نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_ (۳۸۲ تصویر)

#پارت_20 در حالی که حواسش به گوشیش بود گفت:جسیکا تو یار کشی کن بعدش بازی رو شروع کن...زیاد شلوغ نکنین...جک توهم داوری حواست باشه... . جک باشه ای گفت که با رفتن استاد... برگشتم سمت ...

#پارت_20 در حالی که حواسش به گوشیش بود گفت:جسیکا تو یار کشی کن بعدش بازی رو شروع کن...زیاد شلوغ نکنین...جک توهم داوری حواست باشه... . جک باشه ای گفت که با رفتن استاد... برگشتم سمت امیلی و در حالی که بدنم و کش میدادم گفتم:حالا بازی چی هست؟... . دهنش ...

۱۵ ساعت پیش
51K
#پارت_19 وارد حیاط شدم و تکیه دادم به دیوار و دستم و روی قلبم گزاشتم و نفس های عمیق کشیدم... اب دهنم و قورت دادم و اروم اروم روی زمین نشستم...حالم داشت خوب میشد...بوی بارون ...

#پارت_19 وارد حیاط شدم و تکیه دادم به دیوار و دستم و روی قلبم گزاشتم و نفس های عمیق کشیدم... اب دهنم و قورت دادم و اروم اروم روی زمین نشستم...حالم داشت خوب میشد...بوی بارون و خاک نم گرفته توی محیط پیچیده بود و مرحم دردم شد... . خداروشکر کردم ...

۱۵ ساعت پیش
49K
#پارت_18 اینجا نمیبینم که بخاد با من دربیافته... . جوابش و با پوزخند دادم و گفتم:جدی؟...چطوره یه نگاه تو ایینه بندازی...فکر کنم اون موقع بفهمی احمق کیه... . نگاه خیره ی پر از حرصش و ...

#پارت_18 اینجا نمیبینم که بخاد با من دربیافته... . جوابش و با پوزخند دادم و گفتم:جدی؟...چطوره یه نگاه تو ایینه بندازی...فکر کنم اون موقع بفهمی احمق کیه... . نگاه خیره ی پر از حرصش و روی خودم حس میکردم و خندم گرفته بود ولی سعی کردم با اخم کردنم جولوی ...

۱۵ ساعت پیش
44K
#پارت_17 امیلی با تعجب برگشت سمتم و گفت:چی گفتی؟... . اهمیتی ندادم و گوشیو ازش گرفتم و به عکس هام که توی چند تا مجله و سایت خبری زده شده بود خیره شدم... . یکی ...

#پارت_17 امیلی با تعجب برگشت سمتم و گفت:چی گفتی؟... . اهمیتی ندادم و گوشیو ازش گرفتم و به عکس هام که توی چند تا مجله و سایت خبری زده شده بود خیره شدم... . یکی از عکسا من بودم که قبل از حملشون رفته بودم تو سینه ی توماس و ...

۱۵ ساعت پیش
50K
#پارت_13 با تعجب گفتم:امیلی خوبی؟...چرا رنگت پریده؟...داری میلرزی دختر... . امیلی دستمو محکم فشار داد و گفت:انا...من میترسم...تورو خدا بیا زودتر بریم سمت خابگاه اینا یه نقشه هایی دارن...من نمیخام...تو...ازیت... . از حالت امیلی منم ...

#پارت_13 با تعجب گفتم:امیلی خوبی؟...چرا رنگت پریده؟...داری میلرزی دختر... . امیلی دستمو محکم فشار داد و گفت:انا...من میترسم...تورو خدا بیا زودتر بریم سمت خابگاه اینا یه نقشه هایی دارن...من نمیخام...تو...ازیت... . از حالت امیلی منم ترسیدم و قلبم لرزید ولی با این همه ظاهرم و حفظ کردم و گفتم:پاشو امیلی...جون ...

۲ روز پیش
49K
#پارت_۳۶ تا موقعی که رسیدیم بیمارستان هیچکدوممون حرفی نزدیم.... تا رسیدیم دم بیمارستان... خودمو پرت کردم بیرون و با تمام قدرت خودمو رسوندم به اتاق بابام... رو تخت خواب بود....این دوروز خیلی دلم براش تنگ ...

#پارت_۳۶ تا موقعی که رسیدیم بیمارستان هیچکدوممون حرفی نزدیم.... تا رسیدیم دم بیمارستان... خودمو پرت کردم بیرون و با تمام قدرت خودمو رسوندم به اتاق بابام... رو تخت خواب بود....این دوروز خیلی دلم براش تنگ شده بود.. رفتم داخل.....نمیخواستم بیدارش کنم...اما انگار تمام تلاشم بی نتیجه بود چون چشماشو باز ...

۲ روز پیش
43K
#پارت_۵ با صدایه زیبا از خواب نازم بیدار شدم...بعد از این که پتومو دلداری دادم ک نگران نباش بر میگردم و از این جور چرت و پرت ها...بلخره دل از رخت خوابم کندم و رفتم ...

#پارت_۵ با صدایه زیبا از خواب نازم بیدار شدم...بعد از این که پتومو دلداری دادم ک نگران نباش بر میگردم و از این جور چرت و پرت ها...بلخره دل از رخت خوابم کندم و رفتم سمت سرویس بهداشتی...بعد از این ک کارم کامل تموم شد... اومدم بیرون...و بعد از این ...

۲ روز پیش
72K
#پارت_12 اخمی کردم و تازه فهمیدم قرانم زیر پاشه...خاستم برش دارم ولی پاشو بر نمیداشت... . حرصی از جام بلند شدم و تو صورتش داد زدم:بردار اون پاتو احمق... . چشماش و ریز کرد و ...

#پارت_12 اخمی کردم و تازه فهمیدم قرانم زیر پاشه...خاستم برش دارم ولی پاشو بر نمیداشت... . حرصی از جام بلند شدم و تو صورتش داد زدم:بردار اون پاتو احمق... . چشماش و ریز کرد و گفت:نفهمیدم چی گفتی؟... . نفس پرحرصی کشیدم که خم شد و قران و از روی ...

۲ روز پیش
68K
#پارت_11 چشمام گرد شد و جیغ زدم:چـــــــــی؟؟؟... . هر سه تاشون پریدن تو جاشونو سریع انگشتاشونو گزاشتم رو دماغشون و هیس هیس کردن که اروم تر گفتم:چطور ممکنه؟...جک و تو؟...همون پسره مسعول اینجا؟...بعد چطوری ارشد ...

#پارت_11 چشمام گرد شد و جیغ زدم:چـــــــــی؟؟؟... . هر سه تاشون پریدن تو جاشونو سریع انگشتاشونو گزاشتم رو دماغشون و هیس هیس کردن که اروم تر گفتم:چطور ممکنه؟...جک و تو؟...همون پسره مسعول اینجا؟...بعد چطوری ارشد اونوره؟...یا خدا چه خبره اینجا؟... .امیلی نزدیکم شد و گفت:ببین عزیزم...اون اونور خابگاه داره ولی ...

۲ روز پیش
107K
#پارت_۴ از ترس و استرس دستام میلرزید...نمیدونم چرا انقدر ترسیده بودم...شاید به خاطره اینه که به بی آبرو شدن فکر نکرده باشم...همین طکری که از خدا کمک میخواستم تا کمکم کنه...یهو چشمم به یه موتور ...

#پارت_۴ از ترس و استرس دستام میلرزید...نمیدونم چرا انقدر ترسیده بودم...شاید به خاطره اینه که به بی آبرو شدن فکر نکرده باشم...همین طکری که از خدا کمک میخواستم تا کمکم کنه...یهو چشمم به یه موتور افتاد که سویچم روش بود...معلوم بود خلی گرونه...زیر لب گفتم _ خدا...خودت ببخش سوار شدم ...

۲ روز پیش
73K
#پارت_۳ از هوا پیما که پیدا شدم...با توجه به حرف ملوک...سمت دختری که رویه کاغذ ب اینگلیسی نوشته بود زیبا رفتم ...تیپ پایین شهریارو داشت...با کمکم زیبا سوار ماشین شدیم ... زیبا: اسمت چیه... _عاطفه...صدام ...

#پارت_۳ از هوا پیما که پیدا شدم...با توجه به حرف ملوک...سمت دختری که رویه کاغذ ب اینگلیسی نوشته بود زیبا رفتم ...تیپ پایین شهریارو داشت...با کمکم زیبا سوار ماشین شدیم ... زیبا: اسمت چیه... _عاطفه...صدام میکنن عاطی _چند سالته... _۲۲ _ اه کجایی... _ پایین ترین نقطه تهران... زیبا: خوبه ...

۲ روز پیش
58K
#پارت_10 گفتم:اینا برای کیاست؟...درضمن چرا اینجا اینقدر خلوته؟... . امیلی:اونا دیگه برای ما نیست...مختص بچه های پزشکی و روانپزشکی و ادبیات و باستان شناسی و اینان...دلیل خلوتیه العانشم بخاطر اینکه اخر هفتس و بیشترا یا ...

#پارت_10 گفتم:اینا برای کیاست؟...درضمن چرا اینجا اینقدر خلوته؟... . امیلی:اونا دیگه برای ما نیست...مختص بچه های پزشکی و روانپزشکی و ادبیات و باستان شناسی و اینان...دلیل خلوتیه العانشم بخاطر اینکه اخر هفتس و بیشترا یا بیرونن یا رفتن شهرشون پیش خانواده هاشون...فعلا بیا اینو ببین... . به کتابخونه بزرگی نزدیک ...

۲ روز پیش
79K
#پارت_9 با هن هن باشه ای گفتم که بعد از نیم نگاهی به یکی از دخترا...بی اهمیت به من از اتاق خارج شد و درو بست... . برگشتم سمت دخترا و وقتی دیدم از جاشون ...

#پارت_9 با هن هن باشه ای گفتم که بعد از نیم نگاهی به یکی از دخترا...بی اهمیت به من از اتاق خارج شد و درو بست... . برگشتم سمت دخترا و وقتی دیدم از جاشون بلند شدن و منو خیره برنداز میکنن دستمو بلند کردم و سلام کردم... . بعد ...

۲ روز پیش
69K
#پارت_8 به قدری ذوغ زده شدم که شروع کردم به گریه کردن...خاله هم همراهیم میکرد و بغلم کرد و گفت خودتو اماده کن...فردا ساعت نه صبح پرواز داری دختر عزیزم... . ................................ روی صندلیه فرودگاه ...

#پارت_8 به قدری ذوغ زده شدم که شروع کردم به گریه کردن...خاله هم همراهیم میکرد و بغلم کرد و گفت خودتو اماده کن...فردا ساعت نه صبح پرواز داری دختر عزیزم... . ................................ روی صندلیه فرودگاه نشسته بودم و با استرس به کاغڌ توی دستم خیره شده بودم...حاج بابا نمیدونم چرا ...

۳ روز پیش
78K
#پارت_7 پر هیجان ترین روزای عمرم قرار بده و بعد...چشمام باز کردم و شمع هارو با یه فوت خاموش کردم... . با دست و جیغ و سوت بقیه...خندیدم که یکی یکی جولو اومدن و منو ...

#پارت_7 پر هیجان ترین روزای عمرم قرار بده و بعد...چشمام باز کردم و شمع هارو با یه فوت خاموش کردم... . با دست و جیغ و سوت بقیه...خندیدم که یکی یکی جولو اومدن و منو بوسیدن و هر کس توی گوشم ارزوی بهترینارو برام کرد...حتی ژیلا و ژینا که دیگه ...

۳ روز پیش
93K
#پارت_6 وارد یه دانشکده ی عالیه ی هنر بشیم... . بعد کلی درس خوندن و تلاش...بالاخره روز کنکورم فرا رسید... . امتحان و دادیم و با قیافه های خسته و وا رفته به خونه برگشتیم... ...

#پارت_6 وارد یه دانشکده ی عالیه ی هنر بشیم... . بعد کلی درس خوندن و تلاش...بالاخره روز کنکورم فرا رسید... . امتحان و دادیم و با قیافه های خسته و وا رفته به خونه برگشتیم... . خاله با دیدنمون اول پنچر شد ولی بعد سریع خودش و جمع کرد و ...

۳ روز پیش
84K
#پارت_5 حاج بابا:دختر من هیچ جا نمیره...نه تا وقتی مرد زندگیش دستشو نگرفته و از خونم ببرتش...زندگی دختر دم بخت کنار پدر و مادرشه...همین... . خاله با حرص کوبید روی میز و گفت:شوهر خواهر...حرفات درست ...

#پارت_5 حاج بابا:دختر من هیچ جا نمیره...نه تا وقتی مرد زندگیش دستشو نگرفته و از خونم ببرتش...زندگی دختر دم بخت کنار پدر و مادرشه...همین... . خاله با حرص کوبید روی میز و گفت:شوهر خواهر...حرفات درست ولی فکر میکنی آنا داره زندگی میکنه؟...این زندگیه؟...این بهش میگن زندگی؟...تو یه بچه میخاستی یا ...

۳ روز پیش
93K
#پارت_۲ تاشب سردگردون و با فکری مَشغول کُله تهران و دور زدم...فقطم به یه نتیچه رسدیم...این که باید این کارو انجام بدم تمام... #یک_سال_بعد #لوکیشن_آلمان_فرانکفورت حدودا یه سالی میشد که اومده بودم فرانکفورت و کارمو ...

#پارت_۲ تاشب سردگردون و با فکری مَشغول کُله تهران و دور زدم...فقطم به یه نتیچه رسدیم...این که باید این کارو انجام بدم تمام... #یک_سال_بعد #لوکیشن_آلمان_فرانکفورت حدودا یه سالی میشد که اومده بودم فرانکفورت و کارمو خیلی زود یادگرفتم...ریس اینجا یه خانومه ایرانی بود... ک اسمش ملوک و سلطنه بود...واقعا خیلی ...

۳ روز پیش
55K
#پارت_۳۵ یه تلویزیون بزرگ هم تو هال بود...که جلوش روی مبل نشسته بود.... ولی انگار اصلا حواسش به تی وی نبود... چای رو گزاشتم جلوش....تک سرفه ای کردم تا حواسش جمع بشه -بفرمایید.. نگاهم کرد..بعد ...

#پارت_۳۵ یه تلویزیون بزرگ هم تو هال بود...که جلوش روی مبل نشسته بود.... ولی انگار اصلا حواسش به تی وی نبود... چای رو گزاشتم جلوش....تک سرفه ای کردم تا حواسش جمع بشه -بفرمایید.. نگاهم کرد..بعد چایی رو برداشت و سر کشیدش...با تعجب نگاش کردم.....این چرا تلخ و داغ خوردش....این آدمه ...

۴ روز پیش
44K
#پارت_۱۰۴ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii نیاز: تمام بدنم می لرزید درست مثل روزی که قرار شد از نیما جدا شم! کلاه کاپشنمو گذاشتم سرم اما انگار تمومی نداشت. گلوم می سوخت. با اکراه روی صندلی های ...

#پارت_۱۰۴ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii نیاز: تمام بدنم می لرزید درست مثل روزی که قرار شد از نیما جدا شم! کلاه کاپشنمو گذاشتم سرم اما انگار تمومی نداشت. گلوم می سوخت. با اکراه روی صندلی های ایستگاه اتویوس نشستم. با اومدن اتوبوس سوار شدم. اما مسیر من احتیاجی به اتوبوس نداشت ...

۴ روز پیش
131K