"عشقمh❤"

minoof83

در حال تایپ...
رمان:خاطرات تنهایی
نویسنده:مینو
دیگر رمان ها:سفر عشق

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۵ دکترا اومدن داخل و انداختم بیرون میزدم به شیشه و داد میزدم:چیشده؟آزشینم چش شد؟ توروخدا جوابمو بدین پرده رو کشیدن آرش و متین و مارتین با دو اومدن سمتم آرش محکم یقمو گرفت ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۵ دکترا اومدن داخل و انداختم بیرون میزدم به شیشه و داد میزدم:چیشده؟آزشینم چش شد؟ توروخدا جوابمو بدین پرده رو کشیدن آرش و متین و مارتین با دو اومدن سمتم آرش محکم یقمو گرفت داد زد:کی بهت گفت بیای ها؟ مگه نگفتم دو و بر آرشین نباش؟ من:دلم واسش ...

۳۱ شهریور 1398
33K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۴ صبح زود بیدار شدمو لباس پوشیدم دنبال آرش رفتم سوار تاکسی شدم و گفتم بره دنبال آرش به بیمارستان که رسیدم پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم داخل بیمارستان شدم و ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۴ صبح زود بیدار شدمو لباس پوشیدم دنبال آرش رفتم سوار تاکسی شدم و گفتم بره دنبال آرش به بیمارستان که رسیدم پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم داخل بیمارستان شدم و نشستم تا آرش بره بعد از دو ساعت آرش با چشای سرخ بیرون رفت رفتم ...

۳۱ شهریور 1398
17K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۳ #اروین چمدون هامونو برداشتیم و سوار تاکسی شدیم هامین:من نمی‌دونم این ایران اومدنمون از کجا در اومد من:اوف هامین مثل پیرزنا از ترکیه تا اینجا داری ور ور حرف میزنی و غر میزنی ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۳ #اروین چمدون هامونو برداشتیم و سوار تاکسی شدیم هامین:من نمی‌دونم این ایران اومدنمون از کجا در اومد من:اوف هامین مثل پیرزنا از ترکیه تا اینجا داری ور ور حرف میزنی و غر میزنی بسه دیگه هامین:پیرزن خودتی من:آلله آلله(به ترکی یعنی ای بابا) رفتیم سمت خونه مارتین و ...

۲۶ شهریور 1398
40K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲ هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد پشتش به من بود هامین:واقعا؟ آرش خوبه؟ وای خدای من..باشه نمیگم.. من:چیو من نفهمم هامین:خدافظ خدافظ سریع قطع کرد و برگشت سمتم هامین:اممم ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۲ هامین تو آشپزخونه داشت حرف میزد و قهوه درست میکرد پشتش به من بود هامین:واقعا؟ آرش خوبه؟ وای خدای من..باشه نمیگم.. من:چیو من نفهمم هامین:خدافظ خدافظ سریع قطع کرد و برگشت سمتم هامین:اممم چیزه.. من:اممم چیه؟ هامین:ادای خودتو در بیار تارزان من:باز گفت تارزان تو خوبی پس هامین:بله ...

۲۶ شهریور 1398
25K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۱ #آرش از شرکت خارج شدم ریموت ماشینو زدم سوار شدم گوشیم زنگ خورد گلنار بود جواب دادم:جانم گلنار گلنار گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه من:گلنار آبجی حرف بزن اتفاقی افتاده؟ گلنار:آر..آرش من:جان ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۱ #آرش از شرکت خارج شدم ریموت ماشینو زدم سوار شدم گوشیم زنگ خورد گلنار بود جواب دادم:جانم گلنار گلنار گریه میکرد و نمیتونست حرف بزنه من:گلنار آبجی حرف بزن اتفاقی افتاده؟ گلنار:آر..آرش من:جان جانم گلنار:آر..آرشین..تصا..تصادف کرده من:چی؟ کجا گلنار:بیا آرش توروخدا بیا مارتین:بیا بیمارستان... گوشیو پرت کردم رو ...

۲۶ شهریور 1398
28K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز رو با پام چپه کردم آیینه رو شکستم داد زدم:از همتون متنفرم #آرشین از کلاس ...

۲۶ شهریور 1398
30K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم پشت چراغ قرمز وایسادم یک ساله که از اومدنم به استانبول میگذره تو این یک سال فهمیدم به آرشین علاقه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم پشت چراغ قرمز وایسادم یک ساله که از اومدنم به استانبول میگذره تو این یک سال فهمیدم به آرشین علاقه مند شدم دوسش دارم ماه اول هر لحظه و هر ثانیه به اطراف نگاه میکردم ...

۲۶ شهریور 1398
45K
#آرتا پسر گلنار و مارتین

#آرتا پسر گلنار و مارتین

۲۶ شهریور 1398
5K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۸ #آرشین آرتا رو گذاشتم رو پام و تکونش دادم من:انقد نق نزن بچه اون مادر خیر ندیده ات معلوم نیس کجا قایم شده آرتا گریه کرد من:چه رو مامانشم غیرتیه فسقل خان صدای ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۸ #آرشین آرتا رو گذاشتم رو پام و تکونش دادم من:انقد نق نزن بچه اون مادر خیر ندیده ات معلوم نیس کجا قایم شده آرتا گریه کرد من:چه رو مامانشم غیرتیه فسقل خان صدای گریش بلندتر شد من:خیل خب آرتا خان مامانتم قرص ماه خندید نیم وجب بچه سر ...

۲۳ شهریور 1398
20K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۷ همه جلوی در اتاق عمل منتظر بودیم ننجون دعا می‌خواند آرش و آقاجون نشسته بودن و منو مارتین قدم رو می‌رفتیم در اتاق عمل باز شد پرستار با پتوی سفیدی اومد بیرون پرستار:تبریک ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۷ همه جلوی در اتاق عمل منتظر بودیم ننجون دعا می‌خواند آرش و آقاجون نشسته بودن و منو مارتین قدم رو می‌رفتیم در اتاق عمل باز شد پرستار با پتوی سفیدی اومد بیرون پرستار:تبریک میگم بچتون پسره همه رفتیم سمتش یه نی نی کوچولو قند عسل خوابیده بود من:ای ...

۲۳ شهریور 1398
30K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۶ تو خونه با آرش فیلم می‌دیدیم و من سرم روی پای آرش بود آرش هم موهامو نوازش میکرد تلفن خونه زنگ خورد بلند شدم و جواب دادم من:بله نن جون:دخترم بیا خونه ما ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۶ تو خونه با آرش فیلم می‌دیدیم و من سرم روی پای آرش بود آرش هم موهامو نوازش میکرد تلفن خونه زنگ خورد بلند شدم و جواب دادم من:بله نن جون:دخترم بیا خونه ما گلنار اومده من:الان میام گوشی قطع کردم مانتو و شالمو پوشیدم من:آرش گلنار و مارتین ...

۲۱ شهریور 1398
10K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۵ #گلنار داشتم غذا درست میکردم که مارتین از پشت بغلم کرد مارتین:خانومی من چی درست میکنه من:غذا واسه آقاش مارتین سرشو برد تو گلوم و بوسه های ریز میزد من:آقاش قربونش در قابلمه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۵ #گلنار داشتم غذا درست میکردم که مارتین از پشت بغلم کرد مارتین:خانومی من چی درست میکنه من:غذا واسه آقاش مارتین سرشو برد تو گلوم و بوسه های ریز میزد من:آقاش قربونش در قابلمه رو بستم برگشتم و فرو رفتم بغلش مارتین:گلنارم من:جانم مارتین:من بچه میخام من:مارتین هنوز ۵ ...

۲۰ شهریور 1398
29K
شخصیت #ماریا در رمان #خاطرات_تنهایی

شخصیت #ماریا در رمان #خاطرات_تنهایی

۲۰ شهریور 1398
6K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۴ رو سنگ رودخونه نشستم کفشامو در آوردم و پامو بردم داخل آب از سردی آب به خودم لرزیدم این روزا بازم حس تنهایی بعد شش سال به سراغم اومد گلنار که دوهفته دیگه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۴ رو سنگ رودخونه نشستم کفشامو در آوردم و پامو بردم داخل آب از سردی آب به خودم لرزیدم این روزا بازم حس تنهایی بعد شش سال به سراغم اومد گلنار که دوهفته دیگه میاد آرش هم نصف روز می‌ره رشت متین هم کارش که تهرانه هامین و اروین ...

۱۹ شهریور 1398
17K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۳ متین:عه بابا دستت درد نکنه الان من شدم شیرین عقل مارتین عاقل به غیر زدناش باز خندیدیم آقا فرهاد:شوخی کردم پسرم بله اگه راضی باشین دختر و پسر حرفاشونو بزنن آقاجون:راضیم منو مادرش ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۳ متین:عه بابا دستت درد نکنه الان من شدم شیرین عقل مارتین عاقل به غیر زدناش باز خندیدیم آقا فرهاد:شوخی کردم پسرم بله اگه راضی باشین دختر و پسر حرفاشونو بزنن آقاجون:راضیم منو مادرش نظر خودش مهمه گلنار و مارتین رفتن حرف بزنن بعد بیست دقیقه اومدن و مارتین ...

۱۸ شهریور 1398
34K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۲ #آرش میوه ها و شیرینی هارو دادم آقاجون ماشینم زیر درخت پارک کردم و قفلش کردم رفتم داخل نن جون و گلنار خونه رو تمیز میکردن و وسایل پذیرایی رو برای شب آماده ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۲ #آرش میوه ها و شیرینی هارو دادم آقاجون ماشینم زیر درخت پارک کردم و قفلش کردم رفتم داخل نن جون و گلنار خونه رو تمیز میکردن و وسایل پذیرایی رو برای شب آماده میکردن امشب مراسم خواستگاری بود من:گلنار آرشین کجاس؟ گلنار:رودخونه سر تکان دادم و رفتم سمت ...

۱۸ شهریور 1398
44K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۱ رسیدم بهشت پنهان واستادم نفس نفس میزدم بارون یهو کشیده شد و پرت شدم بغل کسی آرش بود من:و..ولم..ولم کن آرش محکم به خودش فشارم داد آرش:دیگه ولت نمیکنم من:من آرشین نیستم رعنام ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۱ رسیدم بهشت پنهان واستادم نفس نفس میزدم بارون یهو کشیده شد و پرت شدم بغل کسی آرش بود من:و..ولم..ولم کن آرش محکم به خودش فشارم داد آرش:دیگه ولت نمیکنم من:من آرشین نیستم رعنام آرش:آرشین منی چشات میگه آرشین منی من:نیستم از خودش جدام کرد:می‌ترسی از من؟ از داداشت؟ ...

۱۸ شهریور 1398
42K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۰ با گلنار سوار اتوبوس شدیم امروز موسسه کلاس داشتیم رسیدیم و رفتیم موسسه از موسسه خارج شدیم و برگشتیم روستا خیلی خسته بودیم بدون خوردن ناهار از خستگی بیهوش شدیم بیدار شدم و ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۰ با گلنار سوار اتوبوس شدیم امروز موسسه کلاس داشتیم رسیدیم و رفتیم موسسه از موسسه خارج شدیم و برگشتیم روستا خیلی خسته بودیم بدون خوردن ناهار از خستگی بیهوش شدیم بیدار شدم و دست صورتمو شستم لباس محلی هامو پوشیدم من:گلنار پاشو خیلی خوابیدیم پاشو بریم رودخونه گلنار ...

۱۸ شهریور 1398
43K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۹ #اروین برگشتم پیش بچه ها یکی دیگه هم پیششون بود من:کی اضافه شده بهمون برگشت دیدم آرشه همدیگرو بغل کردیم من:بعد چند سال دیدیم همدیگرو آرش:آره مارتین:مشکی پوشیدی داداش چیزی شده؟ آرش:یادتونه یه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۹ #اروین برگشتم پیش بچه ها یکی دیگه هم پیششون بود من:کی اضافه شده بهمون برگشت دیدم آرشه همدیگرو بغل کردیم من:بعد چند سال دیدیم همدیگرو آرش:آره مارتین:مشکی پوشیدی داداش چیزی شده؟ آرش:یادتونه یه خواهر داشتم آرشین باهاش خوب نبودم متین:آره خب آرش سرشو انداخت پایین:فوت کرد همین:چی؟ واقعا؟ ...

۱۸ شهریور 1398
30K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۸ #رعنا(آرشین) تنها اومده بودم رودخونه دلم گرفته بود بازم یاد خانوادم افتادم مشغول زدن آهنگ همیشگیم با ویالن شدم اشکام هم دونه دونه پایین میومد آهنگ که تموم شد اشکامو پاک کردم با ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۸ #رعنا(آرشین) تنها اومده بودم رودخونه دلم گرفته بود بازم یاد خانوادم افتادم مشغول زدن آهنگ همیشگیم با ویالن شدم اشکام هم دونه دونه پایین میومد آهنگ که تموم شد اشکامو پاک کردم با صدایی برگشتم اروین بود من:اینجا چیکار می‌کنی اروین:تفریح من:آها اروین اومد و نشست پیشم اروین:گریه ...

۱۷ شهریور 1398
21K