ماریا....

mobinking

رمان تقدیر خاکستری ...
در حال تایپ ..
رمان جانان ارباب ...
تمام شده..
به قلم : ماریا...
کپی ممنون ...


۴ ساعت پیش
1K
صدف

صدف

۴ روز پیش
13K
#پارت صدو سی امیر علی : وسایلمو جم کردم ومنتظر هستی موندم تا وقتی اومد وگفت : ازش عذرخواهی کردم حالا کجا میریم ؟ - میریم مشهد دوست داری هستی : چرا اونجا بریم شمال ...

#پارت صدو سی امیر علی : وسایلمو جم کردم ومنتظر هستی موندم تا وقتی اومد وگفت : ازش عذرخواهی کردم حالا کجا میریم ؟ - میریم مشهد دوست داری هستی : چرا اونجا بریم شمال کیش اصفهان - من مشهد رو خیلی دوست دارم هستی : منم کیش رو دوست ...

۳ روز پیش
64K
#پارت ۱۳۱... نازنین: بعد از شام امیر علی وهستی می رفتن یکم درد داشتم ونمی تونستم برم پایین من که نزاشته بودم امیر علی نزدیکم بشه باز چرا انقدر درد داشتم به زور بلند شدم ...

#پارت ۱۳۱... نازنین: بعد از شام امیر علی وهستی می رفتن یکم درد داشتم ونمی تونستم برم پایین من که نزاشته بودم امیر علی نزدیکم بشه باز چرا انقدر درد داشتم به زور بلند شدم ورفتم دسشویی خونریزی گرفتم بود واز ترس همونجا زدم زیر گریه واومدم بیرون نمی تونستم ...

۳ روز پیش
15K
#عشق_باطعم_تلخ #part144 ریز خندیدم که چشم‌هاش رو به سختی باز کرد، با دیدنم مثل دیونه‌ها نشست روی تخت، چندتا پلک زد تا چشم‌هاش باز بشه؛ دستم رو گذاشتم روی دهنم می‌خندیدم، به سختی میان خندهام ...

#عشق_باطعم_تلخ #part144 ریز خندیدم که چشم‌هاش رو به سختی باز کرد، با دیدنم مثل دیونه‌ها نشست روی تخت، چندتا پلک زد تا چشم‌هاش باز بشه؛ دستم رو گذاشتم روی دهنم می‌خندیدم، به سختی میان خندهام گفتم: - وای، فکر کن بیایی سوپرایزش کنی ببینی با شلوراک خوابه! سرش به چپ ...

۳ روز پیش
39K
#پارت ۱۳۲ امیر علی : دکتر از اتاق عمل اومد بیرون با نفس نفس خودمو بهش رسوندم - دکتر چی شد ؟ دکترسری تکون داد وگفت : خانمتون می دونستن باردارن - بله می دونستن ...

#پارت ۱۳۲ امیر علی : دکتر از اتاق عمل اومد بیرون با نفس نفس خودمو بهش رسوندم - دکتر چی شد ؟ دکترسری تکون داد وگفت : خانمتون می دونستن باردارن - بله می دونستن دکتر سری تکون داد وگفت : پس چرا همچین قرص هایی خورده که بچه رو ...

۳ روز پیش
30K
#عشق_باطعم_تلخ #part145 با صدای پرهام برگشتم طرفش که خیره بود به جاده، داشت چیزهایی می‌گفت که هیچ وقت به زبون نیاورده بود. - دوسال پیش اوایل پاییز بود، تازه دو ماه بود از تورنتو اومده ...

#عشق_باطعم_تلخ #part145 با صدای پرهام برگشتم طرفش که خیره بود به جاده، داشت چیزهایی می‌گفت که هیچ وقت به زبون نیاورده بود. - دوسال پیش اوایل پاییز بود، تازه دو ماه بود از تورنتو اومده بودم ایران؛ استاد خطیبی زنگ زد که برم پیشش، وقتی رفتم ازم خواهش کرد چند ...

۳ روز پیش
15K
#عشق_باطعم_تلخ #part146 آهی کشید، برگشت طرفم، خیره شد توی چشم‌هام... - نمی دونی چی می‌کشیدم، چشم‌هام رو می‌بستم عکس اون برام تصور می‌شد اون و چشم‌هاش، تمام حرف‌هاش، توی گوشم بود؛ فکر می‌کردم بهش حسی ...

#عشق_باطعم_تلخ #part146 آهی کشید، برگشت طرفم، خیره شد توی چشم‌هام... - نمی دونی چی می‌کشیدم، چشم‌هام رو می‌بستم عکس اون برام تصور می‌شد اون و چشم‌هاش، تمام حرف‌هاش، توی گوشم بود؛ فکر می‌کردم بهش حسی ندارم، تا این‌که فهمیدیم عاشق هم دیگریم؛ اما باز آیناز گند زد، باعث شد عشقم ...

۳ روز پیش
45K
۷ روز پیش
3K
۷ روز پیش
3K
زندگی همانند ستاره ها و مهتاب زیباست به جز زمان هایی که با ابرهای غم ودرد پپوشیده شده...

زندگی همانند ستاره ها و مهتاب زیباست به جز زمان هایی که با ابرهای غم ودرد پپوشیده شده...

۷ روز پیش
3K
پارت۱۱۳ ***سپهر***اکنون*** میدونستم نوشین میخواد چیکار کنه.میدونستم اما قصد نداشتم جلوشو بگیرم.نوشین با این کارش لطف بزرگی بهم میکرد.با فانی کردن من... اما نمیتونستم اجازه بدم کسیو بکشه چون تا اخر عمرش یه ساحره ماه ...

پارت۱۱۳ ***سپهر***اکنون*** میدونستم نوشین میخواد چیکار کنه.میدونستم اما قصد نداشتم جلوشو بگیرم.نوشین با این کارش لطف بزرگی بهم میکرد.با فانی کردن من... اما نمیتونستم اجازه بدم کسیو بکشه چون تا اخر عمرش یه ساحره ماه بی رحم باقی میمونه.باید گردنبند خورشیدو توی گردنش بندازم و طلسمو اجرا کنم. توی فکر ...

۱ هفته پیش
75K
۱ هفته پیش
4K
#پارت_15 . یکی از پشت بازوم و گرفت و کشید سمت خودش که از پشت پهن شدم رو یارو... . برگشتم و نگاهی بهش انداختمـ.. . وااااای چقدر خوشگله لامصب...چشماشو...توف... . از جام بلند شدم ...

#پارت_15 . یکی از پشت بازوم و گرفت و کشید سمت خودش که از پشت پهن شدم رو یارو... . برگشتم و نگاهی بهش انداختمـ.. . وااااای چقدر خوشگله لامصب...چشماشو...توف... . از جام بلند شدم و برگشتم و مودبانه سلام کردم و گفتم:مرسی بخدا تو نبودی له شده بودم... . ...

۱ هفته پیش
85K
#خواننده_شیطون #پارت38 مارنی هیع این که از منم کوچیک تره ولی چرا قدش بلند تره *خوب من آنیسا هستم من:منم مارنی خوشبختم آنیسا:اگه میشه بگو بیشتر چی میخونی من:پاپ کار میکنم آنیسا:میشه بخونی برامون البته ...

#خواننده_شیطون #پارت38 مارنی هیع این که از منم کوچیک تره ولی چرا قدش بلند تره *خوب من آنیسا هستم من:منم مارنی خوشبختم آنیسا:اگه میشه بگو بیشتر چی میخونی من:پاپ کار میکنم آنیسا:میشه بخونی برامون البته باید بخونی من:البته شروع کردم به خوندن آنیسا:عالیههه پرید پایین و چنان اومد سمتم بغلم ...

۱ هفته پیش
49K
#فرشته_دورگه #پارت45 امروز روز پروازمه نمیدونی چه سختیایی کشیدم تا تونستم مامانی رو راضی کنم برم دوبی آخه بگو من دیگه سنی ازم گذشته دیگه17،18سالم که نیس خداییش اینطوری میکنه باهام ماکان:تموم شدش شعروورات میخوام ...

#فرشته_دورگه #پارت45 امروز روز پروازمه نمیدونی چه سختیایی کشیدم تا تونستم مامانی رو راضی کنم برم دوبی آخه بگو من دیگه سنی ازم گذشته دیگه17،18سالم که نیس خداییش اینطوری میکنه باهام ماکان:تموم شدش شعروورات میخوام بخوابم من:میدونستی خیلی بیشعوری؟! ماکان:آره حالا میزاری بخوابم آیا؟ من:بله بیشورجان راستی ماکان تو عربیت ...

۱ هفته پیش
83K