نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

⚠ ️چرا می ترسی چادری بشی؟ چرا خجالت می کشی جلو دیگران از چیزهایی که فکر می کنی درسته حرف بزنی؟ ⚠ ️چرا روت نمیشه جلوی دیگران اونی که خودت دوست داری باشی ، باشی؟ ...

⚠ ️چرا می ترسی چادری بشی؟ چرا خجالت می کشی جلو دیگران از چیزهایی که فکر می کنی درسته حرف بزنی؟ ⚠ ️چرا روت نمیشه جلوی دیگران اونی که خودت دوست داری باشی ، باشی؟ ⚠ ️چرا همه چیز برعکسه؟ مگه تو داری اشتباه میکنی که شرمنده ای؟ بذارید من ...

۳ مهر 1398
50K
وقتی اعضای اکسو آخوند بشن: 👳 🏻 ‍♂📿 🕌 ( قسمت دوم) کیونگسو: با لباس سربازی میره بالای منبر:

وقتی اعضای اکسو آخوند بشن: 👳 🏻 ‍♂📿 🕌 ( قسمت دوم) کیونگسو: با لباس سربازی میره بالای منبر: " رفتن به سربازی کار مقدسیه، حتی اگه باعث بشه از عشقتون دور بشین و مجبور باشین دوسال تو دهن خرسا بخابین، سربازی جاییه که از یه پسر گوگولی یه مرد ...

۱۵ شهریور 1398
50K
*شیرین* ........ متعجب محمود رو نگاه کردم وگفتم : چه بی خبر اومدم بیرون خیلی بهم بر خورده بود پس چرادمحمود به من چیزی نگفته بود محمود : شیرین بدون توجه بهش به آسمون نگاه ...

*شیرین* ........ متعجب محمود رو نگاه کردم وگفتم : چه بی خبر اومدم بیرون خیلی بهم بر خورده بود پس چرادمحمود به من چیزی نگفته بود محمود : شیرین بدون توجه بهش به آسمون نگاه کردم محمود : می خواستم سوپرایز بشی نمی دونستم ناراحت میشی - من غریبه بودم...مهم ...

۳۰ خرداد 1398
265K
وقتی از بهترین آدمای زندگیت میرنجی حتی اگه بگی بخشیدمش یه چیز ته دلت میمونه.. کینه نیست یه جای زخم یه چیزی که نمیزاره اوضاع مثل قبل بشه هر چقدرم تلاش کنی و خودتو بزنی ...

وقتی از بهترین آدمای زندگیت میرنجی حتی اگه بگی بخشیدمش یه چیز ته دلت میمونه.. کینه نیست یه جای زخم یه چیزی که نمیزاره اوضاع مثل قبل بشه هر چقدرم تلاش کنی و خودتو بزنی به اون راه و بگی ن ... بی فایدست... یه چیزی این وسط از بین ...

۶ خرداد 1398
13K
رمان : دریاب مرا رفتم پایین تا نهار رو کنار خانواده بخورم.. بعد از خوردن نهار عاولی رفتم تاآماده بشم.. ساعت دو بود که حرکت کردم.. آهنگـ رو روشن کردم .. . جان منی از ...

رمان : دریاب مرا رفتم پایین تا نهار رو کنار خانواده بخورم.. بعد از خوردن نهار عاولی رفتم تاآماده بشم.. ساعت دو بود که حرکت کردم.. آهنگـ رو روشن کردم .. . جان منی از آن منی جانان منی جانانه بیا لنگ توام دلتنگ توام در چنگ توام دردانه بیا ...

۲۵ فروردین 1398
112K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
907K
#پارت_سیزدهم . . . خندم گرفت‌..._مننننن خوبمممممم +واقعا...؟ _اوهوم...خیلی دلم میخواست راستشو بت بگم..ولی نمیشه..ابروعو شرفم میره... بعد زدم زیر خنده...نوچ نوچی کردو گفت... _معلوم نیس تو دست شویی چیکار کرده ک اینجوری میگه.. +نه ...

#پارت_سیزدهم . . . خندم گرفت‌..._مننننن خوبمممممم +واقعا...؟ _اوهوم...خیلی دلم میخواست راستشو بت بگم..ولی نمیشه..ابروعو شرفم میره... بعد زدم زیر خنده...نوچ نوچی کردو گفت... _معلوم نیس تو دست شویی چیکار کرده ک اینجوری میگه.. +نه نه..اصلا اونجور ک تو میگی نیست... _اووو بله بله منم باور کردم‌.. +اییی نههه به ...

۱۴ فروردین 1398
52K
بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد. ★ اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. ...

بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد. ★ اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. خواهر محمدی گفت: باید یک اسم اسلامی، انقلابی، مردمی انتخاب کنیم. فاطمه گفت: دو ساعته ...

۸ فروردین 1398
667K
#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه ...

#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه فرار میکنین؟ + میشه واضح بحرفی متوجه نمیشم ... ـ میگـم واجـب بـود بری عروسیه ...

۵ فروردین 1398
394K
┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور ...

┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور رفت باز نمیشه که .... دستاش که به بدنم میخورد مور مورم میشد ... بعد ...

۳ فروردین 1398
250K
چشماتو ببند و فکر کن‌ هرچی از ته دل بخوای و آرزو‌کنی برآورده میشه...همون رو‌ بنویس برام! یه لیست نوشتم...از طرف من یکی دوتا ‌برای خودت انتخاب‌ کن💙 الهی... ۱.آرزوهات تبدیل بشن به خاطره ۲.خانوادت ...

چشماتو ببند و فکر کن‌ هرچی از ته دل بخوای و آرزو‌کنی برآورده میشه...همون رو‌ بنویس برام! یه لیست نوشتم...از طرف من یکی دوتا ‌برای خودت انتخاب‌ کن💙 الهی... ۱.آرزوهات تبدیل بشن به خاطره ۲.خانوادت سالم و‌کنارت باشن ۳.دوستای صمیمیت بمونن تو زندگیت ‌و‌اگه دوستی نداری چنتا واقعیشو پیدا کنی ...

۲۸ اسفند 1397
10K
پارت سوم رمان نالوطی به قلم یلدا بانو ـخیلی سریع گغـت فڪر نکن اینجا اومدیم برا خوش گذرونی اومدیم برای کار ، من دلم نمیخواد حتی یک دقیقه هم ریختت رو ببینم ولی برا این ...

پارت سوم رمان نالوطی به قلم یلدا بانو ـخیلی سریع گغـت فڪر نکن اینجا اومدیم برا خوش گذرونی اومدیم برای کار ، من دلم نمیخواد حتی یک دقیقه هم ریختت رو ببینم ولی برا این که به پدرت قول دادم مراقــ .. ساڪت شد .. چیزی نگفت اومد نزدیک تو ...

۲۳ اسفند 1397
102K
رمان همزاد پارت۶۲ #آدین اوفففف این چ موهای من دارم لعنتی... -آدرینــــــــــــا وارد اتاق شدوگفت:هـــــا چیـــع با اخم نگاش کردمو گفتم:این چ طرز حرف زدن با بزرگترته بزنم سیاه کبودت کنم چشم سفید... با بدو ...

رمان همزاد پارت۶۲ #آدین اوفففف این چ موهای من دارم لعنتی... -آدرینــــــــــــا وارد اتاق شدوگفت:هـــــا چیـــع با اخم نگاش کردمو گفتم:این چ طرز حرف زدن با بزرگترته بزنم سیاه کبودت کنم چشم سفید... با بدو ب سمتم اومد و بغلم کرد که بزور از بغلم بیرونش اوردم و گفتم: -چه ...

۲۱ اسفند 1397
95K
آن روز هم آمده بودیم بام، مثل خیلی روزهای دیگر. روزِ روز هم نبود، داشت تاریک می شد هوا. کم کم ردِ بخارِ بساط لبوفروش ها داشت خودش را نشان می‌داد توی آن سرمای استخوان ...

آن روز هم آمده بودیم بام، مثل خیلی روزهای دیگر. روزِ روز هم نبود، داشت تاریک می شد هوا. کم کم ردِ بخارِ بساط لبوفروش ها داشت خودش را نشان می‌داد توی آن سرمای استخوان سوز. داشتم همه ی تلاشم را می‌کردم که عقب نمانم ازش. که شانه به شانه ...

۲۱ اسفند 1397
52K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
762K