نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_سی_و_سه (۶ تصویر)

#پارت_سی_و_سه #شوگا بلند خندید و گفت : احتمالا این دختر اسمش لونا نیس؟ با اعتراض گفتم : خر بازی درنیار دیگه . جواب بده . میچا: خب شیهه نکش . وقتی اینجوریه یعنی اینکه تو ...

#پارت_سی_و_سه #شوگا بلند خندید و گفت : احتمالا این دختر اسمش لونا نیس؟ با اعتراض گفتم : خر بازی درنیار دیگه . جواب بده . میچا: خب شیهه نکش . وقتی اینجوریه یعنی اینکه تو عاشق شدی و دوس نداری بهش اسیب بزنی دیگه و....ع سلام . و صدای جیمین ...

۲۹ آبان 1398
769
#پارت_سی_و_سه #گم_شده_ها زینب: الان کنار اعضای اکسوعم...کنار سهون چیزی که ارزوم بود. ولی چرا خوشحال نیستم...الان که دارم فکر میکنم میبینم که حق با مارلی بود نباید این کارو میکردیم ولی...ارزوی من چی میشد؟؟ الان ...

#پارت_سی_و_سه #گم_شده_ها زینب: الان کنار اعضای اکسوعم...کنار سهون چیزی که ارزوم بود. ولی چرا خوشحال نیستم...الان که دارم فکر میکنم میبینم که حق با مارلی بود نباید این کارو میکردیم ولی...ارزوی من چی میشد؟؟ الان مارلیو نیوشا به این فکر نمیکنن...مادر نیوشا حالش خوب نبود...نمیدونم بابام هنوز اینجاس یا نه؟ ...

۹ شهریور 1398
345
#طوفان_عشق #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری سرمو آوردم پایین و به فاصلمون نگاه کردم و دستمو روی سینه ستبرش گذاشتم و سعی کردم به عقب هلش بدم ولی بی فایده بود..... درحالی که به چشماش خیره بودم آروم ...

#طوفان_عشق #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری سرمو آوردم پایین و به فاصلمون نگاه کردم و دستمو روی سینه ستبرش گذاشتم و سعی کردم به عقب هلش بدم ولی بی فایده بود..... درحالی که به چشماش خیره بودم آروم زمزمه کردم:و.ولم کن..... آروم سرشو اورد پایین که احساس کردم روح از تنم رفت... پیشونیشو ...

۱۲ مرداد 1398
82
#زوال_عشق #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری خوشحال از اینکه بالاخره نامه رو از دادگاه گرفتیم پریدم بغل بردیا و محکم گونشو بوسیدم و گفتم:وااااای بردیا باورم نمیشه بالاخره تونستیم نامه رو بگیریم.... اونم لبخندی زد و منو از ...

#زوال_عشق #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری خوشحال از اینکه بالاخره نامه رو از دادگاه گرفتیم پریدم بغل بردیا و محکم گونشو بوسیدم و گفتم:وااااای بردیا باورم نمیشه بالاخره تونستیم نامه رو بگیریم.... اونم لبخندی زد و منو از خودش جدا کرد و گفت:عزیزم میدونم چقدر خوشحالی ولی اینجا مکان عمومی....دیدم راست میگه... انقدر ...

۷ تیر 1398
84
#عشق_اجباری #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری دستمو بلند کردم و با تمام توان روی صورتش فرود آوردم.... سرش به چپ مایل شد و رد انگشتهای باریکم روی صورتش موند... تفی جلوی پاش انداختم و با چونه ی لرزون ...

#عشق_اجباری #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری دستمو بلند کردم و با تمام توان روی صورتش فرود آوردم.... سرش به چپ مایل شد و رد انگشتهای باریکم روی صورتش موند... تفی جلوی پاش انداختم و با چونه ی لرزون گفتم:خیلی اشغالی خیلییییییی..... بعدم از کنارش رد شدم و رفتم پایین...حتی مانتو و شالمو با ...

۲ تیر 1398
70
#عشق_اجباری #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری _من اونموقع ها همش ۲۰سالم بود.... یه دختر بازیگوش و سر به هوا...با امیر دوقلو بودیم و بهم خیلی وابسته بودیم....تا اینکه یک روز امیر اهورا رو آورد خونمون... خب من اونموقع ...

#عشق_اجباری #پارت_سی_و_سه #مهدیه_عسگری _من اونموقع ها همش ۲۰سالم بود.... یه دختر بازیگوش و سر به هوا...با امیر دوقلو بودیم و بهم خیلی وابسته بودیم....تا اینکه یک روز امیر اهورا رو آورد خونمون... خب من اونموقع ها خیلی به قیافه و تیپ اهمیت میدادم و وقتی اهورا رو دیدم ازش خوشم ...

۲ تیر 1398
65