نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_چهارم (۱۵ تصویر)

رمان تاوان دروغ #پارت_چهارم روزا میگذره و اتفاق خاصی نمیوفته . چت هام با طاها و دانیال کمتر شده . ولی هنوز باهاشون حرف میزنم. دانیال دنبال اینه که عکسمو ببینه اما نمیزارم و هرچی ...

رمان تاوان دروغ #پارت_چهارم روزا میگذره و اتفاق خاصی نمیوفته . چت هام با طاها و دانیال کمتر شده . ولی هنوز باهاشون حرف میزنم. دانیال دنبال اینه که عکسمو ببینه اما نمیزارم و هرچی میگم مامان بابام دعوام میکنن بدبخت میشیم و اینا بازم حرف خودشو میزنه. خیلی پیگیر ...

۲۵ آذر 1398
69K
#دلبر #پارت_چهارم سارا_وااااای باز که تنهایی!! +اره سپیده_بدت نیاد دلبر ولی خوشم به زن بابات نمیاد سارا_اه دقیقااااا +خب چه کنم باید باهاش بسازم دیگه سارا_دللللللیییی +بسم الله چیشده؟ سارا_باز عروسک به دستی کههههه +زهرمااار ...

#دلبر #پارت_چهارم سارا_وااااای باز که تنهایی!! +اره سپیده_بدت نیاد دلبر ولی خوشم به زن بابات نمیاد سارا_اه دقیقااااا +خب چه کنم باید باهاش بسازم دیگه سارا_دللللللیییی +بسم الله چیشده؟ سارا_باز عروسک به دستی کههههه +زهرمااار ترسوندیم سپیده_وای دلی یه فیلم اوردم توپ +واقعا؟؟ سپید_بعله سارا_اسمش چیه؟؟ سپیده_وارثان +باز کره ایی ...

۱۶ آذر 1398
2K
رمان روی دیگر زندگی #پارت_چهارم با این سنمون هنوز بیکاریم و این مامان ماهم هی این دختره عمه چلغوز و پرستارمون و زد تو سر ما...هی گفت،هی گفت بعضی اوقات دوست دارم این دختره نچسب ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_چهارم با این سنمون هنوز بیکاریم و این مامان ماهم هی این دختره عمه چلغوز و پرستارمون و زد تو سر ما...هی گفت،هی گفت بعضی اوقات دوست دارم این دختره نچسب و له کنم. مامان با خدافظی تلفن و قطع کرد و چرخید سمت من و ...

۷ آذر 1398
79
من سیـبزمینی هستم #پارت_چهارم زارت ، توجه داشته باشید به معنای واقعی کلمه زاارت 😒 اصلا پشمای مهر مادری ریخت با این حرکتت مادر. گفتم : خیلی ممنون مادر جان.😐 ملت از صب تا شب ...

من سیـبزمینی هستم #پارت_چهارم زارت ، توجه داشته باشید به معنای واقعی کلمه زاارت 😒 اصلا پشمای مهر مادری ریخت با این حرکتت مادر. گفتم : خیلی ممنون مادر جان.😐 ملت از صب تا شب قربون صدقه دخترشون میرن، اونوقت مادر ما اینجور مارو خوار میکنه هیییی... مامان: اخه نکه ...

۲۴ آبان 1398
2K
#پاییز_نامه #پارت_چهارم به نام او... ...می دانی(؟) پاییز کمی بی رحم است وقتی که عطر دلشوره آورش را بی محابا در هوا می افکند. آن موقع حتی اگر کوه هم باشی فرو می ریزی. برای ...

#پاییز_نامه #پارت_چهارم به نام او... ...می دانی(؟) پاییز کمی بی رحم است وقتی که عطر دلشوره آورش را بی محابا در هوا می افکند. آن موقع حتی اگر کوه هم باشی فرو می ریزی. برای پاییز فرقی نمی کند. پاییز دیوانه است پس دیوانه ات می کند. "پاییز عاشق است" ...

۲۸ مهر 1398
3K
#پارت_چهارم #خان_‌مغرور_‌من با اخم غلیظی رفتم پایین گیج به پله های رو به روم نگاه میکردم که با صدای دختری برگشتم سمتش و نگامو دوختم بش دختر _سلام سلامی کردم که ادامه داد دختر _بفرمایین ...

#پارت_چهارم #خان_‌مغرور_‌من با اخم غلیظی رفتم پایین گیج به پله های رو به روم نگاه میکردم که با صدای دختری برگشتم سمتش و نگامو دوختم بش دختر _سلام سلامی کردم که ادامه داد دختر _بفرمایین از این طرف اقا منتظرتونه ابروهام درهم رفت و فوشی زیر لب زمزمه کردم ***** ...

۲۸ شهریور 1398
32
#پارت_چهارم #رعد_برق_بین_دو_دنیا *رزی : یه جورایی هم دلم برای اون می سوخت ، هم دلم برای خودم . چون هر دوتامون مشکلات زیادی داریم . +لیسا : ساعت چنده؟ *رزی : ساعت 12:16 دقیقس . ...

#پارت_چهارم #رعد_برق_بین_دو_دنیا *رزی : یه جورایی هم دلم برای اون می سوخت ، هم دلم برای خودم . چون هر دوتامون مشکلات زیادی داریم . +لیسا : ساعت چنده؟ *رزی : ساعت 12:16 دقیقس . الان دبیرستان تعطیله . +لیسا : باید برم خونه معلوم نیست چی در انتظارمه . ...

۲۲ شهریور 1398
653
#رمان_همسر_اجباری #پارت_چهارم رفتم کالس زهرا هم رفته بود ماشینو پارک کنه تو پارکینگ بعد پنج دقیقه اومد - نامرد چرا نموندی منم بیام ببخش فکر کردم میای.مهتاب اومد نشست پیشمون و سالم کرد جوابشو دادیم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_چهارم رفتم کالس زهرا هم رفته بود ماشینو پارک کنه تو پارکینگ بعد پنج دقیقه اومد - نامرد چرا نموندی منم بیام ببخش فکر کردم میای.مهتاب اومد نشست پیشمون و سالم کرد جوابشو دادیم زهرا رو به ما گفت -بچه ها زیبا تو پارکینگ داشت با عشقش حرف میزد ...

۲۸ مرداد 1398
130
#پارت_چهارم #گم_شده_ها نیوشا: منو پدرم وارد خونه اقا محمد شدیم.منم بعد از سلام کردن به پدرو مادر زینبو مارلی رفتم روبه روی در اتاق زینب ایستادمو در زدم. زینب: بیا تو نیوشا درو اروم باز ...

#پارت_چهارم #گم_شده_ها نیوشا: منو پدرم وارد خونه اقا محمد شدیم.منم بعد از سلام کردن به پدرو مادر زینبو مارلی رفتم روبه روی در اتاق زینب ایستادمو در زدم. زینب: بیا تو نیوشا درو اروم باز کردمو رفتم داخل.به مارلیو زینب سلام کردم. نیوشا: بچه ها من خیلی ذوق دااااارم... مارلی: ...

۲۴ مرداد 1398
322
#رمان_گرداب #پارت_چهارم #نویسنده_خاموش تابستون شروع شده بود و من بخاطر حرفای که زهرا به امین نسبت داده بود رسما باهاش قهر بودم... یادمه اون اوایل تو گروه دعوامون شد و من فقط برا این که ...

#رمان_گرداب #پارت_چهارم #نویسنده_خاموش تابستون شروع شده بود و من بخاطر حرفای که زهرا به امین نسبت داده بود رسما باهاش قهر بودم... یادمه اون اوایل تو گروه دعوامون شد و من فقط برا این که توجه علیرضای مغرور از دماغ فیل افتاده رو جلب کنم و به حرف وا دارش ...

۹ مرداد 1398
892
#girls_fire #پارت_چهارم #سوم_شخص امروز یه مراسم بود که همه ی کارآموزا و خواننده ها و مدلینگ ها و بازیگرای کمپانی اونجا بودن . دخترا وارد سالن شدن. جونگهو هم برای اون مراسم اومده بود و ...

#girls_fire #پارت_چهارم #سوم_شخص امروز یه مراسم بود که همه ی کارآموزا و خواننده ها و مدلینگ ها و بازیگرای کمپانی اونجا بودن . دخترا وارد سالن شدن. جونگهو هم برای اون مراسم اومده بود و فردا میخاست برگرده ایران.هو و کریستال و سوجین نشستن ترین هم نشست اما تا یورا ...

۲۳ خرداد 1398
673
وقتی میگن.....#پارت_چهارم

وقتی میگن.....#پارت_چهارم

۲۰ آبان 1397
28
ماجرای من و پرزنت یو#پارت_چهارم

ماجرای من و پرزنت یو#پارت_چهارم

۱۹ آبان 1397
23
#غریبه_آشنا #پارت_چهارم از زبان کیم مین وو: در اتاقشو زدم و وارد شدم...رو تختش خوابیده بود و داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد...دلم براش میسوزه،گناه داره.... +سلام بانوی جوان... _سلام،اومدی؟ +میخوام ببرمت یه جایی. ...

#غریبه_آشنا #پارت_چهارم از زبان کیم مین وو: در اتاقشو زدم و وارد شدم...رو تختش خوابیده بود و داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد...دلم براش میسوزه،گناه داره.... +سلام بانوی جوان... _سلام،اومدی؟ +میخوام ببرمت یه جایی. _باهاشون حرف زدی؟ +آره حالا بعد بهت میگم،دوست داری که بریم بیرون؟ +دیگه از بیمارستان ...

۲۳ شهریور 1397
222
. به قدری اوضاع بهم ریخته و افتضاح بود که به کل مشکلات خودمو فراموش کرده بودم ، بهمنو به زور با پسرخالش فرستادم شمال ، اصرار میکرد همراش برم ، ولی احساس میکردم یه ...

. به قدری اوضاع بهم ریخته و افتضاح بود که به کل مشکلات خودمو فراموش کرده بودم ، بهمنو به زور با پسرخالش فرستادم شمال ، اصرار میکرد همراش برم ، ولی احساس میکردم یه سری حرفا هست که باید از زبون ترانه بشونم... بهمنو راهی کردم و موندم بیمارستان ...

۹ دی 1395
53