^^

mram_abd

#پیج_رمان
خوشحال میشم بخونید و نظر بدید♡


پیج اصلی:@amfamf
#karma ♻

سلنا فالو شع @selena18

سلنا فالو شع @selena18

۱ روز پیش
3K
فین فین دستمام و کردم تو جیبم اه این سرما خوردگی هم کار دستمون دادو فین فین -آقا میشه بخاری رو روشن کنید _بخاری خرابع روم و کردم اون ور داشتم ب خیابان نگاه میکردم ...

فین فین دستمام و کردم تو جیبم اه این سرما خوردگی هم کار دستمون دادو فین فین -آقا میشه بخاری رو روشن کنید _بخاری خرابع روم و کردم اون ور داشتم ب خیابان نگاه میکردم قطرات باران اروم اروم روی پنجره میشست و قل میخورد ب سمت پایین دارم فکر ...

۱ روز پیش
58K
یادم میاد کلاس اول ک بودم از ساعت خونمون بدم میومد چون مامانم میگفت باید ساعت ۵ بشع تا بزارم بری با دوستات بازی کنی.منم میرفتم پیش ساعت و میگفتم همش تقصیر تو هستش میرفتم ...

یادم میاد کلاس اول ک بودم از ساعت خونمون بدم میومد چون مامانم میگفت باید ساعت ۵ بشع تا بزارم بری با دوستات بازی کنی.منم میرفتم پیش ساعت و میگفتم همش تقصیر تو هستش میرفتم سمت کاغذ باطله هاگردشون میکردم و پرت میکردم سمتش اونم ی لحظه تکون میخوردمنم فکر ...

۴ روز پیش
37K
سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود… پسرک از شادی در پوست خود نمی‌گنجید …راست می‌گفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش … دلش واسش یه ذره شده بود …تو چشای سیاهش زل زد همون ...

سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود… پسرک از شادی در پوست خود نمی‌گنجید …راست می‌گفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش … دلش واسش یه ذره شده بود …تو چشای سیاهش زل زد همون چشهایی که وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با ...

۴ هفته پیش
87K
پسر خوبم میدونم که تو هم روزی عاشق می شی. میایی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوستش داری. این لحظه اصلاً عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق که تو حاصل ...

پسر خوبم میدونم که تو هم روزی عاشق می شی. میایی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوستش داری. این لحظه اصلاً عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق که تو حاصل عشقی. پسرم مامانت برای تو حرف هایی داره. حرف هایی که به درد روزهای عاشقی ...

۴ هفته پیش
96K
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید - چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ - دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید - چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ - دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم - تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ - من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ...

۲۹ خرداد 1398
73K
مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت. چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست. روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که...... ...

مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت. چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست. روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که...... وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود.... پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهنش مرور ...

۲۸ خرداد 1398
40K
همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی صمیمی ترین دوستم پرستو بود پرهام شش ساله برادر پرستو بود که با ان چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من ...

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی صمیمی ترین دوستم پرستو بود پرهام شش ساله برادر پرستو بود که با ان چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام نشسته بود و نگام میکرد.گفتم- میای بازی؟اون گفت ن ...

۲۸ خرداد 1398
85K
همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش ...

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. . گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند ...

۲۶ خرداد 1398
140K
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن ...

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا ...

۲۶ خرداد 1398
107K
شب عروسیه میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میرع. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: ، دخترم ...

شب عروسیه میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میرع. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: ، دخترم ، در را باز کن. آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو ...

۲۴ خرداد 1398
160K
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس ...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم ...

۲۳ خرداد 1398
99K
-الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائید. -میخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنید. -خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید. -میشه براتون نامه بنویسم.آره چرا نمیشه. -منو شناختید علی ام خونمون یه ...

-الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائید. -میخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنید. -خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید. -میشه براتون نامه بنویسم.آره چرا نمیشه. -منو شناختید علی ام خونمون یه گوچه پائین تر از خونه شماست. -آره شناختم. -من با اجازه شما فردا نامه رو ...

۲۲ خرداد 1398
138K
بهمن پسر ۲۶ ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود. دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این ۱۰ ماه آنان تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند. هر ...

بهمن پسر ۲۶ ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود. دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این ۱۰ ماه آنان تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند. هر دو دانشجو بودند. و اصلا دوستی شان در دانشگاه رقم خورده بود.آنها جوری به هم ...

۲۲ خرداد 1398
148K
پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح ...

پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح میخوابی باهام حرف بزن خوابت نبرع مبینا:ماهرخ کاش سوگل و آناهیتا هم اینجا بودن کاش ...

۵ اردیبهشت 1398
239K
پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک ...

پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک درس دارید پاشو ماهرخخخخخ ماهرخ پاشو ماهرخ:اگع ی روز من دق کردم ب خاطر این ...

۴ اردیبهشت 1398
97K
پارت چهاردهم مبینا:ماهرخ پاشو ماهرخخخخخ ماهرخ:هاععع چیشدع؟ مبینا:هیچی نیس خوابم نمیاد ماهرخ:مبینا توروخدا ساعت ۴ صبح هستش بزار من بخوابم مبینا:من بیدار باشم تو خواب اصلا نمیشععع ماهرخ:خدا لعنتت کنع خب بگو چ کار کنیم؟ ...

پارت چهاردهم مبینا:ماهرخ پاشو ماهرخخخخخ ماهرخ:هاععع چیشدع؟ مبینا:هیچی نیس خوابم نمیاد ماهرخ:مبینا توروخدا ساعت ۴ صبح هستش بزار من بخوابم مبینا:من بیدار باشم تو خواب اصلا نمیشععع ماهرخ:خدا لعنتت کنع خب بگو چ کار کنیم؟ مبینا:پاشو بریم بالا سر صالحی ماهرخ:میخوایی اون زن بیچاره رو ب کشتن بدی برو بگیر ...

۲ اردیبهشت 1398
54K
پارت سیزدهم با صدای تق تق از خواب بیدار شدم نشستم روی تخت مبینا بود داشت اتاق و مرتب میکرد مبینا:صبح بخیر عزیزم ماهرخ:صبح بخیر سحر خیز شدی؟ مبینا:خوابم نمیبرد گفتم بلند شم ی زرع ...

پارت سیزدهم با صدای تق تق از خواب بیدار شدم نشستم روی تخت مبینا بود داشت اتاق و مرتب میکرد مبینا:صبح بخیر عزیزم ماهرخ:صبح بخیر سحر خیز شدی؟ مبینا:خوابم نمیبرد گفتم بلند شم ی زرع اینجا رو مرتب کنم ماهرخ:ن خوشم اومد ی بار مغزت کار کرد زدم زیر خندع ...

۱ اردیبهشت 1398
111K
پارت دوازدهم صالحی:بهار مامان بیا این ور عزیزم بهار:مامان تقصیر من نبودش من نکشتمش صالحی:باشع عزیزم بیا پایین دستم و بگیر بیا پایین بهار:مامان بهش بگو بگو من نگار و نکشتم مامانننن صالحی:هینننننن از جام ...

پارت دوازدهم صالحی:بهار مامان بیا این ور عزیزم بهار:مامان تقصیر من نبودش من نکشتمش صالحی:باشع عزیزم بیا پایین دستم و بگیر بیا پایین بهار:مامان بهش بگو بگو من نگار و نکشتم مامانننن صالحی:هینننننن از جام بلند شدم هی نفس نفس میزدم عرقام تند تند از پیشونیم میریختن زدم زیر گریه ...

۲۸ فروردین 1398
65K
پارت یازدهم سه هفته هست ک گذشته همش تو اتاقم نمیدونم چرا نمیتونم با این موضوع کنار بیام شاید ب خاطر اینکه سوگل بهم گفته بود یا شایدم اینکه میدونستم میاد هیچی نمیخورم همه میگن ...

پارت یازدهم سه هفته هست ک گذشته همش تو اتاقم نمیدونم چرا نمیتونم با این موضوع کنار بیام شاید ب خاطر اینکه سوگل بهم گفته بود یا شایدم اینکه میدونستم میاد هیچی نمیخورم همه میگن چ قدر لاغر شدی ولی اهمیت ندارع هر کی میاد تو اتاق بیرونش میکنم دلم ...

۲۴ فروردین 1398
38K