نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_چهل_و_پنجم #سوره_ی_اول #بخش_اول همہ متعجب بہ نازنین خیرہ شدہ اند،سریع نگاهم را مے دزدم مبادا حالم را از چشمانم بخواند! صداے ناصر متعجبم میڪند:این،اینجا چہ غلطے میڪنہ؟! با ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_چهل_و_پنجم #سوره_ی_اول #بخش_اول همہ متعجب بہ نازنین خیرہ شدہ اند،سریع نگاهم را مے دزدم مبادا حالم را از چشمانم بخواند! صداے ناصر متعجبم میڪند:این،اینجا چہ غلطے میڪنہ؟! با بهت نگاهش میڪنم،رنگ پوستش از خشم بہ سرخے میزند،پرہ هاے بینے اش مے لرزند و ...

۲۰ اردیبهشت 1397
105K
اسوره مبارکه رعد آیه 11. له معقبات من بین یدیه ومن خلفه یحفظونه من امر الله ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم واذا اراد الله بقوم سوءا فلا مرد له وما ...

اسوره مبارکه رعد آیه 11. له معقبات من بین یدیه ومن خلفه یحفظونه من امر الله ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم واذا اراد الله بقوم سوءا فلا مرد له وما لهم من دونه من وال برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش ...

۲۰ اسفند 1396
131K
اسوره مبارکه رعد آیه 11. له معقبات من بین یدیه ومن خلفه یحفظونه من امر الله ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم واذا اراد الله بقوم سوءا فلا مرد له وما ...

اسوره مبارکه رعد آیه 11. له معقبات من بین یدیه ومن خلفه یحفظونه من امر الله ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم واذا اراد الله بقوم سوءا فلا مرد له وما لهم من دونه من وال برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش ...

۲۰ اسفند 1396
116K
اتازه دانسته شود که زندگی همه آن چیزی می تواند باشد همه نیست مگر برای فدای پشتوانه ی ملاک می باشد قطعا مردم بر حکومت جسمی غلبه دارد اما رهبر الهی چون خیر پنهان از ...

اتازه دانسته شود که زندگی همه آن چیزی می تواند باشد همه نیست مگر برای فدای پشتوانه ی ملاک می باشد قطعا مردم بر حکومت جسمی غلبه دارد اما رهبر الهی چون خیر پنهان از خیر باشد پس سروری انسانی و انسان دوستی غلبه برمردم دارددرواقع آنکسی درنزد خدا بیشتر ...

۱۹ اسفند 1396
10K
رمان گناهکار قسمت بیست و نهم یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود.. امیر_ دلارام جناب سرگرد اومده اینجا می خواد تو رو ببینه…….. سرم و بلند کردم..به جایی که امیر اشاره می کرد ...

رمان گناهکار قسمت بیست و نهم یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود.. امیر_ دلارام جناب سرگرد اومده اینجا می خواد تو رو ببینه…….. سرم و بلند کردم..به جایی که امیر اشاره می کرد نگاه کردم..همون مرد انتهای راهرو ایستاده بود و نگاهش رو من بود.. یه حسی باعث ...

۱۵ آذر 1396
238K
********************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد.. بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می ...

********************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و هفتم لنگان لنگان رفتم سمت در و تو درگاه ایستادم..صدای فریادش از پشت کلبه می اومد.. بی توجه به بارون از کلبه زدم بیرون..با نگرانی اطرافم و نگاه می کردم.. کفشام تو گل و لای فرو می رفت اما باز می خواستم قدمام و ...

۱۵ آذر 1396
353K
رمان گناهکار قسمت بیست و ششم ازاتاق رئیس که اومدم بیرون پری رو جلوی میزم دیدم.. رو صندلیم نشستم و پرونده ها رو گذاشتم تو کشو…….. -باز که تو اینجایی.. با لبخند نگام کرد.. — ...

رمان گناهکار قسمت بیست و ششم ازاتاق رئیس که اومدم بیرون پری رو جلوی میزم دیدم.. رو صندلیم نشستم و پرونده ها رو گذاشتم تو کشو…….. -باز که تو اینجایی.. با لبخند نگام کرد.. — با این اخلاقی که تو داری غیر از من کی لطف می کنه بهت سر ...

۱۵ آذر 1396
138K
4 رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت دهم چشم ها رو باز کردم و بعدازخوندن آیه الکرسی رفتم داخل.یه سالن بزرگ بود که یک طرفش یه سالن خیلی بزرگ بود که خیلی رفت وآمد ...

4 رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت دهم چشم ها رو باز کردم و بعدازخوندن آیه الکرسی رفتم داخل.یه سالن بزرگ بود که یک طرفش یه سالن خیلی بزرگ بود که خیلی رفت وآمد توش زیاد بود.اما دقیق داخلش رو نمی تونستم ببینم.چندتا دیگه دربود که بسته بودن.باصدای مردی ...

۱۱ آبان 1395
175K
2رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی ...

2رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه ...

۱ آبان 1395
263K
قسمت 10 فصل هشتاد و هشتم روزام مضخرف و تکراری شده!صبح میرم دانشگاه با سپیده و آرسین میخندم!میام خونه با بابایی و رادمان میحرفم!میگیرم میکپم!دوباره روز از نو! خبری از بچه ها ندارم!همه یا مشغول ...

قسمت 10 فصل هشتاد و هشتم روزام مضخرف و تکراری شده!صبح میرم دانشگاه با سپیده و آرسین میخندم!میام خونه با بابایی و رادمان میحرفم!میگیرم میکپم!دوباره روز از نو! خبری از بچه ها ندارم!همه یا مشغول دانشگاهن یا کار!اصــ ــن خسته کننده شده روزام! امیرم رفت خاستگاری مهناز و الان نامزدن ...

۲۲ شهریور 1395
58K
رمان آی پارا قسمت دهم تا چهاردهم رمان آی پارا قسمت دهم وقت فکر کردن نبود. وقت عوض کردن تصمیم و داشتن تردید نبود . باید پا می ذاشتم تو راهی که نمی دونستم آخرش ...

رمان آی پارا قسمت دهم تا چهاردهم رمان آی پارا قسمت دهم وقت فکر کردن نبود. وقت عوض کردن تصمیم و داشتن تردید نبود . باید پا می ذاشتم تو راهی که نمی دونستم آخرش چیه. باید توکل می کردم . آره همینه باید توکل می کردم به اونی که ...

۲۱ بهمن 1394
333K
رمان آی پارا از قسمت اول تا قسمت نهم خسته بودم از پیاده روی . مسافت روستای زادگاهم تا اُسکو با پای پیاده ، خیلی راه بود . خودشون سوار اسب و قاطربودن اما من ...

رمان آی پارا از قسمت اول تا قسمت نهم خسته بودم از پیاده روی . مسافت روستای زادگاهم تا اُسکو با پای پیاده ، خیلی راه بود . خودشون سوار اسب و قاطربودن اما من بیچاره رو با کفشای پاره و پای پیاده راه می بردن .دلم واسه آقاجانم خیلی ...

۲۱ بهمن 1394
164K
رمان قرار نبود قسمت6 یک هفته ای طول کشید ولی هیچ خبری از آرتان نشد. همه ناخن هامو از زور حرص جویده بودم بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودند و دیوونه ام کرده ...

رمان قرار نبود قسمت6 یک هفته ای طول کشید ولی هیچ خبری از آرتان نشد. همه ناخن هامو از زور حرص جویده بودم بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودند و دیوونه ام کرده بودن. خدایا نکنه این بار دیگه منو سر کار گذاشته باشه؟ ولی مگه می شه؟ ...

۵ بهمن 1394
81K
چشم هایی به رنگ عسل فصل(18) وقتی پلکهایم را گشودم، با دیدن عقربه های ساعت که بازیگوشانه به دنبال هم می دویدند ، لبخند زدم .به اندازه کافی فرصت داشتم .با شوقی مرموز که مرا ...

چشم هایی به رنگ عسل فصل(18) وقتی پلکهایم را گشودم، با دیدن عقربه های ساعت که بازیگوشانه به دنبال هم می دویدند ، لبخند زدم .به اندازه کافی فرصت داشتم .با شوقی مرموز که مرا وادار به خوشحالی میکرد ، از تخت پایین آمدم و برای سر و سامان دادن ...

۲۵ دی 1394
70K
عروس مرده فصل دوم: دور راهی ادامه بخش بیست و نه فیروزه که خودش رو راحت کرد از شر زندگی بن بستش ولی من خودم رو غرق کردم. توی هر کثافت کاری که فکرش رو ...

عروس مرده فصل دوم: دور راهی ادامه بخش بیست و نه فیروزه که خودش رو راحت کرد از شر زندگی بن بستش ولی من خودم رو غرق کردم. توی هر کثافت کاری که فکرش رو بکنی. زدم به در بی خیالی. زدم به در گند زدن به زندگی این و ...

۴ آذر 1394
256K
عروس مرده فصل دوم: دور راهی بخش بیست چهار روز است که احسان روی تخت افتاده، دکتر گفت دستش خوب می شود فقط ممکن است لرزش خفیفی بگیرد و محسن جلوی میترا به شوخی گفت: ...

عروس مرده فصل دوم: دور راهی بخش بیست چهار روز است که احسان روی تخت افتاده، دکتر گفت دستش خوب می شود فقط ممکن است لرزش خفیفی بگیرد و محسن جلوی میترا به شوخی گفت: اونم درست می شه این احسان هفت تا جون داره. تا حالا از شیش تا ...

۴ آذر 1394
94K
رمان عروس مرده : دور راهی ادامه بخش ده هومن گفت: می شه الان فقط حواست پیش من باشه؟ جوابش را ندادم و سعی کردم به هرچیزی فکر کنم به جز سروین. بالاخره جایی میان ...

رمان عروس مرده : دور راهی ادامه بخش ده هومن گفت: می شه الان فقط حواست پیش من باشه؟ جوابش را ندادم و سعی کردم به هرچیزی فکر کنم به جز سروین. بالاخره جایی میان شلوغی فرود آمدیم. پرسیدم:اینجا کجاست؟ - نمی دونی یعنی؟ اداره ی آگاهی،دایره ی جعل اسناد ...

۳ آذر 1394
124K
حالا می فهمم که او هم به اندازه من دو دل بود و برای همین است که خیلی بابت سکوت و رازداری اش ناراحت نیستم. میترا چند وقت بعد به همان خانه اسباب کشی کرد. ...

حالا می فهمم که او هم به اندازه من دو دل بود و برای همین است که خیلی بابت سکوت و رازداری اش ناراحت نیستم. میترا چند وقت بعد به همان خانه اسباب کشی کرد. همان خانه ای که هنوز توی آن زندگی می کند. همان جایی که روز سالگرد ...

۳ آذر 1394
143K
فصل دوم باصدای ترانه وصحرا چشمامو بازکردم ... همه جا و همه چیزو تار میدیدم ... قیافه های ادمای اطرافم به خوبی مشخص نبود... همش صدای سپهر پیچیده می شد تو گوشم ..._ مهدیس ........ ...

فصل دوم باصدای ترانه وصحرا چشمامو بازکردم ... همه جا و همه چیزو تار میدیدم ... قیافه های ادمای اطرافم به خوبی مشخص نبود... همش صدای سپهر پیچیده می شد تو گوشم ..._ مهدیس ........ مهدیس ........ مهدیس.. !.....کمی طول کشید تا بتونم همه چیزو به خاطر بیارم ... افتادم ...

۲ آذر 1394
120K