نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

. چشمای بادومی و عسلیش،موهای به رنگ طلاییِ خوشه های گندمش، قدِ بلند و هیکل ورزیده ش..همه و همه باعث میشد تا نتونم چشم ازش بردارم.. بیشتر از همه جذب ابروهای کمونش شدم(بچه ها من ...

. چشمای بادومی و عسلیش،موهای به رنگ طلاییِ خوشه های گندمش، قدِ بلند و هیکل ورزیده ش..همه و همه باعث میشد تا نتونم چشم ازش بردارم.. بیشتر از همه جذب ابروهای کمونش شدم(بچه ها من عکس گلاره رو دیدم خودشم واقعاااا زیباست) اونروز ی لباس قشنگ پوشیدم،موهای لخت و مشکیمو ...

۲۰ دقیقه پیش
2K
. کم کم خواهرام ازدواج کردن و رفتن.. هر کدوم که میرفتن خونه ی خودشون پدرم بیشتر ذوق میکرد که ی نون خور کمتر شده.. من صبح باهاش میرفتم سرزمین تا ظهر.. بعدش میومدم خونه ...

. کم کم خواهرام ازدواج کردن و رفتن.. هر کدوم که میرفتن خونه ی خودشون پدرم بیشتر ذوق میکرد که ی نون خور کمتر شده.. من صبح باهاش میرفتم سرزمین تا ظهر.. بعدش میومدم خونه به کارهای خونه میرسیدم و با مادرم قالی میبافتم.. ی روز مسجد محل اعلام کرد ...

۲۳ دقیقه پیش
2K
#پارت_۷ صداش اومد ک با خنده میگفت _ ول کن دختر...خفه شدم...چقدر سمجی...باشه بیا اینم برق پس مرد بود...چه جالب...برق ها روشن شد...ولی یهو یه چیزی با شتاب اومد سمت صورتم...سریع جا خالی دادم...دقت کردم ...

#پارت_۷ صداش اومد ک با خنده میگفت _ ول کن دختر...خفه شدم...چقدر سمجی...باشه بیا اینم برق پس مرد بود...چه جالب...برق ها روشن شد...ولی یهو یه چیزی با شتاب اومد سمت صورتم...سریع جا خالی دادم...دقت کردم دیدم رویه رینگ مسابقه وایسادیم...پس مسابقه بزن بزن بود...بریم ک رفتیم...من ک زنونه میزنم اونو ...

۱۴ ساعت پیش
41K
از دور دیدم که عمو جهان تنها نیست. داشتم درست می دیدم؟ اونا جیران جون و سونیا بودن؟ همونجا وایسادم! عصبانی به کیان گفتم: این اینجا چیکار میکنه ؟ توام خوشحال داری منو میبری پیش ...

از دور دیدم که عمو جهان تنها نیست. داشتم درست می دیدم؟ اونا جیران جون و سونیا بودن؟ همونجا وایسادم! عصبانی به کیان گفتم: این اینجا چیکار میکنه ؟ توام خوشحال داری منو میبری پیش کسی که داشت زندگی از منو از هم می‌پاشوند؟؟ و دستامو محکم از دستش بیرون ...

۱ روز پیش
84K
دو روز بود که کیان رفته بود . ماجرایی تماس برومند رو براش تعریف کردم. چند لحظه ساکت شد و گفت: تو چی جواب دادی؟ ناراحت گفتم : کیان!!! به نظرت من جواب اونو میدم؟ ...

دو روز بود که کیان رفته بود . ماجرایی تماس برومند رو براش تعریف کردم. چند لحظه ساکت شد و گفت: تو چی جواب دادی؟ ناراحت گفتم : کیان!!! به نظرت من جواب اونو میدم؟ نفسش رو بیرون داد و گفت: دو روز پیشت نبودم؛ اون مرتیکه بو کشیده انگار ...

۱ روز پیش
42K
بعد از مراسم چهلم از اطرافیان خواستیم لباس های مشکی شون رو در بیارن ، اما خودمون نمی تونستیم! مامان به من و بهار می‌گفت: شما شوهرتون جوونه، باید حواستون به زندگیتون باشه، به خودتون ...

بعد از مراسم چهلم از اطرافیان خواستیم لباس های مشکی شون رو در بیارن ، اما خودمون نمی تونستیم! مامان به من و بهار می‌گفت: شما شوهرتون جوونه، باید حواستون به زندگیتون باشه، به خودتون برسید! با مشکی پوشیدن و عزاداری کردن برای عزیز، اون خدا بیامرز برنمیگرده!!! بهار بعد ...

۱ روز پیش
52K
می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش ...

می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه. یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش کردیم بیای کمک کنی. الان نزدیک به شیش روزه گذشته. میفهمی یعنی چی؟ یعنی اگه ...

۱ روز پیش
48K
رفتم تو تا مامان رو صدا بزنم..بابام تو اتاق نبود..مامان به پشت خوابیده بود و صورتش مهتابی تر از همیشه بود.. با لبخند نشستم کنارش و دستشو گرفتم تا صداش کنم که از سردی دستش ...

رفتم تو تا مامان رو صدا بزنم..بابام تو اتاق نبود..مامان به پشت خوابیده بود و صورتش مهتابی تر از همیشه بود.. با لبخند نشستم کنارش و دستشو گرفتم تا صداش کنم که از سردی دستش تنم لرزید..تو دلم خالی شد و شروع کردم به تکون دادنش..صدام می لرزید و با ...

۱ روز پیش
36K
#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از ...

#پارت_۱۰۶ #آخرین_تکه_قلبم آهو: سر و صدای اطرافم اذیتم می کرد. چشمامو باز کردم و با چشمای نگران سیاوش و آدمای دیگه مواجه شدم. سعی کردم از جام بلند شم حالت تهوع شدید داشتم و از طرفی ام چیزی توی شکمم نمونده بود. سیاوش دستمو گرفت و گفت: _قربونت برم من ...

۲ روز پیش
89K
#پارت_17 امیلی با تعجب برگشت سمتم و گفت:چی گفتی؟... . اهمیتی ندادم و گوشیو ازش گرفتم و به عکس هام که توی چند تا مجله و سایت خبری زده شده بود خیره شدم... . یکی ...

#پارت_17 امیلی با تعجب برگشت سمتم و گفت:چی گفتی؟... . اهمیتی ندادم و گوشیو ازش گرفتم و به عکس هام که توی چند تا مجله و سایت خبری زده شده بود خیره شدم... . یکی از عکسا من بودم که قبل از حملشون رفته بودم تو سینه ی توماس و ...

۲ روز پیش
67K
خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم ...

خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم آن روز ها سوم راهنمایی بودم جو عجیبی داشت آن مدرسه انگار که تمام دانش ...

۲ روز پیش
71K
–ک..کمک..تو..تورو خدا یکی به دادم برسه.. با ترس برگشتم..باز به اطرافم نگاه کردم..چیزی ندیدم..یعنی خیالاتی شدم؟!..با این فکر برگشتم که در و باز کنم ولی باز همون صدا رو شنیدم.. — کسی صدامو نمی شنوه؟..خواهش ...

–ک..کمک..تو..تورو خدا یکی به دادم برسه.. با ترس برگشتم..باز به اطرافم نگاه کردم..چیزی ندیدم..یعنی خیالاتی شدم؟!..با این فکر برگشتم که در و باز کنم ولی باز همون صدا رو شنیدم.. — کسی صدامو نمی شنوه؟..خواهش می کنم..کمکم کنید.. نه دیگه اینبار مطمئنم صدا رو شنیدم.. -شما کی هستی؟!..کجایی؟!.. صدای مرتعش ...

۲ روز پیش
53K
یه تای ابروش و داد بالا..یه کم رو صندلیش جا به جا شد و خودش و با غذاش مشغول کرد.. –اوهوم..کی؟کِی؟.. با بدجنسی لبخند زدم: شما جنابه اقای متین و متشخـــــص..همین چند دقیقه پیش.. یه ...

یه تای ابروش و داد بالا..یه کم رو صندلیش جا به جا شد و خودش و با غذاش مشغول کرد.. –اوهوم..کی؟کِی؟.. با بدجنسی لبخند زدم: شما جنابه اقای متین و متشخـــــص..همین چند دقیقه پیش.. یه نگاه کوتاه بهمون انداخت و گفت:خب حتما اشتباه می کنی..من همین جوری نگات کردم..در اصل ...

۲ روز پیش
60K
شب عروسیه میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میرع. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: ، دخترم ...

شب عروسیه میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میرع. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: ، دخترم ، در را باز کن. آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو ...

۲ روز پیش
8K
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس ...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم ...

۲ روز پیش
6K
#بخونید :) سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت، آنقدر به پنهانی دوست داشتنش ادامه دادم … آنقدر حرفم را در سینه نگه داشتم و دم نزدم، که برای همیشه از دستش ...

#بخونید :) سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت، آنقدر به پنهانی دوست داشتنش ادامه دادم … آنقدر حرفم را در سینه نگه داشتم و دم نزدم، که برای همیشه از دستش دادم! آن روزها فکر می کردم از ما بهتران است، فکر می کردم اگر بگویم ...

۳ روز پیش
123K
#پارت_16 اونا یکی یکی و بدون این که زیاد جلب توجه کنن از در کافه زدن بیرون که سمت پیشخون رفتم و جوری ایستادم تا بقیه نتونن مارو ببین... . اروم خم شدم و رو ...

#پارت_16 اونا یکی یکی و بدون این که زیاد جلب توجه کنن از در کافه زدن بیرون که سمت پیشخون رفتم و جوری ایستادم تا بقیه نتونن مارو ببین... . اروم خم شدم و رو به پسره گفتم:اقا...میخاستم بگم حساب میز مارو هم از میز بغلی پرداخت میکنن...درخاست خود توماس ...

۳ روز پیش
84K
فرهاد در حالی که یه پاکت ِ بزرگه چیپس تو دستش داشت بالا سرم وایساده بود و می خندید..منم عینه ماست اب رفته ولو شده بودم رو صندلی ِقایق و نگاش می کردم.. وقتی به ...

فرهاد در حالی که یه پاکت ِ بزرگه چیپس تو دستش داشت بالا سرم وایساده بود و می خندید..منم عینه ماست اب رفته ولو شده بودم رو صندلی ِقایق و نگاش می کردم.. وقتی به اوج عصبانیت رسیدم همچین سرش داد زدم که خفه خون گرفت بیچاره.. — مــــررررررررررض..مگه سادیسم ...

۳ روز پیش
57K
حرفاش یه جورایی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود..یعنی فرهاد عاشقه کیه؟!.. ولی با دیدن باغ به کل همه چیز و فراموش کردم..«باغ ِ رویا» رو خودم و فرهاد کشف کرده بودیم..البته جایی هم نبود ...

حرفاش یه جورایی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود..یعنی فرهاد عاشقه کیه؟!.. ولی با دیدن باغ به کل همه چیز و فراموش کردم..«باغ ِ رویا» رو خودم و فرهاد کشف کرده بودیم..البته جایی هم نبود که کسی نشناسه.. یه باغه خصوصی که همه چی توش پیدا می شد.. « سفره ...

۳ روز پیش
43K