نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#عشق_باطعم_تلخ #part149 نفس عمیقی کشیدم نگاهی کوتاهی به پرهام کردم و بعد به جمع نگاهی کردم و با صدای لرزان و پر از استرسی گفتم: - با اجازه مادرم، پدرم، دایی، عمو شایان، خاله پریا ...

#عشق_باطعم_تلخ #part149 نفس عمیقی کشیدم نگاهی کوتاهی به پرهام کردم و بعد به جمع نگاهی کردم و با صدای لرزان و پر از استرسی گفتم: - با اجازه مادرم، پدرم، دایی، عمو شایان، خاله پریا و همه‌ی بزرگ‌ترهای جمع بله. بله رو محکم ‌تر گفتم اما لرزش صدام حس می‌شد. ...

۲۱ مهر 1398
40K
هیچ خوابم نمی آمد. بابا محسن گفت: «چشاتو فشار بده بهم، خوابت می بره.» مامان بزرگ، دست کرده بود توی موهام و نازم می داد. گفت: «صلوات بفرست ننه.» صدایش گرفته بود. آقاجون گفت: «ستاره ...

هیچ خوابم نمی آمد. بابا محسن گفت: «چشاتو فشار بده بهم، خوابت می بره.» مامان بزرگ، دست کرده بود توی موهام و نازم می داد. گفت: «صلوات بفرست ننه.» صدایش گرفته بود. آقاجون گفت: «ستاره ها رو بشمار بابا.» هنوز پیراهن سیاهش را در نیاورده بود. جا انداخته بودند روی ...

۲ مهر 1398
117K
#عشق_باطعم_تلخ #part106 نفسم رو دادم بیرون، خیره شدم به ماه... - پرهام زود برگرد. هیچی نمی‌گفت فقط صدای نفس کشیدنش به گوشم می‌خورد، چند ثانیه نه اون چیزی می‌گفت؛ نه من، هر دو غرق خیالاتمون ...

#عشق_باطعم_تلخ #part106 نفسم رو دادم بیرون، خیره شدم به ماه... - پرهام زود برگرد. هیچی نمی‌گفت فقط صدای نفس کشیدنش به گوشم می‌خورد، چند ثانیه نه اون چیزی می‌گفت؛ نه من، هر دو غرق خیالاتمون بودیم با آهنگ نفس‌هامون. پرهام تک سرفه‌ای کرد، منم به خودم اومدم. - آنا برو ...

۱ مهر 1398
84K
#عشق_باطعم_تلخ #part60 وسط خیابون قدم می‌زدم به دلیل هوای ابری دی‌ماه هوا سرد بود، به آسمون ابری گرفته خیره شدم؛ خدایا چرا من؟! چرا میون این همه آدم سرنوشت من این باشه؟! شکسته و داغون ...

#عشق_باطعم_تلخ #part60 وسط خیابون قدم می‌زدم به دلیل هوای ابری دی‌ماه هوا سرد بود، به آسمون ابری گرفته خیره شدم؛ خدایا چرا من؟! چرا میون این همه آدم سرنوشت من این باشه؟! شکسته و داغون بودم؛ نه حال گریه داشتم، نه حال خنده! حالم عجیب گرفته بود دلم سکوتی بی ...

۱ شهریور 1398
88K
#بسم_الله #چله_نوکری .چهل روز مانده بود، و او روزی چهل بار یادمان می‌انداخت که از کاروان عقب نمانیم. مثل این پدرهایی که از چند روز مانده به مسافرت، تدارک‌دیدنشان را شروع می‌کنند و هر بار ...

#بسم_الله #چله_نوکری .چهل روز مانده بود، و او روزی چهل بار یادمان می‌انداخت که از کاروان عقب نمانیم. مثل این پدرهایی که از چند روز مانده به مسافرت، تدارک‌دیدنشان را شروع می‌کنند و هر بار یک چیز را در چمدان می‌گذارند و هر بار یک چیز را یادآوری می‌کنند و ...

۱ مرداد 1398
33K
.می‌گویم «قول داده بودی.» سرم را بالا نمی‌آورم تا بتوانم همین یک جمله را بگویم. قاشق و چنگال را از توی لیوان آب جوش برمی‌دارد و با دستمال کاغذی خشک می‌کند. می‌گوید «من باید تا ...

.می‌گویم «قول داده بودی.» سرم را بالا نمی‌آورم تا بتوانم همین یک جمله را بگویم. قاشق و چنگال را از توی لیوان آب جوش برمی‌دارد و با دستمال کاغذی خشک می‌کند. می‌گوید «من باید تا سه خونه باشما. بخور، به منم زهرمار نکن.» یک تکه کباب جدا می‌کند، دو پر ...

۲۸ تیر 1398
115K
.دکترم می‌گوید باید حرف بزنم. نه حرف‌های معمولی و همیشگی. آن چیزی را بگویم که به هیچ کس نگفته‌ام. آن چیزهایی را که توی خودم می‌ریزم و ریخته‌ام این سال‌ها. نمی‌توانم. توی دلم یک مرتضا ...

.دکترم می‌گوید باید حرف بزنم. نه حرف‌های معمولی و همیشگی. آن چیزی را بگویم که به هیچ کس نگفته‌ام. آن چیزهایی را که توی خودم می‌ریزم و ریخته‌ام این سال‌ها. نمی‌توانم. توی دلم یک مرتضا کوچولو هست که می‌گوید به آدم بزرگ‌ها، اعتماد نکن. منشی دکتر از زیر در برگه ...

۲۷ تیر 1398
108K
داستان عبرت آموز: آیت الله العظمی سید شهاب الدین #مرعشی_نجفی (ره) نقل می کنند : شب اول قبر آیت‌‌الله شیخ #مرتضی_حائری برایش نماز لیلة‌ الدّفن خواندم، همان نمازی که در بین مردم به #نماز_وحشت معروف ...

داستان عبرت آموز: آیت الله العظمی سید شهاب الدین #مرعشی_نجفی (ره) نقل می کنند : شب اول قبر آیت‌‌الله شیخ #مرتضی_حائری برایش نماز لیلة‌ الدّفن خواندم، همان نمازی که در بین مردم به #نماز_وحشت معروف است. بعدش هم یک سوره #یاسین قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم ...

۲۱ اسفند 1397
20K
سلام رفقا✋ 🙌 من محمد ابراهیم همت هستم ازشهرضا🌹 #سال1334 به دنیاآمدم😊 🌸 چندروز به تولدم مونده بودکه ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭمﻋﺎﺯﻡ ﻛﺮﺑﻼی ﻣﻌﻠّﯽ ﻭ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻗﺒﺮﺳﺎﻻﺭﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ ↘ ️↘ ️↘ ...

سلام رفقا✋ 🙌 من محمد ابراهیم همت هستم ازشهرضا🌹 #سال1334 به دنیاآمدم😊 🌸 چندروز به تولدم مونده بودکه ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭمﻋﺎﺯﻡ ﻛﺮﺑﻼی ﻣﻌﻠّﯽ ﻭ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻗﺒﺮﺳﺎﻻﺭﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ ↘ ️↘ ️↘ ️ 🍀 🍀 ‍ 🌹 #یک خانمی باردار بود! و اصرار بر سفر #کربلا... همسرش ...

۱۸ اسفند 1397
944K
شهیدکربلایی «حجت الله رحیمی» یکی از آنهایی است که به حق، فرموده امام خامنه‌ای را بار دیگر به منصه ظهور رساند که:« آن روزها دروازه‌ای برای شهادت داشتیم، امّا امروز معبری تنگ! هنوز هم برای ...

شهیدکربلایی «حجت الله رحیمی» یکی از آنهایی است که به حق، فرموده امام خامنه‌ای را بار دیگر به منصه ظهور رساند که:« آن روزها دروازه‌ای برای شهادت داشتیم، امّا امروز معبری تنگ! هنوز هم برای شهادت فرصت هست، دل را باید صاف کرد.»آری شهید حجت‌الله رحیمی می‌شود شهید ابراهیم همت ...

۱۸ اسفند 1397
191K
#غیرت_و_تعصب_و_انواع_آن یکی از بهترین و ارزشمندترین صفات انسانی و الهی غیرت است. صفتی که اولین وجودی که در عالم این صفت را دارد، وجود مقدس خود خداوند است. امام صادق علیه السلام در روایتی فرمودند ...

#غیرت_و_تعصب_و_انواع_آن یکی از بهترین و ارزشمندترین صفات انسانی و الهی غیرت است. صفتی که اولین وجودی که در عالم این صفت را دارد، وجود مقدس خود خداوند است. امام صادق علیه السلام در روایتی فرمودند 👈 خداوند متعال غیور است و هر غیرتمندی را دوست دارد. غیرت یعنی انسان نسبت ...

۲۴ بهمن 1397
352K
تهذیب نفس و کنترل شهوت به روش شهید ابراهیم هادی اما آنچه که ابراهیم را الگوئی برای تمام دوستانش نمود. دوری ازگناه بود. او به‌هیچ‌وجه گرد گناه نمی‌چرخید. حتی جائی که حرف از گناه زده ...

تهذیب نفس و کنترل شهوت به روش شهید ابراهیم هادی اما آنچه که ابراهیم را الگوئی برای تمام دوستانش نمود. دوری ازگناه بود. او به‌هیچ‌وجه گرد گناه نمی‌چرخید. حتی جائی که حرف از گناه زده می‌شد سریع موضوع را عوض می‌کرد. عباس هادی می‌گوید: یک‌بار که با ابراهیم صحبت می‌کردم ...

۲۱ بهمن 1397
18K
💔 ❤ ❤ عاشقانه💖 حتما بخوانید شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و ...

💔 ❤ ❤ عاشقانه💖 حتما بخوانید شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً ...

۱۸ دی 1397
46K
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
1M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M