maryam.alireza

بوسه هایت ....
شعرهایم را ....
هوایی می‌کنند ....

#دست‌نویس#دلنویس

مثلا دوبار،دوبار تولد داشته باشی😁 یعنی عاشق این دیوونه بازیاشم که واسه غافلگیرکردنم هرکاری میکنه😂 حتی دست به یکی با مادر گرام واسه ترتیب یه جشن کوچیک وخانوادگی شب تولدم منزل پدری اونم با ته ...

مثلا دوبار،دوبار تولد داشته باشی😁 یعنی عاشق این دیوونه بازیاشم که واسه غافلگیرکردنم هرکاری میکنه😂 حتی دست به یکی با مادر گرام واسه ترتیب یه جشن کوچیک وخانوادگی شب تولدم منزل پدری اونم با ته مایه های یه سورپرایز ریز واسه شک نکردن و بعد هماهنگی و جمع کردن تک ...

۱ روز پیش
12K
از بچگی همیشه رویای ۲۰ساله شدن داشتم وفکرمیکردم این سن پرِاز اتفاقات رنگارنگ و تازه باهرتصوری که بود ۲۰سال گذشت ومن الان دقیقا نقطه شروع اون روزای همیشه خواهانشم... ۲۰ساله شدم و۲۰پاییز وگذروندم اما اینبار ...

از بچگی همیشه رویای ۲۰ساله شدن داشتم وفکرمیکردم این سن پرِاز اتفاقات رنگارنگ و تازه باهرتصوری که بود ۲۰سال گذشت ومن الان دقیقا نقطه شروع اون روزای همیشه خواهانشم... ۲۰ساله شدم و۲۰پاییز وگذروندم اما اینبار اونقدر پرم از حس اعتماد به زندگی بخاطر وجود تکیه گاهی محکم که هیچ ترسی ...

۲ روز پیش
7K
به کدامین گناه من الان نباید توتختم باشم؟؟😿 بعد بد خوابی دیشب وکله ی سحر بیدار شدن امروز صبح بایه دنیا چرت منتظر استاد خوش صدا نشستم و شک ندارم هیچی از درس نخواهم فهمید😓 ...

به کدامین گناه من الان نباید توتختم باشم؟؟😿 بعد بد خوابی دیشب وکله ی سحر بیدار شدن امروز صبح بایه دنیا چرت منتظر استاد خوش صدا نشستم و شک ندارم هیچی از درس نخواهم فهمید😓 قشنگ معلومه امروز دلم هوس اون تذکرای معروفشو کرده😂 اونجاست که اینجانب از قول جناب ...

۷ روز پیش
12K
چقدر لعنتی شده اند این روزها،این ساعت ها واین پنج شنبه ها!! و وای از پنج شنبه ها که عجیب بوی عصر جمعه میدهند وقتی تو باشی و پاییزی که خزان زده بر خیابان ها...از ...

چقدر لعنتی شده اند این روزها،این ساعت ها واین پنج شنبه ها!! و وای از پنج شنبه ها که عجیب بوی عصر جمعه میدهند وقتی تو باشی و پاییزی که خزان زده بر خیابان ها...از خانه بیرون بزنی وزمان راس دلتنگیت بایستد!دست توی جیبت ببری و زمین را زندگی کنی!! ...

۱ هفته پیش
26K
این روزها حال وهوای قلمم اصلا خوب نیست،نه اینکه پرازغم باشدها...نه! فقط انگار اوهم به جمع ویروس گرفته های این پاییز جان ماپیوسته... یکجوری که انگار استخوان هایش دردگرفته باشد بعد هر سطرکوتاه ناله سرمیدهد...آخ ...

این روزها حال وهوای قلمم اصلا خوب نیست،نه اینکه پرازغم باشدها...نه! فقط انگار اوهم به جمع ویروس گرفته های این پاییز جان ماپیوسته... یکجوری که انگار استخوان هایش دردگرفته باشد بعد هر سطرکوتاه ناله سرمیدهد...آخ میگوید و مجبورم رهایش کنم که همین هانمیگذارد نوشته هایم به اتمام برسد که حالا ...

۲ هفته پیش
30K
#تولد_جان‌دل_باشد ازمیان تمام داشتنی ها تو برای من از همه خواستنی تری... تو! یک دوحرفی؛ پراز بینهایت حرف هایی،که تمام عاشقانه های جهان مقابلش شکوه میبازند اتفاق خوب آبانم چه خوب که به دنیا آمدی ...

#تولد_جان‌دل_باشد ازمیان تمام داشتنی ها تو برای من از همه خواستنی تری... تو! یک دوحرفی؛ پراز بینهایت حرف هایی،که تمام عاشقانه های جهان مقابلش شکوه میبازند اتفاق خوب آبانم چه خوب که به دنیا آمدی و چه خوب تر که دنیای من شدی پاییز تمام زیبایی هایش را یکجا برای ...

۲ هفته پیش
27K
می گویند پاییز ، سرد است و می گویم ؛ آخ که بغل می چسبد ! آخ که می چسبد کسی گونه های سرد آدم را ببوسد و دست های سرد آدم را بگیرد و ...

می گویند پاییز ، سرد است و می گویم ؛ آخ که بغل می چسبد ! آخ که می چسبد کسی گونه های سرد آدم را ببوسد و دست های سرد آدم را بگیرد و ساعت های زیادی با آدم حرف بزند و برایش از همه چیز بگوید ، از ...

۴ هفته پیش
55K
انگار مشق هایم مانده باشد و انگار هزار و یک امتحان نخوانده داشته باشم ؛ وقتی که هوا اینقدر هوای قدم زدن و بیخیالی است و من قلاب شده ام به زمین اتاق و زل ...

انگار مشق هایم مانده باشد و انگار هزار و یک امتحان نخوانده داشته باشم ؛ وقتی که هوا اینقدر هوای قدم زدن و بیخیالی است و من قلاب شده ام به زمین اتاق و زل زده ام به سایه ی غمگینِ لامپ روی سقف و به هزار و یک هدف ...

۲۰ مهر 1398
19K
ما فقط دوست معمولی بودیم وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بی‌خودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم ...

ما فقط دوست معمولی بودیم وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بی‌خودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی ...

۱۳ مهر 1398
55K
.در بیمارستان شیفت شب بودم که یک مردِ جوان را به قسمت اورژانس آوردند. با موتور تصادف کرده بود و دست و پایش کمی زخمی شده بودند و نیاز به بخیه داشت. در تمام مدت ...

.در بیمارستان شیفت شب بودم که یک مردِ جوان را به قسمت اورژانس آوردند. با موتور تصادف کرده بود و دست و پایش کمی زخمی شده بودند و نیاز به بخیه داشت. در تمام مدت که مداوایش میکردم با لبخند به زخم هایش نگاه میکرد. گفتم اقا دست و بالِت ...

۱۳ مهر 1398
62K
امروز خبری خواندم که شبیهِ گلوله ای ، روحِ بی طاقتم را نشانه رفت .

امروز خبری خواندم که شبیهِ گلوله ای ، روحِ بی طاقتم را نشانه رفت . " ... بنا بر اعلام روابط عمومی مرکز اورژانس ، ظهر امروز در اثر واژگونی خودروی پژو در جاده... ، راننده۴۶ ساله جان خود را از دست داد ... " لعنت به حادثه ، لعنت ...

۸ مهر 1398
45K
باز سروکله ی سوگولی جان پیداشدوما ماندیم ودنیای نارنجیِ خوش آب ورنگی که صدای خش خش گوشنوازش بعد هرنوازشِ زمین ملودیِ روح نوازِساعات خوش دونفره مان میشود... پاییزکه ازراه میرسددنیایِ خوشِ باهم بودنمان رنگ وبوی ...

باز سروکله ی سوگولی جان پیداشدوما ماندیم ودنیای نارنجیِ خوش آب ورنگی که صدای خش خش گوشنوازش بعد هرنوازشِ زمین ملودیِ روح نوازِساعات خوش دونفره مان میشود... پاییزکه ازراه میرسددنیایِ خوشِ باهم بودنمان رنگ وبوی دیگری میگیرد،یک پاییز دیگر ویک تولددوباره دیگربرای داشتنت ؛که توهدیه خاصِ این عروس خوش پوش ...

۶ مهر 1398
14K
حسینم ...! صدای قدمهای مهربانت کوچه دلم را پر کرده است قلبم با شنیدن صدای کاروانت پر میکشد محرم آمد... محرم آمد تا بگوید حسین فراموش نشدنی است آمد تا بگوید: هیهات من الذله حسینم ...

حسینم ...! صدای قدمهای مهربانت کوچه دلم را پر کرده است قلبم با شنیدن صدای کاروانت پر میکشد محرم آمد... محرم آمد تا بگوید حسین فراموش نشدنی است آمد تا بگوید: هیهات من الذله حسینم .... این بار مرا با خود به دیار عاشقانه خود ببر بگذار من هم بوی ...

۱۰ شهریور 1398
13K
همیشه مردهای عاشق دست کم یکبار ازشدتِ عجز درپنهانی ترین کنجِ تنهایی شانه هایشان لرزان شده وچشمهایشان تر... اصلا عشق حال وهوایش همین است،آنقدرناتوانت میکند که محال ترین هارا ممکن میسازد وآنوقت است که حتی ...

همیشه مردهای عاشق دست کم یکبار ازشدتِ عجز درپنهانی ترین کنجِ تنهایی شانه هایشان لرزان شده وچشمهایشان تر... اصلا عشق حال وهوایش همین است،آنقدرناتوانت میکند که محال ترین هارا ممکن میسازد وآنوقت است که حتی اگر مغرور ترین فردِ این کره ی خاکی باشی دردهایت جوری به چشمهایت میتازند که ...

۹ شهریور 1398
25K
قشنگتر از توصیف سهراب سپهری راجع به آدمیزاد نداریم؛ که میگه: آدمیزاد، این حجمِ غمناک...! #بالاخره‌این‌روزام_میگذرن

قشنگتر از توصیف سهراب سپهری راجع به آدمیزاد نداریم؛ که میگه: آدمیزاد، این حجمِ غمناک...! #بالاخره‌این‌روزام_میگذرن

۴ شهریور 1398
7K
دقیقا ده روز قبل ازاین ساعتایِ پراز دلگیری و بغض شبانه بود که بارسفربسته واسه روز بعد ودیدار خانواده صبح زودراهی باشگاه بودم که آقای خونه نرفته بایه حال خراب وپریشون برگشت وگفت یکی از ...

دقیقا ده روز قبل ازاین ساعتایِ پراز دلگیری و بغض شبانه بود که بارسفربسته واسه روز بعد ودیدار خانواده صبح زودراهی باشگاه بودم که آقای خونه نرفته بایه حال خراب وپریشون برگشت وگفت یکی از اقوامش فوت شده و سفرمون یروز جلوافتاده !منِ بی خبر ازعالم ناراحت واسه اون پیرِزنِ ...

۲۲ مرداد 1398
43K
ازهمان ابتداسرآن میزِ انتهای سالن،دنج ترین وگوشه ترین قسمت کافه بابغضی به وسعتِ گفتن آن :(مثل همیشه نشد)هایِ خانه خراب کن؛ پرازحس دلتنگی وعطش برای کاویدن میمک جذاب صورتت باهم قرارداشتیم...توقبل ترومن بعد تر میرسیدم ...

ازهمان ابتداسرآن میزِ انتهای سالن،دنج ترین وگوشه ترین قسمت کافه بابغضی به وسعتِ گفتن آن :(مثل همیشه نشد)هایِ خانه خراب کن؛ پرازحس دلتنگی وعطش برای کاویدن میمک جذاب صورتت باهم قرارداشتیم...توقبل ترومن بعد تر میرسیدم وآن تک شاخه رز آبی که پایه ثابت قرارهایمان بود یکجایی نزدیک دستهایت درانتظاردستهایم بود...به ...

۱۲ مرداد 1398
53K
همیشه بعد هر قهرودعوا بساطمان همین بود!تامیتوانستم خودم رادرآشپزخانه سراجاق وظرفشویی سرگرم میکردم تامبادا نگاهم لحظه ای به سمتت خطارودوزیرچشمی تمام هوش وحواسم درپِیَت...وتو مشغول باآن لپ تاپِ سیاهه بدقواره سرت گرم کاروحساب وکتابهایت؛ اما ...

همیشه بعد هر قهرودعوا بساطمان همین بود!تامیتوانستم خودم رادرآشپزخانه سراجاق وظرفشویی سرگرم میکردم تامبادا نگاهم لحظه ای به سمتت خطارودوزیرچشمی تمام هوش وحواسم درپِیَت...وتو مشغول باآن لپ تاپِ سیاهه بدقواره سرت گرم کاروحساب وکتابهایت؛ اما خوب میدانم درظاهر!آنقدری که مطمئنم اگربجای آن معادلات پیچیده نوشته باشد?= 2×2 بیجهت درفکرمیروی و ...

۵ مرداد 1398
43K
تو سخت می گیری به من و من یادِ مدیرِ سخت گیرِ دوران دبیرستانم می افتم که روزهای پایانیِ خرداد ، مرا کنار کشید و گفت ؛ می دانم از من دلگیری و بیشتر از ...

تو سخت می گیری به من و من یادِ مدیرِ سخت گیرِ دوران دبیرستانم می افتم که روزهای پایانیِ خرداد ، مرا کنار کشید و گفت ؛ می دانم از من دلگیری و بیشتر از همه ی بچه ها به تو سخت گرفتم ؛ اما خواستم بدانی که تو را ...

۵ مرداد 1398
14K
روبروی هم چشم درچشم ساکت وصامت،درجزیره ذهنمان شناوربودیم؛فضای کافه مثل قفسی تنگ وخفقان آورشده بود ومنی که پربودم ازسوال هایی که جایی درست سرزبانم بلعیده میشد وسکوت تنهاصدای بینمان بود... کلافه از وقتی که تلف ...

روبروی هم چشم درچشم ساکت وصامت،درجزیره ذهنمان شناوربودیم؛فضای کافه مثل قفسی تنگ وخفقان آورشده بود ومنی که پربودم ازسوال هایی که جایی درست سرزبانم بلعیده میشد وسکوت تنهاصدای بینمان بود... کلافه از وقتی که تلف میشد واویی که مثل یک مجسمه صامت وگیج بارنگ ورویی پریده ترازبرف های تلنبارشده میان ...

۳۰ تیر 1398
32K