نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

Part (۵۸ تصویر)

#عشق_باطعم_تلخ #part63 پوفی کشیدم بابا متوجه حالم شده بود و با نگرانی منتظر بود، خودم بگم. - چشم بابا، من میرم واسه‌ی طرح. با مهربونی زل زد بهم... - خوبی؟ چرا این‌قدر آشفته؟! لبخند ظاهری ...

#عشق_باطعم_تلخ #part63 پوفی کشیدم بابا متوجه حالم شده بود و با نگرانی منتظر بود، خودم بگم. - چشم بابا، من میرم واسه‌ی طرح. با مهربونی زل زد بهم... - خوبی؟ چرا این‌قدر آشفته؟! لبخند ظاهری بهش تحویل دادم. - خوبم، فعلا بابا. حوصله جلسه و این‌ چیزها رو هم نداشتم، ...

۱ ساعت پیش
12K
#عشق_باطعم_تلخ #part62 سه روز کامل بود که تا جون داشتم، دنبال آنا احمق می‌گشتم، کارم شده بود با این تماس بگیر به اون تماس بگیر، بیمارستان و مطبم کلا نمی‌رفتم بابا هم از دستم عصبی ...

#عشق_باطعم_تلخ #part62 سه روز کامل بود که تا جون داشتم، دنبال آنا احمق می‌گشتم، کارم شده بود با این تماس بگیر به اون تماس بگیر، بیمارستان و مطبم کلا نمی‌رفتم بابا هم از دستم عصبی بود؛ چون هنوز چیزی درمورد آنا بهشون نگفته بودم، مامانم گیر داده بود آنا و ...

۱ ساعت پیش
13K
#عشق_باطعم_تلخ #part61 الان چی‌کار کنم؟ کی بود اون دوستش که اون‌روز سرکارم گذاشته برای آزمایش، اسمش چی بود؟ این‌قدرم خسته بودم که ذهنم کار نمی‌کرد بهتر بود همه چی رو بزارم واسه‌ی فردا؛ ولی خوابمم ...

#عشق_باطعم_تلخ #part61 الان چی‌کار کنم؟ کی بود اون دوستش که اون‌روز سرکارم گذاشته برای آزمایش، اسمش چی بود؟ این‌قدرم خسته بودم که ذهنم کار نمی‌کرد بهتر بود همه چی رو بزارم واسه‌ی فردا؛ ولی خوابمم نمی‌اومد تمام فکرم درگیر بود، شب از نصفه گذشته بود خیره بودم به سقف و ...

۱ روز پیش
57K
#عشق_باطعم_تلخ #part60 وسط خیابون قدم می‌زدم به دلیل هوای ابری دی‌ماه هوا سرد بود، به آسمون ابری گرفته خیره شدم؛ خدایا چرا من؟! چرا میون این همه آدم سرنوشت من این باشه؟! شکسته و داغون ...

#عشق_باطعم_تلخ #part60 وسط خیابون قدم می‌زدم به دلیل هوای ابری دی‌ماه هوا سرد بود، به آسمون ابری گرفته خیره شدم؛ خدایا چرا من؟! چرا میون این همه آدم سرنوشت من این باشه؟! شکسته و داغون بودم؛ نه حال گریه داشتم، نه حال خنده! حالم عجیب گرفته بود دلم سکوتی بی ...

۱ روز پیش
62K
#عشق_باطعم_تلخ #part59 هیچ سرگرمی نداشتم توی خونه انگار توی زندون بودم، گوشیمم همراه‌م نبود برای همین رفتم طبقه دوم پیش پریا خانم، این‌قدر خانم مهربونی بود که روز اولی عاشقش شدم کل روز باهم نشسنیم، ...

#عشق_باطعم_تلخ #part59 هیچ سرگرمی نداشتم توی خونه انگار توی زندون بودم، گوشیمم همراه‌م نبود برای همین رفتم طبقه دوم پیش پریا خانم، این‌قدر خانم مهربونی بود که روز اولی عاشقش شدم کل روز باهم نشسنیم، حرف زدیم، آشپزی کردیم، درمورد پرهام گفت؛ البته از بچه‌گیاش گفت، از شکستن اولین دندونش ...

۱ هفته پیش
22K
#عشق_باطعم_تلخ #part58 با تعجب بهش خیره شدم، دلم‌شور می‌زد که چی الآن می‌پرسه، با تردید جواب دادم: - بله، حتماً خیره شد توی چشم‌هام. - تو جوابت چیه؟ جواب خودت، پرهام رو می‌خواهی؟ یهو حس ...

#عشق_باطعم_تلخ #part58 با تعجب بهش خیره شدم، دلم‌شور می‌زد که چی الآن می‌پرسه، با تردید جواب دادم: - بله، حتماً خیره شد توی چشم‌هام. - تو جوابت چیه؟ جواب خودت، پرهام رو می‌خواهی؟ یهو حس عجیبی کل وجودم رو گرفت یه حس نامهفوم... نمی‌دونستم جوابش رو چی بدم؟! داشتم با ...

۱ هفته پیش
35K
#عشق_باطعم_تلخ #part57 با صدای تلفن از خواب بیدار شدم اول با دیدن اتاق جدید جا خوردم بعد تازه فهمیدم خونه پرهامم، اول صبحی مغزم کار نمی‌کنه. از روی تخت بلند شدم، خداروشکر از نور مستقیم ...

#عشق_باطعم_تلخ #part57 با صدای تلفن از خواب بیدار شدم اول با دیدن اتاق جدید جا خوردم بعد تازه فهمیدم خونه پرهامم، اول صبحی مغزم کار نمی‌کنه. از روی تخت بلند شدم، خداروشکر از نور مستقیم خورشید خبری نبود این‌قدر دلم براش تنگ شده، ای کاش الان توی چشم‌هام بود، خل ...

۱ هفته پیش
27K
#عشق_باطعم_تلخ #part56 با تعجب به ظرف غذا دست مامان پرهام زل زده بودم، بعد از چند ثانیه تازه متوجه شدم که تعارف نکردم بیاد داخل، از جلوی در کنار رفتم. - بفرما داخل... آروم اومد، ...

#عشق_باطعم_تلخ #part56 با تعجب به ظرف غذا دست مامان پرهام زل زده بودم، بعد از چند ثانیه تازه متوجه شدم که تعارف نکردم بیاد داخل، از جلوی در کنار رفتم. - بفرما داخل... آروم اومد، داخل به سمت میز رفت و غذا رو اون‌جا گذاشت. - خیلی ممنون؛ ولی اشتها ...

۱ هفته پیش
36K
#عشق_باطعم_تلخ #part55 پشت تلفن هق می‌زدم سعی کردم گریه نکنم تا آرش نگران نشه. - آنا چرا گریه می‌کنی فدات شم؟ کجا میری امشب؟ نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بهتر تنفس کنم. - خوبم عزیزم ...

#عشق_باطعم_تلخ #part55 پشت تلفن هق می‌زدم سعی کردم گریه نکنم تا آرش نگران نشه. - آنا چرا گریه می‌کنی فدات شم؟ کجا میری امشب؟ نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بهتر تنفس کنم. - خوبم عزیزم با... سکوت کردم چطور می‌گفتم با پرهامم، پرهام نگاهی بهم کرد که جواب نداشتم به ...

۱ هفته پیش
28K
#عشق_باطعم_تلخ #part54 با صدای داد چشم‌هام رو باز کردم، جلوی در افتاده بودم پاهام گزگز می‌کرد؛ انگار بار سنگینی رو بدنم بود، به سخت بلند شدم چشم‌های نیم بازم با صدای داد یکی و صدای ...

#عشق_باطعم_تلخ #part54 با صدای داد چشم‌هام رو باز کردم، جلوی در افتاده بودم پاهام گزگز می‌کرد؛ انگار بار سنگینی رو بدنم بود، به سخت بلند شدم چشم‌های نیم بازم با صدای داد یکی و صدای مامان مثل دوتا هندونه شدن! فوراً بلند شدم در رو باز کردم نکنه دزد اومده ...

۲ هفته پیش
17K
#عشق_باطعم_تلخ #part53 «پرهام» داخل ماشین نشستیم، مامان و بابا شروع کردن به حرف زدن درمورد آنا و خانواده‌ش از منم سوالاتی پرسیدن که جوابی براشون نداشتم، مامان از دست رفتار مامان آنا ناراحت شده بود ...

#عشق_باطعم_تلخ #part53 «پرهام» داخل ماشین نشستیم، مامان و بابا شروع کردن به حرف زدن درمورد آنا و خانواده‌ش از منم سوالاتی پرسیدن که جوابی براشون نداشتم، مامان از دست رفتار مامان آنا ناراحت شده بود حق داشت اون فکر کرده کیه؟! تیکه دادم به پشتم چشم‌هام رو بستم فقط می‌خواستم ...

۲ هفته پیش
27K
#عشق_باطعم_تلخ #part52 کنار آرش که روبه‌روی مهمون‌ها بود، نشستم. خداروشکر پرهام اون‌طرف بود و روبه‌روم مامانش بود، لبخندی به مامانش که خیره بود بهم تحویل دادم. حرف‌ها شروع شد با تمام وجودم سعی کردم به ...

#عشق_باطعم_تلخ #part52 کنار آرش که روبه‌روی مهمون‌ها بود، نشستم. خداروشکر پرهام اون‌طرف بود و روبه‌روم مامانش بود، لبخندی به مامانش که خیره بود بهم تحویل دادم. حرف‌ها شروع شد با تمام وجودم سعی کردم به حرف‌ها گوش بدم. فقط آقا شایان صبحت می‌کرد و برای تایید حرف‌هاش، مامان سرش رو ...

۲ هفته پیش
43K
#عشق_باطعم_تلخ #part51 حموم آب‌گرمی گرفتم یه دست لباس شیک پوشیدم عطر تلخ همیشگیم رو زدم چند ساعت روی موهام ور رفتم، همیشه در مواقعی که باید خوب درست شن بدتر میشن، کلافه دستم رو کشیدم ...

#عشق_باطعم_تلخ #part51 حموم آب‌گرمی گرفتم یه دست لباس شیک پوشیدم عطر تلخ همیشگیم رو زدم چند ساعت روی موهام ور رفتم، همیشه در مواقعی که باید خوب درست شن بدتر میشن، کلافه دستم رو کشیدم روی موهام دیگه نای درست کردنشون رو نداشتم، ساعت مچی رو به مچ دستم بستم؛ ...

۲ هفته پیش
47K
#عشق_باطعم_تلخ #part50 به سمت ماشین رفتم آنا نشسته بود داخل ماشین بهش خیره شدم... - امیدوارم مامانت قبول کنه. سرش رو انداخت پایین نگران بود، منم بدتر از اون استرس داشتم، نمی‌خواستم جواب رد بشنوم؛ ...

#عشق_باطعم_تلخ #part50 به سمت ماشین رفتم آنا نشسته بود داخل ماشین بهش خیره شدم... - امیدوارم مامانت قبول کنه. سرش رو انداخت پایین نگران بود، منم بدتر از اون استرس داشتم، نمی‌خواستم جواب رد بشنوم؛ استارت زدم تا خونشون حرفی نزدیم، جلوی در خونشون نگه داشتم... - آنا؟ برگشت طرفم… ...

۲ هفته پیش
48K
#عشق_باطعم_تلخ #part49 لبخندی مصنوعی زد. - الان؟ سرو رو تکون دادم. یه قدم اومد جلوتر... - باشه بریم. گوشیم رو از روی میز برداشتم، به سمت در رفتم در رو باز کردم. - بفرما. لبخندی ...

#عشق_باطعم_تلخ #part49 لبخندی مصنوعی زد. - الان؟ سرو رو تکون دادم. یه قدم اومد جلوتر... - باشه بریم. گوشیم رو از روی میز برداشتم، به سمت در رفتم در رو باز کردم. - بفرما. لبخندی زد، زیر لب تشکر کرد دررو بستم، منشی به احترامم وایستاد. - خانم رازقی من ...

۲ هفته پیش
45K
#عشق_باطعم_تلخ #part48 با صدای تلفن، خودکارو روی میز گذاشتم. - بله؟ - آقای زند، خانم راد تشریف آوردن، بفرستم داخل؟ به ساعت مچی دستم نگاهی کردم، ساعت نه بود. - بله بفرستید. گوشی رو گذاشتم، ...

#عشق_باطعم_تلخ #part48 با صدای تلفن، خودکارو روی میز گذاشتم. - بله؟ - آقای زند، خانم راد تشریف آوردن، بفرستم داخل؟ به ساعت مچی دستم نگاهی کردم، ساعت نه بود. - بله بفرستید. گوشی رو گذاشتم، از روی صندلی بلند شدم نفس عمیقی کشیدم، با این تصمیم سرنوشتم صدوهشتاد درجه تغییر ...

۲ هفته پیش
23K
#عشق_باطعم_تلخ #part47 بلند داد زدم: - نه، آنا نه... از خواب پریدم خیس عرق بودم نفس نفس می‌زدم، بخاطر دادی که زده بودم، پشت سرهم سرفه می‌کردم دستم روی موهام کشیدم. به ساعت دیواری نگاهی ...

#عشق_باطعم_تلخ #part47 بلند داد زدم: - نه، آنا نه... از خواب پریدم خیس عرق بودم نفس نفس می‌زدم، بخاطر دادی که زده بودم، پشت سرهم سرفه می‌کردم دستم روی موهام کشیدم. به ساعت دیواری نگاهی کردم، ساعت سه شب بود. نفسی محکم بیرون دادم، خداروشکر همش خوابی بیش نبود، خداروشکر ...

۳ هفته پیش
33K
#عشق_باطعم_تلخ #part46 در حیاط رو با ریموت باز کردم و از خونه زدم بیرون، فرحان بعد از احوال پرسی، پرسید: - پرهام شب کجا برنامه داری؟ نیشخندی زدم... - روی تخت زیر پتو، چطور؟! ادای ...

#عشق_باطعم_تلخ #part46 در حیاط رو با ریموت باز کردم و از خونه زدم بیرون، فرحان بعد از احوال پرسی، پرسید: - پرهام شب کجا برنامه داری؟ نیشخندی زدم... - روی تخت زیر پتو، چطور؟! ادای خندیدن‌و درآورد. - نمک‌دون، بی‌مزه. همین‌طور مشغول چرت و پرت گفتن بودیم، پیچیدم خیابون اصلی، ...

۳ هفته پیش
36K
#عشق_باطعم_تلخ #part45 «پرهام» بعد از انجام کار‌های مطب، اثر خستگی رو می‌شد از طرز راه رفتنم پیدا کرد، خودم رو انداختم داخل ماشین و با سرعت به طرف خونه رفتم ساعت نه شب بود تازه ...

#عشق_باطعم_تلخ #part45 «پرهام» بعد از انجام کار‌های مطب، اثر خستگی رو می‌شد از طرز راه رفتنم پیدا کرد، خودم رو انداختم داخل ماشین و با سرعت به طرف خونه رفتم ساعت نه شب بود تازه اول شب بود؛ ولی جوری خسته، کوفته بودم که تمام رگ‌های بدنم میزد، مطمئنم تا ...

۳ هفته پیش
35K
#عشق_باطعم_تلخ #part44 پرهام نگاهی بهم کرد که با شوق داشتم می‌خندیدم، شهرزاد هی ازم نیشگون می‌گرفت که نخندم، پرهام نیشخندی زد: - خب این دوتا رو بزاریم تو شوک باشن، آنا خانم شما بیا باهاتون ...

#عشق_باطعم_تلخ #part44 پرهام نگاهی بهم کرد که با شوق داشتم می‌خندیدم، شهرزاد هی ازم نیشگون می‌گرفت که نخندم، پرهام نیشخندی زد: - خب این دوتا رو بزاریم تو شوک باشن، آنا خانم شما بیا باهاتون کار دارم. برای این‌ که باهاش مخالفت کنم، گفتم: - مگه نمیرید مطبتون؟ با حرص ...

۳ هفته پیش
34K