نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت سوم مارک و بم بم و جکسون و یوگیوم برای اینکه هواشون عوض شه رفتن تا گشتی توی شهر بزنن کل روز رو گشتن خرید کردن و غذاهای چرب و چیلی خوردن و کلی ...

پارت سوم مارک و بم بم و جکسون و یوگیوم برای اینکه هواشون عوض شه رفتن تا گشتی توی شهر بزنن کل روز رو گشتن خرید کردن و غذاهای چرب و چیلی خوردن و کلی خندیدن حتی گاهی یوگیوم داغ از دست دادن هیونگش رو فراموش کرد و برای دلخوشی ...

۶ ساعت پیش
29K
پارت دوم سوزی با یک چمدون به طرف اتاق یوگیوم رفت در زد - یوگیوم میدونم تو اتاقتی وسایل جین یونگ اوردم میشه در رو باز کنی سوزی یکم منتظر شد وقتی دید یوگیوم رد ...

پارت دوم سوزی با یک چمدون به طرف اتاق یوگیوم رفت در زد - یوگیوم میدونم تو اتاقتی وسایل جین یونگ اوردم میشه در رو باز کنی سوزی یکم منتظر شد وقتی دید یوگیوم رد رو باز نکرد بغضی ته گلوش رو گرفت - میدونم تقصیر منه متاسفم اگه تا ...

۶ ساعت پیش
36K
قسمت هشتم پارت اول کره هشت صبح میز صبحانه . همه مشغول خنده و شوخی باهم بودن حتی مارک و بم بم البته یکمم تیکه پرونی مارک و بم بم مثل تام و جری بودن ...

قسمت هشتم پارت اول کره هشت صبح میز صبحانه . همه مشغول خنده و شوخی باهم بودن حتی مارک و بم بم البته یکمم تیکه پرونی مارک و بم بم مثل تام و جری بودن ولی تام و جری هم بهم احتیاج دارن و وابسته ان اونا در ظاهر از ...

۷ ساعت پیش
28K
🌸 رمــان،اربــاب خـشـن خـدمـتکار شـیـطـون🍃 ٻــارت ۲۵ با بوی ترشی که زیر دماغم می پیچید بیدار شودم دیدم ترلانه ـ چرا مثل أزرایل بالای سرم وایسادی .ویـــی این بوی ترشی چی ؟ ترلان ـ واست ...

🌸 رمــان،اربــاب خـشـن خـدمـتکار شـیـطـون🍃 ٻــارت ۲۵ با بوی ترشی که زیر دماغم می پیچید بیدار شودم دیدم ترلانه ـ چرا مثل أزرایل بالای سرم وایسادی .ویـــی این بوی ترشی چی ؟ ترلان ـ واست لواشک آوردم ـ اخ جــــــون ایــول عاشقتم تری ترلان ـ بسه بسه بیا این لواشک ...

۷ ساعت پیش
23K
-مبارک باشه!! ارایشگر اولین قیچی رو به موهام زد اروم گفتم مرسی گفت:موهات خیلی بلندو خوش رنگه.چرا میخوای کوتاهش کنی؟ لبخند زدمو گفتم:شستنش سخت بود اذیت هم ک میکرد خندیدو گفت:موهای یه دختر وقتی اینقدربلندو ...

-مبارک باشه!! ارایشگر اولین قیچی رو به موهام زد اروم گفتم مرسی گفت:موهات خیلی بلندو خوش رنگه.چرا میخوای کوتاهش کنی؟ لبخند زدمو گفتم:شستنش سخت بود اذیت هم ک میکرد خندیدو گفت:موهای یه دختر وقتی اینقدربلندو خوشگل و خوش رنگ باشه،هرچقدرم اذیت بده کوتاه نمیکنه... یکم مکث کردو ادامه داد،من مامانت ...

۸ ساعت پیش
17K
#خواننده_شیطون #پارت36 ایسو داشتم تلویزیون میدیدم که دیدم آنیسا ست خدایا این داره چی میگه آنیسا:خوب یو.آنیسا هستم 19سال سنمه قدم173و وزنمم60 تک فرزندم و دوستان مهمم میشه گفت اعضایی بی تی اس و میاوایسو ...

#خواننده_شیطون #پارت36 ایسو داشتم تلویزیون میدیدم که دیدم آنیسا ست خدایا این داره چی میگه آنیسا:خوب یو.آنیسا هستم 19سال سنمه قدم173و وزنمم60 تک فرزندم و دوستان مهمم میشه گفت اعضایی بی تی اس و میاوایسو مثل خواهرام هستند البته دوست زیاد دارم و همشونو دوس دارم تفریحام گشتن بادوستام زدن ...

۹ ساعت پیش
34K
#خواننده_شیطون #پارت35 «آنیسا» مامانیییی خیلی استرس دارم من:هوف من میترسم نمیشه خودشون معرفیم کنن من یهویی بریم نامجون:نگران نباش ما کنارتیم لبخندی زدم و وارد صحنه شدم نشستم وسط نامجون و جین مدیر که فهمید ...

#خواننده_شیطون #پارت35 «آنیسا» مامانیییی خیلی استرس دارم من:هوف من میترسم نمیشه خودشون معرفیم کنن من یهویی بریم نامجون:نگران نباش ما کنارتیم لبخندی زدم و وارد صحنه شدم نشستم وسط نامجون و جین مدیر که فهمید چرا اینطوری نشستم چیزی نگفت مدیر:آنیسا بهتر شدی بیا این سمت جین بین منو اون ...

۹ ساعت پیش
29K
#عشق_باطعم_تلخ #part94 با صدای زنگ در، شالم رو سرم کردم در رو باز کردم از کنار در رفتم کنار، فرحان آشفته اومد داخل چرخید طرفم، مظلوم خیره شده بود بهم؛ با تعجب پرسیدم: - خوبی؟ ...

#عشق_باطعم_تلخ #part94 با صدای زنگ در، شالم رو سرم کردم در رو باز کردم از کنار در رفتم کنار، فرحان آشفته اومد داخل چرخید طرفم، مظلوم خیره شده بود بهم؛ با تعجب پرسیدم: - خوبی؟ تا این‌و پرسیدم شروع کرد به حرف زدن... - فرودگاه بودم، پرهام رفت شاید دیگه ...

۱۲ ساعت پیش
29K
#عشق_باطعم_تلخ #part93 فرحان با دو اومد سمتم... - پرهام نگو که نمیایی؟ روی صندلی سالن پر جمعیت فرودگاه نشستم. - نمیام. با مکث ادامه دادم... - برای کنفرانس میرم، بعدش چند مدتی می‌مونم. پوکر جواب ...

#عشق_باطعم_تلخ #part93 فرحان با دو اومد سمتم... - پرهام نگو که نمیایی؟ روی صندلی سالن پر جمعیت فرودگاه نشستم. - نمیام. با مکث ادامه دادم... - برای کنفرانس میرم، بعدش چند مدتی می‌مونم. پوکر جواب داد: -چه‌قدر؟! زدم زیر خنده بلند بلند می‌خندیدم. کلافه گفت؛ - چرا بهش نمی‌گی؟! خودم ...

۱۲ ساعت پیش
34K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۳ #اروین چمدون هامونو برداشتیم و سوار تاکسی شدیم هامین:من نمی‌دونم این ایران اومدنمون از کجا در اومد من:اوف هامین مثل پیرزنا از ترکیه تا اینجا داری ور ور حرف میزنی و غر میزنی ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۳ #اروین چمدون هامونو برداشتیم و سوار تاکسی شدیم هامین:من نمی‌دونم این ایران اومدنمون از کجا در اومد من:اوف هامین مثل پیرزنا از ترکیه تا اینجا داری ور ور حرف میزنی و غر میزنی بسه دیگه هامین:پیرزن خودتی من:آلله آلله(به ترکی یعنی ای بابا) رفتیم سمت خونه مارتین و ...

۱۳ ساعت پیش
25K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲ هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد پشتش به من بود هامین:واقعا؟ آرش خوبه؟ وای خدای من..باشه نمیگم.. من:چیو من نفهمم هامین:خدافظ خدافظ سریع قطع کرد و برگشت سمتم هامین:اممم ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲ هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد پشتش به من بود هامین:واقعا؟ آرش خوبه؟ وای خدای من..باشه نمیگم.. من:چیو من نفهمم هامین:خدافظ خدافظ سریع قطع کرد و برگشت سمتم هامین:اممم چیزه.. من:اممم چیه؟ هامین:ادای خودتو در بیار تارزان من:باز گفت تارزان تو خوبی پس هامین:بله ...

۱۳ ساعت پیش
15K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۱ #آرش از شرکت خارج شدم ریموت ماشینو زدم سوار شدم گوشیم زنگ خورد گلنار بود جواب دادم:جانم گلنار گلنار گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه من:گلنار آبجی حرف بزن اتفاقی افتاده؟ گلنار:آر..آرش من:جان ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۱ #آرش از شرکت خارج شدم ریموت ماشینو زدم سوار شدم گوشیم زنگ خورد گلنار بود جواب دادم:جانم گلنار گلنار گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه من:گلنار آبجی حرف بزن اتفاقی افتاده؟ گلنار:آر..آرش من:جان جانم گلنار:آر..آرشین..تصا..تصادف کرده من:چی؟ کجا گلنار:بیا آرش توروخدا بیا مارتین:بیا بیمارستان... گوشیو پرت کردم رو ...

۱۳ ساعت پیش
16K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز رو با پام چپه کردم آیینه رو شکستم داد زدم:از همتون متنفرم #آرشین از کلاس ...

۱۳ ساعت پیش
18K
تابستونا هر ازگاهی ، من و خواهرم می‌رفتیم خونه مادربزرگم ... ما توی شهر بودیم و اونا توی روستا ‌‌‌... اون سال تابستون برای اولین بار بود که اوناهم اومده بودن ... از نظر من ...

تابستونا هر ازگاهی ، من و خواهرم می‌رفتیم خونه مادربزرگم ... ما توی شهر بودیم و اونا توی روستا ‌‌‌... اون سال تابستون برای اولین بار بود که اوناهم اومده بودن ... از نظر من خیلی آدم خفنی بود ، چون اونا تهران زندگی میکردن .‌‌‌‌.. اونقدر خفن که وقتی ...

۱۴ ساعت پیش
26K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم پشت چراغ قرمز وایسادم یک ساله که از اومدنم به استانبول میگذره تو این یک سال فهمیدم به آرشین علاقه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم پشت چراغ قرمز وایسادم یک ساله که از اومدنم به استانبول میگذره تو این یک سال فهمیدم به آرشین علاقه مند شدم دوسش دارم ماه اول هر لحظه و هر ثانیه به اطراف نگاه میکردم ...

۱۴ ساعت پیش
28K
پارت صدو پنجاه همه رفتن پس خنده داشتن از خنده زمین رو گاز میزدن عاقد_برای بار سوم و آخر عرض میکنم بنده وکیلم؟ شیدا_عروس زیر لفظی میخواد اونم از نوع قشنگش مهسا جون یه جعبه ...

پارت صدو پنجاه همه رفتن پس خنده داشتن از خنده زمین رو گاز میزدن عاقد_برای بار سوم و آخر عرض میکنم بنده وکیلم؟ شیدا_عروس زیر لفظی میخواد اونم از نوع قشنگش مهسا جون یه جعبه رو داد به اراد و گفت بده به ثمین آراد داد به من جعبه زرشکی ...

۱۵ ساعت پیش
27K
پارت صدو چهل و نه گل پسر عروس یالا دامادو ببوس یالا گل پسر عروس یالا ارتیستی ببوس یالا اون شب هم تموم شد و مث همیشه منو شهلا تو این پاساژا البته این هفته ...

پارت صدو چهل و نه گل پسر عروس یالا دامادو ببوس یالا گل پسر عروس یالا ارتیستی ببوس یالا اون شب هم تموم شد و مث همیشه منو شهلا تو این پاساژا البته این هفته همراه آراد بودیم تا وسایل و بخریم این هفته عقد منو شهلا بود و من ...

۱۵ ساعت پیش
19K
پارت صدو چهل و سه پام زانو زد و گفت _خانم ثمین تهرانی عشق من به من این افتخار و میدی امروز ۲۶اسفند منو ببخشی و باهام ازدواج کنی؟ واقعا میگم واقعا از تعجب صدای ...

پارت صدو چهل و سه پام زانو زد و گفت _خانم ثمین تهرانی عشق من به من این افتخار و میدی امروز ۲۶اسفند منو ببخشی و باهام ازدواج کنی؟ واقعا میگم واقعا از تعجب صدای هیچکس در نیمیومد حتی شاهین با لبخند نگاش میکرد صدای منم در نمیومد واقعا از ...

۱۵ ساعت پیش
14K
پارت صدو چهل و دو پام زانو زد و گفت _خانم ثمین تهرانی عشق من به من این افتخار و میدی امروز ۲۶اسفند منو ببخشی و باهام ازدواج کنی؟ واقعا میگم واقعا از تعجب صدای ...

پارت صدو چهل و دو پام زانو زد و گفت _خانم ثمین تهرانی عشق من به من این افتخار و میدی امروز ۲۶اسفند منو ببخشی و باهام ازدواج کنی؟ واقعا میگم واقعا از تعجب صدای هیچکس در نیمیومد حتی شاهین با لبخند نگاش میکرد صدای منم در نمیومد واقعا از ...

۱۵ ساعت پیش
13K
پارت صدو چهل و یک خیلی ناراحت شده بودم و بازم بغض گلوم گرفت و تصمیم گرفتم همین که شاهین یه بار دیگه پیشنهاد ازدواج و بده قبول کنه عصبانی بودم واقعا داشتم حرص می‌خوردم ...

پارت صدو چهل و یک خیلی ناراحت شده بودم و بازم بغض گلوم گرفت و تصمیم گرفتم همین که شاهین یه بار دیگه پیشنهاد ازدواج و بده قبول کنه عصبانی بودم واقعا داشتم حرص می‌خوردم دلم میخواست داغمو رو دل آراد بزارم خلاصه تو همین فکرا بودم که شاهین ناهارو ...

۱۵ ساعت پیش
34K