نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_هفتاد #من_و_تنهایی رضا : عزیزم لج نکن بگو ؟! یاس : امروز سالگرد مامانمه رضا : هعی....خدا رحمتش کنه...چندمین سالگردشه ؟ یاس : ممنون...خب معلومه 18 ساله که فوت کرده !! رضا : اها راستی ...

#پارت_هفتاد #من_و_تنهایی رضا : عزیزم لج نکن بگو ؟! یاس : امروز سالگرد مامانمه رضا : هعی....خدا رحمتش کنه...چندمین سالگردشه ؟ یاس : ممنون...خب معلومه 18 ساله که فوت کرده !! رضا : اها راستی ببخشید یادم نبود...گریه نکن....امروز روز تولدته هاا !! یاس : نمیتونم...من باعث مرگش شدم...روز مرگه ...

۲۳ ساعت پیش
23K
#پارت_شصت_و_هشتم #من_و_تنهایی همراهش رفتم تو اتاق... جایِ همیشگیم نشستم... رضا رفت و چایی اورد و گذاشت جلوم رضا : بفرما دخترم مارال : ممنون رضا کنارِ شومینه مثل همیشه نشست و فندکش رو از تو ...

#پارت_شصت_و_هشتم #من_و_تنهایی همراهش رفتم تو اتاق... جایِ همیشگیم نشستم... رضا رفت و چایی اورد و گذاشت جلوم رضا : بفرما دخترم مارال : ممنون رضا کنارِ شومینه مثل همیشه نشست و فندکش رو از تو جیبش در اورد سیگار رو روشن کرد... رضا : آماده ای؟ مارال : آماده ام ...

۱ روز پیش
12K
#پارت_شصت_و_هفتم #من_و_تنهایی احمدی : خب خوبه....بفرمایین این فرم رو بخونین اگه شرایطشو دارین پُر کنین... مارال : چشم ممنون... فرم رو داد بهم...شروع کردم به پُر کردن...دادم بهش... مارال : بفرمایین احمدی : ممنون....خب خانوم ...

#پارت_شصت_و_هفتم #من_و_تنهایی احمدی : خب خوبه....بفرمایین این فرم رو بخونین اگه شرایطشو دارین پُر کنین... مارال : چشم ممنون... فرم رو داد بهم...شروع کردم به پُر کردن...دادم بهش... مارال : بفرمایین احمدی : ممنون....خب خانوم مارال فراهانی شما شهریور چند. سالتون میشه ؟ مارال : 23 سالم میشه... احمدی : ...

۱ روز پیش
12K
#پارت_شصت_و_هفتم #من_و_تنهایی آژانس گرفتم و رفتم بیرون.... رسیدم به یه پاساژ خیلی بزرگ... واردِ پاساژ شدم... رفتم داخلِ یه مانتو فروشیِ خیلی بزرگ که یه خانوم اومد به طرفم و گفت :‌سلام خوش اومدین بفرمایین ...

#پارت_شصت_و_هفتم #من_و_تنهایی آژانس گرفتم و رفتم بیرون.... رسیدم به یه پاساژ خیلی بزرگ... واردِ پاساژ شدم... رفتم داخلِ یه مانتو فروشیِ خیلی بزرگ که یه خانوم اومد به طرفم و گفت :‌سلام خوش اومدین بفرمایین ؟ مارال : سلام ممنون...ببخشید مدیرِ اینجا کجان ؟ خانوم : الان رفتن بیرون احتمالا ...

۱ روز پیش
7K
#پارت_شصت_و_چهارم #من_و_تنهایی یاس : خب اول از همه که ازتون ممنونم که اومدین فراریشون دادین اگه‌ شما نبودین خدا میدونست چه بلایی به سرم میومد !! رضا : خواهش میکنم...کاری نکردم... یاس : بازم ممنون...خب ...

#پارت_شصت_و_چهارم #من_و_تنهایی یاس : خب اول از همه که ازتون ممنونم که اومدین فراریشون دادین اگه‌ شما نبودین خدا میدونست چه بلایی به سرم میومد !! رضا : خواهش میکنم...کاری نکردم... یاس : بازم ممنون...خب بگم ؟ رضا : بله بفرمایین !! یاس : مامانم موقعی من به دنیا اومدم ...

۱ روز پیش
12K
#پارت_شصت_و_سوم #من_و_تنهایی مارال : عاامم افرین.. میترا : مرسی واقعا !! مارال : خواهش میکنم.. میترا : من رفتم بخوابم مارال : باشه برو بخواب...شب بخیر میترا : شب خوش... میترا خوابید... منم پلیورمو پوشیدم ...

#پارت_شصت_و_سوم #من_و_تنهایی مارال : عاامم افرین.. میترا : مرسی واقعا !! مارال : خواهش میکنم.. میترا : من رفتم بخوابم مارال : باشه برو بخواب...شب بخیر میترا : شب خوش... میترا خوابید... منم پلیورمو پوشیدم و رفتم روی حیاط خوابگاه... رفتم سمت دره اتاق آقا رضا...در زدم... در رو باز ...

۱ روز پیش
8K
سلام سلام شرمنده دیر شد امروز مدرسه داشتم و امتحان زیست نشد بزارم الان گذاشتم امیدوارم دوسش داشته باشین ممنون که هستین ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ...

سلام سلام شرمنده دیر شد امروز مدرسه داشتم و امتحان زیست نشد بزارم الان گذاشتم امیدوارم دوسش داشته باشین ممنون که هستین ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ...

۲ روز پیش
50K
#اشک حسرت #پارت ۹۸ آسمان : وقتی بیدار شدم مثله آدم های گیج دور ورمو نگاه کردم چشام به شدت می سوخت با چه خاطره ای بدی پا به دنیای زنانه ام گذاشته بودم با ...

#اشک حسرت #پارت ۹۸ آسمان : وقتی بیدار شدم مثله آدم های گیج دور ورمو نگاه کردم چشام به شدت می سوخت با چه خاطره ای بدی پا به دنیای زنانه ام گذاشته بودم با گریه از تخت اومدم پایین آیدین چقدر بد بود چطور می تونست باهام اینجوری رفتار ...

۲ روز پیش
67K
#رمان_ماهک #پارت_56 نگاه امیرعلی اینبار روی من بود لبمو خیس کردم و گفتم +من چمیدونستم که چن تا خانوم داخله فک میکردم فقط همسر بنده اون تو هست امیرعلی که فهمید چه سوتی دادم ژست ...

#رمان_ماهک #پارت_56 نگاه امیرعلی اینبار روی من بود لبمو خیس کردم و گفتم +من چمیدونستم که چن تا خانوم داخله فک میکردم فقط همسر بنده اون تو هست امیرعلی که فهمید چه سوتی دادم ژست جدیشو حفظ کرد و خطاب به خانم پرستار گفت +مثل اینکه اشتباهی پیش اومده من ...

۳ روز پیش
34K
#پارت ششم. رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون بعد از خوردن یه املت خوشمزه که با میرغضب بازیای عرشیا کوفتم شد به اتاقم رفتم تا برای جشن فردا اماده باشم به سه نرسیده خروپفم به هوا ...

#پارت ششم. رمان ارباب مغرور خدمتکار شیطون بعد از خوردن یه املت خوشمزه که با میرغضب بازیای عرشیا کوفتم شد به اتاقم رفتم تا برای جشن فردا اماده باشم به سه نرسیده خروپفم به هوا رفت ززززززیییییینننننگگگگگ. ززززززیییییینننننگگگگگ زهر مار خفه شو دیگه هر روز هر عر عرمیکنه نمیزاره بخوابمممممم ...

۳ روز پیش
49K
پارت چهل و شش #چڪاوڪـ : به مامان و بابا شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاقم تا یه زنگی به دایی بزنم . ساعت تازه ۱۰شب بودو مطمئن بودم نخوابیدن . گوشیمو برداشتمو شماره ی ...

پارت چهل و شش #چڪاوڪـ : به مامان و بابا شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاقم تا یه زنگی به دایی بزنم . ساعت تازه ۱۰شب بودو مطمئن بودم نخوابیدن . گوشیمو برداشتمو شماره ی خونه ی دایی رو گرفتم ک صدای مهربون زن دایی اومد : سلام بفرمایین چکاوک ...

۴ روز پیش
38K
پارت چهل و چهار #ســــورن : سورن : بنال اترینا : قبلا میگفتی جانم سورن : ببین اترینا تنت میخواره زرتو بزن اترینا : میخواستم در مورد اون شب توضی سورن : ببببند دهنتوووو هرزه ...

پارت چهل و چهار #ســــورن : سورن : بنال اترینا : قبلا میگفتی جانم سورن : ببین اترینا تنت میخواره زرتو بزن اترینا : میخواستم در مورد اون شب توضی سورن : ببببند دهنتوووو هرزه هرچیزی ک بودو فهمیدم نمیخواد چرت و پرت تحویلم بدی برو گمشو اترینا : اما ...

۵ روز پیش
61K
پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی ...

پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی درو باز کرد و رفتم تو و ماشینو تو پارکینگ پارک کردم . پیاده شدمو: ...

۵ روز پیش
50K
پارت چهارده □■ قسمت اول جین : باید به کوکی خبر بدیم نامجون : نه دیگه کوکی رو وسط نکش یونگی: حالا از کجا بفهمیم کجاست ؟ نامجون : نمیدونم. ...... مدیر هم اونقدر اعصبانی ...

پارت چهارده □■ قسمت اول جین : باید به کوکی خبر بدیم نامجون : نه دیگه کوکی رو وسط نکش یونگی: حالا از کجا بفهمیم کجاست ؟ نامجون : نمیدونم. ...... مدیر هم اونقدر اعصبانی شد که آموزش ما رو هم لغو کرد ...حا لا اون مهم نیست.....الان تیهونگ مهمه ...

۵ روز پیش
77K
#رویای_غیرممکن #پارت10 #قسمت1 توضیحات درباره این رمان : خب هممون میدونیم که کمپانی های بلک پینک و بی تی اس‌ متفاوتن ولی خب تو این رمان تصور کنین تو یه کمپانی هستن ;-);-) سرمو به ...

#رویای_غیرممکن #پارت10 #قسمت1 توضیحات درباره این رمان : خب هممون میدونیم که کمپانی های بلک پینک و بی تی اس‌ متفاوتن ولی خب تو این رمان تصور کنین تو یه کمپانی هستن ;-);-) سرمو به نشونه بله تکون دادم و تعظیمی کردم که داور ها هم ازم خداحافظی کردن و ...

۵ روز پیش
54K
پارت چهل و دو #ســـورن : پیام گوشیم بلند شد برش داشتمو دیدم اتریناس . ابروهام ا تعجب بالا رفتو رفتم تو وات ک ببینم چ زری زده . رفتم دیدم نوشته سلام میخوام ببینمت ...

پارت چهل و دو #ســـورن : پیام گوشیم بلند شد برش داشتمو دیدم اتریناس . ابروهام ا تعجب بالا رفتو رفتم تو وات ک ببینم چ زری زده . رفتم دیدم نوشته سلام میخوام ببینمت خواهش میکنم . اوووف ادم تا چ حد پرو . رفتمو مسدودش کردمو گرفتم خوابیدم ...

۶ روز پیش
43K