هاشون می رفت رو هوا. من عجیب رفته بودم تو بحر فیلم. اوه اوه، فیلم حساس شد. خدا کنه اینا حواسشون به بازی باشه، وگرنه دوباره سورن برام دست می گیره. کم کم به شدت حساسیت افزوده می شد که دستی جلوی صورتم حایل شد و مانع از دیدن صفحه ی تلویزون شد.
آروم سرش رو آورد دم گوشم. خودم رو کنار کشیدم. سورن- زشته این چیزا خانوم، نگاه نکن. حداقل جلوی دوتا پسر مجرد خوب نیستا! یه کم خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین، طوری که چسبیده بود به گردنم. با صدای آروم و پر از خجالت که تا حالا جلوی سورن سابقه نداشت گفتم: – خب همش که این طوری نبود، چندتا سکانسش این طوری بود دیگه. قطعا اگر سورن از اول با لحن آروم بهم نگفته بود باهاش کل می انداختم و می گفتم “خب تو جلو چشمات رو بگیر. به من چه که دوتا پسر مجرد تو خونه س ومن نباید فیلمی که دوستش دارم رو ببینم؟” اما در مقابل اون لحن گرم و آروم چاره ای جز سرخ و سفید شدن و خجالت نداشتم. کنارم نشسته بود، اون قدر نزدیک که بدنمون با هم تماس داشت و گرمی تنش رو حس می کردم. زانوهام رو که عصبی تکون می دادم می خورد به زانوهاش و یه طوری می شدم. دستش رو گذاشت زیر چونم و صورتم رو آورد بالا. تو چشمام نگاه کرد. بی اختیار زل زدم تو اون چشمای عسلی تیره که حالا کاراملی و شیرین شده بود و با شیطنت خاصی نگاهم می کرد.. ازش ترسیدم. نکنه فیلم روش تاثیرگذاشته باشه و… نه نه، سورن هرچی هم که باشه اهل این کارا نیست. خودش می گفت دستش امانتم. این متین کجا رفت؟ هان؟ هر وقت باید سر و کله اش پیدا بشه نیست. هر وقت هم که باید نباشه عین خروس بی محل جلو رومون سبز میشه. سورن با صدایی که توش رگه های شیطنت موج می زد گفت: – نمی خوای بخوابی؟ – چرا چرا، بذار فیلمم تموم شه. روم رو کردم سمت تلویزیون که دیدم تیتراژه. – اِ، این کی تموم شد؟ نفهمیدم آخرش چی شد. همش تقصیر توئه. چونم رو از دست سورن کشیدم بیرون و با کف دستم سینش رو هل دادم عقب، آخه زیادی اومده بود جلو. با حالت قهر کوسن رو بغل کردم و اخمام رفت تو هم و لبام آویزون شد. – نذاشتی ببینم چی شد آخرش. اَه، خروس بی محل! سورن- آخرش همون صحنه خوشگله اتفاق افتاد و تموم شد. حالا نمی خوای بخوابی؟ – تو چه گیری به خوابیدن من دادی آخه؟ سورن با قیافه ی مظلومی گفت: – آخه دیروقته. نمی خوابی؟ سری تکون دادم و با کلافگی گفتم: – چرا. برام پتو و بالش میاری؟ سورن- من یه چیزی گفتم، تو جدی نگیر. برو تو اتاق بگیر بخواب. – نه کاناپش خیلی نرمه، همین جا می خوابم. می خوام تلویزیون نگاه کنم، خوابم نمی بره. سورن با اخم ساختگی و لبخند شیطونی گفت: – باشه، فقط چیزای بد ممنوعه ها، گفته باشم. وگرنه گوشت رو می کشم دختر بدی بشی! بعدهم بی هیچ حرفی رفت تو اتاق و یه پتو و بالش برام آورد. بالش رو گذاشتم زیر سرم و اونم پتو رو روم کشید. با نوک انگشتش زد رو بینیم و گفت: – شیطونی نکنی ها خوشگله، وگرنه با بنده طرفی. – یعنی چی؟ سورن لبخند خبیثی زد و گفت: – حالا! شب بخیر وروجک. – وروجک خودتی. شب بخیر. منم یه کم کانال گردی کردم که آخر سر نمی دونم کی خوابم برد. صبح با صدای غر غر های متین از خواب پریدم. پتو رو کشیدم بالاتر و سرم رو کردم زیر پتو که آفتاب چشمم رو نزنه. متین هم یه سره داشت حرف می زد. متین- خب دختر خوب می خوای بخوابی چرا این تلویزیون رو خاموش نمی کنی؟ خونه ی خودت نیست دلت بسوزه که. پاشو عسل، چقدر می خوابی؟ پاشو کار و زندگی داریم، باید بریم شرکت نصیری. می دونم بیداری، پاشو. – اه متین بذار بخوابم. شب تا کی خوابم نبرد. متین- بله از صدای تلویزیون معلوم بود که خوابت نبرد و نذاشتی حداقل ما بخوابیم. پاشو دختر، پاشو یه دوش بگیر بریم شرکت. باید زود بریم یه وقت چیزی رو تغییر ندن که سرمون کلاه بره. – یه نیم ساعت دیگه بذار بخوابم، به جون تو اصلا حال بیدار شدن نیست متین. متین- پارچ آب یخ میارم ها، تو بگو نیم ثانیه. گفتم پاشو، یعنی پاشو. سورن از اتاق خواب با موهای خیس اومد بیرون. از لای پتو داشتم نگاهش می کردم. موهای قهوه ای تیره و خیسش رو پیشونیش ریخته بود و عین بچه ها شده بود. آخی نازی، چه خوشگل شده!
سورن:چه خبرته متین؟سر صبحی صداتون خونه رو برداشته متین:ازاین خانوم برس تا نصفه شب نشسته تلویزیون نگاه کرده اونم با صدای بلند یادش هم رفته خاموش کنه تا صبح تلویزیون روشن بوده…الان هم که با کتک باید بیدارش کنم…پا نمیشه بلند شدم وسیخ نشستم با موهای ژولیده…توآیینه که هنوز خودم رو ندیده بودم اما مطمئن بودم قیافه ام وحشتناک شده که متین نیم متر پرید عقب ودستش رو گذاشت رو سینش و با ادای دخترونه گفت:ایــــــــــش دختر خدا مرگت بده ترسیدم با این قیافه ات…بچه ام نیافتاده باشه خوبه… با خنده وعصبانیت بالش رو پرت کردم سمتش که رو هوا گرفتش عسل:زهرمار…خیلی هم دلت بخواد متین:پاشو یه نگاه تو آیینه به خودت بیاندازقیافه و سر و وضعت رو ببین بعد بگو دلت بخواد بپر برو حاضر شو بیا صبحونه با اخم در حالی که زیر لب به متین و آبا واجدادش درود می فرستادم رفتم تو اتاق وبا یه حرکت میگ میگ ای چپیدم تو حموم… اوه…بوی عطر وادکلن وافتر شیووانواع شامپو قاطی شده تو حموم چه کردی سورن… منم نا مردی نکردم شامپوهای خوشجلم رو که همیشه تو کیفمه با خودم آورده بودم…اول چنددست موهام رو با شامپوهای خوشبوم شستم بعدهم شامپوبدن و… فکرکردی آقا سورن جلوت کم میارم؟؟؟عمرا!!!به من میگن عسل آرمان پرنسس زیبایی … اوه اعتماد به نفسم تو حلقم…نیم ساعتی میشد که تو حموم بودم البته از لج متین سعی کردم طولش بدم وقتی حرص میخوره عجیب بامزه میشه از گوشاش انگار دود میاد بیرون عین شخصیت های کارتونی آها آها مثل تام وقتی نمیتونه جری رو بگیره و بخوره قرمز میشه و دستاش رو مشت میکنه و از گوشاش دود میزنه بیرون متینم وقتی حرص میخوره دقیقا شکل تام میشه… متین اگه بفهمه تو دلم بهش گفتم تام سرم رو از تنم جدا میکنه…صدای متین از بیرون میاومد… متین:بدو دیگه عسل نیم ساعته رفتی تو حموم خوبه هر روز حمومی ها بیا بیرون دیگه دیرمون شد عسل:آه چقدر تو امروز نق می زنی برو بیرون در اتاقم ببند بیام بیرون متین:باشه فقط بجنب دختر عسل:نترس نیلو جونت در نمی ره که متین:جای حرف زدن یکم سریع باش بعدم رفت بیرون و در و بست منم یه حوله ی کوتاه پیچیدم دور خودم حوصله نداشتم حوله تن پوشم رو ازهتل با خودم بار کنم بیارم اینجا البته اگه حوصله هم داشتم این آقا متین اینقدر ماروشگفت زده کرد که وقت به حوله آوردن نرسید.همینم خدایی داشتم. آخه می دونید تواین ماموریت بهم ثابت شده باید همیشه یه سری لباس اضافه همراهم باشه… به حوله ی صورتی کم رنگی که عین لباس دکلته تنم کرده بودم نگاه کردم…آدم اینطوری هم می تونه برم مهمونی؟جالب می شه ها،نه؟ بعد از یکم دید زدن خودم تو آیینه ی اتاق متین رفتم سراغ ساکم و یه بلیز دامن رسمی کرم برداشتم و با کلاه گیس موهایِ فرم رو…انداختمشون روی تخت…موهام رو سشوار کشیدم وبا دقت بستمشون که از کلاه گیسم نزنه بیرون… که یه دفعه گوشی سورن که رو تخت افتاده بود زنگ خورد اونم بی اجازه ودر زدن پرید تو اتاق… وای خدای من فاجعه بیشتر از این نمی شه…
مات بهم دیگه نگاه می کردیم نگاش از رو چشمام به سرشونه های لختم سر خورد…بعد انگار که تازه متوجه اوضاع شده باشه رفت سمت موبایلش و از اتاق سریع رفت بیرون… تنگی نفس گرفته بودم نشستم رو صندلی تا یکم نفسم جابیاد…به آینه نگاه کردم که ببینم چه شکلی بودم که سورن اونجوری خیره مونده بود… حوله ام که هنوز به حالت یه لباس دکلته کوتاه بدنم رو در خودش گرفته بود کمی شل شده بود خداروشکر جلوی سورن نیافتاده بود که آبرو وحیثیتم تماما بره… دم سردار گرم که گفت یه صیغه محرمیت بخونیم مگره گناه کرده بودم الان حسابی ها… -اه دختر چرا اینقدر حرف می زنی پاشو لباستو بپوش که سر وکله ی متین پیدا نشده اونم یه فیضی ببره… -خیلی خب بابا پاشدم دیگه کت ودامنم رو پوشیدم وکلاه گیسم رو گذاشتم و با عطرم طبق معمول دوش گرفتم…جای مامان خالی که باز داد بزنه عسل باز بااون عطر تو دوش گرفتی؟چرا به فکر سرمن نیستی…آخه مامانم به بوی ادکلن حساسیت داشت و سریع سردرد می گرفت… گفتم مامان یادم افتاد چند روزه باهاش صحبت نکردم…چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده بود… حیف سردار گفته زیاد باهاشون ارتباط نداشته باشیم گفته اینطوری برای همه مون بهتره… چه می دونم والا…اومدیم شب یه زنگی بهشون می زنم… -عسل به سورن نگاه نکن باشه؟انگار هیچ اتفاقی نیافتاده خب؟ -باشه دیگه فکرنمی کنم حالا اجازه می دی جناب وجدان برم بیرون؟ -آره فقط یکم سرت و بگیر بالا وخیلی ریلکس برو بیرون… منم به حرف وجدان جونم گوش کردم انگار نه انگار که سورن منو اونطوری دیده رفتم بیرون که باز غر غر های متین شروع شد…این پسره فکش در نرفت از بس که غر زد؟ متین:چه عجب سرکار خانوم اومدن بیرون…بیا صبحونت رو بخور ماهم بریم لباس مون رو عوض کنیم…زود بخوری ها ما اومدیم باید تموم کرده باشی… همونطور که فکرش رو کرده بودم متین از عصبانیت شبیه تام شده بود چقدر با مزه شده بود…هه..هه… متین رفت تواتاق .من هنوز دم در اتاق ایستاده بودم وبعد رفتن متین یکم دهن کجی کردم و اداش رو در آوردم… -تموم کرده باشی…ای ای ای سورن از کنارم رد شد وچشم دوخت تو چشمام سری از روی تاسف برام تکون داد و رفت تو… همینم مونده این بهم بفهمونه مسخره کردن دیگران زشته…بابابزرگ… منم رفتم یه دل سیر صبحونه خوردم البته هول هولکی که این ننه غر غرو منظورم متینه باز نیاد و سرم داد بزنه سریع سفره رو جمع کردم که اونا هم اومدن بیرون. سورن کت وشلوار اسپرت کتان کرم پوشیده بود…نگاه هر کاری می کنه باید بامن سِت کنه انگار…بایه تیشرت جذب ساده ی قهوه ای عینک قهوه ایش رو هم زده بود به چشماش… متین هم یه کت وشوار مشکی اسپرت با پیرهن سبز رنگ چشماش…بیشرف ها خوب خوشتیپ بودنا… متین:حاضری دیگه عسل؟ عسل:فقط وایسا کیف وعینکم رو بردارم… کیف دستی قهوه ایم رو برداشتم با کفش پاشنه ۳ سانتی سِِتش رو پوشیدم… چون صبحونه خورده بودم رژلبم یکم پاک شده بود سریع از کیفم رژلب براق گلبهی ام رو برداشتم وبادقت اما تند کشیدم رو لبای نازکم…دستمو کردم تو موهای کلاه گیس و یکم تکون دادم عینکم رو از رو میز توالت برداشتم واومدم بیرون… عسل:من حاضرم بریم… با ماشین متین به سمت شرکت نصیری حرکت کردیم… توکل راه متین وسورن درمورد پرونده ودستورات سردار صحبت می کردن و من بی حوصله به حرف هاشون گوش می کردم…آخه هر حرفی رو ده بار تکرار می کردن ویه جوری باهام حرف می زدن که انگار من گاگول تشریف دارم…دورازجونم… بالاخره رسیدیم من زودتر از همه خودم رو پرت کردم از ماشین بیرون…
سورن:چه خبرته؟چقدر هولی؟نترس ناهار نمی دن که اینقدر عجله داری… عسل:راستش دلم برای مانی جونم تنگ شده دیگه طاغت دوریش رو ندارم یه لبخند از خباثت زدم و راه افتادم عصبانیت رو تو تک تک سلول های بدنش می دیدم وای چه حالی می ده حال گرفتن… خدا این حال گرفتن رو از ما نگیره که اگه بگیره کار وکاسبی مون کساد می شه…داشتم برای خودم راه می رفتم که سر پله ی سوم دستم رو محکم از پشت گرفت وبا عصبانیت نگاهم کرد… منم بیخیال گفتم:چته؟ولم کن دستم درد گرفت سورن:که دلت واسه مانی جونت تنگ شده دیگه؟یه دلتنگی بهت نشون بدم که خودت حظ کنی(شرمنده حظ رو اینطوری می نویسن آیا؟)از کنار من جنب بخوری خودت می دونی…یه امروز مثه آدم رفتارکن عسل:دستم رو ول کن…من باهر کسی مثه خودش رفتار می کنم.زدی ضربتی،ضربتی نوش کن… سورن:دارم برات… عسل:داشته باش نیست که من کم میارم متین:تام وجری بست کنید…زشته جلو مهندس اینا هه تام که تویی متین جون…طفلکی خودشم نمی دونه اسمش رو گذاشتم تام… به سورن نگاه کردم…یاخدا بااین هیکل…اوم؟بزار فکرکنم چی بهش می خوره…آها غولتشن…نه بابا توام ها تکراریه این…خب نشد؟ عین غول چراغ جادو می مونه…هه فکرکن سورن بااین هیکلش جلوی من زانو بزنه…بگه امر بفرمایید سرورم هر آرزویی داشته باشید برآوردم می کنم…منم بهش بگم یه خونه شکلاتی می خوام باکلی شیرینی وشکلات که هیچ وقت تموم نشه… آخه می دونید بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم خانه شکلاتی کلی به هانسل و گرتل حسودیم می شد…. بعدشم یه لامبورگینی ۲۰۱۳بخوام که حال پسرخاله ام رو بگیرم که با ماشین خارجیش میاد هی پز می ده… نگاه نگاه انگار نه انگار ۲۶سالمه ویه سروان با شخصیتم آرزوهام و نگاه یا از رو حسودیه یا رو کم کنی… چیکار کنم کودک درونم حسابی فعاله…وقتی پلیس شدم بخاطر این بود که می شد کلی انرژی مصرف کرد. از دیوار راست بالا رفت…از کارای اداری که پشت یه میز می شینی وچهار تا نامه تایپ می کنی متنفرم …اگه منو می فرستادن بخش اداری دایره پلیس خودم رو دار می زدم… سورن:پاک دیوانه شد از دست رفت چته چرا تو فکری؟ متین:بریم زود کارامون رو انجام بدیم بعدش ببریمش دکترتا دیوانه تر نشده عسل:زهرمار داشتم فکر می کردم شماها هم بعد تند تر پله ها رو رفتم بالا یه کارتون می داد قبلا یه پسره بود می تونست دنیارو ثابت نگه داره منم می رم توفکر انگار اونطوری می شه به خدا… دیدی چی شد؟این همه فکرکردم آخرشم یه اسم واسه این کینگ کنگ پیدا نکردم… عسل:آخ جونمی…هورا متین:بفرما اینم نشانه هاش دختر چرا هورا می کشی مگه تا حالا شرکت نصیری رو ندیدی سورن:نه تازه کشفش کرده خوشحاله عسل:ایــــــــش به شما چه اصلا… کینگ کنگ بهتر از این نمی شه خیلی بهش میاد..اصلا انگار از اولش این اسم رو واسه این ساختن برازنده خود جناب سرگردِ با صدای مانی برای هزارمین بار از افکارم پرت شدم بیرون مانی:سلام پرنسس همیشه جذاب ما خوبین عسل خانوم؟ عسل:ممنون آقا مانی شماخوبین؟چه خبرا؟ مانی:مگه می شه شما رو ببینیم و خوب نباشیم؟سلامتی خبر که زیاده بفرمایید داخل عسل:ممنونم…مهندس وارد دفتر نصیری شدیم و از کنار مانی که برای استقبال از ما جلو اومده بود گذشتیم سارا:اوه عسل خوش اومدی دستاش رو باز کرد منم خانومانه بغلش کردم و رو هوا بوسش کردم که رژم پاک نشه… بامهندس نصیری هم دست دادم متین وسورن هم پشت سرمن با سارا ومهندس دست دادن و بعد ااز احوال پرسی های معمول و تعارفات الکی نشستیم ورفتیم سر اصل مطلب
سورن:مهندس امروز زیاد مزاحمتون نمی شیم باید داروها رو ببینیم و کارهای بارکردن رو انجام بدیم نصیری:باشه موردی نیست شما ومهندس کیانی باهم به کار ها رسیدگی کنین ما که دیگه باز نشست شدیم… متین:این حرف ها چیه مهندس…ماشالا بزنم به تخته تازه ۴۰ سالتون هم نشده آره جون خودت اینی که من می بینم به فسیل هم می گه کوچولو چندسالته؟البته تا اون حدم نبود ها ولی ۵۵ روشاخش داشت… سورن:ناصرخان نیستن؟ نصیری:ناصردیشب رفت ایران عسل:ایران؟؟؟ نصیری:آره رفت که مقدمات کارها رو انجام بده آخه یه سری کارهم توایران داریم سورن:درمورد روانگردان ها؟ نصیری قیافه اش جمع تر شد وبااخم یه آره ای زیر لب گفت…اصلا از شراکتمون درمورد روانگردان ها راضی نبود کی حاضره سود به این زیادی و کثیفی رو با کس دیگه ای شریک بشه؟ سورن:قرص ها رو چیکار می کنین؟منظورم داروهای لاغریه ؟ نصیری:توایران یه شرکت هست که سالها باهامون همکاری می کنه داروهای لاغریه رو به اونا می فروشیم…به محض رسیدن لنچ ها به ایران…بار کامیون هاشون می کنن… متین:همه رو؟یعنی همه ی قرص هارو؟هم روانگردان هارو هم لاغری هارو؟ نصیری:آره اونا ازاین موضوع خبردارن…رسیدین تهران قرص هارو تفکیک می کنید و بااحتیاط می برین ویلای لواسونمون اونجا بقیه کارها رو ناصر انجام می ده…بعدش هم ما به این قرص ها نمی گیم روانگردان می گیم شادی آور…این قرص ها به جوونا یه انرژی دیگه می ده یه شادی خوب و لذت خوش…بار آخری باشه که این اسم رو از زبون شماها می شنوم… متین:ببخشید مهندس فکرنمی کردم یه اسم اینقدر ناراحتتون کنه آره جون عمه ی محترمتون جناب نصیری شادی یه ثانیه ای قرص هات بخوره توسرت این همه جوون رو می فرستی اون دنیا آخرش هم می گی شادی آوره؟ارواح خیکت… -اِمودب باش سروان… -زهرمار نگو سروان الان می شنون همه چی لو می ره… -واقعا تو مریضی کی می شنوه؟تا حالا دیدی کسی صدای وجدان کسی رو بشنوه؟ -حالا ساکت شو فعلا حوصله تورو ندارم… -کی حوصله داشتی که باردومت باشه باصدای سورن که داشت خداحافظی می کرد واز صندلی بلندشده بود به خودم اومدم…سریع از صندلی پاشدم سورن:فعلا مهندس ما می ریم به کارها برسیم… نصیری:باشه فقط مهمونی امشب روفراموش نکنید سورن:خیالتون راحت …فراموش نمی شه مهمونی؟اینقدر این وجدانه حرف زد نفهمیدم مهمونی قضیه اش چیه؟یادم باشه رفتیم بیرون از متین بپرسم… ازاتاق که اومدیم بیرون رفتم کنار متین تا ازش بپرسم.اگه از سورن بپرسم حسابی ضایع ام می کنه که مگه تو تو اون اتاق نبودی وباز داشتی به چی فکرمی کردی که نشنیدی واین حرفا… آروم کنار گوش متین گفتم:متین قضیه این مهمونی چیه؟ متین:ای شیطون باز حواست نبود،نه؟ عسل:نه نبود حالا می گی این مهمونی چیه یانه؟ متین:خیلی خب..نزن می گم…بخاطر برگشت ما به ایران وکلا بردن محموله دارن همونی می گیرن یه دورهمی نسبتا شلوغ عسل:آها…یعنی اینقدر مهم شدیم بخاطرما مهمونی بگیرن متین دستش رو انداخت دور شونم و با لبخند گفت:چه می دونم لابد شدیم دیگه عسل:یعنی جدی جدی فردا داریم می ریم؟ متین:آره دیگه…چیه نکنه دلت تنگ می شه واسه اینجا؟نمی خوای بیای؟ عسل:نه..نه همینطوری پرسیدم…دلم برای ایران تنگ شده متین:پس من چی بگم؟هان؟تازه اگه بریم بازم کلی باید با اینا باشیم واین قضیه تموم نمی شه… سورن:تازه اولشه کلی کار داریم اونجا…بد بختی هامون تازه شروع می شه مانی برگشت عقب:چی می گین شماها؟
متین:هیچی عسل جون داشت در مورد مهمونی امشب حرف می زد خانوم ها رو که می شناسی مانی جون تا اسم مهمونی میاد ذهنشون مشغول می شه که چی بپوشن مانی:ماشالا عسل خانوم هرچی بپوشن بهشون میاد…دیگه نباید نگرانی داشته باشن لبخند مصنوعی زدم زیر لب با حرص بعد از زدن یه سقلمه ی جانانه به متین گفتم: -من فکرلباسم دیگه بچه پورو؟ متین:پ نه پ انتظار داشتی می گفتم داشتیم در مورد عملیاتمون حرف می زدیم که چه جوری حالتون رو بگیریم ؟ عسل:هیــــــس یواشتر می شنون سورن با اخم غلیظی بهمون نگاه کرد وبا حرص گفت:کم حرف بزنین کلی کار داریم…تندتر عسل:کینگ کنگ… سورن دوباره بااخم برگشت سمتم ویه ابروش رو داد بالا:چیزی گفتی؟ عسل:نـــ..نـــ گفتم باشه باشه سری تکون داد ودوباره جلورفت…باز عصای معروف رو قورت داده عنق رسیدیم به سالن کارخونه دودسته دارو قرص به صورت جداگانه بسته بندی شده بودن. مانی رفت جلو و یکی از بسته های کوچیک رو که توش حدودا ده تا قرص تویه یه بسته پلاستیکی بسته بندی شده بودن برداشت… مانی:اینا اصل کاری هاست سورن پوزخندی به مانی زد وبسته رو ازدستش گرفت وبه قرص ها خیره شد سورن:آره..خوب میشناسمشون..یه دوران از زندگیم رو باهاشون سپری کردم…شدن تنها همدمم هیچوقت یادم نمیره مانی:هنوزم اهلش هستی؟ سورن:نه..نه..اگه قراره شادی داشته باشم باید طبیعی باشه نه مصنوعی مانی:پس چرا خواستی باما تو قاچاقشون شریک بشی سورن بسته رو روی بقیه بسته ها روی میز انداخت وبالبخند گفت:بخاطر اینکه سوداین قرص ها همون شادی طبیعی رو برام میاره منم که عاشق این شادی ام همه زدن زیر خنده مانی هم زد پشت سورن مانی:ای کلک…خب قرص های لاغری هم میخواین ببینین؟ متین:آره بدمون نمیاد اونا رو هم ببینیم رفتیم سمت میزهایی که اونطرف سالن کارخونه بود وچند نفر با روپوش ودستکش های پلاستیکی مشغول بسته بندیشون بودن… همینطور که از کنار میز راه میرفتیم وبه داروهای در حال بسته بندی نگاه میکردیم مانی برامون صحبت میکرد مانی:ایناهم یه سری قرص های لاغریه…شربتش روهم داریم ولی زیاد به درد صادرکردن نمی خوره دردسر ونگه داریش سخته ونمیشه اکس هارو توش قایم کرد عسل:یعنی تواین قرص ها میشه؟ مانی:آره تویه سری از این ها که ته کامیون چیده میشن اون بسته های کوچیک رو قرار میدیم…به همین راحتی سورن:فردا صبح راه می افتیم؟ مانی:نه فردا صبح بار میزنیم دم دمای غروب راه می افتیم. متین:پس شب می رسیم ایران؟مشکل گمرکی نداریم که مانی:نه هماهنگ کردیم به محض رسیدنمون به ایران دوباره جنس هارو ازتو لنچ تو کامیون های مهندس سلطانی بار می زنیم… متین:مهندس سلطانی؟ مانی:آره دیگه شرکت همکارمون تو ایران…بعد بار زدن با مهندس می ریم ویلای لواسون قرص های خودمون رو بر می داریم و قرص های مهندس رو می دیم بهش سورن:بعدش چی؟ مانی:بعدش دیگه با ناصرخانه من زیاد چیزی نمی دونم تا همین جاش رو حالا پیش بریم بقیه اش می مونه واسه بعد سورن:اما ما اومده بودیم بارزدن رو ببینیم مانی:عجله نکن مهندس صادقی فردا بازدن رو هم می بینی فعلا فکر مهمونی امشب باش…ناهار رو با ما می خورین؟ متین:اگه اشکال نداشته باشه آره مانی:چه اشکالی پس بریم دفتر من ناهار سفارش بدم… بعداز ناهار ما اومدیم هتل و متین هم رفت خونه خودش عسل:سورن؟ سورن:هوم؟ عسل:می شه یه زنگ به خانواده ام بزنم؟ سورن:بزن فقط طولانی نشه ها درمورد پرونده هم صحبت نکن شاید تلفن هامون رو شنود کنن عسل:یعنی امکانش هست؟ سورن:وقتی نصفه شبی آدم می فرستن تو سوییتمون دیگه این کارکه براشون چیزی نیست عسل:باشه باشه نشستم روی تخت وگوشیم رو گرفتم دستم شماره ی خونه رو گرفتم دل تو دلم نبود بعد سه تا بوق گوشی رو برداشتند. عرشیا:بله بفرمایید عسل:سلام داداشی چطوری؟ عرشیا:بــــــــــه عسل خانوم گل چه عجب یادی از ما کردی خانوم رفتی اونجا چهار تا اجنبی دیدی پاک ما رو فراموش کردی،نه؟چه خبر؟کی میای؟سوغاتی برامون چی گرفتی؟همه چی خوب پیش میره؟ عسل:یواش بابا کدومش رو جواب بدم حالا؟ عرشیا:همه اش روخب؟ عسل:خبرکه سلامتی .فردا پس فردامیایم ایران ولی معلوم نیست کی بیام پیش شما…سوغاتی رو که تورو خدا بیخیال نمی ذارن برم خرید اینجا…هی همچین بدم پیش نمی ره…جواب سوالات رو گرفتی؟حالا بگوببینم توخونه چیکار می کنی مگه الان نباید شیراز باشی واسه دانشگاهت جناب مهندس کامپیوتر؟ عرشیا:وسط ترم اومدم مرخصی…بی سوغاتی پات رو توخونه نمی ذاری گفته باشم عسل:باشه بزار ببینم این شوهرم منو می بره خرید یانه عرشیا:خجالتم خوب چیزیه چه شوهرم شوهرم می کنه وایسا مامان بیاد اگه بهش نگفتم یه آشی برات نپختم… عسل:مگه مامان خونه نیست؟ عرشیا:نچ…رفته خرید عسل:ای بابا دلم براش تنگ شده بود خواستم صداش رو بشنوم عرشیا:پس بگو واس خاطر ما زنگ نزدی…کاری نداری؟ عسل:خیلی خب عرشی جونم قهرنکن دیگه مگرنه از سوغاتی خبری نیست ها عرشیا:باشه بابا بیا گوشام مخملی من که چشام آب نمی خوره تو چیزی واسه ما بخری عسل:غزل چی؟غزل خونه نیست؟ عرشیا:چرا تواتاقشه…غـــــزل…غـــــ ــزل بیا عسله…اوه اوه عسل دختره رو انگار بهش گفتم تام کروزه اینقدر هوله غزل:بده من گوشی رو کم چرت بگو…سلام آجی جونم…خوبی الهی دورت بگردم همینجوری که می خندیدم:آره فدات شم..تو باز اونطوری دویدی سمت تلفن؟فرش زیرپات گیر نکرد باز؟ غزل:نه مامان بنده خدا از بس که خوردم زمین فرش رو ازاینجا برداشت…صد دفعه گفتم یه تلفن بی سیمی بگیریم کوگوش شنوا؟نگفتی عسلی خوبی خوش می گذره؟از آقاتون چه خبر؟ عسل:بدنیست بیشتر اوقات مهمونی های آنچنانی هستیم جات خالی…آقامون هم که هم چنان عصا قورت داده اونم عصای دومتری یه ذره انعطاف تو وجود این بشرنیست غزل:آخی بمیرم الهی آجی چی می کشی؟لابدخیلی لاغر شدی نه؟ عسل:نه اتفاقا هیکلم همونه شاید چاقتر هم شده باشم…چه خبر از تو خانوم روانشناس؟تونستی این عرشیای مارو درمان کنی؟ غزل:اون که ازمحالاته…من که هیچ همه استادام هم جمع بشن از پس این پسره برنمیان… عرشیا:کم پشت سرمن حرف بزنین غزل:پشت سرچیه؟جلوروت دارم می گم عسل:غزل آجی دعوا نکنین من خیلی نمی تونم صحبت کنم به مامان وبابا سلام برسون بهشون بگو یه زنگ بهم بزنن حتما غزل:ای بابا ماکه اصلا حرف نزدیم باشه توهم به آقاتون سلام برسون حسابی هم مراقب خودت باش…می بوسمت خداحافظ عسل:قربونت برم عزیزم توهم مراقب خودت باش خدانگهدارت عرشیا داداشی خداحافظ عرشیا:خداحافظ گلم خداحافظ گوشی رو قطع کردم وچسبوندمش به سینه ام… چقدر دلم براشون تنگ شده بود…واسه خواهر وبرادرکوچیک وشیطونم.کاش زنگ نمی زدم حالا بی قرارتر شدم…
روی تخت دراز کشیدم وبه بچگی هامون فکر می کردم…به وقتی که من و عرشیا و غزل دور تا دور استخر می گشتیم ومامان چقدر حرص می خورد وهمش می گفت مراقب باشین… ما ۳تا به فاصله ی دوسال ازهم به دنیا اومده بودیم. عرشیا ۲۴سالش بود و فوق مهندسی کامپیوتر تو دانشگاه شیراز می خوند…یه مغز کامپیوتر حسابی بود…قرار بود دایی بعدتموم شدن درسش تو پلیس فتا براش کارجورکنه…داداشم از منم شر و شیطونتر بود…یه پسرشیرین ودوست داشتنی غزل خواهرم ۲۲ سالش بود و روانشناسی می خوند…ازما دوتا آروم تر بود شیطنت های من و عرشیا رو نداشت اما تا دلت بخواد باعرشیا تو سروکله ی هم می زدن موندم مامان اینا رو چطوری باهم توخونه تنها گذاشته…هیچوقت خدا باهم نمی ساختن اما بامن خوب بودن بالاخره خواهر بزرگه بودم دیگه هر کدومشون هم برای اینکه خودشون رو تودل من جا کنن کلی شیرین زبونی می کردن که روی همدیگه رو کم کنن… صدای در افکارم رو پاره کرد عسل:بله؟ سورن:می شه بیام تو؟ پاشدم روی تخت نشستم. عسل:بفرمایید سورن اومد توهنوز لباس های بیرون تنمون بود سورن:زنگت رو زدی؟ عسل:آره ولی مادرم خونه نبود می خواستم باهاش حرف بزنم که نشد سورن:اشکال نداره بعدا زنگ می زنی…واسه امشب لباس داری؟ عسل:مگه متین برام نمیاره؟ سورن:نه زنگ زد گفت خودتون برین خرید نمی تونه برات لباس بیاره عسل:خب پس امشب چیکار کنیم؟ سورن:آماده شو بریم خرید؟ عسل:شماهم می خواین لباس بگیرین؟ سورن:نه من باید کت وشلوار بپوشم که دارم دیگه واسه چی خرید کنم؟واسه تو می ریم خرید.من دیگه حوصله لباس عوض کردن ندارم اگه می خوای لباس عوض کنی زود باش عسل:باشه یه کم صبرکن حاضرشم سورن رفت بیرون و من موندم و کمد لباسام… یه شلوار جین مدل دار که کنارش از بالا تا پایین بند چرم قهوه ای ضربدری کار شده بود رو پوشیدم…با یه پیرهن دکمه دارآستین سه ربع قهوه ای تا زیر باسنم که وسطش یه کمر بند چرم قهوه ای می خورد. یه کم آرایش مسی کردم وکفشای پاشنه ۱۰ سانتی قهوه ای جلوبازم رو پوشیدم…یادم باشه یه کلاه کابوی هم بخرم تیپم شبیه مکزیکی ها شده بود…اسلحه هم که داشتم…بنگ بنگ… با ادکلنم دوش گرفتم وعینک به مو رفتم بیرون…سورن از سرتا پای منو بررسی می کرد سورن:می خوای بری عروسی؟ عسل:کی باتیپ اسپرت رفته عروسی که من دومیش باشم؟ سورن:حوصله مزاحم ندارم ها عسل عسل:وا مگه من چمه؟من خوشگلم که تقصیر خودم نیست سورن:اعتماد به نفست ستودنیه عسل:اگه من خوشگل نیستم پس چرا گفتی حوصله مزاحم نداری؟زود باش اعتراف کن یه لبخند شیرین دختر کش زد که تازه کشف کردم اونم وقتی می خنده یه چال رو گونه چپش میافته عسل:چیه می خندی؟زودباش اعتراف کن من بابام قاضیه خوب بلدم اعتراف بگیرم ها سورن:خیلی خب خوشگل که نه یکم بدنیستی ولی با این زبونی که تو داری بعید می دونم کسی بگیرتت عسل:پس خبرنداری چندتا چندتا خواستگار رد می کنم آخریش هم یکی از همکارهای خودمون بود قیافه اش عوض شد با ابروهای بالا داده ولحن موشکافانه پرسید:کی بود حالا؟من می شناسمش؟ عسل:نمی دونم می شناسیش یانه…سرگردکاوه معاون بخش فتا می شناسیش حالا؟ سورن:شهاب کاوه؟ عسل:پس می شناسیش آره خود خودشه بااخم شونه ای بالا انداخت وروش رو برگردوند و مشغول پوشیدن کفش هاش شد سورن:فکرنمی کردم شهاب اینقدر بد سلیقه باشه که به توپیشنهاد ازدواج بده ازش ناامید شدم قبلنا خوش سلیقه تر بود عسل:نگوکه دلت نمی خواست جای اون باشی؟ سورن:اولا مگه جواب مثبت دادی که دلم بخواد جاش باشم؟دوما من عمرا همین چیزی دلم بخواد…مگه جونم رو از سر راه آوردم؟ عسل:خب آره دیگه قضیه گوشت وگربه هست دیگه سورن: فعلا که جنابعالی متاسفانه زن منی… عسل:خب خداروشکر که عملیاتمون زود تموم می شه ومنم از بندجنابعالی آزاد می شم سورن:بدو که حوصله ندارم این حرفا روبشنوم دیربریم مهمونی غر غرهای متین روکی جواب بده؟زود باش…
یکم که گشتیم پشت یه مغازه ی فوق العاده شیک ایستادیم… چشمم یه لباس پوست پیازی رنگ بلند رو گرفته بود که آستین های بلند وحریر مانند داشت.از روی سینه ام تا بالای زانوم تنگ و سنگدوزی شده بود..که وقتی نور به سنگ ها می خورد خیلی قشنگ نور رو به بازی در می آورد…از زانو به پایین هم حریر بود که نسبتا گشادتر از قسمت بالایی بود…درست مثه ماهی می موند لباسه…خیلی خوشگل وتو چشم بود… سورن:چشمت رو گرفته،نه؟ باذوق دستام رو کوبیدم به هم وتو چشماش نگاه کردم عسل:آره خیلی،قشنگه نه؟ سورن:اوهوم…بریم تو؟ دستم رو دوربازوش حلقه کردم یکم متعجب نگام کرد که من اصلا حواسم بهش نبود.حواسم فقط به لباسه بود که هر چه زودتر امتحانش کنم وببینم بهم میاد یانه…مطمئنن که بهم میاد با این هیکل قشنگم – باز رفتی تو کار اعتماد بنفس نه؟ -بیخیال وجدان نزن تو ذوقم دیگه -الهی باشه فعلا سورن:سلام آقا می شه اون لباسی رو که تو ویترین گذاشتین برامون بیارید بعد با دستش اشاره کوچیکی به لباس مورد نظر کرد و مرد رفت ته مغازه و یه لباس دقیقا مثه همون لباس رو برامون آورد فروشنده:واقعا خوش سلیقه اید این لباس زیباترین لباس شب مغازه ی ماست این رو نگی چی بگی آخه ولی خداییش راست می گفت خیلی خوشگل وخواستنی بود… سورن:کیفت رو بده به من برو پرو کن عسل:باشه…کیفم رو دادم دستش و با ذوق رفتم تو اتاق پرو تا بپوشمش…دل تو دلم نبود پوشیدمش و برگشتم سمت آیینه… وای خدای من چه خوشگل شدم نورلامپ های سفید اتاق می خورد به سنگ دوزی های لباس و حسابی برق می زد… منم که عاشق چیزای برق برقی…تازه فهمیدم حریرهای آستین هاش و پایین لباس اکلیل دار بود و می درخشید…وای خدا نمی رم از ذوق خوبه… -درسته بهت میاد ولی سروان کولی بازی در نیار -توچرا دقیقا من هر وقت خوشحالم تو به من ضد حال می زنی؟درضمن سروان گفتنت دیگه چیه؟ -می گم بگم سروان شاید یکم ازخودت خجالت بکشی… سورن:عسل نپوشیدی؟ عسل:چرا..چرا..پوشیدم یه دقیقه وایسا.. در رو باز کردم سورن دستش رو گذاشته بود رو دیوار اتاق و کج ایستاده بود وپاهاش رو به طور قشنگی ضربدری کنار هم گذاشته بود…نگامو که وضعیت بدنش گرفتم تازه متوجه صورتش شدم…خیره شده بود بهم وبا یه برق تحسین آمیزی تو چشماش نگام می کرد عسل:چطوره؟خوبه نه؟ بازهم هیچی نگفت انگار که مات من شده بود.دستی جلوی صورتش تکون دادم.انگار که تازه به خودش اومده بود سری تکون دادوپرسید:چیزی گفتی؟ عسل:خوبی سورن؟حواست کجاست؟می گم چطوره؟خوبه یانه؟ سورن تا اومد حرفی بزنه متوجه فروشنده شدم که ازپشت میزش داشت سمت ما می اومد و خیره به من نگاه می کرد. با انگلیسی غلیظی گفت:من به شوهر شما حق می دم که زبونش بند بیاد این لباس درتن شما واقعا زیباست…عین مهتاب می درخشید ناخداگاه نیشم شل شد:ممنونم سورن با اخم به فروشنده نگاه کرد و انگار که دوباره اون سورن گند دماغ سر و کله اش پیداشده باشه گفت:آره خوبه درش بیار بیا بیرون..منم می رم حساب کنم نیشم بسته شد پسره ی…۳ ساعت داره خیره من ونگاه می کنه و فکش می خوره به زمین حالا می گه خوبه…اونم بااون لحن مسخره اش…واقعا که…خدا به داد زنش برسه -ببخشید وسط بد وبیراه هاتون می پرم ها فکرکنم در حال حاضر شما زن آقا سورنی… -خب خدا بیاد به دادمن برسه دیگه لباس رو از تنم در آوردم وبا قیافه ی آویزون رفتم بیرون ولباس رو روی پیشخوان گذاشتم. فروشنده هم لباس رو برام بسته بندی کرد وداد دستم.سورن هم که قبل اومدن من حساب کرده بود دستم رو گرفت وبعد از خداحافظی زیر لبی که منم نشنیدم اومدیم بیرون…محکم دستم رو گرفته بود وتویه پاساژقدم می زد عسل:سورن می شه دستم رو آرومتر بگیری دستم کبود شد فشار دستش رو کمتر کرد… عسل:حالا کجا می خوایم بریم؟ سورن:کفش واسه لباست نمی خوای؟ عسل:چرا…اما بااین اخم ها نه.چیزی شده؟ سورن:دوست ندارم وقتی یه لباسی می پوشی هزارتا چشم هیز نگات کنه…توامانتی دست من…این که فروشنده بود و کلی دختر روزی هزاربار تو مغازه اش رفت و آمد می کنه اینجوری آب از دهنش راه افتاده بود دیگه تو مهمونی امشب که… عسل:می خوای لباس رو پس بدم که راحت باشی تو؟ سورن:بیخیال بهت می اومد حیفه فقط از کنارم تکون بخوری خونت حلاله ها گفته باشم عسل:اینطوری که من می بینم همیشه خونم حلاله بهم نگاه کرد ویه لبخند کمرنگ بهم زد سورن:اونجا یه کفش فروشیه بیا اون سته فکرکنم به لباست بیاد به اونجایی که سورن اشاره می کرد خیره شدم راست می گفت یه ست کیف وکفش برق برقی خوشگل رنگ لباسم.اونم خریدم. یه بلیز مردونه هم رنگ لباسم واسه سورن گرفتیم که یکم تو مایه های شکلاتی بود…بعد صرف یه لیوان نسکافه خوش طعم به سمت هتل حرکت کردیم سورن:من می رم دوش بگیرم توهم آماده شو که دیر نریم عسل:منم می خوام برم دوش بگیرم آخه سورن:من زود میام یه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه اینو گفت و پرید تو حموم…یکم با گوشیم سرگرم شدم و بازی کردم.خداییش راست می گفت حموم هاش بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشید.با یه حوله تن پوش سورمه ای اومد بیرون سورن:بیا برو نوبت توهه به سرعت باد پریدم توحموم.باز این انواع بوها رو تو این حموم راه انداخت…چقدر این شامپو داره آخه… یه نیم ساعتی تو حموم بودم و بعد تو رختکن حوله مو پوشیدم و رفتم بیرون.خدارو شکر حوله هامون تن پوش بود و از تمام اتفاقات یهویی(ناگهانی) می شد جلوگیری کرد. جز اون یبار توخونه ی متین که حوله مو نبرده بودم.وقتی رفتم تو اتاق سورن تو اتاق نبود.منم تند تند حاضر شدم. لباس خوشگلم رو پوشیدم و یه ارایش پوست پیازی گلبهی کردم که درخششم رو دو چندان می کرد.رفتم تو اتاق سورن حاضر بود نشسته بود رو به روی تلویزیون و داشت خبر نگاه می کرد.
عسل:من حاضرم بریم سرشو برگردوند یه نگاه گذرا بهم کرد و دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد. سورن:بزار اخبار رو ببینم الان تموم می شه عسل:جواب متین رو خودت می دی ها.خود دانی شونه ای بالا انداختم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برای خودم ریختم و نصفش رو سر کشیدم و بقیش رو گذاشتم رو میز. سورن که معلوم بود اخبارش تموم شده از پشت سرم گفت:یه لیوان آبم برای من بریز برگشتم و نگاش کردم.خیره شد تو چشام.چشم ازش گرفتم. عسل:هر کی آب می خواد خودش برای خودش می ریزه سورن:اوه چه بداخلاق… دست برد و لیوان منو برداشت از روی میز و درست از قسمتی که رد رژلب گلبهی رنگم روی لیوان بود اب خورد. تا خواستم بگم که نخور اون لیوان من بود همه ش رو سرکشید عسل:تو دیوونه ای واقعا خب برای خودت آب می ریختی دیگه این چه کاری بود. سورن:حوصله نداشتم خب… بعد چشمکی زد و رفت تو حال… سورن:اونجوری منو نگاه نکن بدو دیگه عسل دیر می شه ها. یکم از شوک کارش دراومدم و کیفم رو برداشتم و دنبالش رفتم بیرون…تو آسانسور کنارش ایستادم.دستم رو محکم گرفت تو دستش…یا خدا این دیگه چرا اینجوری شد؟نکنه شب آخری گفته حیفه حالش رو نبرم بزارم بره نکنه یه کاری کنه…خدایا خودت هوامو داشته باش… یکم سعی کردم که دستم رو از تو دستش در بیارم که دستم رو محکم تر گرفت…رنگ نگاهش از اون سورن بی تفاوت به سورن جدی بدل شد…این آدم بشو نیست…یهو مهربون می شه جدی میشه تعادل رو حی نداره این بشر…خدایا خودت شفاش بده… سورن:چیه چرا اونجوری به من زل زدی؟بیا بیرون دیگه…به خدا آسانسور پایینتر از پارکینگ نمی ره ها.. یه پشت چشمی براش نازک کردم و اومدم بیرون از آسانسور هنوز دستم رو تو دستش گرفته بود… عسل:می شه دستم رو ول کنی سورن که دوباره جدی شده بود(گفتم تعادل روحی روانی نداره…در جریان هستین که؟)نه نمی شه… عسل:می شه بپرسم چرا؟ سورن:اوهوم می شه…بپرس یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم عسل:خب چرا دستم رو ول نمی کنید جناب سر… نگاه سریع سورن باعث شده بقیه کلمه سرگردم رو بخورم سورن:یوقت اونجا از اون سوتی ها ندی ها عسل:خیلی خب حالا…جواب سوالم رو ندادی سورن:واسه اینکه امشب بگی نگی یکم تو چشمی و قشنگ شدی نمی خوام با مزاحم جماعت در بیافتم…پس از همین الان تا آخر مهمونی دستت رو از دست من جدا نمی کنی…فهمیدی؟ عسل:خب یه مشکلی هست…نمی شه سورن:چه مشکلی؟چرا نمی شه؟ عسل:خب اگه یه کدوممون گلاب به روتون بخوایم بریم دستشویی اونوقت نمی شه همچنان دست تو دست هم باشیم که… رنگ نگاهش از اون حالت موشکافانه وپرسشگرانه به رنگ مهربون تری تغییر یافت. – اوه جونم رفتی تو کار مودبی و این حرفا من واقعا به تو افتخار میکنم به عنوان یه وجدان…رنگ شناسی نگاهتم خوب شده ها جدیدا…. – ای بابا بزار حرفمو بزنم وجدان رشته کلامم رو پاره کردی… سورن پوزخندی زد وگفت:خب اونم راه داره من پشت در منتظرت می مونم عسل:خب اونجوری من راحت نیستم کلافه دستی توموهاش فرو کرد وگفت:وای…عسل بسته…یه فکری می کنیم حالا واسش…فقط اونجا خواهشا از من یا متین دور نشو سوار شو از کار وزندگی مون انداختی بابا با این حرفای… عسل:او او او…حواست رو جمع کن ها با من درست حرف بزن سورن:ببخشید سرکار خانوم پرنسس پشت چشمی براش نازک کردم و دستم رو بردم سمت ظبط و روشنش کردم… سرمو کردم به سمت پنجره و زیر لب با آهنگ همخونی می کردم… تو رو دیدم نفسم بنداومد دل من یک دفعه یه حالی شد نمی دونم که هوا سهمگین بود یازمین زیر پاهام خالی شد من به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟ مثه تو حتی تو خواب هامم نیست نمی شه حتی بگم رویایی به خودم اومدم وحس کردم تو بهشتم اما این دنیا بود توزمان گم شدم و هرلحظه مثه یه خاطره از فردا بود من هنوزم به چشمام شک دارم تو هنوزم با منی اینجایی اگه بیداریه من دیوونم اگرم خوابه که تو رویایی من به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟ مثه توحتی توخواب هامم نیست نمی شه حتی بگم رویایی (خاطره فردا-خواجه امیری) با خودم داشتم فکر می کردم نکنه سورن این آهنگ رو برای من گذاشته
“باز رفتی تو فاز توهم؟ خوبه خودت ضبط رو روشن کردی ها!” ای بابا راست می گی. خب شایدم از قصد گذاشته روی این آهنگ که وقتی من ضبط رو روشن کردم این آهنگ بیاد! “وای، تو آدم نمی شی.” بی ادب! خودت آدم نمی شی وجدان بد. در حال دعوا با وجدانم بودم که رسیدیم به یه باغ خوشگل. تا حالا تو این ویلاشون نیومده بودیم. یه باغ بزرگ بود که کمی پیاده روی داشت و راهش با سنگ ریزه پوشیده شده بود و دو طرفش پر از درخت بود. کم کم به وسط های باغ رسیدیم. یه استخر به صورت ال مانند کنار ساختمون سه طبقه ی سفید رنگ وجود داشت. تلالو نور آب روی ساختمون افتاده بود و به ساختمون جلوه قشنگ تری می بخشید. مهمونی اصلی تو یه باغ کنار استخر بود. دور همی؟ آره جون خودتون. این دور همیه؟ این شلوغی انگار عروسیه. مانی- درود بر مهمونای عزیز تازه واردمون. سورن و متین باهاش دست دادن. منم با اکراه دستم رو به سمتش دراز کردم. دستم رو بوسید و چشمکی زد که از نگاه تیزبین سورن پوشیده نموند. مانی- مثل این که ستاره امشب پیدا شد. ستاره که نه البته … نگاهی از سر تا پای من کرد و ادامه داد: – ماه امشب پیدا شد. واقعا فوق العاده می درخشید پرنسس زیبا. سورن دستم رو بیشتر تو دستش فشار داد و منم مجبور شدم با وجود دردی که تو دستم احساس می کردم لبخند مصنوعی بزنم و در جواب مانی که با اون چشمای هیزش داشت منو می خورد بگم: – ممنون شما لطف دارید. سارا جون کجاست؟ مانی اخماش رفت تو هم وگفت: – نمی دونم. شونه ای بالا انداخت و با ببخشید کوتاهی به سمت چندتا مرد دیگه رفت. – این چش بود؟ سورن- به ما چه آخه؟ متین- مثل این که با سارا بحثشون شده و با هم کات کردن. – نه! بابا یعنی تا این حد؟ چرا آخه؟ سر چی؟ متین- فعلا که این جوری شده. منم نمی دونم. سورن- بیا، گل بود به سبزه نیز آراسته شد. اون موقع که سارا تو بغلش بود چشم از عسل برنمی داشت، حالا که دیگه با اونم تموم کرده همش می خواد دور و بر این بپلکه. متین- باید حسابی مواضبش باشیم. – بابا اون قدرام خطرناک به نظر نمیاد. متین- هست خانومی. من از گندای اون خبر دارم. وقتی با سارا هم بود کلی دختر دور و برش بود. چشمای هیز اون سیری ناپذیره. عسل- پس خوب شد گورش رو گم کرد و رفت. سورن مهربون تر نگاهم کرد و دهنش رو آورد دم گوشم. سورن- دیدی گفتم پیشم باش؟ اون گرگه دندونش رو تیز کرده واست ها. – خودم می دونم. نصیری داره میاد طرفمون، بسته. چند ساعت گذاشت. لعنتی حالم به هم خورد از این مهمونی آخرشون. دیگه شورش رو درآوردن. یه مشت آدم ریختن کنار هم هی نوشیدنی می خورن و به در و دیوار می خندن و چهار نفر اون وسط قر می دن و بقیه هم با چشماشون هم دیگه رو بر انداز می کنن که فلانی چی تنش بود، موهاش و دیدی فلان بود پلان بود. زهرمارم شد این مهمونی چرت و پرت. خوب شد سورن جوش آورد و سریع برگشتیم، وگرنه اسلحم رو درمی آوردم یکی یه دونه تیر تو مغز پوکشون خالی می کردما، مخصوصا اون مانی بی همه چیز از اول تا آخر مهمونی زل زده بود بهم و با یه لبخند مسخره کج نگاهم می کرد. خوب شد سارا گذاشتش رفت. مردک وقتی با سارا بوده با چند نفر دیگه رابطه داشته. ولی به خاطر این که سارا وضعش توپ بوده نمی خواسته سارا رو از دست بده و نذاشته بود سارا از روابط مخفیانه آقا بو ببره. آخر سرم یکی از معشوقه های چشم آبی خارجی آقا که ازش باردار شده بود اومد و همه چی رو گذاشت کف دست سارا. همه این هارو خودم تو مهمونی از این ور و اون ور کشف کردم. پس چی فکر کردین؟ به من می گن سروان عسل آرمان! خانوم مار پل هم یه مدت زیر دست خودم کار می کرد. دیدم هی، همچین بدک نیست گذاشتم بره تنها واسه خودش کار کنه. “چقدر حرف می زنی تو!” وجدان نزن تو ذوقم اصلا حوصله ندارما. ندیدی سورن نزدیک بود مانی رو خفه کنه؟ “اوه خداییش راست می گی.” پس چی که راست می گم؟ ولی خداییش خیلی حال کردم وقتی مانی با اون چشم های هیزش داشت منو می خورد و اومد درخواست رقص بده سورن حالش رو گرفت و با اون استایل خشنش گفت “خودش صاحب داره، اگه بخواد برقصه با خودم می رقصه آقا مانی.” نه خداییش حال کردم مانی هم عین این دخترهای لوس و افاده ای پشت چشم نازک کرد و رفت اون ور، ولی تا آخر مهمونی این قدر بهم زل زد که سورن جوش آورد و گفت بریم هتل. اونم بعد از صرف چند تا گیلاس نوسیدنی. خدا به دادم برسه. کار دستم بده یه وقت؟ می شم عین این سریال های آبکی ماهواره و فارسی وان! همه چی از یه مستی شروع می شه، بعد تخت خواب و بعدشم دیالوگ همیشه تکراری “اوه عزیزم من از تو حاملم. ما نمی تونیم از هم جدا بشیم، نه.” به افکار خودم خندیدم، اونم بلند بلند. این قدر تنها موندم و با یکی درد دل نکردم که دیوونه شدم و زدم به سیم آخر. آی غزل؟ آی غزل؟ کجایی دختر؟ دلم برای این که بپریم رو تختم و تا صبح کلی باهم درد دل کنیم و آخرشم چندتا بالش تو سر هم بکوبیم و بخوابیم تنگ شده. این قدر با این وجدانه هم حرف زدم اونم دیوانه کردم. سورن- عسل کجایی تو؟ چی کار می کنی دو ساعت تو اتاق؟ اوه اوه این اومد. خدایا کمکم کن عقلش سر جاش باشه. با ترس رفتم در رو باز کردم و آروم گفتم: – بله؟ چیزی شده؟ سورن- تو که هنوز لباس هات رو درنیاوردی. واسه چی می خندیدی؟ با کی حرف می زدی؟ ها؟ – با کسی حرف نمی زدم به خدا. سورن- خودم صدای خنده هات رو شنیدم، یه چیزهایی هم داشتی می گفتی. گفتم با کی داشتی حرف می زدی؟ – گفتم که هیشکی. داشتم با خودم حرف می زدم. سورن- تو چشم های من نگاه کن. صداش رو بلندتر کرد و جوری محکم گفت که چهار ستون بدنم لرزید. – گفتم به من نگاه کن. آروم سرم رو آوردم بالا و به چشم های به خون نشستش نگاه کردم. یک قدم کامل هم باهام فاصله نداشت و تو چهارچوب در ایستاده بود. آب دهنم رو قورت دادم. خداییش خیلی ترسناک شده، مخصوصا که دهنشم بوی بد می ده. اشهد ان …
سورن- کی بود؟ – به خدا … سورن کلافه دستی تو موهاش فرو کرد و گفت: – مانی بود؟ هوی هوی هوی، این چی فکر کرده با خودش؟ نه مثل این که آروم جلوش بایستم پررو می شه دور برمی داره. – تو چی فکر کردی؟ هان؟ مثل این که یادت رفته واسه ی چی این جاییم؟ ما این جاییم که اون آشغال ها رو بکنیم تو زندون. اون وقت تو می گی مانی بود؟ مگه خرم با اون حرف بزنم؟ نه مثل این که زیادی خوردی زده به سرت. سورن- چرت نگو. من حد خودم رو می دونم. نترس بدحال نیستم. مثل تو که نیستم اون دفعه … – بس کن. خوبه خودتم دیدی که اونا به زور … سورن- خیلی خب، تمومش کن. فقط خوب به این حرفایی که می زنم گوش کن. فردا ما بعد از بار زدن با لنچ می ریم ایران. از بخت بد ما من و تو باید بریم و مانی هم قراره با ما بیاد. ازت خواهش نمی کنم، دستور می دم فقط به وظیفت به عنوان یه افسر فکر کنی و بهش میدون ندی. – من تا حالا به اون میدون دادم آخه؟ سورن- هیـــس! وسط حرفم نپر. ما قراره چند روز باهم باشیم. کارمون از این به بعد سنگین تر میشه، مثل الان مهمونی و بخور و بریز و بپاش نیست. متین هم معلوم نیست دقیقا کی بیاد. بعضی اوقات ممکنه برام کار پیش بیاد و تنهات بزارم. می خوام خیالم از همه بابت راحت باشه. باشه؟ – من که به اون نه میدون می دم نه کاری می کنم که بیاد سمتم. بهم شک داری؟ سورن- نه بهت شک ندارم و نخواهم داشت، اما من مَردم، همجنس هام رو خوب می شناسم، مخصوصا جنس مانی خوب دستم اومده. این چند وقته فهمیدم چه ناجنسیه، پر شیشه خرده س. می خوام مراقب خودت باشی. تو یه افسری، یه سروان، می دونم می تونی مواظب خودت باشی، اما می خوام بهم قول بدی که خیالم راحت تر باشه، باشه؟ – باشه، قول می دم. مراقب خودم هستم. یادت نرفته که من بهترین مامور بودم که باهات فرستادن؟ من ماموریت های زیادی تنهایی رفتم، از پس خودم برمیام آقا. یه لبخند کوچیکی زد و گره کراواتش رو شل کرد. رفت تو هال و خودش رو پرت کرد رو کاناپه. نه خدا رو شکر حالش اون قدرها هم بد نبود. عین بچه آدم داشت حرف می زد. خب زیادم نخورده بود، من شلوغش کردم. فکر کردم همه مثل منن با چند قطره کار دست خودشون بدن. لباسام رو عوض کردم و رفتم تو هال. آخی! نازی! چه مظلوم خوابش برده. با همون لباس ها رو کاناپه خوابش برده بود. موهای صافش یه کم رو پیشونیش ریخته بود. کتش رو دسته مبل انداخته بود. برش داشتمش و کشیدم روش. تلویزیون رو هم خاموش کردم و رفتم تو آشپزخونه. اصلا خوابم نمی برد. یه کم برای خودم میوه برداشتم و رفتم تو اتاقم. موقع چمدون بستنم یکی از رمان های م.مودب پور رو که از کتابخونم برداشته بودم، باز کردم. این کتاب رو تازه خریده بودم و هنوز وقت نکرده بودم بخونمش. گفتم بیارم تو سفر حوصلم سر رفت بخونم. رمان گندم رو باز کردم و دمر دراز کشیدم رو تخت. پاهام رو تکون می دادم و می خوندم. به جاهای با حالش رسیده بودم. چقدر از دست کامیار خندیدم. توی بهر داستان بودم که دیدم یه دفعه صدای گرومپ از تو هال اومد. گوشیم رو گذاشتم لای کتاب و کتاب به دست بدو بدو رفتم تو هال. وای، خدایا! سورن- کـوفت! به جای خندیدن بیا بهم کمک کن. ولی من نمی تونستم یه ثانیه هم از جام تکون بخورم. همین طوری دلم رو گرفته بودم و می خندیدم. سورن از بالای کاناپه پرت شده بود پایین و در حین افتادن سرش خورده بود به میز وسط سالن که ارتفاع نسبتا کوتاهی داشت و جلوی کاناپه بود. از خدا بی خبر کنار کاناپه نشسته بود. چشماش خمار خواب بود و موهاش به صورت شلخته تو صورتش ریخته بود. وای که چقدر بامزه شده بود. دلم براش سوخت. خیلی ضد حاله تو خواب شیرین پرت شی پایین. یه بار یادمه با بچه های دبیرستانمون اردو رفته بودیم جنوب. شب تو اردوگاه یکی از بچه ها از طبقه دوم تخت پرت شد پایین. همه فهمیدن و بیدار شدن. وقتی صبح بهش گفتیم، گفت “نه بابا؟ یادم نمیاد!” سوژه خنده شده بود خفن. الانم اگه صبح به سورن بگم لابد یادش نمیاد. سورن- چرا بر و بر من رو نگاه می کنی آخه؟ – ببخشی … ببخشید! خندم رو به زور خوردم و رفتم کنارش نشستم و دستش رو گرفتم و نشوندمش رو کاناپه. – پاشو، پاشو نگاه کن پیشونیش رو، داره خون میاد. تو خواب کشتی می گرفتی؟ سورن- نه به خدا، اصلا نمی دونم چی شد. – وایسا برم برات چسب بیارم. کتابم رو گذاشتم روی میز و رفتم تو دستشویی یه چسب زخم برداشتم و یه لیوانم آب قند درست کردم. بیچاره ترسیده بود دیگه. رفتم تو هال که دیدم سرش رو کرده تو گوشی من و داره با اخم یه چیزی می خونه. اخمام رو کردم تو هم و لیوان رو گذاشتم رو میز و گوشیم رو خواستم از تو دستش بکشم بیرون که محکم تر گرفتش و با خشم بهم خیره شد. – بهتون یاد ندادن تو حریم شخصی افراد دخالت نکنید؟ گوشیم رو بده بهم ببینم. سورن- بدم که چی بشه؟ جواب آقا رو بدی؟ – آقا کیه؟ چی می گی تو؟ نصفه شبی زده به سرت ها. سورن- بیا بگیر ببین چی می گم. گوشیم رو پرت کرد سمتم که تو هوا گرفتمش. ای بابا، این یارو تا منو بدبخت نکنه ول کن نیست. مانی اس ام اس داده بود، اونم چه اس ام اسی!
**************************************
رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت پنجم
اس ام اس: سلام عسل جون…می دونم بد موقع اس دادم ولی دلم طاغت نمی آورد.از اون روزی که دیدمت عاشقت شدم.به خاطر همینم سارا رو گذاشتم کنار.من واقعا دوستت دارم.سورن رو بیخیال شو می دونم هیچ عشقی بینتون نیست…فردا حتما باید باهات صحبت کنم…بابت امشب عذر می خوام… شب بخیر عزیزم… وقتی اس ام اس رو خوندم تو چشم های سورن مستاصل زل زدم عسل:من..به خدا من…………….. سورن:بس کن عسل معلوم نیست چه در باغ سبزی به یارو نشون دادی یارو اینطور به خودش اجازه داده این چرندیات رو بگه…دیگه برام مهم نیست هر غلطی که می کنی بکن…منم به سردار می گم من دیگه مسئولیت این رو به عهده ندارم دیگه کارات به من ربط نداره… عسل:چی میگی تو؟ســـــــــورن…سورن صبر کن ببین چی می گم آخه؟ رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم…انگار نه انگار نصفه شبه مرتیکه بی فرهنگ هتله ها مثلا… تا خود صبح نشستم رو کاناپه و منتظر سورن موندم…نکنه بره به سردار چرت وپرت تحویل بده؟ نکنه پشت سرم حرف دربیاره..بی خود کرده مگه من بی صاحبم؟ای جز جیگر بگیری مانی بد بختمون کردی هِـــــــی…. دیگه هوا گرگ ومیش بود که خوابم برد…یه ساعت هم نشده بود که با صدای در بیدار شدم برگشتم دیدم سورنه که رفت تویه اتاق…ده دقیقه بعد با چمدونش اومد بیرون…خیلی خوابم می اومد تمام شب رو بیدار بودم حالا هم که یکم خوابم برده بود سورن اومد و از خواب بی خوابم کرده بود سورن:می دونم بیداری.زود باش وسایلات رو جمع کن داریم می ریم… عسل:کجا؟ سورن پوزخند مسخره ای زد:خونه ی آقا شجاع!داریم می ریم ایران…مثه اینکه عاشقی زده به سرت حواس پرت شدی عسل:بار آخرت باش… سورن دستش رو به نشونه ی تسلیم بودن برد بالا:خب بابا بار آخرمه می گم عاشقی…دیگه جلو روت نمی گم که خجالت نکشی خوبه؟ حرصم رو داره درمیاره ها…حالا که خودت اینجوری می خوای باشه آقا سورن بچرخ تا بچرخیم عسل:نه اتفاقا چرا خجالت؟مانی هم مهندسه هم خوشتیپ وجذاب و پولدار…اتفاقا باعث افتخاره حداقل از تو سر تره هر چی باشه… سورن با عصبانیت اومد جلو وچونه ام رو گرفت تو دستش…شبیه این گاوهایی شده بود که دستمال قرمز می گیرن جلوشون از سوراخ های بینی و گوش هاش انگار دود می زد بیرون… در حالی که از بین دندوناش عصبی صداش رو می داد بیرون گفت: بار آخرت باشه جلو من این حرف هارو می زنی فهمیدی؟ عسل:ول کن چونه ام رو…خوبه خودت شروع کردی…چیه؟نکنه حسودیت می شه،آره؟ سورن در حالی که چونه ام رو ول می کرد تقریبا هولم داد وکمی به عقب پرت شدم با دست چونه ام رو می مالیدم و زیر لب بهش فحش می دادم… سورن:صد دفعه بهت گفتم من عمرا سرتو یکی حسودی کنم…عددی نیستی آخه…یه مجرم رو داری از من سرتر می دونی؟مغز خر خوردی دیگه…کاریش نمی شه کرد…اگرم می بینی بهت دارم بها می دم روت رو زیاد نکن…فقط واسه اینه که دستم امانتی…همون موقع هم تو ایران به سردار گفتم تنها بیام بهتره تو فقط دردسری یه دردسر بزرگ…دیگه حوصلت رو ندارم…حوصله جنس شما رو ندارم…ازهمه تون متنفرم…الانم به زور دارم تحملت می کنم اونم فقط بخاطر سردار کاشانی و احترامیه که واسه دایی و بابات قائلم…پاتو از گلیمت دراز تر نکن که بتونم سالم تحویلت بدم به خانواده ات…بعضی وقت ها مهربون می شم به روت می خندم پر رو می شی …پس از این به بعد خبری از مهربونی نیست…هر چی گفتم باید گوش کنی من رئیستم شیرفهم شدی؟حالا هم برو سریع هرچی خرت وپرت داری جمع کن بریم وقت نیست با خشم و بغض و انزجاربهش خیره شدم…کلی حرف تویه دلم بود که می خواستم دهنم رو باز کنم و بهش بگم. اما چه کنم اگه کاری می کردم گزارش می داد به سردار و می ذاشت پای سرپیچی از دستورات مافق… دویدم تواتاقم نمی خواستم گریه کنم که فکرکنه ضعف نشون دادم…تمام لباسامو جمع کردم اونایی که مال خودم نبود و باید می ذاشتم تو هتل متین خودش می دونست باید چی کارشون کنه… مسواکم رو از تو دست شویی برداشتم…با غرور خاصی رفتم توی سالن.اخمام توهم بود و محکم ایستاده بودم.من سروان آرمانم.این رو که فراموش نکردم؟هنوز هم می تونم اون جذبه خاص خودم رو داشته باشم و ضعف نشون بدم. رو کاناپه نشسته بود طبق معمول و داشت گزارش تایپ می کرد خود شیرین…انگار من تو این ماموریت هویجم دور ازجونم….نشونش می دم که منم عرضه دارم عسل:خیلی خب رئیس تموم شد بریم کلمه رئیس رو با طعنه گفتم.نیم نگاهی بهم انداخت و چمدون خودش رو برد جلوی در. مردک نمی گه من دخترم چطوری این چمدون سنگین رو بردارم؟به هر حال قرار نیست ضعف نشون بدم چمدونم رو برداشتم و رفتیم تو آسانسور… تو آسانسور وسایلام رو چک می کردم در آسانسور که باز شد پیشخدمت اومد وچمدون هامون رو برد تویه تا کسی گذاشت سورن بعد از سر زدن به پذیرش رفت بیرون منم به دنبالش رفتم بیرون.تا رسیدن به محل کامیونها هیچ حرفی بینمون رد ودبدل نشد. با رسیدنمون به شرکت سریعا رفتیم سمت کامیون ها.دیگه بار زده بودن… سورن:دهنت رو می بندی چیزی نمی گی یوقت کار دستمون ندی عسل:نمی تونم قول بدم سورن:تو بی خود می کنی.حرف رو حرف من بیاری.دور شغلت و یه خط قرمز می کشی می دونی که می تونم این کار رو بکنم پس ساکت شو عسل:درجه ای نداری که بهش بنازی…کاری هم خدارو شکر از دستت برنمیاد. خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد دیگه پوست لبش رو با عصبانیت می جوید ومحکم مچ دستم رو تو دستش گرفته بود. سورن:نه این دفعه خدا به این خره بد شاخی داده مراقب خودت باش عسل:می شه دستم رو ول کنی؟مانی جون داره میاد سمتمون برگشت و به کمی اونطرف تر که مانی داشت بهمون نزدیک می شد نگاه کرد سورن:خر مگس لعنتی اروم تر دم گوشم گفت:زر زیادی بزنی … عسل:خونم حلاله… سورن:آفرین…باهوش شدی پوزخند کجی گوشه ی لبش نشوند و به مانی خیره شد مانی سلام علیک خشکی با سورن کرد وبرحسب عادت دست داد.اما به من لبخند زدوکلی احوال پرسی کرد. سورن خون خونش رو می خورد می گفت واسه اینه که دستش امانتم ولی غلط کرده حسودیش می شه مردک… سورن:مهندس کیانی کامیون ها آماده ان؟ مانی:آره،هم کامیون ها آماده ان هم مجوز ها…بعد با طعنه ادامه داد:خوبه دیگه ما همه کارها رو می کنیم اونوقت شما وجناب نصیری شریکید.واقعا این چه شراکتیه؟ سورن:خب من سرمایه گذاشتم دیگه کاراش رو باید شما ها که وظیفتون اینه وبخاطرش پول می گیرین انجام بدید دیگه.. بعد هم بدون این که جوابش رو بگیره رفت جلو کنار کامیون ها و خواست که چندتا جعبه رو براش باز کنن.لابد می خواسته مطمئن بشه دیگه مانی که از دست حرف های سورن که سعی در تحقیر کردنش رو داشت،عصبی بود به من نگاه کرد وسعی کرد اخمش رو به لبخند بدل کنه که صد البته خیلی مصنوعی این کار رو کرد. مانی:این چشه؟ عسل:چش نیس که گوشه…ولش کن بابا بیخیال مانی دستش رو انداخت دور شونه ام که از این حرکتش جاخوردم و خودم رو کشیدم عقب مانی:چیزی شد؟ناراحت شدی عزیزم؟ ای حالم بد شد عسل:نه دوست ندارم سورن این چیز ها رو ببینه اخلاقش رو که می بینی خودت مانی:دوسش داری؟ آره جان عمه ام.خیلی دوسش دارم می میرم براش ایـــــــــــــش حالم بد شد.حالت رو می گیرم آقا سورن. برگشتم تو چشم های مانی نگاه کردم و با پوزخندی بر لب گفتم:آره..خـــــــــیلی… مانی اخم شیرینی کرد وگفت:مسخره می کنی؟ عسل:به نظرت باید دوستش داشته باشم؟ مانی:خب شما دوتا نامزدین گفتم شاید دوستش داری عسل:خب آره نامزدیم ولی دوستش…نه ندارم مانی::می تونیم باهم باشیم؟حالا که دوستش نداری؟ عسل:من نمی خوام بهش خیانت کنم چه دوستش داشته باشم چه نداشته باشم.من شمارو به عنوان یه دوست می بینم.پس لطف کنید شماهم همین حس رو نسبت به من داشته باشید.باشه؟ مانی:نمی تونم! عسل:باید بتونید… این جمله رو یکم با صدای بلند گفتم و رفتم سمت سورن.هر چقدر هم بااون لج باشم دلیل نمی شه که بیام با این مردک هیز و هوسباز هم کلام بشم تا حرص اون کینگ کنک در بیاد که..والا… مانی:خیلی خب خانوم مهندس ناراحت نشو عسل:ببخشید اما من می خوام به سورن کمک کنم. رفتم کنار سورن.نگاه عصبی همراه با پوزخندش آزارم می داد:جیک جیک های عاشقونه تون تموم شد سرکار خانوم مرغ عشق؟ عسل:آره خیلی هم خوب بود…خیلی خوش گذشت سورن:خوش باش فعلا خوش باش که خوش خوشونته… مانی:چی می گید شماها به هم؟جناب سرمایه گذار همه چی رو به راهه دیگه؟ سورن:اوهوم… مانی:پس راه بیافتیم؟ سورن:حتما.ما با چی می ریم؟ مانی:ماشین آماده است بفرمایید به سمت ماشینی که مانی اشاره می کرد.حرکت کردیم. سورن:چمدونهامون؟ مانی:گفتم بزارن توماشین بفرمایید بشینید.بعد رو به من ادامه داد:از زیبایی شهر لذت ببرید سرکار خانوم چون داریم می ریم ایران عسل:زیباتر از دبی توایران وجود داره…ترجیح می دم زودتر بریم ایران. بعد نشستم صندلی عقب و در رو بستم.سورن هم از اون در نشست مانی هم نشست جلو.با آهنگ سلنا که از ضبط ماشین پخش می شد هم خونی می کردم.دل تو دلم نبود.درسته که هنوز ماموریتم تموم نشده اما حداقل می ریم کشور خودمون.این خودش واسم کلی هه سورن:رسیدیم باد ملایم می خورد تو صورتم…بوی دریا مشامم رو نوازش می داد…از بچگی عاشق دریا وآب بودم…وقتی به این فکر می کردم که اونطرف این آب ها سرزمینیه که به من تعلق داره و داره انتظارم رو می کشه از شوق نمی دونستم باید چیکار کنم…اصلا تو باغ نبودم…به من چه؟سورن همه کارها رو خودش انجام می ده.وقتی خودش می گه تو دخالت نکن وحرف نزن من واسه چی خودم رو حرص بدم؟منم میام کنارو از طبیعت لذت می برم. به کشتی های کوچکی که کنار ساحل کناردست هم جا خوش کرده بودن نگاه می کردم.به مردمی که از کنار هم می گذشتن و هر کدوم کار خودشون رو انجام می دادن… به هرچیزی نگاه می کردم ودنبال یه چیز مشکوک می گشتم.اما هیچی پیدا نمی کردم!مشکوک تر از همه ما بودیم!مایی که به قول خودمون حالا دیگه قاچاقچی محسوب می شدیم!می دونم پامون برسه ایران تازه دردسر ها شروع می شه .خصوصا در کنار این سورن کینگ کنگ و اون مانی هوسباز.خدا به داد من یکی برسه از دست این دوتا! ایران کارمون فکر کنم زیادتر باشه!آخه اینجا اومده بودیم فقط برای جلب اعتماد ورضایت مهندس نصیری که ما روشریک خودش بکنه.اونجا دیگه باید لابد پخش کنیم و کلی کارای دیگه…خدایا خودت عاقبت مارو به خیر کن… توافکارم غرق بودم که دیدم دستی شونه ام روگرفت و به عقب هول داد نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و بیافتم تو آب عسل:چته تو؟نزدیک بود بندازیم تو آب دیوونه سورن:بهتر!دوساعته دارم صدات می کنم تو هپروتی یه جواب بده دیگه حنجره ام درد گرفت عسل:بهتر!حالا کارت چی بود دو ساعته داشتی بال بال می زدی؟ سورن:این چه وضع صحبت کردنه؟ عسل:همینیه که هست.چجوری جرف می زنم مگه؟ سورن:عین لات ها.من موندم مانی دنبال چیه توهه؟تو که هیچی از ناز کردن ولوندی زنونه بلد نیستی.عین یه ببر وحشی می مونی عسل:واسه هر کسی که نباید ناز کنی!واسه کسی ناز می کنم که ارزشش رو داشته باشه.نه واسه شما.بعد بالحن مودبانه ای ادامه دادم:امرتون رو بفرمایید آقای صادقی سورن:همه چی رو آماده کردیم.جنس هارو سوار لنچ کردیم.اگه زحمتی نیست تشریف بیارید تو یه لنچ بشینید. عسل:بزار فکرکنم؟اوم؟با این که برام زحمته ولی باشه میام سورن یه چشم غره ی ترسناکی حواله ام کرد که من ککمم نگزید وبا لبخند راه افتادم سمت لنچ. سورن دستم رو از پشت گرفت:یواش..یواش…وایسا باهم بریم. خودش رفت روی لنچ ودست منو گرفت وکمکم کرد که برم بالا عسل:پس متین چی؟ سورن:معلوم نیست کی بیادبادستش به گوشه ای اشاره کرد وگفت:برو اونجا بشین تا من بیام رفتم نشستم جایی که سورن گفته بود.مانی هم سوار شد ونشست دقیقا کنارمن.وقتی سورن برگشت و مانی رو که دم گوش من وز وز می کرد،دید گفت : سورن:ببخشید مانی جان ولی فکر می کنم اونجایی که شما نشستی جای منه مانی:خب سورن جان اینجا و اونجا نداره که بفرمایید کنار من بشینید سورن خندید وگفت:نه دیگه نشد.من می خوام پیش خانومم بشینم یکم اگه می شه برو اونور تر بعد شم بزور خودش رو بین من ومانی جاداد.راستش زیاد از کارش بدم نیومد حداقل حال این مانی رو گرفت.بعدشم حالم از حرفای به اصطلاح عاشقونه ی مانی که تماما بوی هوس بازی می ده داشت بهم می خورد. دعواهای بین خودم و سورن رو به اون حرف ها ترجیح می دادم.حداقل کل کل برام لذت داشت ولی اون حرف ها چی؟ایـــــــشه از اونجایی که لنچ،لنچ باری بود جای خوبی برای نشستن نداشت…یه سکوی کوتاه که بزور سه تامون روش جا می شدیم.واسه همین مجبور شدیم خیلی مهربون بشینیم.جوری که من چسبیده بودم به سورن کینگ کنگ…دیگه ظهر که چه عرض کنم بعد از ظهر شده بود که حرکت کردیم… جز من و سورن ومانی یه ناخدا و دوتا کارگر دیگه هم بود تو لنچ که اون سه تا یه جورایی کارهای خودشون رو می کردن و جلو چشم ما نبودن… بیشتر وقتمون به سکوت گذشت.گاهی هم سورن و مانی سوال هایی از هم می پرسیدن در مورد محموله و جواب هم رو می دادن. حالم زیاد خوب نبود هواهم کم کم داشت تاریک می شد.دچار دریا زدگی خفیف شده بودم.قیافه ام رنگ پریده بود و فشارم اومده بود پایین سورن تو یه لحظه دستش به دستم خورد و برگشت نگاهم کرد سورن:خوبی؟چرا اینقدر یخی تو؟ عسل:خوبم..خو.بم مانی:حتما دریا زده شدی یکم بخواب بهتر می شی سورن:مطمئنی خوبی؟خیلی سرده دستت ها؟ عسل:نمی دونم هر وقت میام دریا خیلی می مونم فشارم می افته سورن تو یه حرکت آنی کتش رو در آورد و دور شونه ام انداخت. سورن:وایسا برم ببینم می تونم برات آب قند بیارم بعد گفتن این حرف بلند شد و رفت به سمت نا خدا.بارفتن سورن جا واسه مانی باز شد و اومد کنارم نشست و دستم رو تو دستاش گرفت.خیلی سعی کردم دستم رو از تو دستاش در بیارم که محکم تر گرفت:چقدر سردی تو دختر؟ عسل:خوبم! می شه دستم رو ول کنی؟ مانی:چرا ازم دوری می کنی؟ عسل:من شوهر دارم می فهمی یعنی چی؟ مانی:خب آره ولی مهم اینه که تو دوستش نداری عسل:دست از سرم بردار خواهش می کنم سورن رو با اخم در حالی که لیوان آب قند رو بهم می زد وبه ما خیره نگاه می کرد درست رو به روی خودم دیدم.با چشمهای مستاصل بهش خیره شدم وبا لبخند مهربونی لیوان آب قند رو ازش گرفتم.اونم بی هیچ نرمشی باهمون اخم ها بین من ومانی نشست. کمی که از آب قند خوردم یکم بدنم گرمتر شد.چشمهام عجیب هوس خواب کرده بودن. نمی دونم این یارو سورن انگار علم غیب داشت که گفت: سورن:اگه خوابت میاد سرت رو بزار رو شونه ام بخواب باز هم همون لحن مزخرفش… عسل:ممنون…خوابم نمیاد دستش رو انداخت پشت کمرم و منو به خودش فشرد.واروم دم گوشم گفت:بخواب.تو بخوابی خیال من راحت تره حداقل این یارو نمی تونه زر بزنه ومخت رو به کار بگیره اخمی بهش کردم که سرم رو گرفت و گذاشت رو شونه اش و با فشار دستش مجبورم کرد بخوابم.منم که چشمهام خمار راحت گرفتم خوابیدم. نمی دونم چقدر خوابیدم که سورن با تکون های دستش بیدارم کرد. سورن- پاشو دختر، پاشو. ده دقیقه دیگه می رسیم. پاشو یه آبی به سر وصورتت بزن تا از این سر و شکل دربیای. – چی شده؟ در حالی که چشمام رو می مالیدم کمی پلکم رو باز کردم. هوا گرگ و میش بود و به روشنی می زد. – بذار بخوابم بابا، هنوز که روز نشده. سورن- پاشو، رسیدیم. – کجا؟ سورن- نه تو واقعا یه چیزیت میشه ها! صدای مانی که داشت می خندید رو شنیدم که با تمسخر داشت می گفت: – لابد بنده خدا یه چیزیش شده دیگه، آدم بیخودی آلزایمر نمی گیره که. مرتیکه یه کاری می کنه یه مشت حوالش کنما. کمی بیشتر چشم هام رو باز کردم. سورن- ساعت خواب! چقدر می خوابی بابا؟ ما تا صبح یه پلک رو هم نذاشتیم، اون وقت تو راحت گرفتی خوابیدی؟ خوش به حالت! هنوز گیج خواب بودم. بدم می اومد یکی صبح زود بیدارم کنه. هر وقت مامان این کار رو می کرد بعدش کلی باهاش دعوا می کردم. خب هیچی مثل خواب صبح نمی چسبه که. – خب شما گفتی بخواب منم اطاعت کردم دیگه جناب سر … با نشستن سریع دست سورن روی دهنم، تازه فهمیدم داشتم چه دسته گلی به آب می دادم. خداییش یه لیوان نوشیدنی به من بدن و مست بشم همه چی رو سه سوته لو می دم. مانی- چرا این جوریش کردی سورن؟ دستت رو بردار. خفه کردی دختر به این خوشگلی رو. سورن دستش رو کشید و یه چشم غره به مانی رفت و به من و چشم های اندازه نعلبکیم که از شدت گندی که نزدیک بود بزنم، درشت شده بودن نگاه کرد و یه اخمی کرد که نزدیک بود گلاب به روتون کار دست خودم و لباسام بدم. سورن با صدای نسبتا بلندی گفت: – توکه هنوز نشستی برو یه آب بزن به اون صورتت و یه کم خودت رو درست کن آدم بتونه بهت نگاه کنه. با صدای دادش بی اختیار از جام بلند شدم و بعد هم یه چشم غره نصیب اون و یه دونه هم نصیب خودم کردم. آخه آدم عاقل، اون که داد می زنه نباید زود عین روبات پاشی. الان فکر می کنه داد بزنه سرم دستوراتش رو انجام می دم و عادت می کنه به داد زدن، منم که بی اعصاب! رفتم داخل سکان کوچولوی لنج و چندتا پله رو که می خورد پایین طی کردم و رسیدم به دوتا در. یکیش رو که باز کردم دیدم انباره و یکی از کارگرهای لنج مشغول کار کردن بود. با باز شدن در سریع خودش رو جمع وجور کرد و درحالی که هول شده بود با لکنت زبان سلام کرد. یه پسر سیاه چهره بود که هم سن و سال های خودم نشون می داد و موهای فرفری مشکی داشت. از لهجش می شد تشخیص داد که از اهالی جنوب کشوره. یه کم بهش مشکوک شدم. آخه تو انبار چی کار می کرد که با دیدن من این قدر هول بشه؟ دستام رو کردم تو جیب های بولیزم و با نگاه موشکافانه ای رفتم جلو. به هر حال باید یه جا نشون بدم که پلیس با هوشیم دیگه. تو این سفر که سورن استعدادهام رو کور کرد و نذاشت شکوفاشون کنم. با لحن جدی ای پرسیدم: – چی کار می کردی؟ کارگر- هی … هیچی به خدا خانوم! – دروغ نگو، خودم دیدم داشتی با این جعبه ها ور می رفتی. نکنه داشتی قرص ها رو می دزدیدی؟ کارگر- نه، من دزد نیستم. باور کنید. با چشم هاش بهم التماس می کرد و می گفت بی گناهه، اما من به این آسونی ها گول نمی خوردم که. تو باز جویی هام به این جور موارد خیلی بر خورده بودم. – باشه، پس به من چیزی نمی گی. به مهندس صادقی یا مهندس کیانی می گی دیگه. بذار صداشون کنم، شاید با اون ها راحت تر باشی. کارگر- نه، نه تو رو خدا این کار رو نکنید. من رو از نون خوردن نندازین. – دِ لعنتی پس بگو این جا چه غلطی می کردی؟ این جمله رو تقریبا با داد گفتم. بنده خدا ترسش دو برابر شد. کارگر- فقط می خواستم ببینم بارمون چیه. – یعنی تو نمی دونستی که دارو و قرص های لاغریه؟ کارگر- آخه ناخدا می گفت این ها لوازم آرایشیه. – لابد تو هم می خواستی چندتا جعبه خودت رو مهمون کنی و برای خودت آبشون کنی؟ آره؟ سرش رو انداخت پایین. معلوم بود از سر ناچاری این کار رو می کنه. با صدای آرومی گفت: کارگر- به خدا مجبورم. واسه سیر کردن شکم خواهرام و مادرم باید کار کنم. این یه ذره حقوقم که کفاف نمی ده. نمی دونستم داروئه به خدا. گفتم اگر لوازم آرایشی باشه براش مشتری دارم، می تونم یه کم … – این ها دلیل نمیشه. برو بالا. کارگر چشم دوخت بهم. ترس رو خوب می شد از چشم هاش خوند. دلم براش می سوخت. از سر و وضعش معلوم بود خیلی وضع خوبی نداره، اما نمیشه بذاریم هر کی وضع مالی خوبی نداره دزدی کنه که. کارگر- خانوم تو رو خدا به ناخدا و مهندس کیانی چیزی نگید. منو می کشن. لبم رو به دندون گرفتم و با عصبانیت و با صدای بلند بهش گفتم: – برو بالا. باز دیدم ایستاده. این دفعه صدام رو بردم بالاتر و تقریبا سرش داد زدم: – مگه هر کی نداشت باید دزدی کنه؟ ها؟ برو بالا. چیزی بهشون نمی گم، ولی تو هم بدون اون خواهرات با پول های حروم شکمشون سیر نمیشه. برو بالا. دیگه این جا نبینمتا! سریع رفت بالا. چندتا پله رو بالا رفته بود که دوباره برگشت و نگاهم کرد. کارگر- ممنون خانوم، لطفتون رو فراموش نمی کنم. سری تکون دادم و رفت. رفتم سراغ جعبه هایی که یه کم به همشون ریخته بود و دوباره به حالت اولشون برشون گردوندم. اومدم از انبار برم بیرون که دم در خوردم به مانی. مانی برگشت ونگاهم کرد و با لبخند کجی گفت:فکرکردم رفتی دستشویی؟نگو خانوم رفته سر جعبه ها فوضولی عسل:فوضولی نمی کردم فقط یکم کنجکاوی بود نترس جیب هام روپر قرص نکردم به دزدمشون… صدای قهقه اش بلند شد وبینی ام رو کشید و گفت:کو نشون بده جیب هات روبینم پشت چشمی براش نازک کردم و یه قری به گردنم دادم. باکف دستم یکم از جلوی در دستشویی هولش دادم عقب مانی:چی شد؟ عسل:اگه اجازه بدید برم دستشویی.از نظر شما مشکلی نداره که؟ مانی قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و دستاش رو روی سینه اش قلاب کرد و گفت:فکر نکنم مشکلی داشته باشه می تونید برید.بعدم دوباره خندید یه اخم گنده ای کردم که اون فکرکنم دستشویی لازم تر از من بود..هه هه رفتم دست شویی و یه نگاه به خودم کردم.زیر چشمام به لطف مداد و ریملی که دیشب زده بودم یکم سیاه شده بود چشم هام هم پف داشته.صورتم رو شستم و بعد از انجام کارهای مربوطه اومدم بیرون. یه راست پله ها رو دویدم بالا.سورن که داشت یه چیزهایی رو که نمی دونستم چی بود داشت جا به جا می کرد بادیدن من سرش رو آورد بالا وبااخم بهم نگاه کرد سورن:چه عجب!تشریف آوردین سرکار خانوم.خوش گذشت؟ عسل:اوهوم جات خالی!یه دفعه دستم رو گذاشتم جلوی دهنم.خاک بر سرت دختر این چی بود گفتی الان می گه چقدر بی حیاست این دختره. سورن متعجب بهم خیره شد و پوزخندی گوشه لبش نشوند وگفت:جدا؟ عسل:آره خب!انباریش واسه استراحت کردن بد نبود سورن ابرو هاش رو داد بالا وگغت:آها!از اون نظر عسل:بله از همون نظر سورن:حاضری؟ عسل:اوهوم.کی می رسیم؟ سورن:چند دقیقه دیگه فکرکنم برسیم. عسل:یعنی داریم می ریم ایران… سورن پوزخندی زد وگفت:پ نه پ داریم می ریم مریخ عسل:نه بابا؟شماهم پ نه پ بلدی رو نمی کردی؟ سورن:آره گفتم ریا نشه بعد یه روسری از تو چمدون پرت کرد طرفم.روهوا گرفتمش وبا تعجب یه نگاه به رو سری و یه نگاه به سورن انداختم عسل:چی کارش کنم؟ سورن:بگیر باهاش بینیت رو پاک کن.خب سرت کن دیگه…ناسلامتی داریم می ریم ایران ها.اونجا دیگه نمی تونی بدون رو سری بری مانی که تازه اومده بود تو جمع ما.رو به سورن کرد وگفت:آخی لابد براش سخته دیگه سورن نگاه متعجبانه ای بهش انداخت و بعد به من نگاه کرد.لابد تو دلش می گفت پس خبر نداری آقا مانی همینی هم که رو سرشه مونیست که یوقت گناه نکنه اونوقت تو می گی “آخی لابد براش سخته دیگه”؟ سورن:مجبوره دیگه رسیدیم ایران تو هر کشور باید تابع قانون همونجا باشه روسری رو گرفتم.خدارو شکر تیپم مناسب بود.یه سارافون جیگری که تا وسطای رانم بودو یه شلوار کتان مشکی با کفش های پاشنه دار زرشکی…روسری مشکی رو سرم کردم. ناخدا:مهندس دیگه نزدیکه برسیم سورن:چرا دور شد؟مگه نگفتی چند دقیقه؟ ناخدا:اونجا نشد بریم اومدیم یه جای دیگه ی ساحل. مانی:نگران نباش فرقی نداره کامیون های سلطانی هم همینجا هستن از دور خشکی رو می دیدم و بالا پایین می پریدم.وای که چقدر حال خوبی بود.دلم برای ایران تنگ شده بود.بااینکه جنوب رو نمی شناختم ولی بازهم وطن خودم بود ودوست داشتم زودتر پام برسه به ایران سورن آروم دم گوشم گفت:کم خوشحالی کن آبرو وحیثیتمون رو بردی با اخم غلیظی درحال که لبامو داده بودم جلو گفتم:یعنی تو خوشحال نیستی داریم می ریم ایران؟ سورن شونه ای بالا انداخت،گفت:چرا!ولی نیازی نیست عین تو کولی بازی دربیارم که بفهمن خوشحالم عسل:درست حرف بزن سورن:هرجور بخوام حرف می زنم. ناخدا:بفرمایید در حال که لنچ به لبه اسکله نزدیک میشد خوشحالی منم بیشتر می شد.سورن پاشو گذاشت رو اسکله و رفت تو خشکی.برگشت و رو به مانی که داشت قبل از من از لنچ پیاده می شد گفت:مانی!جنس هارو چی کار می کنی؟ مانی:الان می ریم کارهای گمرکیش رو انجام می دیم بعد می گم کارگر های مهندس سلطانی بیان لنچ رو تخلیه کنن بعد گفتن این حرفا کاملا پیاده شد و برگشت دستمو بگیره منم پیاده شم که سورن سریع خودش رو رسوند بهم و دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده شم.وقتی کاملا پام رسیدبه خشکی با تعجب به مانی نگاه کردم. عسل:یعنی به این زودی؟من فکر می کردم کارهای گمرک بیشتر از این ها طول بکشه مانی بالبخند مهربونی نگاهم کرد واروم زد به کمرم:آره خانوم کارهای گمرک معمولا خیلی طول می کشه اما خب شما مثل اینکه مهندس نصیری رو نمی شناسید؟ما عادت نداریم زیاد معطل بشیم.مهندس همه ی کارها رو از قبل درست کرده.ما فقط میریم چندتا مهر وامضا می گیریم و بعدشم پیش به سوی ایران سورن:منم باهات بیام؟ مانی:نه لازم نیست سورن:بزار بیام شاید وجودم به عنوان یکی از شرکا لازم باشه مانی:خیلی خب بیا.عسل توهم میای؟ سورن:نیاد بهتره خودمون می ریم دیگه عسل:خب بزارید منم بیام دیگه بمونم اینجا چی کار؟ سورن اخم شیرینی کرد و دستم رو گرفت:اینجا بمون تا ما بیایم.باشه؟ باشه آخرش دستوری بود اما سعی کرد آروم حرف بزنه.احساس می کردم هر کاری می کنه که من رو از مانی دور نگه داره. مجبورا سری به نشانه ی مثبت تکون دادم و به سمت یه رستوران قدیمی کوچیکی که بیشتر نمای ظاهریش به قهوه خونه ها می خورد رفتم.اون ها به سمتم ساختمون راه افتادند. رفتم جلو و در رستوران رو باز کردم.هیچ زنی اونجا نبود.مثل اینکه پاتوق ماهی گیرا و لنچ دارا بود. از میون در به داخل سرک کشیدم.کمی خجالت می کشیدم ولی بیرونم که نمی تونستم بشینم.از صبح هم هیچی نخورده بودم.درسته مانی گفت زود کاراشون تموم می شه ولی همون زود هم حتما دو ساعته منظورش دیگه… منم که حسابی گشنه ام بود نمی تونستم منتظر بمونم.اروم رفتم تو…همه نگاه ها روی من ثابت مونده بود…یه تختی رو که کسی روش نشسته بود نزدیک در انتخاب کردم و نشستم روش. جز معدود تخت هایی بود که خالی مونده بود.مثل اینکه همه برای صرف صبحونه اینجا اومده بودن که اینقدر شلوغ بود. شاگرد قهوه خونه با نگاه عجیبی که صدالبته همراه با اخم اومد طرفم. نمی تونستم اسم گارسون یا پیشخدمت رو روش بزارم.این اسم ها اصولا تو ذهن من طوری نقش بسته بودن که باید به یه خدمتکار با لباس رسمی تو یه رستوران شیک و مجلل با ادبیات خاص برخورد با مشتری،گفته می شد. اما این پسر هیچ شباهتی به اون گارسون ها نداشت.یه پسر ۲۴٫۵ ساله معمولی با شلوار جین رنگ ورو رفته و بلیز چهارخونه سبز.باز رفتم تو کار آنالیز آدم ها که فهمیدم دوساعته دارم بهش خیره نگاه می کنم و حواسم نیست.سرم رو تکون دادم تا خالی از فکر بشم. شاگردرستوران:خانوم حواستون کجاست؟دوساعته دارم صداتون می کنم. عسل:ببخشید حواسم اینجا نبود.چیزی فرمودید؟ شاگرد رستوران سری تکون داد و یه نگاه از سرتا پای من انداخت.دوباره نگاهش رو به صورتم برگردوند. شاگرد رستوران: گفتم چیزی میل دارید؟ کمی پیشونی ام رو خاروندم به منویی که روی تخت جلوم افتاده بود یه نگاه سرسری انداختم و با دودلی گفتم:یه املت ممنون می شم سری تکون داد ورفت.هنوز نگاه خیلی ها رو روی خودم احساس می کردم.اخمی کردم.با آوردن غذا بیخیال بقیه شدم و غذام رو خوردم.چون خیلی گشنه ام بود تند تند خوردم.یکم که خوردم گوشیم زنگ خورد به مانیتورش نگاه کردم دیدم سورنه. عسل:بله سورن؟ سورن:کجایی تو دو دقیقه ولت کردیم گم شدی؟ عسل:گم چیه بابا…گشنه ام بود گفتم شما دیر میاید اومدم این قهوه خونه نزدیک ساحل صبحونه بخورم سورن اونجا چرا رفتی آخه دو دیقه نمی تونی جلو اون شکمت رو بگیری؟ در حالی که غر می زد قطع کرد. شونه ای بالا انداختم وگفتم خب به من چه لابد نمی تونم جلو شکمم رو بگیرم دیگه.دوباره رفتم تو بهر املت لقمه ای رو که تازه گرفته بودم و می خواستم ببرم طرف دهنم رو یکی رو هوا قاپید. با خشم سرم رو بلند کردم که دیدم مانی داره با لذت لقمه رو می خوره و نشست رو تخت و تکیه داد.سورن هم داشت با اخم نگاهم می کرد و به مانی چشم غره می رفت.اونم نشست لبه ی تخت و برگشت سمت من سورن:دختر اخه اینجا جای توهه؟دو دقیقه صبر می کردی می رفتیم یه جای درست وحسابی یه چیزی می خوردیم عسل:خب چیکار کنم گرسنه ام بود نمی تونستم طاغت بیارم.حالا چی شد؟کاراتون رو کردید؟ مانی:آره…همه چی حله الانم فرستادم کارگر های مهندس سلطانی جنس هارو بار بزنن. با تعجب گفتم:چه زود… مانی:گفتم که مارو دست کم نگیر خانوم.سورن چیزی بخوریم؟ سورن یه نگاهی دور و برش انداخت و باتعجب گفت:اینجا؟ مانی:آره چشه مگه؟ سورن:باشه حرفی نیست مانی دستی واسه همون پسره تکون داد وپسره اومد کارگر:خیلی خوش اومدید چی میل دارید؟ مانی به سورن چشمکی زد و سرش رو تکون داد که یعنی چی می خوری؟ سورن:من املت می خورم مانی رو به پسره گفت:یه املت یه میرزا قاسمی کارگر:بله قربان الان میارم خدمتتون نه مثل اینکه اینا کلا با خانوم ها فقط مشکل دارن. ببین واسه مانی و سورن تا کمر خم می شد.لابد بخاطر پولشونه دیگه.هر کی سر و وضعشون رو ببینه همینطوری می کنه یه چیزی گیرش بیاد. بعد خوردن املت مانی رفت حساب کرد و زدیم بیرون.سورن دستم رو گرفت وطبق عادت همیشگی اش دم گوشم حرف زد:دیگه نبینم همچین جاهایی می ری ها اینجور جاها واست مناسب نیست خانوم چیزی نگفتم خب حق با اون بود دیگه چی باید می گفتم؟دقت کردید مهربون شده دوباره؟دعوا می کنه فحش می ده دو دقیقه بعد یادش می ره.منم همینطور.خوشم میاد کینه ای نیستیم مانی که جلوتر از ما رفته بود.داشت بر می گشت. مانی:خیلی خب بچه ها همه چی جوره بریم! به سمت کامیون ها حرکت کردیم.۳ تا کامیون بزرگ بود. عسل:با کامیون می خواهیم بریم؟ مانی:نه گفتم یه زانتیا واسمون بیارن.آها اونا داره میاد. به سمتی که اشاره کرد برگشتیم زانتیای سفید داشت می اومد سمت ما.تا جلوی پامون که رسید ترمز کرد یه پسر جوون سیاه چهره با موهای فر یه عینک دودی رو چشمش.پیاده شد و با لهجه جنوبیش(شرمنده نمی تونم لهجه جنوبی رو بنویسم می خواین براتون بگم؟آخ حواسم نبود اینطوری که نمی شنوید) گفت:خوش اومدید آقا مهندس بفرمایید خیلی وقته منتظرین؟ مانی:با خوش رویی باهاش دست داد سورن هم پشت سرش با راننده دست داد ومنم با سر جواب سلامش رو دادم. مانی:نه حبیب تازه کارمون تموم شده.بعد رو به من و سورن ادامه داد:این آقا حبیب راننده ما تو ایرانه خیلی پسر گلیه! سورن با لبخندی بهش نگاه کرد وسری تکون داد. مانی:ایشونم مهندس صادقی هستن شریک مهندس نصیری و همسرشون… عسل خانوم حبیب:خیلی خوشوقتم بفرمایید که مسافرید و خسته ی راه. بعد هم همه سوار ماشین شدیم.طبق معمول مانی جلو نشست و من و سورن هم عقب. حبیب رو به مانی کرد وگفت:برای استراحت کجا می مونید؟کجا برم؟ مانی:استراحتی در کار نیست حبیب یه راست برو تهران باغ لواسون مهندس. حبیب:اینطوری که خیلی بد شد حداقل یه شب مارو قابل می دونستید مانی:ممنون اما کار زیاده راه بیافت پسر حبیب:باشه..چشم… ماشین رو روشن کرد و راه افتاد اینقدر خسته بودیم که بیشتر سکوت کرده بودیم و جز چندتا جمله در مورد کار ومحموله حرف های دیگه ای رد وبدل نمی شد. با کلافگی و لب های جلو اومده گفتم:نمی شد باهواپیما می رفتیم؟ مانی برگشت وخندید:چیه؟خسته شدی که نق می زنی؟ سورن اخم کرد.منم اخم کردم.چه دلیلی داره این اینقدر خودمون بشه که اینطوری باهام صحبت کنه بچه پورو بزنم فکش رو بیارم پایین ها… سورن دستش رو انداخت دور شونه ام و من رو چسبوند به خودش.این چرا این جوری شد یهو؟ با اخم وجدیتی که سعی می کرد با لبخند مصنوعیش پنهونشون کنه رو به مانی گفت:خانوم من فقط خسته است نق هم نمی زنه.حواست باشه چی می گی ها؟ مانی:بابا شوخی کردم تو چراجدی گرفتی حالا روش رو برگردوند وخنده اش رو خورد.اخم کرد و دیگه حرفی نزد.سورن هم موهام رو یه بوسه ی طولانی کرد.می تونستم حدس بزنم که این کار رو فقط برای در آوردن لج مانی کرد و هیچ احساسی توش نبود. صدالبته از چشم مانی دور نموند و اخمش رو غلیظ تر کرد و یه چشم غره بهم رفت.منم شونه هام رو بالا انداختم و خودم رو بیشتر به سورن چسبوندم.الان دیگه گرفتن حال مانی برام مهمتر از گرفتن حال سورن بود. بعد دوسه ساعتی که تو ماشین بودیم خسته شدم و خواب رو به بیدار موندن تو این جمع کسالت بار ترجیح دادم.مخصوصا این که دوباره زبون مانی باز شده بود و داشت چرت و پرت می گفت.هی برمی گشت ویه تیکه به من می پروند و می خندید. سورن هم که لحظه به لحظه خشمگین تر می شد و با حرص دندون هاش رو به هم می سایید.وقتی می دید من جواب مانی رو نمی دم یکم اروم تر می شد اما دوباره باجمله های مانی اعصابش خورد می شد. سورن با حرص بهم نگاه کرد و با لحنی که سعی در آروم نشون دادنش رو داشت گفت:عسل جان خوابت نمیاد؟ خوابت نمیادش دستوری بود یعنی بگیر بخواب تا نزدم این پسره رو داغون نکردم. کلا سورن در مقابل مانی راهی جزخواب کردن من انگار نداشت.منم که خودمم خسته بودم و خوابم می اومد ومی دونستم اگر من بخوابم مانی کمتر زر مفت می زنه گفتم:چرا اتفاقا خیلی خوابم میاد سورن با لبخندی که نشون از پیروزیش بود دستش رو باز کرد و به سینه اش اشاره کرد که برم نزدیگترش و تو بغلش بخوابم.وقتی که تردیدم رو دید سورن:بیا خانومم اشاره ای به مانی و حبیب کردم که سرش رو تکون داد وگفت:مهم نیست.بیا با دو دلی رفتم سمتش که منو کشید تو بغلش و دستش رو گذاشت رو شونه ام و منم سرم رو گذاشتم روی سینه اش و اروم چشم هام رو بستم.چه جای خوبی بودها!تازه کشفش کردم… زیر چشمی نگاهی به مانی انداختم که داشت لبش رو گازمی گرفت.حبیب هم یه لبخند کوتاهی زد و دوباره بی تفاوت به جاده خیره شد.لبخند پیروزمندانه سورن روهم که دیدم باخیال راحت به خواب رفتم نمی دونم چقدر خوابیدم که با گرمی نفس هایی که به گردنم می خورد واروم دم گوشم یه چیزی زمزمه می کرد چشم هام رو باز کرد.در حالی که تو بغل سورن بودم اروم سرمو اوردم بالا و به چشم هاش گیج خیره شدم.سورن لبخند کم رنگی زد و کمی از موهام رو کنار زد. سورن:تموم راه خواب بودی ها.پاشو خانوم رسیدیم عسل:کجا؟ سورن:خونه ی آقا شجاع.ویلای لواسون مهندس نصیری دیگه با شنیدن این که لواسونیم سریع از تو بغل سورن اومدم بیرون و از ماشین پیاده شدم. سورن باخنده گفت:آروم آروم چقدر هولی مراقب باش مانی چپ چپ نگاهم کرد:به چه عجب خانوم بیدار شدن خوش گذشت؟اینقدر خوابیدی خسته نشدی؟ با پررویی تموم گفتم:نه چرا خسته بشم جام گرم ونرم بود خوب خوابیدم. برگشتم وبه سورن که دیگه در دو قدمی من داشت می رسید بهم،نگاه کردم وچشمکی زدم بهش.اونم لبخند قشنگی بهم زد و دستم رو دور بازی خودش حلقه کرد.چشمکی به مانی زد وگفت:جوابت رو گرفتی؟ مانی بی جواب روش رو برگردوند و رفت سمت پله ها مانی:بیاید بالا…حبیب به خسرو بگو چمدون هارو بیاره بالا حبیب:چشم آقا مهندس رفتیم بالا چون ماشین دقیقا دم ساختمون ویلا پارک کرده بود نتونسته بودم باغش رو ببینم.ویلای بزرگ و قشنگی بود.نمای وبلا سفید ومشکی بود.مانی در بزرگ چوبی مشکی رنگ رو باز کرد و بادست مارو دعوت کرد داخل ویلا. یه ویلای بزرگ با دکوراسیون داخلی متفاوت.قسمتی از سالن که مجلل تر بود با دو دست مبل سلطنتی نقره ای و طلایی پوشیده شده بود و پر از مجسمه های گران قیمت و تابلوهای نقاشی زیبا و تابلو فرش های نفیس بود.فرش های رنگ روشن نقره ای بزرگی که میون مبل ها قرارداشت چشم ها رو به خودش خیره می کرد.یه سالن پذیرایی شیک وسلطنتی که با وسایل جدید و امروزی پر شده بود… دیگه به طور کامل خواب از سرم پریده بود و سعی می کردم دور واطرافم رو آنا لیز کنم. قسمتی از سالن هم که کاملا در دید من قرار نداشت چندتا پله می خورد وشروع می شد.یه سالن کوچیک تر بود با دکوراسیون مدرن و امروزی سفید-کالباسی.آشپزخونه هم مثه اینکه از تو یه سالن کوچیک راه داشت و یه در هم به سالن اصلی داشت که کنارش یه دست میز ناهارخوری ۱۲ نفره سِت مبلمان بود. عجب خونه ی خفنیه ها مانی:دیدت رو زدی؟ عسل:نه کاملا!مزاحم شدی وسطش پریدی سورن پوزخندی زد وگفت:ما خسته ایم مانی کجا باید بخوابیم؟ مانی:بفرمایید وبه سمت پله هایی که به طبقه دوم می خورد اشاره کرد و خودش جلوتر از ما راه افتاد.طبقه دوم رو رد کردیم. اتاق های زیادی داشت.مانی رفت سمت پله های طبقه سوم سورن:اینجا نیست؟ مانی:نه اتاق های مخصوص طبقه بالاست.اینا اتاق های بچه هاست. سورن:بچه ها؟ مانی:آره دیگه آدم های مهندس به هر حال هر کدوم باید یه اتاق اینجا داشته باشن.مهندس اینجارو سفارشی ساخته بیاید بالا طبقه سوم ۷تا اتاق بود۳تا سمت راست ۳ تا سمت چپ. یه اتاق هم ته راهرو بود که درش با بقیه اتاق ها متفاوت بود.کمی بزرگتر بود و در منبت کاری شده ی مدرنی داشت ومثل بقیه در ها مشکی بود.مانی جلوی در دوم ایستاد و گفت:این جا اتاق شماست کمی با ترس به سورن خیره شدم.یعنی باید تو یه اتاق می خوابیدیم؟تو هتل تو سوییت بودیم و اون رو می انداختم تو هال اما اینجا فقط یه اتاقه با کمی ترس و خنده مصنوعی گفتم:خب اینجا که کلی اتاقه نمی شه نفری یدونه برداریم؟ مانی با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:نه این اتاق ها هر کدوم مال کسیه قرار از فردا اینجا حسابی شلوغ بشه…این اتاقی هم که بهتون دادم ویژه مهموناست…شب تون بخیرفعلا یکم استراحت کنید بعد برای شام بیاید پایین بعد از جواب شب بخیری که بزور بهش دادیم رفت تو اتاق رو به رویی ما ودر رو بست. مستاصل سورن رو نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت و با کلیدی که مانی بهش داد در رو باز کرد و رفتیم تو…اتاق مجلل و قشنگی بود. یه اتاق بزرگ که یه تخت دو نفره سفید با رو تختی خوشگل یاسی وبنفش پوشیده شده بود.یه کاناپه مخمل بنفش رنگ هم کمی اونطرف تر از تخت بود.میز توالت و کمد کوچیکی که تو اتاق بود سفید بودند وبقایای وسایل اتاق یا سفید بودند یا بنفش.در کل اتاق شیک و خوشگلی بود. به سورن نگاهی انداختم که خستگی ازتنش می بارید.بنده خدا لابد نخوابیده بود توراه.دیشبم که نخوابیدلابد خیلی خسته است.رفت وخودش رو باهمون لباس ها انداخت رو تخت و ساعدش رو گذاشت رو چشم هاش. نشستم لبه ی تخت و بهش نگاه کردم.متوجه سنگینی نگاهم شد و دستش رو از رو چشماش برداشت و بی رمق گفت:چیه؟چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ یه نگاه به سورن و یه نگاه به کاناپه انداختم و سعی کردم با چشم هام التماس کنم که رو تخت نخوابه سورن که خوب متوجه منظورم شده بود اخمی کرد و با لحنی که دلم براش سوخت گفت:به خدا خسته شدم از اینکه هرشب یه گوشه آواره بخوابم…بابا دختر من که کاری به تو ندارم.خدارو شکرتختش هم اینقدر بزرگ هست که کلی بینمون فاصله باشه.من دیگه نمی تونم اونجا بخوابم.بعد هم روش رو کرد اونطرف و به حالت قهر خوابید. بنده خدا اونم راست می گه دیگه…هی دم از حقوق مساوی می زنم بعد هی بیچاره رو شوتش می کنم رو کاناپه…ولی خب نباید پیشم بخوابه بچه پورو…اینبار خسته بود دلم براش سوخت ولی دفعه ی بعد نباید بزارم روتخت بخوابه… منم با احتیاط طرف دیگه تخت با همون لباس ها خوابیدم. فکرکنم یه ساعتی شده بودکه خواب بودم که باصدای در زدن ازخواب پاشدم.باصدای خواب آلودی که انگار ازته چاه بیرون می اومدگفتم: بــــــــله؟ مانی:بیدارین؟ عسل:نه خواب بودیم به لطف شما بیدارشدیم.کاری داری؟ مانی:آره بیاین شام برگشتم و به ساعتی که روی عسلی کنارتخت بود نگاه کردم.ساعت۱۱ بود.الان دیگه چه شامی؟سحری بخوریم بهتره که عسل:الان شام؟ مانی:خب دیر رسیدیم بنده خداها نمی دونستن که باید شام درست کنن.بیاین پایین منتظریم عسل:باش…ارومتر گفتم…تا صبح دولتت بدمد… یه دست بلیز شلوار سرمه ای خوش دوخت از تو چمدونم در آوردم ورفتم گوشه اتاق پوشیدم. حالا کی می خواداین سورن رو بیدار کنه. خداکنه خوابش خیلی سنگین نباشه… خدایا به امید تو…رفتم رو تخت.چهار دست وپا کنارش.باصدای معمولی صداش کردم چندبار جواب نداد.مجبور شدم با دست تکونش بدم کمی تکون خورد وزیر لب نق نق کرد عسل:سورن بیدار شو…سورن…ســــــــورن اروم لای چشم هاشو باز کرد وخمار بهم نگاه کرد:چیه؟بزار بخوابم بخدا خیلی خسته ام عسل:پاشو بریم پایین شام بخوریم بعد بیایم هرچقدر خواستی بخواب.پاشو مانی اومد صدامون کرد…دوروزه درست وحسابی چیزی نخوردیم…بدو پسر ضعف می کنی این رو که گفتم پریدم از تخت پایین که دیدم نخیر آقا خیال پاشدن نداره.رفتم جلو و دستش رو کشیدم که بلند شه.نشست روی تخت ویکم چشماش رو مالوند.خدایی وقتی خوابه خیلی بامزه میشه. سورن با صدای خواب آلود گفت:برو یه آب به سر وصورتم بزنم میام ابروهامو انداختم بالا وگفتم: نچ،نمی شه من برم تو باز می گیری می خوابی اونوقت از گشنگی می میری من باید تنهایی کلی کار انجام بدم اونوقت خسته می شم چشماش یکم گشادتر شده بود با تعجب نگاهم کرد:واقعا که…فقط فکر خودشه…نترس من مردم متین هست…فکرکردی رئیس به تو اعتماد می کنه بزاره تنهایی ماموریت و انجام بدی؟ عسل:هیـــــــــس!می شنون…خیلی خب پاشو دیگه لوس پاشد در حالی که زیر لب غر می زد وهی می گفت :کی می شنوه…کی می شنوه رفت تو دستشویی و چنددقیقه بعد اومد بیرون ورفت لباس از تو چمدون برداشت و پشت به من پوشید و رفتیم پایین… مانی:چه عجب تشریف آوردین درحالی که بخاطر زیاد بودن پله ها نفس نفس می زدم گفتم عسل:وای تو رو خدا به این مهندس نصیری بگو یه آسانسور بزاره واسه اینجا آدم نفسش می گیر بیاد پایین آخه خونه هم اینقدر بزرگ می شه؟؟؟ سورن یه چشم غره ای بهم رفت و مانی هم درحالی که بلند بلند می خندید گفت: چقدر تو نق می زنی دختر؟خونه کوچیک باشه می گید کوچیکه به کلاسمون نمی خوره بزرگ باشه می گید بالا پایین رفتنش سخته واقعا موجودات عجیبی هستید ها! سورن:بیخود نیست عجیب ترین موجودات زمین شناخته شدن دیگه!مانی اون دیس رو بده که روده کوچیکه بدجور بزرگه رو میل کرده مانی در حالی که دیس برنج رو به سمت سورن گرفته بود،گفت: مهندس سلطانی زنگ زد بابت جنس ها تشکر کرد.گفت خیلی مشتاقه شریک جدید رو…اشاره به سورن کرد وادامه داد:ببینه…می گفت شاید آشنا دربیاید سورن در حالی که برنج رو برای خودش ومن می کشید گفت:فکرنکنم آخه من همچین اسمی رو تا حالا نشنیده ام مانی:به هر حال فردامی بینیش… سورن:همه قرص ها رو برد؟ مانی:آره دیگه نبره؟ سورن:منظورم روان گردان هاست ها؟ مانی:ای پسر تو باز این اسم رو گفتی؟مهندس بود گوشت رو می کشید نه یکمش رو برد آبشون کنه بیشترش دست خودمونه تو زیر زمین گذاشتیمشون عسل:مهندس ومتین کی میان؟ مانی:فردا شب تهرانن… سورن:فردا کاری نداریم؟ مانی:نه تقریبا…مهندس بیاد کارهامون شروع می شه سورن:مانی!شما خرده فروشی می کنید یاعمده؟ مانی:چیه بازرس شدی؟ سورن با زرنگی گفت:به عنوان یه شریک باید ازهمه چیز خبر داشته باشم مانی دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا آورد. مانی:خیلی خب بابا آقای شریک تسلیم…بیشترش رو عمده..باقیشم یه چندنفری داریم که برامون خرده فروشی می کنن…مشتری های عمده مون آدمای مشخصی هستن ولی خرده فروش ها تقریبا به همه می فروشن…اطلاعات کافی بود قربان؟ سورن قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:بدنبود بعدهم مشغول غذاخوردن شدیم.خانوم تقریبا ۴۰ ساله ای با آرایش نسبتا ملایم و کت ودامن مشکی که زیرش یه بلیز دکمه دار سفید پوشیده بود میزرو جمع کرد. مانی رو به زن کرد وگفت:ممنون مریم خانوم.مهندس صادقی و همسرشون مهمون ما هستن چندروزی…بهشون حسابی رسیدگی کن چیزی کم نداشته باشن. مریم خانوم لبخند کم رنگی زد و با سر به نشونه ی مثبت گفت:چشم آقا…در خدمتشون هستم بعد هم میز رو جمع کرد وما هم رهسپار طبقه سوم شدیم…اووف کی این همه پله رو می خواد بره بالا؟خدا به دادمون برسه… بارسیدن به اتاقمون سورن در رو باز کرد ومنم پریدم رو تخت… عسل:ببخشیدا اما دیگه خستگیتون در رفت تشریف ببرید رو کاناپه سورن:نخیر من رو تخت می خوابم عسل:چرا ما همیشه باید سر خوابیدن دعوا داشته باشیم؟ سورن:این سوال رو از خودت بپرس…این تویی که همیشه سر این موضوع کوچیک بحث می کنی یبار واسه همیشه می گم این بچه بازی هارو تموم کن عسل.من کاری به کار تو ندارم…اینو بفهم عسل:مگه من گفتم کاری باهام داری؟من دوست ندارم اینجا بخوابی کلافه دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مگه به دوست داشتن توهه؟من هر جا دوست داشته باشم می خوابم.دیگه هم بامن سر خوابیدن بحث نکن جوجه بعدشم گرفت و سمت چپ تخت خوابید…بیشرف… منم که مغلوب…فعلا شکست خوردم ولی حالیش می کنم بچه پورو رو… فکر می کنه کیه؟از کجا معلوم باهام کاری نداشته باشه؟والا..هرکی باشه نمی تونه جلوی این همه زیبایی طاغت بیاره…اینم آدمه دیگه..هه..هه هی خدا…اینم همکار بود فرستادی باما؟بهتر از این سراغ نداشتی؟این یکم چل می زنه ها…یادم باشه برگشتیم اداره برم به سردار بگم اینو بیرون کنه واقعا از فقدان سلامت روانی رنج می بره بنده خدا…طفلکی خانواده اش… -بگیر بخواب که یکم دیگه با خودت حرف بزنی باید بری خودتم به سردار معرفی کنی آخه تو بیشتر چل می زنی مردم این وجدانه ما داریم؟خدایا خیلی مخلصیم شب خوش… صبح با تکون های عجیبی بیدار شدم…یا خدا نکنه زلزه اومده وای جوون مرگ نشم؟تازه مجردم ناکام از دنیا می رم.. عسل:اشهد ان لا… سورن:پاشو دیگه مسخره بازی درنیار دو ساعته دارم صدات می کنم خرس هم خواب زمستونیش اینقدر سنگین نیست… عین برق پاشدم نشستم سرجام با چشم هایی که نزدیک بود از تو کاسه شون در بیاد و پرخون شده بودن بهش نگاه کردم و با صدای بلند فریاد زدم:چه خبرته؟این چه وضع بیدار کردنه مرتیکه روانی قلبم از جاش در اومد گفتم زلزه اومده لابد؟تو دهات شما یه خانوم رو اینطوری بیدار می کنن سورن:ساکت شو اول صبحی..دوساعته دارم عین آدم صدات می کنم بیدار نشدی مجبور شدم تکونت بدم.نخیر تو دهات ما خانوم ها رو با بوسه ی عاشقونه بیدار می کنن.می خوای امتحان کنی؟ بالشمو برداشتمو چندتا کوبیدم تو سرش.بالش و از دستم گرفت و بغلش کرد.سری به نشونه ی تاسف تکون داد وگفت:واقعا که عین بچه های دو-سه ساله می مونی…پاشو برو یه آب به سر و صورتت بزن حالم بد شد…زود باش…باید بریم پایین در حالی که پتو رو از روی خودم کنار می زدم واز تخت پایین می اومدم گفتم:پایین چه خبره؟ سورن:عروسی جناب نصیریه…مثل اینکه یادت رفته اصلا واسه چی اومدیم.نه؟نکنه فکر کردی رئیس تو رو فرستاده با من تا آستانه ی تحمل منو بسنجه؟نیومدیم بخور و بخواب و دعوا که…پاشو بریم یکم به کارمون برسیم نونی که می خوریم حلال باشه… برای مسخره کردنش اروم زیرچشم هامو با پشت دست پاک کردم و بعد دستام رو توهم قلاب کردم. عسل:آه چه رمانتیک و احساسی…با شرافت بابا نون حلال خور… بالش رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم وخورد تو دیوار منم پریدم تو دستشویی. بعد از کمی بزک دوزک کردن یه جین سرمه ای با بلیز آستین سه ربع سفید پوشیدم وطبق معمول کلاه گیس! پیش به سوی صبحانه رفتیم تو آشپزخونه که یه میز ناهارخوری چهار نفره ی کوچیک داشت.مانی هنوز نیومده بود منو سورن نشستیم ومریم خانوم برامون چای ریخت.میز خیلی کامل بود همه چی داشت از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!یکم که به شکم مبارکم رسیدم سروکله ی چشم وزغی منظورم مانیه پیدا شد. مانی:عسلم بخور سورن:بله؟عسلم؟ مانی:اوه غیرتی نشو آقا صبح بخیر بعد یکی از صندلی هارو عقب کشید و نشست. مانی:منظورم اینه که عسل هم بخور.عسل سبلانه طبیعیه همه زدیم زیر خنده مانی چشمکی به من زد وباز با اون چشم های هیزش سعی در نوش جان کردن بنده رو داشت مانی:ولی به نظرم این عسل طبیعی ترو خوشمزه تره سورن با چنگل کوچیکی که دستش بود زد پشت دست مانی وگفت:شما صبحونت رو بخور کار به زن من نداشته باش. مانی ریز خندید ومشغول لقمه گرفتن برای خودش شد مانی:امشب مهندس اینا می رسن فردا یه مهمونی می گیریم چایی پرید تو گلوی سورن.با دستمال کاغذی لبش رو پاک کرد وهول گفت:فردا؟ مانی که کمی تعجب کرده بود از این حرکت سورن گفت:آره چطور مگه؟چی شد یهو؟ سورن:هیچی فقط یکم هول شدم آخه مهندس گفته بود یه مهمونی اساسی می گیریم همه مشتری ها میان واسه همون مانی زد زیر خنده مانی:خب مهمونی که اینقدرهول شدن نداره که مگه می خوان بیان خواستگاریت که اینقدر هول شدی؟بعدشم اون مهمونی رو که خود مهندس باید باشه نظارت کنه این یه پارتی جوونانه کوچولوهه.همین! سورن یکم رنگ چهره اش عوض شد و یه آخیش کشداری گفت.یادم باشه ازش بپرسم این کاراش واسه چی بود… مانی:خیلی خب اگه خواستین می تونین یه سر به باغ بزنین یا برید زیر زمین استخر هست اوه له له…استخر؟فقط همینم مونده. سریع گفتم:ممنون یه چرخی تو باغ می زنیم مانی سری تکون دد وگفت:باشه هر جور راحتید من برم یه چندجا زنگ بزنم غذا و میوه و بقیه چیزها رو واسه مهمونی فردا آماده کنم سورن:اینجا مهمونی می گیریم؟ مانی:نه!اینجا اگه مهمونی بگیریم ممکنه لو بریم می ریم تو آپارتمان من مهمونی می گیریم.یه پارتی کوچولوهه دیگه جای خیلی زیادی نمی خواد که!مهمونی بعدی که خیلی مهمه رو اینجا می گیریم عسل:وای خسته نمی شید از بس مهمونی می گیرین؟ مانی در حالی که می خندید گفت:شما خانوم ها که از مهمونی بدتون نمیاد؟در ضمن کار ماهم نصفش رو همین مهمونی ها می چرخه دیگه…بیزینس ماهم مهمونی گرفتنه…فعلا با اجازه من برم به کارهام برسم سورن:کمک نمی خوای: مانی:نه چندجا فقط زنگ می زنم کار مهمی نیست که… سورن:باشه پس برو به کارت برس…ماهم بریم یه گشتی تو این باغ خوشگلتون بزنیم مانی:باشه فقط مراقب این خانومت باش چندتا سگ بزرگ داریم که خیلی جیگر دوست دارن عسل:مانـــــــــــی!!! مانی با خنده از آشپزخونه زد بیرون.سورن هم از رو صندلیش پاشد دست منو گرفت وخواست بلندم کنه عسل:ولم کن بزار صبحونه هم رو بخورم سورن:بسه دیگه چقدر می خوری بااین وضع هیشکی نمیاد بگیرتت ها عسل:هـــــــیس!فعلا توکه گرفتی سورن اروم دم گوشم گفت:پاشو بریم ببینیم تو باغشون چی می گذره باید تعداد راه های خروجی و آدم هاشون رو در بیاریم.باید امشب یه نقشه از کل ویلا تحویل رئیس بدیم بدو دختر زیاد وقت نداریم ها عسل:باشه باشه لیوان شیرم رو سرپایی سر کشیدم و به دنبال سورن راه افتادیم توباغ… یاخدا!این همه آدم از دیشب تا حالا چه جوری اومدن اینجا؟دیشب جز دوسه نفر کس دیگه ای اینجا پر نمی زدحالا…تقربیا هر چند قدم به قدم آدم هایی بودن که با اسلحه نگهبانی می دادن چند نفری هم سگ دستشون بود… یاد سریال مردهزار چهره افتادم.اون قسمتش که مهران مدیری جای یه آدم خلافکار رفته بود تو یه گروه مافیا…حالا به اون شدت هم که نه ولی خداییش سیستم امنیتیش بد نبود تقریبا کل باغ رو با آرامش قدم زدیم وتوهر سوراخی یه سرو گوشی آب دادیم تمام این مدت به اطراف نگاه می کردیم حسابی تمرکز کرده بودیم.مثل اینکه مانی همه رو روشن کرده بود که با ما کاری نداشته باشن و بزارن برای خودمون حسابی بگردیم…مانی هم فکر کرده باگاگول جماعت طرفه…هه هه همه جا رو گشتیم یه گوشه که خلوت تر بود سورن رو کرد بهم و گفت خب چی گیرت اومد؟چیزی فهمیدی؟ درحالی که سعی داشتم تمرکز کنم وتمام اون چیزهایی رو که دیده بودم با دقت بیان کنم.با چشم های بسته تندتند اما با صدای آروم گفتم: عسل:۴۳ نفر،۲۹ نفر مسلح،۱۲ تا سگ.دوتا در خروجی یکی جلو یکی پشت.۴ تا نگهبان…خود ویلا سه تا در داره یکی از تویه پذیرایی یکی از پشت ساختمون پله می خوره به طبقه دوم. یکی هم می خوره به زیر زمین که ازاونجایی که از تو حرفای مانی فهمیدم هم استخر و جکوزی اونجاست هم انبار که جنس ها توشونه…همین! چشم هام رو که باز کردم برق تحسین رو توی چشم هاش دیدم. لبخند کجی زد. – نه! مثل این که اون قدرام که فکر می کردم تازه کار و بی دست و پا نیستی. اخم هام رفت تو هم. تا اومدم با عصبانیت چیزی بهش بگم سریع و بعد دو دقیقه که حسابی ،لب هاش رو برداشت. هنوز توی شوک بودم که یهو چی شد این جوری شد؟ با تعجب دستم رو کشیدم روی لبم و بهش خیره شدم. چشم هام دو دو می زد. نفس هام تند و عصبی بود. سورن صورتم رو گرفت تو یه دست هاش. اونم کلافه بود. دستش رو پس زدم. سورن- آروم باش عسل قصد بدی نداشتم به خدا. – ولم کن. دست هاش رو پس زدم و به حالت قهر راهم رو گرفتم که برم. دستم رو گرفت و منو کشید سمت خودش. بازوهام رو گرفت تو دستش و سرش رو آروم آورد دم گوشم و گفت: – آروم عسل. به خدا یکی از آدمای نصیری وقتی داشتی آمار می دادی از دور داشت ما رو نگاه می کرد. فکر نکنم چیزی شنیده باشه. بعدش که حرفات تموم شد، داشت می اومد سمت ما. برای این که نیاد سمتمون و سین جیممون نکنه اون کار رو کردم. یه کم عصبانی بود. اونم راهش رو گرفت و رفت، همین. حالام اون اخم هات رو باز کن دیگه،! جمله ی آخر رو با شوخی گفت. یه لبخند کم رنگی زدم. سعی کردم جلوی خندم رو بگیرم، اما پررو نباید اون کار رو می کرد. بیشتر از دست خودم عصبی بودم که زیاد از بوسش عصبانی نشدم. سعی می کرد منو بخندونه تا کارش رو فراموش کنم، اما من خنده به لب هام نمی اومد. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و آروم گفت: – قهری؟ سرم رو به سمت دیگه برگردوندم که دوباره ادامه داد. سورن- خودت که منو خوب می شناسی، آدمی نیستم که از بقیه معذرت خواهی کنم، اما خب … کارم درست نبود. یعنی واقعا هیچ حسی هم نداشتم. فقط برای کم کردن شر اون یارو بود،. در ضمن به عنوان یادآوری این رو هم بگم که خیلی گوشت تلخ هم هستی. باور کن! خودم رو از توی بغلش بیرون کشیدم و با عصبانیت ازش دور شدم. می خواستم زودتر برم توی اتاق و تنها باشم. می ترسیدم یه وقت بغضم بگیره جلوش آبروم رو ببره. سورن- عســل؟ عســل؟ اَه لعنتی! نزدیک به ساختمون ویلا با مانی برخورد کردم و خوردم بهش که برای این که تعادلم رو از دست ندم یقه اش رو گرفتم، اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد. بیا، فقط همین رو کم داشتم؛ چه روز پر حوادثی، چه حوادث رمانتیکی. سریع با یه عذرخواهی از کنار مانی رد شدم که از پشت سرم صداش رو شنیدم. مانی- چی شد؟ با هم دعواتون شد؟ – نه، نه این طور نیست. مانی- من بچه ام؟ خودم همه چیز رو دیدم. هول برگشتم سمتش که گفت: – خودم دیدم هولش دادی و دویدی این طرف. یعنی اشتباه دیدم؟ – فقط یه بحث کوچیک بود. مانی- بحث کوچیک بود که این طوری عصبانی هستی؟ – آره. اگه سوال هات تموم شد برم بالا. مانی تا خواست جوابم رو بده سورن از پشت سر بهمون رسید و مانی رو از جلوی در کنار زد و اومد تو. با دیدن سورن راهم رو کج کردم سمت پله ها و آروم با حالت قهر پله ها رو رفتم بالا. می خواستم طوری جلوی مانی وانمود کنم که دارم خودم رو واسه سورن لوس می کنم، ولی به محض این که از دیدشون پنهون شدم، پله ها رو دوتا یکی کردم تا رسیدم به اتاق و خودم رو پرت کردم روی تخت. بغضم گرفته بود. بی شعور حالش رو کرده بود، تازه میگه لذت نداشت، گوشت تلخم هستی. اینم از وضع عذرخواهی کردنشه. نمی دونم چرا، ولی یه دلم می گفت بی خیال، چیزی نشده که؛ یه دلم می گفت گریه کن، بهونه بگیر. جدیدا خیلی نازک نارنجی شدم. شاید به خاطر این بود که یه مدت بود از بابا و مامانم دور بودم و کسی نازم رو نکشیده بود و بهم محبت نکرده بود. لابد الان عقده ای شدم دیگه. یه کم اشکام دراومد. سرم رو بیشتر روی بالشم فشار می دادم تا اشک هام رو نبینم. اشک هامم هنوز متولد نشده توسط بالشم از روی گونه هام پاک می شدن. یه کم که گذشت صدای باز و بسته شدن در اومد. بعدشم یه کم تخت بالا و پایین رفت. من که دمر خوابیده بودم و سرم رو توی بالش فرو کرده بودم چیزی رو نمی دیدم، فقط سعی می کردم بر اساس صداها تصویر سازی کنم. “بیا، تو این موقع هم دست از مسخره بازی بر نمی داری ها!” بی خیال دیگه وجدان. دستی رو روی موهام حس کردم. بعدش هم صدای ملایم ومردونه ی سورن بود که می شنیدم که می گفت:عسل خانوم قهر نباش دیگه مگه من چی گفتم؟ عسل:هیچی…چیزی نگفتی…فقط لطف کن ومنو تنها بزار.می خوام تنها باشم سورن:پایین چی می گفتی با مانی؟ برگشتم طرفش با پوزخندی گوشه ی لبم گفتم:آها پس بگو آقا واسه فوضولی و غیرتی بازی تشریف آوردن نه برای عذرخواهی…هیچی چیز خاصی نمی گفتیم می گفت این شوهرت خیلی باهات دعوا می کنه معلومه دوستت نداره.اون رو بیخیال شو بیا بامن.منم گفتم رو پیشنهادش فکر می کنم.بدبخت نمی دونه همه ی این ها فیلمه.نمی دونه من و جنابعالی هیچ نسبتی باهم نداریم… توچشماش می شد عصبانیت و کلافگی روخوند.آخیش یه کوچولو دلم خنک شد.فقط یه کوچولو ها نه بیشتر حالا حالاها مونده تلافیش روسرش در بیارم… سورن:بیخود کرده مرتیکه با هفت جد و…الله اکبر.شما هم خیلی بیجا کردی گفتی رو پیشنهادت فکر می کنم.مگه بی صاحبی؟ عسل:اختیار زندگیم با خودمه سورن دیگه از اون جلد نیمه مهربون در اومده بود و شده بود اون سورن وحشی همیشگی.همین بود که جذابترش می کرد.لعنت به من!چرا اینطوری می کنم آخه؟جذابیت چیه؟نکنه از دست رفتم؟نه خدااون روز رو نیاره خودم رو می کشم… سورن:اختیار زندگیت رو کسی ازت نگرفته ولی تواین ماموریت اختیار همه چیز بامنه حق نداری با یه…ارومتر گفت…قاچاقچی معاشرت کنی فهمیدی؟ با بغضی که تو گلوم جا خوش کرده بود و خیال رفتن نداشت،خوابیدم به پهلو پشتم رو بهش کردم و گفتم:آره خوب فهمیدم…خیالت راحت…من کاری به اون ندارم…فقط خواست از دعوامون سر در بیاره که چیزی بهش نگفتم… سورن با صدای ارومی که می شدتوش رگه هایی از پشیمونی رو خوند، گفت:پس چرا اون حرف ها رو زدی؟فقط دوست داری من رو اذیت کنی خانومی؟من خودم کلی مشکل دارم خودت قبول داری که بیشترین بار این ماموریت رو دوش منه…تو دیگه سر به سرم نزارعسل…امشب متین میاد عسل:خیلی خب خوش اومده…من چیکار کنم؟ سورن:نمی خوام دوباره مارو قهر ببینه…پاشو همین الان آشتی کن که یکم خیالم بابت تو راحت شه…می ترسم بخاطر در آوردن لج من با این مانی بپلکی… پوزخندی زدم:نترس کار اشتباهی نمی کنم.اگه می شه برو بیرون سورن:نچ،نمی شه…باید پاشی همین الان آشتی کنی بعدشم دستم رو کشید و بلندم کرد ومجبورم کرد که روی تخت بشینم.یکم نق زدم و خواستم خودم رو لوس کنم. بعدش با خودم فکر کردم آخه سورن که با من نسبتی نداره بخواد ناز من رو بکشه؟تا همین جاش هم کلی رو غرورش پاگذاشته مثلا…از این آدم مغرور والا تا همین جاش هم بعیده…الان یکم ناز کنم می گه یه بوسش کردم دختره فکر کرده خبریه… زل زدم تو چشم هاش که سرش رو کج کرد و گفت:آشتی؟ با کمی مکث گفتم:آشتی سورن:نخیرم اینطور که تو بی جون گفتی این آشتیت از صدتا قهر هم بدتره یه آشتی درست و حسابی کن لبخند بی جونی زدم و گفتم:خیلی خب بیا آشــــــــتــــی…خوب شد؟ سورن:اوهوم خوبم نبود بدم نبود…قابل قبول بود…من برم پایین که خیالم از بابت تویه وروجک راحت شد. بلند شد و همین که خواست بره اروم گونه ام رو بوسید. از در رفت بیرون و من خودم رو پرت کردم روتخت و خندیدم که دوباره در رو باز کرد از لای درگفت:راستی یه چیزی!پررو نشی ها!ولی تو هم خوشمزه ای ها زلزله اخم شیرینی کردم که چشمک زد و رفت بیرون… با یاد آوری کارهای سورن و خودم تو این چندساعته لبخندی رو لبم نشست…می ترسیدم همش نگران این بودم که نکنه خدای نکرده حسی بهش پیداکنم…ترسم چندتا دلیل داشت ۱-سورن مغرور و عصبیه و جدیه که به هیچ وجه با خصوصیات اخلاقی من نمی خوره.یعنی منم مغرورم ولی شیطون وبازیگوشم ولی اون عصا قورت داده است…اگه باهاش ازدواج کنم روحیه شیطونم پژمرده می شه ۲-حالا گیرم من از اون خوشم بیاد اون که از من خوشش نمیاد از بس که بدسلیقه اس باید یه دختر کج کچل زشت ایکبیری ببینه عاشقش بشه… دلم می خواست یکم از این حال وهوا دربیام ودیگه به سورن فکر نکنم.رفتم سراغ لب تابم و سعی کردم اون نقشه ای رو که سورن گفت رو بکشم.می خواستم بهش نشون بدم اون قدر هاهم که اون فکر می کنه دست و پاچلفتی نیستم… بعد از یک ساعت و نیم یه نقشه دقیق کشیدم…با مکانهای نگهبان ها و افراد مسلح.از دیدن نقشه ی بی نقصم یه بوس برای عکس خودم که توی لپ تاپ افتاده بود فرستادم و بعدش کلی قفل ورمز واسه نقشه گذاشتم که دست کسی بهش نرسه و لو نریم… یکم دیگه با لپ تاپم ور رفتم که سورن اومد تو اتاق.به محض دیدنش نقشه رو باز کردم وصداش زدم که بیاد ببینتش ببینه موردی داره یانه… عسل:سلام سورن بیا اینجا سورن یه دستش رو گذاشت رو پشت صندلیم وخم شد سورن:چیه؟چیزی شده؟ عسل:نه.گفتی باید یه نقشه از ویلا درست کنیم من یه نقشه کشیدم ببین خوبه یانه؟ سری تکون داد وابروهاش رو انداخت بالا… سورن:بزارببینمش با باز کردن نقشه توسط من سورن ۱۰ دقیقه ای بهش خیره شد ویکم بالا وپایینش کرد.بعد یه لبخندی از روی رضایت زد که کلی ذوق مرگ شدم عسل:چطوره؟خوبه؟ سورن:آره خوبه یعنی بد نیست… یکم اخم هام رفت توی هم…از خداتم باشه کلی زحمت کشیدم عسل:از خدات باشه دوساعت نشستم دارم براش نقشه می کشم تازه می گه”آره خوبه بد نیست” سورن بلند خندید و صندلیم رو به سمت خودش چرخوند وگفت:ببخشید خب خوبه یعنی عالیه فقط یه چند جاییش رو باید یکم تغییر بدم…حالا قهر نکن…همین که نشستی یکم به خودت زحمت دادی کلیه…یکم امیدوارم کردی… پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:پس چی فکر کردی؟ سورن:هیچی…اولش فکر می کردم واقعا کاری جز حرص دادن من بلد نیستی والکی تورو بامن فرستادن اما الان می بینم نه تو هم یه چیزهایی حالیت هست… یدونه زدم تو بازوش که صدای آخش رفت روهوا سورن:آی ..آی..چه خبرته؟ عسل:بابا سورن یواش زدم چرا کولی بازی در میاری؟ سورن:آخه زدی جایی که گلوله خورده بودم دستم تیر کشید عسل:ای وای ببخشید…همون جایی که روز اول… لبخندی زد وگفت:آره همون شروع بدبختیه بنده…یعنی آشنایی با جنابعالی که ختم به این ماموریت شد… عسل:خیلی هم دلت بخواد… سورن:اوه… عسل:ببینم تو این چند ساعته کجا بودی؟ سورن:اینقدر حواسم رو پرت کردی یادم رفت واسه چی اومدم بالا…ناصر خان خونه ی مهندس سلطانی بوده داشته قرص ها رو جا به جا می کرده الان تشریفش رو آورده عسل:پس چرا من رو صدا نکردی؟ سورن:فکر کردم خوابی…الانم رفت یکم استراحت کنه..منم اومدم بالا…قرص های سلطانی رو داده و پولشم جیرینگی گرفته…داشتم باهاش صحبت می کردم که سهم ما رو بهمون بده گفت باید نادر خان بیاد بعد… عسل:نادر خان امشب میاد؟ سورن:آره دور وبرای ۹ می رسن…پاشو من یکم این نقشه تو تغییر بدم خانوم آرشیتکت ببینم می شه روش حساب کرد یا دوباره باید بکشیم…البته دوباره که باید بکشیم اینجا تقریبا هر روز تغییر می کنه عسل:یعنی چی هر روز اینجا تغییر می کنه؟یعنی هر روز جای در ها عوض می شه؟ با تعجب وچشم های گشاد شده ازش سوال پرسیدم که یه نگاه مهربون بهم کرد وگفت:نه عزیزم،آدم هاش زیاد وکم می شن و جاشون عوض می شه باید تا روز آخر هر روز نقشه جدید بکشیم عسل:آهان… رفتم توفکر یعنی ممکنه اینجا حسابی شلوغ بشه؟یعنی ممکنه لو بریم؟خدا نکنه… راستی این سورن چرا این قدر مهربون شده؟الانم گفت عزیزم و دم به دقیقه نگاه های مهربون پرت می کنه طرفم..نکنه نقشه های شیطانی تو سرش باشه؟ سورن:بیا اینم از نقشه یه دوسه جاش رو درست کردم.عسل رمز گذاشتی واسش دیگه؟…عسل..عـــــــسل با تو هم ها؟ توی فکر بودم که پریدم وگفتم:ببخشید حواسم نبود آره آره گذاشتم سورن پوزخندی زد و گفت :توهم زیادی می ری تو فکرا…نکنه عاشقی؟ کلمه عاشقی رو با تلخی بیان کرد…بو برده بودم که گذشته خوبی نداره چون تا حرف عشق و عاشقی وسط می اومد قیافه اش جمع می شد و لحن تلخی می گرفت عسل:نه بابا عاشقی چیه؟این پرونده ذهنم رو مشغول خودش کرده…مخصوصا این که همه چیزش کند پیش می ره و هیجانی نداره سورن:چیه عاشق بنگ بنگ بازی و تفنگ و خونی؟ عسل:خب از این بی هیجانی بهتره که؟آدم حوصله اش سر می ره سورن:خب فردا پارتی می گیرن حوصله ات سر نره عسل:سورن؟ سورن:هوم؟ عسل:نیلوفرم میاد؟ سورن:آره چطور؟ عسل:می گم یوقت این متین به این دختره دل نبنده بدبختمون کنه؟ سورن:نه بابا این چه حرفیه؟متین اونقدر ها هم که فکر می کنی گیج نمی زنه که عاشق دختر یه قاچاقچی بشه… عسل خداکنه همین طوری که تو می گی باشه… سورن:هست..خیالت راحت… رو تخت به پهلو دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم زیر چونه ام.سورنم با نقشه هی ور می رفت اگه نزد خرابش کنه… عسل:لباس چی بپوشم واسه فردا؟ زد زیر خنده عسل:چیه چرا می خندی؟ سورن:آخه شما دخترها رو جون به جونتون کنن آخرش باز همین سوال رو می پرسین با اخم گفتم:خب بده به تیپ وقیافه مون برسیم؟ سورن:نه!چه بدی؟بایدم به خودتون برسید که یکی رغبت کنه بیاد بگیرتتون خدای نکرده نترشید عسل:بازما می تونیم با یکم آرایش خودمون رو غالب کنیم بیچاره شما پسر ها که هیچ جوره نمی تونید دل کسی رو بدست بیارید… سورن چرخید سمتم وبا نگاه موشکافانه ای گفت:می خوای فردا شب بهت نشون بدم می تونم دل چند نفر رو بددست بیارم؟حاضری شرط ببندی؟ عسل:آره حاضرم چون می دونم من می برم سورن:باشه…پس بچرخ تا بچرخیم..فقط دوست دارم ببینم اونوقتی که حالت گرفته می شه وکلی دختر دور وبرم هستن چه شکلی می شه قیافه ات… پوزخند به لب با بد جنسی گفتم:می خوای امتحان کنیم من می تونم بیشتر پسرها رو جذب خودم کنم یا تو بیشتر دختر ها رو؟ قیافه اش جدی شد وگفت :جنابعالی خیلی بیخود می کنی بری پسرها رودور خودت جمع کنی…مگه بی صاحبی؟ عسل:خودت گفتی شرط ببندیم سورن:حالا حرفم رو پس می گیرم من قید شرط بندی رو زدم.بچسبم به جنابعالی بلایی سرت نیارن بهتره… خندیدم.ته دلم خوشحال شدم که قرار نیست فرداشب ولم کنه به امون خدا و دخترها چشمش رو دربیارن خداییش نمی دونم چرا ولی از اینکه تصور می کردم دخترها از سر وکولش بالابرن و باهاش بخندن عصبی می شدم. سورن:چیه باز تو فکری؟ عسل:حوصله ام سر رفته سورن:می خوای بریم توباغ؟ سریع گفتم :نه نه خندید وگفت:چیه؟نترس باباقول می دم دیگه اون اتفاق نیافته…پاشو بریم منم حوصله ام سر رفته بعد از یکم قدم زدن تو باغ هوا دیگه گرگ ومیش شده بود.رفتیم بالا.ناصر خان و مانی پیداشون نبود. سورن از مریم خانوم پرسید کجا هستن که اونم گفت رفتن بیرون و نمی دونه کجا رفتن دقیقا… سورن:باز اینا ما رو پیچوندن ها عسل:معلومه که اصلا دلشون نمی خواد سر از کاراشون در بیارم سورن:خب معلومه…این یه شراکت زوریه…اگه به پول احتیاج نداشتن عمرا باما شریک می شدن عسل:یعنی کجا رفتن؟ سورن:خدا می دونه… یه سه ساعت دیگه متین ومهندس می رسن بریم بالا یکم حاضر شیم بریم… عسل:می ریم استقبالشون؟ سورن:آره از وقتی اومدیم تواین ویلا زندونی شدیم بریم یه گشتی هم زده باشیم هم واسه اینکه دلخور نشن بریم استقبالشون…به هر حال باید واسه جناب مهندس خودمون رو شیرین کنیم دیگه عسل:ایــــــی اصلا از خود شیرینی خوشم نمیاد سورن یه نگاه چپ چپ بهم کرد وگفت:به من یه نگاه بیانداز!فکر می کنی من از خود شیرینی کردن و چاپلوسی خوشم میاد؟عمرا…فقط چون مجبورم این کارو می کنم مگرنه سرمن رو بزنی پاچه خواری کسی رو نمی کنم…الانم سعی می کنم به این یارو زیاد روندم…فقط واسه احترام گذاشتن این کار رو می کنم.بعدا بدجور از دماغش در میارم…صبر کن وببین! خندیدم وگفتم :باشه بابا حالا زیاد حرص نخور.من برم یه دوش بگیرم. سری تکون داد ومنم رفتم تو حموم. هنوز وقت داشتیم.وان رو پره آب گرم کردم وپریدم توش.آخ که چقدر بعد ازاین همه بی حوصلگی این حموم چسبید.بعد من سورن رفت حموم. منم موهام رو شونه کردم و یه تاپ سفید با شلوار جین پوشیدم.یه مانتوی قهوه ای سوخته ی کوتاهم پوشیدمو یه شال کرم سر کردم.خوشحال بودم اینجا حداقل ایران بود و برای بیرون رفتن لازم نبود بلیز وشلوار برم یا کلاه گیس سرم کنم. سورنم اومد و سریع حاضر شد.یه شلوار خاکستری با یه بلیز مردونه ی طوسی تنش کرد و رفتیم پایین. سورن- مریم خانوم مهندس کیانی و ناصر خان هنوز برنگشتن؟ مریم خانوم- نه آقا. زنگ زدن عذرخواهی کردن گفتن یه جایی هستن کارشون طول می کشه، فعلا نمی تونن بیان. سورن- باشه، اگه اومدن بهشون بگین ما رفتیم دنبال نادر خان فرودگاه. مریم خانوم- چشم آقا، حتما بهشون می گم. – خداحافظ. مریم خانوم- خدا به همراهتون خانوم. اومدیم رو ایوون ایستادیم. – حالا با چی می خواهیم بریم؟ سورن- دیشب به مانی گفتم این چند روزه این جاییم یه وسیله ای برامون جور کنه. اونم گفت برامون یه ماشین می ذاره، نمی دونم حالا گذاشته یا نه. بعد داد زد: – خســرو؟ خسـرو؟ خسرو که تازه فهمیده بودم شوهر مریم خانومه و سرایدار و خونه زاد این جا حساب می شن و خیلی وقته تو خونه مهندس کار می کنن، در حالی که قیچی باغبانی دستش بود، از لا به لای درخت ها اومد بیرون. خسرو- بله آقا؟ امری داشتید؟ بفرمایید؟ سورن- مهندس کیانی گفت برامون یه ماشین می ذاره. خسرو- بله آقا تو پارکینگه. بیارم براتون؟ سورن- نه ممنون. فقط سویچش رو بیار که کار داریم. خسرو- چشم چشم. یه لحظه تشریف داشته باشید الانه میارم خدمتتون. سورن- منتظریم. خسرو بعد از دو سه دقیقه با یه سوییچ اومد پیشمون و گفت: – بفرمایید آقا. یه مزدا تیری سفیده تو پارکینگ، اون ماشین شماست. سورن- ممنون. از پله ها که رفتیم پایین سورن برگشت سمت خسرو و گفت: – در ضمن ما داریم می ریم دنبال نادر خان، به خانومت بگو شام درست و حسابی تدارک ببینه. خسرو- چشم آقا. به سلامت. بعد از سوار شدن تو ماشینمون سورن گفت: – معلوم نیست اون دوتا جونور کجا رفتن که تا الان برنگشتن. بدجور دلم می خواد بدونم کجان. – منم همین طور. راه نمی افتی؟ سورن- چرا چرا. بعد ماشین رو روشن کرد و در به صورت خودکار برامون باز شد. سورن هم به سمت فرودگاه مهر آباد راه افتاد. توی سالن فرودگاه منتظر نشسته بودیم. هنوز پروازشون نرسیده بود که صدای زن از توی بلندگوسالن رو در بر گرفت. – پرواز دویست و هفتاد و شش … – سورن مثه این که پروازشون زمین نشست. سورن- آره آره. پاشو بریم اون سمت. دست منو کشید و رفتیم جایی که مردم واسه استقبال اومده بودن. یه نیم ساعتی معطل شدیم که اومدن. متین- بَه، بابا ایول! گفتم هیشکی نمیاد پیشوازمون. بعد سورن رو بغل کرد و محکم چندتا ضربه به پشت هم نواختن. منم نیلوفر رو بغل کردم و بوسیدمش. – خیلی خوش اومدین. پرواز چطور بود؟ نیلوفر- ممنون. پرواز که عالی بود، خصوصا با شیرین زبونی های متین جان. متین تعظیم کوتاهی کرد و بعدش منو کشید. متین- چطوری آجی کوچیکه؟ خودم رو ازش جدا کردم و گفتم: – مرسی خوبم. تو چطوری خان داداش؟ متین- هی بد نیستم فقط خیلی گشنمه. سورن- خیلی خب بفرمایید جناب مهندس که بیش از این سر پا موندن جایز نیست. بعد از تحویل چمدون ها رفتیم که سوار ماشین بشیم. سورن- نادر خان شما بفرمایید جلو. نادر خان- ممنونم پسرم. متین- آخ جون، من موندم و دوتا دختر خوشگل. گفته باشم من وسط می شینم ها! همه زدیم زیر خنده. سورن هم با خنده انگشت اشارش رو به نشونه ی تهدید توهوا تکون داد و گفت: – هوی حواست باشه. یکیش شوهرش این جاست یکیشم باباش. متین با حالت قهر گونه ای گفت: – نخواستم اصلا. نادر خان شما تشریف بیارید پشت، من به همون صندلی جلوی خشک خالی راضی ترم. نادر خان- خیلی خب بابا، حالا خودت رو لوس نکن متین جان. متین- ای به چشم. اول من نشستم، بعد متین، بعدم نیلوفر. سورن از توی آینه با خنده به ما نگاه کرد و گفت: – آخر سرم کار خودت رو کردی متین ها. بعد هم ماشین رو روشن کرد. از کنار میدون آزادی که گذشتیم متین عین آدم های ندید پدید هی منو می کشید کنار و از پنجره به برج وسط میدون زل می زد. – چه خبرته متین؟ له کردی منو. متین- تو رو خدا ساکت عسل، بذار میدون رو ببینم. – مسخره می کنی؟ زد زیر خنده و گفت: – می خواستم ببینم این آدم هایی که تازه از خارج برمی گردن و کلی به راننده تاکسی پول می دن که دور این میدون بچرخه چه حسی دارن. سورن- بابا تو دیوونه ای! تموم راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و تا رسیدیم به خونه. بعد از خوردم یه شام مفصل که توسط مریم خانوم و دخترهاش تدارک دیده شده بود، یه کم نشستیم کنار هم و شروع کردیم به حرف زدن. نیست که اصلا سر شام حرف نزدیم، به خاطر اونه! آره جون خودت، تــازه شروع کردیم به حرف زدن. متین- مانی و ناصر خان کجان؟ سورن- والا ما هم بی خبریم. از ظهر به این ور خبری ازشون نیست. متین- نکنه دزدیده باشنشون؟ نیلوفر- آره شاید. نیست که مانی و عمو بچه های یک سالن، حتما دزدیدنشون. نادر خان- بد به دلتون راه ندید، هر جا باشن پیداشون می شه. سورن- مثل این که صدای ماشین اومد. متین- آره آره، منم شنیدم. بعد پنج دقیقه مانی و ناصر خان اومدن و بعد از روبوسی و سلا م واحوال پرسی ولو شدن رو مبل. سورن- کجا بودین شما؟ از ظهر پیداتون نیست. مانی- رفته بودیم آپارتمان من کارهای مهمونی فردا رو انجام بدیم. مردیم از خستگی. نادر خان- حالا همه کارها رو کردین؟ ناصرخان- آره فقط میوه وشیرینی و غذا مونده که سفارش دادیم همون فردا بیارن. متین- شام خوردین؟ مانی- آره یه چیزهایی خوردیم. نادرخان- این طور که معلومه همه خیلی خسته هستیم، بهتره که بخوابیم. با موافقت هممون رفتیم بالا و متین هم اومد تو اتاق ما. متین- خب چه خبر؟ چه کردین؟ این رو گفت و نشست لبه تخت. سورن:هرکاری که کردیم تو رو هم تو جریانش قرار دادم…امروز هم به دستور رئیس رفتیم توی باغ و یه نقشه کلی کشیدیم…متین اینا فقط دارن زیر آبی میرن ها…مثلا همین امروز نمی تونستن بگن دارن می رن خونه مانی روحاضر کنن واسه مهمونی؟ متین:پس چی فکر کردی همه مثل ما بی شیله پیله ان بیان راست ورو بازی کنن؟ما دیوونه بودیم اومدیم صادقانه بی هیچ ریگی در کفش هایمان با این قوم ملعون شریک شدیم…آه بیچاره ما… ادای شاعر هارو در آورد که سورن با بالش زد تو سرش… سورن:تو آدم بشونیستی ها… متین:توکه می دونی واسه چی خودت رو اذیت می کنی؟حالا پاشو اون نقشه روبیار ببینم چه گلی کاشتین بلند شدم لپ تاپم رو آوردم بعد از کلی رمز گشایی نقشه رو گرفتم مقابل متین… یه چند دقیقه ای نگاه کرد وبعد سوتی کشید:بابا عالیه نه خوشم اومد من نبودم تونستید یه جنمی از خودتون نشون بدید…حالا این نقشه اثر کدوم مهندسه؟ تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:بنده قربان متین:آفرین می بینم که بالاخره تونستی روی این سورن رو کم کنی….آفرین دختر گل… عسل:خواهش می کنم قابلی نداشت… سورن:متین فردا مهمونیشون مهمه؟ متین:فکرنکنم اونقدرهاهم مهم باشه…راستیاتش قراره یه مشت جوجه ماشینی رو جمع کنن اینجا ویکم خرده فروشی کنن…اینم پیشنهاد مانی بوده مگرنه نادر اصلا ازاین کارا دل خوشی نداره… عسل:پس کله گنده ها نمیان؟ متین:نه اونا تو مهمونی بعدی میان که اصل کاریه… عسل:خداییش همه چی خیلی آهسته اس..آدم حالش گرفته می شه… متین:توهم عین من عشق هیجانی ها…بچه ها بیشتر ازاین مزاحمتون نمی شم من برم بخوابم که خیلی خسته ام بااجازه شب بخیر تامتین از روی تخت بلند شد صداش کردم:متین! متین:بله؟ عسل:نمی شه تواینجا بخوابی من برم اتاق تو؟ متین:نه خواهشا مارو با این کاراگاه های پوارو در نیانداز…اینا ازما زرنگترن…بعد می خوان کلی سین جیم مون کنن توچرا پیش شوهرت نبودی… سورن:خصوصا این مانی هیز متین:آفرین دختر بخواب سرجات بزار ماهم به خوابمون برسیم…شب بخیر عسل:شب بخیر لباسم رو بایه دست لباس راحتی عوض کردم و سمت راست تخت خوابیدم سورن هم سمت چپ با فاصله به خواب رفت… امروز روز مهمونی بود.قرار شده بود با بچه ها بریم خرید…اما پسرها دبه در آوردن و به بهونه ی اینکه لباس دارن واینا خرج های بیهوده ست نیومدن…به ناچار من ونیلوفر تنهایی رفتیم…نیلوفر یه چندتا پاساژ خوب به سلیقه خودش برد و بعد از یکم بالا وپایین کردن مغازه ها دودست لباس اسپرت خوشگل خریدیم ورفتیم خونه… سورن:بدو دیگه دختر هنوز حاضر نشدی؟ عسل:نه یکم وایسا سورن:حداقل بیا این در رو بازکن… عسل:وایسا دیگه سورن چقدر غر می زنی… برای بار آخر خودم رو توی آینه برانداز کردم…یه شلورکوتاه جین یخی رنگ که تقریبا تا وسط های ساق پام بود با یه بلیز دکمه دار خوشگل سفید رنگ پوشیده بودم که با جلیقه ی ست شلوارم کامل تر می شد.یه کفش پاشنه بلند سفید هم پوشیده بودم که قدم رو چندسانتی بلندتر می کرد. یه میکاپ آبی-سفید هم کردم وکلاه گیس موهای صافم رو روی شونه ام آزاد گذاشتم… در رو باز کردم با اخم گفتم:چتونه شماها اینقدر نق می زنید وایسید دیگه اومدم… دیدم جفتشون هیچی نگفتن وبه من خیره شدن… متین سوتی زد وگفت:خوشتیپ ها رو خفن می دزدن امشب ها چشمکی بهش زدم وگفتم:پس یادم باشه امشب روت دزدگیر نصب کنم… سرگرم تعریف از تیپ وقیافه هم بودیم که نیلوفرم به جمع ما پیوست…یه شلوارجین سرمه ای با تاپ یقه شل قرمز تنش بود که خداییش بااون رژلب و گل قرمزی که به موهاش زده بود خیلی می اومد… پسرهاهم خیلی خوشتیپ شده بودن…متین یه شلوار کتان خاکی رنگ تنش بود با یه تیشرت جذب سفید.سورن هم شلوار جین مشکی پوشیده بود بایه بلیز اسپرت دکمه دار طوسی که آستین هاش رو تا کرده بود و دستبند بند چرم مشکی دستش کرده بود…خداییش هم تیپ اسپرت بهش می اومد هم رسمی… وقتی که همدیگه رو خیلی خوب دید زدیم رفتیم پایین و با یه ماشین راه افتادیم سمت آپارتمان مانی. خدا رو شکر نیلوفر باهامون بود و آدرس خونه رو داشت. جلوی یه ساختمون گفت متین نگه داره. یه ساختمون ده طبقه شیک بود که مانی تو طبقه آخرش که یه جورایی پنت هاوس حساب می شد زندگی می کرد. با باز شدن در توسط مانی کلی دود از تو خونه بیرون زد. چراغ ها خاموش بود و رقص نور روشن کرده بودن که چشم رو اذیت می کرد. یه عده هم تو وسط سالن توهم دیگه می لولیدن و اسمش رو گذاشته بودن رقصیدن. یه میز هم اون طرف نزدیک آشپزخونه بود که روش رنگارنگ انواع نوشیدنی دیگه و کلی مزه های جور واجور چیده بودن. با مهمون هایی که هیچ کدومشون رو نمی شناختیم سلام و علیک کردیم. مانی هم که از اول مهمونی روی هیکل مبارک بنده زوم کرده بود تا سورن حواسش پرت می شد سعی می کرد مخ بنده رو بزنه که منم با هوشیاری تموم بهش رو ندادم. مانی- بچه ها نوشیدنی؟ سورن- ممنون. بعد به دستامون که نوشیدنی توشون قرار داشت اشاره کرد و ادامه داد: – ما که تعارفی نیستیم، خودمون از شکم هامون پذیرایی می کنیم. مانی سری تکون داد و به بقیه مهمون هاش سرک کشید. بعد از چند دقیقه دوباره برگشت. تو کف دستش چندتا قرص بود. وقتی تعجب ما رو دید گفت: – بزنید روشن شید. متین: – ممنون داداش، ما همین طوری روشن روشنیم، می ترسیم اینارم بخوریم یه جوری روشن شیم که دیگه کسی نتونه خاموشمون کنه. همه زدیم زیرخنده که مانی گفت: – لوس نشید. نفری یه دونه بردارید. اولین نفر سورن یه دونه برداشت. ما هم پشت سرش نفری یدونه برداشتیم. مستاصل سورن رو نگاه کردم که ببینم چی کار می خواد بکنه. سورن هم نگاه بی تفاوتش رو روی نیلوفر چروند. نیلوفر- من از این قرص ها نمی خورم .راستش رو بخواین به بابای خودم اعتماد ندارم. شما هم اگه دوست ندارید نخورید. من می رم پیش چندتا دوستای قدیمم، فعلا. با رفتن نیلوفر سورن دست کرد و سه تا قرص استامینوفن کودکان از تو جیبش درآورد و با احتیاط، طوری که کسی متوجه نشه گذاشت کف دستمون و روانگردان ها رو برداشت و گذاشت تو جیبش. یعنی در عرض چند ثانیه به طور سریع جای شش تا قرص رو جا به جا کرد. یه چشمکی بهمون زد و ما هم سه تایی همزمان قرص ها رودادیم بالا و یه کم روش آب پرتغال خوردیم. مانی با دیدن این که به خیالش ما روانگردانا رو خوردیم لبخند پلیدی زد و روش رو دوباره برگردوند و مشغول صحبت شد. سورن- من برم پیش نادر خان تنها نمونه، ببینم چی کار داره می کنه. متین- منم بیام؟ سورن- نه تو بمون پیش عسل تنها نباشه. بعد از رفتن سورن، نیلوفر متین رو صدا کرد که برن وسط برقصن. نیلوفر خیلی زیاده روی نکرده بود، اما اون قدری نوشیدنی خورده بود که یقه متین رو بچسبه و وادارش کنه که اون وسط باهاش برقصه. سرگرم تماشای رقصیدن متین و نیلوفر بودم که دستی جلوم دراز شد. مانی- خانوم زیبا افتخار یه رقص دو نفره رمانتیک رو به بنده می دن؟ لبخندی زدم و گفتم: – نه ممنون. مانی با فاصله خیلی کمی کنارم نشست و آروم دم گوشم گفت: – چرا این قدر از من فرار می کنی؟ بوی دهنش و عطر بسیار تندش آزارم می داد. سعی کردم یه کمی با دست هام فاصله رو بیشتر کنم. – این طور نیست، من فقط نمی خوام کاری کنم که احساس کنم به سورن خیانت کردم. مانی- یعنی با من برقصی خیانت می کنی به سورن؟ این چه حرفیه؟ از تو بعیده. در ضمن اگرم خیانت باشه این همه دیگرون بهمون خیانت می کنن، یه بارم ما خیانت کنیم، مگه چی می شه؟ با زدن این حرف یه لیوان دیگه نوشیدنی از روی سینی پیشخدمت برداشت و رو به من گفت: – می خوری؟ – نه ممنون. در جوابتون باید بگم که شما یه بار بیشتر خیانت کردید مثل این که، وگرنه سارا ولتون نمی کرد. دوما این که من شوهر دارم، دوست پسرم نیست که به امون خدا ولش کنم، اسممون تو شناسنامه همه. مانی سری تکون داد و تموم محتویات داخل لیوان رو یه نفسه سر کشید. بلند شد و گفت: – حرف آخرته دیگه؟ – حرف اول و آخرمه. مانی- من تو رو به دست میارم، این رو قبلا هم بهت گفتم. با نزدیک شدن سورن به ما مانی رفت پیش دوستاش و سورن نشست کنارم و با اخم پرسید: – این یارو باز چی می گفت؟ – چی می خوای بگه؟ همون حرف های همیشگی که من تو رو به دست میارم و خودت می بینی و اینا. سورن- غلط کرده! به خدا اگه به خاطر این ماموریت و شراکتمون باهاشون نبود تا الان زنده نمی ذاشتمش مرتیکه دزد ناموس رو. مگه من تو رو دست متین نسپردم؟ پس کجاست این پسره؟ با لبخند انگشت اشارم رو سمت متین که داشت با نیلوفر می رقصید، گرفتم و گفتم: – اوناهاش. آقا مگه می دونه امانت داری چیه؟ رفته به عیش و نوش و خوش گذرونی خودش برسه. سورن هم لبخند زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و لبخند بدجنسی به مانی که داشت با چشم هاش ما رو قورت می داد زد وگفت: – می خوای برقصیم عزیزم؟ – نه ممنون. همینطوری چشم از من برنمی داره، سعی می کنم زیاد جلوش جلب توجه نکنم. می ترسم تا آخر مهمونی با اون چشم هاش منو درسته قورت بده. سورن پیشونیم رو بوسید و از لج مانی من رو بیشتر به خودش چسبوند که با این کارش باعث شد علاوه بر چشم های مانی، چشم چندتا دختر دیگه که برای سورن دندون تیز کرده بودن دربیاد. با صدای جیغ دختری از تموم این فکرها دراومدم و به سمت جایی که همه می دویدن نگاه کردم. سورن هم به همون سمت دوید و من پشت سرش رفتم. وای خدای من! یه دختر جوون تقریبا نوزده، بیست ساله روی زمین بی حرکت افتاده بود. همه دورش جمع شده بودن و اون دختری که احتمال می دادم یا خواهرش یا دوست صمیمیش بود فقط جیغ می زد و گریه می کرد. مانی- چش شد این؟ یه پسر با موهای جوگندمی که از پشت به صورت دم اسبی موهاش رو بسته بود از عقب جمعیت رو کنار زد و گفت: – برید کنار بچه ها. من دکترم، بذارید ببینم چشه. یه کم جمعیت عقب تر رفت و پسره نشست کنار دختره. مانی رو به پسره گفت: – کامران دستم به دامنت ببین چشه؟ زنده می مونه یا نه؟ پسر بعد از این که نبضش رو گرفت و سرش رو گذاشت رو قلبش و علائم حیاتیش رو کنترل کرد، سرش رو بلند کرد و با تاسف و یه کم ترس گفت: – بچه ها این مُرده. اون دختره دوباره جیغش رفت رو هوا و دوباره شروع به گریه کردن کرد. خودم با این که خیلی جنازه دیده بودم، اما یه کم حالم بد شده بود. طفلی سنی هم نداشت که بخواد بمیره. رفتم جلو و دختر رو تو بغل گرفتم و سعی کردم آرومش کنم. دختر انگار یه پناهگاه پیدا کرده باشه سرش رو توی سینم پنهون کرده بود. انگار نمی خواست اون صحنه رو ببینه. مانی- یعنی چی مرده؟ چه جوری مرده؟ این که الان حالش خوب بود! سورن رو به دختر کرد و پرسید: – خواهرته؟ چرا این طوری شد؟ چی خورده؟ متین- حتما همه چیز رو قاطی کرده بهش نساخته. دختر- نه، نه اون نوشیدنی نخورده. دوستمه، اولین بارش بود که همچین جایی می اومد، اونم به اصرار من اومد. کاش لال می شدم و اصرار نمی کردم بهش. و دوباره صدای هق هقش بلند شد. نیلوفر یه لیوان آب دستش داد و دوباره پرسید: – چی خورده پس؟ مریض بوده قبلا؟ دختر- نه، نه مریض نبوده. چیزی نخورد، لب به نوشیدنیم نزد، فقط یه قرص از یکی از بچه ها گرفت. سورن موشکافانه به مانی خیره شد و گفت: – یعنی مشکل از قرص ها بوده. مانی عصبی دست کرد تو موهاش و پوفی کشید و گفت: – نه چرا باید مشکل از قرص ها باشه؟ مگه همه ما از همون قرص ها نخوردیم؟ پس چرا هیچ اتفاقی واسه ما نیافتاده؟ این دختره زیادی تازه وارد بود، لابد به معدش نساخته و این طوری شده، وگرنه همه از همون قرص ها خوردن. بعضی ها با ترس و بعضی ها هم با تایید حرف های مانی با هم پچ پچ می کردن. نادر خان با عصبانیت رو به مانی گفت: – همه اش تقصیر توئه. هزار دفعه گفتم بهت بچه ها رو دور خودت جمع نکن کار دستمون می دن، قبول نکردی. حالا تحویل بگیر مانی خان. مانی- جناب مهندس به من چه مربوطه؟ این دختره معدش نازک نارنجی بوده من باید جواب پس بدم؟ سورن- به جای این بحث ها یه فکری به حال این جنازه کنید. نادر خان- چی کارش کنیم سورن جان؟ سورن- باید ببریمش بیمارستان، شاید زنده باشه. کامران- آقا سورن منم ناسلامتی دکترم ها. من چک کردم، این دختره مرده. اگه ببرینش بیمارستان پای هممون گیره، کلی باید سوال پیچ بشید. متین- راست میگه سورن. اگه ببریمش بیمارستان پای پلیس وسط کشیده میشه. سورن- پس چی کارش کنیم؟ نادرخان- برش دارین بیارینش ویلا. نیلوفر- بابا بیاریمش ویلا چی کار؟ نادرخان- مجبوریم دخترم. دختر- کجا می خواین ببرینش؟ باید ببریمش بیمارستان. مانی- ساکت شو. ببریمش بیمارستان پدرمون رو دربیارن؟ دختر- من به پلیس لوتون می دم. شما دوستم رو کشتین. مانی- خفه شو. تو بیخود می کنی. لوتون می دم! لوتون می دم! نادرخان- این دختره رو هم با خودتون بیارید. بعدش هم رفت بیرون و متین و مانی جنازه دختره رو گذاشتن تو ماشین نادر خان. همه مهمون ها هم متفرق شدن. منم دوستِ دختره رو با گریه سوار ماشین خودمون کردم. به محض ورودمون به ویلا نادر خان با دوتا از قلچماغ هاش حرف زد و رفتیم بالا. البته جنازه دختره پایین موند. سورن خیلی به هم ریخته و عصبی بود. اینم از اولین کشته ماموریتمون. همه بی رمق تو حال نشستن. دختره هم یه سره گریه می کرد و هر چی من و نیلوفر سعی می کردیم آرومش کنیم آروم نمی شد. نادرخان:وای این دختر رو ساکت کنید تا خودم ساکتش نکردم دختر بینیش رو کشید بالا و با صدای خش دار گفت:شما دوستم رو کشتید…شما اگه اون قرص هاتون رو تو مهمونی نمی اوردین اون نمی مرد… مانی:دندش نرم می خواست کوفت نکنه اگه از قرص بود پس چرا ما زنده ایم؟ما هم لابد الان باید کنار اون دوستت دراز به دراز افتاده بودیم سورن:جنازه رو چیکارش کردین؟ نادرخان:گفتم بچه ها توی باغ دفنش کنن. دختر دوباره دادش رفت هوا…طفلکی هیچوقت فکرش رو می کرد اینطوری غریبانه بی هیچ غسل وکفنی دفنش کنن؟بدون پدر و مادرش؟ عسل:راستی این دختره خونواده داره؟ دختر:آره…پدر ومادرش وقتی لاله ۸ سالش بود ازهم جدا شدن و پدرش رفت آمریکا مادرش هم همینجا شوهر کرد و لاله رو ول کرد به امون خدا…لاله از وقتی ۱۸ سالش تموم شد باپولی که هر ماه باباش براش می فرستاد یه خونه مجردی گرفت تا راحت باشه واز شر اون ناپدری عوضیش راحت شه…طفلی لاله حقش نبود… اشک تو چشم های همه مون مخصوصا نیلوفر جمع شده بود…با یه خشم ونفرتی به پدرش خیره شده بود… نادرخان:مانی یکی از اتاق های طبقه دوم رو براش آماده کن دختر:من می خوام برم خونه خودمون مانی:ساکت..ساکت..من که خوب می دونم جنابعالی از خونه فرار کردی پس ادای این دختر های خوب و خونواده دار رو واسه من در نیار.. بعدش هم رفت بالا و بعد از چند دقیقه اومد پایین و دختر رو صدا کرد مانی:مهشید…مهشید بیا اتاقت حاضره… مهشید باترس به من خیره شد…نیلوفرم که اصلا توحال خودش نبود…فقط تونگاهش خشم موج می زد… پس چاره ای نبود…این دختره هرکسی که هست هر کاره ای که هست الان به من احتیاج داره…اروم لبخند تلخی بهش زدم و دستش رو گرفتم عسل:پاشو دختر نترس جات امنه… دختر رو به مانی گفت:چرا نمی زاری برم خونه خودم؟ مانی:واسه خاطر اینکه شما پات رو از اینجا بزاری بیرون همه چیز رو می زاری کف دست پلیس…اگرم تو چیزی بهشون نگی ننه ای،بابایی بعد چند روز خبری از دخترشون نشه میان سراغت…به هرحال پای پلیس رو به خونه ات باز می کنن توهم که دهن لق دودمان مارو برباد می دی به خاطر همین اینجا که باشی جلوی چشممون خیالمون راحت تره…در ضمن اگر بخوای کار اشتباهی انجام بدی تورو هم می فرستم ور دل لاله جونت که تو اون دنیا تنها نباشه.. اشک تو چشم های مهشید جمع شد و به من نگاه کرد…دستش رو توی دستم فشردم. مانی جلوتر راه افتاد و به یکی از اتاق ها اشاره کرد وگفت:بی اجازه اینور و اونور نمی ری…خودت که می دونی ممکنه بچه ها هوس شیطنت کنن وبلایی سرت بیارن …در ضمن دیگه هم تهدید نکن که به پلیس می گی چون اگه نادرخان عصبی بشه ودستور قتلت رو صادر کنه من نمی تونم جلوش رو بگیرم…پس دختر خوبی باش و سعی کن که ماجرای امشب و لاله رو به کل فراموش کنی…آفرین دختر خوب بعد هم در رو باز کرد و کلید رو داد به دختره مانی:شب خوش دختره با ترس و لرز رفت توی اتاق و نشست رو تخت وپاهاش رو توی شکمش جمع کرد و دوباره بی صدا اشک ریخت… عسل:خیلی باهم صمیمی بودین؟ مهشید از پنجره اتاق به بیرون خیره شد وگفت:از وقتی که مادرم مرد پدرم منو تو خونه زندونی می کرد…جایی حق نداشتم برم.بادوستام نمی تونستم حرف بزنم اگر دلم می گرفت فقط می تونستم از پنجره به بیرون خیره شم… پوزخند تلخی زد و ادامه داد:مثل همین الان موقع مدرسه هم منو می برد دم مدرسه و دوباره می اومد دنبالم…اجازه نفس کشیدنم نداشتم یکم که بزرگتر شدم فهمیدم نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم بخاطر همین یروز با هزار تا دردسر از خونه فرار کردم..لاله هم مدرسه ایم بود.از قبل می شناختمش درباره ی وضعم باهاش صحبت کردم اونم قبول کرد که باهاش زندگی کنم…لاله پولدار بود اما زیاد اهل خرج کردن نبود منم نمی خواستم دستم تو جیب اون باشه… دوست پسر پیدا کردم یه چندباری باهاش بودم و بعدش ولم کرد و رفت…من مونده بودم با بدنی که دیگه دختر نبود…دیوونه شدم تصمیم گرفتم از همین راه پول دربیارم…امشبم بایه دوست پسرم اومده بودم مهمونی لاله اکثرا باهام نمی اومد اما امشب مجبورش کردم باهام بیاد…من خر بهش گفتم خوش می گذره چه می دونستم می خواست اینجوری بشه دوباره گریه کرد… عسل:اتفاقیه که افتاده…سعی کن اینجا هم کاری نکنی که کفر مهندس رو دربیاری من سعی می کنم نزارم بهت آسیب بزنن اما توهم پا رو دمشون نزارخودت می دونی آدم های خطرناکی ان… مهشید:یعنی می گی مرگ لاله رو ندید بگیرم؟اون دختر بخاطر اون قرص های لعنتی مرد…می فهمی؟من نمی تونم چیزی نگم و همه چی رو ندیده بگیرم…اگه یروزم از عمرم مونده باشه انتقام خون لاله رو از اون آشغال ها می گیرم… عسل:اینجوری خودتم به کشتن می دی…فکر می کنی براشون خیلی سخته تورو همین جا بکشن و عین لاله توباغ دفنت کنن؟نه اصلا هم سخت نیست…پس الانم مثل یه دختر خوب بگیر بخواب تا صدای مانی در نیومده… با دستام سر شونه هاش رو فشار دادم و وادارش کردم که بخوابه.باید یکم جدی باهاش حرف می زدم که ساکت بشه تابلایی سرش نیارن… تازه امشب فهمیدم این مهندس نصیری که قیافه مهربون به خودش گرفته چه گرگیه…لابد نیلوفرم تازه چهره واقعی پدرش رو شناخته که اونطوری عصبی شده بود…حق هم داره تازه فهمیده پدرش چه مرد کثیفیه… دیگه تحمل دیدن اون دختر رو نداشتم…روش رو که کشیدم دویدم سمت اتاق خودمون… بلیز و جلیقه و کفش هامو هر کدوم یه جا پرت کردم و بایه تاپ سفید که زیر لباسم تنم بود باهمون شلوارک جین رفتم زیر پتو…
*************************************
رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت ششم
نمی دونم چرا دلم می خواست زار بزنم. اون دختر اولین جنازه ای نبود که می دیدم، همیشه کارم با همین جرم و جنایت و جنازه ها بود و من بی هیچ ترسی کار می کردم. اما نمی دونم چرا دلم واسه این یکی این قدر سوخت. قیافه ی معصومی داشت. حتی یه ثانیه هم صورتش از جلوی چشم هام کنار نمی رفت. عین یه پرده همش جلوی روم بود. تا می تونستم تو خلوت خودم گریه کردم. ارادم واسه گرفتن انتقام قوی تر شد. این از اولین قربانی، نباید بذاریم دومی و سومی هم از راه برسه. خدایا خودت کمکمون کن! خدایا من و سورن و متین تنها امیدمون به توئه. خدایا خودت هوامون رو داشته باش.
اون قدری گریه کرده بودم که خودم می دونستم الان چشم هام اندازه ی یه نعلبکی باد کرده. با باز شدن در پتو رو کشیدم رو سرم. دلم نمی خواست سورن فکر کنه این قدر ضعیفم که با دیدن یه جسد دارم گریه می کنم. سورن- عسل؟ عسـل؟ عسل پاشو ببینم. با این دختره حرف زدی؟ صدام انگار که از ته چاه در می اومد آروم بود و حسابی خش دار شده بود. – آره. سورن- پاشو ببینم، صدات چرا این طوری شده؟ – خوابم میاد، ولم کن بذار بخوابم. از زیر پتو دستم رو گرفت و کشید که مجبور شدم بشینم. پتو هم به طورکامل از روم رفت کنار. زیرلب غرولند کنان گفتم: – چته؟ دستم رو شکوندی. نمی گی شاید بنده اصلا لخت باشم این طوری بلندم می کنی؟ سورن لبخند محوی زد و گفت: – خب تو اگه لخت باشی که اصلا نمی ذاری بیام تو. بعد خیره شد بهم. یه کم معذب شدم و پتو رو دور بدنم پیچیدم. خیلی هم سر و وضعم بد نبود، ولی خب اولین بار بود که منو با تاپ می دید، البته بعد از اون یه بار که از حموم … سورن- گریه کردی؟ دوباره مثل همیشه با صداش رشته ی افکارم رو پاره کرد. با تته پته گفتم: – نَـ..نه.. خیره چشم هاش رو دوخته بود تو صورتم و پلک نمی زد و می خواست با نگاهش بهم بگه “خر خودتی تابلو!” سورن- من گوشام مخملی نیستا. خدا رو شکر شاخ و دم هم ندارم. چرا گریه کردی؟ واسه اون دختره؟ سرم رو انداختم پایین و آروم گوشه ی لبم رو گاز گرفتم. مگه میشه به این یارو دروغ گفت؟ خودش همه چی رو می فهمه دیگه. دستش رو گذاشت زیر چونم و سرم رو بلند کرد. مهربون نگاهم کرد و گفت: – به خاطر اون ناراحتی؟ منم ناراحت شدم. دلم می خواست تو این پرونده پای هیچ جسدی وسط نباشه، اما خودت که دیدی تقصیر منم نبود. اون یکی رو که نتونستیم کاری براش بکنیم، باید مراقب این دختره مهشید باشیم. دختره کله شقیه، اگه هی باز تهدید کنه که می ره به پلیس میگه، نصیری یه بلایی سرش میاره ها. تو باهاش حرف بزن. بذار بهت اعتماد کنه. نذار اون بشه دومین جسد ماجرا. باشه عسل؟ سرم رو آروم به نشونه ی مثبت تکون دادم و دوباره بغض لعنتی اومد سراغم و باز هم بی اجازه شکست و یه دونه اشک سمج از چشمم رو گونم پرتاب شدم. سورن با انگشتش اشکم رو پاک کرد. صورتم رو با دستاش قاب گرفت و با مهربون ترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم گفت: – خانومی تو محکم باش، بذار من و متین به تو دل خوش کنیم. بهت قول می دم دیگه نذارم کسی بمیره. تو قوی تر از این حرف هایی عسل! می دونم دل نازکی، اما اینم می دونم که تو با بدتر از این ها هم طرف بودی و خم به ابرو نیاوردی. من و متین به اندازه کافی بار رو دوشمون هست، تو دیگه بیشترش نکن. من مهشید رو سپردم دست توها، خانوم ناامیدم نکنی. تو می دونی مانی وحشیه، درست مثل یه گرگ گرسنه س که دخترها واسش نقش یه بره رو دارن. ازت می خوام هم مراقب خودت باشی هم مراقب مهشید. نمی خوام اون لعنتی کوچیک ترین آسیبی بهتون بزنه. بهم قول می دی؟ رنگ غم رو خیلی خوب تو چشم های سورن می دیدم. نمی دونم چرا، ولی خیلی دوست داشتم خودم رو تو آغوشش بندازم و دستاش رو حصار تنم کنه. به یه دل گرمی احتیاج داشتم، اما اونم قدر من ناراحت بود. سرم رو تکون دادم و با صدای آروم، اما با صلابتی گفتم: – قول می دم، قول می دم رئیس. این اولین بار بود که رئیس صداش می زدم و اولین بار توی این پرونده بود که می خواستم درست عین یه نظامی برخورد کنم. با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم. سورن هم با یه لبخند تلخ دراز کشید. “نباید بذاریم اونا ببرن. این بازی یه قمار ساده نیست. جون و زندگی هزارتا جوون داره این وسط به بهای ناچیزی قمار میشه. عسل یادت نره واسه چی این جایی! نیومدی فقط حال سورن رو بگیری، اومدی بینی این خلافکارهای کثیف رو به خاک بمالی. یادت نره چشم امید سردار به توئه. یادت نره اون ها تو رو انتخاب کردن و بهت اعتماد کردن. ناامیدشون نکن، نه اون ها رو، نه سورن رو و نه خودت رو.” لبخندی از سر غرور به خودم زدم. برگشتم دیدم سورن آروم به خواب رفته. منم آروم سر جام دراز کشیدم، اما باز هم از یه طرف فکر لاله و معصومیتش و از طرف دیگه فکر انتقام و ماموریت از ذهنم بیرون نمی رفت. با همین فکرها به خواب رفتم. نیمه شب با گریه از خواب پریدم. همش جیغ می زدم و اشک می ریختم. تنم خیس عرق بود و دستام می لرزید. تب و لرز گرفته بودم. سورن با صدای گریه ام به ضرب پاشد و چراغ خواب روی عسلی رو روشن کرد.
بالشم رو بغل کرده بودم و حالا دیگه بی صدا اشک می ریختم و می لرزیدم. سورن- عسل؟ عسل جان خوبی؟ چت شده؟ خواب بد دیدی؟ – خیلی بد بود سورن، خیلی بد! دوباره صدای هق هقم بلند شد. صدام دیگه گرفته بود و خش دار شده بود، جوری که از شنیدن صدای خودم ترسیدم. سورن آروم من رو تو بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد. سورن- آروم باش عسل، من این جام. هیشکی نمی تونه اذیتت کنه. خیالت راحت خانومی! سرم رو تو بغل سورن فرو کردم. بهش نیاز داشتم، خیلی زیاد! سورن- نمی خوای بگی چه خوابی دیدی؟ خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و بریده بریده گفتم: – خواب دیدم هوا … تاریک تاریکه. من تنها … توی باغم. از هر درختی … خون می ریزه. تو و متین رو صدا می زنم و هیچ کدومتون … نیستید. صدای قهقهه های مانی … و جیغ من … تو فضا … می پیچه. مانی میگه: دنبال کی … می گردی؟ اینها؟ بعد تو و متین رو نشون می ده … که از درخت … به این جای خوابم که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم. گریه ام بیشتر شد و اشک هام یکی پس از دیگری می اومدن و می رفتن. سورن همچنان موهام رو نوازش می کرد. نگرانی رو تو صداش می شد حس کرد، اما سعی می کرد باز منو آروم کنه. سورن- نترس. از قدیم گفتن خواب زن چپه. خب بقیش رو نگفتی. من و متین از درخت چی؟ داشتیم می رفتیم بالا؟ بعد خنده ای عصبی کرد. به چشم هاش نگاه کردم. اول توشون موجی از نگرانی بود، اما وقتی دید من دیگه گریه نمی کنم و آروم بهش زل زدم، مهربون شد و دسته ای از موهام رو که روی صورتم ریخته بود عقب زد و دوباره با لبخند پرسید: – نگفتی بقیه اش روها، این طوری قبول نیست. می خوای بذاری تو خماریش بمونم؟ لبخند تلخی زدم و با بغض و صدای گرفته گفتم: – تو ومتین از درخت آویزون بودید؛ یعنی مانی دارتون زده بود. هرچی جیغ زدم و صداتون کردم جواب ندادید. فقط مانی بود که به سمتم می اومد و می خواست من رو بگیره. دوباره همون موج نگرانی به چشم های سورن برگشت. سعی می کرد با خنده نگرانی هاش رو پنهون کنه، اما موفق نمی شد. سورن- آخ جون، دیدی گفتم خواب زن چپه؟ وقتی خواب دیدی ما مردیم یعنی حالا حالاها زنده ایم و در خدمتتون هستیم و ما مانی رو می کشیم. بعدشم سر شب این قدر گریه کردی و به اون دختره فکر کردی که از این خواب های ترسناک دیدی. تازشم، مانی غلط می کنه بیاد سمت تو و بخواد تو رو بگیره. مادرش رو به عزاش می شونم! – سورن تنهام نذار، من می ترسم. سورن- نترس خانومی، من این جام. هیچ کس نمی تونه بهت آسیب برسونه. خیالت راحت گلم! بعدش دراز کشید. منم دراز کشیدم. می ترسیدم. دوست داشتم بغلم کنه و الان که بهش احتیاج دارم کنارم باشه. مثل این که خودش این رو از توی چشم هام خوند که دستش رو دراز کرد و من رو کشید تو بغلش. سورن- تا وقتی که جنابعالی می ترسی، باید همین جا بخوابی. جات همین جاست. گفته باشم، این یه تنبیه. سرم رو گذاشتم روی دستش، اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند. بوی عطر تلخش آرومم می کرد. گرمی نفس هاش که به صورتم می خورد نشون می داد هنوز پیشمه و تنهام نذاشته. قفسه ی سینش آروم بالا و پایین می رفت. دستش روی موهام بالا و پایین می رفت و آروم نوازشم می کرد. این بار آروم تر از سر شب به خواب رفتم. صبح با احساس این که یکی رو صورتم زوم کرده، لای چشم هام رو باز کردم. سورن رو دیدم که با قیافه ی خندون جلوی رومه. سورن- به به چه عجب، خانوم چشم های مبارکشون رو باز کردن! پاشو دختر کلی کار داریم. دستم خوابید. پاشو می خوام بلند شم. جات خوب بوده نمی خوای بلند شی؟ آره شیطون؟ یه نگاه به زیر سرم انداختم. تازه یادم اومد که از دیشب رو دست این بنده خدا خوابیدم. غلتی زدم و دمر روی بالش خودم خوابیدم. سورن- ای بابا، تو که باز گرفتی خوابیدی. بابا کار و زندگی داریما. متین در زد و از پشت در گفت: – اجازه هست بیام تو؟ سورن- نه نه نیا. متین با تعجب و مشکوکانه پرسید: – وا؟ چرا؟ سورن با خنده گفت: – آخه لباس تنم نیست. متین با سرعت در رو باز کرد و با شک و تردید گفت: – چی؟ بعد نگاهی به سورن کرد که داشت ریز ریز می خندید و بالش رو به سمتش پرت می کرد. سورن- هوی، به تو یاد ندادن وقتی وارد اتاق کسی می شی اول اجازه بگیری؟ متین نگاهش رو به من که هنوز به ظاهر خواب بودم و دمر خوابیده بودم و پتو هم تا کمرم افتاده بود دوخت و با اخم گفت: – من که اجازه گرفتم. ببینم این جا خبری بوده؟ سورن رد نگاهش رو گرفت و پتو رو تا گردنم بالا آورد و منم یه تکونی خوردم و دوباره خوابیدم. سورن- نخیرم منحرف! بگو ببینم واسه چی عین مغول ها پریدی تو اتاق ما؟ خبری شده؟ متین که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت: – از بس که مشکوک می زنید و حواس واسه آدم نمی ذارید، یادم رفته بود اصلا واسه چی اومدم. بابا این دختره مهشید باز رفته رو نِرو ما. بیست و چهار ساعته هی میگه می رم به پلیس می گم و لوتون می دم و ال می کنم و بل می کنم. نصیری هم دیوونه شده و زده به سرش، به مانی میگه بکشدش. مگه دیشب عسل باهاش حرف نزد؟ سورن پاشو تا این یکی رو نکشتن یه کاری کنیم. دختره هم که لالمونی نمی گیره لامصب! با حرف های متین عین فشنگ از جام پریدم. متین هم که سر و وضع منو دید سرش رو انداخت پایین و گفت: – من پایینم. زود باشید بیاید تا کار دستمون ندادن.
سریع یه آب به دست و صورتم زدم وقتی تو آیینه دستشویی خودم رو دیدم نشناختم ازبس چشم هام پف کرده بود و زیر چشم هام ریمل ریخته بود سیاه شده بود. یکم که قیافه آدمیزاد گرفتم اومدم بیرون ویه لباس مناسب پوشیدم و سریع باسورن رفتیم پایین.دختره دوباره صداش رو سرش گرفته بود منهدس نصیری عصبانی روی مبل های طبقه دوم نشسته بود ومانی هم تو اتاق دختره بود و صدای زد وخورد می اومد… سورن:سلام مهندس بازچی شده نادرخان:سلام می خواستی چی بشه؟باز زر زرهای این ور پریده شروع شده…باید بکشیمش اینجوری برامون دردسره عسل:نه مهندس من خودم باهاش حرف می زنم آرومش می کنم نادرخان:این اگه با حرف آروم می شد که همون دیشب باید ساکت می شد بااون همه حرف هایی که بهش زدیم این دختره آدم بشو نیست…واسه مون خطرناکه چاره ای جز مرگش نیست… متین:مهندس شما به مانی بگید فعلا کاری نکنه من خودم یه جوری ساکتش می کنم.شاید هنوز باور نداره که تصمیمتون واسه کشتنش جدیه!شما فعلا دست نگه دارید…عسل بامن بیا دنبال متین راه افتادم تویه اتاق دیگه…بعد از این که در مورد حرف های دیشبم بامهشید ازم پرسید ومنم همه چی رو بهش گفتم اومدیم پیش بقیه… متین:بسپرینش به من… بعد هم رفت تو اتاق دختره و به مانی گفت بره بیرون و درو بست. اولش صدایی نمی اومد اما بعد صدای جیغ های دختره شروع شد… من و سورن با تعجب به هم خیره شدیم.یعنی متین داشت چی کار می کرد؟یعنی دختره رو زده؟اونها اگه متین رو نشناسن حق دارن ولی من و سورن که می دونیم اون پلیسه و بی گدار به آب نمی زنه یعنی داره چیکار می کنه؟ بعد از یک ربع متین خندون در حالی که کمربندش رو می بست.اومد بیرون و در اتاق دختره رو از پشت کلید کرد.صدای گریه های دختره ازتوی اتاق می اومد…چشم های من و سورن اندازه یه نعلبکی شده بود… بقیه هم کمی باتعجب به متین نگاه می کردن اما زیاد براشون عجیب نبود…متین دوسه تا دکمه ی بالایی پیراهنش روهم بست و شاد و شنگول موبایلش رو تو هوا تکون داد و با لبخند کجی کنار ما ایستاد… نادرخان با پوزخندی گفت:خب!چی شد؟ متین:دختره بیشتر از اینکه از مرگ بترسه از پدرش می ترسه که یوقت خدای نکرده دخترش رو تو جاهای بدبد نبینه و سکته کنه…هه…پدره کلی بلا سر دختره آورده دختره فرار کرده هنوز فکر پدرست…دیوانه… باورنمی کرد می خواین بکشینش…اما این یکی رو باور کرد که یه فیلم خوشگل ازش رو می فرستم واسه باباجونش…تا اطلاع ثانوی دهن مهشید خانوم عین دراتاقش قفل قفله… باورم نمی شد یعنی اصلا باور کردنی نبود متین بخواد همچین کاری رو بکنه… باشنیدن این حرف ها نیلوفر با گریه دوید سمت پله های پایین و متین هم نیلوفر نیلوفر کنان دنبال نیلوفر می دوید… مهندس نصیری لبخند ژکوندی به روی لب هاش بود وگفت:آفرین…نه مثل اینکه این متین هم یه جر بزه ای داره ما نمی دونستیم…بفرمایید سورن جان صبحونه پایین حاضره… ماکه بادیدن اون صحنه ها هنوز تو شوک و بودیم و میلی به صبحونه خوردن نداشتیم.ولی خب چه می شه کرد دیشبم که بااون اتفاق نتونستیم شام بخوریم الانم اگه صبحونه نخوریم ضعف می کنیم.ناچارا رفتیم پایین… سورن:معلوم نیست این پسره چه حقه ای تو کارشه… عسل:سورن تو باور می کنی متین اون کارو بکنه؟ سورن:عمرا!من متین رو بزرگش کردم اون اهل اینجور برنامه ها نیست.می دونم یه کاری کرده که سر نصیری روشیره بماله بدبخت اصلا حواسش به نیلوفر جونش نبود مثه این که… باخنده و این که سورن بهم اطمینان داده بود که مطمئنه متین این کار رو نکرده نشستیم سر میز… بعد از چند دقیقه متین خسته وکوفته خودش رو ول کرد روی صندلی متین:عسل یه چایی واسم بریز سورن باطعنه وخنده گفت:می بینم که خسته ای مــــــرد!خسته نباشی متین یه نگاه چپ چپی به سورن کرد و با خنده ی بامزه ای گفت:سلامت باشی مــــــرد! چایی متین رو ریختم و گذاشتم جلوش. سورن چشمکی زد وپرسید:خوش گذشت؟ متین استکانش رو برداشت و یه قلپ چایی ازش خورد.بعد با پررویی گفت:بــــــله!جای دوستان خالی سورن یه مشت خوابوند تو کمر متین که چایی پرید تو گلوش متین در حالی که با دستش داشت چایی ها رو پاک می کرد از رو لباسش گفت:چته بابا؟ سورن:زهر مارچی کار کردی دختره رو؟ متین لبش رو گاز گرفت وبه من اشاره کرد وگفت:زشته حالا!بعدا برات تعریف می کنم.بعد زد زیر خنده
این دفعه من یه تیکه نون طرفش پرت کردم وگفتم:که خوش گذشته بهت؟حالا نیلوفرخانوم باهات آشتی کرد؟ متین:نه بابا خانوم تیریپ قهر برداشته عسل:حق هم داره والا متین:نه باید یاد بگیره لارج فکر کنه… سورن:خفه بابا چیکارش کردی دیوونه؟ متین سریع تکون داد وجدی گفت:بریم بالا بهت می گم… بعد ازتموم شدن صبحونه رفتیم بالا تواتاق ما خودمون رو پرتاب کردیم روی تخت.من وسورن عین بچه ها دستمون رو زیر چونه امون زده بودیم وساکت چشم به دهن متین دوخته بودیم. متین با تعجب به ما نگاه می کرد:چتونه؟مگه قراره قصه هزار ویک شب براتون بگم که اینقدر مشتاقید؟ سورن:زودباش تعریف کن چه جوری دهن دختره رو بستی؟ عسل:مردیم از فوضولی متین:خب مگه پایین نشنیدین چی به مهندس گفتم؟دیگه چی رو می خواین بدونید؟اگه می خواین جزییات و بدونید که شرمنده زشته نمی شه بگم… سورن بالش و کوبوند تو سرش متین:چته تو امروز؟باشه بابا بریم تو اتاق خودمون برات جزییاتم تعریف می کنم این جا جلو عسل عیبه بابا بعد یه چشم وابرویی اومد و لبش رو گاز گرفت. سورن:توکه انتظار نداری باور کنیم؟متین دستمون نیانداز می رم به سردار گزارش می کنم پدرتو در بیاره ها متین:خیلی خب بابا…دیدم این نصیری زده به سرش می گه این دختره رو بکشیم منم گفتم چیکار کنم که باعسل حرف زدم…فهمیدم نقطه ضعف دختره پدرشه…همین عسل:چی چی و همین؟بگو با دختره چی کار کردی این که همه ماجرا نبود متین:رفتم تو اتاق نشستم با دختره حرف زدم.گفتم این ها می گیرن می کشنت…می گفت به جهنم واین حرف ها.دختره کله اش بوی قرمه سبزی می ده دیوونه ست…بهش گفتم پلیس این چیزارو می دونه ولی الان موقعش نیست.گفتم که کاری نکنه سورن:خره تو چیکار کردی؟اینجوری که لومون دادی به دختره متین:نه بابا اون طوری هام که تو می گی نیست…چه لویی؟گفتم ما احساس خطر می کنیم پلیس ها همین دور و برامونن انگار.یه چرت و پرت هایی سرهم کردم تحویلش دادم دیگه…ولی تونترس بی گدار به آب نزدم. عسل:خب اون داستان چی بود گفتی؟ماجرای کمربند و… متین زد زیر خنده و بریده بریده گفت:وای اون رو که نگو!قیافه تو وسورن موقع گفتن اون داستان خنده دار شده بود…وای نبودید خودتون رو تو آیینه ببینید که… سورن:هه هه هه…بی مزه!بگو تا از وسط دونصفت نکردم دقمون دادی پسر متین:هیچی به دختره گفتم می خوام کمکت کنم این ها واقعا می خوان بکشن تو رو یکم زیادی ترسوندمش باورش شد…گفت چی کار کنم.گفتم وانمود کن من دارم بهت تجاوز می کنم.جیغ بزن گریه کن.منم بهشون می گم ازت فیلم گرفتم وگفتم به بابات نشون می دم می گم تهدیدت کردم توهم ترسیدی خیالشون راحت بشه که دهنت بسته است…بهش یکم اطمینان دادم که آسیبی بهش نمی رسونن …همین! سورن:زهرمار!دوساعته مارو گیر آوردی متین:دقیقا! عسل:حالا نیلو جون رو کجای دلت می خوای بزاری؟ سورن:اصلا به اون فکر نکردی وقتی داشتی این داستان رو می ساختی،نه؟ متین:والا راه دیگه ای برای نجات این مهشیده از دست نصیری اینا پیدا نمی کردم.نمی تونستم بزارم دختره رو بکشن که یوقت نیلو خانوم ناراحت نشه… عسل:حالا می خوای بانیلوفر بهم بزنی؟ متین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:مگه تا الان باهاش دوست بودم که بخوام بهم بزنم؟من فقط باهاش معاشرت می کردم..به جان خودم اگه یه حرف عاشقانه بهش زده باشم…خودش الکی همه چیز رو بزرگ کرده.حالا هم قهر کرده به من چه خب؟ سورن:اما باید یکم ازدلش دربیاری! اون دختره نصیریه تو چنگت داشته باشیش بد نیست… متین قیافه اش رو در هم کرد ویه چین انداخت به بینیش وگفت:کی می ره این همه راه رو…وای من که اصلا حوصله منت کشی ندارم.اصلا معلوم نیست کجا رفته… سورن:پاشو برو یکم ناز بکش تنبلی نکن متین:آقا راستی یه چیزی…این جا صبح چه خبر بود؟جلوی سردار با دست پس می زنید اینجا با پا پیش می کشید؟ سورن:کوفت!تو آدم نمی شی متین؟ متین:نه جدی می گم سورن:عسل خواب بد دیده بود دیشب یکم بی قرار شده بود همین متین یه چشمکی زد وگفت:تا باشه از این خواب های بد عسل:چرت نگو برو دنبال نیلوفر صدای در اتاقش اومد متین سریع پاشد و رفت سمت در و رفت بیرون.باز برگشت و چشمک زد وگفت:تا من میام بچه های خوبی باشید ها…عسل باز خواب بد نبینی سورن:دِ برو بچه پررو… متین باخنده پرید بیرون سورن باخنده سرش رو تکون داد وگفت:آتیش پاره ایه این پسر عسل:اوهوم!نگاش کن چه داستانی سرهم کرده… سورن:هیـــس!هیس! عسل:چی شده؟ سورن:هیچی ساکت باش!صداشون داره میاد مثه این که پرنسس نیلوفر تحویلش نگرفته الانم با جارو می زنه پرتش می کنه بیرون…اینجا صدا خوب نمیاد بیا دست منو کشید و برد سمت در و گوشش رو چسبوند به در اتاق خودمون منم گوشم رو چسبوندم به در و آروم گفتم:خب بریم پشت در خودشون دیگه سورن:هیس!می خوای یه دفعه در رو باز کنن پرت شیم تو آبرو وحیثیتمون بره… صدای متین و نیلوفر می اومد
متین:نیلوفر جان گوش کن بابا آخه من که کاری نکردم.اون کار رو کردم که نره لومون بده بد کردم هوای بابات رو داشتم؟ نیلوفر:خفه شو.اون که اینجا بود چجوری می خواست لومون بده؟بگو آقا هوس بازن تا چشمش به یکی می افته آب از دهنش راه می افته عنان از کف می ده… سورن ریز ریز می خندید:بیچاره متین!آخی! طفلکی… باز دوباره می خندید منم خنده ام گرفته بود متین:این حرف ها چیه عزیزم؟اگه من اینطور آدمی بودم که از تو به این زیبایی نباید می گذشتم.هان؟من این کارو کردم چون نمی خواستم دست پدرت دوباره به خون یه دختر دیگه آلوده بشه!مگه ندیدی باباتو که چقدر عصبی بود باید می ذاشتم دختره رو بکشه؟من این کارو واسه خاطر پدرت کردم اونوقت تو باهام اینطوری رفتار می کنی؟ نیلوفر:بی خودی گردن پدر من نیانداز!رفتی عشق وحالت رو کردی حالا می گی به خاطر پدرت بود؟اون مهشید لعنتی یعنی اینقدر جونش می ارزید؟ متین:نیلوفر تو هم داری کم کم اون روی خودت رو نشون می دی ها!مثه اینکه توهم بدت نمیاد پدرت هر روز یکی رو بزنه بکشه،نه؟ نیلوفر:بــــــــرو بیرون نمی خوام دیگه ببینمت متین:بهتر! اومد بیرون و در رو کوبوند!عصبی رفت تو اتاق خودش و در اونجا روهم کوبید… سورن:اوه!چه وحشی…دختره بد جوری قهر کرده ها… عسل:اره اصلا اروم نمی شه حق هم داره خب اون که نمی دونه متین کاری نکرده فکرکرده متین همه کارش رو کرده حالا اومده سراغ اون… سورن:بیچاره متین آش نخورده و دهن سوخته!نیلوفر دلش ازاین پره که چرا متین به اون دست هم نمی زنه اما رفته با مهشید… عسل:سورن! سورن:چیه خب راست می گم دیگه…جنسا کلا حسودین شما زنا… عسل:خب چیه؟بده نمی خوایم مرد خودمون رو یکی دیگه صاحب بشه؟ سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:نه بابا حرف های جدید جدید می شنوم.حالا مرد جنابعالی کی هست؟ پشت چشمی ناز ک کردم وسرم رو به سمت دیگه چرخوندم:کلی گفتم! سورن:مطمئنی؟ عسل:اوهوم مطمئنم.می گم این متین هم بلد نبود خوب منت کشی کنه ها سورن باخنده گفت:بابا این زیاد آک آکه…نگاه به قیافه اش نکن دوست دختر نداشته تا حالا بدونه تو این مواقع باید چی کار کنه عسل:ولی بیچاره نیلوفر چه فکر هایی داره می کنه الان سورن:تو چرا حرص می خوری الان؟ عسل:خب دارم خودم رو می زارم جای اون.زن نیستی بفهمی چقدر سخته که سورن:آخی راست می گی کاش متین نقشه اش رو به من می گفت من این کار رو می کردم طفلی نیلوفر اون موقع دیگه حرص نمی خورد عسل:مثه اینکه شما هم زیاد بدتون نمیاد ها سورن خوابید رو تخت و دستاش رو گذاشت زیر سرش و در حالی که سعی می کرد خنده اش و قورت بده گفت:چرا بدم بیاد؟خب منم مردم دیگه اخم غلیظی کردم و بلند شدم که برم.مچ دستم رو گرفت و با لبخند خبیثی گفت:کجا؟ عسل:می رم لباسام رو مرتب کنم سورن:بهونه بیخودی نیار…ناراحت شدی؟ عسل:نه چرا باید ناراحت شم گوشه لبش رو به دندون گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا… سورن:من یکم می خوابم اتفاقی افتاد بیدارم کن عسل:چقدر می خوابید ما اومدیم اینجا فقط بخوابیم؟ سورن:والا این شما بودیدکه دیشب جاتون گرم ونرم بود راحت خوابیدی.من بیچاره دیشب خوابم نبرد از بس که وول خوردی عسل:من که آروم گرفتم خوابیدم.شما خوابت نبرده تقصیر من چیه؟ سورن:خیلی خب اصلا جنابعالی خیلی هم آروم بودی من بودم که هی وول می خوردم حالا اجازه هست بخوابم؟ عسل:بخواب یه ساعتی که گذشت دیدم نه واقعا حوصله ام داره سر می ره.خواستم برم پیش متین که صداش رو جلوی در اتاقش شنیدم.داشت با مانی حرف می زد
مانی:کلید اتاق مهشید رو بده متین:می خوای چی کار؟ مانی:حیفه تو حالشو ببری من بشینم کنار…چی می شه ما هم به این شیرینی یه ناخنکی بزنیم متین:اوه!پس قضیه حسودیه؟ایول…ایول!شرمنده مانی جون مهندس مهشید رو سپرده دست من منم نمی تونم اجازه بدم بهت اذیتش کنی مانی:نه بابا!تو می ری حال می کنی فیلم می گیری تهدید می کنی اذیت نمی شه،یه خوش گذرونی ساده ی من می خواد اذیتش کنه؟ متین:مهشید دست منه الان.نه تو نه هیچکس دیگه حق نداره بهش نزدیک بشه مانی،فهمیدی؟ مانی:یعنی تو مهشید رو به نیلوفر ترجیح می دی؟یعنی حاضری که نیلوفر رو به خاطر مهشید از دست بدی؟واقعا برات متاسفم متین متین:مانی بی خیال من شو تو کارهای منم دخالت نکن من خودم خوب می دونم باید چیکارکنم.دور وبر مهشید هم نپلک…اگه کاری نداری می خوام به کارم برسم مانی:باشه دور وبر مهشید جونت نمی پلکم…زیاد مالی هم نیست،من عسل رو بیشتر ترجیح می دم به دست آوردن اون باید لذت بخش تر باشه متین:مانی خفه شو…خفه شو!به جان متین اگر به اون نزدیک بشی زنده ات نمی زارم.البته می دونم سورن جلوتر از من سرتو می بره…سارا رو ول کردی بیای اینجا دنبال دختر بگردی؟اینجا کسی واسه تو وجود نداره مانی:مراقب حرف زدنت باش!مثه اینکه یادت رفته من کی هستم؟من مهندس ارشد شرکت نصیری ام…همون شرکتی که برای وارد شدن توش کلی موس موس می کردی متین:توهم مثه اینکه مقام من و فراموش کردی؟من در حال حاضر یکی از شرکای نصیری ام…پس مقامم ازتو بالا تره …پارو دم من نزار…شاید بگم بخندم کسی من و جدی نگیره اما اگه پاش بیافته از همه گرگ ترم…پس حواست به کارات باشه…خوش اومدی متین دراتاقش رو بست.مانی هم از پشت در یه مشت به در زد وگفت:بچرخ تا بچرخیم آقا متین!تند نرو!جوجه رو آخر پاییز می شمرن… بعدش هم با عصبانیت پله ها رو رفت پایین…می ترسم این دعوا به ضرر متین تموم شه…تصمیم گرفتم حالا که متین عصبیه پیشش نرم.گوشم رو از روی در برداشتم و برگشتم که خوردم به یه جسم خیلی بزرگ.سرم رو که بلند کردم دیدم سورن با موهای ژولیده وچشم های پف کرده ونیمه باز جلومه…از دیدن سر و وضعش خنده ام گرفت سورن:چیه چرا می خندی؟چه خبر بود؟کی با کی دعواش شده بود؟ عسل:قیافه ات و تو آیینه نگاه کنی خودتم خنده ات می گیره…متین ومانی!نمی دونی چه دعوایی کردن که… سورن:الان می رم پیشش ببینم چی شده بعد از گفتن این حرف باهمون قیافه رفت تو اتاق متین… سرمیز شام تقریبا همه باهم قهر بودن… همیشه جمع رو متین گرم می کردکه الان اون از همه ساکت تر بود.هم با نیلوفر قهر بود هم با مانی دعوا کرده بود. ناصر خان هم که اصلا پیداش نبود.می گفتن رفته شمال واسه مهمونی برمی گرده!واسه چی رفته اونجا خدا می دونه!نادرخان هم که مثل این که ذهنش خیلی در گیر بود حرفی نمی زد! سورن هم که کلا کم حرف بود منم تا کسی ازم سوال نمی پرسید حرف نمی زدم…نیلوفرم کلا رفته بود تو فاز ناز!بیچاره نمی دونست متین اینقدر درگیره که نیلوفر اصلا به چشمش نمیاد…مانی هم داشت واسه کی نقشه می کشید الله و اعلم! بالاخره نادرخان سکوت جمع رو شکوند وگفت:مانی مهمونی پس فرداست…همه چیز رو سریع حاضر کنید نمی خوام هیچ کم وکاستی باشه سورن:هنوز خرابکاری مهمونی قبل نخوابیده مهندس نادر خان:ما زیاد وقت نداریم سورن جان…هر چی بیشتر این قرص ها تو دستمون بمونه برامون درسرمی شه… یکم خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم:یعنی توی مهمونی قرص ها رو می فروشید؟ نادرخان تک خنده ای کرد وگفت:نه دخترم!ما فقط جنس رو تو مهمونی به مشتری هامون نشون می دیم…خریدشون می مونه واسه بعد… مانی پوزخندی زد وگفت:یه جور شوی قرصه..تن قرصامون لباس می پوشونیم میان وسط یه قری می دن مشتری ها خوششون اومد می شینن پای میز معامله لبخند کمرنگی رو لب هامون نشست که خیلی زود برطرف شد و همه دوباره برگشتن به همون لاک خودشون! نادرخان:من مهمون ها رو به شخصه خودم دعوت کردم…فقط می مونه اسباب پذیرایی…می خوام از همه چیز چند نوع وجود داشته باشه…چند نوع غذا و دسر و نوشیدنی…هیچ چیزی نباید کم باشه…دلم می خواد مهمونی کاملا دهن پر کن باشه…کوچکترین اشتباهی بدجور من و عصبی می کنه…توکه منو می شناسی مانی…
مانی:بله قربان اما من دست تنها این کارها رو انجام بدم؟ناصر خان هم که شمال تشریف دارن… نادرخان:ناصر واسه مهمونی میاد تهران…رفت یه سری به زن وبچه اش بزنه… سورن:زن و بچه اش؟مگه تو دبی… نادرخان:ناصر دوتا زن و زندگی داره حالا رفته سراغ اون یکی بعد هم خندید و رو به مانی ادامه داد:نه چرا دست تنها از بچه ها کمک بگیر…فردا هم زنگ می زنم نیرو بفرستن واسه کمک…نمی خوام هیچ اتفاق بدی اون شب بیافته…از شلوغی استفاده می کنیم و قرص ها رو بسته بندی می کنیم… عسل:مگه بسته بندی شده نیستن؟ نادرخان:چرا اما نه برای مشتری…برای مشتری هامون باید طور دیگه ای بسته بندی کنیم…تعداد انبوه تری و می فهمید که چی می گم ؟ عسل:بله البته… نادرخان:می خوام سیستم امنیتی کامل باشه مانی. مانی:شما خیالتون راحت هر دو قدم یکی رو می زارم…کسی جرئت نفس کشیدن نداره عسل:این که مهمونی نمی شه مگه بنده خداها اومدن زندان مانی:ما کارمون خیلی حساسه سرکار خانوم…نمی تونیم ریسک کنیم.بعدشم قرار نیست با اسلحه بالا سرشون وایسن که…فقط برای امنیته خودشونه… نادرخان:فردا همه چیز رو هماهنگ کن سورن:ولی مگه قرار نبود مهمونی یه چند روز دیگه باشه؟چرا به این زودی؟ نادرخان:گفتم که نمی خوام قرص ها زیاد دستمون بمونه علاوه بر اون ما یکم خرده فروشی هم کردیم.می ترسم یه اتفاق دیگه بیافته عسل:چه اتفاقی؟ نادرخان:اگه یه نفر دیگه هم بمیره مشتری هامون اعتمادشون رو نسبت به قرص های ما ازدست می دن تا اتفاق دیگه ای نیافتاده باید آبشون کنیم عسل:یعنی ممکنه کس دیگه ای هم بمیره؟ نادرخان:این فقط یه احتماله سورن:یعنی این امکان وجود داره که مشکل از قرص ها باشه؟ مانی:آره اما این احتمال خیلی زیاد نیست.چون اون شب حدودا۱۰۰ نفر از اون قرص ها خوردن ولی اون اتفاق فقط واسه یه نفر افتاد…پس احتمالش حدودا ۱%بیشتر نیست…دلیلی نداره خیلی نگران باشیم… سورن:منم با شما موافقم مهندس نصیری…بهتره تاکس دیگه ای نمرده قرص ها رو بفروشیم… بعد از تموم شدن شام.همه رفتن که بخوابن…ماهم بایه ذهن آشفته به خواب رفتیم… فردا صبح همون اتفاقی که دلمون نمی خواست بیافته،افتاد. بعد از گرفتن یه دوش و حاضر شدن، داشتم با سورن می رفتم پایین که صبحونه بخوریم که مانی رو دیدیم که توی سالن کوچیک طبقه دوم نشسته بود و داشت خیلی عصبی با یه پسری صحبت می کرد. مانی طوری نشسته بود که متوجه ما که روی پله ها ایستاده بودیم و می خواستیم از حرف هاشون سر دربیاریم نشد…پسر هم طوری نشسته بود که فقط نیمرخ صورتش رو می تونستیم ببینیم.قیافه اش آشنا بود یکم که فکر کردم دیدم همون پسریه که شب مهمونی مانی از همه پذیرایی می کرد و نوشیدنی وقرص تعارف می کرد.یه جوری اونشب انگار اون میزبان بود…اسمش رو فراموش کرده بودم اما مطمئن بودم همون پسره ست.
پسر:مانی دیشب حال دوتا از بچه ها باز بد شد…میثم که اصلا به بیمارستان نرسید.تومهمونی تموم کرد…اما شبنم یکم حالش بهتر بود یعنی بهتر که نه،زنده بود. با کیهان رسوندیمش بیمارستان اما حالش خیلی بده الان دکترها می گن زیاد امیدی بهش نیست… مانی عصبی سرش داد زد:تو وکیهان غلط کردین شبنم رو بردین بیمارستان.می خواین لو مون بدین؟بااین کارتون پای پلیس رو باز می کنید اینجا…رامین پلیس بو ببره گاومون زاییده…آخه پسر یه جو عقل تو سرتو نیست؟نمی شد یه بی صاحب مونده ای می بردین اون دختره رو؟حالا تن لش نیس خیلی ارزش داره به خاطرش فناشیم رامین:چی داری می گی مانی؟ما قرارمون این بود که بچه ها قرص بدیم عشق وحال کنن نه که برن سینه قبرستون…پریشب لاله،دیشبم میثم وشبنم…شما دارید چیکار می کنید مانی؟بچه ها دیگه می ترسن از قرص هاتون بخورن…لاله رو بگیم معده اش آک بوده زیادی تازه وارد بوده بهش نساخته.میثم و شبنم که یه عمر این کاره بودن چرا اینجوری شدن.ها؟ مانی:نمی دونم نمی دونم خودمم گیج شدم.یعنی تو می گی بعضی از قرص ها خرابن؟ رامین:بعضیا یا همه ش رو نمی دونم ولی این و می دونم بی اعتمادی تو بچه ها دیگه زیاد شده.دست و دلشون می لرزه بخوان خرید کنن.همش منتظر اینن که توهمونی یکی پخش زمین شه و به خاطر اون قرص ها بمیره.. مانی:رامین نباید بزاری این خبرا جایی درز کنه.مهندس فردا شب مهمونی داره اگه مشتری ها این خبرا رو بشنون دیگه نمی خرن ازمون اونوقت مادیگه ورشکست می شیم.مهندس به عالم و آدم بدهکاره.با اون گندی هم که شما زدین پلیس دیر یا زود ردمون ومی زنه…رامین بچه ها رو هر جور که می تونی ساکت کن..بزار معامله فردا شب جوش بخوره خودم همه چی رو راست و ریس می کنم.فقط تا فردا شب خبری از مهمونی نیست.گفته باشم.حوصله ی جنازه های بعدی رو ندارم.فهمیدی چی گفتم؟ رامین:مانی چرا نمی فهمی اون قرص ها فاسده.می خوای عمده بفروشی آدم های بیشتری رو به کشتن بدی؟ مانی:چاره ای نداریم.ماتا خرخره تو باتلاقیم رامین.اگر مشتری هامون بو بپرن نابود می شیم می فهمی؟ رامین:خب آره هر کسی فقط به فکر منافع خودشه.تو ومهندس هم باید به فکر جیب خودتون باشید که یوقت ضرر نکنید خدای نکرده…بعد بلند شد وسری از روی تاسف تکون داد وگفت:امیدوارم هر چه زودتر این مصیبت تموم شه…شما هم برید دنبال گیر کارتون که جوون های مردم و سر هیج و پوچ به کشتن ندید خداحافظ… مانی نشسته باهاش دست داد وخداحافظی سردی کرد.بعد از رفتن پسر آرنج هاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو توی دستاش گرفت… سورن عصبی بود.منم دست کمی از اون نداشتم…اصلا دلمون نمی خواست این قضیه باز قربانی داشته باشه اما انگار همه چیز بر وفق مراد ما نمی خواد پیش بره… باصدای سورن مانی از جا پرید سعی کرد نگرانیش رو پنهون کنه مانی:سلام سورن جان.صبح بخیر پایین صبحونه رو تازه مریم خانوم چیده تاشما مشغول شید منم میام… بلند شد بره که با صدای سورن سرجاش میخکوب شد سورن:بشین سرجات.توهیچ جا نمی ری.رامین اینجا چیکار داشت سعی کرد همون ژست مسلط همیشگی اش رو نگه داره.صداش رو صاف کرد وگفت:هیچی همین جوری اومده بود.یه حالی بپرسه یه سراغی هم ازمهشید بگیره…همین! سورن:مطمئنی؟ مانی:آره سورن:پس قضیه مهمونی دیشب چیه؟خودم شنیدم که گفت میثم وشبنم حالشون دیشب بد شده رنگ نگاه مانی تغییر کرد.اول کمی ترس و بعد کمی رنگ عصبانیت به خودش گرفت وگفت:شما یاد نگرفتی که نباید فال گوش وایسی؟ سورن خنده ی عصبی کرد وگفت:نمی خوای که برای فال گوش ایستادن تنبیهم کنی؟اینطور نیست؟ با صدای بلند و تحکم خاصی گفتم:تو داری چیکار می کنی مانی؟اون قرص ها هر روز داره قربانی می گیره این قرارمانبود…مگه نمی گفتید این قرص ها شادی آوره؟پس چرا الان داره جون جوونا رو می گیره؟ مانی:به خدا خودمم نمی دونم…تا حالا سابقه نداشته تو دوشب دونفر بمیرن… با پوزخندی گفتم:سه نفر…اون دختره رو هم باید جز مرده ها حساب کرد… مانی:من می ترسم این شیرخام خورده ها دختره رو بردن بیمارستان.پلیس حتماتحقیقاتش رو شروع کرده بدبخت می شیم بدبخت… عسل:خب تو چه انتظاری داشتی؟که دختره رو نبرن بیمارستان؟که روز به روز به تعداد کشته ها افزوده شه؟ اول یکی بعد دوتا بعد سه تا…تا به بالا آره؟بایدم بترسی پای همه مون گیره پلیس که بیاد همه مون نابودیم سورن دستم رو گرفت وگفت:آروم تر عسل،مشکل این قرص ها چیه؟ مانی:نمی دونم بزار یه زنگ به دکتر ساجدی بزنم بعد خیلی عصبی دست کرد تو جیب شلوارش بعد از یکم گشتن تو جیب هاش گوشیش رو در آورد و شماره ساجدی رو گرفت.یه سیگار روشن کرد وباعصبانیت بهش پک زد مانی:الو..الو سلام دکترساجدی -چه خوبی آقا؟این قرص ها تو دوروز دوسه نفرو به کشتن داده.شما چیکار کردی بااین قرص ها؟زهر توشون ریختی؟ -شوخی چیه؟به من می خوره الان بخوام شوخی کنم؟تا الان دونفر رو راهی قبرستون کرده یه دخترم الان توتخت بیمارستان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه.مگه فرمولشون همون فرمول همیشگی نبوده؟چرا اینطوری شده؟ -چــــــــی؟؟؟شما چیکار کردی؟یعنی چی آقا؟مهندس نصیری از این کارتون خبر داره؟شما بااین کارتون مارو نابود کردید دکتر… -واقعا که…خدانگهدار وبعد گوشی رو قطع کردوباز هم عصبی چند پک دیگه به سیگارش زد .زیر لب همش فحش می دادو به زمین وآسمون لعنت می فرستاد
سورن:چی شد مانی؟ عسل:دکتر ساجدی چیکار کرده؟ مانی پوزخندی زد وگفت:دکتر!حیف اون اسم که رو این مردک بزارن.اسم خودش رو گذاشته دکتر.مرتیکه نفهم می گه قرص ها به حد نصاب نرسیده بود مهندس گفت یه سری دیگه تولید کنم یکی از مواد رو کم داشتیم پول نبود بخریم درصد مواد رو یکم تغییر دادم.می گه فکر نمی کردم بخواد خطرناک بشه…مردک با این کارش تیشه زده به ریشه امون… سورن عصبی دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مهندس نصیری چی؟خبرداره؟ مانی:می گه به مهندس گفته بوده درصد مواد رو عوض کرده ولی هیچ کدومشون نمی دونستن اینقدر اوضاع خطری می شه… عسل:واقعا که…یعنی بخاطر این که پول خرج نکنن کاری کردن که مردم رو به کشتن بدن؟ مانی:اونا که نمی دونستن اینطوری می شه عسل:اما اشتباهی کردن که ممکنه سر همه مون رو بالای دار ببره.واقعا آدم اینقدر بی فکر.مهندس که این کاره نبود واسه چی خودش رو قاطی کرده و اومده تواین راه؟همون قرص لاغری هارو درست می کرد و می فروخت بهتر بود که…واقعا که بی عر… بقیه حرفم رو خوردم.نفسم رو عصبی فوت کردم. مانی:باید زودتر به مهندس بگم… بعد دوید پایین و با عصبانیت و صدای بلند مهندس رو صدا زد.ماهم پشت سرش رفتیم پایین نادرخان:چه خبرته مانی؟چی شده این قدر عصبی هستی؟ مانی:مهندس شما چیکار کردی؟دکتر ساجدی به شما گفته بوده یکی از مواد رو تموم کرده و درصد مواد رو عوض کرده اما شما هیچی بهش نگفتید؟واقعا این چه سهل انگاری بود که شما کردید؟ نادر خان:مگه چی شده حالا؟ اینبار سورن باصدای محکم وجدیش گفت:می خواستید چی بشه؟این چند نفری که مردن از اون قرص ها خوردن…از اون قرص هایی که درصدشون با اجازه شما عوض شده حالا هم حسابی باقرص های سالم قاطی شدن و نمی شه ازهم جداشون کرد…حالا هر کسی از اون قرص ها بخوره می میره…چند نفر دیگه باید بمیرن مهندس؟می دونید؟به تعداد همه ی اون قرص های سری دوم باید کشته بدیم شما این رو می خواید؟ نادرخان کلافه دستی تو موهای جو گندمیش کشید و با بی قراری و دستپاچگی گفت:می خواید چیکار کنید؟هان؟ سورن:شما می خواید چیکار کنید؟می خواین اون قرص ها رو بفروشید؟ نادرخان:پس می خوای چیکار کنم؟کلی ضرر رو به جون بخرم؟کل سرمایه ام رو دود کنم بفرستم رو هوا؟علاوه بر اون پول خود جنابعالی هم هست.مگه هی دم گوشم نمی خوندی که سرمایه وسودت رو هر چه زودتر بهت بدم؟حالا می خوای به خاطر یه احتمال کوچیک کل زندگیم روببازم؟نه…نه من همچین ریسکی نمی کنم.نباید مشتری هامون از این قضیه بو ببرن فهمیدید؟نباید…سورن بزار برای بعد فقط همین یبار… سورن:سرمایه تون مهم تره یا جون جوونای مردم؟ نادرخان:بس کن دیگه…جوونای مردم اگه درست وحسابی بودن که طرف اینجور برنامه ها نمی اومدن…فقط تا فردا بزارید این معامله ها جوش بخوره قول می دم از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم…ازتون خواهش کردم…باشه مهندس؟ سورن سرش رو عصبی تکون داد وگفت:فقط همین یه بار نادرخان:ممنون پسرم سورن عصبانی رفت سمت پله ها.منم بیشتر موندن تو اون جمع لعنتی رو جایز ندونستم بدون هیچ حرفی پشت سر سورن رفتم توی اتاقمون. بابسته شدن در سورن عصبی فریاد می زد و طول اتاق رو طی می کرد سورن:مرتیکه پولش براش مهمتره .این همه جوون رو به کشتن بده ککش هم نمی گزه…به تو هم می گن آدم؟قاچاقچی هم باشی باید یکم مرام ومروت داشته باشی…البته نباید از همچین کسی انتظار بیشتری داشته باشیم…به هر حال اون یه خلافکاره دیگه سعی کردم با صدای آروم به آرامش دعوتش کنم ولی عصبی تر ازاین حرف ها بود عسل:سورن آرومتر می شنون.. سورن:بشنون به جهنم عسل:یعنی چی به جهنم؟می خوای همه چی لو بره؟ سورن کمی آرومتر شد ومستاصل گفت:تو می گی چی کار کنیم؟خیلی وقت نداریم.فوق فوقش تا پس فردا… دستش رو توی دستم گرفتم و یه لبخند بهش زدم و گفتم:قوی باش رئیس.مگه قرار نبود روی من و کم کنی؟باید محکم وایسیم و بجنگیم.تا اینجا رو با زحمت اومدیم بقیه اش رو هم می تونیم سورن…مطمئن باش.امیدت به خدا باشه پسر… لبخند بی جونی زد و رو صورتم دست کشید وگفت:نگاه تو رو خدا…کارم به کجا رسیده فسقل بچه داره بهم اعتماد به نفس و دلگرمی می ده اخم کردم بالب های غنچه شده نشستم کنارش لب تخت وبا حالت قهر گفتم:مارو باش داریم امید می دیم به آقا…اصلا به من چه دستش رو انداخت دور شونه ام و چسبوند به خودش سورن:خیلی خب دیگه قهرنکن.بیا فکر هامون رو بزاریم روهم ببینیم چیکار کنیم سرم رو گذاشتم رو شونه اش و یکم تو فکر رفتم سورن:چی شدی؟ عسل:دارم فکر می کنم سورن:به نتیجه ای هم رسیدی؟ عسل:برو متین رو صدا کن یه جلسه بزاریم سورن:ای به چشم رئیس بعد بلند شدو رفت تو اتاق متین.بعد از دو دقیقه با متین اومدن تو.از اونجایی که اتاقمون میز مذاکره نداشت طبق معمول نشتیم رو تخت.کل جریانی که پایین اتفاق افتاد رو مو به مو واسه متین تعریف کردیم
متین:حالا شما می گید چی کار کنیم؟ عسل:سورن یه زنگ بزن به ددی جون باهاش صلاح ومشورت کن متین و سورن زدن زیر خنده سورن:باشه عزیزم همین الان یه گزارش براش می نویسم بعد لپ تاپش رو برداشت و سریع یه گزارش واسه سردار ایمیل کرد.تا جواب برامون بیاد باز هم فکری کردیم متین:من می گم فردا مشتری ها رو شناسایی کنیم .فردا که اینجا خیلی شلوغه نمی تونیم همه شون رو دستگیر کنیم خیلی هم شیر تو شیر می شه اینجا…بزاریم پس فردا که مشتری ها میان واسه معامله کردن یه تور بیاندازیم سرشون و همه رو صید کنیم،چطوره؟ سورن که سرش تو لپ تاپش بود گفت:اتفاقا ددی جون هم همین رو می گه البته با لحن مودبانه تر و رسمی تری… باتعجب گفتم:به همین زودی جوابش اومد؟ سورن:آره دیگه عصر عصرِ سرعت وارتباطاته متین:خب حالا دستور چیه؟ سورن:گفته فردا همه چیز رو تحت نظر بگیریم مشتری ها رو شناسایی کنیم بعد روز معامله دستگیرشون کنیم متین یقه لباسش رو داد بالا و یه ژست باحال گرفت به خودش. متین:دیدید گفتم…حالا لازم نیست بگم ریا شه اما چند دفعه ای خواستن رئیس رو باز نشسته کنن بره پیش خونواده اش تو خونه بشینه به من گفتن بیام جانشینش بدم من قبول نکردم دیدن فرد لایق تری وجود نداره رئیس رو بازنشسته نکردن سورن در حالی که سعی می کردخنده اش رو قورت بده گفت:یعنی اعتماد به نفسی که تو داری رئیس جمهور نداره متین:خواهش می کنم البته اگه من رئیس بشم مطمئن باش تو رو معاون خودم می کنم سورن:نه بابامن اصلا از پارتی بازی خوشم نمیاد.اینقدر سعی خودم رو می کنم که به اون درجه ای برسم که لایق معاونت شما باشم متین:آفرین…من به پشت کارتو جوون افتخار می کنم سورن:خیلی خب حالا خودت رو لوس نکن…عسل فردا تو مهمونی باید یه انگشتری دستت کنی که توش دوربین کار می زاریم.میای بامن و باهمه سلام وعلیک می کنی و از همه فیلم می گیری.همه مون باید بهمون مایکروفون وصل باشه.فردا کاملا مسلح باشید شاید یه اتفاقاتی بیافته که از عهده ما خارج باشه… عسل:اگر مهندس فهمید مسلحیم چی می خوای بهش بگی؟ سورن:می گیم خودتون گفتید واسه امنیتمون قدم به قدم ادمای مسلح می زارید ماهم برای امنیت خودمون مسلحیم.همین!می تونم بپیچونمش تو زیاد نگران اون نباش متین:بفرما خانوم کوچولو دلت اینقدر هیجان می خواست حالا خوشحالی؟ عسل:والا دلم هیجان می خواست ولی نه این همه اون هم یه دفعه ای سورن:باید خیلی مراقب باشیم کوچکترین اشتباه آخرین اشتباهمونه متین:خب دیگه؟ سورن:فعلا همین تا بعد ببینم چه چیزهای دیگه ای به ذهنم می رسه متین:خیلی خب پس من فعلا می رم تو اتاقم خبری شد صدام کنید سورن:باشه متین رفت تو اتاق خودش و من موندم و سورن عسل:سورن؟ سورن:هوم؟ عسل:یعنی همه چیز خوب پیش میره؟ سورن نگاه چپ چپی بهم کرد و ادای من رو در آورد:من بهترین مامور ادره ام هیچ دختری رو دست من نیست.هرجا من بودم موفق شدم و ال …بل..حالا چرا اینقدر ترسیدی؟ عسل:نترسیدم.فقط یه سوال پرسیدم اگه دوست نداری جواب نده چرا می زنی تو برجک آدم. سورن:آخ فدای برجکت داغون شد؟ عسل:نخیرم برجک بنده ضد ضربه تر ازاین حرف هاست سورن تک خنده ی مردونه ای کرد و بامهربونی گفت:خیلی خب ببخشید. من که خیلی به این ماموریت امیدوارم آخه نا سلامتی دوتا افسر خوب و با پشتکار و حرفه ای باهامن مطمئنم که ما پیروز ماجراییم سرکار خانوم گل قهر کن…دقت کردی جدیدا خیلی لوس شدی؟ عسل:اصلا هم اینطور نیست سورن:چرا هست!قبلا بیشتر اهل دعوا و چزوندن بودی اما الان همش یا قهر می کنی یا لبات و جمع می کنی وساکت می شی.نکنه…؟ با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:نکنه چی؟ سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نکنه عاشقم شدی؟این ها نشونه ی عشقه ها
اصلا دوست نداشتم این حرف رو بشنوم.یک آن تمام بدنم گر گرفت وداغ شدم.نمی دونم از خجالت بود یا عصبانیت.نمی دونستم راست می گفت یانه.اما دلم نمی خواست اسم احساسی که بهش داشتم رو عشق بزارم.احساس می کردم این حس اونقدرها هم پر رنگ وجدی نیست که بشه اون اسم رو روش گذاشت.شاید وابستگی بهتر باشه…اگه دست خودم بود که اسم عادت رو روش می زاشتم.ولی بدیش این بودکه خودم می دونستم به سورن عادت نکردم.یعنی شرایط طوری بود که نمی شد به هیچ چیز عادت کرد.تا می اومدی با یه اتفاق کنار بیای و بهش عادت کنی یه اتفاق تازه تر از راه می رسید و کاسه وکوزه مون رو بهم می زد… چند ثانیه ای بهش خیره شدم که باعث شد بل بگیره و با شیطنت بیشتر بگه:چیه زدم تو خال؟درست گفتم نه؟ قیافه ام روعصبانی کردم وگفتم:چندبار به روتون خندیدم دلیل براین نیست که رفتارم رو هر چیزی که دوست دارید تصور کنید.من فقط خواستم الان که تنش های عصبیمون زیاده یکم باهات خوب باشم که دغدغه هامون کمتر بشه فکر نمی کردم بخوای رفتارم رو چیز دیگه ای برداشت کنید.واقعا براتون متاسفم سورن که یکم ناراحت شده بود بایه پشیمونی خاصی گفت:ببخشید اما اون فقط یه شوخی ساده بود عسل.فکر نمی کردم اینقدر بهت بربخوره و ناراحت بشی عسل:برگشتی بهم می گی عاشقت شدم بعد می گی شوخی کردم؟واقعا که یه تخته که نه،چند تخته ات کمه سورن با لحن دلخوری گفت:یعنی من دیوونه ام؟ باپوزخندی گفتم:نه دیوونه نیستی فقط یکم اعتماد به نفست بالاهه زیادی خودت رو تحویل می گیری رنگ نگاهش عوض شد.غمگین شد.ابری شد.بلند شد از روی تخت ومقابلم ایستاد.حالا مجبور بودم از پایین بهش خیره شم. تا حالا بغض یه مرد رو اینقدر از نزدیک ندیده بودم.نمی دونستم واقعا بغض بود یا من اینطوری فکر می کردم.به خودم هزار دفعه لعنت فرستادم که چرا اونطوری گفتم بهش.اما هنوز محکم بود.با همون اخم همیشگی و صلابت و جذبه خاصش که دل همه رو می برد. با پوزخندی گوشه لبش گفت:آره…آره تو راست می گی!من زیادی خودم رو تحویل می گیرم.عاشقی؟هه چه کلمه ی خنده داری…هیشکی نمی تونه من رو حتی یه روز دوست داشته باشه یا تحملم کنه.اونوقت انتظار دارم کسی عاشقم باشه؟چه انتظار بزرگی.من به حد خودم قانعم! ازت انتظار ندارم عاشقم باشی.نه از تو نه از هیچ کس دیگه! اون فقط یه شوخی بود…ببخشید…واقعا ببخشید عسل… فکر کنم دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه که سریع رفت بیرون و در رو بست.خواستم دنبالش برم که گفتم شاید به خلوت نیاز داشه باشه.می دونستم با این حرف ها و رفتارهایی که بعضی موقع ها ازش سر می زنه یه شکست عشقی بزرگ داشته تو زندگیش… به این نتیجه چندبار توهمین مدت کم رسیده بودم.خیلی دوست داشتم از قضیه اش سر دربیارم.می خواستم از متین بپرسم اما گفتم شاید ناراحت شه…شایدم چون یه جورایی ته دلم می خواست خود سورن برام تعریف کنه سراغ متین نرفتم وسعی کردم تا زمانی که خود سورن بهم نگفته این عسل کنجکاو درونم رو خفه کنم.البته کار خیلی سختی بود اما چه کنم مجبور بودم دیگه… کلی با خودم کلنجار رفتم که چرا اون حرف ها روبهش زدم.خب هر دفعه که باهاش کل کل می کردم کلی حرف بهش می زدم و اونم ناراحت نمی شد ولی الان؟با خودم تصمیم گرفتم وقتی برگشت تو اتاق از دلش دربیارم و اگه تونستم ماجرای عشقش رو از زیر زبونش بکشم بیرون… تاغروب تو اتاقم موندم…بالاخره اومد.بایه قیافه درهم وچشم های پرخون خوابید روی تخت و پشت بهم کرد. رفتم کنارش روی تخت نشستم که پتو روکشید روی سرش… عسل:اوه چه بداخلاق.مثلا قهری الان؟ سورن:عسل راحتم بزار می خوام تنها باشم با کمی عصبانیت گفتم:تا الان تنها بودی بستت نبود.پاشو زود آشتی کن من حوصله ناز کشیدن ندارم ها سورن:کسی هم ازت انتظار ناز کشیدن نداره.موضوع تونیستی پس بیخیال شو عسل:پس موضوع چیه؟پایین دوباره اتفاقی افتاده؟ سورن:نه عسل:پس ناراحتیتون مربوط به کدوم موضوعه آقا؟ سورن:یه موضوع خیلی قدیمی مهم نیست بزار بخوابم عسل:پاشو آشتی کن.پسر بچه ی پنج ساله نیستی که اینطوری قهر می کنی.حالا مگه من چی گفتم؟حالا اگه می گفتم وای عاشقتم می میرم برات نیشت باز بود نه…والا شما مردها اصلا یه مدلید همه تون از درون بچه اید سورن:بله حق با شماست حالا اجازه هست بخوابم؟ عسل:نخیرم اجازه نیست.باید بگی یهو چت شد؟مطمئنم واسه یه کلمه حرف من اینطوری نشدی.سورن چیزی آزارت می ده حالا دیگه قشنگ دراز کشیده بود یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش.نگاهش رو به سقف دوخت و با پوزخند تلخی گفت:نه… ابروم رو انداختم بالا وبالحنی که توش فقط این جمله موج می زد که”خر خودتی”گفتم:ســـــورن من بچه ام؟خب تابلوهه که یه چیزی داره اذیتت می کنه چرا نمی گی بهم یکم سبک شی سورن:آره یه چیزی داره اذیتم می کنه بااشتیاق گفتم:خب چی؟بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم؟ لبخند کجی زد که اینقدر تلخ بود نمی زد بهتر بود.
سورن:فوضولی تو! عسل:چـــــــی؟ سورن:فوضولی تو!فوضولی تو داره اذیتم می کنه با عصبانیت گفتم:منو باش که می خواستم به آقا کمک کنم بهش مشاوره بدم.لیاقت نداری که سورن از اینکه لج منو در آورده بود حسابی خوشحال بود گفت:سرکار خانوم!مشاوره رو به کسی می دن که به کمک احتیاج داره و می خواد یه موضوعی رو که درحال حاضرتوش گیر کرده رو حل کنه.این مشاوره هات رو نگه دار واسه خودت چون مشکل من خیلی وقته زیرخاک دفن شده وای حتما یکی رو دوست داشته حالا طرف مرده.آخی!طفلکی… عسل:یعنی مرده؟ سورن لبخندی زد وباتعجب گفت:کی مرده؟ عسل:همونی که دوستش داشتی دیگه دوباره اخم هاش رفت توهم وباز باهمون لحن تلخ گفت:آره واسه من که مرده.من خیلی وقته زیر خاک دفنش کردم…می شه دیگه هیچ سوالی نپرسی سرکار خانوم کنجکاو؟ عسل:قول نمی دم.راستش من وقتی می خوام از یه چیزی سردر بیارم تا نفهمم موضوعش چیه ول کن نیستم… سورن با بدجنسی یکم سر جاش جا به جا شد وگفت:زیاد تلاش نکن فسقلی از چیزی سر در نمیاری… عسل:اگه از متین بپرسم چی؟ سورن:متین که چیزی نمی دونه عسل:چرا می دونه… سورن:اگرم بدونه بهت چیزی نمی گه…خیالت راحت سرم رو خواروندم و با لحن بچگونه ای گفتم:خیلی بدید خب اینطوری که من می میرم از کنجکاوی سورن باخنده گفت:تو از بچگیت هم اینقدر فوضول بودی؟ عسل:نخیرم کنجکاو بودم نه فوضول سورن:باهات شرط می بندم همین فوضولیت تو رو کشونده به همین کار عسل:کدوم کار؟ سورن:منظورم شغلته دیگه عسل:آهان آره…ولی یادت باشه نگفتی آخرش بهما سورن:بابا عجب گیری دادی ها.حالا شاید یه روزی بهت گفتم عسل:آقا از قدیم والایام گفتن کار امروز رو به فردا واگذار نکن.همین امروز بگو هم خیال من رو راحت کن هم خیال خودت رو سورن ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:الان وقتش نیست.اگر یه روزی تشخیص دادم که وقتشه خدمتتون عرض می کنم خانوم کنجکاو!حالا هم دست از سر کچل من بردار بزار یکم استراحت کنم عسل… عسل:من موندم ما که فقط داریم استراحت می کنیم و همش تو اتاقمونیم.پس کی کار می کنیم سورن:فردا…فردا کلی باید کار کنیم.راستی عسل صبح می ریم خرید عسل:حالا لازمه واسه هر مهمونی درپیت اینا کلی جیب ددی جونت رو خالی کنیم؟ سورن با خنده وچشم های گرده شده گفت:واقعا که تو عجیبی!هر دفعه خواستیم بریم مهمونی کلی غر زدی!بابا همه زن ها عشق مهمونی ان تو چرا اینجوری ای؟شاید زیادی محیط کارت مردونه بوده تو روحیه ات تاثیر گذاشته.هان؟ عسل:نمی دونم شاید.آخه نیست که مهمونی هاشون چقدرم به آدم می چسبه هردفعه رفتیم مهمونی یه گندی بالا اومده.آخریش هم که…یادم می افته حالم بد می شه… سورن:خیلی خب زیاد حرص نخور.به هر حال فردا صبح باید بریم خرید این دیگه آخرین مهمونیه راحت می شی از این به بعد… عسل:بانیلوفرینا می ریم؟ سورن:نه خودم وخودت…دوتایی می ریم.یه چیزهایی رو سر راه باید بگیریم عسل:مثلا چی؟ سورن:باید بریم اون انگشتر خوشگله رو که گفتم واست بخرم دیگه…بعد یه چشمکی زد عسل:از کجا؟ سورن:فردا می ریم یه جورایی نا محسوس از بچه ها وسایل رو می گیریم.اون انگشتر وبا یه سری دوربین ومایکروفون های دیگه… عسل:آهان…صبح زود می ریم؟ سورن:نه ساعت ده…می گم تو که نذاشتی من بخوابم بیا بریم پایین شام بخوریم حداقل عسل:نذاشتم بخوابی ولی حداقل سرحالت آوردم.وقتی که اومدی تواتاق باید قیافه خودت رو تو آیینه می دیدی…عبوس و بداخلاق سورن:چیه؟مرد با جذبه ندیدی؟ عسل:نه مرد لوس وننر ندیده بودم که خدارو شکر عمرم قد داد واونم دیدم… سورن:بدو بریم پایین کم نمک بریز…
سورن:عسل…عسل پاشو دیگه خوابالو می خواستیم بریم خرید ناسلامتی… عسل:بابا بزار بخوابم سورن:پاشو خوابالو آروم دم گوشم گفت:افسر به این تنبلی هم نوبره…نگاه کن توروخدا ما رو باکی فرستادن ماموریت…شانس نداریم که عسل:باید کلی هم خدارو شکر کنی…به نظرمن که تو خوش شانس ترین مرد زمینی سورن:اره اگه که فقط خودت اینو بگی.پاشو تا دودقیقه دیگه بلند نشی خودم می رم خرید تنهایی.اونوقت جنابعالی هم باید لباس های قدیمیت رو بپوشی عسل:خیلی خب بابا حالا نزن مارو…بزار برم یه دوش بگیرم می ریم. سورن:بدو زیاد وقت نداریما بلند شدم و با چشم های نیمه باز و نیمه بسته اول رفتم توالت گلاب به روتون بعد رفتم حموم.حوله مو تنم کردم ونشستم پشت میز آرایشم و شروع کردم به بزک دوزک کردن… سورن:شما زن ها آرایش نکنید پاتون رو بیرون نمی زارید نه؟ از توی آیینه یه نگاه بهش انداختم. تکیه داده بود به دیوار و دست به سینه داشت بهم نگاه می کرد.نگاش کن تو رو خدا انگار واسه من رفته عکاسی می خواد عکس بیاندازه مدل وایستاده…خودشیفته است دیگه احساس خوشتیپی می کنه عسل:شما با آرایش کردن من مشکلی دارید؟ سورن:نه زیاد.دوست ندارم وقتی باهام میای بیرون چشم های همه روتو باشه… باکمی دلخوری گفتم:خب مگه تقصیر منه که همه به من خیره می شن؟ اومد جلو و دستاش روگذاشت رو پشت صندلیم و سرش رو یکم خم کرد و از تو آیینه بهم نگاه کرد وگفت:یکمش تقصیر توهه…پورو نشو ولی خب توهم خوشگلی آرایشم که کنی و به خودت برسی دیگه همه زل می زنن بهت.منم خوشم نمیاد وقتی می رم بیرون همه نگاهت کنن.یهو دیدی اعصاب معصابم خورد شد زدم لت وپارشون کردم …همشیره… جمله آخر روبا لحن داش مرام لووتی ها گفت که خنده ام گرفت اما نمی دونم چرا تا کلمه آخر رو شنیدم لبخندم محو شد. شاید دوست نداشتم این مهربونی های اخیر سورن رو محبت خواهر برادری تعبیر کنم… بایکم جدیت گفتم:باشه سعی می کنم وقتی باشما میام بیرون کمتر آرایش کنم سورن:ممنون می شم.اگر می شه یکم زودتر حاضر شو که به همه کارهامون برسیم.آخه واسه ساعت به ساعت امروز برنامه ریزی کردم نمی خوام برنامه ام بهم بخوره عسل:چشم الان حاضر می شم. از تو کمدم یه دست لباس و مانتو و شلوار برداشتم و روکردم به سورن وگفتم. عسل:می شه بری بیرون.آخه می خوام لباس بپوشم سرش رو تکون داد و بدون حرف رفت بیرون. باید یه جوری با این احساسات مسخره ام کنار می اومدم.بدتر ازهمه این بود که اصلا نمی دونستم دوستش دارم یانه! سرم رو چندبار عصبی تکون دادم و سعی کردم دوباره این افکار مزخرف روکنار بزارم. لباسام رو پوشیدم یه مانتوی کوتاه و جذب طوسی با شلوارکتان مشکی و کیف و کفش وشال مشکی.یکم به خودم عطر زدم ورفتم پایین.نشستم با نیلوفر صبحونه بخورم. سورن بلند شد وگفت:من صبحونه خوردم می رم بالا حاضر شم سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم. عسل:نیلوفر هنوز بامتین قهری؟ نیلوفربا یکم عصبانیت گفت:عسل اگه جای متین سورن این کار رو می کرد توچی کار می کردی؟ بهش فکر کردم.من می دونستم متین اون کارو نکرده اما نیلوفر نمی دونست وفکر می کرد متین بهش خیانت کرده والان هم عین خیالش نیست.راستش من رابطه جدی بین متین ونیلوفر نمی دیدم.شاید متین هم به خاطر همین زیاد فکر عکس العمل نیلوفر نبوده و همه حسابش نکرده.اما نیلوفر این طور که معلومه بدجوری متین رو دوست داشته وبه احساسش برخورده…نمی دونم شاید این کار متین یکم لازم بوده.تا نیلوفر رو از خودش دورکنه.بدون شک اگر باهم خوب بودن و بعد نیلوفر متوجه می شد متین پلیسه وهمه این ها از اول بازی بوده بیشتر دلش می شکست.فکر کنم به خاطرهمینه که متین تلاشی برای آشتی با نیلوفر نمی کنه… نیلوفر:عسل با تواما.چیه جواب دادنش برات سخته؟ عسل:راستش رو بخوای آره.حتی یه لحظه هم نمی تونم فکر این رو بکنم که سورن این کار رو بکنه…نیلوفر متین پسر خوبیه اما می دونی بلد نیست عاشق کسی باشه…یعنی چطوری بگم ارتباطش با دخترها زیاد خوب نیست…سریع حوصله اش سر می ره…یوقت فکر نکنی هوس بازه و تنوع طلبه ها نه…بهت قول می دم اون کارو فقط به خاطراین که گیر نیافتیم و دهن مهشید رو ببنده انجام داده و هیچ قصد وقرضی از کارش نداشته…ولی نیلوفر سعی کن به متین زیاد فکر نکنی…اون پسر جذاب و خوشتیپ و پولداریه…شوخ طبع هم هست و هر دختری رو به خودش جذب می کنه.توهم کم کسی نیستی…دخترمهندس نصیری هستی…خوشگلی ظریفی پولداری هر پسری آرزوشه تو فقط یه نگاه بهش بیاندازی…متین یه دوست خوبه اما فکر نمی کنم یه دوست پسر یا شوهر خوبی باشه.چون ارتباط عاطفیش لنگ می زنه.اگه خودش دیگه سراغت نیومد توهم دیگه فراموشش کن…باشه نیلوفر؟بهم قول می دی؟ نیلوفر یکم آروم شد اما ناراحتی وغمش بیشتر شد.
نیلوفر:باشه قول می دم.سعی می کنم فراموشش کنم…ممنونم عسل.یکم بهم دل گرمی دادی.تا الان فکر می کردم چون من برای متین جذاب نبودم من رو ول کرده اما حالا باحرف های تو یکم آروم شدم ممنونم عزیزم…دستم رو روی میز فشرد ولبخند بی جونی زد. عسل:اینطوری فکر نکن خانوم خوشگله… سورن از پله ها اومد پایین.بلیز وشلوار مشکی پوشیده بود با کفش اسپرت طوسی و یه کت طوسی اسپرت. سورن:بریم خانومم؟ عسل:بریم عزیزم…خداحافظ نیلوفر جون…حرف هام یادت نره.دیگه بهش فکر نکن.باشه؟ نیلوفر آروم سرش رو تکون داد وگفت :باشه.خوش بگذره عسل:اگه دوست داری تو هم بیا باهامون سورن چشم غره ای رفت که فکرکنم از چشم نیلوفر پنهون نموند.با یه لبخند کمرنگی گفت:نه ممنون دوتایی برین بیشتر خوش می گذره…به سلامت عسل:باشه عزیزم هر طور راحتی فعلا تا از در سالن زدیم بیرون سورن ناخنش رو فرو کرد توی دستم ومحکم فشار داد.آروم دم گوشم گفت:چی الکی واسه خودت تعارف می کنی؟ عسل:آی دستم…خب یه تعارف کردم دیگه زشت بود اگه بی تعارف می اومدیم سورن:مگه نشنیدی می گن تعارف اومد نیومد داره؟اگه می گفت باشه می خواستی چی کار کنی؟واقعا که…داشتی همه برنامه هامون رو بهم می زدی ها… عسل:خیلی خب توهم ها.حالا که چیزی نشده سورن:معلومه چیزی نشده اگه می شد که می کشتمت عسل:قاتل! سورن:بزار بکشمت بعد بگو قاتل هنوز نکشتمت که دستم رو ازتوی دستش کشیدم بیرون.وبا دلخوری تو هوا چندبار تکونش دادم. عسل:نگاه کن چیکار کرد پسره با دست نازنینم…خدا بگم چیکارت کنه سورن… سوار ماشین شدیم وگفت:اونقدرهم محکم نبود خودت رو لوس نکن… کف دستم رو که جای ناخنش مونده بود و قرمز شده بود رو جلوی صورتش گرفتم وگفتم:زدی داغونش کردی نگاه کن؟ دستم رو توی هوا گرفت و درست همونجا رو بوسید.یهو داغ شدم.با دستپاچگی دستم رو کشیدم عقب.اما اون هنوز بی تفاوت بود و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده.منم تصمیم گرفتم عادی برخورد کنم و به روی خودم نیارم. دم یه پاساژ بزرگ و شیک نگه داشت.با زحمت یه جای پارک پیدا کرد و بعد هم پیاده شد.منم به دنبالش پیاده شدم.دستم رو گرفت وگفت:دستم رو ول نکن اینجا بزرگه همدیگه رو گم می کنیم. عسل:مگه بچه ایم؟ چشم غره ای رفت بهم.منم به زور یه باشه ای گفتم و دستش رو بااکراه گرفتم.دست کوچولوم رو تو دست بزرگش گرفت. یه فشار کوچیکی بهش داد و از پله ها رفتیم بالا.پاساژ۴ طبقه شیکی بود.اما همونطوری که قرارمون بود رفتیم طبقه سوم.بوتیک قشنگ و بزرگی بود.رفتیم تو…دوتا مرد باهامون سلام علیک کردم و خوش آمد گفتن.یکیشون که از همکارای خودمون بود خیلی قیافه اش آشنابود برام ولی اسمش رو یادم نمی اومد.اون یکی رو هم تاحالا ندیده بودم.
فروشنده:خب سورن جان در خدمتیم.چی مد نظرتونه بیارم خدمتتون؟ سورن:یه لباس شب شیک و پوشیده واسه خانوم می خواستیم و یه دست کت و شلوار هم واسه خودم…ترجیح می دم یه کم باهم هم خونی داشته باشن… فروشنده:سرکار خانوم شما چه رنگی رو می پسندین؟ عسل:رنگ خاصی مدنظرم نیست… فروشنده:پس تشریف بیارید این طرف… بعد جلوتر حرکت کرد و ماهم به دنبالش رفتیم.چندتا پله کوچولو رو رفت بالا و وارد سالن دوم بوتیک شدیم. فروشنده همینطور که به لباس هایی که توی رگال قرار داشتن اشاره می کرد،گفت:این ها بهترین کارهای ماست می تونید همه شون رو بردارید ونگاه کنید اگر خوشتون اومد پروش کنید. یکم لباس ها رو اینور واونور کردم.اکثرشون یا کوتاه بودن یازیادی یقه هاشون باز بود و برهنه بودن…بعضی هاشونم مشابه ش رو توی مهمونی های قبل پوشیده بودم و نمی خواستم تکراری باشه… همینطور که لباس ها رو به هم می زدم ونگاهشون می کردم.یه لباس آبی کاربنی بلند نظرم رو جلب کرد.لباس ساده اما خوش دوختی بود.تا روی زانوم تنگ بود و بعدش گشاد می شد.پارچه ساتن براقی داشت و روی زانو وآستین هاش وبالای لباس حسابی کار شده بود.آستین سه ربع قشنگ و تنگی داشت که لباس رو پوشیده و درعین حال شیک می کرد.سورن که نگاه خیره ام رو روی لباس دیدگفت:از این خوشت اومده؟ مشتاقانه نگاهم رو بهش دوختم و با لبخند سر تکون دادم.اون لبخند قشنگی زد و رو به فروشنده گفت:امید جان همین رو بده خانوم پرو کنه فروشنده:ای به چشم.خوش سلیقه هم هستیدها حسابی بعد لباس رو از توی رگال در آورد وداد به من.منم رفتم تواتاق پرو و پوشیدمش.دقیق اندازه بدنم بود. سورن رو صدا کردم که نظر بده. عسل:سورن سورن…بیا ببین خوبه سورن:در رو باز کن. در رو باز کردم وداشتم با اشتیاق به پایین لباسم نگاه می کردم.سرم رو آوردم که بگم قشنگه.چشمام روی سورن خیره موند.یه کت و شلوار آبی کاربنی سیر که به سرمه ای می زد تنش بود که دور لبه های کت نوار باریک داشت.یه پاپیون همرنگ وبلیز سفید هم پوشیده بود وعین مانکن ها دستش رو تو جیب شلوارش فروکرده بود و یه ژست باحال گرفته بود. سورن:توکه محشری.خیلی بهت میاد.من چطور شدم؟ هنوز هم مات سورن بودم که چشمکی زد و گفت:چیه خیلی خوشگل شدم اینطوری نگاهم می کنی؟اینجوری نگاهم نکن تموم می شم ها لبخند مهربونی بهش زدم وگفتم:آره خیلی بهت میادخوشگل شدی دستم رو گرفت گفت:شما هم خیلی خوشگل شدی پرنسس زیبا… بوسه کوچیکی رو دستم نشوند. سورن:بدو لباسامونو در بیاریم تا چشم نخوردیم. لباسم رو در آوردم واومدم بیرون.سورن هم بامن ازاتاق پرو دیگه خارج شد. فروشنده:خب همین ها اکی دیگه؟ سورن:آره امید جون دستت درد نکنه فروشنده لباسامون رو توی جعبه های خوشگل گذاشت وگفت:سورن جون چون از دوستان و مشتری های قدیمی هستی اشانتیونت روهم داخلش گذاشتم. بعد یه چشمک بهمون زد و ماهمبا لبخند جوابش رو دادیم. مرد دیگه ای که توی بوتیک بود و از اول یکم ساکت بود همون که گفتم نمی شناختمش رو به من کرد وگفت:این لباس زیبایی که شما انتخاب کردید حیفه یه ست جواهرات زیبا نداشته باشه. بعد یه سرویس رو جلوم گرفت و بازش کرد.سرویس نسبتا طریف و زیبایی بود.بهش می خورد که نقره باشه.زنجیرهای ظریف نقره ای رنگ داشت و در وسط گردنبند و دستبند و انگشتر و پایین گوشواره هاش نگین های تراشیده ی آبی داشت. عسل:چه جالب دقیقا نگین هاش بالباسم سِته… یه نگاه به سورن کردم که یعنی بگیرمشون یانه؟که چشم هاش رو به نشونه ی موافقت بست. منم بالبخند رو به همون مرد گفتم:ممنون.می خوامش… مرده یکم رفت اونور تر و یه چیزایی تو جواهرات گذاشت و اون رو هم برام توی جعبه لباسم گذاشت و به سورن گفت:خیلی مراقب این سرویس باش..متوجه منظورم که می شی؟ سورن سرش رو تکون داد وگفت:خیالت راحت مراقب مراقبم… منم سرم رو تکون کردم و تایید کردم.پس دوربین و مایکروفون رو کار گذاشته بود. بعد از دست دادن اومدیم بیرون.
سورن:گشنه ات نیست؟ عسل:راستش رو بخوای چرا…سر صبحونه هم که نشد چیزی بخورم فقط داشتم به نیلوفردل گرمی می دادم سورن:آها راستی چی بهش می گفتی؟ عسل:هیچی بابا داشتم می گفتم متین پسر خوبیه اما اصلا تو قید وبند دوست دختر واین ها نیست توهم بهش دل نبند بی خودی…همین ها… سورن:پس کلا زدی نا امیدش کردی؟ عسل:نباید می کردم؟خودت می دونی که ما تا چند روز بیشتر اینجا نیستیم.این دختره نباید دل بسته ی متین بشه…چون متین قرار نیست باهاش بمونه سورن:کار خوبی کردی…فست فود یا رستوران عسل:اوم؟فست فود…دلم پیتزا می خواد سورن:خوش اشتهای شکمو…باشه بریم طبقه اول یه فست فود خوب داره عسل:تو زیاد میای این پاساژ؟ سورن:نه خیلی زیاد ولی بعضی از خریدهام رو اینجا می کنم.چطور؟ عسل:هیچی همینجوری پرسیدم رفتیم تویه فست فود شیک.گارسون اومد ورو به سورن ومن گفت:خیلی خوش اومدین.خانوم وآقا چی میل دارید؟ سورن:عسل چه پیتزایی می خوای؟ عسل:من مخلوط می خورم سورن:دوتا پیتزا مخلوط با نوشابه.بعد رو بهم کرد وگفت:نوشابه می خوری دیگه؟ عسل:آره سورن:چه رنگی؟ عسل:مشکی سورن:دوتا نوشابه مشکی.ممنون گارسون:خواهش می کنم.میارم خدمتتون. تا گارسون بیاد سورن از شیشه بغلمون به مردمی که داشتن خرید می کردن نگاه می کرد و روی میزبا انگشتاش رینگ گرفته بود… عسل:تو فکری؟ سورن:اوهوم عسل:اگه نمی گی بهم فوضولی می شه بپرسم تو چه فکری هستی؟ سورن:تا دوسه روز دیگه از هم جدا می شیم…فکر کنم دلم واسه کل کل کردن باتو تنگ بشه عسل:جدی؟ سورن:اوهوم… عسل:حتما بهم عادت کردی.بر گردی به روال زندگی عادیت منو یادت می ره بعد چند روز… سورن لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.گارسون پیتزاهامون رو گذاشت روی میز وگفت:قربان چیز دیگه ای لازم ندارید؟ سورن:نه ممنون گارسون:خواهش می کنم نوش جان.با اجازه بعد از رفتن گارسون شروع کردیم به خوردن پیتزاهامون.پیتزای خوشمزه ای بود اما فکر وخیال نمی ذاشت زیاد به طعمش فکر کنم… یعنی سورنم دلش برام تنگ می شد؟یعنی همونطوری که بهش گفتم می شه بعد چند روز همدیگه رو فراموش کنیم؟یعنی جدی جدی بهم عادت کردیم یا…دلم می خواست همون عادت باشه…اون من رو به چشم یه دختر شیطون می دید که فقط باهاش کل کل کنه تا حوصله اش سرنره…نمی دونم…نمی دونم.فقط وقتی می تونم بفهمم این حس چیه که ازش دور باشم… اگر عادت بود که سریع فراموشش می کنم.اگرم دوست داشتن بود که… سورن:حالا تو تو فکری ها!به چی فکر می کنی؟ عسل:به حرف های تو… سورن با شیطنت گفت:به کدوم حرفام؟ عسل:همین قضیه که می گی دلم تنگ می شه دیگه سورن لبخند شیطنت باری زد و لبش رو با دستمال پاک کرد ودست هاش رو جلوی لبش بهم قفل کرد و گفت:خب؟حالا به چی این حرف فکر می کردی؟ منم با شیطنت و کمی خباثت ابروم رو انداختم بالاوگفتم:داشتم فکر می کردم منم دلم برات تنگ می شه یانه سورن:خب حالا به چه نتیجه ای رسیدید سرکارِِخانوم؟ عسل:فکر کردم دیدم نه تنها دلم برات تنگ نمی شه بلکه چقدر خوشحالم از اینکه از دستت خلاص می شم عین بادکنکی که بهش سوزن زده باشن بادش خالی شد وقیافه اش رنگ دلخوری گرفت. با خنده گفتم:بابا شوخی کردم به خدا…اتفاقا دلم خیلی هم برات تنگ می شه هنوز یکم دلخور بود.اما مشتاقانه بهم نگاه کرد و من هم ادامه دادم. -دلم واسه اذیت کردنت تنگ می شه.تونباشی کی رو دق بدم آخه؟ یه اخم شیرینی کرد ویه تیکه از پیتزاش رو گذاشت تودهنش.چشم ازم برنمی داشت.چندباری که سربلند کردم دیدم همچنان بهم نگاه می کنه و پیتزاش رو می خوره.
– چیه؟ شاخ درآوردم؟ سورن- نه چطور؟ – آخه یه طور عجیبی بهم خیره شدی. واسه همون پرسیدم. سورن- عسل تو تا حالا عاشق شدی؟ با تردید نگاهش کردم. – این سوال رو قبلا هم پرسیده بودیا. سورن- آره، ولی جوابت یادم نیست. دروغ می گفت. یه حافظه ای داره که نگو. یادشه، دوباره می خواد از زیر زبونم بکشه بیرون. – مهمه؟ سورن- دوست دارم بدونم؟ – بذار به وقتش بهت می گم، الان موقعش نیست. سورن- داری تلافی می کنی؟ – تو این طور فکر کن. سورن- باشه، باشه عسل خانوم، تلافی کن. – هر وقت تو اون قضیه رو برام تعریف کردی منم جواب این سوالت رو می دم. سورن- قول؟ – قول. بعد انگشتامون رو به نشونه ی قول دادن به هم قفل کردیم. – قولِ قولِ قول. سورن- قول مردونه. خب اگه غذات تموم شد پاشو بریم به بقیه کارهامون برسیم. – مگه باز هم کاری مونده؟ اومده بودیم خرید کنیم که کردیم دیگه. سورن- نه، یه کوچولو دیگه کار داریم. پاشو بسه، زیاد نخور چاق می شیا. با اخم گفتم: – من چاقم؟ سورن با خنده گفت: – نگفتم که چاقی، گفتم چاق می شی. از روی صندلی بلند شدم و دستم رو با دستمال کاغذی پاک کردم و کیفم رو از روی میز برداشتم. سورن هم خریدامون رو برداشت و بعد از پرداخت صورت حساب، رفتیم به سمت ماشین. سورن خریدها رو گذاشت روی صندلی های عقب و نشست تو ماشین. منم نشستم و بی حوصله گفتم: – کجا می خوایم بریم آخه؟ سورن- صبر کن، می ریم خودت می فهمی دیگه. بعد از بیست دقیقه جلوی یه ساختمون نگه داشت. ساختمون مسکونی بود. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: – این جا دیگه کجاست؟ سورن- پیاده شو. با تعجب و کنجکاوی پیاده شدم. تازه تونستم تابلوی جلوی در رو ببینم، “آرایشگاه سارینا”. سورن زنگ طبقه ی دوم رو زد. زن جوونی آیفون رو برداشت. – بله؟ سورن- صادقی هستم، برای خانومم وقت گرفته بودم. زن- بله بفرمایید. سورن- عسل جان برو یه کم به سر وضع خودت برس. قبلا با خانوم آذری صحبت کردم که چه کارهایی بکنه. کارش حرف نداره، از آشناهای قدیممونه. من می رم. هر وقت کارت داشت تموم می شد، یه ده دقیقه قبلش بهم زنگ بزن میام دنبالت. می بینمت، فعلا. جای هیچ حرفی رو برام نذاشت و سریع سوار ماشین شد. یه دست تکون داد و رفت. برگشتم. در ساختمون باز بود. به ناچار رفتم بالا و طبقه ی دوم. روی یکی از درها اسم آرایشگاه رو نوشته بود. زنگ در رو زدم که دختر جوونی با موهای هایلایت شده و تاپ وشلوار در رو برام باز کرد و با خوشرویی دعوتم کرد برم تو.
دختر:سلام.خیلی خوش اومدی عزیزم.اونجا بشین تا ناهید خانوم رو صدا کنم روی صندلی هایی که دختر اشاره کرد نشستم.آرایشگاه بزرگ و شیکی بود.دخترهای زیادی هم اونجا بودن که هر کدوم یه مشتری داشتن وداشتن به اون ها می رسیدن. سرگرم دید زدن دور وبرم بودم که باصدای زن تقریبا میانسالی به خودم اومدم.موهای رنگ شده زیبایی داشت که خیلی ساده دم اسبی بسته بود.یکم تپل وسفید بود. ناهید:سلام دخترم.خوش اومدی به رسم ادب پاشدم وباهاش دست دادم. عسل:ممنونم ناهید:آقای صادقی از آشناهای خیلی خوب ما هستن.حسابی سفارشت کرده.عروسشی؟سهیلا جون نگفته بود که عروس گرفته؟ عسل:راستش من… ناهید خانوم خندید وزد به شونه ام وگفت:شایدم دوست دخترشی هان؟به هر حال باید بهش حسابی تبریک بگم چون خیلی خوش سلیقه اس.توخیلی نازی… عسل:ممنونم نظر لطفتونه ناهید:خب دخترم دوست داری اول چی کار کنم؟ عسل:والا من زیاد نمی دونم آخه سورن گفت شما همه چیز رو… ناهید:پس خودت نظر خاصی نداری؟اشکال نداره خودت رو بسپار دست من…خیالت راحت.موهات رو رنگ کنم؟ عسل:نه اگه می شه رنگشون نکنید بابا من دخترم.درسته الان همه دخترها موهاشون رو رنگ می کنن و مش و…هم می کنن.اما من خوشم نمی اومد.دوست داشتم وقتی عروس می شم یکم تغییرکنم. ناهید:باشه دخترم هر طور که خودت می خوای.اتفاقابه نظر منم رنگ نکنی بهتره.موهای مشکی خوشگلی داری آخه…ابروهات رو بردارم دیگه؟ عسل:بله یکم تمیز بشن بهتره بعد از برداشتن ابرو حسابی صورتم رو بند انداخت.یکم درد داشت.برعکس موهام وابروهام موهای صورتم بور بود یکم و دیده نمی شدن.به خاطرهمین زیاد اصلاح نمی کردم.اما الان که تو آینه خودم رو نگاه کردم حسابی ذوق کردم…سفیدتر از قبل شده بودم و پوستم عین آینه شده بود… ناهید:می گم دخترم یه چندتا مش تو موهات دربیارم خوشگل می شه ها.یه چندتا قهوه ای با فاصله زیاد درمیارم که موهات سایه روشن بشه…خیالت راحت زیاد روشن نمی شه.انجام بدم؟ بایکم دودلی قبول کردم.خودمم بدم نمی اومد یکمی تغییر کنم… بعد از یک ساعتی که رو موهام ور رفت وشست وخشکش کرد.صندلیم رو چرخوند رو به روی آیینه ناهید:چطوره؟ بلند شدم وباهیجان رفتم جلوی آیینه و به موهام دست کشیدم.زیاد تابلو نبود اما یه سایه روشن خوبی به موهام داده بود.امشبمجلسرو می ترکونم.با یاد آوری این موضوع بادم خالی شد.آی کیو تو مگه کلاه گیس نمی زاری امشب؟ مثل اینکه ناهید خانوم هم ذهن خون بود که گفت:آقای صادقی گفت امشب مهمونی دعوتید واسه مهمونی درستت کنم. اما نمی دونم چرا گفت برات کلاه گیس بزارم؟توکه خودت موهای به این قشنگی داری نیازی به کلاه گیس نیست؟ عسل:آخه مهمونیش یه جورایی بازه نمی تونم روسری سرم کنم….از یه طرفم نمی خوام موهام رو کسی… ناهید:آهان از اون لحاظ؟باشه دخترم تو شنیونت کلاه گیس رنگ موهای خودت می زارم طبیعی طبیعی که خودتم شک نکنی… این ناهید خانوم فکر کنم خیلی بی حوصله اس.آخه نمی زاره آدم حرفش رو بزنه هی می پره تو حرف آدم بعد از دوساعت میکاپ و شنیون بالاخره ناهید خانوم رضایت داد بنده خودم رو تو آیینه ببینم.انگار اومدم برنامه آیینه ممنوع!جو گرفتتش نمی زاره تو آیینه نگاه کنم. -وای خدای من چه خوشگل شدم یه شنیون ساده بود که یکمی از موهای کلاه گیسم بالاش جمع می شد و بقیه به صورت فر پایین می ریخت میکاپمم با لباسم سِت بود و رگه های آبی نقره ای داشت… همه ی دخترهایی که اونجا کار می کردن وسایر مشتری ها حتی خود ناهید خانوم که من رو درست کرده بود بهم خیره نگاه می کردن و زیرلب یه چیزایی پچ پچ می کردن… ناهید:ماشالله سهیلا جون عجب عروسی گرفته ها…حسابی دهن همه رو آب انداخته بعد با شوخی زد رو شونه ام و گونه ام رو بوسید… ناهید خانوم آروم دم گوشم گفت:بین خودمون باشه ها جز معدود دخترهایی هستی که قبل از اینکه بیان آرایشگاه و آرایش کنن هم عروسکی.اکثرا میان اینجا یکم قیافه شون رنگ و رو بگیره شوهر بیچاره بتونه یه نگاه تو صورتشون بیاندازه ولی تو اینقدر خوشگلی که من که زنم دارم وسوسه می شم بخورمت… باحنده گفتم:پس بهتر هر چه زودتر به سورن زنگ بزنم تامن و نخوردید… ناهید:آره والا بهش بگو زود برسه چون اگه دیر بیاد دیگه عروس نداره ها ناهید خانوم زن شوخی بود وصدالبته مهربون…باید از سورن بپرسم چه نسبتی باهاشون داره.بنده خدا فکر می کنه من زن سورنم…
بااین فکر ته دلم قنج رفت.یعنی فکر کن من زن جزیره ی گرینلند معروف،سورن بشم… ولی خودمونیم ها جدیدا دیگه یخ بازی در نمیاره.آقا یاد گرفته جدیدا به جای اخم وتخم،قهر کنه…تازه به این سن رسیده فهمیده بچگی نکرده لابد گفته بزار یکم لوس شم ببینم چه مزه ای می ده… فکرکن سورن از بچگی اخمو بوده باشه…مثلا وقتی می خواستن بهش شیر بدن با کلی ترس و لرز برش می داشتن از تو قنداق. اونم می گفته”به نام قانون بزاریدم زمین خودم می تونم بلند شم احتیاج به بغل کردن شما ندارم مادر محترم” باخنده سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا از فکر در بیام.گوشی موبایلم رو که تا حالا تو کیفم بود رو در آوردم. سه تا میسکال داشتم و چهارتا پیام.طبق معمول اول میسکال هام روچک کردم تا بعد با فرصت بیشتری پیام هارو بخونم.هر سه تا میسکال از سورن بود.بعد رفتم سراغ پیام ها.بازهم همش از سورن بود.به ترتیب از پایین پیام ها رو باز کردم. -سلام عزیزم کارت تموم نشد؟ – عسل خیلی طول کشیدها کارت کی تموم می شه بیام دنبالت؟ – چرا گوشیت رو برنمی داری؟حواب بده -عسل داری اعصابم رو خورد می کنی ها خب جواب بده دیگه. اوه اوه چه بداخلاق…حتما الان توپش پره…ترسیدم بهش زنگ بزنم.بین این حس که زنگ بزنم یا زنگ نزنم گیر کرده بودم که خدا خیرش بده خوش زنگ زد. با ترس و لرز گوشی رو برداشتم. – الو؟ – تو کجایی؟دوساعته دارم زنگ می زنم بهت پیام می دم انگار که نه انگار – ببخشید خب گوشیم توی کیفم بود متوجه نشدم – تو که من رو دق دادی.مردم از نگرانی دختر…چی شد؟ – چی چی شد؟ – بچه ی من!چی شد دختره یا پسر؟بابا منظورم کارته.چی شد؟تموم شد؟ – آهان بله تموم شد – خیلی خب نزدیکم الان می رسم.آماده باش همینجوری هم خیلی دیر شده دیگه دم آرایشگاه معطل نشم… – باشه باشه آماده می شم سریع تند تند لباس هام رو پوشیدم.سورن یکم عصبی بود نمی خواستم بیشتر از این عصبی بشه و امشبم رو زهرمار کنه. بعد از پرداخت مبلغ قابل توجهی که البته پولش رو سورن از جیب مبارک داده بود.از همه خداحافظی کردم واز پله ها اومدم پایین.سورن دو باره زنگ زد. – بله؟ – من پایینم زود بیا – باشه تلفن رو قطع کردم و آروم آروم از پله ها رفتم پایین.چون لباسم بلند بود با احتیاط قدم برمی داشتم که نیافتم.البته یه چندجایی نزدیک بود بخورم زمین که خدارو شکر نرده ها رو گرفتم.به هر زحمتی همون دوطبقه رو اومدم پایین و جلوی در رسیدم.سورن توی مزدا۳ سفیدی که مانی بهمون داده بود،نشسته بود و به رو به رو خیره شده بود. تقه ای به شیشه زدم و سرم رو خم کردم تا بتونم از پنجره که نصفه ونیمه باز بودببینمش. عسل:سلام عرض شد سورن یه نگاه به صورتم انداخت وابروهاش رو باتعجب داد بالا.انگار باورش نشده بود من همون عسلم که ازاین در رفتم بالا. باخنده ای که به زور می خواست بخورتش وجاش روبه شک وتعجب بده گفت:ببخشید من شما رو می شناسم؟به جا نمیارم سرکار خانوم؟ بعد به نشونه ی نشناختن سرش رو تکون داد و دوباره پرسید:شما؟ عسل:سورن اذیت نکن در روبزن سوار شم.حسابی خسته ام خندید و”نچی”گفت و قفل رو زد ودرسمت خودش رو باز کرد وپیاده شد. عسل:قفل کودک زده بودی؟ سورن:آره خواستم بچه ها به زور سوار ماشین نشن که مثل اینکه نمی شه عسل:چطور؟ اشاره ای به من کرد وگفت:آخه یه جوری خودشون رو خوشگل می کنن که آدم نمی تونه در رو باز نکنه
بااخم ساختگی گفتم:من بچه ام درست به در سمت من تکیه داد وگفت:اوهوم بازباهمون اخم ساختگی که یکم غلیظترش کرده بودم گفتم:اگه نمی خواستی سوار شم چرا اومدی دنبالم اصلا؟ دیدم با یه لبخند ژکوند زل زده به من ودست به سینه نگاهم می کنه عسل:چیه آدم ندیدی؟ سورن:می گم این دست ناهید خانوم جادو می کنه ها عسل:چیه می خوای توهم بری پیشش؟ سورن:نه!گفتم اگه زد به سرم خواستم زن بگیرم بیارمش اینجا عسل:راستی چی بهش گفتی که فکر کرد قراره باهم ازدواج کنیم؟ سورن سری تکون داد وگفت:چیزی نگفتم.مردم رو نمی شناسی بیخودی شایعه درست می کنن عسل:قرار نیست بزاری من سوار شم؟ سورن تندتند چرا چرایی گفت و در رو برام باز کرد و دستم رو گرفت وکمکم کرد که بااون لباسم توی ماشین بشینم.خودش هم ماشین رو سریع دور زد ونشست. تازه متوجه تیپ دخترکشش شدم که همون کت وشلوار رو پوشیده بود وحسابی صورت وموهاش رو صفا داده بود.صورتش شده بود عین صورت دخترها صاف وسفید. البته نمی شه کتمان کردکه ته ریش بهش نمیاد.اتفاقا ته ریش های ظهرش حسابی جذاب و پر جذبه اش کرده بود.اما من کلا صورت اصلاح کرده رو ترجیح می دادم. تا اونجایی که یادمه این خصوصیت رو از مادرم به ارث برده بودم که نمی ذاشت بابا به جز اون ریش پرفسوری جوگندمیش موی دیگه ای رو صورتش باشه.هر روز صبح پدر رو مجبور می کردباقی صورتش رو اصلاح کنه. پدرم هر چه قدر می گفت:خانوم من قاضی ام.قاضی و ریشش مادرم می گفت:مگه قراره مراجعه کننده هات وهمکارات درموردت نظر بدن که این حرف رو می زنی؟اصل کار منم که دوست دارم شوهرم همیشه آراسته و خوشتیپ باشه. و این بحث همیشگی سر صبح پدرومادرمن بود.پدرومادری که حالا نزدیک به دوماهی می شد که ندیده بودمشون وحسابی دلم براشون تنگ بود. سورن باحالت مسخره ای در حالی که با یه دستش فرمون رو گرفته بود وبا مهارت رانندگی می کرد.(این کی راه افتاده بود اصلا من متوجه نشدم؟)دستی روی صورتش کشید وگفت:چیزی رو صورتمه؟ ازبهت در اومدم و سرم رو به چپ وراست تکون دادم که ازفکر بپرم بیرون.(دقت کردین من وقتی می رم تو فکر چقدر تابلو می شم؟باید یه فکری واسه این اخلاق خودم بکنم ها…) عسل:چی گفتی؟ سورن:دوساعته زل زدی به صورت من.گفتم لابد چیزی روی صورتمه این طوری داری نگاهم می کنی. عسل:نه چیزی نبود سورن با شیطنت گفت:راستش رو بگو پس چرا اینطوری نگام می کردی؟ عسل:چه جوری؟ سورن:یه جوری که انگار تا حالا پسر خوشگل ندیدی عسل:اتفاقا دیدم تا دلت بخواد سورن یه نگاه چپ بهم انداخت و دوباره به روبه روش خیره شد وبااخم گفت:آها.مثلا کی؟ عسل:بهت نمیاد غیرتی بشی.پس قیافه ات رو اونطوری نکن سورن:چرا بهم نمیاد؟ عسل:آخه اولا من وتو که نسبتی باهم نداریم.(اینو یکم باشیطونی گفتم.)بعد از گفتن این حرف دقت کردم که عکس العملش روببینم که فقط یکم گره اخم هاش بیشتر شد. -دوما من منظورم پسرهای غریبه نبود.نترس من به پسرهای مردم چشم بد ندارم.همشون رو مثل برادر خودم می دونم.بعد بلند زدم زیر خنده… یکم خیالش بهتر شد واخم هاش باز شد. سورن:حالا این پسرهای آشنای خوشگل که گفتی کی ها هستن؟ عسل:اوم؟خب فامیل ما که کلا خوشگل بازاره.ولی سر دسته همه شون عرشیاست.قربونش بشم من… سورن باتعجب از قربون صدقه من برگشت وچپ چپ نگاهم کردو گفت:خوشم باشه.حالا این آقا عرشیا کی تون هست که اینقدرسنگش رو به سینه می زنید؟ آرنجم رو مثل خوش تکیه دادم به لبه پنجره وباحالت متفکرانه ای دستم رو زدم زیر چونه ام.چشمام رو تیز کردم وبایه لبخند که نشانه ی خباثتم بود گفتم:چطور مگه فرقی می کنه؟ سورن:آره فرق می کنه.چون جنابعالی فعلا زن صیغه ای منی ومنم می خوام بدونم این آقا عرشیا کیه که وقتی ازش تعریف می کنی دلت قنج میره؟ صیغه؟آهان صیغه…از بس تواین چندمدته سرگرم پرونده وکل کل باهم و رو کم کنی بودیم اصلا حواسم نبودکه بینمون صیغه خونده شده والان محرمیم.
راستش شاید یکی از دلایل این که زیاد متوجه این صیغه بینمون نمی شدم وآزارم نمی داد این بود که سورن خوب حد خودش رو می دونست وکاری نمی کرد که اذیت بشم… صیغه!هه چه اسمی…نمی دونم چرا ولی از اسمش هم خوشم نمی اومد… باحالت تدافعی گفتم:سورن مثه اینکه تو زیادی این صیغه روجدی گرفتی ها؟خوبه تا چند روز دیگه ماموریت تموم می شه باید فسخش کنیم… نگاهش رنگ دلخوری گرفت.نمی خواستم ناراحتش کنم.ولی این حقیقت بود.به من چه که حقیقت براش تلخه؟ یعنی به راستی حقیقت براش تلخه؟یعنی اونم از اینکه ازم جدا بشه ناراحت می شه؟اونم؟مگه من هم ازاین جدایی ناراحت می شم؟ مثل همیشه سعی کردم از این مسئله فرار کنم و ذهنم رو مشغولش نکنم.گذاشتم یه وقتی روش فکر کنم که دغدغه های فکری دیگه ای نداشته باشم و بتونم بادید بازتری به نتیجه برسم. باقی راه رو سورن ساکت بود.نمی خواستم امشب برام تلخ باشه.بدون شک اگه ذهنمون مشغول باشه نمی تونیم خوب تصمیم گیری کنیم و به وظیفه اصلیمون یعنی ماموریتمون برسیم. دلم نمی خواست غرورمون باعث شه بچه هارو که الان چشم امیدشون به ماست رو ناامید کنیم.درسته لجبازم،مغرورم اما خودخواه که نیستم.البته من خودمم می دونم حرف اشتباهی نزدم و فقط حقیقت رو بهش گوشزد کردم.اما چه کنم که جدیدا آقا لوس شدن.لابد برای من تو ذهن خودش کلی نقشه کشیده و از این که فعلا زنشم تو دلش قند آب می کنن… عسل:سورن؟ سورن که پیاده شد بود و سمت ساختمون می رفت برگشت و یه نگاه بهم کرد که معلوم بود حسابی دلخوره… عسل:از چی ناراحت شدی؟ سورن:هیچی.فقط یکم از صبح زیادی اینور اونور رفتیم خسته ام. باز خواست راه بیافته که دستش رو از پشت کشیدم که باعث شد بایسته.رو به روش جلوی در ساختمون ایستادم.چونه اش رو تو دستم گرفتم وسرش رو بلند کردم. عسل:به من نگاه کن باز داشت سرش رو اینور اونور می کرد که چونه اش رو از دست من نجات بده.اما من محکم تر چونه اش رو گرفتم وگفتم: -گفتم به من نگاه کن کلافه بهم نگاه کرد. عسل:از کدوم حرفم ناراحت شدی؟ازاینکه گفتم بعد ازاینکه از اینجابریم باید صیغه مون رو فسخ کنیم؟مگه قرارمون همین نبوده از اول.دلیلی نداره که ناراحت شی.ما که چیزی بینمون نبوده که بخوایم ناراحت شیم ازتموم شدنش… واقعا همین طور بوده؟یعنی نباید ناراحت بشیم از تموم شدن این رابطه که هنوز خودمم نمی دونم یه رابطه می شه اسمش رو گذاشت یانه… سورن پوزخندی زد وگفت:نه از اون ناراحت نشدم عسل:چرا ازهمون ناراحت شدی سورن:گفتم که نه بالجبازی پام رو زمین کوبیدم وگفتم:نخیرم.قبل از اون حرفم خوب بودی سورن باخنده گفت:بابا چه اصراری داری بگی من ازاین قضیه ناراحتم؟ بعد باشیطنت چشمک زد. منم با لبخند خبیثانه ای نگاه خریدارانه ای بهش کردم وگفتم:خب چون ناراحتی دیگه.البته بهتم حق می دم.تو این مدت برای خودت زیاد خیال پردازی کردی دیدی همش داره میره برباد ناراحتی.درست گفتم نه؟ سورن نوک بینیم رو کشید و گفت:نه بعد از پله هارفت بالا وبدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت:تونمیای تو مگه؟ پوفی کشیدم و رفتم پشت سرش که باهم وارد شدیم.