نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پروانه_اکبری (۶۷ تصویر)

تازه وقتی متوجه زیباییات میشی که یکی عاشقت بشه #پروانه_اکبری

تازه وقتی متوجه زیباییات میشی که یکی عاشقت بشه #پروانه_اکبری

۲ هفته پیش
2K
چرا هوای پاییز اینجوریه؟! آفتابیه ، یهو ابری میشه ، بارون میزنه داری میخندی ، یهو بغض میکنی ، گریه ت میگیره! #پروانه_اکبری

چرا هوای پاییز اینجوریه؟! آفتابیه ، یهو ابری میشه ، بارون میزنه داری میخندی ، یهو بغض میکنی ، گریه ت میگیره! #پروانه_اکبری

۲ هفته پیش
3K
تا از تو گفتم دهانم را بستند میخواهم از خودم بگویم: من ، تو را ... دستت را بردار لعنتی #پروانه_اکبری

تا از تو گفتم دهانم را بستند میخواهم از خودم بگویم: من ، تو را ... دستت را بردار لعنتی #پروانه_اکبری

۲ هفته پیش
3K
من به همه تنهاییات به عطر خوب اون موهات یا هر جا زوم بشه نگات آره حسادت میکنم به دوری از دو تا چشات یا غنچه ی سرخ لبات بدون لحظه ای صدات آره عادت ...

من به همه تنهاییات به عطر خوب اون موهات یا هر جا زوم بشه نگات آره حسادت میکنم به دوری از دو تا چشات یا غنچه ی سرخ لبات بدون لحظه ای صدات آره عادت میکنم #پروانه_اکبری

۱۶ مهر 1398
6K
طُ آنقدر زیادی در من که کم نمی آیی #پروانه_اکبری

طُ آنقدر زیادی در من که کم نمی آیی #پروانه_اکبری

۱۳ مهر 1398
3K
چند دقیقه ای میشه که رفتم توو فکر یه لبخند که نمیدونم از کجا اومده نشسته گوشه ی لبم دیگه برعکس دیشب و چند شب پیش مث برج زهرمار نیستم! خیلی خستم ولی به تو ...

چند دقیقه ای میشه که رفتم توو فکر یه لبخند که نمیدونم از کجا اومده نشسته گوشه ی لبم دیگه برعکس دیشب و چند شب پیش مث برج زهرمار نیستم! خیلی خستم ولی به تو که فکر میکنم خستگیم در میره از تو چه پنهون انقد هوس آغوشتو کردم که ...

۱۲ مهر 1398
11K
مثل خودکاری که جوهرش رو به پایان است دیگر نوشتنم نمی آید فقط این را بگویم دلم برایت.... لعنتی تمام شد! #پروانه_اکبری

مثل خودکاری که جوهرش رو به پایان است دیگر نوشتنم نمی آید فقط این را بگویم دلم برایت.... لعنتی تمام شد! #پروانه_اکبری

۳ مهر 1398
5K
کل ایرانُ گشتی کاش یه بارم مقصدت اینجا باشه این دهکوره ای که دور تا دورش کوهه و زمینش بی بضاعت ولی آسمونش قد دلت صاف و آبیه خیلی کوچیکه اما اگه خوب بگردی چند ...

کل ایرانُ گشتی کاش یه بارم مقصدت اینجا باشه این دهکوره ای که دور تا دورش کوهه و زمینش بی بضاعت ولی آسمونش قد دلت صاف و آبیه خیلی کوچیکه اما اگه خوب بگردی چند متری اندازه ی ما دو تا جای خالی داره تا عقده ی دل وا کنیم ...

۱۷ شهریور 1398
29K
خیالم که از بابت جسمم راحت شد به روستایمان باز گشتم مدتی از مفقودالاثر شدنم میگذشت و خانواده ام علیرغم جستجوهای فراوان نتوانسته بودند پیدایم کنند.برادرانم چند هکتار زمین زراعیم را که در بهترین جای ...

خیالم که از بابت جسمم راحت شد به روستایمان باز گشتم مدتی از مفقودالاثر شدنم میگذشت و خانواده ام علیرغم جستجوهای فراوان نتوانسته بودند پیدایم کنند.برادرانم چند هکتار زمین زراعیم را که در بهترین جای روستا قرار داشت بین خود تقسیم کرده و با بی مهری تمام خانواده ام را ...

۹ تیر 1397
10K
چشم که وا کردم از دیدن جنازه ام حالم بهم خورد . تمام جسدم خونین و همه ی استخوانهایم از لابلای گوشتهایی که کنده شده بودند بیرون زده بود ، لا مروتها تمام بدنم را ...

چشم که وا کردم از دیدن جنازه ام حالم بهم خورد . تمام جسدم خونین و همه ی استخوانهایم از لابلای گوشتهایی که کنده شده بودند بیرون زده بود ، لا مروتها تمام بدنم را به چپاول برده و رهایم کرده بودند سه روز به همان حال ماندم ، کرمها ...

۹ تیر 1397
10K
در اندیشه ی سرگذشت تلخش بودم که نفر کناریِ او که کلاهی نمدی و لباسهایی بسیار قدیمی به تن داشت و اصلا با عصر حاضر جور در نمی آمد تکانی به خود داد و لب ...

در اندیشه ی سرگذشت تلخش بودم که نفر کناریِ او که کلاهی نمدی و لباسهایی بسیار قدیمی به تن داشت و اصلا با عصر حاضر جور در نمی آمد تکانی به خود داد و لب به سخن گشود . ‌از میان واژه هایی که با لهجه ی غلیظ روستایی در ...

۹ تیر 1397
9K
نمیدانم چگونه اما انگار پرواز میکردم که به ثانیه نکشیده خودم را روی پشت بام خانه دیدم... شخصی سوار بر اسب که سیمایش را دستمالی پوشانده بود پشت خانه اتراق کرده و انتظار می کشید، ...

نمیدانم چگونه اما انگار پرواز میکردم که به ثانیه نکشیده خودم را روی پشت بام خانه دیدم... شخصی سوار بر اسب که سیمایش را دستمالی پوشانده بود پشت خانه اتراق کرده و انتظار می کشید، اندکی بعد یک نفر دیگر به او پیوست. همسرم را از لباسی که به تازگی ...

۱ تیر 1397
12K
P: با چشمانی گشاد دور و برم را می پاییدم و جرات پلک زدن نداشتم.سلیمان به روحی که از بقیه به من نزدیکتر بود اشاره کرد و گفت: _این پسر صدیقه خاتون است ، همان ...

P: با چشمانی گشاد دور و برم را می پاییدم و جرات پلک زدن نداشتم.سلیمان به روحی که از بقیه به من نزدیکتر بود اشاره کرد و گفت: _این پسر صدیقه خاتون است ، همان که پنج سال پیش شب دامادی ، ناکام از دنیا رفت پسر جوان که ۲۵-۲۶سال ...

۱ تیر 1397
12K
فتیله ی چراغ را پایین دادم و به درخت آویختم ، همانطور که نزدشان میرفتم فریاد زدم: _ هاااای حسینعلی هاااای ؟؟؟؟ همه ی سرها به سمتم برگشتند.دیگر به یک قدمی آنها رسیده بودم که ...

فتیله ی چراغ را پایین دادم و به درخت آویختم ، همانطور که نزدشان میرفتم فریاد زدم: _ هاااای حسینعلی هاااای ؟؟؟؟ همه ی سرها به سمتم برگشتند.دیگر به یک قدمی آنها رسیده بودم که از دیدن چهره هایشان دچار وحشت شدم .جای چشمهایشان دو حفره ی خالی و سیاه ...

۲۹ خرداد 1397
11K
در نیمه شبی مردادی که ماه در آسمان پیدایش نبود و جغدان کوکو کنان مابین درختان سر و صدا راه انداخته بودند، در جاده ای سنگلاخ ، حوالی روستا که به گندمزار میرسید، قدم زنان ...

در نیمه شبی مردادی که ماه در آسمان پیدایش نبود و جغدان کوکو کنان مابین درختان سر و صدا راه انداخته بودند، در جاده ای سنگلاخ ، حوالی روستا که به گندمزار میرسید، قدم زنان طی طریق مینمودم. هوا به قدری تاریک و ظلمانی بود که با فانوس کوچکم فقط ...

۲۹ خرداد 1397
12K
مامان حوله به سر از تو‌حموم جست بیرون و فرشته ی نجاتم شد _چیه ؟! چه خبر شده مرد؟! آبرومون رفت تو در و همسایه ، به این بدبخت چیکار داری !!!!! _این بدبخته یا ...

مامان حوله به سر از تو‌حموم جست بیرون و فرشته ی نجاتم شد _چیه ؟! چه خبر شده مرد؟! آبرومون رفت تو در و همسایه ، به این بدبخت چیکار داری !!!!! _این بدبخته یا من ؟!...دراز دراز راه میره ، هولوف هولوف میخوره و گشاد گشاد میخوابه سوراخهای دماغش ...

۲۸ خرداد 1397
13K
بعضی باباها هستند البته روی حس پدرانه ها...یه سری موجهای منفی میدن که آدم رو از زنده بودن پشیمون میکنه * نشسته بودم جلوی تلویزیون ، خودمو فرو کرده بودم تو مبل و تخمه میشکستم ...

بعضی باباها هستند البته روی حس پدرانه ها...یه سری موجهای منفی میدن که آدم رو از زنده بودن پشیمون میکنه * نشسته بودم جلوی تلویزیون ، خودمو فرو کرده بودم تو مبل و تخمه میشکستم که بابام در رو محکم بهم کوبوند . نمیدونم دلش از کجا پر بود که ...

۲۸ خرداد 1397
12K
دهانم بسته است پشت لبهایم هجوم واژه هاست زبانم اَلکَن است دیگر نمی چرخد بگوید ذره ای از عشق غمی سنگین به مسلخ برده این دل را و می لرزد به خود از تیزیِ تیغِ ...

دهانم بسته است پشت لبهایم هجوم واژه هاست زبانم اَلکَن است دیگر نمی چرخد بگوید ذره ای از عشق غمی سنگین به مسلخ برده این دل را و می لرزد به خود از تیزیِ تیغِ گیوتینی که گویا شرط بسته او بگیرد جان من تا روید از چوب تَنَش شاخ ...

۳ خرداد 1397
13K
اگر زن ها را هم به جنگ می بردند بی شک پیروزی نصیبشان می شد. زنها مبارزان قویی هستند. وقتی پا در راه پر فراز و نشیب زندگی می گذراند و از ناملایمتی ها گلایه ...

اگر زن ها را هم به جنگ می بردند بی شک پیروزی نصیبشان می شد. زنها مبارزان قویی هستند. وقتی پا در راه پر فراز و نشیب زندگی می گذراند و از ناملایمتی ها گلایه ای نمی کنند. وقتی علی رغم میل باطنیشان ، بر صلاحِ خانواده ی خویش ، ...

۲۲ آذر 1396
12K
کنار من کسی نشسته که شبیه رؤیای تو نیست نگرفته جایت را در قلبم ، هیچ کس گویایِ تو نیست گر چه یک سر و گردن بالاتر ست از تو اما هیچ کس به قد ...

کنار من کسی نشسته که شبیه رؤیای تو نیست نگرفته جایت را در قلبم ، هیچ کس گویایِ تو نیست گر چه یک سر و گردن بالاتر ست از تو اما هیچ کس به قد و بالایِ رعنایِ تو نیست چشمان قشنگی دارد به چهره ولی هیچ چشمی به نافذیِ ...

۹ آذر 1396
19K